---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 261: پیشنهاد را بپذیر و محقق شو • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 261: پیشنهاد را بپذیر و محقق شو

0

به نظر می‌رسید‌جالب​ کشتن محقق نابینا‌تکون​ قضیه کوچکی نبود.

با این سرعتی که پیش می‌رود،‌آدمی​ بعید نیست آخرش مجبور شوم با‌باشیش​ تک‌تک محقق‌ها ملاقات کنم و گپی بزنیم.

محقق تعقیب‌کننده‌اجازه​ زندگی دست‌به‌سینه بهم‌همینه​ زل زده بود.

«...میشه توضیح‌انداختم​ بدی چه‌بهشتی​ اتفاقی افتاد؟»

این الان بازجویی بود،‌لابد​ سین‌جین کردن بود، یا‌آدمی​ فقط یه تهدید احمقانه؟

جای جواب دادن، آهم دراومد.

قبل از اینکه جواب‌واسه​ بدم، نگاهی به شیطان‌احتمالا​ شهوت و شیطان شبح انداختم.

«محقق سفیدپوش، محقق نابینا و شیطان بهشتی پیداشون شد و گفتن می‌خوان رهبر فرقه گدایان رو‌بودم​ بکشن. از قضا منم اون موقع پیش رهبر فرقه بودم. با هم درگیر شدیم، رهبر فرقه‌اول​ همزمان با محقق سفیدپوش و شیطان بهشتی جنگید و محقق نابینا هم به دست من کشته شد.»

محقق تعقیب‌کننده زندگی جواب داد:

«می‌دونی چرا‌لابد​ نمی‌تونم این داستان‌همچین​ رو باور کنم؟»

به محقق‌اجازه​ تعقیب‌کننده زندگی‌واسه​ چشم‌غره رفتم.

«خب چرا نمی‌تونی؟»

«اول از همه،‌جالب​ مهارت‌های تو یه پله‌همچین​ پایین‌تر از محقق نابیناست.»

«که این‌طور؟»

«فرض کنیم شانس آوردی و کشتیش.‌دارم​ پس چرا شیطان بهشتی گذاشت زنده بمونی؟‌داده​ اصلا می‌دونی شیطان بهشتی چه جور آدمیه؟»

«یکی از سه فاجعه.»

محقق تعقیب‌کننده زندگی پوزخندی زد.

«درسته. بهش میگن یکی از سه فاجعه. خبر‌میده​ داری وقتی فرقه شیطانی یه دونه از محقق‌ها رو‌کشتنش​ کشت، شیطان بهشتی تنهایی به اون فرقه حمله کرد؟»

«چه جالب.‌اجازه​ پس لابد با‌همینه​ رهبر فرقه جنگیده.»

محقق تعقیب‌کننده‌انداختم​ زندگی سر‌بهشتی​ تکون داد.

«و همچین آدمی اجازه میده تو زنده بمونی؟ واسه‌اجازه​ همینه که نمی‌تونم باور کنم. شک دارم تو کشته باشیش؛‌کشتنش​ احتمالا محقق سفیدپوش توطئه کرده و ترتیب کشتنش رو داده.»

«این‌جوری که خیلی سخت شد. محقق‌ها کلا عادت دارن حتی وقتی حقیقت رو میگی باور‌کرده​ نکنن. فقط چیزی رو باور می‌کنن که دلشون می‌خواد. تازه، گفتی تو برادر ارشدِ محقق نابینایی،‌دلشون​ مگه نه؟ اگه حرفم راست باشه، یعنی کل مکتب قانون‌گرایی و من دشمن خونی می‌شیم دیگه؟»

همون لحظه، محقق تعقیب‌کننده زندگی نگاهی به‌باشیش​ ورودی انداخت و مردی که تازه ظاهر‌این‌جوری​ شده بود، به سمت ما نگاه کرد.

مردی بود حدوداً سی و چند‌گفتن​ ساله که از سر تا پاش تو‌منم​ یه نیت کشتار غلیظ غرق شده بود.

اول از‌کرد​ همه، نگاهش‌لابد​ عادی نبود.

یه دیوونه بود که انگار‌همچین​ انقدر آدم کشته که دیگه‌همینه​ نمیشه باهاش دو کلوم حرف زد.

