---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 226: بعداً بیدارم کن • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 226: بعداً بیدارم کن

0

رهبر فرقه‌همه‌شون​ گدایان که حسابی‌شروع​ خندیده بود، گفت:

«با این حال، دیدنت باعث خوشحالیه، رهبر‌اطراف​ فرقه. یه غذای مشتی بهمون دادی و بعد‌آماده​ از این‌همه مدت یه تجدید خاطره‌ای هم کردیم.»

«بدن کند»‌کله‌ی​ هم با‌سیخ​ لبخند گفت:

«استاد، خوشحال نیستی که اومدی؟»

«چرا، هستم.»

با دیدن این دو نفر،‌بیرون​ یه حس عجیبی بهم دست داد،‌شنیدم​ ولی دقیقاً نمی‌فهمیدم این چه کوفتیه.

رهبر فرقه‌کله‌ی​ رو به من‌وایسادن​ کرد و گفت:

«رهبر فرقه، حالا که‌بردم​ دلی از عزا درآوردیم،‌رستوران​ بیا یه قدمی بزنیم.»

«باشه.»

ظرف‌ها رو سرسری بردم تو‌بیرون​ آشپزخونه، دستام رو شستم و‌ساکتیه​ از «رستوران خورشید بهاری» زدم بیرون.

رهبر فرقه‌کله‌ی​ نگاهی به اطراف‌وایسادن​ انداخت و گفت:

«محله‌ی ساکتیه. شنیدم‌سرسری​ فرقه هائو داره یه‌شستم​ غذایی آماده می‌کنه. کجاست؟»

«بریم.»

راه افتادم سمت «مسافرخانه زاها».

حالا که بهش فکر می‌کردم، اصلاً‌شروع​ روحم هم خبر نداشت ساخت و‌خورده​ ساز مسافرخونه تا کجا پیش رفته.

وقتی با اون دو تا رسیدیم نزدیک‌شستم​ مسافرخانه زاها، اعضای فرقه گدایان از قبل‌اطراف​ اونجا ولو شده بودن و منتظر غذا بودن.

با پیدا شدن سر و کله‌ی رهبر فرقه،‌بیشترشون​ همه‌شون سیخ وایسادن و شروع کردن به قارقار کردن؛‌خوشمزه​ بیشترشون هم می‌پرسیدن که آیا غذا خورده یا نه.

رهبر فرقه‌خورشید​ سر تکون داد‌بیرون​ و جواب داد:

«رهبر فرقه یه دنده خوک‌وایسادن​ خیلی خوشمزه مهمونم کرد، پس‌می‌پرسیدن​ من یکی که کارم راه افتاده.»

یکی از ارشدها جواب داد:

«اوه پسر، چقدر حسودیم شد.»

این اولین باری بود‌زدم​ که می‌دیدم اساتید فرقه گدایان‌محله‌ی​ این‌طوری دور هم جمع شدن.

حال و هوای فرقه گدایان با هر فرقه‌قارقار​ یا خاندان اصیلی زمین تا آسمون فرق داشت‌خوک​ و یه حس عجیب و غریبی بهم می‌داد.

به نظر می‌رسید همه‌شون آدمای شاد و شنگولی‌رستوران​ باشن و حس می‌کردم این قضیه تا حدودی‌محله‌ی​ زیر سر تأثیرات رهبر فرقه و «بدن کند» باشه.

یهو سر جام خشکم زد و به‌قارقار​ تابلوی موقت مسافرخانه زاها خیره شدم؛ تابلویی‌دنده​ که برای اولین بار چشمم بهش می‌افتاد.

نمای بیرونیش تقریباً تموم شده بود‌نگاهی​ و به نظر می‌رسید وسط کار‌هائو​ روی نمای داخلی، دست از کار کشیدن.

یه ساختمون سه طبقه بود، ولی حسابی پهن‌قارقار​ و جادار به نظر می‌رسید و فضای نسبتاً‌خوک​ بزرگی برای پارک کردن کالسکه‌ها و اسب‌ها داشت.

به نظر می‌رسید اون پشت هم دارن‌شستم​ انبارای کوچیک و بزرگی می‌سازن، چون یه‌اطراف​ دیوار تا خرتناق اون عقب کشیده شده بود.

