چپتر 261: پیشنهاد را بپذیر و محقق شو
0به نظر میرسیدجالب کشتن محقق نابیناتکون قضیه کوچکی نبود.
با این سرعتی که پیش میرود،آدمی بعید نیست آخرش مجبور شوم باباشیش تکتک محققها ملاقات کنم و گپی بزنیم.
محقق تعقیبکنندهاجازه زندگی دستبهسینه بهمهمینه زل زده بود.
«...میشه توضیحانداختم بدی چهبهشتی اتفاقی افتاد؟»
این الان بازجویی بود،لابد سینجین کردن بود، یاآدمی فقط یه تهدید احمقانه؟
جای جواب دادن، آهم دراومد.
قبل از اینکه جوابواسه بدم، نگاهی به شیطاناحتمالا شهوت و شیطان شبح انداختم.
«محقق سفیدپوش، محقق نابینا و شیطان بهشتی پیداشون شد و گفتن میخوان رهبر فرقه گدایان روبودم بکشن. از قضا منم اون موقع پیش رهبر فرقه بودم. با هم درگیر شدیم، رهبر فرقهاول همزمان با محقق سفیدپوش و شیطان بهشتی جنگید و محقق نابینا هم به دست من کشته شد.»
محقق تعقیبکننده زندگی جواب داد:
«میدونی چرالابد نمیتونم این داستانهمچین رو باور کنم؟»
به محققاجازه تعقیبکننده زندگیواسه چشمغره رفتم.
«خب چرا نمیتونی؟»
«اول از همه،جالب مهارتهای تو یه پلههمچین پایینتر از محقق نابیناست.»
«که اینطور؟»
«فرض کنیم شانس آوردی و کشتیش.دارم پس چرا شیطان بهشتی گذاشت زنده بمونی؟داده اصلا میدونی شیطان بهشتی چه جور آدمیه؟»
«یکی از سه فاجعه.»
محقق تعقیبکننده زندگی پوزخندی زد.
«درسته. بهش میگن یکی از سه فاجعه. خبرمیده داری وقتی فرقه شیطانی یه دونه از محققها روکشتنش کشت، شیطان بهشتی تنهایی به اون فرقه حمله کرد؟»
«چه جالب.اجازه پس لابد باهمینه رهبر فرقه جنگیده.»
محقق تعقیبکنندهانداختم زندگی سربهشتی تکون داد.
«و همچین آدمی اجازه میده تو زنده بمونی؟ واسهاجازه همینه که نمیتونم باور کنم. شک دارم تو کشته باشیش؛کشتنش احتمالا محقق سفیدپوش توطئه کرده و ترتیب کشتنش رو داده.»
«اینجوری که خیلی سخت شد. محققها کلا عادت دارن حتی وقتی حقیقت رو میگی باورکرده نکنن. فقط چیزی رو باور میکنن که دلشون میخواد. تازه، گفتی تو برادر ارشدِ محقق نابینایی،دلشون مگه نه؟ اگه حرفم راست باشه، یعنی کل مکتب قانونگرایی و من دشمن خونی میشیم دیگه؟»
همون لحظه، محقق تعقیبکننده زندگی نگاهی بهباشیش ورودی انداخت و مردی که تازه ظاهراینجوری شده بود، به سمت ما نگاه کرد.
مردی بود حدوداً سی و چندگفتن ساله که از سر تا پاش تومنم یه نیت کشتار غلیظ غرق شده بود.
اول ازکرد همه، نگاهشلابد عادی نبود.
یه دیوونه بود که انگارهمچین انقدر آدم کشته که دیگههمینه نمیشه باهاش دو کلوم حرف زد.
اگه بخوام کسی روواسه شبیهش بدونم، شبیه همون قصابیتوطئه بود که قبلاً کشته بودم.
حالا که فکرش رو میکنم، این مسافرخونه شبیه مسافرخونه هزارگدایان مایلی بود و مردی هم که تازه اومده بود شبیه قصاب؛دست یه حس عجیب بهم دست داد که انگار دارم خواب میبینم.
محقق تعقیبکنندهکرد زندگی رولابد به مرد کرد.
«...رهگذر منزوی، رهبرجنگیده فرقه هائو کهآدمی استادت رو کشته، اینجاست.»
