---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 348: بدون مشروب؟ • ⏱ 18 دقیقه

چپتر 348: بدون مشروب؟

0

همه‌مون لباس‌های رزمی سفیدِ یه‌دست پوشیده‌خفن‌تر​ بودیم، ولی خب لباس‌های رویی رو‌صورت​ هرکس طبق سلیقه خودش انتخاب کرده بود.

همون‌طور که حدس می‌زدم، شیطان شمشیر یه ردای بلندِ‌باعث​ سیاه و قیرگون کشید روی لباسش، اما بقیه رنگ‌هایی‌برسه​ رو انتخاب کردن که به اون لباس رزمی سفیدشون بیاد.

یه لحظه به‌قرار​ چهار شرور بزرگ و‌تغییرش​ محقق سپیدپوش نگاه کردم.

«همم.»

همه‌شون تبدیل شده‌کنم​ بودن به یه‌خفن‌تر​ مشت مرد خوش‌تیپِ خیره‌کننده.

از اونجایی که همه‌شون تو هنرهای رزمی استاد بودن، حتی یه گرم چربی‌برادر​ اضافه هم تو بدنشون پیدا نمی‌شد. با اون هاله‌های خاصی که داشتن، قیافه‌شون‌پیشنهاد​ جوری شده بود که انگار برادران رزمیِ یه فرقه متعارفِ خیلی خفن و باکلاسن.

فقط من‌اگه​ نبودم که‌بینشون​ جا خورده بودم.

همه‌شون با قیافه‌هایی که دست‌کمی از‌سخت‌گیر​ قیافه کف‌کرده‌ی من نداشت، داشتن تیپ‌برسه​ و تاپ همدیگه رو برانداز می‌کردن.

«...»

شیطان شهوت گفت:

«آدم وقتی به خودش می‌رسه‌یکی​ کلاً یه آدم دیگه میشه.‌قطعاً​ به تو هم خیلی میاد، استاد.»

اگه قرار بود بینشون یکی رو انتخاب‌برادر​ کنم که تغییرش از همه خفن‌تر بود،‌همون​ قطعاً اون یه نفر شیطان شبح می‌شد.

با اینکه صورت نسبتاً ساده‌ای داشت، اما استخوان‌بندی زاویه‌دار و‌می‌شد​ قرص و محکمش باعث می‌شد شبیه یه رهبر فرقه سخت‌گیر‌باعث​ یا برادر ارشد بزرگِ یه فرقه متعارف به نظر برسه.

قیافه‌اش هم به همون اندازه‌استخوان‌بندی​ خشک و جدی بود؛ جوری که‌رهبر​ انگار اصلاً یه آدم دیگه شده.

خودم پیشنهاد خرید لباس رو‌یکی​ داده بودم، ولی حالا خودم‌قطعاً​ بیشتر از همه کف کرده بودم.

«لباس واقعاً معجزه می‌کنه.»

شیطان شمشیر نظر داد:

«پس واسه همین بود که‌استخوان‌بندی​ محقق سپیدپوش سر انتخاب مغازه‌شبیه​ این‌قدر وسواس به خرج می‌داد.»

به لطف اون چشم‌های تیزبین و سخت‌پسندِ محقق سپیدپوش،‌خفن‌تر​ قبل از اینکه بالاخره سر لباس‌هامون به توافق برسیم،‌داشت​ صد تا مغازه رو زیر و رو کرده بودیم.

محقق سپیدپوش که طبق سلیقه خودش‌سخت‌گیر​ سر تا پا سفید پوشیده بود، یه‌قیافه‌اش​ نگاهی بهمون انداخت و دهن باز کرد.

تازه همون موقع بود که یه حس‌قطعاً​ پشیمونیِ ریز اومد سراغم؛ با خودم گفتم کاش‌داشت​ یه دست لباس هم واسه شیطان بهشتی می‌خریدم.

اما کادو دادنِ بی‌مقدمه به اون مرتیکه اصلاً‌محکمش​ تو فاز رابطه‌ای که من می‌خواستم نبود، واسه‌متعارف​ همین سریع این فکر رو از سرم انداختم بیرون.

نگاهی به محقق سپیدپوش انداختم.

«خونه امن خیلی دورِ؟»

محقق سپیدپوش جواب داد:

«با این سرعت لاک‌پشتی انتظار‌استخوان‌بندی​ داری کِی برسیم اونجا؟ باید‌شبیه​ از مهارت سبکی‌مون استفاده کنیم.»

«پس بزن بریم.»

نگاهی به چهار‌باعث​ شرور بزرگ انداختم‌سخت‌گیر​ و نیشم باز شد.

