چپتر 36: اولین شب شروع کار
0جلسه همونقدر کهصورتم قلبم آروم بود، درنشسته کمال آرامش تموم شد.
من همچین مردیم؛ کسی کهماسیده میتونه یه جلسه رو اینقدربشورم پربار و مفید اداره کنه.
اول افسرها رو فرستادم پی کارشون، و در حالی کهسمتی سو گون-پیونگ و بچههای عمارت اژدهای طلایی مثل یه دژداشتیم آهنین کشیک میدادن، به استقبال این شب ساکت و مقدس رفتم.
امروز از اون روزهایی بودعجله که قدرت یشم بهشتی تو وجودمیعنی موج میزد و لبریز شده بود.
همینطور که با نقاب روی صورتم تونشسته تالار بزرگ تنها نشسته بودم و فقط نفسپرسید میکشیدم، یه خدمتکار زن اومد جلو و پرسید:
«رئیس، میل دارید غذاتونخون رو بیارم؟ یا اولدست حمام رو براتون آماده کنم؟»
این دختره اصلاً میدونست رئیس عوض شده یا نه؟ اگهسمتی همهش همینجا مونده بود و بدون بیرون رفتن فقط حمالیداشتیم میکرد، کاملاً طبیعی بود که روحی هم خبردار نشده باشه.
برای اینکهمتوجه صدام روعجیبی بشنوه، جواب دادم:
«حمام لازم ندارم. استخون خوک هم خوردم، پسبودم فعلاً سیرم. انگار یه کم خون رو صورتم ماسیده،میل یه لگن آب بیار دست و روم رو بشورم.»
«چشم، رئیس.»
خدمتکار که اصلاً متوجه چیزچیز عجیبی نشده بود، با عجلهسمتی جیم شد و رفت یه سمتی.
یه لحظه رفتم تو فکر.
«یعنی صدامروی شبیه اونتالار خرگوشه است؟»
جفتمون صدای بمیانگار داشتیم، ولی جنس صدامونبیار با هم فرق میکرد.
همینطور که نگاه میکردم خدمتکارچیز با یه لگن آب بهسمتی سرعت داره برمیگرده، نقابم رو درآوردم.
دختره همینطوری بیهوا یه نگاه به صورت بدون نقابملحظه انداخت، بعد از شدت شوک یه نفس عمیق کشیدداشتیم و لگن پر از آب رو ول کرد رو زمین.
چشمهاش تا جاییصورتم که جا داشتتنها گشاد شده بود.
به آبی که ریختهخون بود نگاه کردم ودست با لحن آرومی گفتم:
«یکی دیگه بیار. زمین روچیز هم تمیز کن. عجب استعداد بینظیریلحظه تو پرت کردن لگن آب داری.»
«آه، بله...»
«نترس. اینروی دفعه هم گندبزرگ نزن و نریزش.»
«فهمیدم. عذر میخوام.»
چند لحظه بعد، خدمتکار درچیز حالی که دستهاش میلرزید، باسمتی یه لگن آب دیگه برگشت.
به محض اینکه لگنعجیبی رو گذاشت رو میز،سمتی تا کمر خم شد.
«اینقدر نلرز. کسیصورتم کاریت نداره. من رئیسنشسته جدید باند خرگوش سیاهم.»
«بله رئیس. باعثانگار افتخاره که برای اولینبیار بار شما رو میبینم.»
بعد از اینکه لکههای خون روعجیبی از رو صورتم پاک کردم، نقاب خونییعنی رو هم تمیز کردم و ازش پرسیدم:
«صدام شبیه رئیس قبلیه؟»
«دیگه نه.»
«دیگه نه؟»
«بله، وقتی نقاب میزنید،متوجه صداتون یه کم تغییر میکنه،رفت برای همین متوجه تفاوتش نشدم.»
«پس انگار وقتیچیز نقاب میزنم، صدامونجیم شبیه هم میشه.»
«بله.»
وقتی دقیقتر بررسیش کردم، دیدم داخل نقاب از یه جنس سفت ومتوجه سخت ساخته شده و قسمت دهانش سوراخهای ریزی برای خروج هوا داره،است ولی انگار این ساختار کاملاً بسته باعث میشد صدای آدم عوض بشه.
اگه نقاب اینطوری بود، دیگهچیز لازم نبود نگران لو رفتنسمتی هویتم به خاطر صدام باشم.
تازه میتونستم تا حدودیعجیبی صدا و لحن رئیسسمتی قبلی رو هم تقلید کنم.
