چپتر 53: ترکیب اشتباه
0موقع غذا خوردن، هیعجب زیرچشمی به هونگ شینارشد و گوم هه نگاه میکردم.
کنجکاو بودم ببینم از غذاشون لذت میبرن یااستراحت نه، و اینکه وقتی دارن با من غذابرنامهت میخورن، برنج راحت از گلوشون پایین میره یا نه.
هونگ شین و گوم ههفایده جوری برنج رو میریختن تو حلقشونبشم انگار داشتن زمین رو شخم میزدن.
بعضی از مردم صبح تا شب جون میکنن فقط واسه یهزمان وعده غذا مثل این، و برام سوال بود که تو کلهی اینبجنگم دو نفر که خودشون رو انداختن وسط موریم، موقع خوردن چی میگذره.
ولی حال نداشتم بپرسم.
ممکن بود تهش برسهمیکشیدیم به یه وعده غذای بیمعنیشدیم دیگه که هر روز میخوردن.
با اینکه اندازه گوم هه که مثل گاو میخوردژنرال اشتها نداشتم، ولی مثل یه سرباز تو میدون جنگ،میدونید وحشیانه غذا میخوردم و از دستپخت خدمتکارها تعریف میکردم.
«این خوشمزهست،کردیم اونم خوشمزهست،بعد همهچی خوشمزهست.»
«موافقم.»
اشتهای هونگداشتیم شین هممیکشیدیم دستکمی نداشت.
دلیلش هم اینخاصی بود که اسهالشداره خوب شده بود.
نمیدونستم تو کله هر کدومشون چی میگذره، ولیمیکشیدیم به هر حال، سه تایی دیس غذاهایی که خدمتکارهابرادر آماده کرده بودن رو لیس زدیم و تموم کردیم.
یه لحظه بعد، هر سه نفرمونپرسید فقط داشتیم نفس میکشیدیم، انگار بعد ازبجنگم یه جنگ بزرگ وارد زمان استراحت شدیم.
«عجب بدبختایی...»
هونگ شین جوری کهنداره انگار کنجکاو شده پرسید:چهار «برادر ارشد، الان برنامهت چیه؟»
«باید با بکلحظه یو بجنگم، ولیداشتیم برام معنی خاصی نداره.»
چه فایده داره یکی ازبدبختایی چهار ژنرال الهی بشم وقتیبرنامهت قراره راکشاسای بزرگ رو بکشم؟
«هر چی کار خلاف و کثافتکاری از راکشاسایاستراحت بزرگ میدونید رو برام ردیف کنید. یه حسی بهمچیه میگه اگه بشنومشون، هنرهای رزمیم یهو جهش پیدا میکنه.»
هونگ شین جواب داد: «هنرهایفایده رزمیت فقط با شنیدن کارای کثیفبشم اون جهش پیدا میکنه؟ چرا آخه؟»
چپچپ به هونگ شین نگاه کردم و جواب دادم:بزرگ «واسه اینکه خوب بجنگی، باید احساساتت رو قاطی کنی.ارشد باید اونقدر داغ کنی که تا مرز دیوونگی بری.»
«ولی اونجوری ممکنه اشتباه کنی.»
«تو اون حالت، باید عمداً یه سطل آب یخ رو خودت بریزی. با خودت فکر میکنی: "اگه جوگیر بشم میبازم"،معنی و این قلبت رو آروم میکنه. حس خشم رو میذاری تهِ تهِ قلبت و یه لحظه با یه پتوی یخزدهبهم روش رو میپوشونی. مثل اینه که یخ و شعله همزمان تو قلبت باشن، درست مثل هماهنگی یانگ افراطی و یین افراطی.»
گوم هه با قیافهای گیجفایده و منگ پرسید: «نکنه هنرهای رزمیبشم یین افراطی رو هم یاد گرفتی؟»
نمیدونم چرا هر وقتبعد این بچه مایهدارِ اربابزادهمیکشیدیم سوال میپرسه، دلم هری میریزه.
به عنوان پسر یه انجمنبدبختایی تجاری، قطعاً روابط و اطلاعاتشبرنامهت از هر کس دیگهای گستردهتره.
با صدایی پر از امید جواب دادم:زمان «نه بابا؟ از خدامه یاد بگیرم، ولیارشد هنوز فرصتش پیش نیومده. راه خوبی سراغ داری؟»
گوم هه گفت: «هنرهاینداره رزمی یین افراطی نایابه. تنهاژنرال چیزی که میدونم اینه که...»
سراپا گوشکردیم به گومبعد هه زل زدم.
