چپتر 426: برای مدتی ناشیانه خواهد بود.
0«چه مسخره.»
محقق سپیدپوش باهیانگ چهرهای ناراضی بهاینکه کاغذ سفید خیره شد.
از وقتی نقاشی کشیدن رافانوس یاد گرفته بود، هیچوقت حرکتکمال قلممویش اینقدر قفل نشده بود.
اگر میخواست این حس را با هنرهای رزمی توصیف کند، مثلگذشته این بود که فرمی رزمی که بارها تمرینش کرده بود، حالادهانش بهطور غیرطبیعی اجرا میشد و او را در برابر ضدحمله بیدفاع میگذاشت.
محقق سپیدپوش نفسمرور عمیقی کشید تاتعجب ذهنش را آرام کند.
نمیخواست از آن دسته آدمهای احمقیاینکه باشد که به خاطر قفل شدنتلخی دستشان در نقاشی، دچار انحراف چی میشوند.
اما در طرز فکر همیشگی محقق سپیدپوش،گذشته هنرهای رزمی و نقاشی یکسان بودند، برای همینروشنی این وضعیت به شدت تلخ و ناخوشایند بود.
«کجای کار گیر کردم؟»
همانطور کهگذشته با آرامش بهکمال دنبال دلیلش میگشت...
به طرز مضحکی متوجه شدروشنی که نمیتواند چهره خندان خواهرناگهان کوچکترش را به یاد بیاورد.
تازه آن موقع فهمید ناتوانیاش در کشیدنگذشته چهره خندان خواهر کوچکترش ربطی به مهارتشهرگز ندارد، بلکه صرفاً مشکل از حافظهاش است.
یعنی خواهر کوچکتر جینتمام واقعاً حتی یکبار همباشه از ته دل نخندیده بود؟
امکان ندارد...
مگه میشه یه آدمهرگز تو تمام عمرش حتیدهانش یه لبخند هم نزده باشه؟
وقتی مثل یک فانوس چرخان گذشته را مرورمرور کرد، در کمال تعجب دید که خواهر کوچکتراینکه جین هیانگ هرگز لبخند روشنی به او نزده بود.
با اینکه چیزی درتمام دهانش نبود، ناگهان طعمباشه تلخی را حس کرد.
«چقدر از من متنفرکرد بوده که حتی یههیانگ بار هم بهم لبخند نزده؟»
شیطان بهشتیدید نزدیک شد وروشنی دهان باز کرد:
«بالاخره به قلمرو مسابقهباشه زل زدن با اشیایمرور بیجان رسیدی. تبریک میگم.»
محقق سپیدپوش پوزخند زد:
«مسابقه زل زدنمرور نیست. فقط منم کهدید دارم بهش چشمغره میرم.»
شیطان بهشتی به کاغذهای سفیدیروشنی که کف زمین پخش و پلاطعم شده بودند، نگاهی انداخت و گفت:
«امروز چرا اینقدر شلوغش کردی؟»
«هنر بیشترش زل زدن به یه چیزیه، و توفانوس اون لحظه، ذهن تو یه وضعیت آشفتهست. مردی که کارشروشنی فقط بلند کردن تیکههای آهنه، چه میفهمه این چیزا رو؟»
به محض اینکه شیطانکرد بهشتی پشت میز نشست، خندهایهرگز توخالی از لبانش فرار کرد:
«حالا میخوای چی بکشی؟»
«میخواستم چهره خندون خواهر کوچکترم رو بکشم، ولی وقتیکرد بهش فکر کردم، دیدم اون هیچوقت موقع نگاه کردن بهنبود من از ته دل نخندیده. اصلاً با عقل جور درمیاد؟»
شیطان بهشتی سر تکان داد:
«از تو بدش میاومد، پس دلیلی برای خندیدن نداشت.هرگز نه. احتمالاً هر بار که تو رو میدید، پوزخندچقدر میزد و تو دلش میگفت: "این پسرهی نحسِ خاندان بک..."»
«همیشه سرد بود. ولی حتماًروشنی جلوی بقیه میخندید. چرا حتیناگهان اونم یادم نمیاد؟ منطقی نیست.»
شیطان بهشتی سر تکان داد:
«میخندید.»
