---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 298: در نهایت، تله خود منم. • ⏱ 19 دقیقه

چپتر 298: در نهایت، تله خود منم.

0

شیطان شهوت نگاهی‌پام​ به صخره‌های جزیره مار‌سفتی​ سفید انداخت و گفت:

«نکنه واقعاً برنامه‌ات‌باریه​ اینه که از‌حساب​ اینجا بریم بالا؟»

«روانی.»

جواب شیطان شهوت‌شروع​ رو دادم و راه‌اولین​ افتادم سمت چپ صخره.

حالا که به هر حال صحیح و سالم رسیده بودیم، برنامه‌ام‌کردم​ این بود که همه رو از دم تیغ بگذرونم؛ برام هم‌قایقمون​ فرقی نمی‌کرد نوچه‌های جناح غیرمتعارف باشن یا خودِ ارباب جزیره مار سفید.

اصلاً مهم نبود از‌می‌رسه​ صخره بریم بالا یا‌تحفه​ وسط یه دشت گل بدویم.

همین که از اون صخره‌های تیز و لیز‌آورده​ رد شدم و پام به زمین صاف رسید،‌مرکز​ سفتی و قرص بودن خاک رو حس کردم.

ولی یه سکوت‌شروع​ غیرعادی و روی اعصابی‌اولین​ همه‌جا رو گرفته بود.

مگه نه اینکه وقتی قایقمون‌صاف​ طبق برنامه برنگشته، این احمق‌ها‌خاک​ باید نگهبانی‌شون رو بیشتر می‌کردن؟

انتظار داشتم با یه گله مار، بارون تیرهای آتشین از آسمون و‌دنج​ یه حموم خونِ حسابی بعد از محاصره شدن روبه‌رو بشم، ولی الان‌رزمی​ بیشتر شبیه این بود که پامون رو گذاشتیم تو یه جزیره متروکه.

یه نگاه که انداختم، دیدم‌انداختم​ قایقی که ما رو آورده بود‌واسه​ همون حوالی واسه خودش پرسه می‌زنه.

تو مسیرمون به سمت مرکز‌وراجی​ جزیره، شیطان شهوت با ذوق و‌حساب​ شوق شروع کرد به وراجی کردن.

«ارباب، این اولین باریه‌زمین​ که پام به یه جزیره‌بودن​ می‌رسه. اولین تجربه‌ام حساب می‌شه.»

«تحفه خاصی نیست.»

«واسه یه زندگی دنج و دور از بقیه جون می‌ده.‌حوالی​ خیلی وقت پیش، یه استادی نبود که با لقب ارباب‌کرد​ جزیره پیداش شد و حسابی پز هنرهای رزمی خفنش رو می‌داد؟»

شیطان شمشیر‌شوق​ سرش رو‌کرد​ تکون داد.

«هر از گاهی یه‌زمین​ استادی از این مناطق مرزی‌بودن​ سر و کله‌اش پیدا می‌شد.»

«می‌دونی آخرش چی به‌می‌رسه​ سرش اومد؟ من اون‌تحفه​ موقع‌ها فقط یه بچه بودم.»

«فکر کنم‌گذاشتیم​ تو یه‌نگاه​ دوئل کشته شد.»

«آها، که این‌طور.»

شیطان شبح که تا اون‌صاف​ موقع داشت گوش می‌داد، نگاهی‌خاک​ به اطراف انداخت و گفت:

«انگار اینجا‌اولین​ پرنده هم پر‌تجربه‌ام​ نمی‌زنه و متروکه‌ست.»

یکم بعد، وقتی از تپه‌ای که تو مسیرمون‌آورده​ بود رفتیم بالا و یه نگاهی به اوضاع انداختیم،‌ذوق​ یه دهکده کوچیک اون پایینِ شیب به چشممون خورد.

پس همچین متروکه هم نبود.

اون‌ورِ خونه‌های نصفه‌ونیمه و‌زمین​ پراکنده دهکده، یه عمارت‌قرص​ نسبتاً بزرگ خودنمایی می‌کرد.

با همون نگاه اول می‌شد فهمید‌حساب​ که ارباب جزیره مار سفید هیچ‌دنج​ قبرستون دیگه‌ای جز اونجا واسه موندن نداره.

ولی انگار اصلاً نیازی‌نگاه​ نبود زحمت پایین رفتن از‌همون​ تپه رو به خودمون بدیم.

خود دهکده هم جوری تو‌وراجی​ سکوت فرو رفته بود که انگار‌حساب​ تخم آدمیزاد رو توش ملخ خورده.

