چپتر 298: در نهایت، تله خود منم.
0شیطان شهوت نگاهیپام به صخرههای جزیره مارسفتی سفید انداخت و گفت:
«نکنه واقعاً برنامهاتباریه اینه که ازحساب اینجا بریم بالا؟»
«روانی.»
جواب شیطان شهوتشروع رو دادم و راهاولین افتادم سمت چپ صخره.
حالا که به هر حال صحیح و سالم رسیده بودیم، برنامهامکردم این بود که همه رو از دم تیغ بگذرونم؛ برام همقایقمون فرقی نمیکرد نوچههای جناح غیرمتعارف باشن یا خودِ ارباب جزیره مار سفید.
اصلاً مهم نبود ازمیرسه صخره بریم بالا یاتحفه وسط یه دشت گل بدویم.
همین که از اون صخرههای تیز و لیزآورده رد شدم و پام به زمین صاف رسید،مرکز سفتی و قرص بودن خاک رو حس کردم.
ولی یه سکوتشروع غیرعادی و روی اعصابیاولین همهجا رو گرفته بود.
مگه نه اینکه وقتی قایقمونصاف طبق برنامه برنگشته، این احمقهاخاک باید نگهبانیشون رو بیشتر میکردن؟
انتظار داشتم با یه گله مار، بارون تیرهای آتشین از آسمون ودنج یه حموم خونِ حسابی بعد از محاصره شدن روبهرو بشم، ولی الانرزمی بیشتر شبیه این بود که پامون رو گذاشتیم تو یه جزیره متروکه.
یه نگاه که انداختم، دیدمانداختم قایقی که ما رو آورده بودواسه همون حوالی واسه خودش پرسه میزنه.
تو مسیرمون به سمت مرکزوراجی جزیره، شیطان شهوت با ذوق وحساب شوق شروع کرد به وراجی کردن.
«ارباب، این اولین باریهزمین که پام به یه جزیرهبودن میرسه. اولین تجربهام حساب میشه.»
«تحفه خاصی نیست.»
«واسه یه زندگی دنج و دور از بقیه جون میده.حوالی خیلی وقت پیش، یه استادی نبود که با لقب اربابکرد جزیره پیداش شد و حسابی پز هنرهای رزمی خفنش رو میداد؟»
شیطان شمشیرشوق سرش روکرد تکون داد.
«هر از گاهی یهزمین استادی از این مناطق مرزیبودن سر و کلهاش پیدا میشد.»
«میدونی آخرش چی بهمیرسه سرش اومد؟ من اونتحفه موقعها فقط یه بچه بودم.»
«فکر کنمگذاشتیم تو یهنگاه دوئل کشته شد.»
«آها، که اینطور.»
شیطان شبح که تا اونصاف موقع داشت گوش میداد، نگاهیخاک به اطراف انداخت و گفت:
«انگار اینجااولین پرنده هم پرتجربهام نمیزنه و متروکهست.»
یکم بعد، وقتی از تپهای که تو مسیرمونآورده بود رفتیم بالا و یه نگاهی به اوضاع انداختیم،ذوق یه دهکده کوچیک اون پایینِ شیب به چشممون خورد.
پس همچین متروکه هم نبود.
اونورِ خونههای نصفهونیمه وزمین پراکنده دهکده، یه عمارتقرص نسبتاً بزرگ خودنمایی میکرد.
با همون نگاه اول میشد فهمیدحساب که ارباب جزیره مار سفید هیچدنج قبرستون دیگهای جز اونجا واسه موندن نداره.
ولی انگار اصلاً نیازینگاه نبود زحمت پایین رفتن ازهمون تپه رو به خودمون بدیم.
خود دهکده هم جوری تووراجی سکوت فرو رفته بود که انگارحساب تخم آدمیزاد رو توش ملخ خورده.
شیطان شبح گفت:
«یارو ازاولین قبل فلنگمیرسه رو بسته.»