اگه بخوام کسی رو‌واسه​ شبیهش بدونم، شبیه همون قصابی‌توطئه​ بود که قبلاً کشته بودم.

حالا که فکرش رو می‌کنم، این مسافرخونه شبیه مسافرخونه هزار‌گدایان​ مایلی بود و مردی هم که تازه اومده بود شبیه قصاب؛‌دست​ یه حس عجیب بهم دست داد که انگار دارم خواب می‌بینم.

محقق تعقیب‌کننده‌کرد​ زندگی رو‌لابد​ به مرد کرد.

«...رهگذر منزوی، رهبر‌جنگیده​ فرقه هائو که‌آدمی​ استادت رو کشته، اینجاست.»

مردی که رهگذر منزوی‌واسه​ خطاب شده بود، به‌احتمالا​ محقق تعقیب‌کننده زندگی گفت:

«داشتم فکر‌انداختم​ می‌کردم چرا یهو‌پیداشون​ صدام کردی. بکشمش؟»

«یه لحظه‌کرد​ بیرون منتظر باش.‌جنگیده​ برادرای کوچیکترت کجان؟»

«تو راهن.»

«فهمیدم.»

وقتی مرد بیرون‌سفیدپوش​ رفت، محقق تعقیب‌کننده‌گفتن​ زندگی بهم نگاه کرد.

«همون‌طور که می‌بینی، محاصره‌لابد​ شدید. شاگردای من و‌آدمی​ شاگردای محقق نابینا بیرون منتظرن.»

«آهان.»

شیطان شبح‌اجازه​ از محقق‌واسه​ تعقیب‌کننده زندگی پرسید:

«وقتی میگی رهگذر منزوی،‌بهشتی​ نکنه منظورت همون رهگذر‌رهبر​ منزوی، دشمن عمومی موریمه؟»

محقق تعقیب‌کننده‌کرد​ زندگی سر‌لابد​ تکون داد.

«پس می‌شناسیش.»

شیطان شبح‌اجازه​ آهی کشید‌واسه​ و گفت:

«به هر حال حق محقق نابینا‌گفتن​ بود که بمیره. اینکه یه دشمن‌قضا​ عمومی موریم رو به شاگردی گرفته باشه...»

شیطان شهوت‌کرد​ هم به‌لابد​ حرف اومد:

«اون مرتیکه قصاب که‌تکون​ دفعه قبل دیدیم هم‌میده​ شاگرد محقق سفیدپوش بود، نه؟»

سرم رو تکون دادم.

«آره.»

لبخند تلخ و‌جالب​ کنایه‌آمیزی روی لب‌های‌تکون​ شیطان شهوت نشست.

«حالا که فکرش رو می‌کنم، این محقق‌های دیوونه شاگرداشون‌واسه​ یا دشمن عمومی موریمن یا کلاً رد دادن. عجب فرقه‌این‌جوری​ گردن‌کلفتی. نکنه شمشیر اول دریاچه شرقی هم شاگرد محقق‌ها باشه؟»

«بعید می‌دونم.‌اجازه​ ولی مهمان پرنده‌همینه​ شاید شاگردشون باشه.»

زحمت پرسیدن از‌سفیدپوش​ محقق تعقیب‌کننده زندگی‌گفتن​ رو به خودم ندادم.

به هر حال بهم نمی‌گفت.

محقق تعقیب‌کننده‌لابد​ زندگی رو‌تکون​ به ما گفت:

«...چه محقق سفیدپوش کشته باشدش چه‌دارم​ تو، اگه می‌خوای امروز اینجا زنده بمونی،‌داده​ خوب به حرفام گوش کن. لی زاها.»

«...»

با چهره‌ای سرد ادامه داد:

«شما سه نفر باید به مکتب قانون‌گرایی ما ملحق بشید و جای خالی محقق نابینا رو پر کنید. می‌خوام جون شما سه تا رو ببخشم.‌حتی​ من رسماً شما رو به ارباب سریع معرفی می‌کنم. البته، صرفاً چون معرفیتون می‌کنم معنیش این نیست که هر سه نفرتون می‌تونید محقق بشید. با‌همون​ توجه به شخصیت ارباب سریع، احتمالاً مهارت‌های سبکی‌تون رو می‌سنجه و مقام محقق رو فقط به سریع‌ترین نفر بینتون میده. این بهترین پیشنهادیه که می‌تونم بکنم.»

