چپتر 177: پولی تو دست و بالت هست؟
0داشتم چرت میزدمبیرون که دانتینم بیقراری کردمشروبش و از خواب پریدم.
اسمش رو بذارم حمله خواب؟ یا شایدمیز هم باید به عنوان عارضه جانبیِ قویکشیدم شدنِ خیلی سریعتر از بقیه در نظر بگیرمش.
این پدیده خوابآلودگی که معمولاً وقتِ اضافهبرگردم شدن انرژی درونی به یشم بهشتی سراغمنگاه میاومد، یه جور هشدار به نظر میرسید.
هر چی باشه، اگه این وضعیت نبود،میز احتمالاً تا الان انرژی درونیِ هر خری کهمست باهاش میجنگیدم رو میمکیدم و مال خودم میکردم.
چهارمین فاجعه موریم.
یعنی اینبرگردم فاجعه میتونستخوردن خودِ من باشم.
به خودم هشدار دادم که اگه به هنرهای رزمیای دستآبِ پیدا کنم که اونقدر قدرتمند باشن که از مرزهای روحمست انسانی فراتر برن، ممکنه به چیزی غیر از انسان تبدیل بشم.
با چشمهای باز به مسافرخانه ساکتروی خیره شدم و برای یه لحظه،مشروبش اونجا رو با مسافرخانه زاها اشتباه گرفتم.
ساختار داخلی متفاوتش باعث شدصاحب به اشتباهم پی ببرم ومست خوابآلودگی کاملاً از سرم پرید.
«هوف، فکربرگردم کردم دوبارهخوردن برگشتم به گذشته.»
خیلی دردسر داره، برایاصلاً همین اصلاً دلم نمیخوادبعد دوباره به گذشته برگردم.
بعد از خوردنبعد آبِ روی میز، بهمیز بیرون مسافرخانه نگاه کردم.
صاحب مسافرخانه که بعد از اینکه مشروبشمشروبش رو بالا کشیدم مست کرده بود، رویمیزها یکی از میزها ولو شده و خوابیده بود.
«عجب وضعیتبرگردم امنیتی بینقصی.خوردن رد صلاحیته.»
به محض اینکه به خودم اومدم، سیلبرگردم کارهایی که باید انجام میدادم به ذهنم هجومصاحب آورد و آه کوچیکی از دهنم خارج شد.
«نکنه به فضولیبعد و نخود هر آشمیز شدن اعتیاد پیدا کردم؟»
میدونم که اصلاً خوب نیستصاحب آدم اینقدر سرش شلوغ باشه، ولیکرده وضعیت جوریه که مجبورم خرکاری کنم.
همونطور که رهبر فرقه میگفت،آبِ من وسط یه تقلا وصاحب دست و پا زدنِ ناامیدانهام.
در هر صورت، این احتمال ضعیف هم بود که اینطوری سگدو زدن باعث بشهنگاه به حرومزادهی روانیتری نسبت به زندگی قبلیم تبدیل بشم، پس یه لحظه تو این مسافرخانهامنیتی ساکت وقت گذاشتم تا با روش تزکیه انرژی درونی مرغ چوبی، ذهنم رو آروم کنم.
یه مرغ مبارزِبعد ساخته شده ازروی چوب، اون منم.
با این فکر،بیرون افکار مزاحم رواینکه از سرم پاک کردم.
کمی بعد، یه سکهخوردن نقره استاندارد از کیسه پولمنگاه درآوردم و گذاشتمش روی میز.
بعد خنجر وزغهمین درخشانم رو برداشتم وبرگردم از مسافرخانه زدم بیرون.
«بازم میبینمت.»
از پشت سر،بیرون صدای از جا پریدهیمشروبش صاحب مسافرخانه صدام زد.
«رهبر فرقه! صورتحسابتون.»
«روی میزه.»