یه چرخی به نگاهم دادمانداختم و دیدم یه قایق داره آبواسه رو میشکافه و میاد سمت جزیره.
قایقی که خودمون باهاش اومدهوراجی بودیم هم سریع رسید بهتجربهام ساحل و ملوانها ازش پریدن پایین.
ملوانها باشدم یه عجله وصاف دستپاچگی خاصی میدویدن.
«رهبر فرقه!»
ملوانها باگذاشتیم بدبختی ونگاه التماس صدام میزدن.
«هوم.»
پریدم نوک بزرگترین درختی که همونرسید دور و بر بود و یهولی نگاه کلی به جزیره مار سفید انداختم.
پشت صخرهها رو نمیدیدم، ولیتجربهام در کمال مسخرگی، کل محیطنیست دور جزیره یهو اومد زیر دستم.
معلوم شد از هموننگاه اولش هم با یهآورده جزیره فسقلی طرف بودیم.
نه قایقی لنگر انداختهکرد بود و نه اثریباریه از بنیبشری به چشم میخورد.
صدای ملوانها کهپام داشتن به سمتمونرسید میدویدن به گوشم رسید.
«کشتیهای جنگیِاولین رهبر اتحادمیرسه غیرمتعارف دارن میان!»
«کشتیهای جنگی تو راهن!»
خودم از قبل داشتم کشتیهایوراجی جنگی رو که تو افقتجربهام خودی نشون میدادن، تماشا میکردم.
آخه چطور میتونستن با یهصاف همچین آرایش قشنگ و باخاک این خیال راحت نزدیک بشن؟
انگار یکی از نوادگان لو شون یا ژو یو استراتژیستشوننیست بود؛ کشتیهای جنگی ریز و درشت جوری کنار هم صفاستادی کشیده بودن که داشتن کل جزیره مار سفید رو محاصره میکردن.
«واو، این دیگهمتروکه حرف نداره. کشتیها دارنقایقی جزیره رو محاصره میکنن.»
چهار شرور بزرگ هم خودشون روکردن رسوندن به اون درخت بلند ومیشه شروع کردن به دید زدن اطراف.
عین چهارتا میمون شده بودیمصاف که با یه ذوق وخاک شوق عجیبی همهجا رو سرک میکشیدن.
شیطان شبح گفت:
«انگار بیشترگذاشتیم از چهلنگاه تا کشتی اونجاست.»
«اگه هر کشتی سی چهلوراجی تا آدم توش باشه، روتجربهام هم رفته چند نفر میشن؟»
«حالا چه فرقی بهزمین حال ما میکنه؟ فقطقرص بدون که تعدادشون خیلی زیاده.»
شیطان شهوتاولین با یهمیرسه لحن تحسینآمیزی گفت:
«عجب استراتژی خفنی چیدن. اگه اینطوری ما رو محاصره کنن، عمراً رهبر اتحاد بتونه به این راحتیهاذوق بیاد کمکمون. اون حرومزادهها اول از همه کشتی رهبر اتحاد رو میفرستن ته آب. حتی اگه کلدور فرقه هائو هم بریزن اینجا، آخرش همهشون خوراک ماهیا میشن. ارباب، به نظرت کی گول اینا رو خوردیم؟»
شیطان شمشیر جواب داد:
«اگه این یه استراتژیه، پسصاف حتماً اول ملوانها رو فریبخاک دادن. انگار یه استراتژیستِ کاردرست دارن.»
حسش اینطوری بود که اتحاد غیرمتعارف بعد ازتحفه اینکه چند بار نوچههاش رو گوشت دم توپمیده کرد، حالا یهو با تمام قواش ریخته وسط.
اینکه خودمون دقیقاً وسطنگاه این محاصره گیر افتاده بودیم،همون ناخودآگاه باعث میشد تحسینشون کنیم.