یهو حس کردم دخترهتالار داره چند بار زیرچشمیبودم نگاهم میکنه، برای همین پرسیدم:
«چیه؟ خیلیسیرم خوشتیپم؟ نمیتونیخون چشم ازم برداری؟»
«عذر میخوام.»
«همم.»
حالا این عذرخواهیش یعنی چی؟ یعنیتنها خوشتیپ نبودم، یا داشت به خاطر نگاهاومد کردن به رئیس عذرخواهی میکرد؟ نمیتونستم بفهمم.
«همونطور که میدونی، امروز اولین روزیه که رئیس شدم. پسبشورم باید راهنماییم کنی. اتاق خوابم، اتاق تمرین شخصیم و اتاقیفکر که داروهای معنوی توش نگهداری میشن رو نشونم بده. راه بیفت.»
«چشم، رئیس.»
پشت سر خدمتکار راه افتادمعجله و جاهای مختلفی که رئیسفکر استفاده میکرد رو بررسی کردم.
خونه نسبتاًروی مجللی بود وبزرگ هیچچیزی کم نداشت.
یه اتاق فقط برای تعویض لباس، دو تا اتاق خواب،بشورم یه حمام شخصی، و حتی یه جایی که یه تختفکر چوبی عجیب و غریب تک و تنها توش افتاده بود.
«اینجا دیگه چهچشم صیغهایه؟ چرا فقطعجیبی یه تخت اینجاست؟»
«روزهایی که تمرین هنرهای خارجیعجله داشت، میاومد اینجا تا عضلههاشفکر رو شل کنن و ماساژ بگیره.»
«کی شلشون میکرد؟»
«خدمتکارها بهش میرسیدنانگار و گرفتگی عضلههاشلگن رو برطرف میکردن.»
«عجب کار بیمصرفی،چشم به جای اینکهعجیبی مثل آدم تمرین کنه...»
جای بعدی که بهم نشون داد، اتاقیرفت بود که هم به عنوان اتاق تمریناست شخصی و هم انبار داروی معنوی استفاده میشد.
به خدمتکار دستور دادم:
«بقیه خدمتکارها رو جمع کن و بهشون بگو یه جای دورتر منتظر بمونن.چیز اگه کسی نزدیک شد، لازم نیست به زور جلوش رو بگیرید. فقط ازشصدای بپرسید: "برای چه کاری اومدی اینجا؟" و بقیش رو بسپارید به من. فهمیدی؟»
«چشم، رئیس.»
با دست اشاره کردمعجیبی که گورش رو گمسمتی کنه و در رو بستم.
بین داروهای معنوی، یه سری از اون نوعهای نایابی هستن کهچشم حتی اگه یه عمر تو موریم بپوسی هم ممکنه رنگشون رو نبینی،خرگوشه و از طرف دیگه نوعهای معمولیتر و تولید انبوه هم وجود دارن.
آدمهای خیلی کمی پیدا میشنچیز که تا حالا یه دارویسمتی معنوی واقعاً نایاب رو خورده باشن.
وارثان خاندانهای نجیبزاده، جانشینان فرقهها، رهبران فرقه تو اوجلحظه قدرتشون، یا یه رزمیکار تو موریم که از طریق یهولی فرصت سرنوشتساز باورنکردنی یه داروی معنوی نایاب گیرش اومده باشه...
حتی اگه همه اینهاتالار رو با هم جمع کنی،فقط باز هم تعدادشون زیاد نیست.
برای همین، اکثریت قریب به اتفاق رزمیکاران تودست موریم تمام عمرشون رو قبل از اینکه غزل خداحافظیرفت رو بخونن، با مصرف داروهای معنوی معمولی سر میکنن.
اگه بخوام ساده بگم، نوعهایچیز معمولی همون گیاهان دارویی باکیفیتیسمتی هستن که پزشکها آمادهشون میکنن.
به خاطر همینه که وقتی رزمیکاران از یهسمتی پزشک الهی حرف میزنن، گاهی منظورشون کسیه که توبمی ساخت داروهای معنوی معمولی با بالاترین کیفیت مهارت داره.
من یکیروی از اینتالار جونورها رو میشناختم.
یارو آدم به شدت دردسرسازی بود و عاقبتش هم فوقالعادهبشورم تلخ و تراژیک شد، ولی در کنار مسند نور تابان، یکییعنی از اون کسایی بود که باید اول از همه پیداش میکردم.
دلم نمیخواد دوبارهچشم اون مرگ تراژیکعجیبی رو تجربه کنه.
در هر صورت، این یارو هم تورفت مشکلات با راکشاسای بزرگ گیر افتاده بود،است اما از نظر خط زمانی، الان وقتش نیست.
