---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 36: اولین شب شروع کار • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 36: اولین شب شروع کار

0

جلسه همون‌قدر که‌صورتم​ قلبم آروم بود، در‌نشسته​ کمال آرامش تموم شد.

من همچین مردیم؛ کسی که‌ماسیده​ می‌تونه یه جلسه رو این‌قدر‌بشورم​ پربار و مفید اداره کنه.

اول افسرها رو فرستادم پی کارشون، و در حالی که‌سمتی​ سو گون-پیونگ و بچه‌های عمارت اژدهای طلایی مثل یه دژ‌داشتیم​ آهنین کشیک می‌دادن، به استقبال این شب ساکت و مقدس رفتم.

امروز از اون روزهایی بود‌عجله​ که قدرت یشم بهشتی تو وجودم‌یعنی​ موج می‌زد و لبریز شده بود.

همین‌طور که با نقاب روی صورتم تو‌نشسته​ تالار بزرگ تنها نشسته بودم و فقط نفس‌پرسید​ می‌کشیدم، یه خدمتکار زن اومد جلو و پرسید:

«رئیس، میل دارید غذاتون‌خون​ رو بیارم؟ یا اول‌دست​ حمام رو براتون آماده کنم؟»

این دختره اصلاً می‌دونست رئیس عوض شده یا نه؟ اگه‌سمتی​ همه‌ش همین‌جا مونده بود و بدون بیرون رفتن فقط حمالی‌داشتیم​ می‌کرد، کاملاً طبیعی بود که روحی هم خبردار نشده باشه.

برای اینکه‌متوجه​ صدام رو‌عجیبی​ بشنوه، جواب دادم:

«حمام لازم ندارم. استخون خوک هم خوردم، پس‌بودم​ فعلاً سیرم. انگار یه کم خون رو صورتم ماسیده،‌میل​ یه لگن آب بیار دست و روم رو بشورم.»

«چشم، رئیس.»

خدمتکار که اصلاً متوجه چیز‌چیز​ عجیبی نشده بود، با عجله‌سمتی​ جیم شد و رفت یه سمتی.

یه لحظه رفتم تو فکر.

«یعنی صدام‌روی​ شبیه اون‌تالار​ خرگوشه است؟»

جفتمون صدای بمی‌انگار​ داشتیم، ولی جنس صدامون‌بیار​ با هم فرق می‌کرد.

همین‌طور که نگاه می‌کردم خدمتکار‌چیز​ با یه لگن آب به‌سمتی​ سرعت داره برمی‌گرده، نقابم رو درآوردم.

دختره همین‌طوری بی‌هوا یه نگاه به صورت بدون نقابم‌لحظه​ انداخت، بعد از شدت شوک یه نفس عمیق کشید‌داشتیم​ و لگن پر از آب رو ول کرد رو زمین.

چشم‌هاش تا جایی‌صورتم​ که جا داشت‌تنها​ گشاد شده بود.

به آبی که ریخته‌خون​ بود نگاه کردم و‌دست​ با لحن آرومی گفتم:

«یکی دیگه بیار. زمین رو‌چیز​ هم تمیز کن. عجب استعداد بی‌نظیری‌لحظه​ تو پرت کردن لگن آب داری.»

«آه، بله...»

«نترس. این‌روی​ دفعه هم گند‌بزرگ​ نزن و نریزش.»

«فهمیدم. عذر می‌خوام.»

چند لحظه بعد، خدمتکار در‌چیز​ حالی که دست‌هاش می‌لرزید، با‌سمتی​ یه لگن آب دیگه برگشت.

به محض اینکه لگن‌عجیبی​ رو گذاشت رو میز،‌سمتی​ تا کمر خم شد.

«این‌قدر نلرز. کسی‌صورتم​ کاریت نداره. من رئیس‌نشسته​ جدید باند خرگوش سیاهم.»

«بله رئیس. باعث‌انگار​ افتخاره که برای اولین‌بیار​ بار شما رو می‌بینم.»

بعد از اینکه لکه‌های خون رو‌عجیبی​ از رو صورتم پاک کردم، نقاب خونی‌یعنی​ رو هم تمیز کردم و ازش پرسیدم:

«صدام شبیه رئیس قبلیه؟»

«دیگه نه.»

«دیگه نه؟»

«بله، وقتی نقاب می‌زنید،‌متوجه​ صداتون یه کم تغییر می‌کنه،‌رفت​ برای همین متوجه تفاوتش نشدم.»