«عالیه. جوری ما رو گیر انداختن که مو لایمیرسه درزش نمیره. ولی چرا من اصلاً حس بدی بهدور این قضیه ندارم؟ دلیلش چیه؟ شما چی فکر میکنین؟»
شیطان شبح جواب داد:
«احتمالاً به خاطر اینهمیرسه که شانسِ آفتابی شدن خودخاصی رهبر جناح غیرمتعارف خیلی بالاست.»
اگه واقعاً اینطورمتروکه بود که خیلیدیدم هم عالی میشد.
استراتژیشون فقط در صورتی جواب میداد که ماباریه میمردیم؛ و فقط تو این حالت بود کهزندگی این جزیره مار سفید برامون میشد یه تله.
اگه زنده میموندیم، دیگهزمین نه اون استراتژی پشیزیقرص میارزید و نه اون تله.
قانون موریماولین از اولشمیرسه هم همین بوده.
شیطان شمشیر گفت:
«بریم به استقبالشون.»
از درخت پریدیم پایین و جوری رفتیمسفتی به استقبال کشتیهایی که داشتن نزدیک میشدن،غیرعادی که انگار ما اربابهای جزیره مار سفیدیم.
وسط راه که بهمیرسه ملوانها برخوردیم، با یهتحفه قیافههای هاج و واجی گفتن:
«رهبر فرقه، نکنهمتروکه ما شما رودیدم کشوندیم تو تله؟»
ملوانها در حالیشروع که نفسنفس میزدنکردن بهم زل زده بودن.
منم راهیشون کردم.
«این فقط زمانی تلهست که من بمیرم، پس بیخودی حرص نخورین. از اونجایی که شماهاجون هنرهای رزمی بلد نیستین، اصلاً برام مهم نیست که تو این بازی دست داشتین یاداد خودتون هم رکب خوردین. برین تو دهکده و هر سوراخموشی که پیدا کردین قایم بشین. مرخصین.»
دستم رو تکونمتروکه دادم تا ملوانهادیدم رو بفرستم پی کارشون.
اونا هم همونطور کهکرد گفته بودم، فلنگ روباریه به سمت دهکده بستن.
کار درست هم همین بودصاف که مسائل موریم به دستخاک خود رزمیکارها حل و فصل بشه.
تو مسیرمون به سمت بندرتجربهام جزیره مار سفید، چشممون بهنیست کشتیهایی بود که داشتن نزدیک میشدن.
«عجب کشتیهای رنگارنگی.»
نه تنها اندازههاشون با هم فرقکردن داشت، بلکه شکلوشمایل، پرچمهایی که تو بادتحفه تکون میخوردن و رنگآمیزیشون هم یکی نبود.
ولی با همهپام این حرفها، همهشونرسید کشتی جنگی بودن.
حال و هوای آدمهای روی هر کشتی همتحفه با بقیه فرق داشت؛ واسه همین راحت میشدمیده حدس زد که قدرت نظامی جناح غیرمتعارف حسابی بالاست.
حسش شبیه ورود پادشاه یه کشوری بود که تمامهمون دزدان دریایی رودخانه تو دریاچه شرقی رو که سالهایشوق سال اونجا جولان میدادن، زیر پرچم خودش جمع کرده بود.
«دیدن این همه کشتیکرد که اینطوری یه جاباریه جمع شدن، واقعاً منظره خفنیه.»
انگار یارو از اونایی نبود کهرسید همینطوری با لم دادن و از رویسکوت شانس شده باشه شمشیر اول دریاچه شرقی.
انگار که از حمله ما ترسیدهحساب باشن، حدود دهتا کشتی روی آبدنج موندن و بقیهشون تو بندر جمع شدن.
حدود سیتا کشتی همنگاه تو اسکله و ساحلهای سمتهمون چپ و راستش پهلو گرفتن.
ولی هنوز یهشروع دوجین کشتی همونطورکردن روی آب مونده بودن.