چیزی که قطعیه اینه که هرچی سریعتر راکشاسایبودم بزرگ رو بکشم، احتمال اینکه این مرتیکه یهرئیس زندگی فلاکتبار داشته باشه به طرز چشمگیری کمتر میشه.
البته، طبق خط زمانی زندگی قبلیم، من تو اینروم مقطع هنوز داشتم به عنوان صاحب مسافرخانه تو استانسمتی ایلیانگ حمالی میکردم، پس وقتم حسابی آزاد و پر بود.
کشوهای کوچیک رو یکیمتوجه یکی باز کردم و داروهایرفت معنوی معمولی رو چک کردم.
حتی داروهایمتوجه معنوی معمولی همعجله انواع مختلفی داشتن.
داروهایی برای درمان جراحت درونی، پادزهرها، ونشسته داروی زخم طلایی همه با هم قاطیجلو بودن، پس نمیتونستم همینطوری چشمبسته مثل گاو بخورمشون.
اگه بخوای داروهای معنوی رو کلیلگن دستهبندی کنی همینطوریه، ولی اگه بخوای بریچیز تو جزئیات، خیلی بیشتر از این حرفهاست.
بین اونها،بشورم معروفترینشون دارویمتوجه تقویتی جانوران بود.
جانوران یعنیمتوجه همون پرندههاعجیبی و حیوانات چهارپا.
داروی معنوی که ساخته شده تا به خورد کبوترهایفقط نامهبر داده بشه یا به طور دائمی استقامت و قدرتغذاتون انفجاری یه اسب رو ببره بالا، همون داروی تقویتی جانورانه.
انگار باند خرگوش سیاه هم با کبوترهایبیار نامهبر سر و کار داشتن، چون یهعجیبی مقدار از این دارو رو تو انبارشون داشتن.
دلیل اینکه اتحاد موریم اینقدرچیز قدرتمنده اینه که این داروهای معنویلحظه معمولی رو به تولید انبوه رسوندن.
با تکیه بر قدرت مالی خفنی که دارن، تعداد اسبهاییفکر که با داروهای معنوی تغذیه میشن رو زیاد میکنن وجنس ازشون برای راهاندازی غیررسمی یگانهای سوارهنظام متشکل از رزمیکاران استفاده میکنن.
فرقه شیطانیروی که دیگه بدتربزرگ از اونها بود.
اون شیاطین از همون اول آدمالگن رو آدم حساب نمیکردن، برای همینمتوجه آزمایشهای مختلفی روی جونورا انجام میدادن.
همه این آزمایشها برای مقابله با سوارهنظامعجله زبده اتحاد موریم بود و به خاطر همین،خرگوشه جونورای وحشی و بیگناه بیشماری قربانی شده بودن.
کشوها رو که شخم زدم، بالاخرهجیم سه تا داروی معنوی سطح معمولیشبیه اما باکیفیت پیدا کردم: قرصهای آتش قلب.
دلیل اینکه ایناصورتم رو جا گذاشتهتنها بودن خیلی ساده بود.
حتی خوردن یه دونه قرص آتش قلب، دقیقاً مثلروم اسم سطح معمولیش، معمولاً باعث میشه آدم جوری تب کنهلحظه که انگار سرما خورده و کلی هم عوارض جانبی داره.
من که موقع یادگیری هنرهای رزمی بارهاعجله از گرما و انحراف چی زجر کشیدهشبیه بودم، قرصهای آتش قلب رو خیلی خوب میشناختم.
بهترین زمان برای خوردن قرص آتش قلبرفت وقتیه که آدم یه ذخیره حسابی ازاست چی یانگ افراطی تو بدنش داشته باشه.
از قضا،روی این دقیقاً وضعیتبزرگ الان من بود.
به صداهای اطرافم گوش دادم، بعدلگن هر سه تا قرص آتش قلبمتوجه رو با هم جویدم و قورت دادم.
یه لحظهبشورم بعد، کلمتوجه بدنم گر گرفت.
صورتم از شدت گرما سرخ شد.جیم چهارزانو نشستم تا روش درونی هنرشبیه لاکپشت طلایی رها رو به گردش دربیارم.
از اونجایی که قبلاً بهبزرگ مرحله شعله رسیده بودم، گرماینفس قرصهای آتش قلب کمکم سرکوب شد.
برای یه لحظه، درخون حالی که چشمام بسته بود،روم مجذوب یه رویای عجیب شدم.
حتی قبل از اینکه روش تزکیه رو شروع کنم،رفت تخیل عجیب و غریبم روند بلعیده شدن گرما بهصدای دست گرما رو خیلی واضح برام به تصویر کشید.