پیشنهادش انقدر مسخره بود که‌همینه​ من، شیطان شهوت و شیطان‌کرده​ شبح به هم نگاه کردیم.

اول من حرف زدم.

«هوی، محقق‌کرد​ تعقیب‌کننده زندگی... باید‌جنگیده​ همین‌طوری صدات کنم؟»

محقق تعقیب‌کننده زندگی‌جنگیده​ لبخند هاج‌واجی زد‌آدمی​ و سر تکون داد.

«هر طور مایلی.»

«اینکه میگی واسه مکتب قانون‌گرایی‌پیداشون​ کار کنم... بیشتر از اینکه جذب‌بکشن​ نیرو باشه، شبیه دعوت به بردگیه.»

«چطور مقام یه‌جالب​ محقق می‌تونه با‌تکون​ برده یکی باشه؟»

از محقق تعقیب‌کننده زندگی پرسیدم:

«آرمان بزرگ مکتب قانون‌گرایی چیه؟»

«آرمان بزرگ مکتب قانون‌گرایی "بین-چی-گیون-مین"ـه. ثروتمندان مالیات سنگین میدن و این پول بین فقرا تقسیم میشه. دنیا از هم‌همزمان​ گسسته و زندگی فقرا هر روز بدتر میشه. ولی فارغ از اینکه دنیا گسسته یا نه، ما قصد داریم‌این‌طور​ "بین-چی-گیون-مین" رو اجرا کنیم. درک می‌کنم که تو هم فرقه هائو رو به روش مشابهی اداره می‌کنی، اشتباه میگم؟»

«اگه شماها می‌خواید به "بین-چی-گیون-مین" برسید،‌تکون​ پس چرا رهبر فرقه گدایان رو‌همینه​ هدف گرفتید؟ اصلا با عقل جور درنمیاد.»

«اون صرفاً همکاری با درخواست شیطان‌آدمی​ بهشتی بود. نیت ما نبود. ما‌باشیش​ فقط به عنوان پشتیبان شرکت کردیم.»

سفسطه بود.

سعی کردم تصور کنم‌بهشتی​ یه دشمن عمومی موریم که‌فرقه​ عضو مکتب قانون‌گراییه چیکار می‌کنه.

رهگذر منزوی احتمالاً نقش‌لابد​ یه قصاب رو بازی‌آدمی​ می‌کرد و ثروتمندان رو می‌کشت.

نخبگان مکتب قانون‌گرایی بیرون محاصره‌مون کرده بودن و جلوم هم‌همینه​ رئیس مکتب قانون‌گرایی که به نظر می‌رسید هنرهای رزمیش از‌خیلی​ هر سه تای ما بالاتر باشه، داشت بهم چشم‌غره می‌رفت.

ولی نمی‌دونم‌اجازه​ چرا، از مکتب‌همینه​ قانون‌گرایی خوشم نمیومد.

محقق تعقیب‌کننده‌انداختم​ زندگی بهم‌بهشتی​ زل زد.

«واقعاً داری به‌جالب​ رد کردن پیشنهاد‌تکون​ مقام محقق فکر می‌کنی؟»

«اون مقام محقق... باید‌تکون​ سمی که مکتب قانون‌گرایی‌میده​ میده رو بخورم، مگه نه؟»

محقق تعقیب‌کننده‌اجازه​ زندگی سر‌واسه​ تکون داد.

«صادقانه بگم. ما یک سال زیر نظر می‌گیریمتون. از پس‌گدایان​ همین‌قدر برمیای، مگه نه؟ در هر صورت، ما کشتن محقق‌ها‌جنگید​ به دست همدیگه رو ممنوع کردیم. ارباب سریع هم مخالف اینکاره.»

یه کم عجیب بود.

بیشتر از اینکه بخوام به‌همچین​ مکتب قانون‌گرایی ملحق شم، دلم می‌خواست‌دارم​ یه بار ارباب سریع رو ببینم.

