---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 426: برای مدتی ناشیانه خواهد بود. • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 426: برای مدتی ناشیانه خواهد بود.

0

«چه مسخره.»

محقق سپیدپوش با‌هیانگ​ چهره‌ای ناراضی به‌اینکه​ کاغذ سفید خیره شد.

از وقتی نقاشی کشیدن را‌فانوس​ یاد گرفته بود، هیچ‌وقت حرکت‌کمال​ قلم‌مویش این‌قدر قفل نشده بود.

اگر می‌خواست این حس را با هنرهای رزمی توصیف کند، مثل‌گذشته​ این بود که فرمی رزمی که بارها تمرینش کرده بود، حالا‌دهانش​ به‌طور غیرطبیعی اجرا می‌شد و او را در برابر ضدحمله بی‌دفاع می‌گذاشت.

محقق سپیدپوش نفس‌مرور​ عمیقی کشید تا‌تعجب​ ذهنش را آرام کند.

نمی‌خواست از آن دسته آدم‌های احمقی‌اینکه​ باشد که به خاطر قفل شدن‌تلخی​ دستشان در نقاشی، دچار انحراف چی می‌شوند.

اما در طرز فکر همیشگی محقق سپیدپوش،‌گذشته​ هنرهای رزمی و نقاشی یکسان بودند، برای همین‌روشنی​ این وضعیت به شدت تلخ و ناخوشایند بود.

«کجای کار گیر کردم؟»

همان‌طور که‌گذشته​ با آرامش به‌کمال​ دنبال دلیلش می‌گشت...

به طرز مضحکی متوجه شد‌روشنی​ که نمی‌تواند چهره خندان خواهر‌ناگهان​ کوچکترش را به یاد بیاورد.

تازه آن موقع فهمید ناتوانی‌اش در کشیدن‌گذشته​ چهره خندان خواهر کوچکترش ربطی به مهارتش‌هرگز​ ندارد، بلکه صرفاً مشکل از حافظه‌اش است.

یعنی خواهر کوچکتر جین‌تمام​ واقعاً حتی یک‌بار هم‌باشه​ از ته دل نخندیده بود؟

امکان ندارد...

مگه می‌شه یه آدم‌هرگز​ تو تمام عمرش حتی‌دهانش​ یه لبخند هم نزده باشه؟

وقتی مثل یک فانوس چرخان گذشته را مرور‌مرور​ کرد، در کمال تعجب دید که خواهر کوچکتر‌اینکه​ جین هیانگ هرگز لبخند روشنی به او نزده بود.

با اینکه چیزی در‌تمام​ دهانش نبود، ناگهان طعم‌باشه​ تلخی را حس کرد.

«چقدر از من متنفر‌کرد​ بوده که حتی یه‌هیانگ​ بار هم بهم لبخند نزده؟»

شیطان بهشتی‌دید​ نزدیک شد و‌روشنی​ دهان باز کرد:

«بالاخره به قلمرو مسابقه‌باشه​ زل زدن با اشیای‌مرور​ بی‌جان رسیدی. تبریک می‌گم.»

محقق سپیدپوش پوزخند زد:

«مسابقه زل زدن‌مرور​ نیست. فقط منم که‌دید​ دارم بهش چشم‌غره می‌رم.»

شیطان بهشتی به کاغذهای سفیدی‌روشنی​ که کف زمین پخش و پلا‌طعم​ شده بودند، نگاهی انداخت و گفت:

«امروز چرا این‌قدر شلوغش کردی؟»

«هنر بیشترش زل زدن به یه چیزیه، و تو‌فانوس​ اون لحظه، ذهن تو یه وضعیت آشفته‌ست. مردی که کارش‌روشنی​ فقط بلند کردن تیکه‌های آهنه، چه می‌فهمه این چیزا رو؟»

به محض اینکه شیطان‌کرد​ بهشتی پشت میز نشست، خنده‌ای‌هرگز​ توخالی از لبانش فرار کرد:

«حالا می‌خوای چی بکشی؟»

«می‌خواستم چهره خندون خواهر کوچکترم رو بکشم، ولی وقتی‌کرد​ بهش فکر کردم، دیدم اون هیچ‌وقت موقع نگاه کردن به‌نبود​ من از ته دل نخندیده. اصلاً با عقل جور درمیاد؟»

شیطان بهشتی سر تکان داد:

«از تو بدش می‌اومد، پس دلیلی برای خندیدن نداشت.‌هرگز​ نه. احتمالاً هر بار که تو رو می‌دید، پوزخند‌چقدر​ می‌زد و تو دلش می‌گفت: "این پسره‌ی نحسِ خاندان بک..."»