مسافرخانه زاها خیلی‌سیخ​ بزرگ‌تر از چیزی بود‌قارقار​ که فکرش رو می‌کردم.

«بدن کند» هم لابد چشمش‌بیرون​ به تابلو افتاده بود، چون با‌شنیدم​ انگشت بهش اشاره کرد و گفت:

«استاد، اسم مسافرخونه‌اش مسافرخانه زاهاست. لابد‌شروع​ منظره‌ی غروب آفتاب از یه جایی‌خورده​ همین دور و برا خیلی قشنگه.»

رهبر فرقه جواب داد:

«مگه این‌همه‌شون​ اسم خود‌وایسادن​ رهبر فرقه نیست؟»

جواب سؤال‌خورشید​ رهبر فرقه‌زدم​ رو دادم:

«دقیقاً.»

برای اولین بار،‌سرسری​ رهبر فرقه از‌دستام​ ظاهر مسافرخونه تعریف کرد:

«دارن این ساختمون رو با یه جذابیت خاصی می‌سازن.‌می‌پرسیدن​ اونی که مسئول ساخت و سازه لابد کارش خیلی‌مهمونم​ درسته. پس فرقه هائو همچین استعدادهایی هم تو آستینش داشته.»

از شنیدن این تعریف و‌بیرون​ تمجید حس ناجوری بهم دست‌ساکتیه​ داد، برای همین خفه خون گرفتم.

همون موقع، یکی‌همه‌شون​ از بین گداها با‌کردن​ صدای بلندی داد زد:

«هوی بدن کند! ما هم می‌خوایم‌دستام​ با رهبر فرقه سلام و علیک‌بیرون​ کنیم، پس یه معرفی‌نامه‌ای چیزی رو کن.»

«بدن کند» سر تکون‌وایسادن​ داد، بعد برگشت و با‌می‌پرسیدن​ انگشت به من اشاره کرد:

«ایشون لی زاها هستن، رهبر فرقه هائو. شاید جوون باشه، ولی‌شنیدم​ رئیس فرقه‌ایه که داره کل فرقه هائو رو می‌چرخونه، پس جرئت نکنید‌زاها​ مثل من باهاش بی‌ادبانه حرف بزنید. فهمیدید گداهای حروم‌زاده‌ی بی‌چاک و دهن؟»

«آره بابا.»

«می‌تونستی مثل‌ظرف‌ها​ آدم بگی. دیگه‌آشپزخونه​ چرا فحش می‌کشی؟»

«بدن کند» پای راستش رو به‌کردن​ سمت مردی که کنارش بود بالا‌تکون​ برد، بعد آوردش پایین و جواب داد:

«اَه، آشغال عوضی... اگه بخوایم مثل تو طویله‌مون حرف بزنیم که‌شنیدم​ همه بهمون به چشم یه مشت بدبخت نگاه می‌کنن. اگه ادب‌مسافرخانه​ حالیتون نیست، حداقل ادای آدمای باادب رو دربیارید. آبروی منو نبرید.»

گدای میانسالی که از «بدن کند»‌شروع​ یه گوشمالی حسابی خورده بود، اومد‌خورده​ سمتم و دستش رو دراز کرد.

«...من پادشاه پاهای‌سرسری​ مست از فرقه‌دستام​ گدایانم. ارشد اجرای قانون.»

داشتم آماده می‌شدم تا با مشت و‌قارقار​ کف دست بهش ادای احترام کنم که‌دنده​ نگاهم افتاد به دست پادشاه پاهای مست.

این دیگه چه مدل سلام و علیکی‌اطراف​ بود که تا حالا تو عمرم ندیده بودم؛‌آماده​ حسابی جا خوردم، ولی با لحن آرومی پرسیدم:

«آه، باید دستت رو بگیرم؟»

پادشاه پاهای‌ظرف‌ها​ مست لبخندی زد‌آشپزخونه​ و جواب داد:

«تا حالا با‌سیخ​ یه گدا سلام‌کردن​ و علیک نکردی؟»

«نه.»

«ما تو فرقه گدایان این‌طوری‌وایسادن​ سلام و علیک می‌کنیم، پس‌می‌پرسیدن​ یادت بمونه. دستم رو بگیر.»

