چپتر 106: یک مرد استراتژیک
0نگاهی به مقاماتاجازه ولو شدهی جامعهکردن شمشیر هژمون انداختم.
«پاشید ببینید کیا هنوز نفسبکشیشون میکشن. زندهها باید به زندگیشونمیرسید برسن. انقدر ادای مردهها رو درنیارید.»
راستش، این دستوریغرورش بود که سادوبحث هنگ باید میداد.
مقامات که جابجنگه خورده بودند، بالاخرهعذرخواهی از جا بلند شدند.
نشستم و خودماجازه رو درست روبهرویکردن سادو هنگ ولو کردم.
با یهساده حالت پیچیدهایکنی بهم نگاه کرد.
فهمیدن دلیلش سخت نبود.
اگه میخواستباهام باهام بجنگه،قویتر من قویتر بودم.
اگه میخواستغرورش عذرخواهی کنه،نمیداد غرورش اجازه نمیداد.
و بحث کردن باهام همبکشیشون براش سخت بود، چون تازهمیرسید جونش رو نجات داده بودم.
اگه امروز کمکش نکردهاجازه بودم، اتحاد بهشت جنوبی بهچون سرنوشت خیلی رقتانگیزتری دچار میشد.
نتیجهگیری من این بود:
سادو هنگ میتونست اتحاد بهشت جنوبی روبراش جمعوجور کنه، اما پاکسازی و بالا کشیدن اموالنکرده و بازماندههای جامعه شمشیر هژمون، سهم من بود.
این احمق لیاقتفحشکِششون این رو نداشت کهکتکشون قدرتش رو بیشتر کنه.
بنابراین، من و سادو هنگنمیداد باید سلسلهمراتب قدرت رو خیلیتازه شفاف بین خودمون مشخص میکردیم.
روش انجامباهام این کارقویتر هم ساده بود.
فحشکِششون کنی،غرورش بکشیشون، یا تابحث میخورن کتکشون بزنی...
رو کردم به سادو هنگ کهمیخورن به نظر میرسید هر لحظه ممکنه ازشدت شدت خستگی از پا بیفته و گفتم:
«سادو هنگ، نمیکُشمت. ولی بیا قبل ازکردن اینکه راهمون رو از هم جدا کنیم،امروز قشنگ روشن کنیم کی این بالا رئیسه.»
سادو هنگ دستپاچهبجنگه شد، اما پشیزیعذرخواهی برام مهم نبود.
سادو هنگ گفت: «وقتینمیداد مهارتم به پای توچون نمیرسه، جنگیدن چه فایدهای داره؟»
«خب که چی مهارتی نداری؟ یعنی کار تمومه؟ تانظر الان با ضعیفتر از خودت چطور رفتار کردی؟ شنیدمولی رهبران فرقههای کوچیک و بیاهمیت باید جلوت زانو میزدن. درسته؟»
«همچین چیزی نبود. اغراق کردن. ولی خب، دروغهبراش بگم به اعضای جناح غیرمتعارف که ازم ضعیفترنکرده بودن احترام گذاشتم. هیچوقت نیازی به این کار ندیدم.»
«رهبر اتحاد،باهام اصلاً میدونیقویتر من کیام؟»
«نمیدونم.»
«وقتی زیردستانت راه افتاده بودن و به فرقههای مختلف زور میگفتن که باید تو جنگ شرکت کنن، سراغ منم اومدن.قبل خیلی هم پررو و مغرور بودن. حالا نتیجهی امروز رو ببین. وقتی اون جلو داشتی حمله میکردی، حتی یه فرقهمهارتی هم وارد دره نشد. همهشون جیم شدن. میفهمی چی میگم؟ کدوم احمقی حاضره فقط برای مردن وارد همچین درهای بشه؟»
«...»
«تو حتی حرفهای من رو هم به یه ورت دایورتنمیداد کردی و باز هم رفتی. جنازهی زیردستانی که به خاطرکمکش تو مردن، تو کل این دره پخش و پلا شده.»
از اونجا که سادو هنگبحث سرش رو تکون نداد، دستجونش من غریزی به حرکت دراومد.
