چپتر 348: بدون مشروب؟
0همهمون لباسهای رزمی سفیدِ یهدست پوشیدهزاویهدار بودیم، ولی خب لباسهای رویی روسختگیر هرکس طبق سلیقه خودش انتخاب کرده بود.
همونطور که حدس میزدم، شیطان شمشیر یه ردای بلندِنمیشد سیاه و قیرگون کشید روی لباسش، اما بقیه رنگهاییفرقه رو انتخاب کردن که به اون لباس رزمی سفیدشون بیاد.
یه لحظه بهاینکه چهار شرور بزرگ وداشت محقق سپیدپوش نگاه کردم.
«همم.»
همهشون تبدیل شدهسادهای بودن به یهزاویهدار مشت مرد خوشتیپِ خیرهکننده.
از اونجایی که همهشون تو هنرهای رزمی استاد بودن، حتی یه گرم چربیقیافهشون اضافه هم تو بدنشون پیدا نمیشد. با اون هالههای خاصی که داشتن، قیافهشونبودم جوری شده بود که انگار برادران رزمیِ یه فرقه متعارفِ خیلی خفن و باکلاسن.
فقط منمیشد نبودم کهصورت جا خورده بودم.
همهشون با قیافههایی که دستکمی ازمیشد قیافه کفکردهی من نداشت، داشتن تیپاستخوانبندی و تاپ همدیگه رو برانداز میکردن.
«...»
شیطان شهوت گفت:
«آدم وقتی به خودش میرسهنسبتاً کلاً یه آدم دیگه میشه.قرص به تو هم خیلی میاد، استاد.»
اگه قرار بود بینشون یکی رو انتخاباینکه کنم که تغییرش از همه خفنتر بود،قرص قطعاً اون یه نفر شیطان شبح میشد.
با اینکه صورت نسبتاً سادهای داشت، اما استخوانبندی زاویهدار وشبیه قرص و محکمش باعث میشد شبیه یه رهبر فرقه سختگیرهمون یا برادر ارشد بزرگِ یه فرقه متعارف به نظر برسه.
قیافهاش هم به همون اندازهچربی خشک و جدی بود؛ جوری کهخاصی انگار اصلاً یه آدم دیگه شده.
خودم پیشنهاد خرید لباس رونسبتاً داده بودم، ولی حالا خودمقرص بیشتر از همه کف کرده بودم.
«لباس واقعاً معجزه میکنه.»
شیطان شمشیر نظر داد:
«پس واسه همین بود کهچربی محقق سپیدپوش سر انتخاب مغازههالههای اینقدر وسواس به خرج میداد.»
به لطف اون چشمهای تیزبین و سختپسندِ محقق سپیدپوش،زاویهدار قبل از اینکه بالاخره سر لباسهامون به توافق برسیم،بزرگِ صد تا مغازه رو زیر و رو کرده بودیم.
محقق سپیدپوش که طبق سلیقه خودشمیشد سر تا پا سفید پوشیده بود، یهزاویهدار نگاهی بهمون انداخت و دهن باز کرد.
تازه همون موقع بود که یه حسقرص پشیمونیِ ریز اومد سراغم؛ با خودم گفتم کاشبزرگِ یه دست لباس هم واسه شیطان بهشتی میخریدم.
اما کادو دادنِ بیمقدمه به اون مرتیکه اصلاًپیدا تو فاز رابطهای که من میخواستم نبود، واسهبرادران همین سریع این فکر رو از سرم انداختم بیرون.
نگاهی به محقق سپیدپوش انداختم.
«خونه امن خیلی دورِ؟»
محقق سپیدپوش جواب داد:
«با این سرعت لاکپشتی انتظارچربی داری کِی برسیم اونجا؟ بایدهالههای از مهارت سبکیمون استفاده کنیم.»
«پس بزن بریم.»
نگاهی به چهارقطعاً شرور بزرگ انداختممیشد و نیشم باز شد.