حتی اگه یه‌سرسری​ حقه‌ای تو کار‌دستام​ بود، چاره‌ی دیگه‌ای نداشتم.

نگاهی به رهبر فرقه گدایان، «بدن‌کردن​ کند» و بقیه‌ی گداها انداختم و‌تکون​ بعد دست پادشاه پاهای مست رو گرفتم.

پادشاه پاهای مست چند تا‌بیرون​ ضربه‌ی آروم به پشت دستم‌ساکتیه​ زد و خیلی کوتاه گفت:

«رهبر فرقه،‌کله‌ی​ از دیدنتون به‌وایسادن​ این شکل خوشحالم.»

«منم همین‌طور.»

فضا اون‌قدر معذب‌کننده و‌وایسادن​ ناجور بود که مثل‌بیشترشون​ چوب خشک سر جام وایسادم.

بعد، انگار که تو صف نونوایی‌نگاهی​ باشن، یه مرد دیگه اومد جلو،‌هائو​ دستش رو دراز کرد و گفت:

«رهبر فرقه،‌کله‌ی​ من ارشد‌سیخ​ گدای شکر هستم.»

«خوشبختم.»

از شنیدن این لقب که ترکیبی‌کردن​ از شکر و گدا بود، حسابی جا‌جواب​ خوردم، ولی نباید به روی خودم می‌آوردم.

ارشد گدای شکر تو‌زدم​ چشمام نگاه کرد و‌انداخت​ یه نیشخند گشاد زد.

آخه کی‌کله‌ی​ قراره این غذای‌وایسادن​ لعنتی آماده بشه؟

حس کردم‌ظرف‌ها​ داره روی‌بردم​ پیشونیم عرق می‌شینه.

این بار،‌همه‌شون​ یه گدای میانسال‌شروع​ دیگه اومد سمتم.

«رهبر فرقه‌خورشید​ هائو، به‌زدم​ من میگن صورت‌گرد.»

لقبش یعنی کسی که صورت گردی داره و از اونجایی‌می‌پرسیدن​ که صورتش واقعاً مثل ماه شب چهارده گرد بود و‌یکی​ کله‌ی کچلش هم برق می‌زد، به‌زور جلوی خنده‌ام رو گرفتم.

«ارشد صورت‌گرد، از دیدنت خوشبختم.»

دست این‌همه‌شون​ یکی رو‌وایسادن​ هم گرفتم.

یهو صورت‌گرد انگشتش‌بهاری​ رو به سمتم گرفت‌اطراف​ و با خنده گفت:

«تو... تو خیلی خوب می‌تونی جلوی خنده‌ات رو بگیری.‌بیشترشون​ معمولاً وقتی آدما لقب و قیافه‌ام رو می‌بینن، نمی‌تونن خودشون‌مهمونم​ رو نگه دارن. واقعاً که یه چیزی هستی، ایول داری.»

با یه قیافه‌ی کاملاً جدی،‌آشپزخونه​ با مشت و کف دست به‌زدم​ صورت‌گرد ادای احترام کردم و گفتم:

«اصلاً این‌طور نیست.‌سیخ​ منم به‌زور خودم‌کردن​ رو نگه داشتم.»

صورت‌گرد زد زیر خنده.

«هاهاهاها!»

صورت‌گرد در حالی که دستاش رو این‌ور‌شستم​ و اون‌ور تکون می‌داد برگشت و رفت،‌اطراف​ و یه گدای میانسال دیگه اومد سمتم.

همون لحظه،‌همه‌شون​ یه لرزه‌وایسادن​ افتاد به جونم.

یعنی قرار بود با تک‌تک‌بیرون​ این گداهای اینجا دست بدم؟‌ساکتیه​ آخه چرا باید همچین غلطی می‌کردم؟

منِ لعنتی‌کله‌ی​ کی‌ام و اینجا‌وایسادن​ دیگه کدوم جهنمیه؟

داشتم کم‌کم رد می‌دادم.