محکم پسکلهاشساده خوابوندم وکنی داد زدم:
«دورت رو نگاه کن احمق! زیردستانت کهکردن به خاطر تو مردن... نگاهشون کن و برایکمکش آمرزش روحشون دعا کن، حرومزاده. بگو که متأسفی!»
در حالی که پشت سر هم پسگردنیکنه نثار سادو هنگ میکردم، همهی مقامات سرچون جایشان خشکشان زد و به من خیره شدند.
سادو هنگ بااجازه وجود اینکه مدام توبراش سرش میکوبیدم، بیحرکت ماند.
«تقصیر منه. طاقتفحشکِششون دیدنش رو ندارم،میخورن پس ولم کن.»
برای یککنه لحظه، خشمماجازه رو فرو خوردم.
با خودم فکر کردم شایدبودم بهتر باشه همین الان سادونمیداد هنگ رو بکشم و خلاص.
درست همون موقع، مقاماتنمیداد با عجله به سمتمچون هجوم آوردن و محاصرهام کردن.
وقتی نگاهی بهشون انداختم،کنی یکی از مقامات چیزی گفتنظر که اصلاً انتظارش رو نداشتم.
«رهبر فرقه، ما باید جلوی رهبربحث اتحاد رو میگرفتیم. بابت این قضیهنجات معذرت میخوایم. لطفاً ما رو ببخشید.»
سادو هنگ بابجنگه چهرهای مات و مبهوتکنه از آن مقام پرسید:
«رهبر تیمغرورش جانگ، منظورت ازبحث رهبر فرقه چیه؟»
مردی که رهبرفحشکِششون تیم جانگ نامیدهمیخورن میشد توضیح داد:
«یکی از پیامرسانهای تحت فرمانم، رهبر فرقه هائو رو اینجا شناخت و به من گزارش داد. اوناتحاد گفت که شما به عنوان متحد وارد نبرد شدید و اینکه مردی با خلق و خوی آتشینسهم هستید، پس نباید باهاتون بیاحتیاط رفتار کنیم. من نتونستم این موضوع رو به رهبر اتحاد اطلاع بدم.»
این هم یکیبجنگه دیگه از گندهایعذرخواهی سادو هنگ بود.
به نظر میرسید زیردستانش معمولاً نمیتونستن مستقیمبراش باهاش حرف بزنن، برای همین مسائلی کهکمکش باید گزارش میشد، اینطوری نادیده گرفته میشد.
سادو هنگ آهی کشید، رویبکشیشون پاهایش ایستاد و با مشتمیرسید به من ادای احترام کرد.
«رهبر فرقه هائو، من، سادو هنگ، عذرخواهی میکنم. خوب میدونم که به لطف کمک امروز شما، جونم نجات پیدا کردسرنوشت و زیردستانم تار و مار نشدن. از امروز به بعد، سادو هنگ و اتحاد بهشت جنوبی هر زمان که رهبر فرقهسلسلهمراتب هائو صداشون بزنه، با سر میان تا لطف امروز رو جبران کنن. شاید آدم بینقصی نباشم، اما همیشه پای حرفم وایسادم.»
بعد از اون همه پسگردنیبودم خوردن، سادو هنگ در کمالنمیداد تعجب خیلی مؤدبانه عذرخواهی کرد.
مقاماتش هم همزماناجازه با مشت بهکردن من ادای احترام کردن.
«ممنون، رهبر فرقه.فحشکِششون هر وقت صدامونمیخورن بزنید، حاضر میشیم.»
مورمورم شدکنه و بازوهاماجازه رو مالیدم.
«آه، لعنتی. بابجنگه این فضای مسخرهعذرخواهی باید چه غلطی بکنم؟»
نمیتونستم همینطوری بزنم تو سر آدمیکردن که داشت اینقدر مؤدبانه عذرخواهی میکرد،داده پس فقط آهی از سینهام خارج شد.
«...»
چون دلم نمیخواست با این احمقها وارد اینبراش بازی چندشآور ادای احترام با مشت به سبکنکرده جناح متعارف بشم، رو کردم به رهبر تیم جانگ:
«اون پیامرسانه زندهست؟»
پیامرسان که کمی آنطرفتر داشتبحث سعی میکرد جلوی خونریزی ران پاشنجات رو بگیره، دستش رو برد بالا.