مردی که رهگذر منزویواسه خطاب شده بود، بهاحتمالا محقق تعقیبکننده زندگی گفت:
«داشتم فکرانداختم میکردم چرا یهوپیداشون صدام کردی. بکشمش؟»
«یه لحظهکرد بیرون منتظر باش.جنگیده برادرای کوچیکترت کجان؟»
«تو راهن.»
«فهمیدم.»
وقتی مرد بیرونسفیدپوش رفت، محقق تعقیبکنندهگفتن زندگی بهم نگاه کرد.
«همونطور که میبینی، محاصرهلابد شدید. شاگردای من وآدمی شاگردای محقق نابینا بیرون منتظرن.»
«آهان.»
شیطان شبحاجازه از محققواسه تعقیبکننده زندگی پرسید:
«وقتی میگی رهگذر منزوی،بهشتی نکنه منظورت همون رهگذررهبر منزوی، دشمن عمومی موریمه؟»
محقق تعقیبکنندهکرد زندگی سرلابد تکون داد.
«پس میشناسیش.»
شیطان شبحاجازه آهی کشیدواسه و گفت:
«به هر حال حق محقق نابیناگفتن بود که بمیره. اینکه یه دشمنقضا عمومی موریم رو به شاگردی گرفته باشه...»
شیطان شهوتکرد هم بهلابد حرف اومد:
«اون مرتیکه قصاب کهتکون دفعه قبل دیدیم هممیده شاگرد محقق سفیدپوش بود، نه؟»
سرم رو تکون دادم.
«آره.»
لبخند تلخ وجالب کنایهآمیزی روی لبهایتکون شیطان شهوت نشست.
«حالا که فکرش رو میکنم، این محققهای دیوونه شاگرداشونواسه یا دشمن عمومی موریمن یا کلاً رد دادن. عجب فرقهاینجوری گردنکلفتی. نکنه شمشیر اول دریاچه شرقی هم شاگرد محققها باشه؟»
«بعید میدونم.اجازه ولی مهمان پرندههمینه شاید شاگردشون باشه.»
زحمت پرسیدن ازسفیدپوش محقق تعقیبکننده زندگیگفتن رو به خودم ندادم.
به هر حال بهم نمیگفت.
محقق تعقیبکنندهلابد زندگی روتکون به ما گفت:
«...چه محقق سفیدپوش کشته باشدش چهدارم تو، اگه میخوای امروز اینجا زنده بمونی،داده خوب به حرفام گوش کن. لی زاها.»
«...»
با چهرهای سرد ادامه داد:
«شما سه نفر باید به مکتب قانونگرایی ما ملحق بشید و جای خالی محقق نابینا رو پر کنید. میخوام جون شما سه تا رو ببخشم.حتی من رسماً شما رو به ارباب سریع معرفی میکنم. البته، صرفاً چون معرفیتون میکنم معنیش این نیست که هر سه نفرتون میتونید محقق بشید. باهمون توجه به شخصیت ارباب سریع، احتمالاً مهارتهای سبکیتون رو میسنجه و مقام محقق رو فقط به سریعترین نفر بینتون میده. این بهترین پیشنهادیه که میتونم بکنم.»
پیشنهادش انقدر مسخره بود کههمینه من، شیطان شهوت و شیطانکرده شبح به هم نگاه کردیم.
اول من حرف زدم.
«هوی، محققکرد تعقیبکننده زندگی... بایدجنگیده همینطوری صدات کنم؟»
محقق تعقیبکننده زندگیجنگیده لبخند هاجواجی زدآدمی و سر تکون داد.
«هر طور مایلی.»
«اینکه میگی واسه مکتب قانونگراییپیداشون کار کنم... بیشتر از اینکه جذببکشن نیرو باشه، شبیه دعوت به بردگیه.»