«یه زنی بود، که قبلاً قدیسه فرقه خدای شیطان بهشتی بود، ولی جدا شد و کاخ شکوفه یشم رو تأسیس کرد. تمام اعضاش زن بودن، ولی قدرتشون خیلی ترسناک بود چون همشون هنر یخ تمرینمیگه میکردن و ارباب کاخشون هم به طرز ویژهای برجسته بود. اولین کاری که فرقه خدای شیطان بهشتی بعد از خوابوندن درگیریهای داخلی پیچیدهش کرد، له کردن کاخ شکوفه یشمِ مستقل بود. کاخ شکوفه یشم از جناحخودت راستین درخواست کمک کرد. نیروهایی که جواب دادن به سمت کوه شکوفه یشم لشکرکشی کردن و اتحاد شکوفه یشم-راستین شکل گرفت. حدود بیست سال پیش بود که این اتحاد با فرقه خدای شیطان بهشتی درگیر شد.»
اوهو؟
از قضا، این داستان مال حولوحوشداره زمانی بود که من به دنیاقراره اومدم، پس معلومه که چیزی ازش نمیدونستم.
هر چی باشه، هیچکس نمیادنفرمون تاریخچه موریم رو با مهربونیوارد واسه یه صاحب مسافرخانه توضیح بده.
«خب بعدش؟»
«تلفات هر دو طرف سنگین بود، ولی فرقه خدای شیطان بهشتی برنده شد. کاخ شکوفه یشم تو آتیش سوخت و جناح راستین هم عقبنشینی کرد. ولی بازماندههاییژنرال وجود داشتن. از ترس اینکه به عنوان قدیسه برگردونده بشن، همشون با اعضای فرقههای مختلفی که تو اتحاد شکوفه یشم-راستین شرکت کرده بودن ازدواج کردن. نسل هنرکارای یخ شکوفه یشم منقطع نشد. داستان قشنگی نیست. شنیدم بعضی از شاگردها حتی زن دوم شدن فقط واسه اینکه صلاحیتشون به عنوان قدیسه رو از دست بدن.»
تا جایی که مننداره میدونم، مسند نور تابان یهژنرال شخصیتی از یه شاخه فرعیه.
مهمترین سوال رو پرسیدم:بعد «کسی بین نوادگانشون هستمیکشیدیم که معروف شده باشه؟»
«هنوز نه. اونا هنر یخ خودشون رو خیلی سفت و سخت مخفیباید میکنن. هر چی باشه، اونا نه تنها خسارت سنگینی به جناح راستینقراره و فرقه خدای شیطان بهشتی زدن، بلکه به عنوان بچههای خائنین برچسب میخورن.»
پس مسند نور تابان بچه یهوارد خائن بود، ولی با این حالپرسید خودش رو وقف فرقه شیطانی کرد؟
از دیدگاه فرقه شیطانی، این بازگشتِ نوادهییکی یه قدیسه به همراه هنر یخ بود، پسکار کسی رو که میخواست ملحق بشه رد نمیکردن.
در این صورت، مسند نور تابان یه پسر نامشروع بود کهزمان از یه صیغه به دنیا اومده، نوادهی یه خائن، و نوادهیباید کاخ شکوفه یشم که خسارت زیادی به جناح راستین زده بود.
حتماً نگاههای سنگینی از طرف جناحپرسید راستین روش بوده و تو فرقه شیطانیبجنگم هم باهاش مثل یه خائن رفتار میشده.
و تو خونه هم لابد باهاش مثل یه بچهشدیم حرومزاده رفتار میکردن، پس باید تو محیطی بزرگ میشد کهبجنگم شخصیتش خواه ناخواه کج و کوله و منحرف بار بیاد.
یه آدم مشکلدار کهنداره تو یه محیط کاملاًچهار ایزوله قرار گرفته بود.
ولی چه شخصیتش کج و کوله باشهنفس چه نباشه، من این بار هم قصدعجب نداشتم بذارم اون کارای منحرفانهش رو انجام بده.
سنی که اون به خاطر آزار دادن دخترای جوانالان تبدیل به دشمن عمومی شد، اواسط تا اواخر بیست سالگیشیکی بود، پس احتمالاً هنوز اون تجارت کثیفش رو شروع نکرده.
کشتن راکشاسای بزرگ، متوقف کردنبزرگ اون کارای منحرفانه، و دوریعجب کردن از شیطان دیوانه نسل قبل.
حس میکردم قرارهخاصی روزهای خیلی هیجانانگیزداره و شلوغی داشته باشم.