شیطان شهوت پرسید:
«چرا یهواستاد اینجوری نیشتگرم رو باز کردی؟»
این سفر قطعاً یکیصورت دو تا چیز عجیباستخوانبندی و غریب تو خودش داشت.
با اینکه فقط داشتیم میرفتیم تامیشد با شیطان بهشتی ملاقات کنیم، ولی همهچیززاویهدار بوی یه جور تمرین رزمی رو میداد.
«مهارت سبکیِ امپراتور رزمی به طرززاویهدار وحشتناکی سریعه. داشتم به این فکرسختگیر میکردم که قراره دهن همهمون سرویس بشه.»
شیطان شهوت جواب داد:
«دهن خودت سرویس میشه. مننسبتاً که روی زمین صاف بهقرص مهارت سبکی خودم بدجور مطمئنم.»
در کمال تعجب، حتی شیطانشبح شبح که فکر میکردم بیشترسادهای از همه کم بیاره هم گفت:
«... منمنسبتاً تو مسافتهای طولانیاستخوانبندی به خودم مطمئنم.»
شیطان شمشیر نگاهیحتی به محقق سپیدپوشاضافه انداخت و گفت:
«پس بیاید همهمون دو سهنسبتاً تا چیز درباره مهارت سبکیقرص از امپراتور رزمی یاد بگیریم.»
محقق سپیدپوش یه نگاه گذراشبح بهمون انداخت، بعد دستهاش رو پشتداشت کمرش قلاب کرد و راه افتاد.
«شام رو تو عمارت درنایاستخوانبندی سفید تو بونگیانگ میخوریم، پس نهایترهبر سعیتون رو بکنید که جا نمونید.»
قدمهای محقق سپیدپوش مثل آدامس کش اومد وپیدا طولی نکشید که با اجرای قدمهای الهی ابر نردبان،رزمیِ مثل یه طوفان وحشی به سمت جلو شلیک شد.
سرعتش واقعاًمیشد کشنده وصورت روانیکننده بود.
یه نفس عمیق کشیدیم،نفر خفهخون گرفتیم و باصورت جون و دل افتادیم دنبالش.
درست همون موقع که با جونزاویهدار کندن سی قدم دویدیم و بهش رسیدیم،برادر محقق سپیدپوش دوباره سرعتش رو برد بالا.
شیطان شبح آهی کشید.
«آه، اینمیشد دیگه یهصورت چیز دیگهست.»
اصلاً تو موقعیتی نبودم که بخوام نگران بقیهصورت باشم، واسه همین بیدرنگ از قدمهای الهی ابر نردبانشبیه استفاده کردم تا پا به پای محقق سپیدپوش برم.
نکنه اونهمه ماهیسادهای که دادم کوفتزاویهدار کرد، کار اشتباهی بود؟
محقق سپیدپوش حتی از دفعه قبل همبدنشون سریعتر بود، واسه همین حتی نمیتونستم یهجوری چرت و پرت ساده از دهنم بپرونم.
در هر حال، چارهای نداشتم جز اینکهداشت این رو یه تمرین در نظر بگیرمرهبر و جوری بدوم که انگار عزرائیل افتاده دنبالم.
از اونجایی که هر کدوم از ما غروریصورت در حد یکی از ده استاد بزرگ موریمباعث داشتیم، همهمون دهنهامون رو بستیم و فقط دنبالش دویدیم.
فکر نمیکردم شیطان بهشتی توچربی یه جای شلوغ پلوغ قایم شدهخاصی باشه، و خب حدسم درست دراومد.
با تمام سرعت تاختیم؛ تو راه فقطداشت پنج بار وایسادیم تا خندق بلامون رورهبر پر کنیم و یه بار هم کپیدیم.
اونقدر مسافت طولانیای رو با اونمیشد سرعت وحشتناک طی کردیم که حساستخوانبندی میکردم داریم میریم یه کشور دیگه.