«رهبر فرقه، من زندهام.»
چهرهی پیامرسانکنه رو بهاجازه یاد آوردم.
«آها، تویی.»
همون کسی بود که وقتی تو باند خرگوشچون سیاه از هم جدا شدیم، با مشت ادای احترامبهشت کرد و گفت حرفهام رو خوب آویزه گوشش کرده.
نگاهی به پیامرسانفحشکِششون انداختم و سرممیخورن رو تکون دادم.
«خوبه که زندهای.»
«بله.»
با گفتن جملهی «خوبه کهبحث زندهای»، فضای اتحاد بهشت جنوبی یهونجات تو لک رفت و سنگین شد.
سادو هنگ بهم گفت:
«رهبر فرقه، ممکنه بعد ازنمیداد اینکه کار پاکسازی اینجا تموم شد،جونش بیام به فرقه هائو سر بزنم؟»
تو چشمهای سادوبجنگه هنگ زل زدمعذرخواهی و جواب دادم:
«نیا. تو بدیمنی. فقط برو اتحاد بهشت جنوبیِچون خودت رو درست و حسابی جمعوجور کن. منماتحاد میسپرم زیردستانم به حساب جامعه شمشیر هژمون برسن.»
خطاب بهساده کل اتحادکنی بهشت جنوبی گفتم:
«اگه میخواستم طبق ذات واقعیم عمل کنم، سادو هنگ هم الان... آخ، اصلاًداده بیخیال، حرفش رو نزنیم. فقط بدونید تنها دلیلی که دارم خودم رو کنترلمیتونست میکنم اینه که جنگجوهای بهشت جنوبی واقعاً شجاع بودن. هیچ دلیل دیگهای نداره.»
تا همون آخرشبجنگه به تحقیر کردنعذرخواهی سادو هنگ ادامه دادم.
«باید بدونی که این جون بیارزشت فقط به خاطر اون مقامی کهداده اول از همه پرید تو دره و به خاطر تکتک زیردستانت کهنتیجهگیری خودشون رو انداختن تو دهان مرگ، هنوز تو تنته. میفهمی سادو هنگ؟»
سادو هنگساده سرش روکنی تکون داد.
«تو ذهنم میمونه...»
یهو سرم رو به سمتبودم ورودی دره، همونجایی که اربابنمیداد تالار چون پیداش شده بود، چرخوندم.
«...»
نگاههای اتحاد بهشت جنوبیکنی هم همزمان با نگاهبزنی من به اون سمت چرخید.
یهو سکوتکنه همهجا رواجازه فرا گرفت.
دو نفر دم ورودیقویتر دره ایستاده بودن؛ یهغرورش ترکیب کاملاً مسخره و بیربط.
مرد سمت چپی لباس یهبحث محقق رو پوشیده بود وجونش یه بادبزن تاشو تو دستش داشت.
مرد سمت راستی لباسهای پاره پوره تنش بود ونظر مهم نبود چطوری بهش نگاه کنی، از دور یا نزدیک،بیا صد بار هم که نگاه میکردی، بازم یه گدا بود.
با اینکه تو دلماجازه جا خورده بودم، امابراش از دیدنشون خوشحال هم شدم.
اونا اساتیدی از انجمن سریعبودم بودن که برای یه ذره تفریحبحث و سرگرمی اومده بودن تو دره.
مشکل اینجا بود که مکانی که این اساتیدچون انجمن سریع ازش لذت میبردن، حالا پر ازاتحاد جنازه شده بود و احتمالاً حسابی میخورد تو ذوقشون.
با لحنیساده آروم بهکنی سادو هنگ گفتم:
«همهتون باید هرچه زودتر اینجا رو جمعوجورکردن کنید و گورتون رو گم کنید. بیسروصدا، سریعکمکش و منظم. به اون آدما هم نگاه نکنید.»
یه نگاه به سادو هنگ انداختم که یعنی: «این تونمیداد کلهات بمونه.» سادو هنگ سر تکون داد و رفت سراغکمکش جمعوجور کردن اوضاع و با معاونهاش مشغول حرف زدن شد.