«چطور مقام یهجالب محقق میتونه باتکون برده یکی باشه؟»
از محقق تعقیبکننده زندگی پرسیدم:
«آرمان بزرگ مکتب قانونگرایی چیه؟»
«آرمان بزرگ مکتب قانونگرایی "بین-چی-گیون-مین"ـه. ثروتمندان مالیات سنگین میدن و این پول بین فقرا تقسیم میشه. دنیا از همهمزمان گسسته و زندگی فقرا هر روز بدتر میشه. ولی فارغ از اینکه دنیا گسسته یا نه، ما قصد داریماینطور "بین-چی-گیون-مین" رو اجرا کنیم. درک میکنم که تو هم فرقه هائو رو به روش مشابهی اداره میکنی، اشتباه میگم؟»
«اگه شماها میخواید به "بین-چی-گیون-مین" برسید،تکون پس چرا رهبر فرقه گدایان روهمینه هدف گرفتید؟ اصلا با عقل جور درنمیاد.»
«اون صرفاً همکاری با درخواست شیطانآدمی بهشتی بود. نیت ما نبود. ماباشیش فقط به عنوان پشتیبان شرکت کردیم.»
سفسطه بود.
سعی کردم تصور کنمبهشتی یه دشمن عمومی موریم کهفرقه عضو مکتب قانونگراییه چیکار میکنه.
رهگذر منزوی احتمالاً نقشلابد یه قصاب رو بازیآدمی میکرد و ثروتمندان رو میکشت.
نخبگان مکتب قانونگرایی بیرون محاصرهمون کرده بودن و جلوم همهمینه رئیس مکتب قانونگرایی که به نظر میرسید هنرهای رزمیش ازخیلی هر سه تای ما بالاتر باشه، داشت بهم چشمغره میرفت.
ولی نمیدونماجازه چرا، از مکتبهمینه قانونگرایی خوشم نمیومد.
محقق تعقیبکنندهانداختم زندگی بهمبهشتی زل زد.
«واقعاً داری بهجالب رد کردن پیشنهادتکون مقام محقق فکر میکنی؟»
«اون مقام محقق... بایدتکون سمی که مکتب قانونگراییمیده میده رو بخورم، مگه نه؟»
محقق تعقیبکنندهاجازه زندگی سرواسه تکون داد.
«صادقانه بگم. ما یک سال زیر نظر میگیریمتون. از پسگدایان همینقدر برمیای، مگه نه؟ در هر صورت، ما کشتن محققهاجنگید به دست همدیگه رو ممنوع کردیم. ارباب سریع هم مخالف اینکاره.»
یه کم عجیب بود.
بیشتر از اینکه بخوام بههمچین مکتب قانونگرایی ملحق شم، دلم میخواستدارم یه بار ارباب سریع رو ببینم.
ولی نمیتونستم از نیت واقعیهمینه محقق تعقیبکننده زندگی سر درکرده بیارم، واسه همین نمیتونستم تصمیم بگیرم.
بعد از اینکه یهبهشتی کم به چند تارهبر چیز فکر کردم، جواب دادم.
«من آدمی نیستم کهلابد با مکتب قانونگرایی جورآدمی دربیام. باهاتون همکاری نمیکنم.»
«چرا؟»
«اگه بخوام خودم رو جزو صد مکتب فکری طبقهبندی کنم، بیشترترتیب به درد خانواده تائوئیست میخورم. مایلم رئیس خانواده تائوئیست رو ببینممیگی و اگه بتونیم با هم کنار بیایم، شاید با اونها همکاری کنم.»
محقق تعقیبکنندهانداختم زندگی پوزخندبهشتی صداداری زد.
«چی باعث شده فکر کنی باتکون خانواده تائوئیست جور درمیای؟ ما خیلی وقتهدارم تو رو جزو جناح غیرمتعارف دستهبندی کردیم.»
«به هر حال، رد میکنم.»
محقق تعقیبکننده زندگی گفت:
«چرا انقدرانداختم عجله داری جونتپیداشون رو دور بندازی؟»
محقق تعقیبکننده زندگی بشکنیلابد زد و به کساییآدمی که بیرون بودن دستور داد.
«...تخریبش کنید.»
داشتم محقق تعقیبکننده زندگی رو تماشا میکردمباشیش که صدای چیزی شبیه شلاق که هوااینجوری رو میشکافت، از بیرون مسافرخونه در هم آمیخت.
خیلی زود، با یهبهشتی سری صدای کوبیده شدن، چیزیفرقه به دیوارهای مسافرخونه برخورد کرد.
بعد، با صدای تِرقلابد و توروق بلندی، نمایآدمی چوبی مسافرخانه کنده شد.