شیطان شهوت پرسید:

«چرا یهو‌نسبتاً​ این‌جوری نیشت‌داشت​ رو باز کردی؟»

این سفر قطعاً یکی‌بینشون​ دو تا چیز عجیب‌همه​ و غریب تو خودش داشت.

با اینکه فقط داشتیم می‌رفتیم تا‌سخت‌گیر​ با شیطان بهشتی ملاقات کنیم، ولی همه‌چیز‌قیافه‌اش​ بوی یه جور تمرین رزمی رو می‌داد.

«مهارت سبکیِ امپراتور رزمی به طرز‌خفن‌تر​ وحشتناکی سریعه. داشتم به این فکر‌صورت​ می‌کردم که قراره دهن همه‌مون سرویس بشه.»

شیطان شهوت جواب داد:

«دهن خودت سرویس میشه. من‌یکی​ که روی زمین صاف به‌قطعاً​ مهارت سبکی خودم بدجور مطمئنم.»

در کمال تعجب، حتی شیطان‌رهبر​ شبح که فکر می‌کردم بیشتر‌متعارف​ از همه کم بیاره هم گفت:

«... منم‌یکی​ تو مسافت‌های طولانی‌همه​ به خودم مطمئنم.»

شیطان شمشیر نگاهی‌ساده‌ای​ به محقق سپیدپوش‌زاویه‌دار​ انداخت و گفت:

«پس بیاید همه‌مون دو سه‌یکی​ تا چیز درباره مهارت سبکی‌قطعاً​ از امپراتور رزمی یاد بگیریم.»

محقق سپیدپوش یه نگاه گذرا‌رهبر​ بهمون انداخت، بعد دست‌هاش رو پشت‌نظر​ کمرش قلاب کرد و راه افتاد.

«شام رو تو عمارت درنای‌همه​ سفید تو بونگیانگ می‌خوریم، پس نهایت‌اینکه​ سعیتون رو بکنید که جا نمونید.»

قدم‌های محقق سپیدپوش مثل آدامس کش اومد و‌محکمش​ طولی نکشید که با اجرای قدم‌های الهی ابر نردبان،‌نظر​ مثل یه طوفان وحشی به سمت جلو شلیک شد.

سرعتش واقعاً‌اگه​ کشنده و‌بینشون​ روانی‌کننده بود.

یه نفس عمیق کشیدیم،‌شبیه​ خفه‌خون گرفتیم و با‌ارشد​ جون و دل افتادیم دنبالش.

درست همون موقع که با جون‌خفن‌تر​ کندن سی قدم دویدیم و بهش رسیدیم،‌نسبتاً​ محقق سپیدپوش دوباره سرعتش رو برد بالا.

شیطان شبح آهی کشید.

«آه، این‌اگه​ دیگه یه‌بینشون​ چیز دیگه‌ست.»

اصلاً تو موقعیتی نبودم که بخوام نگران بقیه‌ارشد​ باشم، واسه همین بی‌درنگ از قدم‌های الهی ابر نردبان‌جدی​ استفاده کردم تا پا به پای محقق سپیدپوش برم.

نکنه اون‌همه ماهی‌کنم​ که دادم کوفت‌خفن‌تر​ کرد، کار اشتباهی بود؟

محقق سپیدپوش حتی از دفعه قبل هم‌قرص​ سریع‌تر بود، واسه همین حتی نمی‌تونستم یه‌ارشد​ چرت و پرت ساده از دهنم بپرونم.

در هر حال، چاره‌ای نداشتم جز اینکه‌تغییرش​ این رو یه تمرین در نظر بگیرم‌اینکه​ و جوری بدوم که انگار عزرائیل افتاده دنبالم.

از اونجایی که هر کدوم از ما غروری‌ارشد​ در حد یکی از ده استاد بزرگ موریم‌خشک​ داشتیم، همه‌مون دهن‌هامون رو بستیم و فقط دنبالش دویدیم.

فکر نمی‌کردم شیطان بهشتی تو‌استخوان‌بندی​ یه جای شلوغ پلوغ قایم شده‌رهبر​ باشه، و خب حدسم درست دراومد.

با تمام سرعت تاختیم؛ تو راه فقط‌تغییرش​ پنج بار وایسادیم تا خندق بلامون رو‌اینکه​ پر کنیم و یه بار هم کپیدیم.

اون‌قدر مسافت طولانی‌ای رو با اون‌سخت‌گیر​ سرعت وحشتناک طی کردیم که حس‌برسه​ می‌کردم داریم می‌ریم یه کشور دیگه.