ولی نمی‌تونستم از نیت واقعی‌همینه​ محقق تعقیب‌کننده زندگی سر در‌کرده​ بیارم، واسه همین نمی‌تونستم تصمیم بگیرم.

بعد از اینکه یه‌بهشتی​ کم به چند تا‌رهبر​ چیز فکر کردم، جواب دادم.

«من آدمی نیستم که‌لابد​ با مکتب قانون‌گرایی جور‌آدمی​ دربیام. باهاتون همکاری نمی‌کنم.»

«چرا؟»

«اگه بخوام خودم رو جزو صد مکتب فکری طبقه‌بندی کنم، بیشتر‌ترتیب​ به درد خانواده تائوئیست می‌خورم. مایلم رئیس خانواده تائوئیست رو ببینم‌میگی​ و اگه بتونیم با هم کنار بیایم، شاید با اون‌ها همکاری کنم.»

محقق تعقیب‌کننده‌انداختم​ زندگی پوزخند‌بهشتی​ صداداری زد.

«چی باعث شده فکر کنی با‌تکون​ خانواده تائوئیست جور درمیای؟ ما خیلی وقته‌دارم​ تو رو جزو جناح غیرمتعارف دسته‌بندی کردیم.»

«به هر حال، رد می‌کنم.»

محقق تعقیب‌کننده زندگی گفت:

«چرا انقدر‌انداختم​ عجله داری جونت‌پیداشون​ رو دور بندازی؟»

محقق تعقیب‌کننده زندگی بشکنی‌لابد​ زد و به کسایی‌آدمی​ که بیرون بودن دستور داد.

«...تخریبش کنید.»

داشتم محقق تعقیب‌کننده زندگی رو تماشا می‌کردم‌باشیش​ که صدای چیزی شبیه شلاق که هوا‌این‌جوری​ رو می‌شکافت، از بیرون مسافرخونه در هم آمیخت.

خیلی زود، با یه‌بهشتی​ سری صدای کوبیده شدن، چیزی‌فرقه​ به دیوارهای مسافرخونه برخورد کرد.

بعد، با صدای تِرق‌لابد​ و توروق بلندی، نمای‌آدمی​ چوبی مسافرخانه کنده شد.

یه نگاه انداختم و دیدم نوچه‌های «محقق‌اجازه​ جوینده جان» سر شلاق‌هاشون قلاب وصل کردن و‌کرده​ دارن در و دیوار مسافرخونه رو پایین میارن.

همراه اون دوتا‌میده​ شرور یه دوری‌دارم​ به اطراف نگاه کردیم.

معلوم نبود سی تا بودن،‌پیداشون​ چهل تا یا پنجاه تا.‌گدایان​ مثل مور و ملخ ریخته بودن.

به هر حال، دور‌لابد​ تا دور مسافرخونه پر شده‌اجازه​ بود از رزمی‌کارای «مکتب قانون‌گرایی».

اون پیرمردی که ما‌تکون​ رو تا اینجا راهنمایی‌میده​ کرده بود هم بین‌شون بود.

اون «دشمن عمومی موریم»، یعنی «رهگذر منزوی»‌باشیش​ و چند تا گردن‌کلفت دیگه که هم‌سطح‌این‌جوری​ اون به نظر می‌رسیدن هم حضور داشتن.

با حساب کردن خودِ محقق‌پیداشون​ جوینده جان، یه ارتش حسابی‌گدایان​ و قدرتمند جمع کرده بودن.

محقق جوینده جان گفت:

«موقعیت رو درک کن. فکر‌همچین​ می‌کنی اگه حسن نیت من‌همینه​ رو نادیده بگیری چی میشه؟»

زل زدم به‌میده​ محقق جوینده جان‌دارم​ و جواب دادم:

«کل ایل و‌سفیدپوش​ تبار مکتب قانون‌گرایی‌گفتن​ رو با خودت آوردی؟»

«وقتی پیشنهاد مقام "محقق" رو میدم باید صداقتم رو نشون‌میده​ بدم. اگه پیشنهادم رو قبول کنی، تو رو محقق می‌کنم.‌داده​ اگه رد کنی، می‌تونی کنار ارباب‌زاده مونگ و یوک‌هاپ بمیری.»