«همیشه سرد بود. ولی حتماً‌روشنی​ جلوی بقیه می‌خندید. چرا حتی‌ناگهان​ اونم یادم نمیاد؟ منطقی نیست.»

شیطان بهشتی سر تکان داد:

«می‌خندید.»

«واقعاً؟»

«مگه می‌شه یادم بره؟»

محقق سپیدپوش قلم‌مویش‌نزده​ را به سمت‌چرخان​ شیطان بهشتی گرفت:

«که این‌طور. همون‌طور که انتظار می‌رفت،‌لبخند​ تو هنوزم همون حلال مشکلات محققایی، درست‌کرد​ مثل گذشته. پس تو باید برام بکشیش.»

شیطان بهشتی با‌مرور​ نگاهی خالی به‌تعجب​ محقق سپیدپوش خیره شد:

«چرا باید‌دید​ این کار‌هرگز​ رو بکنم؟»

«کسی که یادشه‌نزده​ باید همون کسی‌چرخان​ باشه که می‌کشه.»

شیطان بهشتی پوزخند زد:

«من از این سرگرمی‌های بی‌مصرفت متنفر‌تعجب​ بودم، برای همین از همه‌شون دوری‌چیزی​ می‌کردم. این بی‌مصرف‌ترین کار دنیا نیست؟»

محقق سپیدپوش نیشخند زد:

«بی‌مصرف‌ترین کار دنیا... مطمئنی؟»

«آره.»

«تو همون کسی هستی که اون‌تعجب​ بی‌مصرف‌ترین نقاشی دنیا رو تو بهترین‌چیزی​ جای ممکن برای تماشا کردن آویزون کردی.»

«اون به خاطر‌هیانگ​ این بود که‌اینکه​ نقاشی خواهر کوچکترمون بود.»

محقق سپیدپوش بی‌درنگ جواب داد:

«این همون ذات هنره. چیزی که باعث می‌شه به نگاه کردن ادامه بدی. دلیلاش برای هر‌دید​ کس متفاوته. به هر حال، تنفر از سرگرمی‌ها حق توئه، پس منم بهش احترام می‌ذارم. ولی الان،‌بهشتی​ فقط تو چهره خندون خواهر کوچکترمون رو یادت میاد، پس ازت می‌خوام بکشیش. این درخواست خیلی سخته؟»

«بک گا، وسواس نشون دادن سر سرگرمی‌ها‌دید​ زمان و مکان خودش رو داره. درسته‌نبود​ که چند روزه داری این کار رو می‌کنی؟»

«این یه درخواسته. تو هم باید بعضی از این سرگرمی‌ها رو یاد بگیری. دست از بلند کردن‌بهم​ اون تیکه‌های آهن بردار. دنیا به هیچ وجه فقط از تیکه‌های آهن ساخته نشده. فکر می‌کنی تو‌فقط​ چشم مردم دنیا کی عادی‌تر به نظر می‌رسه؟ تویی که تمام روز تیکه‌های آهن رو بلند می‌کنی...»

محقق سپیدپوش به‌نزده​ خودش اشاره کرد‌چرخان​ و ادامه داد:

«یا منی که با هنر، نقاشی و موسیقی آشنام. معلومه که من. اگه فقط وسواس‌تعجب​ نشون دادن سر تیکه‌های آهن و تمرین کردن جواب درست بود، پس تو، حلال مشکلات محقق‌ها،‌بهم​ باید در نهایت رهبر فرقه هائو یا رهبر فرقه رو شکست می‌دادی. ولی واقعیت چی بود؟»

«تچ.»