«پس انگار وقتی‌چیز​ نقاب می‌زنم، صدامون‌جیم​ شبیه هم میشه.»

«بله.»

وقتی دقیق‌تر بررسیش کردم، دیدم داخل نقاب از یه جنس سفت و‌متوجه​ سخت ساخته شده و قسمت دهانش سوراخ‌های ریزی برای خروج هوا داره،‌است​ ولی انگار این ساختار کاملاً بسته باعث می‌شد صدای آدم عوض بشه.

اگه نقاب این‌طوری بود، دیگه‌چیز​ لازم نبود نگران لو رفتن‌سمتی​ هویتم به خاطر صدام باشم.

تازه می‌تونستم تا حدودی‌عجیبی​ صدا و لحن رئیس‌سمتی​ قبلی رو هم تقلید کنم.

یهو حس کردم دختره‌تالار​ داره چند بار زیرچشمی‌بودم​ نگاهم می‌کنه، برای همین پرسیدم:

«چیه؟ خیلی‌سیرم​ خوش‌تیپم؟ نمی‌تونی‌خون​ چشم ازم برداری؟»

«عذر می‌خوام.»

«همم.»

حالا این عذرخواهیش یعنی چی؟ یعنی‌تنها​ خوش‌تیپ نبودم، یا داشت به خاطر نگاه‌اومد​ کردن به رئیس عذرخواهی می‌کرد؟ نمی‌تونستم بفهمم.

«همون‌طور که می‌دونی، امروز اولین روزیه که رئیس شدم. پس‌بشورم​ باید راهنماییم کنی. اتاق خوابم، اتاق تمرین شخصیم و اتاقی‌فکر​ که داروهای معنوی توش نگهداری میشن رو نشونم بده. راه بیفت.»

«چشم، رئیس.»

پشت سر خدمتکار راه افتادم‌عجله​ و جاهای مختلفی که رئیس‌فکر​ استفاده می‌کرد رو بررسی کردم.

خونه نسبتاً‌روی​ مجللی بود و‌بزرگ​ هیچ‌چیزی کم نداشت.

یه اتاق فقط برای تعویض لباس، دو تا اتاق خواب،‌بشورم​ یه حمام شخصی، و حتی یه جایی که یه تخت‌فکر​ چوبی عجیب و غریب تک و تنها توش افتاده بود.

«اینجا دیگه چه‌چشم​ صیغه‌ایه؟ چرا فقط‌عجیبی​ یه تخت اینجاست؟»

«روزهایی که تمرین هنرهای خارجی‌عجله​ داشت، می‌اومد اینجا تا عضله‌هاش‌فکر​ رو شل کنن و ماساژ بگیره.»

«کی شل‌شون می‌کرد؟»

«خدمتکارها بهش می‌رسیدن‌انگار​ و گرفتگی عضله‌هاش‌لگن​ رو برطرف می‌کردن.»

«عجب کار بی‌مصرفی،‌چشم​ به جای اینکه‌عجیبی​ مثل آدم تمرین کنه...»

جای بعدی که بهم نشون داد، اتاقی‌رفت​ بود که هم به عنوان اتاق تمرین‌است​ شخصی و هم انبار داروی معنوی استفاده می‌شد.

به خدمتکار دستور دادم:

«بقیه خدمتکارها رو جمع کن و بهشون بگو یه جای دورتر منتظر بمونن.‌چیز​ اگه کسی نزدیک شد، لازم نیست به زور جلوش رو بگیرید. فقط ازش‌صدای​ بپرسید: "برای چه کاری اومدی اینجا؟" و بقیش رو بسپارید به من. فهمیدی؟»

«چشم، رئیس.»

با دست اشاره کردم‌عجیبی​ که گورش رو گم‌سمتی​ کنه و در رو بستم.

بین داروهای معنوی، یه سری از اون نوع‌های نایابی هستن که‌چشم​ حتی اگه یه عمر تو موریم بپوسی هم ممکنه رنگشون رو نبینی،‌خرگوشه​ و از طرف دیگه نوع‌های معمولی‌تر و تولید انبوه هم وجود دارن.

آدم‌های خیلی کمی پیدا میشن‌چیز​ که تا حالا یه داروی‌سمتی​ معنوی واقعاً نایاب رو خورده باشن.