«آه، ممنون. راستی،بعد چطوری میتونم عضوروی فرقه هائو بشم؟»
«ما آدمهاییمیز مثل تونگاه رو راه نمیدیم.»
«چرا که نه؟»
در حالی کههمین کمکم سرعتم رونمیخواد زیاد میکردم، جواب دادم.
«چون دلم نمیخواد.»
راستش رو بخواین، اصلاً نیازی نبوداینکه یه مسافرخانه درپیت که هیچ اتفاقیبود توش نمیفته، به فرقه هائو ملحق بشه.
انگار که داشتم مهارت سبکیام رو تمرینمیز میکردم، سرعتم رو بیشتر و بیشتر کردمکشیدم و بعد به سمت دره عطر باران دویدم.
به لطف اون اربابخوردن جوان سفیدرو، دیگه مجبوربیرون نبودم برم کوه هوا.
اما از اونجایی که در نهایتاینکه مکان مقر اصلیشون رو لو نداد،بود باید برمیگشتم به دره عطر باران.
این احتمال وجود داشت که اساتیدروی جناح شیطانی تو همین چند روزمشروبش در دره عطر باران پیداشون بشه.
وضعیت دره عطر باران رو میشدنمیخواد تو یه کلمه توصیف کرد: یهمیز افتضاحِ آشفته از گلهای پرپر شده.
به خصوص، خیلی از زیردستهای اربابروی جوان سفیدرو وسط همون باغچه گلی کهبالا میگفتن خارهای سمی داره، ولو شده بودن.
به نظر میرسید ارباب درهصاحب عطر باران از عقل خودشمست برای مدیریت اوضاع استفاده کرده بود.
با عبور از مسیر گلکاری شدهای که حالابیرون تبدیل به یه خرابآباد شده بود، رسیدم بهکرده همون جایی که قبلاً با هم گپ زده بودیم.
استاد یوک-هاپ با صورتیاصلاً که حتی یه خراش همخوردن برنداشته بود، بهم نگاه کرد.
«رهبر فرقه،برگردم برگشتید؟ اونخوردن سفیده چی شد؟»
«کارش رومیز ساختم. اینجانگاه چه خبره؟»
استاد یوک-هاپ در حالی کهآبِ داشت شمشیرش رو با یهصاحب تیکه پارچه تمیز میکرد، جواب داد.
«معلومه، همهشونداره رو کشتیم. هیچکدومدلم قسر در نرفتن.»
«از یوک-گاپبرگردم همین انتظارخوردن هم میرفت.»
استاد یوک-هاپ که ظاهراًنگاه روی اعصابش رفته بودم،بالا با لحن خشکی جواب داد.
«یوک-هاپ.»
با نگاهی به اطراف، دیدم یه طرف یه ندیمهخوردن داره داروی زخم طلایی رو روی شونه ارباب دره عطرکشیدم باران میماله و اون طرفتر هم دارن به مجروحها میرسن.
قبل از اینکه بانوی وزغ آهنی رو که بانگاه معذب بودن اونجا ایستاده بود صدا بزنم، حالت چهرهیکی آدمها و وضعیت داغونِ دره عطر باران رو برانداز کردم.
«بانو.»
«بله، رهبر فرقه.»
بعد از اینکه مطمئناصلاً شدم بانوی وزغ آهنیبعد صحیح و سالمه، پرسیدم.
«بانو، نکنهبرگردم فقط وایسادیخوردن تماشا کردی؟»
بانوی وزغ آهنیبیرون لبخند معذبی زداینکه و جواب داد.
«...آه، راستش من...»
«راستش چی؟»
«یه جوری بیحرکت ایستادم که انگار هیچ هنرهای رزمیای بلد نیستم، بعد با یه سلاح مخفی جون یکی از زیردستهای اربابشده دره رو که به نظر میرسید تو خطره، نجات دادم. بعدش هم دو بار از سلاحهای مخفی استفاده کردم تا کاراعتیاد اساتیدی رو که میخواستن از پشت به استاد یوک-هاپ شبیخون بزنن، بسازم. فکر کنم فقط به خط مقدم بودن عادت ندارم.»