برای یک لحظه، شیطان بهشتی‌روشنی​ چهره خندان خواهر کوچکتر جین‌ناگهان​ هیانگ را به یاد آورد.

این حالتی بود‌نزده​ که با وضوح کامل‌گذشته​ در خاطرش مانده بود.

پس از‌می‌شه​ لحظه‌ای تفکر، شیطان‌عمرش​ بهشتی جواب داد:

«باشه. می‌کشمش.»

«واقعاً؟»

«به یه شرط.»

«معلومه، می‌دونستم اینو می‌گی.»

«گفتی شاگردت رو‌مرور​ میاری، پس چرا‌تعجب​ هنوز هیچ خبری نیست؟»

محقق سپیدپوش آهی کشید:

«یکی رو دارم، ولی خیلی آدم خوبیه، برای همین دارم روش‌تعجب​ فکر می‌کنم. تو موریمی مثل این، آدم خوب به چه دردی می‌خوره؟‌چقدر​ اون‌قدر ساده‌لوحه که حتی در مقایسه با ها بوک هم کم میاره.»

«شاید برای یادگیری هنرهای رزمی مکارانه‌ی تو‌نزده​ نامناسب باشه، ولی هنرهای رزمی من فرق داره.‌تعجب​ اگه آدم ساده‌لوحیه، باید اول بیاریش پیش من.»

«آخه چطور می‌تونم آدمی رو که حتی‌دید​ یه مورچه هم نمی‌تونه بکشه، تبدیل کنم‌نبود​ به یکی از اون به‌اصطلاح قهرمان‌های جوانمرد بزرگت؟»

«اگه حتی یه مورچه‌هرگز​ هم نمی‌تونه بکشه، پس‌دهانش​ این دلیل بیشتریه برای آوردنش.»

«چرا اونوقت؟ ممکنه موقع‌باشه​ آموزشش اون‌قدر کلافه بشم که‌کرد​ آخرش با دستای خودم بکشمش.»

«هر کسی می‌تونه یه مورچه رو لگد‌نزده​ کنه و بکشه، پس همچین آدمی فراوونه.‌کمال​ بهتره کسی رو داشته باشیم که نمی‌تونه بکشه.»

«داری می‌گی یه احمق بهتره؟»

«یه چیزی تو همین مایه‌ها.»

«رهبر فرقه هائو‌نزده​ که احمق نبود.‌چرخان​ بیشتر به باهوشا می‌خورد.»

شیطان بهشتی گفت:

«اونم از اون دسته آدمایی نیست که یه مورچه رو لگد کنه و بکشه. شاگردی که ما قبول می‌کنیم لزوماً‌بوده​ نباید تبدیل به قهرمان جوانمرد این دوران بشه. اما فقط همچین احمقی شانس بیشتری برای آموزش دادن قهرمان جوانمرد بعدی‌منم​ داره. قهرمان جوانمردی که رهبر فرقه ازش حرف می‌زنه، مثل یه قلوه‌سنگ معمولی کنار رودخونه نیست. طبیعیه که کمیاب باشن.»

محقق سپیدپوش آهی کشید:

«از کی تا حالا شدی زیردست رهبر فرقه هائو؟ اون قهرمان جوانمرد لعنتی، حالم ازش به هم می‌خوره.‌دهانش​ چرا این‌قدر تحت تأثیرش قرار گرفتی؟ اولین باری که دیدمت، کاملاً مشخص بود می‌خواستی تا حد مرگ کتکش بزنی.‌اشیای​ سخت نگیر. دلیلی که سریع نیاوردمش این بود که حس کردم بیش از حد شیفته‌ی حرفای رهبر فرقه شدی.»

«خلاصه کلام اینه که نیازی نیست‌لبخند​ حرف‌های رهبر فرقه رو اشتباه برداشت کنیم.‌کرد​ آخر سر هم همون بهتر که نکشتیمش.»

محقق سپیدپوش آهی کشید.