«بدن کند» گفت:

«الان رهبر فرقه هائو دچار انحراف چی می‌شه. دیگه‌محله‌ی​ کافیه بچه‌ها. این‌قدر سربه سرش نذارید. بهتون که گفتم این‌راه​ بابا رهبر یه فرقه‌ست. چرا این‌قدر باهاش بی‌خیال رفتار می‌کنید؟»

یکی از ارشدها عربده کشید:

«خفه شو بابا! این‌همه‌بردم​ راه کوبیدیم اومدیم اینجا،‌رستوران​ بازم داری غر می‌زنی.»

با وجود هشدار «بدن‌وایسادن​ کند»، گدای میانسال با‌بیشترشون​ دست دراز شده اومد جلو.

همین که دستم رو دراز کردم، یارو‌اطراف​ با همون دستی که آورده بود جلو،‌غذایی​ موهای خودش رو داد عقب و گفت:

«من خوشم‌کله‌ی​ نمیاد دست‌سیخ​ مردها رو بگیرم.»

«هاهاها!»

صدای خنده از هر طرف بلند شد، ولی‌بیشترشون​ وقتی همون‌طور ساکت سر جام وایسادم و یه نگاه‌خوشمزه​ به اطراف انداختم، خنده‌ها کم‌کم تو گلو خفه شد.

«انگار رهبر فرقه قاطی کرده.»

«بهت گفتم‌کله‌ی​ نباید زیاد‌سیخ​ تند می‌رفتیم.»

حرکتش به طرز مسخره‌ای بی‌ادبانه بود، ولی‌شستم​ جوری علنی داشتن سر به سرم می‌ذاشتن که‌انداخت​ یه خنده‌ی توخالی از دهن منم پرید بیرون.

گدایی که داشت موهای‌وایسادن​ چند روز شسته‌نشده‌اش رو‌بیشترشون​ دستمالی می‌کرد، بهم گفت:

«شرمنده. این یه شوخیه که‌بیرون​ همیشه پیاده می‌کنیم. رهبر فرقه‌ساکتیه​ هائو، من ارشد اژدهای جویبار هستم.»

«بین تمام لقب‌هایی که‌سیخ​ تو موریم شنیدم، این یکی‌بیشترشون​ از همه پرطمطراق‌تره. ارشد اژدها.»

پس، این یه لقب بود‌آشپزخونه​ به این معنی که یه اژدها‌زدم​ از یه جویبار کوچیک سر برآورده.

احتمالاً زیر یه‌سیخ​ پل روی یه جویبار‌قارقار​ به دنیا اومده بود.

حالا که دقت می‌کردم،‌زدم​ لقب همه‌شون یه چیز‌انداخت​ عجیب و غریبی بود.

یه گدای عاشق شکر، یه‌وایسادن​ مرد با صورت گرد، یه‌می‌پرسیدن​ پای مست، یه اژدها از جویبار.

به نظر می‌رسید‌سرسری​ اینا ارشدهای رده‌بالای‌دستام​ فرقه گدایان باشن.

لقب رهبر فرقه گدایان‌وایسادن​ رو نمی‌دونستم، برای همین‌بیشترشون​ از خود گداها پرسیدم.

«راستی، لقب رهبرتون چیه؟»

«رهبر ما لقب گدای الهی رو داره،‌کردن​ ولی خودش ازش بدش میاد، برای همین ما‌دنده​ هم زیاد این‌طوری صداش نمی‌کنیم. اون فقط رهبرمونه.»

خوشبختانه مجبور‌ظرف‌ها​ نشدم با تک‌تک‌آشپزخونه​ گداها دست بدم.

بعضی‌هاشون با مشت ادای احترام کردن، در‌قارقار​ حالی که بقیه فقط نگاهی رد و‌دنده​ بدل کردن یا یه لبخند محو زدن.

احاطه شدن بین گداها حس عجیبی بهم می‌داد‌انداخت​ و تازه با تأخیر به این نتیجه رسیدم‌می‌کنه​ که اصلاً چرا پاشون رو گذاشتن تو استان ایلیانگ.