واسه همینه کهلحظه یه رزمیکار توداشتیم موریم باید قوی بشه.
اگه ضعیف باشم، نمیتونم راکشاسای بزرگ رو بکشم، اونالان منحرف دخترای مردم رو اذیت میکنه، و شیطان دیوانه نسلیکی قبل دوباره خفتم میکنه تا بریم ماهیهای ژجیانگ رو ببینیم.
لعنت بهداشتیم ماهی، لاکپشت وبزرگ ماهیگیری تو دریا.
دیدن یه راهب که دارهفایده تو دریا ماهی میگیره، آدمالهی رو میبره تو فکر فلسفه خلقت.
وقتی میشنوم میگه کنجکاوه ماهیهای ژجیانگ رو ببینه، میخواد گلهای کوه هوا روشدیم بو کنه، یا میخواد خودش یه پرنده پنگ بزرگ پیدا کنه، به جایینداره میرسم که ترجیح میدم ازش بخوام یه متنی از کتاب مقدس بودایی بخونه.
ولی هر دفعه، شیطان دیوانه نسلپرسید قبل فقط تکرار میکنه که یه راهببجنگم مرتده و متون مقدس رو فراموش کرده.
«خواهر کوچکتر، برادر کوچکتر.»
«بله، برادر ارشد.»
«شما باید قوی بشید. تو موریم هیچچیزینفس بدبختانهتر از ضعیف بودن نیست. شما دو تابدبختایی میدونید چهجور ماهیهایی تو دریاهای ژجیانگ زندگی میکنن؟»
«نمیدونیم.»
«مگه فرقی هم داره؟»
درست همون موقعی که میخواستم یه داستانی براشون تعریف کنم که باورشونقراره نشه، درهای تالار بزرگ باز شد و سو گون-پیونگ ظاهر شد. «رهبر فرقه،بشنومشون ژنرالهای الهی اسب زرد، موش سفید، گاو سیاه و بز سرخ بیرون هستن.»
«همینجوری یهویی؟ لو رفتم؟»
«هنوز نمیدونم.»
«نیروها؟»
«فقط ژنرالهای الهی اومدن.»
از گوم هه نظرش رونفرمون درباره اتفاقاتی که داشت میافتادوارد پرسیدم: «چرا همه با هم اومدن؟»
گوم هه جواب داد: «شاید ژنرال الهی بکارشد یو داره میاد. بقیه هم به نظر میاد اومدنفایده تماشا کنن، چون این نبرد رتبهبندی چهار ژنرال الهیه.»
«بریم بیرون.»
به گوم هه و هونگ شین که داشتن بلندژنرال میشدن گفتم: «شما دو تا ماسک ندارید، پس یهمیدونید کم دیگه قاطی زیردستای من بشید و تماشا کنید.»
«اطاعت.»
دیدن اسب زرد، گاو سیاه، موش سفید واستراحت بز سرخ که دور هم جمع شده بودنبرنامهت و پچپچ میکردن، عین تماشای یه نمایش بالماسکه بود.
وقتی با ماسک خرگوشنداره سیاه ظاهر شدم، هر چهارژنرال نفرشون همزمان سلام نظامی دادن.
«برادر ارشد میو.»
«خیلی وقته ندیدیمتون.»
هیچ تنشیداشتیم توی صدای اونبزرگ چهار نفر نبود.
با شنیدن اینخاصی حرف، فکر کردم بکیکی یو واقعاً تو راهه.
اما بعد، یکیشون غیرمنتظره پوزخندی زد:داشتیم «یعنی امروز بالاخره یکی از صندلیهایاستراحت چهار ژنرال الهی عوض میشه؟ مشتاقانه منتظرشم.»
بدون اینکه به اون چرت و پرت جوابیارشد بدم، به سو گون-پیونگ گفتم: «همهتون مثل کوهنداره سر جاتون بمونید و دست از پا خطا نکنید.»
«مگه شما قویترنفس از ژنرال الهیوارد بک یو نیستید، رئیس؟»
جوابش این منظور رونداره میرسوند که اصلاً فرصتیچهار برای دخالت اونا پیش نمیاد.
به ژنرالهای الهی ردهپایین که خیلی ریلکس بودنمیکشیدیم نگاه کردم و جواب دادم: «جو و فضاپرسید همچین حسی نمیده. به هر حال، حواستون باشه.»
«بله.»
همه ماسک زدهنفس بودن، واسه همینوارد نمیتونستم قیافههاشون رو بخونم.