از تو یکی از همون کشتیها، یه مردی که یهخاک بادبزن سفید دستش بود اومد بیرون و با صدایی کهاینکه با انرژی درونی قاطی شده بود شروع کرد به حرف زدن:
«... کدوم سگهای ولگردیمیرسه جرأت کردن پادشاه دریاچهتحفه شرقی رو به چالش بکشن؟»
شیطان شهوتگذاشتیم با صداینگاه آرومی گفت:
«اینکه بهمون بگه سگ دیگهوراجی خیلی زور داره. اون مرتیکهتجربهام همون شمشیر اول جناح غیرمتعارفه؟»
شیطان شبح جواب داد:
«خیلی جوونه. خودش نیست.»
یه نگاهی به دشمنهایی که مثل مور وآورده ملخ از کشتیها میریختن بیرون انداختم، ولی خبمرکز معلوم بود که نمیتونستم تشخیص بدم کی به کیه.
با این حال، به نظر میرسید تو هر کدوممیرسه از اون کشتیهایی که روی آب منتظر بودن، حداقلدور یه استاد با جذبه و ابهت خاصی حضور داشت.
منم انرژی درونیپام رو انداختم تورسید صدام و گفتم:
«شمشیر اول جناح غیرمتعارف خودشتجربهام هم تشریف آورده؟ یا بازنیست هم فقط نوچههاش رو فرستاده جلو؟»
همون یاروگذاشتیم که بادبزن دستشانداختم بود جواب داد:
«وراجی بسه. من روی صحبتم با فرستاده چپ سابق فرقه خدای شیطان بهشتیه. واسه رهبر اتحاد غیرمتعارف اصلاًدور پشیزی اهمیت نداره که رهبر فرقه هائو کیه یا چه جور جونوریه. اگه فرستاده چپ سابق بتونه سرِ رهبرمناطق فرقه هائو رو بیاره، رهبر اتحاد غیرمتعارف باهاش مثل یه مهمون افتخاری تو دریاچه شرقی رفتار میکنه. منتظر جوابتونم.»
شیطان شمشیر یهپام آه کوتاه کشیدرسید و زیر لب گفت:
«حتی جواب دادنباریه به اینا همحساب مایه دردسره. شاگرد.»
«بله.»
شیطان شهوت یه نفس عمیقوراجی کشید و با صدایی که پرحساب از انرژی درونی بود غرش کرد:
«غلط میکنی به ارباب من دستور بدی! به اون رهبر بزرگ اتحاد غیرمتعارفتون بگو خودش گورش رو گم کنهمگه بیاد بیرون. خودم حریفشم. پادشاه دریاچه شرقی دیگه چه صیغهایه؟ یه رئیس دزدان دریایی رودخانه که فقط بلده نوچههاشحموم رو به کشتن بده، غلط میکنه رو خودش اسم پادشاه بذاره! شماها از یه مشت راهزن کوهستانی هم بدترین...»
داد زدنِ طولانیمدت با انرژی درونیحساب کار راحتی نبود و شیطان شهوت یهدور لحظه مکث کرد تا نفس تازه کنه.
«هووو.»
حالا دیگهشوق نیروهاشون جلوی اسکلهوراجی صف کشیده بودن.
انگار تمام نوچههایپام شمشیر اول جناحرسید غیرمتعارف ریخته بودن اونجا.
راستش رو بخواین، اونقدر آدم اونجاحساب جمع شده بود که جزیره ماردنج سفید واسهشون کوچیک به نظر میرسید.
با همه این اوصاف،نگاه کاملاً تابلو بود کهآورده اینا یه ارتش واقعی نیستن.
از اونجایی که اینا فقط یه اتحاداولین از جناحهای مختلف تو دریاچه شرقی بودن،خاصی هیچ حس هماهنگی و اتحادی بینشون دیده نمیشد.
تو تمامشدم عمرم همچین محاصرهیصاف خفنی ندیده بودم.
حتی فرقه شیطانی ومیرسه اتحاد موریم هم تاتحفه حالا همچین غلطی نکرده بودن.