«حالا دیگه حتی اگه بخوایم هم کشتنش‌چیزی​ غیرممکنه. به نظرت اگه با رهبر فرقه شیطانی‌بوده​ دست به یکی می‌کردیم، می‌تونستیم کارش رو بسازیم؟»

«خدا می‌دونه.»

«فقط فرض کن. از روی کنجکاوی‌لبخند​ می‌پرسم. منظورم این نیست که الان‌مرور​ بریم بکشیمش، فقط برام سوال شده.»

شیطان بهشتی‌گذشته​ سرش را کج‌کمال​ کرد و گفت:

«رهبر فرقه شیطانی گفت که اگه دوباره با هم سرشاخ بشن، نتیجه همون میشه،‌متنفر​ پس الان احتمالاً هر سه‌تای ما نفله می‌شیم. یا حداقل من و رهبر فرقه‌بی‌جان​ شیطانی شکست می‌خوریم. در هر صورت کار حضرت فیله، حتی اگه دست به یکی کنیم.»

محقق سپیدپوش دوباره آهی کشید.

«این دنیا دیگه‌آدم​ به جایی رسیده‌لبخند​ که نمی‌تونم درکش کنم.»

«بک گا.»

«چیه؟»

«حداقلش اینه که شاگرد ما نباید از شاگرد رهبر فرقه‌کمال​ شکست بخوره. شاید اینم بخشی از نقشه‌های رهبر فرقه باشه،‌ناگهان​ ولی اگه پای رقابت در میونه، ما حق نداریم ببازیم.»

«صبح تا شب ورد زبونت شده 'نباید ببازیم، نباید ببازیم'. نمی‌دونم همچین‌مرور​ آدمی چطور اون‌طوری شکست خورد. تازه، رهبر فرقه هائو اصلاً از اون‌ناگهان​ قماش آدما نیست که بتونه یه شاگرد رو درست و حسابی تربیت کنه.»

«پس از چه قماشیه؟»

محقق سپیدپوش پیش از‌هرگز​ اینکه جواب بدهد، پیشانی‌اش‌دهانش​ را با انگشت خاراند.

«از اون آدما نیست که بتونه با پشتکار‌مرور​ به یه کار بچسبه. در عوض، شیطان شمشیر‌اینکه​ یا استاد یوک-هاپ تو شاگردپروری خیلی بهتر از اونن.»

«اگه زاها درست و حسابی آموزش بده‌نزده​ چی؟ اون‌وقت شاگردای ما پشت سر هم کتک‌تعجب​ می‌خورن. اون موقع چه حالی بهت دست میده؟»

«اون‌موقعست که‌گذشته​ یه نمه‌کرد​ به غرورم برمی‌خوره.»

شیطان بهشتی سر تکان داد.

«عادتت اینه که همیشه همه‌چیز رو مو به مو حساب و کتاب می‌کنی. وقتی پای شاگرد وسطه، دیگه چرتکه ننداز. اول فقط سعیت رو بکن که‌بار​ بهش آموزش بدی. اگه منطقت این‌قدر بی‌نقص بود، باید خیلی وقت پیش رهبر فرقه رو شکست می‌دادی. اگه نمی‌خوای دوباره از زاها شکست بخوری، هرچی زودتر‌زمین​ یه شاگرد بیاری بهتره. همون‌طور که خودت گفتی، اون همیشه داره این‌ور و اون‌ور سرک می‌کشه، پس نسبت به ما وقت کمتری برای تمرکز روی شاگردش داره.»

محقق سپیدپوش دست‌به‌سینه شد.

«بهم قول بده. اگه قول بدی‌تعجب​ نقاشی کشیدن رو یاد بگیری، منم تو‌دهانش​ همین روزا یه کاندید برای شاگردی میارم.»

«قول می‌دم، پس‌هیانگ​ همین الان از‌اینکه​ جلوی چشمم گمشو.»

«آها، راستی. رهبر فرقه گفت شاگرد‌چرخان​ من قراره یه برادر کوچکتر مثل‌دید​ نجیب‌زاده خاموش بشه، و شاگرد تو...»