وارثان خاندان‌های نجیب‌زاده، جانشینان فرقه‌ها، رهبران فرقه تو اوج‌لحظه​ قدرتشون، یا یه رزمی‌کار تو موریم که از طریق یه‌ولی​ فرصت سرنوشت‌ساز باورنکردنی یه داروی معنوی نایاب گیرش اومده باشه...

حتی اگه همه این‌ها‌تالار​ رو با هم جمع کنی،‌فقط​ باز هم تعدادشون زیاد نیست.

برای همین، اکثریت قریب به اتفاق رزمی‌کاران تو‌دست​ موریم تمام عمرشون رو قبل از اینکه غزل خداحافظی‌رفت​ رو بخونن، با مصرف داروهای معنوی معمولی سر می‌کنن.

اگه بخوام ساده بگم، نوع‌های‌چیز​ معمولی همون گیاهان دارویی باکیفیتی‌سمتی​ هستن که پزشک‌ها آماده‌شون می‌کنن.

به خاطر همینه که وقتی رزمی‌کاران از یه‌سمتی​ پزشک الهی حرف می‌زنن، گاهی منظورشون کسیه که تو‌بمی​ ساخت داروهای معنوی معمولی با بالاترین کیفیت مهارت داره.

من یکی‌روی​ از این‌تالار​ جونورها رو می‌شناختم.

یارو آدم به شدت دردسرسازی بود و عاقبتش هم فوق‌العاده‌بشورم​ تلخ و تراژیک شد، ولی در کنار مسند نور تابان، یکی‌یعنی​ از اون کسایی بود که باید اول از همه پیداش می‌کردم.

دلم نمی‌خواد دوباره‌چشم​ اون مرگ تراژیک‌عجیبی​ رو تجربه کنه.

در هر صورت، این یارو هم تو‌رفت​ مشکلات با راکشاسای بزرگ گیر افتاده بود،‌است​ اما از نظر خط زمانی، الان وقتش نیست.

چیزی که قطعیه اینه که هرچی سریع‌تر راکشاسای‌بودم​ بزرگ رو بکشم، احتمال اینکه این مرتیکه یه‌رئیس​ زندگی فلاکت‌بار داشته باشه به طرز چشمگیری کمتر میشه.

البته، طبق خط زمانی زندگی قبلیم، من تو این‌روم​ مقطع هنوز داشتم به عنوان صاحب مسافرخانه تو استان‌سمتی​ ایلیانگ حمالی می‌کردم، پس وقتم حسابی آزاد و پر بود.

کشوهای کوچیک رو یکی‌متوجه​ یکی باز کردم و داروهای‌رفت​ معنوی معمولی رو چک کردم.

حتی داروهای‌متوجه​ معنوی معمولی هم‌عجله​ انواع مختلفی داشتن.

داروهایی برای درمان جراحت درونی، پادزهرها، و‌نشسته​ داروی زخم طلایی همه با هم قاطی‌جلو​ بودن، پس نمی‌تونستم همین‌طوری چشم‌بسته مثل گاو بخورمشون.

اگه بخوای داروهای معنوی رو کلی‌لگن​ دسته‌بندی کنی همینطوریه، ولی اگه بخوای بری‌چیز​ تو جزئیات، خیلی بیشتر از این حرف‌هاست.

بین اون‌ها،‌بشورم​ معروف‌ترینشون داروی‌متوجه​ تقویتی جانوران بود.

جانوران یعنی‌متوجه​ همون پرنده‌ها‌عجیبی​ و حیوانات چهارپا.

داروی معنوی که ساخته شده تا به خورد کبوترهای‌فقط​ نامه‌بر داده بشه یا به طور دائمی استقامت و قدرت‌غذاتون​ انفجاری یه اسب رو ببره بالا، همون داروی تقویتی جانورانه.

انگار باند خرگوش سیاه هم با کبوترهای‌بیار​ نامه‌بر سر و کار داشتن، چون یه‌عجیبی​ مقدار از این دارو رو تو انبارشون داشتن.

دلیل اینکه اتحاد موریم این‌قدر‌چیز​ قدرتمنده اینه که این داروهای معنوی‌لحظه​ معمولی رو به تولید انبوه رسوندن.

با تکیه بر قدرت مالی خفنی که دارن، تعداد اسب‌هایی‌فکر​ که با داروهای معنوی تغذیه میشن رو زیاد می‌کنن و‌جنس​ ازشون برای راه‌اندازی غیررسمی یگان‌های سواره‌نظام متشکل از رزمی‌کاران استفاده می‌کنن.

فرقه شیطانی‌روی​ که دیگه بدتر‌بزرگ​ از اون‌ها بود.