یه نگاه انداختم و دیدم نوچههای «محققاجازه جوینده جان» سر شلاقهاشون قلاب وصل کردن وکرده دارن در و دیوار مسافرخونه رو پایین میارن.
همراه اون دوتامیده شرور یه دوریدارم به اطراف نگاه کردیم.
معلوم نبود سی تا بودن،پیداشون چهل تا یا پنجاه تا.گدایان مثل مور و ملخ ریخته بودن.
به هر حال، دورلابد تا دور مسافرخونه پر شدهاجازه بود از رزمیکارای «مکتب قانونگرایی».
اون پیرمردی که ماتکون رو تا اینجا راهنماییمیده کرده بود هم بینشون بود.
اون «دشمن عمومی موریم»، یعنی «رهگذر منزوی»باشیش و چند تا گردنکلفت دیگه که همسطحاینجوری اون به نظر میرسیدن هم حضور داشتن.
با حساب کردن خودِ محققپیداشون جوینده جان، یه ارتش حسابیگدایان و قدرتمند جمع کرده بودن.
محقق جوینده جان گفت:
«موقعیت رو درک کن. فکرهمچین میکنی اگه حسن نیت منهمینه رو نادیده بگیری چی میشه؟»
زل زدم بهمیده محقق جوینده جاندارم و جواب دادم:
«کل ایل وسفیدپوش تبار مکتب قانونگراییگفتن رو با خودت آوردی؟»
«وقتی پیشنهاد مقام "محقق" رو میدم باید صداقتم رو نشونمیده بدم. اگه پیشنهادم رو قبول کنی، تو رو محقق میکنم.داده اگه رد کنی، میتونی کنار اربابزاده مونگ و یوکهاپ بمیری.»
«این دیگه چه چرت و پرتیه؟ اوناجازه دوتا هیچ ربطی به مرگ "محقق نابینا" ندارن.کرده مسئولیتش با منه، پس باید بذاری اونا برن.»
محقق جوینده جان یه پوزخند کجدارم زد، نگاهی به شیطان شهوت انداخت وداده بعد قیافه شیطان شبح رو برانداز کرد.
«درسته. اون دو نفر دخالتی نداشتن. اگهمیخوان ولشون کنم، دمشون رو میذارن رو کولشوناون و بیسر و صدا از اینجا میرن؟»
شیطان شبح جواب داد:
«عمراً.»
شیطان شهوت گفت:
«من مردیامانداختم که تابهشتی حالا فرار نکردم.»
سرم رو تکون دادم.
«مگر وقتی که اسهال داری.»
شیطان شهوت نگاهممیده کرد و خیلیدارم راحت قبول کرد.
«اون که درسته.»
لحظهای بود کهجالب یه آدم اسهالیتکون اعتراف کرد که اسهالیه.
آدما اینطوری رشد میکنن.
محقق جوینده جان خندید.
«نمیدونستم انقدر به هم وفادارید.»
رو کردمکرد به محقق جویندهجنگیده جان و گفتم:
«من مکتب قانونگرایی رو خوب نمیشناسم. نمیدونستم شاگرد محقق نابینا همین رهگذر منزوی بوده. به نظر میاد شماها پولدارااینجوری رو خفت میکنید و میکشید تا جیبتون رو پر کنید، ولی چون با چشمای خودم ندیدم، از جزئیاتش خبرمگه ندارم. فعلاً سعی میکنم به طرز فکرت احترام بذارم. ولی اگه اینجا با ما بجنگی، یه قول بهت میدم.»
«چه قولی؟»
با لحن آرومی گفتم:
«به غیر از تو، همه کسایی که اینجان میمیرن. فاتحه مکتبواسه قانونگرایی خوندهست. موقع جنگیدن این رو یادت باشه. وقتی کار تمومخیلی بشه، بالاخره میفهمی چرا محقق نابینا به دست من کشته شد.»
دهن محققلابد جوینده جانتکون باز موند.
«عجب، عجب...»
همون لحظه، یه بادبهشتی جلوی چشمم وزید و هیکلفرقه محقق جوینده جان ناپدید شد.
بعد، بیرون از خرابههایلابد مسافرخونه ظاهر شد وآدمی با زیردستاش حرف زد.