دنبال محقق سپیدپوشسادهای از کوهستان ابرزاویهدار سفید رفتیم بالا.
کوهستان بهشدت ناهموار بود و مسیر هم بیشتر اوقات زیرهالههای یه مه غلیظ پنهون میشد، ولی محقق سپیدپوش جوری راهخیلی میرفت که انگار داره از تپه حیاط خلوت خونهاش میره بالا.
یه کم بعد، وقتی از اون دریای غلیظ ابرها زدیمقرص بیرون، یهو منظره جلومون باز شد و یه دشت پهناور وبرسه صاف دیدیم که صخرههای شیبدار دور تا دورش رو گرفته بودن.
یه عمارت تک و تنها که حسابیاینکه با طبیعت اونجا قاطی شده بود، پشتقرص به یکی از صخرهها جا خوش کرده بود.
محقق سپیدپوش به جای اینکهاستخوانبندی یهراست بره سمت عمارت، وایسادشبیه تا یه نفسی تازه کنه.
با نگاهی به اطراف، معلوم بود کهبدنشون اونجا یه خونه امنه که لای اینجوری کوههای خشن و مه غلیظ مخفی شده.
محقق سپیدپوش یه نگاهصورت به ما انداخت و بعدزاویهدار رو به عمارت داد زد:
«... خونهای؟»
تا حالا ندیده بودمداشت کسی از این فاصلهمحکمش دور رسیدنش رو اعلام کنه.
صدای تنبل و کشدارِ شیطان بهشتیاضافه که انگار تازه از خواب بیدارداشتن شده بود، از تو عمارت پیچید بیرون.
«چیه؟»
محقق سپیدپوش به زمیننفر خیره شد و برخلاف همیشه،نسبتاً کلمات رو تو دهنش جوید.
«خب، راستش...»
همهمون زلاستاد زده بودیمگرم به ورودی عمارت.
شیطان بهشتی اومد بیرون. نصف صورتش زیرداشت اون موهای ژولیده و بههمریختهاش قایم شده بود.سختگیر یه نگاهی به سر تا پای ما انداخت.
به خاطرخفنتر موهاش نمیتونستم چشمهاششبح رو واضح ببینم.
محقق سپیدپوش دستشسادهای رو دراز کرد تاقرص ما رو معرفی کنه.
«اینا...»
قبل از اینکه محقق سپیدپوشنسبتاً بتونه حرفش رو تموم کنه،قرص شیطان بهشتی پرید وسط حرفش:
«پس این آشغالها رو از کفمیشد خیابون جمع کردی و آوردی اینجا.استخوانبندی یعنی بالاخره تاریخ مصرفم تموم شده؟»
محقق سپیدپوش جواب داد:
«این چرتاستاد و پرتها چیهچربی میگی؟ مهمون آوردم.»
جو یه جوری عجیبصورت و غریب بود، واسهاستخوانبندی همین سریع پریدم وسط:
«ارشد چون، منقطعاً لی زاها هستم،میشد رهبر فرقه هائو.»
شیطان بهشتی با دستش موهاش رو زد کنار وباعث چشمهایی رو به نمایش گذاشت که از صد متری دادقیافهاش میزدن مال یه دیوونهی زنجیریان. بعد زل زد به من.
«پس تویی. بدبخت شدی که گولاضافه این یارو از خانواده بک روداشتن خوردی و تا اینجا کشوندی اومدی.»
«منظورت از بدبخت شدی چیه؟»
شیطان بهشتیخفنتر یه لبخند محوشبح زد و گفت:
«یه مشت استاد نصفهونیمه دور خودتزاویهدار جمع کردی، ولی واقعاً فکر کردیسختگیر فقط پنج نفری میتونید حریف من بشید؟»
«ما فقط اومدیم یه پیک مشروباضافه بزنیم، پس این زر مفتها رو نگهقیافهشون دار واسه اون رفیقت که اونجا وایساده.»