استاد یوک-هاپ سر تکون داد.
«آره، یه کمکهایی بهم کرد.»
با شنیدن داستانهمین بانوی وزغ آهنی،نمیخواد بیصدا دست زدم.
«حالا که فکرش رو میکنم، اون موقعمیز هم که با هم جنگیدیم، مهارتت توکشیدم کار با سلاحهای مخفی خیلی تیز بود.»
«آه، بله.»
«اون موقع هم موذی بودی،آبِ الان هم موذی هستی، ولی بازماینکه جون استاد یوک-گاپ رو نجات دادی.»
استاد یوک-هاپ که داشتاصلاً از اون گوشه گوشبعد میداد، زیر لب غرغر کرد.
«یوک-هاپه.»
بانوی وزغ آهنیبیرون با خجالت لبخندیاینکه زد و بهم گفت.
«اون ارباب جوان سفیدرو خیلیآبِ قوی به نظر میرسید، ولی شمااینکه واقعاً یه چیز دیگهاید، رهبر فرقه.»
«خودم میدونم. قطعاً خیلی قویتردلم از اون ارباب پیرِ اژدهای بیشاخروی بود که با تو جلوم دراومد.»
«آه، که اینطور.»
نگاهم با نگاه بانوی وزغصاحب آهنی گره خورد و هرمست دو همزمان زدیم زیر خنده.
«راستی...»
«بله، رهبر فرقه.»
«یه بار بهم گفتی... که بهروی دوستهات میگی تو برنامههای من دخالت نکنن.بالا به ارباب دره عطر باران نگفته بودی؟»
«آه، یادتون مونده. من به همه دوستهایی که میشناختم گفتم. منتها اون موقع بهشون گفتم قضیه مربوطخوابیده به باند خرگوش سیاهه، برای همین همین چند لحظه پیش حرفم رو برای ارباب دره عطر باران اصلاحفضولی کردم. بهش گفتم اون کسی که اون زمان رئیس باند خرگوش سیاه بود، الان رهبر فرقه هائو شده.»
«پس قضیهبرگردم از اینخوردن قرار بود.»
دستهام رو پشت سرماصلاً قلاب کردم و به اربابخوردن دره عطر باران نزدیک شدم.
«ارباب دره، حالت چطوره؟»
ارباب دره عطربیرون باران با لحنی نرمترمشروبش از قبل جواب داد.
«خوبم.»
یه صندلی گذاشتمهمین جلوی ارباب درهنمیخواد عطر باران و نشستم.
نگاهی به اطراف انداختم و بهروی ارباب دره گل روان و بیوکمشروبش گیوم اشاره کردم که بیان جلو.
هر سهتاشون روبیرون نشوندم جلوم و شروعمشروبش کردم به حرف زدن.
«شنیدم ارباب درهبعد گل روان یه چیزهاییمیز از طبابت سرش میشه؟»
ارباب دره گلهمین روان با لحننمیخواد آرومی جواب داد.
«بله، رهبر فرقه.»
نسخهای که تو ذهنمنگاه بود رو به ارباببالا دره گل روان گفتم.
«خوب گوش کن. اگه به خاطر نخوردن پادزهربیرون علائم خماری خودشون رو نشون بدن، سی روزکرده اول یه درد وحشتناک تو کل بدنش میپیچه.»
«بله.»
«بیست روز بعدش، دردی شبیه به خورده شدن به دست حشرات به سراغش میاد.کشیدم ده روز بعد از اون، یه خارش دردناک. سه چهار روز بعدش هم یهاومدم تب بالا... ولی اگه بتونه تا اینجا دووم بیاره، وارد دوره نقاهت میشه. نظرت چیه؟»
راستش رو بخواین، اگه علائمصاحب دقیق ترک رو به مویونگ بککرده میگفتم، خیلی بهتر از پسش برمیاومد.