دنبال محقق سپیدپوش‌کنم​ از کوهستان ابر‌خفن‌تر​ سفید رفتیم بالا.

کوهستان به‌شدت ناهموار بود و مسیر هم بیشتر اوقات زیر‌شبیه​ یه مه غلیظ پنهون می‌شد، ولی محقق سپیدپوش جوری راه‌همون​ می‌رفت که انگار داره از تپه حیاط خلوت خونه‌اش میره بالا.

یه کم بعد، وقتی از اون دریای غلیظ ابرها زدیم‌قطعاً​ بیرون، یهو منظره جلومون باز شد و یه دشت پهناور و‌قرص​ صاف دیدیم که صخره‌های شیب‌دار دور تا دورش رو گرفته بودن.

یه عمارت تک و تنها که حسابی‌برادر​ با طبیعت اونجا قاطی شده بود، پشت‌همون​ به یکی از صخره‌ها جا خوش کرده بود.

محقق سپیدپوش به جای اینکه‌همه​ یهراست بره سمت عمارت، وایساد‌می‌شد​ تا یه نفسی تازه کنه.

با نگاهی به اطراف، معلوم بود که‌قرص​ اونجا یه خونه امنه که لای این‌ارشد​ کوه‌های خشن و مه غلیظ مخفی شده.

محقق سپیدپوش یه نگاه‌بینشون​ به ما انداخت و بعد‌خفن‌تر​ رو به عمارت داد زد:

«... خونه‌ای؟»

تا حالا ندیده بودم‌تغییرش​ کسی از این فاصله‌نفر​ دور رسیدنش رو اعلام کنه.

صدای تنبل و کش‌دارِ شیطان بهشتی‌زاویه‌دار​ که انگار تازه از خواب بیدار‌سخت‌گیر​ شده بود، از تو عمارت پیچید بیرون.

«چیه؟»

محقق سپیدپوش به زمین‌شبیه​ خیره شد و برخلاف همیشه،‌بزرگِ​ کلمات رو تو دهنش جوید.

«خب، راستش...»

همه‌مون زل‌نسبتاً​ زده بودیم‌داشت​ به ورودی عمارت.

شیطان بهشتی اومد بیرون. نصف صورتش زیر‌تغییرش​ اون موهای ژولیده و به‌هم‌ریخته‌اش قایم شده بود.‌صورت​ یه نگاهی به سر تا پای ما انداخت.

به خاطر‌محکمش​ موهاش نمی‌تونستم چشم‌هاش‌رهبر​ رو واضح ببینم.

محقق سپیدپوش دستش‌کنم​ رو دراز کرد تا‌قطعاً​ ما رو معرفی کنه.

«اینا...»

قبل از اینکه محقق سپیدپوش‌یکی​ بتونه حرفش رو تموم کنه،‌قطعاً​ شیطان بهشتی پرید وسط حرفش:

«پس این آشغال‌ها رو از کف‌سخت‌گیر​ خیابون جمع کردی و آوردی اینجا.‌برسه​ یعنی بالاخره تاریخ مصرفم تموم شده؟»

محقق سپیدپوش جواب داد:

«این چرت‌نسبتاً​ و پرت‌ها چیه‌استخوان‌بندی​ میگی؟ مهمون آوردم.»

جو یه جوری عجیب‌بینشون​ و غریب بود، واسه‌همه​ همین سریع پریدم وسط:

«ارشد چون، من‌باعث​ لی زاها هستم،‌سخت‌گیر​ رهبر فرقه هائو.»

شیطان بهشتی با دستش موهاش رو زد کنار و‌شبح​ چشم‌هایی رو به نمایش گذاشت که از صد متری داد‌محکمش​ می‌زدن مال یه دیوونه‌ی زنجیری‌ان. بعد زل زد به من.

«پس تویی. بدبخت شدی که گول‌زاویه‌دار​ این یارو از خانواده بک رو‌سخت‌گیر​ خوردی و تا اینجا کشوندی اومدی.»

«منظورت از بدبخت شدی چیه؟»

شیطان بهشتی‌محکمش​ یه لبخند محو‌رهبر​ زد و گفت:

«یه مشت استاد نصفه‌ونیمه دور خودت‌خفن‌تر​ جمع کردی، ولی واقعاً فکر کردی‌صورت​ فقط پنج نفری می‌تونید حریف من بشید؟»

«ما فقط اومدیم یه پیک مشروب‌زاویه‌دار​ بزنیم، پس این زر مفت‌ها رو نگه‌برادر​ دار واسه اون رفیقت که اونجا وایساده.»

شیطان بهشتی‌اگه​ یه خنده ریز‌یکی​ و خفه کرد.