قشنگ یه تلهی بینقص و گریزناپذیر پهنقایقی کرده بودن؛ جوری که کل جزیره رو ازمسیرمون روی آب مثل یه قفس حبس کرده بود.
«شاید جناح غیرمتعارف پر از یهکردن مشت احمقِ بیمصرف باشه، ولی بایدمیشه اعتراف کنم این کارشون ایول داره.»
با یه نگاه میشد فهمید اونایی که پاشون رو گذاشتن تو جزیره، همگیسکوت از اساتید نخبه و دستچینشدهان. ولی حتی اگه همهشون رو هم نفله میکردیم، بهباید نظر میرسید رهبر هر جناح تو اون ده تا کشتیِ روی آب منتظر نشسته.
همون موقع، کشتی بزرگی که از همه دورتر بود، تک و تنها شروع بهبقیه حرکت کرد. اومد درست تو مرکز مستقر شد، جوری که انگار اون ده تاسرش کشتی دیگه دارن ازش محافظت میکنن؛ دقیقاً مثل قرارگاه فرماندهی یه ژنرال بزرگ لنگر انداخت.
کشتی انقدر زرقوبرق داشتنگاه که با همون نگاهآورده اول میفهمیدی کشتیِ پرچمداره.
سکوت سنگینیشوق بین دشمناکرد حاکم شد.
یه مرد میانسال با لباسهایی که زیادی برایقرص این موقعیت شیک و مجلسی بود، با خونسردی اومدهمهجا جلوی عرشهی کشتیِ پرچمدار و دهنش رو باز کرد.
«رهبر فرقه هائو، شیطان شمشیر، مونگ رانگ، استاد شش هارمونی.نیست با این فرض که احمق نیستین ازتون میپرسم. حالا کهاستادی کار به اینجا کشیده، واقعاً فکر میکنین شانسی برای پیروزی دارین؟»
به عنوان نمایندهیمتروکه چهار شرور بزرگ،دیدم جوابش رو دادم.
«... این زرهای مفت چیهوراجی میزنی؟ خیلی عجله داری بمیری؟تجربهام اصلاً تو کدوم خری هستی؟»
«جوابت همینه؟»
«حرف آخرت همینه؟»
مرد میانسالگذاشتیم با تاسف سرشانداختم رو تکون داد.
انگار داشت با اینکرد حرکتش، لاتی پر کردنِباریه من رو مسخره میکرد.
رو کردمشدم به چهار شرورصاف بزرگ و گفتم:
«چارهای نیست. تعدادشون انقدر زیاده که این تهدیدا روشون جواب نمیده. نمیدونم اون احمق،بقیه رهبر جناح غیرمتعارف هست یا نه. ولی به نظر نمیاد قصد داشته باشه خودشسرش اول بیاد جلو. پیشاپیش به اونایی که قراره اول از همه نفله بشن تسلیت میگم.»
شیطان شهوت، شیطانمتروکه شمشیر و شیطاندیدم شبح بهم خیره شدن.
انگار حدسشوق زده بودن میخواموراجی یه غلطی بکنم.
با این حال، برنامهام این بودرسید که این دفعه یه کم متفاوتترولی از همیشه گند بزنم به هیکلشون.
«چهارمی میشه محافظ چپ، دومی میشه محافظ راست، و برادرنیست ارشد هم به عنوان فرستاده ارشد میاد جلوی من. یه آرایشلقب دفاعی میگیرین تا به هر قیمتی از من محافظت کنین، فهمیدین؟»
شیطان شهوتگذاشتیم اخمهاش رونگاه تو هم کشید.
«برای چی؟ بازشروع میخوای چه دستهگلیکردن به آب بدی؟»
«خودت خوب میدونی.»
شیطان شمشیراولین رو به اونتجربهام دو تا گفت:
«همونطور که رهبر فرقه دستورانداختم داد، سر پستهاتون مستقر بشین.حوالی تعدادشون خیلی زیاده، چاره دیگهای نداریم.»