ولی فعلاً چارهای نبود وآبِ ارباب دره گل روان بایدصاحب قضیه رو جمع و جور میکرد.
ارباب دره گلهمین روان لحظهای تونمیخواد فکر فرو رفت.
«درد کل بدن،بعد حشرات، خارش وروی بعدش تب بالا.»
«میفهمی دارم چی میگم، نه؟ اگه با هر مرحله جداگانهمست برخورد نکنی، دوستت احتمالاً عقلش رو از دست میده وبینقصی برای اطرافیانش هم خیلی سخت میشه که بتونن کنترلش کنن.»
ارباب دره عطر باران وآبِ بیوک گیوم نگاهی به همصاحب انداختن و همزمان آه کشیدن.
ارباب دره گل روان گفت.
«اگه دردش واقعاً تا این حد وحشتناکه، پسبیرون همونطور که گفتید رهبر فرقه، هیچ راه دیگهایکرده نیست جز اینکه با چهار نسخه مختلف تحملش کنیم.»
«مثلاً چی؟»
«وقتی درد کل بدن شروع بشه، دارویی برای ثبات روانی تجویز میکنم. در مورد خود ارباب درهبود هم، چارهای نداره جز اینکه یا تمام انرژی و استقامتش رو تخلیه کنه، یا اونقدر عرق بریزههجوم که به مرز توانش برسه، تا بتونه حتی یه ذره سریعتر این زهر رو از بدنش دفع کنه.»
«که اینطور؟»
«وضعیت رو بررسیبعد میکنم و برروی همون اساس اقدام میکنم.»
«بعدی.»
«برای دردِ خورده شدن به دست حشرات، از یه نسخه استاندارد استفاده میکنیم. اونکشیدم خارش هم عارضه جانبیِ همونه، پس با مالیدن گیاهان دارویی بهش جواب میدیم. تب بالاسیل هم پیشدرآمدِ بهبودی و نقاهته، پس باید جوری تحملش کنیم که انگار یه آنفولانزای شدیده.»
به بیوک گیوم اشاره کردم.
«میتونی بهبرگردم وضعیت بیوک گیومآبِ هم رسیدگی کنی؟»
ارباب درهمیز گل رواننگاه سر تکون داد.
«آره، حتماً.»
بعد از اینکه مشکل درماندلم معتادها رو حل کردم، بهآبِ ارباب دره عطر باران نگاه کردم.
این بار مشکل فرق میکرد.
«ارباب دره،میز حالا میخواینگاه چیکار کنی؟»
«منظورت چیه؟»
«نتونستم محل مقر اصلیشون رو از زیر زبونبعد ارباب جوان سفیدرو بیرون بکشم. از اونجایی کهاینکه همه زیردستهاش اینجا نفله شدن، رئیسش بهزودی پیداش میشه...»
«همم.»
«از اونجایی که میگن رئیسِ ارباب جوان سفیدرو، اربابزادهکشیدم سوم فرقه شیطانیه، ممکنه خودش پاشه بیاد، یا شایدمعجب پدربزرگ مادریِ اربابزاده سوم سر و کلهاش پیدا بشه.»
با انگشتم بهبعد اطراف دره عطرروی باران اشاره کردم.
«این یعنی اگه بخوایداصلاً با لجبازی همینجا بمونید وخوردن مقاومت کنید، همهتون نفله میشید.»
ارباب درهبرگردم عطر بارانخوردن دهنش رو بست.
ارزیابی خودم ازبیرون قدرتمون رو خیلی رکمشروبش و راست بهش گفتم.