یه لحظه بعد، یه ژنرال الهی بایکی ماسک سفیدی که طرح تاج خروس روشبکشم حک شده بود، روی دیوار فرود اومد.
همون یاروهایی که خیلی معمولی با من سلاممیکشیدیم و علیک کرده بودن، به بک یو احترام مودبانهایبرادر گذاشتن: «به برادر ارشد بک یو سلام عرض میکنیم.»
بک یو دستی تکون دادبدبختایی و به اون چهار نفربرنامهت دستور داد: «مرکز رو خالی کنید.»
همینطور که ملت پراکندهمیکشیدیم میشدن، یه فضا برای دوئلشدیم به صورت طبیعی جور شد.
بک یو روی دیوارنداره نشست و بهم گفت: «برادرژنرال کوچکتر میو، حالت خوب بوده؟»
کوتاه جواب دادم:لحظه «مثل همیشه. توداشتیم چطوری، برادر ارشد خروس؟»
«خبر خاصی نیست.»
با دیدن بکنفس یو که روی دیوارزمان نشسته بود، مطمئن شدم.
جو جوری بودخاصی که انگار مهمونایداره بیشتری تو راهن.
پشت سرم، مدیرای باند خرگوش سیاه موضعنفس گرفته بودن و دور دیوارهای حیاط داخلیعجب هم ژنرالهای الهی ردهپایین جا خوش کرده بودن.
با این حساب، حتماً قراربدبختایی بود کسایی اون جاهای خالی رویچیه دیوارهای جهتهای دیگه رو پر کنن.
به نظر میرسید سو گون-پیونگبزرگ هم متوجه شده: «انگار هرعجب چهار ژنرال الهی دارن میان.»
«ظاهراً که اینطوره.»
یه لحظه بعد، ببر سفید، اژدهای آبی ومیکشیدیم مار سرخ که حضورشون حتی سنگینتر از بک یوبرادر بود، تقریباً همزمان رسیدن و بالای دیوارها مستقر شدن.
به نظر میرسید بهترین صندلیها رو برای تماشاارشد رزرو کردن، ولی در عین حال شبیه یه آرایشفایده نظامی بود تا مطمئن بشن هیچکس نمیتونه فرار کنه.
در هر صورت، معنیش این بودوارد که تمام دوازده ژنرال الهی که هنوزبرادر زنده بودن، دور هم جمع شده بودن.
ژنرالهای الهی ردهپایین هر بار که یکییکی از چهار ژنرال الهی ظاهر میشد، مشغولبکشم تعظیم کردن به اینور و اونور بودن.
اما خود چهار ژنرال الهینفرمون یا اصلاً جواب سلام رو نمیدادنزمان یا فقط یه سری تکون میدادن.
من به چهار ژنرالعجب الهی سلام نکردم وارشد چشمم رو به روبرو دوختم.
دروازه اصلی باند خرگوشمیکشیدیم سیاه چارطاق باز شد،استراحت پشتبندش دروازه اصلی حیاط بیرونی.
بعدش حتی دروازه حیاط داخلی همداره باز شد و دید من یهقراره مسیر مستقیم رو تا مرکز طی کرد.
به نظر میرسیدلحظه خدمتکارا زودتر اومدن تانفس دروازهها رو باز کنن.
یه مرد لاغر باعجب موهای سیاه یهو جلویارشد دروازه اصلی ظاهر شد.
موهاش بلند و ژولیدهمیکشیدیم بود و آستین دستاستراحت راستش توی باد تکون میخورد.
انگار دستمعنی راستش از وسطفایده قطع شده بود.
صورتش پرکردیم از پستی ونفرمون بلندیهای ریز بود.
لباش کلفت بود، گونههاش زدهبدبختایی بود بیرون و چشمای ورقلمبیدهبرنامهت مثل ماهی و پیشونی محدب داشت.
در کل، صورتش چرب وبزرگ چیلی بود، ولی نگاه تویعجب چشماش تیز و برنده بود.
از نگاه اول نمیشد فهمیدفایده آدم عاقلیه یا احمق، ولیالهی هرکی میدیدش میفهمید که کلهشقه.
حداقل بالای پنجاه سالش بود.
رویهمرفته، شبیه یهشدیم سوسک شاخدار سیاه بودبرادر که داشت راه میرفت.
وقتی راکشاسای بزرگ بالاخره واردبزرگ حیاط داخلی شد، هر دوازدهعجب ژنرال الهی ادای احترام کردن.
«به استاد سلام عرض میکنیم.»