چشم تیزی تو شناختن استادهابحث داشت، واسه همین به نظرجونش میرسید منظورم رو خوب گرفته.
ولی وقتی دوباره بهکنی ورودی نگاه کردم، دیدمبزنی استادهای انجمن سریع غیبشون زده.
از اون جماعت دیمی بودن که هرکردن غلطی دلشون میخواست میکردن، واسه همین حتیامروز منم نمیتونستم حرکت بعدیشون رو پیشبینی کنم.
فعلاً محتملترین گزینه این بود که چونکنه اینجا زیادی جنازه ریخته بود، رفته بودنچون یه جای دیگه واسه خودشون ول بگردن.
شایدم فقطغرورش یه گوشهاینمیداد قایم شده بودن...
در حالی که اتحاد بهشت جنوبیبحث داشت گندکاریها رو جمع میکرد، من دستبهسینهداده ایستاده بودم و غرق تو فکر بودم.
دیوونگی که توبجنگه ذهن من بود،عذرخواهی شکلهای مختلفی داشت.
بین همهشون، دیوونگیِ استادهاینمیداد انجمن سریع یه جورچون خلوص و پاکیِ خاصی داشت.
دلیلش این بود که تمام تمرکزشونمیخورن رو گذاشته بودن رو قلمرو «سرعت» وشدت فقط دنبال این بودن که تندتر بشن.
البته معنیش این نبود کهنمیداد این یاروها یه مشت احمقنتازه که فقط بلدن تند بدوئن.
سریع بودن،باهام تو هر زمینهای،بودم یعنی قوی بودن.
با این حال، ترکیب یه محققکردن و یه گدا واسم تازگی داشت وامروز همین هم باعث شد یکم گیج بشم.
«یعنی اینساده دو تا بابکشیشون هم رفیق بودن؟»
اون گدا، یکیغرورش از استادهای فرقه گدایانکردن به اسم نوشین بود.
نوشین یعنی «بدن کُند»، و این لقبکنه رو واسه این بهش داده بودن کهچون کسایی سریعتر از اون هم وجود داشتن.
اما تو واقعیت، اون استادیبحث از انجمن سریع و سریعترینجونش آدمِ تو کل فرقه گدایان بود.
سریعترین بودن تو فرقهکنی گدایان، طبیعتاً یعنی اونبزنی سریعترین گدای کل دنیاست.
و اون محققغرورش هم یه آدمبحث حسابی دردسرساز بود.
چون اونباهام مسئول بایگانیِقویتر جناح شیطانی بود.
جایگاه مسئول بایگانی جوری نبود که بتونه به آدمهایتازه زیادی دستور بده، اما نقشی بود که وظایفش شایدجنوبی از کار هر آدم قدرتمند دیگهای مهمتر به حساب میاومد.
چون اون طومارهافحشکِششون و کتابچههای هنرهایمیخورن رزمی رو مدیریت میکرد.
نمیدونستم دقیقاً روغرورش اعصاب کی راهبحث رفته بود، اما...
مردی بود که از جناحبودم خودش فرار میکرد و میرفت تابحث خودش رو وقف اتحاد موریم کنه.
پس، دقیقاًغرورش نقطه مقابلِ مسندبحث نور تابان بود.
نور تابانِ برکه عقابکنی سفید خودش رو وقفبزنی فرقه شیطانی کرده بود.
و مسئول بایگانی جناحاجازه شیطانی، وفاداریش رو بردهبراش بود سمت اتحاد موریم.
هر وقت تو موریم بحثِبودم رفتنِ یه نفر به جبهه دشمنبحث پیش میاومد، اسم اون رو میآوردن.
من توغرورش انجمن سریع باهاشبحث آشنا شده بودم.
نکته عجیبش این بود که چه اون موقعبزنی که تو جناح شیطانی بود و چه وقتی کهنمیکُشمت رفت تو اتحاد موریم، همچنان عضو انجمن سریع موند.
لقب فعلیاش رو نمیدونستم،اجازه اما اون موقعی کهبراش من به انجمن سریع پیوستم...
تو خودباهام گروه بهشقویتر میگفتن نجیبزاده شیطانی.