«اگه اربابزاده سوم بیاد، حریف خودم میشه. اگه نابغه باشه، شاید یه کم عقبنشینی کنم. ولی هنرهای رزمی که همه چیزِ قدرت یه نفر نیست. با این حال، اگهسیل پدربزرگ مادریش پیداش بشه، دیگه هیچ تضمینی نمیدم. برای اینکه فقط یه شانس کوچیک داشته باشم، باید بجنگم، فرار کنم، هزار تا بامبول سوار کنم و از هفتخوان رستم ردتقلا بشم. هر چی نباشه، طرف احتمالاً یه کفتار پیرِ بالای شصت سالهست. احتمال خیلی زیادی وجود داره که از اون کهنهکارهایی باشه که تو جنگهای جانشینی فرقه شیطانی شرکت داشته.»
ناگهان سکوت سنگینیهمین کل دره عطرنمیخواد باران رو فرا گرفت.
«چیکار میکنی؟»
ارباب دره عطربیرون باران با چهرهایاینکه تلخ ازم پرسید:
«هر راهنماییای که رهبر فرقه بکنن رو دنبال میکنم. نظر خودم اینه که چونکشیدم کل این دره عطر باران از پدر مرحومم بهم به ارث رسیده، اصلاً قصداومدم ندارم ترکش کنم... ولی با شنیدن این وضعیت، به نظر میرسه قضاوتم واقعاً خودسرانه بوده.»
آدم کاملاً رو مخی نبود، ولینمیخواد یه حس بدی داشتم، برای همینمیز ارباب دره عطر باران رو امتحان کردم.
«اول، یه مقدار از اون دارویروی معنوی که تو دره عطر باران داریدبالا رو بیار بیرون. میخوام بدمش به یوک-هاپ.»
«داروی معنوی، اونم یهویی...»
«چرا؟ مگه قرارهبعد تو بجنگی؟ پس نیازیمیز نیست بدیش. هوی، یوک-هاپ.»
استاد یوک-هاپ که اسمشاصلاً درست صدا زده شدهبعد بود، بیدرنگ جواب داد:
«چیه؟»
«بزن بریم.»
«بریم؟»
من و استادهمین یوک-هاپ همزمان ازنمیخواد جا بلند شدیم.
برای بقیه، ازبعد جمله بانوی وزغروی آهنی، دست تکون دادم.
«خب پس،میز براتون تو جنگصاحب آرزوی موفقیت میکنم.»
«...»
بانوی وزغ آهنی با عجلهدلم دوید سمت ارباب دره عطر بارانروی و با لحنی درمونده پچپچ کرد:
«اگه همینطوری ولبعد کنه بره، فکر میکنیمیز بتونی... از پسش بربیای؟»
«نه، اینطوری نیست،بیرون فقط هول شدماینکه و یه چیزی پروندم.»
ارباب درهبرگردم عطر بارانخوردن صدام زد:
«رهبر فرقه، امروزهمین اتفاقات زیادی افتادهنمیخواد و حسابی گیج شدم.»
وقتی برگشتم، ارباببعد دره عطر باران بلندمیز شد و بهم گفت:
«رهبر فرقه، ما داروینگاه معنوی تو دستوبالمون داریم. پسکشیدم البته که باید تقدیمتون کنم.»
با لحن خشکی جواب دادم:
«نکنه از این سمهایاصلاً بامزه و کوچولوئه که واسهخوردن خودش یه پادزهر دیگه میخواد؟»
«چطور ممکنه؟»
«چی هست حالا؟»
«اسمش عطر شکوفه بارانه،خوردن یه داروی معنوی کهبیرون با دقت فراوان پرورش میدیم.»
«تأثیرش؟»
«معمولاً، دوز اول بسته به ثبات ذهنی فرد، انرژی درونی معادل هفت هشتبالا تا دوازده سیزده سال رو بهش اضافه میکنه. تأثیرش با مصرف مداوم کم میشه،محض برای همین این عیب رو داره که باید با فاصله و استراحت مصرف بشه.»