اون شیاطین از همون اول آدما‌لگن​ رو آدم حساب نمی‌کردن، برای همین‌متوجه​ آزمایش‌های مختلفی روی جونورا انجام می‌دادن.

همه این آزمایش‌ها برای مقابله با سواره‌نظام‌عجله​ زبده اتحاد موریم بود و به خاطر همین،‌خرگوشه​ جونورای وحشی و بی‌گناه بی‌شماری قربانی شده بودن.

کشوها رو که شخم زدم، بالاخره‌جیم​ سه تا داروی معنوی سطح معمولی‌شبیه​ اما باکیفیت پیدا کردم: قرص‌های آتش قلب.

دلیل اینکه اینا‌صورتم​ رو جا گذاشته‌تنها​ بودن خیلی ساده بود.

حتی خوردن یه دونه قرص آتش قلب، دقیقاً مثل‌روم​ اسم سطح معمولیش، معمولاً باعث می‌شه آدم جوری تب کنه‌لحظه​ که انگار سرما خورده و کلی هم عوارض جانبی داره.

من که موقع یادگیری هنرهای رزمی بارها‌عجله​ از گرما و انحراف چی زجر کشیده‌شبیه​ بودم، قرص‌های آتش قلب رو خیلی خوب می‌شناختم.

بهترین زمان برای خوردن قرص آتش قلب‌رفت​ وقتیه که آدم یه ذخیره حسابی از‌است​ چی یانگ افراطی تو بدنش داشته باشه.

از قضا،‌روی​ این دقیقاً وضعیت‌بزرگ​ الان من بود.

به صداهای اطرافم گوش دادم، بعد‌لگن​ هر سه تا قرص آتش قلب‌متوجه​ رو با هم جویدم و قورت دادم.

یه لحظه‌بشورم​ بعد، کل‌متوجه​ بدنم گر گرفت.

صورتم از شدت گرما سرخ شد.‌جیم​ چهارزانو نشستم تا روش درونی هنر‌شبیه​ لاک‌پشت طلایی رها رو به گردش دربیارم.

از اونجایی که قبلاً به‌بزرگ​ مرحله شعله رسیده بودم، گرمای‌نفس​ قرص‌های آتش قلب کم‌کم سرکوب شد.

برای یه لحظه، در‌خون​ حالی که چشمام بسته بود،‌روم​ مجذوب یه رویای عجیب شدم.

حتی قبل از اینکه روش تزکیه رو شروع کنم،‌رفت​ تخیل عجیب و غریبم روند بلعیده شدن گرما به‌صدای​ دست گرما رو خیلی واضح برام به تصویر کشید.

صحنه‌ای بود از اساتیدی که تو یشم بهشتی گیر‌لحظه​ افتاده بودن و مثل جونورای وحشی به سمت جلو هجوم‌ولی​ می‌آوردن تا گرمای قرص‌های آتش قلب رو برای خودشون ببلعن.

معده‌ام یه‌روی​ کم به‌تالار​ هم پیچید.

«آخ، زَهره‌ترک شدم...»

حتی قبل از اینکه چرخه کامل مراقبه‌عجله​ رو شروع کنم، می‌تونستم حس کنم که‌شبیه​ انرژی یشم بهشتی یه کم شدیدتر شده.

انرژی داروی معنوی در یه چشم‌جیم​ به هم زدن با یشم بهشتی ترکیب‌خرگوشه​ شده بود، انگار که جذبش شده باشه.

حس واقعاً عجیبی بود، برای همین دستم رو‌بودم​ دراز کردم، چی حقیقی هنر لاک‌پشت طلایی رها‌رئیس​ رو بیرون کشیدم و تو کف دستم نگهش داشتم.

چی مرحله چوب رو تو‌ماسیده​ دستم نگه داشتم و بعد‌بشورم​ به چی مرحله شعله تغییرش دادم.

با متراکم شدن چی شعله‌چیز​ تو کف دستم، مرکز کف دستم‌لحظه​ کم‌کم به رنگ قرمز لاکی دراومد.

«امروز یه چیزی می‌لنگه.»

هنوز هیچ سرنخی‌صورتم​ پیدا نکرده بودم‌تنها​ که دقیقاً چیش عجیبه.

یشم بهشتی باید شیئی باشه که چی، نیروی‌دست​ حیات و چیزی که می‌شه بهش گفت جوهره‌جیم​ رزمی‌کاران زنده رو جذب و تو خودش جمع کرده.