نمیتونستم جلوی تعجبم رو بگیرم که نجیبزادهبراش شیطانی و نوشین پاشده بودن اومده بودن اینجانکرده تا سر مهارت سبکی با هم کلکل کنن.
اونقدر تو مرکز اتفاقات مهمبکشیشون و پشمریزون قرار داشت کهمیرسید ناخودآگاه عمیقاً رفتم تو فکر.
«آخه چه خاکیغرورش تو سرم بریزمبحث با این یاروها؟»
اگه میتونستم تمام استادهای انجمن سریععذرخواهی رو بکشم تو فرقه هائو، درجا میشدمبراش رهبر فرقهای که تو قلهی موریم وایساده.
ولی احتمالش خیلی کم بود.
همهشون دقیقاً بهفحشکِششون اندازه خود من یهکتکشون دنده و عجیبوغریب بودن.
انجمن سریع حتی به اینکه یکی ازکردن اعضاشون از جناح شیطانی بره تو اتحادامروز موریم هم واکنش خاصی نشون نداده بود.
تنها دغدغهشون فقطبجنگه تمرین کردن و کلکلکنه سر مهارت سبکی بود.
تازه وقتی از افکارمنمیداد اومدم بیرون که صدایچون خداحافظیِ سادو هنگ رو شنیدم.
«رهبر فرقه،ساده امیدوارم بازمکنی همدیگه رو ببینیم.»
سر تکونکنه دادم واجازه جواب دادم:
«رهبر اتحاد، اگه خبری ازبودم جامعه عبور از رودخانه گیرت اومد،بحث به باند خرگوش سیاه خبر بده.»
سادو هنگ سر تکون داد.
«شاید با گذاشتن یهکنی درخواست بتونم باهاشون ملاقات کنم.نظر پیداشون کردم بهت خبر میدم.»
«یالا دیگه،کنه شرت رواجازه کم کن.»
یه مدت رفتنِ اعضای اتحادبودم بهشت جنوبی رو تماشا کردم وبحث بعد، همون وسط دره چهارزانو نشستم.
زیردستها کار خودشون رونمیداد دارن و رهبر فرقهچون هائو هم کار خودش رو.
مهم نبود اگه گند میزدم.
من از اون آدمهایی بودمنمیداد که همیشه باور داشتم تلاشتازه کردن از هر چیزی مهمتره.
تو زندگی قبلیم، فقط عضو انجمن سریع شدهغرورش بودم، ولی این بار نقشه داشتم حداقل یه دونهنجات از استادهای انجمن سریع رو بکشم تو فرقه هائو.
منم ازغرورش دویدن خوشمنمیداد میاومد، اما...
دویدن که همهچیز نبود.
به دیوونگیکنه خالص واجازه عقدهشون احترام میذاشتم.
ولی چیزی کهبجنگه دنیا بهش نیازعذرخواهی داشت، مهارتهای رزمیشون بود.
اگه میتونستم اوناجازه تماشاچیهای بیخیال روکردن بکشم سمت خودم...
تو مبارزهای که ممکن بود صدمیخورن تا از زیردستهام توش کشته بشن،ممکنه شاید فقط سه چهار نفرشون تلف میشدن.
استخدام کردن یهغرورش استاد تا اینبحث حد مهم بود.
همونطور که بابجنگه چشمهای بسته درعذرخواهی حال مراقبه نشسته بودم...
یه لحظه بعد، صدای پچپچ نجیبزادهکردن شیطانی و نوشین رو شنیدم؛ اونقدرداده آروم که به زور به گوش میرسید.
«هنوز گورش رو گم نکرده؟»
«عجب بساطیه.کنه بپریم دکشاجازه کنیم بره؟»
«بذار یهباهام کم دیگهقویتر صبر کنیم.»
نجیبزاده شیطانی و نوشیننمیداد احتمالاً سطح هنرهای رزمیچون من رو دستکم گرفته بودن.
چون خیلی جوون بودم، حتماً پیش خودشونکتکشون فکر میکردن من فقط یکی از اونخستگی جوجههای جناح غیرمتعارفم که اینجا درگیر مبارزه شده.
به محض اینکه فهمیدماجازه اون دو تا هنوزبراش همون دور و برن...
پاهام رو از حالتقویتر چهارزانو درآوردم، بلند شدمغرورش و یه نفس عمیق کشیدم.