«کدوم دیوونه‌هایی پا میشن میان‌رهبر​ دنبال من که باهام مشروب‌متعارف​ بخورن؟ دروغ گفتن هم حدی داره.»

روانی‌کننده بود که هیچ راه درست‌خفن‌تر​ و حسابی‌ای وجود نداشت تا بهش‌صورت​ حالی کنم ما دقیقاً همون گروه دیوونه‌هاییم.

آهی کشیدم و‌ساده‌ای​ با غضب به‌زاویه‌دار​ محقق سپیدپوش چشم‌غره رفتم.

«این حروم‌زاده‌ی‌اگه​ عوضی، آخه‌بینشون​ این چه...»

آخه چرا باید رفیقش رو تو‌سخت‌گیر​ همچین وضعیتی ول کنه؟ داشتم حس‌برسه​ می‌کردم که آمپرم داره می‌زنه بالا.

محقق سپیدپوش نگاهم کرد.

«مگه هزار بار بهت‌داشت​ نگفتم؟ این مرتیکه به این‌باعث​ راحتی‌ها به کسی اعتماد نمی‌کنه.»

همین‌طور که شیطان بهشتی‌بینشون​ داشت می‌اومد سمتمون، همون‌جا‌همه​ چهارزانو نشستم رو زمین.

«من تسلیمم.»

با نشستن من، شیطان شهوت که دوزاریش زود می‌افتاد‌شبح​ هم هول‌هولکی نشست. بعدش هم شیطان شبح و شیطان شمشیر‌محکمش​ آروم از هم فاصله گرفتن و رو زمین ولو شدن.

هیچ راه دیگه‌ای به ذهنم‌استخوان‌بندی​ نمی‌رسید که با کل هیکلم بهش‌رهبر​ بفهمونم ما اصلاً قصد دعوا نداریم.

همین‌که همه‌مون نشستیم، شیطان بهشتی‌یکی​ که داشت می‌اومد جلو، وایساد و‌نفر​ شروع کرد به برانداز کردن ما.

محقق سپیدپوش‌محکمش​ رفت جلو‌شبیه​ و گفت:

«این‌قدر بدبین نباش. رهبر فرقه هائو هی مخم رو می‌خورد که می‌خواد باهات مشروب‌ساده‌ای​ بخوره، منم آوردمش اینجا. نه می‌تونستم پیغام بفرستم، نه می‌تونستم از قبل هماهنگ کنم،‌نظر​ واسه همین همین‌جوری ورش داشتم آوردم. آخه چرا باید یهو بخوام بکشمت؟ اصلاً مگه می‌تونم؟»

شیطان بهشتی پوزخندی‌ساده‌ای​ زد، اومد جلوتر‌زاویه‌دار​ و جواب داد:

«کی می‌دونه تو اون کله‌ی پوکت‌کنم​ چی می‌گذره؟ آخه چرا باید همچین استادهایی‌می‌شد​ یهو هوس کنن با من مشروب بخورن؟»

محقق سپیدپوش که حالا حسابی‌رهبر​ به شیطان بهشتی نزدیک شده بود،‌نظر​ سرش رو کج کرد و گفت:

«اگه به من اعتماد‌تغییرش​ نداری، پس تو این خراب‌شده‌شبح​ می‌خوای به کی اعتماد کنی؟»

تو یه چشم به هم زدن، صدای‌قرص​ خش‌خش لباس‌ها رو شنیدم و دیدم شیطان‌ارشد​ بهشتی با پشت دستش یه ضربه حواله‌اش کرد.

محقق سپیدپوش ضربه رو دفاع‌یکی​ کرد، اما مثل یه تیکه‌قطعاً​ سنگ افقی پرت شد تو هوا.

بوممم!

محقق سپیدپوش که به زور و با کف‌نفر​ دست راستش ضربه رو دفع کرده بود، تو‌استخوان‌بندی​ هوا چرخید و مثل پر رو زمین فرود اومد.

ما از جامون تکون نخوردیم.

رفاقت‌ها معمولاً با‌قرار​ همین دعواها و‌کنم​ کتک‌کاری‌ها عمیق‌تر میشن.

البته با این مدل رفاقت،‌رهبر​ محقق سپیدپوش قشنگ پتانسیلش رو داشت‌نظر​ که تا حد مرگ کتک بخوره.

ولی ته دلم می‌دونستم که‌همه​ شیطان بهشتی واقعاً قصد نداره‌می‌شد​ اون رو تا حد مرگ بزنه.