«واقعاً؟»
«مگه میشه یادم بره؟»
محقق سپیدپوش قلممویشنزده را به سمتچرخان شیطان بهشتی گرفت:
«که اینطور. همونطور که انتظار میرفت،لبخند تو هنوزم همون حلال مشکلات محققایی، درستکرد مثل گذشته. پس تو باید برام بکشیش.»
شیطان بهشتی بامرور نگاهی خالی بهتعجب محقق سپیدپوش خیره شد:
«چرا بایددید این کارهرگز رو بکنم؟»
«کسی که یادشهنزده باید همون کسیچرخان باشه که میکشه.»
شیطان بهشتی پوزخند زد:
«من از این سرگرمیهای بیمصرفت متنفرتعجب بودم، برای همین از همهشون دوریچیزی میکردم. این بیمصرفترین کار دنیا نیست؟»
محقق سپیدپوش نیشخند زد:
«بیمصرفترین کار دنیا... مطمئنی؟»
«آره.»
«تو همون کسی هستی که اونتعجب بیمصرفترین نقاشی دنیا رو تو بهترینچیزی جای ممکن برای تماشا کردن آویزون کردی.»
«اون به خاطرهیانگ این بود کهاینکه نقاشی خواهر کوچکترمون بود.»
محقق سپیدپوش بیدرنگ جواب داد:
«این همون ذات هنره. چیزی که باعث میشه به نگاه کردن ادامه بدی. دلیلاش برای هردید کس متفاوته. به هر حال، تنفر از سرگرمیها حق توئه، پس منم بهش احترام میذارم. ولی الان،بهشتی فقط تو چهره خندون خواهر کوچکترمون رو یادت میاد، پس ازت میخوام بکشیش. این درخواست خیلی سخته؟»
«بک گا، وسواس نشون دادن سر سرگرمیهادید زمان و مکان خودش رو داره. درستهنبود که چند روزه داری این کار رو میکنی؟»
«این یه درخواسته. تو هم باید بعضی از این سرگرمیها رو یاد بگیری. دست از بلند کردنبهم اون تیکههای آهن بردار. دنیا به هیچ وجه فقط از تیکههای آهن ساخته نشده. فکر میکنی توفقط چشم مردم دنیا کی عادیتر به نظر میرسه؟ تویی که تمام روز تیکههای آهن رو بلند میکنی...»
محقق سپیدپوش بهنزده خودش اشاره کردچرخان و ادامه داد:
«یا منی که با هنر، نقاشی و موسیقی آشنام. معلومه که من. اگه فقط وسواستعجب نشون دادن سر تیکههای آهن و تمرین کردن جواب درست بود، پس تو، حلال مشکلات محققها،بهم باید در نهایت رهبر فرقه هائو یا رهبر فرقه رو شکست میدادی. ولی واقعیت چی بود؟»
«تچ.»
برای یک لحظه، شیطان بهشتیروشنی چهره خندان خواهر کوچکتر جینناگهان هیانگ را به یاد آورد.
این حالتی بودنزده که با وضوح کاملگذشته در خاطرش مانده بود.
پس ازمیشه لحظهای تفکر، شیطانعمرش بهشتی جواب داد:
«باشه. میکشمش.»
«واقعاً؟»
«به یه شرط.»
«معلومه، میدونستم اینو میگی.»
«گفتی شاگردت رومرور میاری، پس چراتعجب هنوز هیچ خبری نیست؟»
محقق سپیدپوش آهی کشید:
«یکی رو دارم، ولی خیلی آدم خوبیه، برای همین دارم روشتعجب فکر میکنم. تو موریمی مثل این، آدم خوب به چه دردی میخوره؟چقدر اونقدر سادهلوحه که حتی در مقایسه با ها بوک هم کم میاره.»
«شاید برای یادگیری هنرهای رزمی مکارانهی تونزده نامناسب باشه، ولی هنرهای رزمی من فرق داره.تعجب اگه آدم سادهلوحیه، باید اول بیاریش پیش من.»
«آخه چطور میتونم آدمی رو که حتیدید یه مورچه هم نمیتونه بکشه، تبدیل کنمنبود به یکی از اون بهاصطلاح قهرمانهای جوانمرد بزرگت؟»
«اگه حتی یه مورچههرگز هم نمیتونه بکشه، پسدهانش این دلیل بیشتریه برای آوردنش.»