بعد، همون وسط دره شروع کردمکردن به حرکت کردن، انگار که دارمداده نرمش میکنم تا بدنم گرم بشه.
«هووو... هیسسس... هووو... هیسسس...»
عمداً جوری نفس کشیدم که خیلیبحث تابلو و اغراقآمیز به نظر بیاد،نجات بعد یهو به سمت صخره خیز برداشتم.
از قصد جوری محکم دویدمبودم که صدای قدمهام بپیچه ونمیداد سنگریزهها به هوا پرتاب بشن.
پاپاپاپاپاپاپاپاپ!
به هر حال، فقط یهبکشیشون مشت آدم تو کل دنیا ازلحظه هویت واقعی انجمن سریع خبر داشتن.
این جماعت در اصلاجازه یه مشت روانی بودن کهچون واسه مهارت سبکی جون میدادن.
پریدم رو صخره و با یهعذرخواهی سرعت وحشتناک، به صورت افقی روکردن مرکز صخره شروع کردم به دویدن.
واسه هر کسی کهنمیداد تماشا میکرد، این کارچون یه دیوونگی محض بود.
اما واسه استادهایفحشکِششون انجمن سریع، فقطمیخورن یه معنی داشت...
«اوه؟ انگار بدک نمیدوئه.»
تنهایی از صخره دویدم بالا، پریدم پایین،کنه مثل عنکبوت چسبیدم به دیوار و کلاً ردتازه دادم و مثل دیوونهها کل دره رو دویدم.
یه حسغرورش رقتانگیزی بهمنمیداد دست داد.
«هنوز هیچی کوفتفحشکِششون نکردم، دارم چهمیخورن غلطی میکنم؟ آخ...»
یه لحظه بعد، نجیبزاده شیطانی و نوشینکردن دوباره پیداشون شد؛ در حالی که چشمهاشون مثلکمکش گربههایی که یه چیز جالب دیدن، برق میزد.
همونطور کهباهام به جفتشونقویتر زل زده بودم...
گداه نیشخندیغرورش زد ونمیداد بهم گفت:
«هوی، واسهساده یه جوجه...کنی بدک نمیدوی، نه؟»
سر تکون دادمغرورش و با یه لحنکردن کاملاً جدی جواب دادم:
«این گدای حرومزاده دیگه کیه؟»
«...»
نوشین که از لحن بیادبانهبکشیشون من جا خورده بود، یهمیرسید نگاه به نجیبزاده شیطانی انداخت.
«ناموساً تا حالا کسی تونمیداد روی یه گدا بهش گفتهتازه گدا؟ تو چی فکر میکنی؟»
نجیبزاده شیطانی جواب داد:
«من ازغرورش کجا بدونم،نمیداد گدای حرومزاده؟»
نجیبزاده شیطانی دستبهسینهفحشکِششون شد و با تاسفکتکشون برام سر تکون داد:
«فرمت افتضاحه. خیلی شلختهست.اجازه اگه بخوای همینجوری بدوی، زانوهاتچون خیلی زود به فنا میرن.»
با غیظباهام به نجیبزادهقویتر شیطانی خیره شدم.
«خودم میدونم، مرتیکه کثافت.»
ولی بازم چیزی که بهبکشیشون زبون آوردم با چیزی کهمیرسید تو سرم میگذشت فرق داشت.
«تو دیگه چه خری هستینمیداد که از من ایراد میگیری؟تازه مرتیکه شبیه لاکِ لاکپشت میمونی.»
چشمهای نجیبزادهباهام شیطانی ازقویتر تعجب گرد شد.
«...!»
اونطرفتر، نوشین زدفحشکِششون زیر خنده و ازکتکشون پشت افتاد رو زمین.
«هاهاهاهاهاها...»
دستبهسینه شدم وبجنگه با اخم بهعذرخواهی جفتشون زل زدم.
تو این لحظه، داشتم سرنوشت فرقهکردن هائو رو وسط میذاشتم و خیلیداده جدی و کاملاً استراتژیک بهشون فحش میدادم.
مردی کهساده فحش دادنشکنی هم استراتژیک بود.
اون مرد من بودم.