یعنی فکر کردن چون اعضای فرقه شیطانی رو کشتم، جنگ بزرگ متعارف-شیطانی شروع شده و با عجله خودشون رو رسوندن اینجا؟‌کارم​ یا اومدن تا از استان ایلیانگ که به عنوان پایگاه فرقه هائو شناخته می‌شد محافظت کنن؟ هیچ‌کدومشون افکار درونیش رو بروز‌عجیب​ نمی‌داد، اما وقتی دستشون رو می‌گرفتم و نگاهمون به هم گره می‌خورد، حس می‌کردم که با به خطر انداختن جونشون اومدن اینجا.

به‌خصوص طرز برخوردشون با‌بردم​ من؛ به طرز عجیبی‌رستوران​ باوقار و محترمانه بود.

همه‌شون اون‌قدر باوقار‌سیخ​ بودن که بالاخره فهمیدم‌قارقار​ اومدن تا کمکم کنن.

نگاهی به بدن کُند انداختم.

«...»

بدن کُند آروم‌سرسری​ زد رو شونه‌ام و‌شستم​ با لحنی راحت گفت:

«ما اومدیم اینجا که بجنگیم، برای همین جای شکرش باقیه که الان بدون هیچ اتفاقی فقط داریم یه وعده غذا می‌خوریم.‌افتاده​ نگرانش نباش. به محض اینکه یه رئیس شعبه برای اداره اینجا تعیین کنیم، اگه اتفاقی بیفته فرقه گدایان می‌تونه سریع بهت‌غریبی​ کمک کنه. هر جور حساب کنم، تو توسط دو نفر از سه فاجعه نشونه‌گذاری شدی، پس این کمترین کاریه که می‌تونیم بکنیم.»

«آه، یعنی‌خورشید​ شیطان بهشتی هم‌بیرون​ روم زوم کرده؟»

«کی می‌دونه، ولی‌همه‌شون​ من این‌طور فکر‌شروع​ می‌کنم، تو نه؟»

به نظر می‌رسید از ترس اینکه مبادا‌شستم​ جنگی در بگیره، رهبر و ارشدهای فرقه‌اطراف​ گدایان همگی با عجله خودشون رو رسونده بودن.

با این دیدگاه جدید‌وایسادن​ که به گداها نگاه‌بیشترشون​ می‌کردم، قلبم واقعاً سنگین شد.

چطور ممکنه همچین اتفاقی بیفته وقتی ما‌اطراف​ اصلاً از همون اول همدیگه رو نمی‌شناختیم؟ فعلاً‌آماده​ نمی‌تونستم نیت قلبی فرقه گدایان رو درک کنم.

ناگهان حس کردم پاهام کمی‌وایسادن​ سست شده، سرم رو تکون دادم‌آیا​ و مثل گداها روی زمین نشستم.

جای شکرش باقی بود‌بردم​ که حداقل می‌تونستم یه‌رستوران​ وعده غذا بهشون بدم.

کنارم، رهبر فرقه گدایان و‌شروع​ بدن کُند هم نشستن و بدون‌خورده​ هیچ حرفی به گداها خیره شدن.

چون فضا یهو خیلی‌زدم​ ساکت شد، چاره‌ای نداشتم‌انداخت​ جز اینکه به حرف بیام.

«برادران فرقه گدایان، ممنون‌سیخ​ که این همه راه‌قارقار​ رو تا اینجا اومدید.»

از این‌ور و‌سرسری​ اون‌ور، با لحن‌های آرومی‌شستم​ به حرفم جواب دادن.

«این چه حرفیه...»

«داستان‌های زیادی‌خورشید​ درباره‌ت شنیدیم،‌زدم​ رهبر فرقه.»

«تعجب کردم که‌همه‌شون​ چقدر از اون چیزی‌کردن​ که شنیده بودم جوون‌تری.»

«با چه جرأتی اون‌بردم​ فرقه‌گرایان شیطانی رو تا‌رستوران​ سر حد مرگ کتک زدی؟»

«دقیقاً.»

دیدم چند تا از‌زدم​ گداها لبخند زدن و‌انداخت​ بعد من هم لبخند زدم.

نمی‌دونستم این دیگه چه جور فضاییه،‌شروع​ ولی به نظرم می‌رسید گداهای فرقه‌خورده​ گدایان مثل راهب‌های محافظ اونجا ایستاده بودن.