فعلاً باید بهش ثابت می‌کردیم که‌زاویه‌دار​ نیومدیم اینجا تا با محقق سپیدپوش‌سخت‌گیر​ دست به یکی کنیم و بریزیم سرش.

نگاهم رو بین‌قرار​ اون دو تا‌کنم​ چرخوندم و گفتم:

«امپراتور رزمی، نکنه‌تغییرش​ قراره اون‌قدر کتک‌قطعاً​ بخوری تا جون بدی؟»

شیطان بهشتی بهم نگاه کرد.

«امپراتور رزمی؟»

«این محقق سپیدپوش همین چند وقت‌زاویه‌دار​ پیش سومون، امپراتور رزمی رو لت و‌برادر​ پار کرد. لقبش رو هم بالا کشید.»

شیطان بهشتی رو‌قرار​ کرد به محقق‌کنم​ سپیدپوش و پرسید:

«یعنی این جوجه‌ضعیف امپراتور رزمیه؟»

محقق سپیدپوش‌نفر​ با لحنی‌می‌شد​ سرد جواب داد:

«من امپراتور رزمی هستم.»

«عجب لقب گنده‌ای. حروم‌زاده پررو.»

شیطان شهوت‌اگه​ بهم نگاه‌بینشون​ کرد و پرسید:

«واقعاً قراره‌کنم​ تا حد‌همه​ مرگ کتک بخوره؟»

یهو برقی از قصد قتل تو‌صورت​ چشم‌های محقق سپیدپوش درخشید و با‌قرص​ غضب به شیطان شهوت خیره شد.

تازه اون موقع یادم افتاد مردی که‌قرص​ به اسم محقق سپیدپوش می‌شناختنش، غرورش اون‌قدر زیاد‌بزرگِ​ بود که سقف آسمون رو هم سوراخ می‌کرد.

محقق سپیدپوش رو‌قطعاً​ کرد به شیطان‌می‌شد​ بهشتی و گفت:

«هوس کردی بعد از‌بینشون​ مدت‌ها یه کم خاک‌همه​ زمین رو لیس بزنی؟»

شیطان بهشتی‌محکمش​ با نگاهی‌شبیه​ ناباورانه خندید.

«نکنه امپراتور رزمی تازگی‌ها‌می‌شد​ داروی معنوی زده تو‌ساده‌ای​ رگ که این‌قدر زبون درآورده؟»

من هم که جا‌داشت​ خورده بودم، نگاهم رو‌محکمش​ چرخوندم سمت شیطان شمشیر.

برادر ارشد جوری سرش‌نفر​ رو تکون داد که‌صورت​ یعنی نباید دخالت کنیم.

«...فقط تماشا می‌کنیم.»

همون موقع، محقق سپیدپوش پیش‌دستی کرد‌سخت‌گیر​ و یه لگد محکم کاشت وسط سینه‌قیافه‌اش​ شیطان بهشتی که مثل مجسمه وایساده بود.

صدای برخوردش خیلی بلند‌تغییرش​ بود، ولی شیطان بهشتی‌نفر​ فقط یه ذره عقب رفت.

با شنیدن اون‌ساده‌ای​ صدا، همه‌مون یه‌زاویه‌دار​ نگاه به همدیگه انداختیم.

«همم.»

طولی نکشید که شیطان بهشتی‌خفن‌تر​ و محقق سپیدپوش مثل گاو وحشی‌صورت​ پریدن به هم و درگیر شدن.

هنرهای کف دست و هنرهای لگد زدن‌نسبتاً​ بینشون رد و بدل می‌شد و در‌باعث​ کمال تعجب، کار به کله زدن هم کشید.

وسط این درگیری وحشیانه، محقق‌استخوان‌بندی​ سپیدپوش تند و تند ضربه‌هایی‌شبیه​ به جاهای حساس و دردناکش می‌خورد.

واقعاً مبارزه عجیبی بود.

نه زمین زیر پاشون چال می‌شد، و نه‌شبح​ ضربه‌ها خطا می‌رفت؛ مشت و لگدها خیلی راحت‌زاویه‌دار​ و پشت سر هم می‌نشست رو بدن همدیگه.

هرچند بیشتر این محقق‌می‌شد​ سپیدپوش بود که داشت‌ساده‌ای​ مثل سگ کتک می‌خورد...

البته هر از گاهی شیطان بهشتی هم یه‌محکمش​ لگد می‌خورد و تلوتلو می‌خورد، حتی یه بار‌متعارف​ انگشت‌های دراز شده محقق سپیدپوش رفت تو تخم چشمش.

خلاصه بگم، این‌قطعاً​ یه دعوای خیابونیِ بدون‌اینکه​ ذره‌ای انرژی درونی بود.