اوضاع انقدر خیط بودکرد که حتی شیطان شمشیرباریه هم بهش اعتراف کرد.
هنوز دستورات دیگهای هم داشتم.
«آسمان درخشان خورشید و ماه خیلی سنگینه. وقتی پرتش کردم توزندگی هوا، شما سه تا باد کف دستتون رو بهش اضافه کنین تاهنرهای هلش بدین جلو. اینکه بعدش چه اتفاقی میافته دیگه مشکل ما نیست.»
شیطان شبحگذاشتیم فاصلهمون رو باانداختم دشمنا سبکسنگین کرد.
«هنوز فاصلهمون خیلی زیاد نیست؟»
رو به هر سهتاشون گفتم:
«دقیقاً به خاطر همینمیرسه باید یه کم بدویم وخاصی فاصلهمون رو باهاشون کم کنیم.»
شیطان شهوت داد زد:
«نه!»
همزمان با شیطان شمشیر مثلصاف یه تیر از چله دررفتهخاک به سمت جلو شلیک شدم.
شیطان شمشیر غرش کرد:
«خودتون رو جمعوجور کنین!»
«آآآآه!»
همونطور که به سمت دزدان دریاییرسید رودخانه میدویدم، هنر بیقلب سایه ماهولی رو دور دست چپم متمرکز کردم.
قبل از اینکه حتی بتونم هنرحساب لاکپشت طلایی رها رو دور دستدنج راستم بپیچم، شیطان شمشیر ازم سبقت گرفت.
بعدش، شیطان شهوت از بالای سرم پریدقایقی و شیطان شبح هم در حالی که شمشیرشمسیرمون رو بیرون میکشید، از سمت راستم رد شد.
حتی شیطان شبح که معمولاًوراجی خیلی خونسرد بود هم باتجربهام صدایی پر از هیجان داد زد:
«این دیوونهبازیِشدم محضه! واقعاًزمین کارمون درسته؟»
«معلومه که درسته.»
با مهارت سبکی فاصلهام رو کم کردم، بعد توهمون یه نقطهی مناسب تک و تنها وایسادم و شروعشوق کردم به ترکیب کردن آسمان درخشان خورشید و ماه.
شیطان شهوت و شیطان شبح همکردن متوقف شدن و به عنوان محافظانمیشه چپ و راست، جلوی من موضع گرفتن.
شیطان شمشیر هم که پشت سرشونرسید رسیده بود، گردنش رو به چپولی و راست چرخوند و قولنجش رو شکوند.
با نگاه کردن به قیافههای هاجوواج دشمنا، با یهخاصی حس دلهرهآور، یه آسمان درخشان خورشید و ماه کهوقت خیلی بزرگتر از حد معمول بود رو ترکیب کردم.
الان که بهش فکر میکردم،انداختم انگار خیلی وقت بود کهحوالی از این تکنیک استفاده نکرده بودم.
ظاهراً به خاطر اون همه خنزرپنزریکردن که تو این مدت کوفت کردهمیشه بودم، انرژی درونیام خیلی عمیقتر شده بود.
نیروی کف دستِ قرمز رنگِ هنر لاکپشت طلایی رها و رنگکردم سفیدِ هنر بیقلب سایه ماه، قبل از اینکه با هم ترکیبقایقمون بشن، به یه سفیدِ خالص و یه زرشکیِ اصیل تبدیل شده بودن.
جرقجرق...
صداش حتیگذاشتیم از دفعههای قبلانداختم هم وحشتناکتر بود.
راستش رو بخواین، خودم هموراجی یه کم از فاجعهای کهتجربهام داشتم خلق میکردم ترسیده بودم.
حس سرگیجهآورِ پریدن از یه صخرهرسید بدون داشتن انرژی درونی، حتماً بایدولی یه چیزی تو همین مایهها باشه.