شیطان بهشتیمیشد یه خنده ریزنسبتاً و خفه کرد.
«کدوم دیوونههایی پا میشن میانشبح دنبال من که باهام مشروبسادهای بخورن؟ دروغ گفتن هم حدی داره.»
روانیکننده بود که هیچ راه درستزاویهدار و حسابیای وجود نداشت تا بهشسختگیر حالی کنم ما دقیقاً همون گروه دیوونههاییم.
آهی کشیدم وحتی با غضب بهاضافه محقق سپیدپوش چشمغره رفتم.
«این حرومزادهیمیشد عوضی، آخهصورت این چه...»
آخه چرا باید رفیقش رو تومیشد همچین وضعیتی ول کنه؟ داشتم حساستخوانبندی میکردم که آمپرم داره میزنه بالا.
محقق سپیدپوش نگاهم کرد.
«مگه هزار بار بهتگرم نگفتم؟ این مرتیکه به ایننمیشد راحتیها به کسی اعتماد نمیکنه.»
همینطور که شیطان بهشتیصورت داشت میاومد سمتمون، همونجااستخوانبندی چهارزانو نشستم رو زمین.
«من تسلیمم.»
با نشستن من، شیطان شهوت که دوزاریش زود میافتادباعث هم هولهولکی نشست. بعدش هم شیطان شبح و شیطان شمشیرقیافهاش آروم از هم فاصله گرفتن و رو زمین ولو شدن.
هیچ راه دیگهای به ذهنمچربی نمیرسید که با کل هیکلم بهشخاصی بفهمونم ما اصلاً قصد دعوا نداریم.
همینکه همهمون نشستیم، شیطان بهشتینسبتاً که داشت میاومد جلو، وایساد ومحکمش شروع کرد به برانداز کردن ما.
محقق سپیدپوشخفنتر رفت جلونفر و گفت:
«اینقدر بدبین نباش. رهبر فرقه هائو هی مخم رو میخورد که میخواد باهات مشروبارشد بخوره، منم آوردمش اینجا. نه میتونستم پیغام بفرستم، نه میتونستم از قبل هماهنگ کنم،داده واسه همین همینجوری ورش داشتم آوردم. آخه چرا باید یهو بخوام بکشمت؟ اصلاً مگه میتونم؟»
شیطان بهشتی پوزخندیحتی زد، اومد جلوتراضافه و جواب داد:
«کی میدونه تو اون کلهی پوکتسادهای چی میگذره؟ آخه چرا باید همچین استادهاییشبیه یهو هوس کنن با من مشروب بخورن؟»
محقق سپیدپوش که حالا حسابیشبح به شیطان بهشتی نزدیک شده بود،داشت سرش رو کج کرد و گفت:
«اگه به من اعتمادداشت نداری، پس تو این خرابشدهباعث میخوای به کی اعتماد کنی؟»
تو یه چشم به هم زدن، صدایبدنشون خشخش لباسها رو شنیدم و دیدم شیطانجوری بهشتی با پشت دستش یه ضربه حوالهاش کرد.
محقق سپیدپوش ضربه رو دفاعنسبتاً کرد، اما مثل یه تیکهقرص سنگ افقی پرت شد تو هوا.
بوممم!
محقق سپیدپوش که به زور و با کفمحکمش دست راستش ضربه رو دفع کرده بود، تومتعارف هوا چرخید و مثل پر رو زمین فرود اومد.
ما از جامون تکون نخوردیم.
رفاقتها معمولاً بااینکه همین دعواها وسادهای کتککاریها عمیقتر میشن.
البته با این مدل رفاقت،شبح محقق سپیدپوش قشنگ پتانسیلش رو داشتداشت که تا حد مرگ کتک بخوره.
ولی ته دلم میدونستم کهاستخوانبندی شیطان بهشتی واقعاً قصد ندارهشبیه اون رو تا حد مرگ بزنه.