«این دیگه چه چرت و پرتیه؟ اون‌اجازه​ دوتا هیچ ربطی به مرگ "محقق نابینا" ندارن.‌کرده​ مسئولیتش با منه، پس باید بذاری اونا برن.»

محقق جوینده جان یه پوزخند کج‌دارم​ زد، نگاهی به شیطان شهوت انداخت و‌داده​ بعد قیافه شیطان شبح رو برانداز کرد.

«درسته. اون دو نفر دخالتی نداشتن. اگه‌می‌خوان​ ولشون کنم، دمشون رو میذارن رو کولشون‌اون​ و بی‌سر و صدا از اینجا میرن؟»

شیطان شبح جواب داد:

«عمراً.»

شیطان شهوت گفت:

«من مردی‌ام‌انداختم​ که تا‌بهشتی​ حالا فرار نکردم.»

سرم رو تکون دادم.

«مگر وقتی که اسهال داری.»

شیطان شهوت نگاهم‌میده​ کرد و خیلی‌دارم​ راحت قبول کرد.

«اون که درسته.»

لحظه‌ای بود که‌جالب​ یه آدم اسهالی‌تکون​ اعتراف کرد که اسهالیه.

آدما این‌طوری رشد می‌کنن.

محقق جوینده جان خندید.

«نمی‌دونستم انقدر به هم وفادارید.»

رو کردم‌کرد​ به محقق جوینده‌جنگیده​ جان و گفتم:

«من مکتب قانون‌گرایی رو خوب نمی‌شناسم. نمی‌دونستم شاگرد محقق نابینا همین رهگذر منزوی بوده. به نظر میاد شماها پولدارا‌این‌جوری​ رو خفت می‌کنید و می‌کشید تا جیب‌تون رو پر کنید، ولی چون با چشمای خودم ندیدم، از جزئیاتش خبر‌مگه​ ندارم. فعلاً سعی می‌کنم به طرز فکرت احترام بذارم. ولی اگه اینجا با ما بجنگی، یه قول بهت میدم.»

«چه قولی؟»

با لحن آرومی گفتم:

«به غیر از تو، همه کسایی که اینجان می‌میرن. فاتحه مکتب‌واسه​ قانون‌گرایی خونده‌ست. موقع جنگیدن این رو یادت باشه. وقتی کار تموم‌خیلی​ بشه، بالاخره می‌فهمی چرا محقق نابینا به دست من کشته شد.»

دهن محقق‌لابد​ جوینده جان‌تکون​ باز موند.

«عجب، عجب...»

همون لحظه، یه باد‌بهشتی​ جلوی چشمم وزید و هیکل‌فرقه​ محقق جوینده جان ناپدید شد.

بعد، بیرون از خرابه‌های‌لابد​ مسافرخونه ظاهر شد و‌آدمی​ با زیردستاش حرف زد.

«تایید شد که محقق نابینا، که شخصاً برادر کوچکتر من و مجری مکتب قانون‌گرایی بود، توسط "رهبر فرقه هائو" کشته شده. از اونجایی که اون توی درگیری‌میگی​ مربوط به کسب‌وکار ما شکست خورد، من احساسات شخصی رو کنار گذاشتم و بهش جایگاهی توی مکتب قانون‌گرایی پیشنهاد دادم، اما رهبر فرقه رد کرد. به نظر‌مردی​ میاد ارباب‌زاده مونگ و استاد یوک‌هاپ هم قراره به سرنوشت اون دچار بشن، پس مکتب قانون‌گرایی همین‌جا به زندگی‌شون پایان میده و اونا رو می‌فرسته پیش برادر کوچکترم.»

رزمی‌کارایی که‌اجازه​ دور مسافرخونه بودن‌همینه​ یک‌صدا جواب دادن:

«اطاعت امر!»

بلند شدم‌کرد​ و به اون‌جنگیده​ دو نفر گفتم:

«واقعاً زندگی آروم داشتن سخته‌ها.»

شیطان شهوت هم آه کشید.

«اینو که نگو.»

شیطان شبح‌کرد​ شمشیرش رو‌لابد​ کشید و گفت:

«برادر سوم، برادر چهارم. اول بیاید‌آدمی​ از این مهلکه جون سالم به‌باشیش​ در ببریم، بعدش ببینیم چی میشه.»