«چرا اونوقت؟ ممکنه موقعباشه آموزشش اونقدر کلافه بشم کهکرد آخرش با دستای خودم بکشمش.»
«هر کسی میتونه یه مورچه رو لگدنزده کنه و بکشه، پس همچین آدمی فراوونه.کمال بهتره کسی رو داشته باشیم که نمیتونه بکشه.»
«داری میگی یه احمق بهتره؟»
«یه چیزی تو همین مایهها.»
«رهبر فرقه هائونزده که احمق نبود.چرخان بیشتر به باهوشا میخورد.»
شیطان بهشتی گفت:
«اونم از اون دسته آدمایی نیست که یه مورچه رو لگد کنه و بکشه. شاگردی که ما قبول میکنیم لزوماًبوده نباید تبدیل به قهرمان جوانمرد این دوران بشه. اما فقط همچین احمقی شانس بیشتری برای آموزش دادن قهرمان جوانمرد بعدیمنم داره. قهرمان جوانمردی که رهبر فرقه ازش حرف میزنه، مثل یه قلوهسنگ معمولی کنار رودخونه نیست. طبیعیه که کمیاب باشن.»
محقق سپیدپوش آهی کشید:
«از کی تا حالا شدی زیردست رهبر فرقه هائو؟ اون قهرمان جوانمرد لعنتی، حالم ازش به هم میخوره.دهانش چرا اینقدر تحت تأثیرش قرار گرفتی؟ اولین باری که دیدمت، کاملاً مشخص بود میخواستی تا حد مرگ کتکش بزنی.اشیای سخت نگیر. دلیلی که سریع نیاوردمش این بود که حس کردم بیش از حد شیفتهی حرفای رهبر فرقه شدی.»
«خلاصه کلام اینه که نیازی نیستلبخند حرفهای رهبر فرقه رو اشتباه برداشت کنیم.کرد آخر سر هم همون بهتر که نکشتیمش.»
محقق سپیدپوش آهی کشید.
«حالا دیگه حتی اگه بخوایم هم کشتنشچیزی غیرممکنه. به نظرت اگه با رهبر فرقه شیطانیبوده دست به یکی میکردیم، میتونستیم کارش رو بسازیم؟»
«خدا میدونه.»
«فقط فرض کن. از روی کنجکاویلبخند میپرسم. منظورم این نیست که الانمرور بریم بکشیمش، فقط برام سوال شده.»
شیطان بهشتیگذشته سرش را کجکمال کرد و گفت:
«رهبر فرقه شیطانی گفت که اگه دوباره با هم سرشاخ بشن، نتیجه همون میشه،متنفر پس الان احتمالاً هر سهتای ما نفله میشیم. یا حداقل من و رهبر فرقهبیجان شیطانی شکست میخوریم. در هر صورت کار حضرت فیله، حتی اگه دست به یکی کنیم.»
محقق سپیدپوش دوباره آهی کشید.
«این دنیا دیگهآدم به جایی رسیدهلبخند که نمیتونم درکش کنم.»
«بک گا.»
«چیه؟»
«حداقلش اینه که شاگرد ما نباید از شاگرد رهبر فرقهکمال شکست بخوره. شاید اینم بخشی از نقشههای رهبر فرقه باشه،ناگهان ولی اگه پای رقابت در میونه، ما حق نداریم ببازیم.»
«صبح تا شب ورد زبونت شده 'نباید ببازیم، نباید ببازیم'. نمیدونم همچینمرور آدمی چطور اونطوری شکست خورد. تازه، رهبر فرقه هائو اصلاً از اونناگهان قماش آدما نیست که بتونه یه شاگرد رو درست و حسابی تربیت کنه.»
«پس از چه قماشیه؟»
محقق سپیدپوش پیش ازهرگز اینکه جواب بدهد، پیشانیاشدهانش را با انگشت خاراند.
«از اون آدما نیست که بتونه با پشتکارمرور به یه کار بچسبه. در عوض، شیطان شمشیراینکه یا استاد یوک-هاپ تو شاگردپروری خیلی بهتر از اونن.»
«اگه زاها درست و حسابی آموزش بدهنزده چی؟ اونوقت شاگردای ما پشت سر هم کتکتعجب میخورن. اون موقع چه حالی بهت دست میده؟»
«اونموقعست کهگذشته یه نمهکرد به غرورم برمیخوره.»