«تایید شد که محقق نابینا، که شخصاً برادر کوچکتر من و مجری مکتب قانونگرایی بود، توسط "رهبر فرقه هائو" کشته شده. از اونجایی که اون توی درگیریمیگی مربوط به کسبوکار ما شکست خورد، من احساسات شخصی رو کنار گذاشتم و بهش جایگاهی توی مکتب قانونگرایی پیشنهاد دادم، اما رهبر فرقه رد کرد. به نظرمردی میاد اربابزاده مونگ و استاد یوکهاپ هم قراره به سرنوشت اون دچار بشن، پس مکتب قانونگرایی همینجا به زندگیشون پایان میده و اونا رو میفرسته پیش برادر کوچکترم.»
رزمیکارایی کهاجازه دور مسافرخونه بودنهمینه یکصدا جواب دادن:
«اطاعت امر!»
بلند شدمکرد و به اونجنگیده دو نفر گفتم:
«واقعاً زندگی آروم داشتن سختهها.»
شیطان شهوت هم آه کشید.
«اینو که نگو.»
شیطان شبحکرد شمشیرش رولابد کشید و گفت:
«برادر سوم، برادر چهارم. اول بیایدآدمی از این مهلکه جون سالم بهباشیش در ببریم، بعدش ببینیم چی میشه.»
یه سردرد خفیف اومدواسه سراغم، چشمام رو محکماحتمالا بستم و دوباره باز کردم.
پوست زیرانداختم چشمم خودبهشتی به خود میپرید.
بعد با صدای ویژژژ، شلاقهایی کهتکون سرشون قلاب داشت از همه طرفهمینه توی هوا شروع کردن به چرخیدن.
شیطان شهوت اولین کسیتکون بود که سمت دشمنامیده راه افتاد و گفت:
«خوشحالم کهاجازه یه غذایواسه حسابی خوردم.»
شیطان شبح از طبقه دومپیداشون پرید پایین و رفت سمتگدایان ورودی اصلی و جواب داد:
«گل گفتی. بعداً میبینمت.»
دستام رو زدم بهتکون کمرم و به محققمیده جوینده جان نگاه کردم.
رهگذر منزوی که کنارش بودهمینه باهام چشم تو چشم شدکرده و یهو بدون هشدار پرید هوا.
همزمان، قلابها ازسفیدپوش همه طرف سمتگفتن ما پرواز کردن.
یهو حسکرد کردم زمانلابد داره کند میگذره.
به خاندان وی سر زده بودم، یه دوئل رزمی درست و حسابیباشیش داشتم، یه ضیافت حسابی مهمونم کرده بودن و با چشمای خودم زیبایی «دوحتی جاودانه، یک قله» رو دیده بودم که شایعه شده بود فوقالعاده زیبا هستن.
حتی چای آلو هم خوردم.
درست وقتی اون اتفاق عادیپیداشون و دلگرمکننده، اون بازدید کوتاهگدایان از خاندان نجیبزاده تموم شد...
انگار دروازههایکرد جهنم دوبارهلابد باز شده بود.
شمشیر رهگذر منزوی روتکون که نزدیکم میشد جا خالیواسه دادم و زیر لب گفتم:
«...زندگی سخته. خستهم.»
جا خالی دادنِ خالی برایپیداشون مقابله با شمشیر کافی نبود، واسهبکشن همین منم شمشیر چوبیم رو کشیدم.
لحظهای کهکرد شمشیر به شمشیرجنگیده خورد، جرقه پاشید.
بهتر میشد اگه شیطان شبح و شیطان شهوت رو صحیح ودارم سالم فراری میدادم و تنهایی میجنگیدم، نیروهای مکتب قانونگرایی رو دنبالکلا خودم میکشوندم و با دوز و کلکهای مختلف کارشون رو میساختم.
ولی از اونجایی که شیطان شبح و شیطاناحتمالا شهوت دیگه پریده بودن وسط لشکر اونا وسخت داشتن بی امان میجنگیدن، این گزینه دیگه منتفی بود.
شمشیر رهگذر منزویسفیدپوش رو منحرف کردم ومیخوان قیافهش رو دید زدم.
برخلاف من، تویجالب صورتش هیچ نگرانیتکون خاصی دیده نمیشد.