یهو به ذهنم خطور کرد که شاید یه قدرت عجیب تو‌لحظه​ بدنم یا تو یشم بهشتی که جذبش کرده بودم ریشه دوونده باشه...‌صدامون​ یه توانایی عجیب و غریب برای جذب چی یا انرژی درونی حریف.

یه لحظه با‌چیز​ نگاهی خیره و‌جیم​ مات زمزمه کردم:

«امکان نداره، مگه نه؟»

من فقط دلم‌انگار​ می‌خواد مثل یه‌لگن​ آدم دیوونه زندگی کنم.

هیچ علاقه‌ای نداشتم مثل رهبر فرقه‌عجیبی​ به هیولایی تبدیل بشم که روی‌فکر​ دست هر چی دیوونه‌ست بلند شده.

یه لحظه چشمام رو بستم، یه نفس‌رفت​ عمیق کشیدم و قلبم رو آروم کردم‌است​ تا مثل یه مرغ چوبی بی‌حرکت بشه.

تو همون حال، دعا‌تالار​ می‌کردم که هیچ اتفاق‌بودم​ غیرعادی‌ای برای بدنم نیفته.

هنوز میمون‌های زیادی‌انگار​ بودن که باید تا‌بیار​ حد مرگ کتک می‌خوردن.

با این‌بشورم​ حال، اگه‌متوجه​ محض رضای خدا...

اگه همچین توانایی‌ای تو من‌عجله​ بیدار شده بود، حس می‌کردم‌فکر​ باید روش یه اسم بذارم.

هنر جذب، تکنیک جذب،‌تالار​ هنر الهی جذب ستاره،‌بودم​ هنر جذب یشم بهشتی.

هنر الهی جذب یشم بهشتی، هنر‌لگن​ شیطانی جذب یشم بهشتی، هنر الهی‌متوجه​ جذب ستاره یشم بهشتیِ شیطان دیوانه.

«جذب... اصلاً بی‌خیالش.»

مثل همیشه، اسم‌چیز​ گذاشتن روی چیزها سخت‌ترین‌رفت​ کار تو هر زمینه‌ایه.

یه جورایی حس می‌کردم کلمه‌بزرگ​ «جذب» حتماً باید توش باشه،‌نفس​ ولی هیچ اسمی به زبونم نمی‌چرخید.

تصمیم گرفتم بعداً در موردش‌ماسیده​ تصمیم بگیرم، چون هنوز این‌بشورم​ توانایی رو دقیق درک نکرده بودم.

به جای اینکه چی رو تو اتاق تمرین شخصیم به‌سمتی​ گردش دربیارم، مدام روند کشیدن چی شعله به کف دستم‌داشتیم​ رو تکرار کردم تا این توانایی عجیب رو امتحان کنم.

وقتی دیدم این روش هیچ‌عجله​ نتیجه‌ای نمی‌ده، چهارزانو نشستم و‌فکر​ تو یه مراقبه ساکت غرق شدم.

حرف‌های مسند نور‌صورتم​ تابان رو با‌تنها​ حدسیات خودم قاطی کردم.

با اضافه کردن استدلال‌خون​ و تخیل، تو ذات‌دست​ یشم بهشتی کاوش کردم.

تو سکوت وضعیت‌چشم​ بدن خودم رو‌عجیبی​ زیر نظر گرفتم.

بعد، از دیدگاه‌چیز​ رهبر فرقه به‌جیم​ قضیه نگاه کردم.

رهبر فرقه به محض اینکه یشم بهشتی رو به دست‌نفس​ می‌آورد چه کار می‌کرد؟ احتمالاً این یه مسئله حیاتی بود‌بیارم​ که آیا به شماره یک زیر آسمان تبدیل می‌شه یا نه.

فرقه شیطانی باید تو‌خون​ آماده‌باش کامل می‌بود، محتاط‌تر‌دست​ از هر زمان دیگه‌ای.

راهب‌های محافظ هم باید‌متوجه​ با نفس‌های حبس‌شده دور‌جیم​ رهبر فرقه کشیک می‌دادن.

یعنی فقط‌متوجه​ چی خودش رو‌عجله​ به گردش درمی‌آورد...؟

نه، نمی‌تونست فقط همین باشه.

حتماً همزمان یه هنر بزرگ رو‌لگن​ اجرا می‌کرد که می‌تونست اون رو‌متوجه​ به یه خدای شیطانی تبدیل کنه.