هرچی دعوا بیشتر طول می‌کشید،‌خفن‌تر​ محقق سپیدپوش بیشتر تو هوا شوت‌صورت​ می‌شد و رو زمین غلت می‌خورد.

سطح تکنیک‌هاشون تقریباً تو یه مایه بود،‌نسبتاً​ ولی هنرهای خارجی شیطان بهشتی با قدرت‌باعث​ خالصش تمام اون تکنیک‌ها رو له می‌کرد.

حتی اگه تعداد ضربه‌هایی که به هم می‌زدن‌محکمش​ برابر بود، اونی که همش تو در و دیوار‌نظر​ بود و رو زمین کله‌پا می‌شد، محقق سپیدپوش بود.

تازه فهمیدم وقتی پای مبارزه‌شبح​ فقط با هنرهای خارجی وسط‌ساده‌ای​ باشه، اون بدجوری تو نقطه ضعفه.

محقق سپیدپوش هم برای جبران این‌قطعاً​ قضیه، از اول تا آخر دعوا فقط‌ساده‌ای​ به حقه‌های کثیف و نامردی متوسل می‌شد.

ولی انگار این کارها‌می‌شد​ فقط سگِ درون شیطان‌ساده‌ای​ بهشتی رو بیشتر بیدار می‌کرد.

کار به جایی رسید که‌استخوان‌بندی​ دعوا تبدیل شد به یه‌شبیه​ کتک‌کاری یک‌طرفه از طرف شیطان بهشتی.

حتی بدون انرژی درونی هم، محال بود‌اینکه​ بتونه ضربات یکی از بزرگ‌ترین استادان موریم‌قرص​ رو بدون اینکه دردش بیاد دفاع کنه.

با اینکه محقق سپیدپوش قشنگ به گوشت‌کوبیده‌نفر​ تبدیل شده بود، ولی باز هم با‌داشت​ لجاجت تموم پشت سر هم حمله می‌کرد.

فهمیدم این دو تا‌می‌شد​ خیلی وقته که عادت دارن‌داشت​ این‌جوری به جون هم بیفتن.

فقط حالا‌نسبتاً​ هیکلشون گنده‌تر‌داشت​ شده بود.

از سر و تا‌نفر​ پاشون می‌بارید که از همون‌نسبتاً​ هفت-هشت سالگی کارشون همین بوده.

اگه یکی یقه اون‌همه​ یکی رو می‌گرفت، درجا یه‌می‌شد​ ضربه تیغه دست نثارش می‌شد.

اگه یکیشون لگد چرخشی می‌زد تا زیرپای‌نسبتاً​ اون یکی رو خالی کنه، طرف مقابل‌باعث​ سریع پاش رو می‌آورد بالا تا دفعش کنه.

این دو تا‌ساده‌ای​ حرکات همدیگه رو‌زاویه‌دار​ مثل کف دستشون می‌شناختن.

اگه یکیشون از هنر کف‌شبح​ دست استفاده می‌کرد، اون یکی‌ساده‌ای​ با هنرهای گلاویز شدن خنثی‌اش می‌کرد.

دوتایی افتاده بودن به جون هم و با هنرهای گلاویز‌اینکه​ شدن دست و بال همدیگه رو می‌پیچوندن، که یهو محقق‌شبیه​ سپیدپوش عین سگ هار شونه شیطان بهشتی رو گاز گرفت.

همه‌مون هم‌زمان‌نفر​ فکمون افتاد‌می‌شد​ رو زمین.

«اوووف... این دیگه چه کوفتیه.»

شیطان بهشتی با همون شونه‌ی گازگرفته‌شده، یه تکون محکم به خودش داد تا صورت‌ارشد​ محقق سپیدپوش رو پس بزنه، بعدش هم پشت سر هم یه کله، یه مشت‌داده​ و یه لگد حواله‌اش کرد. آخر سر هم یقه‌اش رو گرفت و محکم کوبوندش زمین.

وسط این بلبشو، تا کمر محقق سپیدپوش به زمین خورد، با یه‌شبح​ پا به زمین لگد زد، تو هوا چرخید، یقه شیطان بهشتی رو‌شبیه​ چسبید و با یه هنر بدنی عجیب و غریب پرتش کرد اون‌طرف.

محقق سپیدپوش‌محکمش​ که دوباره‌شبیه​ شیرجه رفت سمتش...

شیطان بهشتی که یه دستش رو گذاشته بود‌نفر​ رو زمین تا خودش رو بکشه بالا، با‌استخوان‌بندی​ یه لگد چرخشی خوابوند تو صورت محقق سپیدپوش.