شیطان شبح گفت:

«یارو از‌اولین​ قبل فلنگ‌می‌رسه​ رو بسته.»

یه چرخی به نگاهم دادم‌انداختم​ و دیدم یه قایق داره آب‌واسه​ رو می‌شکافه و میاد سمت جزیره.

قایقی که خودمون باهاش اومده‌وراجی​ بودیم هم سریع رسید به‌تجربه‌ام​ ساحل و ملوان‌ها ازش پریدن پایین.

ملوان‌ها با‌شدم​ یه عجله و‌صاف​ دست‌پاچگی خاصی می‌دویدن.

«رهبر فرقه!»

ملوان‌ها با‌گذاشتیم​ بدبختی و‌نگاه​ التماس صدام می‌زدن.

«هوم.»

پریدم نوک بزرگ‌ترین درختی که همون‌رسید​ دور و بر بود و یه‌ولی​ نگاه کلی به جزیره مار سفید انداختم.

پشت صخره‌ها رو نمی‌دیدم، ولی‌تجربه‌ام​ در کمال مسخرگی، کل محیط‌نیست​ دور جزیره یهو اومد زیر دستم.

معلوم شد از همون‌نگاه​ اولش هم با یه‌آورده​ جزیره فسقلی طرف بودیم.

نه قایقی لنگر انداخته‌کرد​ بود و نه اثری‌باریه​ از بنی‌بشری به چشم می‌خورد.

صدای ملوان‌ها که‌پام​ داشتن به سمتمون‌رسید​ می‌دویدن به گوشم رسید.

«کشتی‌های جنگیِ‌اولین​ رهبر اتحاد‌می‌رسه​ غیرمتعارف دارن میان!»

«کشتی‌های جنگی تو راهن!»

خودم از قبل داشتم کشتی‌های‌وراجی​ جنگی رو که تو افق‌تجربه‌ام​ خودی نشون می‌دادن، تماشا می‌کردم.

آخه چطور می‌تونستن با یه‌صاف​ همچین آرایش قشنگ و با‌خاک​ این خیال راحت نزدیک بشن؟

انگار یکی از نوادگان لو شون یا ژو یو استراتژیستشون‌نیست​ بود؛ کشتی‌های جنگی ریز و درشت جوری کنار هم صف‌استادی​ کشیده بودن که داشتن کل جزیره مار سفید رو محاصره می‌کردن.

«واو، این دیگه‌متروکه​ حرف نداره. کشتی‌ها دارن‌قایقی​ جزیره رو محاصره می‌کنن.»

چهار شرور بزرگ هم خودشون رو‌کردن​ رسوندن به اون درخت بلند و‌می‌شه​ شروع کردن به دید زدن اطراف.

عین چهارتا میمون شده بودیم‌صاف​ که با یه ذوق و‌خاک​ شوق عجیبی همه‌جا رو سرک می‌کشیدن.

شیطان شبح گفت:

«انگار بیشتر‌گذاشتیم​ از چهل‌نگاه​ تا کشتی اونجاست.»

«اگه هر کشتی سی چهل‌وراجی​ تا آدم توش باشه، رو‌تجربه‌ام​ هم رفته چند نفر می‌شن؟»

«حالا چه فرقی به‌زمین​ حال ما می‌کنه؟ فقط‌قرص​ بدون که تعدادشون خیلی زیاده.»

شیطان شهوت‌اولین​ با یه‌می‌رسه​ لحن تحسین‌آمیزی گفت:

«عجب استراتژی خفنی چیدن. اگه این‌طوری ما رو محاصره کنن، عمراً رهبر اتحاد بتونه به این راحتی‌ها‌ذوق​ بیاد کمکمون. اون حروم‌زاده‌ها اول از همه کشتی رهبر اتحاد رو می‌فرستن ته آب. حتی اگه کل‌دور​ فرقه هائو هم بریزن اینجا، آخرش همه‌شون خوراک ماهیا می‌شن. ارباب، به نظرت کی گول اینا رو خوردیم؟»

شیطان شمشیر جواب داد:

«اگه این یه استراتژیه، پس‌صاف​ حتماً اول ملوان‌ها رو فریب‌خاک​ دادن. انگار یه استراتژیستِ کاردرست دارن.»

حسش این‌طوری بود که اتحاد غیرمتعارف بعد از‌تحفه​ اینکه چند بار نوچه‌هاش رو گوشت دم توپ‌می‌ده​ کرد، حالا یهو با تمام قواش ریخته وسط.

اینکه خودمون دقیقاً وسط‌نگاه​ این محاصره گیر افتاده بودیم،‌همون​ ناخودآگاه باعث می‌شد تحسینشون کنیم.