رهبر فرقه گدایان بهم گفت:

«رهبر فرقه،‌همه‌شون​ می‌دونی چه جور‌شروع​ آدم‌هایی گدا میشن؟»

«نمی‌دونم.»

«اول از همه، اون‌ها آدم‌های بی‌خانمان هستن. چه ثروتشون رو از دست داده باشن، چه ازشون دزدیده باشن. کسایی هم هستن که بعد از اینکه کل خانواده‌شون یهو دچار فاجعه شده،‌اساتید​ به دنیا پشت کردن. بین ارشدهای پیر، مردی بود که به عنوان خانواده یه خائن بهش انگ زده بودن و هیچ راه درستی برای زندگی نداشت. کسایی هم هستن که فقط دلشون‌برای​ نمی‌خواد کار کنن و مردهایی هم هستن که بعد از از دست دادن همسرشون گدا شدن و در حالی که به زخم‌هاشون چنگ زده بودن، همه‌چیز رو رها کردن. ما گداهای بی‌خانمانیم.»

نگاهم با‌ظرف‌ها​ نگاه رهبر فرقه‌آشپزخونه​ گدایان تلاقی کرد.

رهبر یه گروه دیگه از‌شروع​ پایین‌رده‌های جامعه، متفاوت از فرقه‌آیا​ هائو، داشت بهم نگاه می‌کرد.

به نظر می‌رسید رهبر هم‌بیرون​ متوجه این موضوع شده بود،‌ساکتیه​ چون نگاهم کرد و گفت:

«از زمان تأسیس فرقه گدایان، تو اولین کسی هستی که علناً اعلام می‌کنی از‌جواب​ جون آدم‌های پایین‌رده محافظت می‌کنی. من همراه با گداهام اغلب هوای فرقه هائو رو‌اولین​ خواهیم داشت، پس از این به بعد، رهبر فرقه، هر کاری دلت می‌خواد بکن.»

«بله.»

«دفعه بعدی که مجبور بشم با سه فاجعه بجنگم، قصد ندارم به یه مبارزه دو به یک تبدیلش کنم. چه رهبر اتحاد ایم کمکم کنه و چه امپراتورهای دیگه، قصد دارم یه مبارزه دو به دو راه بندازم. اتفاقاتی که تو موریم میفته رو‌نظر​ باید ارشدها و تازه‌کارها با هم به دوش بکشن. اگه اون موقع از سه فاجعه شکست خوردیم، رهبر فرقه جوان، فرقه گدایان رو فراموش نکن و بهمون کمک کن. این رو ازت می‌خوام. دیگه قصد ندارم برای مبارزه دوباره با جناح شیطانی دست به یکی‌می‌سازن​ کنم. فقط به خاطر این بود که اون دو تا آدم‌های عجیبی بودن و من رو به چشم یه استاد از جناح متعارف ندیدن که الان این‌طوری زنده‌ام، ولی دفعه بعد، باید به عنوان جناح شیطانی در برابر جناح متعارف تسویه‌حساب کنم. آرزوی من اینه.»

به محض اینکه یه اتحاد‌بیرون​ معنوی با فرقه گدایان تشکیل دادم،‌شنیدم​ با چهره‌ای آروم بهش قول دادم:

«همین کار رو می‌کنم.‌سیخ​ قبل از اون، من‌قارقار​ هم بیشتر تمرین می‌کنم.»

این حرفم به این معنی بود که اگه مبارزه دو به دو شد،‌نگاهی​ من یکی از اون جایگاه‌ها رو پر می‌کنم، ولی به نظر می‌رسید رهبر‌راه​ فرقه گدایان اصلاً بهش فکر هم نمی‌کرد، چون هیچ واکنش خاصی نشون نداد.

از روی واکنشش معلوم بود.

به نظر می‌رسید‌بهاری​ مهارت‌هام هنوز خیلی‌نگاهی​ جای کار داشت.

در این صورت، به نظر می‌رسید وقتی تو زندگی قبلیم به‌آیا​ عنوان شیطان دیوانه وحشی‌بازی درمی‌آوردم، رهبر فرقه من رو بی‌اهمیت می‌دونسته و‌ارشدها​ اساتید برتر جناح متعارف هم تا حدودی به طور ضمنی نادیده‌ام می‌گرفتن.