شیطان بهشتی سر تکان داد.
«عادتت اینه که همیشه همهچیز رو مو به مو حساب و کتاب میکنی. وقتی پای شاگرد وسطه، دیگه چرتکه ننداز. اول فقط سعیت رو بکن کهبار بهش آموزش بدی. اگه منطقت اینقدر بینقص بود، باید خیلی وقت پیش رهبر فرقه رو شکست میدادی. اگه نمیخوای دوباره از زاها شکست بخوری، هرچی زودترزمین یه شاگرد بیاری بهتره. همونطور که خودت گفتی، اون همیشه داره اینور و اونور سرک میکشه، پس نسبت به ما وقت کمتری برای تمرکز روی شاگردش داره.»
محقق سپیدپوش دستبهسینه شد.
«بهم قول بده. اگه قول بدیتعجب نقاشی کشیدن رو یاد بگیری، منم تودهانش همین روزا یه کاندید برای شاگردی میارم.»
«قول میدم، پسهیانگ همین الان ازاینکه جلوی چشمم گمشو.»
«آها، راستی. رهبر فرقه گفت شاگردچرخان من قراره یه برادر کوچکتر مثلدید نجیبزاده خاموش بشه، و شاگرد تو...»
شیطان بهشتی به کاغذهای سفیدیعمرش که روی زمین پخش وچرخان پلا بود نگاه کرد و گفت:
«مهم نیست. اول فقط اون احمق رو بیار. پیدا کردن یه برادر کوچکتر مثل نجیبزادهناگهان خاموش کار هر روز نیست. خیلی سریعتره که یه لوح سفید بیاریم و خودمون بهشمسابقه آموزش بدیم. من خودم مشخص میکنم که اون قراره یه احمق باشه یا یه نجیبزاده.»
«خیلی خب.»
تازه بعد از اینکه محقق سپیدپوش غیبشگذشته زد، شیطان بهشتی با نگاهی خالی بههرگز یک ورق کاغذ سفید و تمیز خیره شد.
چهره خندان خواهر کوچکترش روی کاغذ سفیدنزده نقش بست، اما خوب میدانست که هنوزکمال مهارت لازم برای کشیدن آن را ندارد.
پس از اینکه مطمئن شد کسی آن اطراف نیست،هرگز شیطان بهشتی از جایش بلند شد و دقیقاً همانجاییچقدر ایستاد که محقق سپیدپوش پیش از این ایستاده بود.
«خواهر کوچکتر، من یه قولی دادم، هرچندچیزی تا مدتی کارم حسابی ناشیانه خواهد بود. بابوده این حال، تلاشم رو میکنم تا نقاشی بکشم.»
شیطان بهشتی قلممو را در دستچرخان گرفت و در کمال تعجب، یک دایرههیانگ بزرگ و گرد روی کاغذ سفید کشید.
دایرهای بزرگ از جوهر کاملاًعمرش سیاه بود که خطوطش بهچرخان نرمی به هم متصل شده بودند.
شیطان بهشتی با استفادهکرد از قلممو، نیمه پایینیهیانگ دایره را کاملاً سیاه کرد.
وقتی نیمی از آن را بهاینکه شکل موجی در حال تلاطم پرتلخی کرد، طرح به نماد تایجی تبدیل شد.
شیطان بهشتی بهنزده تایجی نگاه کرد وگذشته زیر لب زمزمه کرد:
«همگی تماشا کنید. من و اون یارو بک گا بهتون ثابت میکنیممرور که حتی تو دل تاریکی هم رایحهای وجود داره. ثابت میکنیم کهناگهان ما محققها هم میتونیم یه قهرمان جوانمرد تربیت کنیم. اگه همچین چیزی بشه...»
این همان مفهوم تایجی بود.
شیطان بهشتی قصد داشتهرگز نماد تایجی را رویدهانش لباس شاگردانش طراحی کند.
چرا که آنها قرار بودفانوس قهرمانان جوانمردی باشند که بهکمال دست افراد تاریک پرورش یافتهاند.
در حالی که شیطان بهشتی بیوقفه به سفیدی خالص کاغذچرخان در بالای امواج تاریکِ نماد خیره شده بود، چهره درخشاناینکه خواهر کوچکترش واضحتر از هر زمان دیگری در ذهنش نقش بست.