«عالیه. جوری ما رو گیر انداختن که مو لای‌می‌رسه​ درزش نمی‌ره. ولی چرا من اصلاً حس بدی به‌دور​ این قضیه ندارم؟ دلیلش چیه؟ شما چی فکر می‌کنین؟»

شیطان شبح جواب داد:

«احتمالاً به خاطر اینه‌می‌رسه​ که شانسِ آفتابی شدن خود‌خاصی​ رهبر جناح غیرمتعارف خیلی بالاست.»

اگه واقعاً این‌طور‌متروکه​ بود که خیلی‌دیدم​ هم عالی می‌شد.

استراتژی‌شون فقط در صورتی جواب می‌داد که ما‌باریه​ می‌مردیم؛ و فقط تو این حالت بود که‌زندگی​ این جزیره مار سفید برامون می‌شد یه تله.

اگه زنده می‌موندیم، دیگه‌زمین​ نه اون استراتژی پشیزی‌قرص​ می‌ارزید و نه اون تله.

قانون موریم‌اولین​ از اولش‌می‌رسه​ هم همین بوده.

شیطان شمشیر گفت:

«بریم به استقبالشون.»

از درخت پریدیم پایین و جوری رفتیم‌سفتی​ به استقبال کشتی‌هایی که داشتن نزدیک می‌شدن،‌غیرعادی​ که انگار ما ارباب‌های جزیره مار سفیدیم.

وسط راه که به‌می‌رسه​ ملوان‌ها برخوردیم، با یه‌تحفه​ قیافه‌های هاج و واجی گفتن:

«رهبر فرقه، نکنه‌متروکه​ ما شما رو‌دیدم​ کشوندیم تو تله؟»

ملوان‌ها در حالی‌شروع​ که نفس‌نفس می‌زدن‌کردن​ بهم زل زده بودن.

منم راهیشون کردم.

«این فقط زمانی تله‌ست که من بمیرم، پس بی‌خودی حرص نخورین. از اونجایی که شماها‌جون​ هنرهای رزمی بلد نیستین، اصلاً برام مهم نیست که تو این بازی دست داشتین یا‌داد​ خودتون هم رکب خوردین. برین تو دهکده و هر سوراخ‌موشی که پیدا کردین قایم بشین. مرخصین.»

دستم رو تکون‌متروکه​ دادم تا ملوان‌ها‌دیدم​ رو بفرستم پی کارشون.

اونا هم همون‌طور که‌کرد​ گفته بودم، فلنگ رو‌باریه​ به سمت دهکده بستن.

کار درست هم همین بود‌صاف​ که مسائل موریم به دست‌خاک​ خود رزمی‌کارها حل و فصل بشه.

تو مسیرمون به سمت بندر‌تجربه‌ام​ جزیره مار سفید، چشممون به‌نیست​ کشتی‌هایی بود که داشتن نزدیک می‌شدن.

«عجب کشتی‌های رنگارنگی.»

نه تنها اندازه‌هاشون با هم فرق‌کردن​ داشت، بلکه شکل‌وشمایل، پرچم‌هایی که تو باد‌تحفه​ تکون می‌خوردن و رنگ‌آمیزی‌شون هم یکی نبود.

ولی با همه‌پام​ این حرف‌ها، همه‌شون‌رسید​ کشتی جنگی بودن.

حال و هوای آدم‌های روی هر کشتی هم‌تحفه​ با بقیه فرق داشت؛ واسه همین راحت می‌شد‌می‌ده​ حدس زد که قدرت نظامی جناح غیرمتعارف حسابی بالاست.

حسش شبیه ورود پادشاه یه کشوری بود که تمام‌همون​ دزدان دریایی رودخانه تو دریاچه شرقی رو که سال‌های‌شوق​ سال اونجا جولان می‌دادن، زیر پرچم خودش جمع کرده بود.

«دیدن این همه کشتی‌کرد​ که این‌طوری یه جا‌باریه​ جمع شدن، واقعاً منظره خفنیه.»

انگار یارو از اونایی نبود که‌رسید​ همین‌طوری با لم دادن و از روی‌سکوت​ شانس شده باشه شمشیر اول دریاچه شرقی.

انگار که از حمله ما ترسیده‌حساب​ باشن، حدود ده‌تا کشتی روی آب‌دنج​ موندن و بقیه‌شون تو بندر جمع شدن.

حدود سی‌تا کشتی هم‌نگاه​ تو اسکله و ساحل‌های سمت‌همون​ چپ و راستش پهلو گرفتن.