فعلاً باید بهش ثابت میکردیم کهاضافه نیومدیم اینجا تا با محقق سپیدپوشداشتن دست به یکی کنیم و بریزیم سرش.
نگاهم رو بیناینکه اون دو تاسادهای چرخوندم و گفتم:
«امپراتور رزمی، نکنهزاویهدار قراره اونقدر کتکباعث بخوری تا جون بدی؟»
شیطان بهشتی بهم نگاه کرد.
«امپراتور رزمی؟»
«این محقق سپیدپوش همین چند وقتاضافه پیش سومون، امپراتور رزمی رو لت وقیافهشون پار کرد. لقبش رو هم بالا کشید.»
شیطان بهشتی رواینکه کرد به محققسادهای سپیدپوش و پرسید:
«یعنی این جوجهضعیف امپراتور رزمیه؟»
محقق سپیدپوشرهبر با لحنیبرادر سرد جواب داد:
«من امپراتور رزمی هستم.»
«عجب لقب گندهای. حرومزاده پررو.»
شیطان شهوتمیشد بهم نگاهصورت کرد و پرسید:
«واقعاً قرارهاستخوانبندی تا حدقرص مرگ کتک بخوره؟»
یهو برقی از قصد قتل توبزرگِ چشمهای محقق سپیدپوش درخشید و بااندازه غضب به شیطان شهوت خیره شد.
تازه اون موقع یادم افتاد مردی کهمیشد به اسم محقق سپیدپوش میشناختنش، غرورش اونقدر زیادقرص بود که سقف آسمون رو هم سوراخ میکرد.
محقق سپیدپوش رواضافه کرد به شیطاننمیشد بهشتی و گفت:
«هوس کردی بعد ازصورت مدتها یه کم خاکاستخوانبندی زمین رو لیس بزنی؟»
شیطان بهشتیخفنتر با نگاهینفر ناباورانه خندید.
«نکنه امپراتور رزمی تازگیهابرادر داروی معنوی زده تونظر رگ که اینقدر زبون درآورده؟»
من هم که جاقطعاً خورده بودم، نگاهم رواینکه چرخوندم سمت شیطان شمشیر.
برادر ارشد جوری سرشبدنشون رو تکون داد کهخاصی یعنی نباید دخالت کنیم.
«...فقط تماشا میکنیم.»
همون موقع، محقق سپیدپوش پیشدستی کردمیشد و یه لگد محکم کاشت وسط سینهزاویهدار شیطان بهشتی که مثل مجسمه وایساده بود.
صدای برخوردش خیلی بلندداشت بود، ولی شیطان بهشتیمحکمش فقط یه ذره عقب رفت.
با شنیدن اونحتی صدا، همهمون یهاضافه نگاه به همدیگه انداختیم.
«همم.»
طولی نکشید که شیطان بهشتیمحکمش و محقق سپیدپوش مثل گاو وحشیارشد پریدن به هم و درگیر شدن.
هنرهای کف دست و هنرهای لگد زدنمتعارف بینشون رد و بدل میشد و درجدی کمال تعجب، کار به کله زدن هم کشید.
وسط این درگیری وحشیانه، محققنفر سپیدپوش تند و تند ضربههایینسبتاً به جاهای حساس و دردناکش میخورد.
واقعاً مبارزه عجیبی بود.
نه زمین زیر پاشون چال میشد، و نهرهبر ضربهها خطا میرفت؛ مشت و لگدها خیلی راحتقیافهاش و پشت سر هم مینشست رو بدن همدیگه.
هرچند بیشتر این محققبرادر سپیدپوش بود که داشتنظر مثل سگ کتک میخورد...
البته هر از گاهی شیطان بهشتی هم یهاینکه لگد میخورد و تلوتلو میخورد، حتی یه بارمحکمش انگشتهای دراز شده محقق سپیدپوش رفت تو تخم چشمش.
خلاصه بگم، ایناضافه یه دعوای خیابونیِ بدونهالههای ذرهای انرژی درونی بود.