با یه صدای خرد‌داشت​ شدن بلند، محقق سپیدپوش‌محکمش​ دوباره شوت شد تو هوا.

اولش فکر می‌کردم‌قرار​ دارن مسخره‌بازی درمیارن،‌کنم​ ولی اصلاً این‌طور نبود.

داشتن با تمام جون و‌رهبر​ دل همدیگه رو می‌زدن، فقط‌متعارف​ از انرژی درونی استفاده نمی‌کردن.

محقق سپیدپوش که حالا سر تا‌خفن‌تر​ پاش غرق خون شده بود، خاک‌صورت​ لباسش رو تکوند و دوباره وایساد.

ردای سفیدی که‌ساده‌ای​ براش خریده بودم قشنگ‌قرص​ به فنا رفته بود.

مونده بودم‌اگه​ برم دعواشون رو‌یکی​ بخوابونم یا نه.

درست همون موقع که فکر می‌کردم قراره دوباره بیفتن به جون‌نظر​ هم، محقق سپیدپوش بعد از خوردن ده‌ها مشت و لگد، پرت‌داده​ شد یه گوشه و این بار خیلی آروم از جاش بلند شد.

حالا که بهش‌کنم​ نگاه می‌کردم، می‌دیدم عجب‌قطعاً​ کله‌خر کینه‌ای و لجبازیه.

محقق سپیدپوش گردنش رو‌داشت​ چپ و راست کرد‌محکمش​ و لباس بالاتنه‌اش رو درآورد.

فکر کردم فقط می‌خواد ردای بلندش‌کنم​ رو دربیاره، ولی لباس رزمی‌اش رو هم‌می‌شد​ کند و بالاتنه لختش رو انداخت بیرون.

همون‌طور که انتظار می‌رفت، رد‌رهبر​ شلاق‌های بلند مثل خالکوبی، کیپ تا‌نظر​ کیپ رو پوستش حک شده بود.

مثل جاده‌های قرمزی‌کنم​ بودن که روی‌خفن‌تر​ یه نقشه کشیده باشن.

این دو‌نسبتاً​ تا دیوونه دوباره‌استخوان‌بندی​ پریدن به هم.

محقق سپیدپوش که تو هنرهای خارجی‌کنم​ بدجوری کم آورده بود، دیگه آخر‌شبح​ نامردی و کثافت‌کاری رو رو کرد.

موهای شیطان بهشتی رو چسبید، یه مشت محکم تو‌بزرگِ​ صورتش خورد، پاچه شلوارش رو گرفت، و آخر سر‌اصلاً​ هم شیطان بهشتی بلندش کرد و کوبوندش تو زمین.

شیطان بهشتی بعد از اینکه یه‌خفن‌تر​ دل سیر محقق سپیدپوش رو مثل‌صورت​ گوشت‌کوبیده له کرد، با صدای کلفتی گفت:

«...تمومش کن.»

محقق سپیدپوش درجا‌قطعاً​ با یه فحش‌می‌شد​ جوابش رو داد:

«چی می‌گی حروم‌زاده؟»

تا فحش از‌باعث​ دهنش دراومد، یه دور‌برادر​ دیگه کتک مفصل خورد.

آخر سر، بعد از اینکه چند متر اون‌طرف‌تر‌نفر​ رو زمین غلتید، با صورت افتاد رو خاک.‌استخوان‌بندی​ بعدش با جفت دستاش خودش رو کشید بالا.

خون غلیظ و چسبناکی که‌استخوان‌بندی​ با خاک قاطی شده بود‌شبیه​ از دهن و دماغش چکه می‌کرد.

راستش می‌خواستم همین‌جا برم جلو و‌کنم​ دعوا رو بخوابونم، ولی تا نگاهم به‌می‌شد​ صورتش افتاد، حرف تو گلوم خفه شد.

«...»

یه فکر‌یکی​ مسخره زد‌تغییرش​ به سرم.

شاید قضیه این نبود که دلش نمی‌خواست‌قرص​ ما رو راهنمایی کنه، بلکه محقق سپیدپوش‌ارشد​ اصلاً نمی‌خواست ریخت شیطان بهشتی رو ببینه.

این دعوا پر بود از یه مشت‌تغییرش​ احساسات پیچیده که ما نمی‌فهمیدیم؛ احساساتی که‌اینکه​ با خون، خاک و کثافت قاطی شده بود.

یهو یه چیزی‌باعث​ یادم اومد و دستم‌برادر​ رو کوبیدم به پیشونیم.

آه، گندش بزنن...