ولی هنوز یه‌شروع​ دوجین کشتی همون‌طور‌کردن​ روی آب مونده بودن.

از تو یکی از همون کشتی‌ها، یه مردی که یه‌خاک​ بادبزن سفید دستش بود اومد بیرون و با صدایی که‌اینکه​ با انرژی درونی قاطی شده بود شروع کرد به حرف زدن:

«... کدوم سگ‌های ولگردی‌می‌رسه​ جرأت کردن پادشاه دریاچه‌تحفه​ شرقی رو به چالش بکشن؟»

شیطان شهوت‌گذاشتیم​ با صدای‌نگاه​ آرومی گفت:

«اینکه بهمون بگه سگ دیگه‌وراجی​ خیلی زور داره. اون مرتیکه‌تجربه‌ام​ همون شمشیر اول جناح غیرمتعارفه؟»

شیطان شبح جواب داد:

«خیلی جوونه. خودش نیست.»

یه نگاهی به دشمن‌هایی که مثل مور و‌آورده​ ملخ از کشتی‌ها می‌ریختن بیرون انداختم، ولی خب‌مرکز​ معلوم بود که نمی‌تونستم تشخیص بدم کی به کیه.

با این حال، به نظر می‌رسید تو هر کدوم‌می‌رسه​ از اون کشتی‌هایی که روی آب منتظر بودن، حداقل‌دور​ یه استاد با جذبه و ابهت خاصی حضور داشت.

منم انرژی درونی‌پام​ رو انداختم تو‌رسید​ صدام و گفتم:

«شمشیر اول جناح غیرمتعارف خودش‌تجربه‌ام​ هم تشریف آورده؟ یا باز‌نیست​ هم فقط نوچه‌هاش رو فرستاده جلو؟»

همون یارو‌گذاشتیم​ که بادبزن دستش‌انداختم​ بود جواب داد:

«وراجی بسه. من روی صحبتم با فرستاده چپ سابق فرقه خدای شیطان بهشتیه. واسه رهبر اتحاد غیرمتعارف اصلاً‌دور​ پشیزی اهمیت نداره که رهبر فرقه هائو کیه یا چه جور جونوریه. اگه فرستاده چپ سابق بتونه سرِ رهبر‌مناطق​ فرقه هائو رو بیاره، رهبر اتحاد غیرمتعارف باهاش مثل یه مهمون افتخاری تو دریاچه شرقی رفتار می‌کنه. منتظر جوابتونم.»

شیطان شمشیر یه‌پام​ آه کوتاه کشید‌رسید​ و زیر لب گفت:

«حتی جواب دادن‌باریه​ به اینا هم‌حساب​ مایه دردسره. شاگرد.»

«بله.»

شیطان شهوت یه نفس عمیق‌وراجی​ کشید و با صدایی که پر‌حساب​ از انرژی درونی بود غرش کرد:

«غلط می‌کنی به ارباب من دستور بدی! به اون رهبر بزرگ اتحاد غیرمتعارف‌تون بگو خودش گورش رو گم کنه‌مگه​ بیاد بیرون. خودم حریفشم. پادشاه دریاچه شرقی دیگه چه صیغه‌ایه؟ یه رئیس دزدان دریایی رودخانه که فقط بلده نوچه‌هاش‌حموم​ رو به کشتن بده، غلط می‌کنه رو خودش اسم پادشاه بذاره! شماها از یه مشت راهزن کوهستانی هم بدترین...»

داد زدنِ طولانی‌مدت با انرژی درونی‌حساب​ کار راحتی نبود و شیطان شهوت یه‌دور​ لحظه مکث کرد تا نفس تازه کنه.

«هووو.»

حالا دیگه‌شوق​ نیروهاشون جلوی اسکله‌وراجی​ صف کشیده بودن.

انگار تمام نوچه‌های‌پام​ شمشیر اول جناح‌رسید​ غیرمتعارف ریخته بودن اونجا.

راستش رو بخواین، اون‌قدر آدم اونجا‌حساب​ جمع شده بود که جزیره مار‌دنج​ سفید واسه‌شون کوچیک به نظر می‌رسید.

با همه این اوصاف،‌نگاه​ کاملاً تابلو بود که‌آورده​ اینا یه ارتش واقعی نیستن.

از اونجایی که اینا فقط یه اتحاد‌اولین​ از جناح‌های مختلف تو دریاچه شرقی بودن،‌خاصی​ هیچ حس هماهنگی و اتحادی بینشون دیده نمی‌شد.

تو تمام‌شدم​ عمرم همچین محاصره‌ی‌صاف​ خفنی ندیده بودم.