تو همون لحظهای که غرق تو افکارم شده بودم، بارونی از تیردنج از آسمون بارید و سلاحهای مخفی از روبهرو به سمتمون پرواز کردن؛ همزمان،خفنش نخبگان شمشیر اولِ جناح غیرمتعارف هم حملهشون رو به سمت ما شروع کردن.
قبل از اینکه ترکیب آسمانانداختم درخشان خورشید و ماه کاملاًحوالی تموم بشه، پرتش کردم تو هوا.
«آه...»
آهی از سینهام بیرون اومد.
شیطان شهوت، شیطان شبح و شیطانحساب شمشیر همزمان دستهاشون رو دراز کردندنج و باد کف دستشون رو آزاد کردن.
همهشون آدمایی با درک رزمیِ وحشتناک بالا بودن، برای همین حتی بدونخودش اینکه بهشون بگم، به محض اینکه دیدن گوی داره پرواز میکنه، قدرتباریه خودشون رو برای هل دادنِ آسمان درخشان خورشید و ماه بهش اضافه کردن.
گوی نورانی و شومِ آسمان درخشان خورشید و ماه که تو هوامیشه میچرخید، با باد کف دستِ اون سه تا شرور به فاصلهی خیلی دوریاستادی پرتاب شد و درست تو آسمونِ بالای اسکله، با ضدحملهی دشمنا برخورد کرد.
انواع و اقسام سلاحها، نیروی کف دست، باد کف دست،خاک چی شمشیر، چی تیغه و باد شمشیر به سمت آسماناینکه درخشان خورشید و ماه که داشت سقوط میکرد، هجوم آوردن.
ووووووش!
منم در عوضمتروکه رو به اوندیدم سه تا شرور گفتم:
«مراقب باشین.»
تو همون لحظه، شیطان شمشیر پسگردنِ شاگردش وقرص شیطان شبح رو گرفت و جوری که انگار میخوادهمهجا پرتشون کنه، اونها رو به سمت من عقب کشید.
بعد شمشیر نورِ خودش رو بیرون کشید، اون روخاصی با هر دو دستش محکم گرفت و یک چیوقت شمشیرِ عمودی و کشیده رو تو دل آسمون رها کرد.
همزمان با شلیک شدنِ پرتو نورِ مستطیلی و سیاهرنگیهمون که از انرژی درونی شیطان شمشیر شکل گرفته بودشوق به سمت آسمون، به سختی زمزمهی برادر ارشد رو شنیدم:
«... اصلِ حقیقی شمشیر.»
به نظر میرسید این ضدحملهیصاف شیطان شمشیر، برای خنثی کردنِ پسلرزههایکردم آسمان درخشان خورشید و ماه باشه.
من «اصلِ حقیقی شمشیر» رو بهحساب عنوان اون معنای واقعیای که تودنج بالاترین قلهی شمشیرزنی پیدا میشه، تفسیر کردم.
انگار گوشهام از همین الان کاراییشون رو ازآورده دست داده بودن، چون حس میکردم صدای غرشمرکز آسمون داره از یه جای خیلی خیلی دور میاد.
همون لحظهای که آسمان درخشان خورشید و ماه منفجر شد، یهحساب درد وحشتناکی حس کردم؛ انگار یکی با مشت کوبیده باشه تو هروقت دو تا پردهی گوشم. صورتم ناخودآگاه از شدت درد تو هم رفت.
همزمان، شیطان شمشیر که با اون تکنیک نهایی یعنی «اصلِ حقیقی شمشیر» جلوی ما سپرروی شده بود، تو همون حالت ایستاده به عقب رانده شد. شیطان شهوت و شیطان شبحمیکردن دوباره پریدن جلو و هر کدوم با یه دست، یکی از شونههای شیطان شمشیر رو گرفتن.
در حالی که داشتم عقب رفتنِ اون سه تاخاصی رو تماشا میکردم، پریدم جلو و با دو تاوقت دستام، پشتِ شیطان شهوت و شیطان شبح رو نگه داشتم.