شیطان بهشتی به کاغذهای سفیدی‌عمرش​ که روی زمین پخش و‌چرخان​ پلا بود نگاه کرد و گفت:

«مهم نیست. اول فقط اون احمق رو بیار. پیدا کردن یه برادر کوچکتر مثل نجیب‌زاده‌ناگهان​ خاموش کار هر روز نیست. خیلی سریع‌تره که یه لوح سفید بیاریم و خودمون بهش‌مسابقه​ آموزش بدیم. من خودم مشخص می‌کنم که اون قراره یه احمق باشه یا یه نجیب‌زاده.»

«خیلی خب.»

تازه بعد از اینکه محقق سپیدپوش غیبش‌گذشته​ زد، شیطان بهشتی با نگاهی خالی به‌هرگز​ یک ورق کاغذ سفید و تمیز خیره شد.

چهره خندان خواهر کوچکترش روی کاغذ سفید‌نزده​ نقش بست، اما خوب می‌دانست که هنوز‌کمال​ مهارت لازم برای کشیدن آن را ندارد.

پس از اینکه مطمئن شد کسی آن اطراف نیست،‌هرگز​ شیطان بهشتی از جایش بلند شد و دقیقاً همان‌جایی‌چقدر​ ایستاد که محقق سپیدپوش پیش از این ایستاده بود.

«خواهر کوچکتر، من یه قولی دادم، هرچند‌چیزی​ تا مدتی کارم حسابی ناشیانه خواهد بود. با‌بوده​ این حال، تلاشم رو می‌کنم تا نقاشی بکشم.»

شیطان بهشتی قلم‌مو را در دست‌چرخان​ گرفت و در کمال تعجب، یک دایره‌هیانگ​ بزرگ و گرد روی کاغذ سفید کشید.

دایره‌ای بزرگ از جوهر کاملاً‌عمرش​ سیاه بود که خطوطش به‌چرخان​ نرمی به هم متصل شده بودند.

شیطان بهشتی با استفاده‌کرد​ از قلم‌مو، نیمه پایینی‌هیانگ​ دایره را کاملاً سیاه کرد.

وقتی نیمی از آن را به‌اینکه​ شکل موجی در حال تلاطم پر‌تلخی​ کرد، طرح به نماد تایجی تبدیل شد.

شیطان بهشتی به‌نزده​ تایجی نگاه کرد و‌گذشته​ زیر لب زمزمه کرد:

«همگی تماشا کنید. من و اون یارو بک گا بهتون ثابت می‌کنیم‌مرور​ که حتی تو دل تاریکی هم رایحه‌ای وجود داره. ثابت می‌کنیم که‌ناگهان​ ما محقق‌ها هم می‌تونیم یه قهرمان جوانمرد تربیت کنیم. اگه همچین چیزی بشه...»

این همان مفهوم تایجی بود.

شیطان بهشتی قصد داشت‌هرگز​ نماد تایجی را روی‌دهانش​ لباس شاگردانش طراحی کند.

چرا که آن‌ها قرار بود‌فانوس​ قهرمانان جوانمردی باشند که به‌کمال​ دست افراد تاریک پرورش یافته‌اند.

در حالی که شیطان بهشتی بی‌وقفه به سفیدی خالص کاغذ‌چرخان​ در بالای امواج تاریکِ نماد خیره شده بود، چهره درخشان‌اینکه​ خواهر کوچکترش واضح‌تر از هر زمان دیگری در ذهنش نقش بست.

لحظه‌ای بعد، محقق سپیدپوش که برای بیرون رفتن ردای سفید‌روشنی​ و تمیزی به تن کرده بود، ظاهر شد و رو‌بوده​ به شیطان بهشتی که انگار سر جایش خشکش زده بود، گفت:

«...من دیگه رفتم.»

«این‌قدر تیپ‌لبخند​ زدی کجا‌باشه​ می‌خوای بری؟»

محقق سپیدپوش جواب داد:

«فکر کردی کاندیدای شاگردیمون یه هیزم‌شکنه‌تعجب​ که تو همین کوه‌های اطراف پیدا می‌شه؟‌دهانش​ معلومه که مسیر طولانی‌ای در پیش دارم.»