صحنهای بود از اساتیدی که تو یشم بهشتی گیرلحظه افتاده بودن و مثل جونورای وحشی به سمت جلو هجومولی میآوردن تا گرمای قرصهای آتش قلب رو برای خودشون ببلعن.
معدهام یهروی کم بهتالار هم پیچید.
«آخ، زَهرهترک شدم...»
حتی قبل از اینکه چرخه کامل مراقبهعجله رو شروع کنم، میتونستم حس کنم کهشبیه انرژی یشم بهشتی یه کم شدیدتر شده.
انرژی داروی معنوی در یه چشمجیم به هم زدن با یشم بهشتی ترکیبخرگوشه شده بود، انگار که جذبش شده باشه.
حس واقعاً عجیبی بود، برای همین دستم روبودم دراز کردم، چی حقیقی هنر لاکپشت طلایی رهارئیس رو بیرون کشیدم و تو کف دستم نگهش داشتم.
چی مرحله چوب رو توماسیده دستم نگه داشتم و بعدبشورم به چی مرحله شعله تغییرش دادم.
با متراکم شدن چی شعلهچیز تو کف دستم، مرکز کف دستملحظه کمکم به رنگ قرمز لاکی دراومد.
«امروز یه چیزی میلنگه.»
هنوز هیچ سرنخیصورتم پیدا نکرده بودمتنها که دقیقاً چیش عجیبه.
یشم بهشتی باید شیئی باشه که چی، نیرویدست حیات و چیزی که میشه بهش گفت جوهرهجیم رزمیکاران زنده رو جذب و تو خودش جمع کرده.
یهو به ذهنم خطور کرد که شاید یه قدرت عجیب تولحظه بدنم یا تو یشم بهشتی که جذبش کرده بودم ریشه دوونده باشه...صدامون یه توانایی عجیب و غریب برای جذب چی یا انرژی درونی حریف.
یه لحظه باچیز نگاهی خیره وجیم مات زمزمه کردم:
«امکان نداره، مگه نه؟»
من فقط دلمانگار میخواد مثل یهلگن آدم دیوونه زندگی کنم.
هیچ علاقهای نداشتم مثل رهبر فرقهعجیبی به هیولایی تبدیل بشم که رویفکر دست هر چی دیوونهست بلند شده.
یه لحظه چشمام رو بستم، یه نفسرفت عمیق کشیدم و قلبم رو آروم کردماست تا مثل یه مرغ چوبی بیحرکت بشه.
تو همون حال، دعاتالار میکردم که هیچ اتفاقبودم غیرعادیای برای بدنم نیفته.
هنوز میمونهای زیادیانگار بودن که باید تابیار حد مرگ کتک میخوردن.
با اینبشورم حال، اگهمتوجه محض رضای خدا...
اگه همچین تواناییای تو منعجله بیدار شده بود، حس میکردمفکر باید روش یه اسم بذارم.
هنر جذب، تکنیک جذب،تالار هنر الهی جذب ستاره،بودم هنر جذب یشم بهشتی.
هنر الهی جذب یشم بهشتی، هنرلگن شیطانی جذب یشم بهشتی، هنر الهیمتوجه جذب ستاره یشم بهشتیِ شیطان دیوانه.
«جذب... اصلاً بیخیالش.»
مثل همیشه، اسمچیز گذاشتن روی چیزها سختترینرفت کار تو هر زمینهایه.
یه جورایی حس میکردم کلمهبزرگ «جذب» حتماً باید توش باشه،نفس ولی هیچ اسمی به زبونم نمیچرخید.
تصمیم گرفتم بعداً در موردشماسیده تصمیم بگیرم، چون هنوز اینبشورم توانایی رو دقیق درک نکرده بودم.
به جای اینکه چی رو تو اتاق تمرین شخصیم بهسمتی گردش دربیارم، مدام روند کشیدن چی شعله به کف دستمداشتیم رو تکرار کردم تا این توانایی عجیب رو امتحان کنم.
وقتی دیدم این روش هیچعجله نتیجهای نمیده، چهارزانو نشستم وفکر تو یه مراقبه ساکت غرق شدم.
حرفهای مسند نورصورتم تابان رو باتنها حدسیات خودم قاطی کردم.
با اضافه کردن استدلالخون و تخیل، تو ذاتدست یشم بهشتی کاوش کردم.
تو سکوت وضعیتچشم بدن خودم روعجیبی زیر نظر گرفتم.
بعد، از دیدگاهچیز رهبر فرقه بهجیم قضیه نگاه کردم.