موج انفجاری که از اون فاصلهی دورقایقی میومد، علیالقاعده نباید اونقدر قدرت میداشت کهمیزنه هر چهار تای ما رو اینجوری پس بزنه.
همهمون به طور همزمانکرد شاهد وضعیتی بودیم کهباریه تو اسکله اتفاق افتاده بود.
آدما تو هوا معلق بودنصاف و تیکههای خرد شدهی صخرههاخاک از هر طرف پرواز میکرد.
آب رودخونه که مثل فوارهتجربهام به آسمون شلیک شده بود،نیست داشت به هر طرف پخش میشد.
اون تیکه از زمین که آسمان درخشان خورشید و ماه بهش اصابت کرده بود،میزنه انقدر عمیق و پهن کنده شده بود که با چشم نمیشد ابعادش رو تخمینمیشه زد و آب رودخونه مثل پر کردنِ یه کاسهی خالی، داشت با فشار میریخت توش.
من چه غلطی کرده بودم؟
صحنهای بود که حتی با دیدنش با چشمای خودم همخاک نمیتونستم باورش کنم. برای همین، کنار چهار شرور بزرگ وایسادم ووقتی برای چند لحظه تو سکوت محض، به ویرانیِ اسکله خیره شدم.
«...»
به هر حال، نیروهای پیشقراول رسماًدیدم پودر شده بودن و حتی یهخودش تیکه از جنازهشون هم پیدا نمیشد.
تو همون فاصلهی نزدیک، یه قایقِ نهچنداناولین بزرگ یهو از آسمون افتاد پایین وخاصی با یه صدای کرکننده، هزار تیکه شد.
ظاهراً چند تاپام از کشتیها کاملاًرسید نابود شده بودن.
لاشهی کشتیها با آب رودخونه قاطی شدهمیشه بود و اون منظرهی زیبای جزیره روبقیه تبدیل کرده بود به یه زبالهدونیِ تمامعیار.
شیطان شمشیرگذاشتیم از روینگاه تحسین، آهی کشید:
«... قدرت تکنیک نهاییِ برادروراجی سوم، همین الانش هم در سطححساب شماره یک زیر آسمان قرار داره.»
شیطان شهوت و شیطان شبح هنوز تو شوک بودنبودن و زبونشون بند اومده بود، ولی من نتونستم با حرفایمگه شیطان شمشیر که معمولاً خیلی سنجیده حرف میزد، موافقت نکنم.
«موافقم... حالا که ابتکار عمل افتادهحساب دست خودمون، پایهاین یه کم لاتیدنج پر کنیم و زهرترهشون رو بریزیم؟»
بعد از اینکه با آسمان درخشان خورشید و ماه، نیروهایحوالی شمشیر اولِ جناح غیرمتعارف رو از روی زمین محو کردم،کرد یه بار دیگه چی رو تو هر دو دستم متمرکز کردم.
شیطان شهوت یهشروع تکونی خورد و بااولین وحشت بهم نگاه کرد.
ولی این بار،پام نوبت هنر دهرسید مرحلهای صاعقه سفید بود.
با چی صاعقه که دور هر دو دستم پیچیدهخاصی شده بود، صدای غرشی رو به وجود آوردم کهوقت دستکمی از غرش آسمان درخشان خورشید و ماه نداشت.
جرقجرق...
رو بهشوق اون سهکرد تا گفتم:
«بزن بریم. باید قشنگزمین بهشون نشون بدیم کهقرص کی افتاده تو تله.»
بالاخره اون جو سنگین شکستتجربهام و چهار شرور بزرگ بانیست شنیدن این حرفم زدن زیر خنده.
وقتی این سه تا حرومزادهانداختم همزمان با هم خندیدن، یهحوالی حس آرامش عجیبی بهم دست داد.
یعنی این همونشروع چیزیه که بهشکردن میگن روحِ جوانمردی؟
ما حالا دیگهپام کاملاً با همرسید هماهنگ شده بودیم.