«حالا دلیل‌دید​ این‌طوری لباس‌هرگز​ پوشیدنت چیه؟»

«که نمی‌رم برده بخرم،‌باشه​ پس باید یکم ادب و‌کرد​ احترام از خودم نشون بدم.»

«مقصدت کجاست؟»

محقق سپیدپوش با‌مرور​ لحنی خشک و‌تعجب​ کوتاه جواب داد:

«کوه وودانگ.»

درست در لحظه‌ای که محقق سپیدپوش‌چرخان​ می‌خواست برگردد و برود، چشمانش به‌دید​ نمادی افتاد که شیطان بهشتی کشیده بود.

«اون نماد چیه؟»

شیطان بهشتی گفت:

«قراره این رو‌هیانگ​ روی لباس شاگردمون‌اینکه​ بکشیم. این یه تایجیه.»

«هر کوری هم می‌تونه بفهمه‌فانوس​ که این یه تایجیه، سوال‌کمال​ من اینه که معنیش چیه؟»

«این نمادِ عهد بین من و توئه؛ عهدی برای تربیت یه قهرمان جوانمرد که‌کمال​ بتونه به این دنیا کمکی بکنه. تو ذات من این‌طور جا افتاده که دست به‌بوده​ هر کاری می‌زنم تا تهش برم، پس بهتره تو هم این قضیه رو سرسری نگیری.»

با شنیدن این توضیح، محقق سپیدپوش‌تعجب​ دوباره با دقت نماد تایجی را‌چیزی​ برانداز کرد و سپس لبخندی زد.

«یه نماد احمقانه‌هیانگ​ که کاملاً برازنده آدمای‌چیزی​ احمقه. من دیگه رفتم.»

شیطان بهشتی زیر لب غرید:

«بزرگ‌ترین احمق دنیا خود تویی.»

بعد از‌گذشته​ اینکه محقق‌کرد​ سپیدپوش رفت...

شیطان بهشتی که تا آن لحظه به تایجی‌دهانش​ خیره شده بود، نگاهش را به سمت کاغذهای‌بار​ سفیدی که روی زمین پخش و پلا بودند، چرخاند.

خودِ شیطان بهشتی‌نزده​ از قبل به اوج‌گذشته​ هنرهای خارجی رسیده بود.

با خودش فکر کرد که مهم نیست درک رزمی شاگردش‌چرخان​ چقدر بالا باشد و مهم نیست چقدر تمرین کند، باز‌اینکه​ هم شکست دادنِ خودش برای او تقریباً غیرممکن خواهد بود.

اما عمیقاً باور داشت که وظیفه یک‌دید​ استاد این است که هر طور شده‌نبود​ کاری کند تا شاگردانش از او پیشی بگیرند.

در این صورت، مسیر هنرهای‌روشنی​ رزمی که باید از این به‌طعم​ بعد دنبال می‌کرد، کاملاً روشن بود.

شیطان بهشتی با این امید‌فانوس​ که روزی شاگردانش از او‌کمال​ پیشی بگیرند، با خودش زمزمه کرد:

«من هنر رزمی‌ای خلق‌تمام​ می‌کنم که در اون 'نرمی‌فانوس​ بتونه بر سختی غلبه کنه'.»

نرمی می‌تواند با‌مرور​ مهارت، سختی را‌تعجب​ در هم بشکند.

احساس می‌کرد تنها با دنبال کردن یک‌چیزی​ هنر رزمی در چنین سطح سرگیجه‌آوری است که‌بوده​ شاگردش می‌تواند حداقل شاگرد زاها را شکست دهد.

این نتیجه‌ای بود که شیطان بهشتی‌چرخان​ توانسته بود به آن برسد، چرا‌دید​ که او سرسخت‌ترین مردِ زیر آسمان بود.

در حالی که شیطان بهشتی، غرق در حالت بی‌خویشتنی،‌فانوس​ دستش را به سمت زمین دراز کرد، توده نامرتب‌هرگز​ کاغذهای سفید همچون امواج یک تایجی از هم شکافته شدند.

ناولها | novelha.net