حتی فرقه شیطانی و‌می‌رسه​ اتحاد موریم هم تا‌تحفه​ حالا همچین غلطی نکرده بودن.

قشنگ یه تله‌ی بی‌نقص و گریزناپذیر پهن‌قایقی​ کرده بودن؛ جوری که کل جزیره رو از‌مسیرمون​ روی آب مثل یه قفس حبس کرده بود.

«شاید جناح غیرمتعارف پر از یه‌کردن​ مشت احمقِ بی‌مصرف باشه، ولی باید‌می‌شه​ اعتراف کنم این کارشون ایول داره.»

با یه نگاه می‌شد فهمید اونایی که پاشون رو گذاشتن تو جزیره، همگی‌سکوت​ از اساتید نخبه و دست‌چین‌شده‌ان. ولی حتی اگه همه‌شون رو هم نفله می‌کردیم، به‌باید​ نظر می‌رسید رهبر هر جناح تو اون ده تا کشتیِ روی آب منتظر نشسته.

همون موقع، کشتی بزرگی که از همه دورتر بود، تک و تنها شروع به‌بقیه​ حرکت کرد. اومد درست تو مرکز مستقر شد، جوری که انگار اون ده تا‌سرش​ کشتی دیگه دارن ازش محافظت می‌کنن؛ دقیقاً مثل قرارگاه فرماندهی یه ژنرال بزرگ لنگر انداخت.

کشتی انقدر زرق‌وبرق داشت‌نگاه​ که با همون نگاه‌آورده​ اول می‌فهمیدی کشتیِ پرچمداره.

سکوت سنگینی‌شوق​ بین دشمنا‌کرد​ حاکم شد.

یه مرد میانسال با لباس‌هایی که زیادی برای‌قرص​ این موقعیت شیک و مجلسی بود، با خونسردی اومد‌همه‌جا​ جلوی عرشه‌ی کشتیِ پرچمدار و دهنش رو باز کرد.

«رهبر فرقه هائو، شیطان شمشیر، مونگ رانگ، استاد شش هارمونی.‌نیست​ با این فرض که احمق نیستین ازتون می‌پرسم. حالا که‌استادی​ کار به اینجا کشیده، واقعاً فکر می‌کنین شانسی برای پیروزی دارین؟»

به عنوان نماینده‌ی‌متروکه​ چهار شرور بزرگ،‌دیدم​ جوابش رو دادم.

«... این زرهای مفت چیه‌وراجی​ می‌زنی؟ خیلی عجله داری بمیری؟‌تجربه‌ام​ اصلاً تو کدوم خری هستی؟»

«جوابت همینه؟»

«حرف آخرت همینه؟»

مرد میانسال‌گذاشتیم​ با تاسف سرش‌انداختم​ رو تکون داد.

انگار داشت با این‌کرد​ حرکتش، لاتی پر کردنِ‌باریه​ من رو مسخره می‌کرد.

رو کردم‌شدم​ به چهار شرور‌صاف​ بزرگ و گفتم:

«چاره‌ای نیست. تعدادشون انقدر زیاده که این تهدیدا روشون جواب نمیده. نمی‌دونم اون احمق،‌بقیه​ رهبر جناح غیرمتعارف هست یا نه. ولی به نظر نمیاد قصد داشته باشه خودش‌سرش​ اول بیاد جلو. پیشاپیش به اونایی که قراره اول از همه نفله بشن تسلیت می‌گم.»

شیطان شهوت، شیطان‌متروکه​ شمشیر و شیطان‌دیدم​ شبح بهم خیره شدن.

انگار حدس‌شوق​ زده بودن می‌خوام‌وراجی​ یه غلطی بکنم.

با این حال، برنامه‌ام این بود‌رسید​ که این دفعه یه کم متفاوت‌تر‌ولی​ از همیشه گند بزنم به هیکلشون.

«چهارمی میشه محافظ چپ، دومی میشه محافظ راست، و برادر‌نیست​ ارشد هم به عنوان فرستاده ارشد میاد جلوی من. یه آرایش‌لقب​ دفاعی می‌گیرین تا به هر قیمتی از من محافظت کنین، فهمیدین؟»

شیطان شهوت‌گذاشتیم​ اخم‌هاش رو‌نگاه​ تو هم کشید.

«برای چی؟ باز‌شروع​ می‌خوای چه دسته‌گلی‌کردن​ به آب بدی؟»

«خودت خوب می‌دونی.»

شیطان شمشیر‌اولین​ رو به اون‌تجربه‌ام​ دو تا گفت:

«همون‌طور که رهبر فرقه دستور‌انداختم​ داد، سر پست‌هاتون مستقر بشین.‌حوالی​ تعدادشون خیلی زیاده، چاره دیگه‌ای نداریم.»