بین داروهای معنویِبیرون تولید انبوه، این دیگهمشروبش بالاترین سطح ممکن بود.
بهخاطر یشم بهشتی، این داروآبِ حتی قلقلکم هم نمیداد، ولیصاحب برای استاد یوک-هاپ کمک بزرگی بود.
به استاد یوک-هاپ نگاه کردم.
«تا حالا اسمبعد عطر شکوفه بارانروی به گوشت خورده؟»
«آره شنیدم.»
«میتونی فرقش روبعد تشخیص بدی؟ کهروی قلابیه یا اصل.»
استاد یوک-هاپ جوریهمین سر تکون داد کهبرگردم انگار کار سختی نبود.
در گوشش پچپچ کردم:
«چیز خوبیه؟»
استاد یوک-هاپ که پشتش به بقیهروی بود و داشت نگاهم میکرد، شستشمشروبش رو بالا برد و بعد آورد پایین.
ولی من از طرز برخورد ارباب درهبرگردم عطر باران اصلاً خوشم نیومده بود، براینگاه همین به تند حرف زدنم ادامه دادم.
«که اینطور. پسبعد حتماً حروم کردنشروی برات خیلی زور داره.»
«اصلاً اینطور نیست.»
تمام افکارم رو با لحنی یکنواختروی روی سر ارباب دره عطر بارانمشروبش خالی کردم و به توپ بستمش:
«ببینم ارباب دره. تو از من بزرگتری، ولی قدرت قضاوتت افتضاحه. به قیافهت که نگاه میکنم، انگار از از دست دادن داروی معنوی، پول و دره عطر باران پشیمونی. طرز فکرت هیچ فرقی با یه تازهبهدورانرسیده نداره. هنرهای رزمیت ازآورد ارباب جوان سفیدرو ضعیفتره، با این حال یه قهرمان جوانمرد از جناح متعارف هم نیستی. عضو جناح غیرمتعارف هم نیستی که زندگیش رو سر غرورش شرط ببنده. واسه همینه که بهت میگن یه چیزی بین راستین و غیرمتعارف که باگذاشتم خلقوخوی خودش زندگی میکنه و یه روز میچسبه به اینور و فرداش میچسبه به اونور؟ داشتم فکر میکردم تمام اعضای جناح شیطانی که باهاشون درگیر میشم رو له کنم، ولی با دیدن رفتار و حرفات، دارم تو تصمیمم تجدید نظر میکنم.»
قبل از اینکه بتونهخوردن جواب بده، رو کردمبیرون به بانوی وزغ آهنی:
«بانو، تو هم بهتره در حد توانت کمک کنی و بعد بزنی بهیکی چاک. همهتون ممکنه تو این درگیری گرفتار بشید و نفله بشید. اگه یهانجام کفتار پیر پیداش بشه، خیلی فراتر از حد توانته که بخوای از پسش بربیای.»
بانوی وزغ آهنی که اونم یهروی کم آمپر چسبونده بود، با عصبانیتمشروبش به ارباب دره عطر باران چشمغره رفت.
«ارباب دره عطر باران، واقعاً میخواینمیخواد اینطوری رفتار کنی؟ کجای دنیا میتونیمیز متحدی مثل رهبر فرقه پیدا کنی؟»
ارباب دره عطر باران که رنگشروی پریده بود، ناگهان با قدمهای بلندمشروبش اومد سمتم و همون نزدیکی متوقف شد.
«رهبر فرقه.»
«بنال ببینم، ارباب دره.»
«من تو تمام عمرم مجبور نشدم از کسی چیزی بخوام، برای همین طرز برخورد و لحن حرف زدنم حتماًکشیدم باعث رنجش شما شده. شما همین الانشم یه بار به استاد یوک-هاپ و ما کمک کردید، پس حتی اگه الانهجوم هم برید، عطر شکوفه باران رو بهتون میدم. اگه زنده بمونیم، در آینده با امور فرقه هائو همکاری خواهم کرد.»