آخر سر، محقق سپیدپوش که دوباره مثل گاو سرش رو انداخته بود پایین و حمله‌بزرگِ​ می‌کرد، چند تا مشت الکیِ دیگه خورد، تو هوا کله‌پا شد و محکم خورد زمین.‌بیشتر​ بعدش هم قبل از اینکه بیهوش بشه، با پیشونیش رفت تو استقبال مشت مستقیم شیطان بهشتی.

در حالی که محقق سپیدپوش‌شبح​ مثل یه تیکه گوشت مرده‌ساده‌ای​ رو زمین پهن شده بود...

شیطان بهشتی همون‌جا کنارش‌همه​ نشست، دست‌به‌سینه شد و‌شبح​ زل زد به ما.

«شماها واسه چی اومدین اینجا؟»

بقیه که زبونشون‌کنم​ بند اومده بود،‌خفن‌تر​ برگشتن سمت من.

یه نگاه به محقق سپیدپوشِ بیهوش‌زاویه‌دار​ و شیطان بهشتی انداختم و با‌سخت‌گیر​ همون اخلاق گندِ همیشگیم جواب دادم:

«اومدیم یه کوفت‌زهرماری بخوریم. مشکلیه؟»

شیطان بهشتی داشت با غضب‌رهبر​ نگاهم می‌کرد، برای همین درجا‌متعارف​ دوباره دهنم رو باز کردم:

«چیه؟ تو هم‌کنم​ تنت می‌خاره یه‌خفن‌تر​ دور با من بری؟»

شیطان بهشتی زل زد بهم، بعد‌زاویه‌دار​ یهو شونه‌هاش شروع کرد به لرزیدن‌سخت‌گیر​ و زد زیر خنده؛ یه خنده طولانی.

کجای حرفم خنده‌دار بود؟ شیطان بهشتی بعد‌تغییرش​ از اینکه یه دل سیر خندید، یه‌اینکه​ کشیده خوابوند تو گوش محقق سپیدپوشِ بیهوش.

شترق!

انگار می‌خواست‌نفر​ ببینه طرف مرده‌اینکه​ یا زنده است.

طولی نکشید که محقق سپیدپوش‌استخوان‌بندی​ چشماش رو باز کرد و‌شبیه​ تو سکوت زل زد به آسمون.

چون از قبل قشنگ تبدیل‌شبح​ به گوشت‌کوبیده شده بود، شیطان‌ساده‌ای​ بهشتی دیگه کاری به کارش نداشت.

نگاهم رو بین اون‌همه​ دو تا چرخوندم و واسه‌می‌شد​ خودم به یه نتیجه‌ای رسیدم.

من قاطی دارم یا تخیلم زیادی عجیبه؟‌نسبتاً​ وقتی این‌جوری بهشون نگاه می‌کنم، فکر کنم‌باعث​ تازه می‌فهمم عشق و نفرتِ قاطی یعنی چی.

خلاصه بگم...

انگار این محقق سپیدپوش‌داشت​ هم خاطرِ خواهر کوچکتر‌محکمش​ جین هیانگ رو می‌خواسته.

ولی اینکه چرا گذاشت‌بینشون​ کارشون به نابودی متقابل‌همه​ بکشه رو... دیگه نمی‌دونم.

با این حال، اگه پای این‌جور احساساتِ‌برادر​ آبکی وسط نبود، عمراً می‌شد توضیح داد چرا‌اندازه​ این‌طوری مثل سگ و گربه پریدن به هم.

عجیب بود، ولی وقتی تا اینجای‌خفن‌تر​ قضیه رو تو ذهنم چیدم، تونستم بقیه‌نسبتاً​ داستان رو هم تا حدودی حدس بزنم.

به عبارت دیگه، محقق سپیدپوش کسی نبود‌قرص​ که اول از همه می‌خواست خون بادبزن‌ارشد​ سیاه و برادر ارشد بزرگ رو بریزه.

اگه اونی که‌قرار​ می‌خواست این دو‌کنم​ تا حروم‌زاده رو بکشه...

از همون اولش خواهر کوچکتر جین‌قطعاً​ هیانگ بوده باشه، اون‌وقت کلافِ درهم‌پیچیده‌نسبتاً​ این احساسات مسخره تا حدودی باز می‌شه.

قیافه محقق سپیدپوش وقتی داشت‌اینکه​ با اون کینه شتری می‌جنگید،‌استخوان‌بندی​ خیلی چیزها رو بهم ثابت می‌کرد.

برگشتم سمت‌نسبتاً​ شیطان بهشتی‌داشت​ و پرسیدم:

«مشروب ندارین اینجا؟»

ناولها | novelha.net