اوضاع انقدر خیط بود‌کرد​ که حتی شیطان شمشیر‌باریه​ هم بهش اعتراف کرد.

هنوز دستورات دیگه‌ای هم داشتم.

«آسمان درخشان خورشید و ماه خیلی سنگینه. وقتی پرتش کردم تو‌زندگی​ هوا، شما سه تا باد کف دستتون رو بهش اضافه کنین تا‌هنرهای​ هلش بدین جلو. اینکه بعدش چه اتفاقی می‌افته دیگه مشکل ما نیست.»

شیطان شبح‌گذاشتیم​ فاصله‌مون رو با‌انداختم​ دشمنا سبک‌سنگین کرد.

«هنوز فاصله‌مون خیلی زیاد نیست؟»

رو به هر سه‌تاشون گفتم:

«دقیقاً به خاطر همین‌می‌رسه​ باید یه کم بدویم و‌خاصی​ فاصله‌مون رو باهاشون کم کنیم.»

شیطان شهوت داد زد:

«نه!»

هم‌زمان با شیطان شمشیر مثل‌صاف​ یه تیر از چله دررفته‌خاک​ به سمت جلو شلیک شدم.

شیطان شمشیر غرش کرد:

«خودتون رو جمع‌وجور کنین!»

«آآآآه!»

همون‌طور که به سمت دزدان دریایی‌رسید​ رودخانه می‌دویدم، هنر بی‌قلب سایه ماه‌ولی​ رو دور دست چپم متمرکز کردم.

قبل از اینکه حتی بتونم هنر‌حساب​ لاک‌پشت طلایی رها رو دور دست‌دنج​ راستم بپیچم، شیطان شمشیر ازم سبقت گرفت.

بعدش، شیطان شهوت از بالای سرم پرید‌قایقی​ و شیطان شبح هم در حالی که شمشیرش‌مسیرمون​ رو بیرون می‌کشید، از سمت راستم رد شد.

حتی شیطان شبح که معمولاً‌وراجی​ خیلی خونسرد بود هم با‌تجربه‌ام​ صدایی پر از هیجان داد زد:

«این دیوونه‌بازیِ‌شدم​ محضه! واقعاً‌زمین​ کارمون درسته؟»

«معلومه که درسته.»

با مهارت سبکی فاصله‌ام رو کم کردم، بعد تو‌همون​ یه نقطه‌ی مناسب تک و تنها وایسادم و شروع‌شوق​ کردم به ترکیب کردن آسمان درخشان خورشید و ماه.

شیطان شهوت و شیطان شبح هم‌کردن​ متوقف شدن و به عنوان محافظان‌می‌شه​ چپ و راست، جلوی من موضع گرفتن.

شیطان شمشیر هم که پشت سرشون‌رسید​ رسیده بود، گردنش رو به چپ‌ولی​ و راست چرخوند و قولنجش رو شکوند.

با نگاه کردن به قیافه‌های هاج‌وواج دشمنا، با یه‌خاصی​ حس دلهره‌آور، یه آسمان درخشان خورشید و ماه که‌وقت​ خیلی بزرگ‌تر از حد معمول بود رو ترکیب کردم.

الان که بهش فکر می‌کردم،‌انداختم​ انگار خیلی وقت بود که‌حوالی​ از این تکنیک استفاده نکرده بودم.

ظاهراً به خاطر اون همه خنزرپنزری‌کردن​ که تو این مدت کوفت کرده‌می‌شه​ بودم، انرژی درونی‌ام خیلی عمیق‌تر شده بود.

نیروی کف دستِ قرمز رنگِ هنر لاک‌پشت طلایی رها و رنگ‌کردم​ سفیدِ هنر بی‌قلب سایه ماه، قبل از اینکه با هم ترکیب‌قایقمون​ بشن، به یه سفیدِ خالص و یه زرشکیِ اصیل تبدیل شده بودن.

جرق‌جرق...

صداش حتی‌گذاشتیم​ از دفعه‌های قبل‌انداختم​ هم وحشتناک‌تر بود.

راستش رو بخواین، خودم هم‌وراجی​ یه کم از فاجعه‌ای که‌تجربه‌ام​ داشتم خلق می‌کردم ترسیده بودم.

حس سرگیجه‌آورِ پریدن از یه صخره‌رسید​ بدون داشتن انرژی درونی، حتماً باید‌ولی​ یه چیزی تو همین مایه‌ها باشه.