همم، بالاخره یهبعد جواب نسبتاً درست ومیز حسابی از دهنش دراومد.
با این حال، هنوز روصاحب دنده لج بودم، واسه همینمست یه نگاهی به استاد یوک-هاپ انداختم.
به نظر میرسید بدجوری دلش میخواد هرچه زودتربیرون عطر شکوفه باران رو بگیره، چون با آرنجشکرده زد به پهلوم و دهنش رو باز کرد:
«بیخیالش شو دیگه. اگه نمیدونستیم، میتونستیم با وجدان راحت راه بیفتیم بریم، ولی حالانگاه که میدونیم یه دشمن قدرتمند تو راهه، اگه همینطوری ول کنیم بریم، یه کم روامنیتی مخ نیست؟ ما که در هر صورت راه افتادیم تا جناح شیطانی رو سلاخی کنیم.»
با قیافهای ماتبعد و مبهوت بهروی استاد یوک-هاپ خیره شدم.
از وقتی این مرتیکه روصاحب دیده بودم، این طولانیترین جملهایمست بود که از دهنش دراومده بود.
داروی معنویبرگردم واسه یه رزمیکارآبِ اینقدر چیز ترسناکیه.
برخلاف افکار درونیم،همین با لحنی آرومنمیخواد به استاد یوک-هاپ گفتم:
«استاد یوک-گاپ، واسهبعد خودت حسابی یهروی قهرمان جوانمرد شدی.»
«شما لطف دارید.»
«شایدم به خاطر داروی معنوی...»
استاد یوک-هاپداره سریع حرفماصلاً رو قطع کرد:
«اصلاً و ابداً. اصلاً اینطور نیست. فقط حس میکنم اگهصاحب کمک کنیم خیالم راحتتره. و از اونجایی که یه سریولو جراحت هم دارم، اون داروی معنوی میتونه واقعاً کمکم کنه.»
شونهی استاد یوک-هاپ رو چسبیدم.
«حتی اگه من و تو با هم متحد بشیم، بازم احتمالاینکه داره یه کفتار پیر مجبور به عقبنشینیمون کنه. این یعنی ممکنهخوابیده تو راه کمک به بقیه نفله بشیم. با این قضیه مشکلی نداری؟»
برای یه لحظه، شیطاناصلاً شبح از زندگی قبلیمبعد تو فکر فرو رفت.
قیافهی این شرورِ زندگی قبلیم کهروی بین داروی معنوی و یه کارمشروبش جوانمردانه گیر کرده بود، واقعاً دیدن داشت.
استاد یوک-هاپ بهم گفت:
«میتونم صادق باشم؟»
«مجبوری که باشی.»
«دلم میخواد عطر شکوفه باران رو بگیرم. اگه بگیرمش، زیر دین این مکان میرم. اگه کینهای داشتهبود باشم باید تلافیش کنم، و اگه لطفی در حقم بشه هم باید جبرانش کنم تا خیالم راحتهجوم بشه. کسایی که تو موریم زندگی میکنن، با در هم شکستن سختیها قویتر میشن. نمیخوای یه کمکی بکنی؟»
اگه فکر میکرد تو این نقطهاینکه قراره خیلی راحت با کمک کردنبود موافقت کنم، سخت در اشتباه بود.
به ارباب دره عطر باران نگاه کردممیز و عمداً با لحن اونایی که عادتکشیدم دارن باج بگیرن، دهنم رو باز کردم:
«ارباب دره عطر باران.»
«بله، رهبر فرقه.»
انگشتهام رومیز به همنگاه مالیدم و پرسیدم:
«پولی تو دستوبالت داری؟»
«...»
از اونجایی که رو اعصابم رفته بود، بابیرون این ذهنیت خودم رو مسلح کردم که عمراًکرده قرار نیست مفت و مجانی بهش کمک کنم.