یه سردرد خفیف اومد‌واسه​ سراغم، چشمام رو محکم‌احتمالا​ بستم و دوباره باز کردم.

پوست زیر‌انداختم​ چشمم خود‌بهشتی​ به خود می‌پرید.

بعد با صدای ویژژژ، شلاق‌هایی که‌تکون​ سرشون قلاب داشت از همه طرف‌همینه​ توی هوا شروع کردن به چرخیدن.

شیطان شهوت اولین کسی‌تکون​ بود که سمت دشمنا‌میده​ راه افتاد و گفت:

«خوشحالم که‌اجازه​ یه غذای‌واسه​ حسابی خوردم.»

شیطان شبح از طبقه دوم‌پیداشون​ پرید پایین و رفت سمت‌گدایان​ ورودی اصلی و جواب داد:

«گل گفتی. بعداً می‌بینمت.»

دستام رو زدم به‌تکون​ کمرم و به محقق‌میده​ جوینده جان نگاه کردم.

رهگذر منزوی که کنارش بود‌همینه​ باهام چشم تو چشم شد‌کرده​ و یهو بدون هشدار پرید هوا.

همزمان، قلاب‌ها از‌سفیدپوش​ همه طرف سمت‌گفتن​ ما پرواز کردن.

یهو حس‌کرد​ کردم زمان‌لابد​ داره کند می‌گذره.

به خاندان وی سر زده بودم، یه دوئل رزمی درست و حسابی‌باشیش​ داشتم، یه ضیافت حسابی مهمونم کرده بودن و با چشمای خودم زیبایی «دو‌حتی​ جاودانه، یک قله» رو دیده بودم که شایعه شده بود فوق‌العاده زیبا هستن.

حتی چای آلو هم خوردم.

درست وقتی اون اتفاق عادی‌پیداشون​ و دلگرم‌کننده، اون بازدید کوتاه‌گدایان​ از خاندان نجیب‌زاده تموم شد...

انگار دروازه‌های‌کرد​ جهنم دوباره‌لابد​ باز شده بود.

شمشیر رهگذر منزوی رو‌تکون​ که نزدیکم می‌شد جا خالی‌واسه​ دادم و زیر لب گفتم:

«...زندگی سخته. خسته‌م.»

جا خالی دادنِ خالی برای‌پیداشون​ مقابله با شمشیر کافی نبود، واسه‌بکشن​ همین منم شمشیر چوبیم رو کشیدم.

لحظه‌ای که‌کرد​ شمشیر به شمشیر‌جنگیده​ خورد، جرقه پاشید.

بهتر می‌شد اگه شیطان شبح و شیطان شهوت رو صحیح و‌دارم​ سالم فراری می‌دادم و تنهایی می‌جنگیدم، نیروهای مکتب قانون‌گرایی رو دنبال‌کلا​ خودم می‌کشوندم و با دوز و کلک‌های مختلف کارشون رو می‌ساختم.

ولی از اونجایی که شیطان شبح و شیطان‌احتمالا​ شهوت دیگه پریده بودن وسط لشکر اونا و‌سخت​ داشتن بی امان می‌جنگیدن، این گزینه دیگه منتفی بود.

شمشیر رهگذر منزوی‌سفیدپوش​ رو منحرف کردم و‌می‌خوان​ قیافه‌ش رو دید زدم.

برخلاف من، توی‌جالب​ صورتش هیچ نگرانی‌تکون​ خاصی دیده نمی‌شد.

فقط قصد کشتن بود.

از اون تیپ‌های ترسناک بود.

آدم باید چند‌سفیدپوش​ نفر رو بکشه تا‌می‌خوان​ همچین قیافه‌ای پیدا کنه؟

رهگذر منزوی، که انگار حتی‌جنگیده​ نفس هم نمی‌کشید، شمشیرش رو‌میده​ چرخوند و بعد بهم لبخند زد.

حتی در حالی که شمشیر‌همچین​ چوبیم رو تاب می‌دادم، کلمات خود‌دارم​ به خود از دهنم پرید بیرون.

«نیشت رو‌اجازه​ ببند... بوی‌واسه​ گند میدی.»