هرچی دعوا بیشتر طول میکشید،محکمش محقق سپیدپوش بیشتر تو هوا شوتارشد میشد و رو زمین غلت میخورد.
سطح تکنیکهاشون تقریباً تو یه مایه بود،متعارف ولی هنرهای خارجی شیطان بهشتی با قدرتجدی خالصش تمام اون تکنیکها رو له میکرد.
حتی اگه تعداد ضربههایی که به هم میزدناینکه برابر بود، اونی که همش تو در و دیوارباعث بود و رو زمین کلهپا میشد، محقق سپیدپوش بود.
تازه فهمیدم وقتی پای مبارزهپیدا فقط با هنرهای خارجی وسطقیافهشون باشه، اون بدجوری تو نقطه ضعفه.
محقق سپیدپوش هم برای جبران اینباعث قضیه، از اول تا آخر دعوا فقطمتعارف به حقههای کثیف و نامردی متوسل میشد.
ولی انگار این کارهابرادر فقط سگِ درون شیطاننظر بهشتی رو بیشتر بیدار میکرد.
کار به جایی رسید کهنفر دعوا تبدیل شد به یهنسبتاً کتککاری یکطرفه از طرف شیطان بهشتی.
حتی بدون انرژی درونی هم، محال بودهالههای بتونه ضربات یکی از بزرگترین استادان موریمرزمیِ رو بدون اینکه دردش بیاد دفاع کنه.
با اینکه محقق سپیدپوش قشنگ به گوشتکوبیدهشبیه تبدیل شده بود، ولی باز هم بانظر لجاجت تموم پشت سر هم حمله میکرد.
فهمیدم این دو تابرادر خیلی وقته که عادت دارنبرسه اینجوری به جون هم بیفتن.
فقط حالاهمه هیکلشون گندهترقطعاً شده بود.
از سر و تابدنشون پاشون میبارید که از همونداشتن هفت-هشت سالگی کارشون همین بوده.
اگه یکی یقه اونقرص یکی رو میگرفت، درجا یهسختگیر ضربه تیغه دست نثارش میشد.
اگه یکیشون لگد چرخشی میزد تا زیرپایمتعارف اون یکی رو خالی کنه، طرف مقابلجدی سریع پاش رو میآورد بالا تا دفعش کنه.
این دو تاخفنتر حرکات همدیگه روشبح مثل کف دستشون میشناختن.
اگه یکیشون از هنر کفپیدا دست استفاده میکرد، اون یکیقیافهشون با هنرهای گلاویز شدن خنثیاش میکرد.
دوتایی افتاده بودن به جون هم و با هنرهای گلاویزبرادر شدن دست و بال همدیگه رو میپیچوندن، که یهو محققجدی سپیدپوش عین سگ هار شونه شیطان بهشتی رو گاز گرفت.
همهمون همزمانرهبر فکمون افتادبرادر رو زمین.
«اوووف... این دیگه چه کوفتیه.»
شیطان بهشتی با همون شونهی گازگرفتهشده، یه تکون محکم به خودش داد تا صورتجوری محقق سپیدپوش رو پس بزنه، بعدش هم پشت سر هم یه کله، یه مشتدستکمی و یه لگد حوالهاش کرد. آخر سر هم یقهاش رو گرفت و محکم کوبوندش زمین.
وسط این بلبشو، تا کمر محقق سپیدپوش به زمین خورد، با یهباعث پا به زمین لگد زد، تو هوا چرخید، یقه شیطان بهشتی رواندازه چسبید و با یه هنر بدنی عجیب و غریب پرتش کرد اونطرف.
محقق سپیدپوشخفنتر که دوبارهنفر شیرجه رفت سمتش...
شیطان بهشتی که یه دستش رو گذاشته بودمحکمش رو زمین تا خودش رو بکشه بالا، بامتعارف یه لگد چرخشی خوابوند تو صورت محقق سپیدپوش.