فقط قصد کشتن بود.
از اون تیپهای ترسناک بود.
آدم باید چندسفیدپوش نفر رو بکشه تامیخوان همچین قیافهای پیدا کنه؟
رهگذر منزوی، که انگار حتیجنگیده نفس هم نمیکشید، شمشیرش رومیده چرخوند و بعد بهم لبخند زد.
حتی در حالی که شمشیرهمچین چوبیم رو تاب میدادم، کلمات خوددارم به خود از دهنم پرید بیرون.
«نیشت رواجازه ببند... بویواسه گند میدی.»
شمشیر رهگذر منزوی توی نورپیداشون سرخرنگی غرق شد، چی شمشیرگدایان دورش پیچید و عمودی آوردش پایین.
بالاتنهم رو دادمجالب عقب و کلتکون بدنم رو پیچوندم.
وقتی چی شمشیر از جلوی چشمامآدمی رد شد، یه تیکه از چتریهامباشیش بریده شد و توی هوا پخش شد.
بعد انگار چی شمشیر رهگذر منزوی چند تااحتمالا از رزمیکارای مکتب قانونگرایی رو هم درو کرد،سخت چون صدای جیغ سه چهار نفر همزمان بلند شد.
دوباره شمشیر رهگذرسفیدپوش منزوی رو دفعگفتن کردم و رفتم عقب.
حالا که نگاه میکردم،لابد وقتی رهگذر منزوی بهم حملهاجازه میکرد هیچکس دیگه قاطی نمیشد.
بهش میگفتن رهگذر منزوی چون تکبهتکآدمی میجنگید؟ با دیدن قیافه وحشی رهگذرباشیش منزوی، یه فکری به سرم زد.
این بشر از اون تیپایی بود که اگهاحتمالا یکی دیگه طعمهش رو میزد، انگار که سکته کردهکلا باشه، قاطی میکرد و متنفر بود از این کار.
البته این یهسفیدپوش حدس بود وگفتن مدرک زیادی براش نداشتم.
ولی مثل همیشه،جالب حدسهای من اغلب درستهمچین از آب در میاومد.
بعد از دفع شمشیر رهگذر منزوی، از نیرویمیده بازگشتی استفاده کردم و پریدم هوا، و باترتیب پا گذاشتن روی شونههای رزمیکارای مکتب قانونگرایی حرکت کردم.
از پشتاجازه سر، صدای رهگذرهمینه منزوی رو شنیدم.
«برید کنار. برید کنار!»
«اوه...»
برای یه لحظه کوتاه، فهمیدمهمچین که این یه جنگ تن بهدارم تن بین من و رهگذر منزویه.
بعد از اینکه روی شونه چند نفرباشیش دیگه پا گذاشتم، فرود اومدم و دشمنا عقبخیلی رفتن و یه میدان مبارزه دایرهای درست کردن.
اونجا، رهگذر منزوی دوباره ظاهرپیداشون شد، چشماش رو گشاد کردهگدایان بود و شمشیرش رو تاب داد.
هنر شمشیرزنی رهگذر منزوی یه سبکتکون شمشیر سریع بود، شبیه مال «قصاب»،همینه که هیچ فرم دفاعی توش قاطی نداشت.
ولی مهارتهای من با زمانیهمچین که قصاب رو کشتم زمینهمینه تا آسمون فرق کرده بود.
با سرعتاجازه مشابهی شمشیرها روهمینه به هم کوبیدیم.
ذهنم رو آروم کردم وپیداشون انرژی درونیم رو با «هنرگدایان تقسیم ذهن» به جریان انداختم.
فقط «چی مرغ چوبی» رو توی شمشیرهمچین چوبیم تزریق کردم و کف دست چپمباشیش رو با «هنر ده مرحلهای صاعقه سفید» پوشوندم.
وقتی شمشیر رهگذر منزوی روهمچین دفع کردم، دست چپم به شدتدارم لرزید، انگار که رعشه گرفته باشه.
به جای اینکه هنر ده مرحلهای صاعقه سفید رو به عنوانترتیب نیروی کف دست آزاد کنم، چی صاعقه رو توی هر انگشتمیگی جداگانه تزریق کردم و یه هنر انگشت پنج شاخه رو آماده کردم.