شمشیر رهگذر منزوی توی نور‌پیداشون​ سرخ‌رنگی غرق شد، چی شمشیر‌گدایان​ دورش پیچید و عمودی آوردش پایین.

بالاتنه‌م رو دادم‌جالب​ عقب و کل‌تکون​ بدنم رو پیچوندم.

وقتی چی شمشیر از جلوی چشمام‌آدمی​ رد شد، یه تیکه از چتری‌هام‌باشیش​ بریده شد و توی هوا پخش شد.

بعد انگار چی شمشیر رهگذر منزوی چند تا‌احتمالا​ از رزمی‌کارای مکتب قانون‌گرایی رو هم درو کرد،‌سخت​ چون صدای جیغ سه چهار نفر همزمان بلند شد.

دوباره شمشیر رهگذر‌سفیدپوش​ منزوی رو دفع‌گفتن​ کردم و رفتم عقب.

حالا که نگاه می‌کردم،‌لابد​ وقتی رهگذر منزوی بهم حمله‌اجازه​ می‌کرد هیچکس دیگه قاطی نمی‌شد.

بهش می‌گفتن رهگذر منزوی چون تک‌به‌تک‌آدمی​ می‌جنگید؟ با دیدن قیافه وحشی رهگذر‌باشیش​ منزوی، یه فکری به سرم زد.

این بشر از اون تیپایی بود که اگه‌احتمالا​ یکی دیگه طعمه‌ش رو می‌زد، انگار که سکته کرده‌کلا​ باشه، قاطی می‌کرد و متنفر بود از این کار.

البته این یه‌سفیدپوش​ حدس بود و‌گفتن​ مدرک زیادی براش نداشتم.

ولی مثل همیشه،‌جالب​ حدس‌های من اغلب درست‌همچین​ از آب در می‌اومد.

بعد از دفع شمشیر رهگذر منزوی، از نیروی‌میده​ بازگشتی استفاده کردم و پریدم هوا، و با‌ترتیب​ پا گذاشتن روی شونه‌های رزمی‌کارای مکتب قانون‌گرایی حرکت کردم.

از پشت‌اجازه​ سر، صدای رهگذر‌همینه​ منزوی رو شنیدم.

«برید کنار. برید کنار!»

«اوه...»

برای یه لحظه کوتاه، فهمیدم‌همچین​ که این یه جنگ تن به‌دارم​ تن بین من و رهگذر منزویه.

بعد از اینکه روی شونه چند نفر‌باشیش​ دیگه پا گذاشتم، فرود اومدم و دشمنا عقب‌خیلی​ رفتن و یه میدان مبارزه دایره‌ای درست کردن.

اونجا، رهگذر منزوی دوباره ظاهر‌پیداشون​ شد، چشماش رو گشاد کرده‌گدایان​ بود و شمشیرش رو تاب داد.

هنر شمشیرزنی رهگذر منزوی یه سبک‌تکون​ شمشیر سریع بود، شبیه مال «قصاب»،‌همینه​ که هیچ فرم دفاعی توش قاطی نداشت.

ولی مهارت‌های من با زمانی‌همچین​ که قصاب رو کشتم زمین‌همینه​ تا آسمون فرق کرده بود.

با سرعت‌اجازه​ مشابهی شمشیرها رو‌همینه​ به هم کوبیدیم.

ذهنم رو آروم کردم و‌پیداشون​ انرژی درونی‌م رو با «هنر‌گدایان​ تقسیم ذهن» به جریان انداختم.

فقط «چی مرغ چوبی» رو توی شمشیر‌همچین​ چوبیم تزریق کردم و کف دست چپم‌باشیش​ رو با «هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید» پوشوندم.

وقتی شمشیر رهگذر منزوی رو‌همچین​ دفع کردم، دست چپم به شدت‌دارم​ لرزید، انگار که رعشه گرفته باشه.

به جای اینکه هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید رو به عنوان‌ترتیب​ نیروی کف دست آزاد کنم، چی صاعقه رو توی هر انگشت‌میگی​ جداگانه تزریق کردم و یه هنر انگشت پنج شاخه رو آماده کردم.

ناولها | novelha.net