با یه صدای خردگرم شدن بلند، محقق سپیدپوشپیدا دوباره شوت شد تو هوا.
اولش فکر میکردماینکه دارن مسخرهبازی درمیارن،سادهای ولی اصلاً اینطور نبود.
داشتن با تمام جون وشبح دل همدیگه رو میزدن، فقطسادهای از انرژی درونی استفاده نمیکردن.
محقق سپیدپوش که حالا سر تازاویهدار پاش غرق خون شده بود، خاکسختگیر لباسش رو تکوند و دوباره وایساد.
ردای سفیدی کهحتی براش خریده بودم قشنگبدنشون به فنا رفته بود.
مونده بودممیشد برم دعواشون رونسبتاً بخوابونم یا نه.
درست همون موقع که فکر میکردم قراره دوباره بیفتن به جونداشت هم، محقق سپیدپوش بعد از خوردن دهها مشت و لگد، پرتبزرگِ شد یه گوشه و این بار خیلی آروم از جاش بلند شد.
حالا که بهشسادهای نگاه میکردم، میدیدم عجبقرص کلهخر کینهای و لجبازیه.
محقق سپیدپوش گردنش روگرم چپ و راست کردپیدا و لباس بالاتنهاش رو درآورد.
فکر کردم فقط میخواد ردای بلندشسادهای رو دربیاره، ولی لباس رزمیاش رو همشبیه کند و بالاتنه لختش رو انداخت بیرون.
همونطور که انتظار میرفت، ردشبح شلاقهای بلند مثل خالکوبی، کیپ تاداشت کیپ رو پوستش حک شده بود.
مثل جادههای قرمزیسادهای بودن که رویزاویهدار یه نقشه کشیده باشن.
این دواستاد تا دیوونه دوبارهچربی پریدن به هم.
محقق سپیدپوش که تو هنرهای خارجیسادهای بدجوری کم آورده بود، دیگه آخرباعث نامردی و کثافتکاری رو رو کرد.
موهای شیطان بهشتی رو چسبید، یه مشت محکم تونسبتاً صورتش خورد، پاچه شلوارش رو گرفت، و آخر سررهبر هم شیطان بهشتی بلندش کرد و کوبوندش تو زمین.
شیطان بهشتی بعد از اینکه یهزاویهدار دل سیر محقق سپیدپوش رو مثلسختگیر گوشتکوبیده له کرد، با صدای کلفتی گفت:
«...تمومش کن.»
محقق سپیدپوش درجااضافه با یه فحشنمیشد جوابش رو داد:
«چی میگی حرومزاده؟»
تا فحش ازقطعاً دهنش دراومد، یه دوراینکه دیگه کتک مفصل خورد.
آخر سر، بعد از اینکه چند متر اونطرفترمحکمش رو زمین غلتید، با صورت افتاد رو خاک.متعارف بعدش با جفت دستاش خودش رو کشید بالا.
خون غلیظ و چسبناکی کهچربی با خاک قاطی شده بودهالههای از دهن و دماغش چکه میکرد.
راستش میخواستم همینجا برم جلو وسادهای دعوا رو بخوابونم، ولی تا نگاهم بهشبیه صورتش افتاد، حرف تو گلوم خفه شد.
«...»
یه فکرنسبتاً مسخره زدداشت به سرم.
شاید قضیه این نبود که دلش نمیخواستبدنشون ما رو راهنمایی کنه، بلکه محقق سپیدپوشجوری اصلاً نمیخواست ریخت شیطان بهشتی رو ببینه.
این دعوا پر بود از یه مشتداشت احساسات پیچیده که ما نمیفهمیدیم؛ احساساتی کهرهبر با خون، خاک و کثافت قاطی شده بود.
یهو یه چیزیقطعاً یادم اومد و دستماینکه رو کوبیدم به پیشونیم.
آه، گندش بزنن...