لحظهای بعد، محقق سپیدپوش که برای بیرون رفتن ردای سفیدروشنی و تمیزی به تن کرده بود، ظاهر شد و روبوده به شیطان بهشتی که انگار سر جایش خشکش زده بود، گفت:
«...من دیگه رفتم.»
«اینقدر تیپلبخند زدی کجاباشه میخوای بری؟»
محقق سپیدپوش جواب داد:
«فکر کردی کاندیدای شاگردیمون یه هیزمشکنهتعجب که تو همین کوههای اطراف پیدا میشه؟دهانش معلومه که مسیر طولانیای در پیش دارم.»
«حالا دلیلدید اینطوری لباسهرگز پوشیدنت چیه؟»
«که نمیرم برده بخرم،باشه پس باید یکم ادب وکرد احترام از خودم نشون بدم.»
«مقصدت کجاست؟»
محقق سپیدپوش بامرور لحنی خشک وتعجب کوتاه جواب داد:
«کوه وودانگ.»
درست در لحظهای که محقق سپیدپوشچرخان میخواست برگردد و برود، چشمانش بهدید نمادی افتاد که شیطان بهشتی کشیده بود.
«اون نماد چیه؟»
شیطان بهشتی گفت:
«قراره این روهیانگ روی لباس شاگردموناینکه بکشیم. این یه تایجیه.»
«هر کوری هم میتونه بفهمهفانوس که این یه تایجیه، سوالکمال من اینه که معنیش چیه؟»
«این نمادِ عهد بین من و توئه؛ عهدی برای تربیت یه قهرمان جوانمرد کهکمال بتونه به این دنیا کمکی بکنه. تو ذات من اینطور جا افتاده که دست بهبوده هر کاری میزنم تا تهش برم، پس بهتره تو هم این قضیه رو سرسری نگیری.»
با شنیدن این توضیح، محقق سپیدپوشتعجب دوباره با دقت نماد تایجی راچیزی برانداز کرد و سپس لبخندی زد.
«یه نماد احمقانههیانگ که کاملاً برازنده آدمایچیزی احمقه. من دیگه رفتم.»
شیطان بهشتی زیر لب غرید:
«بزرگترین احمق دنیا خود تویی.»
بعد ازگذشته اینکه محققکرد سپیدپوش رفت...
شیطان بهشتی که تا آن لحظه به تایجیدهانش خیره شده بود، نگاهش را به سمت کاغذهایبار سفیدی که روی زمین پخش و پلا بودند، چرخاند.
خودِ شیطان بهشتینزده از قبل به اوجگذشته هنرهای خارجی رسیده بود.
با خودش فکر کرد که مهم نیست درک رزمی شاگردشچرخان چقدر بالا باشد و مهم نیست چقدر تمرین کند، بازاینکه هم شکست دادنِ خودش برای او تقریباً غیرممکن خواهد بود.
اما عمیقاً باور داشت که وظیفه یکدید استاد این است که هر طور شدهنبود کاری کند تا شاگردانش از او پیشی بگیرند.
در این صورت، مسیر هنرهایروشنی رزمی که باید از این بهطعم بعد دنبال میکرد، کاملاً روشن بود.
شیطان بهشتی با این امیدفانوس که روزی شاگردانش از اوکمال پیشی بگیرند، با خودش زمزمه کرد:
«من هنر رزمیای خلقتمام میکنم که در اون 'نرمیفانوس بتونه بر سختی غلبه کنه'.»
نرمی میتواند بامرور مهارت، سختی راتعجب در هم بشکند.
احساس میکرد تنها با دنبال کردن یکچیزی هنر رزمی در چنین سطح سرگیجهآوری است کهبوده شاگردش میتواند حداقل شاگرد زاها را شکست دهد.
این نتیجهای بود که شیطان بهشتیچرخان توانسته بود به آن برسد، چرادید که او سرسختترین مردِ زیر آسمان بود.
در حالی که شیطان بهشتی، غرق در حالت بیخویشتنی،فانوس دستش را به سمت زمین دراز کرد، توده نامرتبهرگز کاغذهای سفید همچون امواج یک تایجی از هم شکافته شدند.