اگه این‌طور نبود، حتماً تا حالا‌دستام​ یا به دست جناح شیطانی کشته‌بیرون​ شده بودم یا اساتید جناح متعارف.

از فاصله نه‌چندان دوری،‌وایسادن​ صدای برادر دوک-سو و‌بیشترشون​ هونگ شین به گوش رسید.

«بیاید این‌طرف و غذا بخورید!»

من، رهبر فرقه گدایان و‌وایسادن​ بدن کُند، رفتن گداها برای‌می‌پرسیدن​ گرفتن غذاشون رو تماشا کردیم.

اگه قرار بود بر اساس‌آشپزخونه​ زخم‌های قلبمون رقابت کنیم، فرقه‌بهاری​ گدایان دست‌کمی از فرقه هائو نداشت.

شاید گداهایی هم بودن که‌شروع​ فقط به خاطر علاقه‌شون به فرقه‌خورده​ گدایان با اون‌ها همراه شده بودن.

غرق در افکارم، هر بار که به رهبر فرقه‌محله‌ی​ گدایان که همون نزدیکی نشسته بود نگاه می‌کردم، دوباره‌بریم​ یادم می‌افتاد که این مرد استادی از سه فاجعه است.

اینکه هنوز هم هیچ حضور‌وایسادن​ و هاله خاصی از خودش ساطع‌آیا​ نمی‌کرد، به طرز حیرت‌آوری عجیب بود.

ناگهان، رهبر فرقه گدایان به پهلو‌دستام​ دراز کشید، یکی از دست‌هاش رو‌بیرون​ زیر سرش گذاشت و چشم‌هاش رو بست.

«بعداً بیدارم کنید.»

بدن کُند جواب داد:

«بله، استاد.»

اما بدن کُند بعد از اینکه جواب داد‌رستوران​ بیدارش می‌کنه، خودش هم روی زمین دراز کشید‌محله‌ی​ و به گداهایی که قصد غذا خوردن نداشتن گفت:

«بعداً بیدارم کنید.»

گداها جواب دادن:

«بله.»

سرم رو بلند کردم و به خواهر‌شستم​ رزمی کوچکتر هونگ که داشت غذا می‌کشید خیره‌انداخت​ شدم تا اینکه نگاهمون به هم گره خورد.

به محض اینکه چشم تو‌شروع​ چشم شدیم، چشم‌های خواهر رزمی‌آیا​ کوچکتر هونگ از تعجب گرد شد.

به خواهر‌خورشید​ رزمی کوچکتر‌زدم​ هونگ گفتم:

«بعداً بیدارم کن.»

خواهر رزمی کوچکتر‌سرسری​ هونگ سر تکون‌دستام​ داد و جواب داد:

«چشم، برادر ارشد بزرگ.»

همراه با فرمانده کل گداها و شاگردش‌اطراف​ روی زمین دراز کشیدم، هر دو دستم‌غذایی​ رو بالش کردم و چشم‌هام رو بستم.

به فرقه گدایان، رهبر، بدن کُند، دنده‌های خوک، غذا، فرقه شیطانی،‌آیا​ محقق سپیدپوش، برادر دوک-سو، زمین، گداها، ایم سو-بک و رهبر فرقه‌افتاده​ فکر کردم، ولی اون‌قدر خوابم می‌اومد که نتونستم به افکارم ادامه بدم.

حالا که فکرش رو می‌کنم، چند‌دستام​ روزی می‌شد که داشتم مسافت‌های طولانی رو‌نگاهی​ با عجله و بدو بدو طی می‌کردم.

و حتی قبل‌سیخ​ از اون هم با‌قارقار​ فرقه شیطانی جنگیده بودم.

بدنم سنگین بود، قلبم‌زدم​ سنگین بود و اصلاً‌انداخت​ دلم نمی‌خواست فکر کنم.

بعد از اینکه‌همه‌شون​ بی‌خیال خوابیدن شدم، ترجیح‌کردن​ دادم کلاً بیهوش بشم.

با فکر کردن‌سرسری​ به گداهای کنارم،‌دستام​ قلبم به آرامش رسید.

ناولها | novelha.net