تو همون لحظه‌ای که غرق تو افکارم شده بودم، بارونی از تیر‌دنج​ از آسمون بارید و سلاح‌های مخفی از روبه‌رو به سمتمون پرواز کردن؛ هم‌زمان،‌خفنش​ نخبگان شمشیر اولِ جناح غیرمتعارف هم حمله‌شون رو به سمت ما شروع کردن.

قبل از اینکه ترکیب آسمان‌انداختم​ درخشان خورشید و ماه کاملاً‌حوالی​ تموم بشه، پرتش کردم تو هوا.

«آه...»

آهی از سینه‌ام بیرون اومد.

شیطان شهوت، شیطان شبح و شیطان‌حساب​ شمشیر هم‌زمان دست‌هاشون رو دراز کردن‌دنج​ و باد کف دستشون رو آزاد کردن.

همه‌شون آدمایی با درک رزمیِ وحشتناک بالا بودن، برای همین حتی بدون‌خودش​ اینکه بهشون بگم، به محض اینکه دیدن گوی داره پرواز می‌کنه، قدرت‌باریه​ خودشون رو برای هل دادنِ آسمان درخشان خورشید و ماه بهش اضافه کردن.

گوی نورانی و شومِ آسمان درخشان خورشید و ماه که تو هوا‌می‌شه​ می‌چرخید، با باد کف دستِ اون سه تا شرور به فاصله‌ی خیلی دوری‌استادی​ پرتاب شد و درست تو آسمونِ بالای اسکله، با ضدحمله‌ی دشمنا برخورد کرد.

انواع و اقسام سلاح‌ها، نیروی کف دست، باد کف دست،‌خاک​ چی شمشیر، چی تیغه و باد شمشیر به سمت آسمان‌اینکه​ درخشان خورشید و ماه که داشت سقوط می‌کرد، هجوم آوردن.

ووووووش!

منم در عوض‌متروکه​ رو به اون‌دیدم​ سه تا شرور گفتم:

«مراقب باشین.»

تو همون لحظه، شیطان شمشیر پس‌گردنِ شاگردش و‌قرص​ شیطان شبح رو گرفت و جوری که انگار می‌خواد‌همه‌جا​ پرتشون کنه، اون‌ها رو به سمت من عقب کشید.

بعد شمشیر نورِ خودش رو بیرون کشید، اون رو‌خاصی​ با هر دو دستش محکم گرفت و یک چی‌وقت​ شمشیرِ عمودی و کشیده رو تو دل آسمون رها کرد.

هم‌زمان با شلیک شدنِ پرتو نورِ مستطیلی و سیاه‌رنگی‌همون​ که از انرژی درونی شیطان شمشیر شکل گرفته بود‌شوق​ به سمت آسمون، به سختی زمزمه‌ی برادر ارشد رو شنیدم:

«... اصلِ حقیقی شمشیر.»

به نظر می‌رسید این ضدحمله‌ی‌صاف​ شیطان شمشیر، برای خنثی کردنِ پس‌لرزه‌های‌کردم​ آسمان درخشان خورشید و ماه باشه.

من «اصلِ حقیقی شمشیر» رو به‌حساب​ عنوان اون معنای واقعی‌ای که تو‌دنج​ بالاترین قله‌ی شمشیرزنی پیدا میشه، تفسیر کردم.

انگار گوش‌هام از همین الان کاراییشون رو از‌آورده​ دست داده بودن، چون حس می‌کردم صدای غرش‌مرکز​ آسمون داره از یه جای خیلی خیلی دور میاد.

همون لحظه‌ای که آسمان درخشان خورشید و ماه منفجر شد، یه‌حساب​ درد وحشتناکی حس کردم؛ انگار یکی با مشت کوبیده باشه تو هر‌وقت​ دو تا پرده‌ی گوشم. صورتم ناخودآگاه از شدت درد تو هم رفت.

هم‌زمان، شیطان شمشیر که با اون تکنیک نهایی یعنی «اصلِ حقیقی شمشیر» جلوی ما سپر‌روی​ شده بود، تو همون حالت ایستاده به عقب رانده شد. شیطان شهوت و شیطان شبح‌می‌کردن​ دوباره پریدن جلو و هر کدوم با یه دست، یکی از شونه‌های شیطان شمشیر رو گرفتن.

در حالی که داشتم عقب رفتنِ اون سه تا‌خاصی​ رو تماشا می‌کردم، پریدم جلو و با دو تا‌وقت​ دستام، پشتِ شیطان شهوت و شیطان شبح رو نگه داشتم.