آخر سر، محقق سپیدپوش که دوباره مثل گاو سرش رو انداخته بود پایین و حملهقرص میکرد، چند تا مشت الکیِ دیگه خورد، تو هوا کلهپا شد و محکم خورد زمین.خشک بعدش هم قبل از اینکه بیهوش بشه، با پیشونیش رفت تو استقبال مشت مستقیم شیطان بهشتی.
در حالی که محقق سپیدپوشپیدا مثل یه تیکه گوشت مردهقیافهشون رو زمین پهن شده بود...
شیطان بهشتی همونجا کنارشقرص نشست، دستبهسینه شد ورهبر زل زد به ما.
«شماها واسه چی اومدین اینجا؟»
بقیه که زبونشونسادهای بند اومده بود،زاویهدار برگشتن سمت من.
یه نگاه به محقق سپیدپوشِ بیهوشاضافه و شیطان بهشتی انداختم و باداشتن همون اخلاق گندِ همیشگیم جواب دادم:
«اومدیم یه کوفتزهرماری بخوریم. مشکلیه؟»
شیطان بهشتی داشت با غضبشبح نگاهم میکرد، برای همین درجاسادهای دوباره دهنم رو باز کردم:
«چیه؟ تو همسادهای تنت میخاره یهزاویهدار دور با من بری؟»
شیطان بهشتی زل زد بهم، بعداضافه یهو شونههاش شروع کرد به لرزیدنداشتن و زد زیر خنده؛ یه خنده طولانی.
کجای حرفم خندهدار بود؟ شیطان بهشتی بعدداشت از اینکه یه دل سیر خندید، یهرهبر کشیده خوابوند تو گوش محقق سپیدپوشِ بیهوش.
شترق!
انگار میخواسترهبر ببینه طرف مردهارشد یا زنده است.
طولی نکشید که محقق سپیدپوشنفر چشماش رو باز کرد ونسبتاً تو سکوت زل زد به آسمون.
چون از قبل قشنگ تبدیلپیدا به گوشتکوبیده شده بود، شیطانقیافهشون بهشتی دیگه کاری به کارش نداشت.
نگاهم رو بین اونقرص دو تا چرخوندم و واسهسختگیر خودم به یه نتیجهای رسیدم.
من قاطی دارم یا تخیلم زیادی عجیبه؟متعارف وقتی اینجوری بهشون نگاه میکنم، فکر کنمجدی تازه میفهمم عشق و نفرتِ قاطی یعنی چی.
خلاصه بگم...
انگار این محقق سپیدپوشگرم هم خاطرِ خواهر کوچکترپیدا جین هیانگ رو میخواسته.
ولی اینکه چرا گذاشتصورت کارشون به نابودی متقابلاستخوانبندی بکشه رو... دیگه نمیدونم.
با این حال، اگه پای اینجور احساساتِاینکه آبکی وسط نبود، عمراً میشد توضیح داد چرامحکمش اینطوری مثل سگ و گربه پریدن به هم.
عجیب بود، ولی وقتی تا اینجایزاویهدار قضیه رو تو ذهنم چیدم، تونستم بقیهبرادر داستان رو هم تا حدودی حدس بزنم.
به عبارت دیگه، محقق سپیدپوش کسی نبودبدنشون که اول از همه میخواست خون بادبزنجوری سیاه و برادر ارشد بزرگ رو بریزه.
اگه اونی کهاینکه میخواست این دوسادهای تا حرومزاده رو بکشه...
از همون اولش خواهر کوچکتر جینباعث هیانگ بوده باشه، اونوقت کلافِ درهمپیچیدهبزرگِ این احساسات مسخره تا حدودی باز میشه.
قیافه محقق سپیدپوش وقتی داشتارشد با اون کینه شتری میجنگید،قیافهاش خیلی چیزها رو بهم ثابت میکرد.
برگشتم سمتهمه شیطان بهشتیقطعاً و پرسیدم:
«مشروب ندارین اینجا؟»