رهبر فرقه به محض اینکه یشم بهشتی رو به دستنفس میآورد چه کار میکرد؟ احتمالاً این یه مسئله حیاتی بودبیارم که آیا به شماره یک زیر آسمان تبدیل میشه یا نه.
فرقه شیطانی باید توخون آمادهباش کامل میبود، محتاطتردست از هر زمان دیگهای.
راهبهای محافظ هم بایدمتوجه با نفسهای حبسشده دورجیم رهبر فرقه کشیک میدادن.
یعنی فقطمتوجه چی خودش روعجله به گردش درمیآورد...؟
نه، نمیتونست فقط همین باشه.
حتماً همزمان یه هنر بزرگ رولگن اجرا میکرد که میتونست اون رومتوجه به یه خدای شیطانی تبدیل کنه.
مسیر هنرهای شیطانی ازمتوجه بیخ و بن باجیم فرقههای معمولی فرق داره.
تخیل لجامگسیختهاممتوجه صحنه رهبر فرقهعجله رو بازسازی کرد.
احتمالاً همون موقع که یشمبزرگ بهشتی رو میگرفت، هنر بزرگنفس رو هم به کار میبست.
اگه موفق میشد، به هیولایی ازلگن بهشت فراتر از بهشتها تبدیل میشدمتوجه که هیچکس نمیتونست جلوش قد علم کنه.
لابد به خاطر همین بودچیز که اون فرصت سرنوشتساز مزخرفِ بازگشتلحظه به گذشته به من داده شد.
بعد از تموم شدن مراقبهام، دستبهسینه شدم و یه لحظه فکر کردم. بعد بااست استفاده از اصل باطنی «جذب»، همون تکنیک کمکی که موقع درگیری با نیروی کفنقابم دست استفاده میشه، دستم رو سمت کشوهایی که داروهای معنوی توشون بود دراز کردم.
تا مدتها هیچ اتفاقی نیفتاد.
حتی با اینکه هیچ اتفاقی نمیافتاد، مثل یه احمق بابشورم دست دراز شده همونجا وایستادم، استراتژیم رو تغییر دادم، افکارمفکر رو انعطافپذیر کردم و روند بررسی روشنبینیهای مختلف رو طی کردم.
هر چی باشه، خلق هنرهایچیز رزمیای که تا حالا توسمتی دنیا وجود نداشته، کار حرومزادههای دیوانهست.
فقط با پیروی نکردن ازعجله افکار بقیهست که چیزی تو دنیایعنی پدیدار میشه که هیچوقت دیده نشده.
با اینکه قلمرو رزمی و سطح انرژی درونی فعلیم در حدی نبود که بتونم گرفتنپرسید اشیاء از خلأ رو انجام بدم، مثل یه مجسمه سنگی با دست دراز شده ایستادمهمهش و کل دنیای هنرهای رزمیای که تو یه عمر ساخته بودم رو دوباره بررسی کردم.
و تو یه چشم به هملگن زدن، تمام تئوریهای مطالعات رزمیای کهمتوجه جمعآوری کرده بودم رو دور ریختم.
روی یه لوح سفید، باچیز قلمموی ذهنم، قدرت یشم بهشتی ولحظه اصل باطنی جذب رو سازماندهی کردم.
بعد، از قدرت بنیادی یشم بهشتیجیم استفاده کردم و یه بار دیگه مرکزخرگوشه کف دستم رو به رنگ قرمز درآوردم.
بعد، با یه صدای تقتق، یه کشوینشسته کوچیک که داروهای معنوی توش بود، تو هواپرسید پرواز کرد و محکم خورد تو کف دستم.
شترق!
سریع کشو رو گرفتم،متوجه قلب زَهرهترکشدهام رو آروم کردمرفت و نفسم رو بیرون دادم.
«هووو...»
روشنبینی یهوروی مثل سیل بهبزرگ سمتم هجوم آورد.
همراه با اون،انگار درجا برای این تواناییبیار یه اسم انتخاب کردم.
اسمش هنربشورم بزرگ جذب ستارهچیز یشم بهشتی بود.
اما از اونجایی که یشم بهشتی راز خودم بود و نمیتونستمیعنی به هیچکس لو بدمش، برنامه ریختم که وقتی جلوی بقیه درفرق موردش حرف میزنم، دو کلمه «یشم بهشتی» رو ازش حذف کنم.
تو اولین شب تاریخی از زمان روینشسته کار اومدنم به عنوان رئیس باند خرگوش سیاه،پرسید فقط و فقط به هنرهای رزمی فکر میکردم.