موج انفجاری که از اون فاصله‌ی دور‌قایقی​ میومد، علی‌القاعده نباید اون‌قدر قدرت می‌داشت که‌می‌زنه​ هر چهار تای ما رو این‌جوری پس بزنه.

همه‌مون به طور هم‌زمان‌کرد​ شاهد وضعیتی بودیم که‌باریه​ تو اسکله اتفاق افتاده بود.

آدما تو هوا معلق بودن‌صاف​ و تیکه‌های خرد شده‌ی صخره‌ها‌خاک​ از هر طرف پرواز می‌کرد.

آب رودخونه که مثل فواره‌تجربه‌ام​ به آسمون شلیک شده بود،‌نیست​ داشت به هر طرف پخش می‌شد.

اون تیکه از زمین که آسمان درخشان خورشید و ماه بهش اصابت کرده بود،‌می‌زنه​ انقدر عمیق و پهن کنده شده بود که با چشم نمی‌شد ابعادش رو تخمین‌می‌شه​ زد و آب رودخونه مثل پر کردنِ یه کاسه‌ی خالی، داشت با فشار می‌ریخت توش.

من چه غلطی کرده بودم؟

صحنه‌ای بود که حتی با دیدنش با چشمای خودم هم‌خاک​ نمی‌تونستم باورش کنم. برای همین، کنار چهار شرور بزرگ وایسادم و‌وقتی​ برای چند لحظه تو سکوت محض، به ویرانیِ اسکله خیره شدم.

«...»

به هر حال، نیروهای پیش‌قراول رسماً‌دیدم​ پودر شده بودن و حتی یه‌خودش​ تیکه از جنازه‌شون هم پیدا نمی‌شد.

تو همون فاصله‌ی نزدیک، یه قایقِ نه‌چندان‌اولین​ بزرگ یهو از آسمون افتاد پایین و‌خاصی​ با یه صدای کرکننده‌، هزار تیکه شد.

ظاهراً چند تا‌پام​ از کشتی‌ها کاملاً‌رسید​ نابود شده بودن.

لاشه‌ی کشتی‌ها با آب رودخونه قاطی شده‌می‌شه​ بود و اون منظره‌ی زیبای جزیره رو‌بقیه​ تبدیل کرده بود به یه زباله‌دونیِ تمام‌عیار.

شیطان شمشیر‌گذاشتیم​ از روی‌نگاه​ تحسین، آهی کشید:

«... قدرت تکنیک نهاییِ برادر‌وراجی​ سوم، همین الانش هم در سطح‌حساب​ شماره یک زیر آسمان قرار داره.»

شیطان شهوت و شیطان شبح هنوز تو شوک بودن‌بودن​ و زبونشون بند اومده بود، ولی من نتونستم با حرفای‌مگه​ شیطان شمشیر که معمولاً خیلی سنجیده حرف می‌زد، موافقت نکنم.

«موافقم... حالا که ابتکار عمل افتاده‌حساب​ دست خودمون، پایه‌این یه کم لاتی‌دنج​ پر کنیم و زهرتره‌شون رو بریزیم؟»

بعد از اینکه با آسمان درخشان خورشید و ماه، نیروهای‌حوالی​ شمشیر اولِ جناح غیرمتعارف رو از روی زمین محو کردم،‌کرد​ یه بار دیگه چی رو تو هر دو دستم متمرکز کردم.

شیطان شهوت یه‌شروع​ تکونی خورد و با‌اولین​ وحشت بهم نگاه کرد.

ولی این بار،‌پام​ نوبت هنر ده‌رسید​ مرحله‌ای صاعقه سفید بود.

با چی صاعقه که دور هر دو دستم پیچیده‌خاصی​ شده بود، صدای غرشی رو به وجود آوردم که‌وقت​ دست‌کمی از غرش آسمان درخشان خورشید و ماه نداشت.

جرق‌جرق...

رو به‌شوق​ اون سه‌کرد​ تا گفتم:

«بزن بریم. باید قشنگ‌زمین​ بهشون نشون بدیم که‌قرص​ کی افتاده تو تله.»

بالاخره اون جو سنگین شکست‌تجربه‌ام​ و چهار شرور بزرگ با‌نیست​ شنیدن این حرفم زدن زیر خنده.

وقتی این سه تا حروم‌زاده‌انداختم​ هم‌زمان با هم خندیدن، یه‌حوالی​ حس آرامش عجیبی بهم دست داد.

یعنی این همون‌شروع​ چیزیه که بهش‌کردن​ می‌گن روحِ جوانمردی؟

ما حالا دیگه‌پام​ کاملاً با هم‌رسید​ هماهنگ شده بودیم.

ناولها | novelha.net