مسیر هنرهای شیطانی از‌متوجه​ بیخ و بن با‌جیم​ فرقه‌های معمولی فرق داره.

تخیل لجام‌گسیخته‌ام‌متوجه​ صحنه رهبر فرقه‌عجله​ رو بازسازی کرد.

احتمالاً همون موقع که یشم‌بزرگ​ بهشتی رو می‌گرفت، هنر بزرگ‌نفس​ رو هم به کار می‌بست.

اگه موفق می‌شد، به هیولایی از‌لگن​ بهشت فراتر از بهشت‌ها تبدیل می‌شد‌متوجه​ که هیچ‌کس نمی‌تونست جلوش قد علم کنه.

لابد به خاطر همین بود‌چیز​ که اون فرصت سرنوشت‌ساز مزخرفِ بازگشت‌لحظه​ به گذشته به من داده شد.

بعد از تموم شدن مراقبه‌ام، دست‌به‌سینه شدم و یه لحظه فکر کردم. بعد با‌است​ استفاده از اصل باطنی «جذب»، همون تکنیک کمکی که موقع درگیری با نیروی کف‌نقابم​ دست استفاده می‌شه، دستم رو سمت کشوهایی که داروهای معنوی توشون بود دراز کردم.

تا مدت‌ها هیچ اتفاقی نیفتاد.

حتی با اینکه هیچ اتفاقی نمی‌افتاد، مثل یه احمق با‌بشورم​ دست دراز شده همون‌جا وایستادم، استراتژیم رو تغییر دادم، افکارم‌فکر​ رو انعطاف‌پذیر کردم و روند بررسی روشن‌بینی‌های مختلف رو طی کردم.

هر چی باشه، خلق هنرهای‌چیز​ رزمی‌ای که تا حالا تو‌سمتی​ دنیا وجود نداشته، کار حروم‌زاده‌های دیوانه‌ست.

فقط با پیروی نکردن از‌عجله​ افکار بقیه‌ست که چیزی تو دنیا‌یعنی​ پدیدار می‌شه که هیچ‌وقت دیده نشده.

با اینکه قلمرو رزمی و سطح انرژی درونی فعلیم در حدی نبود که بتونم گرفتن‌پرسید​ اشیاء از خلأ رو انجام بدم، مثل یه مجسمه سنگی با دست دراز شده ایستادم‌همه‌ش​ و کل دنیای هنرهای رزمی‌ای که تو یه عمر ساخته بودم رو دوباره بررسی کردم.

و تو یه چشم به هم‌لگن​ زدن، تمام تئوری‌های مطالعات رزمی‌ای که‌متوجه​ جمع‌آوری کرده بودم رو دور ریختم.

روی یه لوح سفید، با‌چیز​ قلم‌موی ذهنم، قدرت یشم بهشتی و‌لحظه​ اصل باطنی جذب رو سازماندهی کردم.

بعد، از قدرت بنیادی یشم بهشتی‌جیم​ استفاده کردم و یه بار دیگه مرکز‌خرگوشه​ کف دستم رو به رنگ قرمز درآوردم.

بعد، با یه صدای تق‌تق، یه کشوی‌نشسته​ کوچیک که داروهای معنوی توش بود، تو هوا‌پرسید​ پرواز کرد و محکم خورد تو کف دستم.

شترق!

سریع کشو رو گرفتم،‌متوجه​ قلب زَهره‌ترک‌شده‌ام رو آروم کردم‌رفت​ و نفسم رو بیرون دادم.

«هووو...»

روشن‌بینی یهو‌روی​ مثل سیل به‌بزرگ​ سمتم هجوم آورد.

همراه با اون،‌انگار​ درجا برای این توانایی‌بیار​ یه اسم انتخاب کردم.

اسمش هنر‌بشورم​ بزرگ جذب ستاره‌چیز​ یشم بهشتی بود.

اما از اونجایی که یشم بهشتی راز خودم بود و نمی‌تونستم‌یعنی​ به هیچ‌کس لو بدمش، برنامه ریختم که وقتی جلوی بقیه در‌فرق​ موردش حرف می‌زنم، دو کلمه «یشم بهشتی» رو ازش حذف کنم.

تو اولین شب تاریخی از زمان روی‌نشسته​ کار اومدنم به عنوان رئیس باند خرگوش سیاه،‌پرسید​ فقط و فقط به هنرهای رزمی فکر می‌کردم.

ناولها | novelha.net