منم به عنوان کسی کهنفرمون آداب و رسوم حالیشه، یه سلامزمان نظامی دادم و بعد راحت وایسادم.
خدمتکاری که پشت سرش میومد یهپرسید صندلی آورد و راکشاسای بزرگ بدونباید اینکه حتی نگاه کنه، ولو شد روش.
راکشاسای بزرگ مستقیم زل زدبزرگ بهم و گفت: «حوصلم سرعجب رفته بود اومدم. مبارزه کنید.»
«بله.»
بعد از جوابلحظه دادن، از پلههایداشتیم سکو اومدم پایین.
با این حرف، ژنرال الهیبدبختایی بک یو که قرار بود دوئلچیه کنه، از روی دیوار بلند شد.
راکشاسای بزرگداشتیم به بکمیکشیدیم یو گفت: «چهارمی.»
«بله، استاد.»
راکشاسای بزرگ سرش رو تکوننفرمون داد و گفت: «این حریفی نیستزمان که تو از پسش بربیای. بشین.»
بک یو یهشدیم سرفه ریز کرد وبرادر دوباره نشست روی دیوار.
در همین حین، من وسطبزرگ حیاط داخلی وایساده بودم وعجب ماتومبهوت به راکشاسای بزرگ نگاه میکردم.
راکشاسای بزرگ انگشتش رونداره سمت من گرفت و گفت:ژنرال «ترکیب مبارزه اشتباست. ببر سفید.»
«بله.»
«اژدهای آبی.»
«بله، استاد.»
«و مار سرخ... شمانداره سه نفر همزمان باهاش بجنگید.ژنرال اینجوری تماشاش باید جالبتر باشه.»
اون سه نفر که دستور راکشاسای بزرگنفس رو گرفته بودن، بدون اینکه ذرهای شکعجب و تردید نشون بدن، پریدن وسط حیاط داخلی.
راکشاسای بزرگ با صدای خشدارش گفت: «امروز، پنجمی که هنرهای رزمیش پیشرفت جهشی و چشمگیریخاصی داشته، همزمان با سه تا از چهار ژنرال الهی مبارزه میکنه. فرمت مبارزه، دوئل مرگمیدونید و زندگیه؛ پس یا بمیرید یا بکشید. بقیه شاگردا حق دخالت تو دوئل رو ندارن.»
بعد از شنیدن حرفایمیکشیدیم راکشاسای بزرگ، نتونستم جلوی تحتشدیم تأثیر قرار گرفتنم رو بگیرم.
نگاه کن تو رونداره خدا، چه پیر سگِچهار آبزیرکاهیه این استاد موریم.
نمیدونم چطوری بو برده بود که یه خبری هست ووارد پیداش شد، ولی ظاهر قضیه رو جوری چید که انگاربرنامهت علناً اومده تا یه مشکل داخلی رو حل و فصل کنه.
اینکه یهو بریزن اینجا، از همه طرفبرادر محاصرهش کنن و چون هنوز اعتماد نداشتن، خودِخاصی ژنرال اصلی هم پاشه بیاد، حرکت بجایی بود.
اتفاقی بود، ولی خیلی جالب بودوارد که هم من و هم راکشاسای بزرگبرادر از عبارت «پیشرفت جهشی» استفاده کرده بودیم.
دستم رومعنی بردم بالا وفایده اعتراض کردم: «استاد؟»
راکشاسای بزرگکردیم حرفم روبعد نادیده نگرفت.
«بله. پنجمیِ ما.شدیم چی داری بگی کهبرادر انقدر وقیحانه صدات درمیاد؟»
دستام رو با احترام بهبزرگ هم چسبوندم و جواب دادم:عجب «ترکیب مبارزه یه کم اشتباست.»
«که اینطور؟ باید یکی رو کمداره کنم؟ یا شایدم باید بک یوقراره رو هم اضافه کنم؟ هر جور راحتی.»
صدام روکردیم بردم بالا: «اه،نفرمون لعنت بهش. تچ.»
«...»
این بار با لحن نصیحتگونه حرف زدم: «قضیه اینشدیم نیست. اگه دوئل مرگ و زندگیه، خودت باید بیایباید وسط، استاد. آخه مرتیکه فسیل، تو خیلی رو مخی.»
سکوت مطلق حاکم شد.
جو انقدر ساکت شده بود کهداشتیم با همون ماسک خرگوش سیاه یهاستراحت نگاهی به دور و بر انداختم.
حتی یه نفرشدیم هم جرأت نداشتپرسید دهنش رو باز کنه.
شونههام روداشتیم انداختم بالا وبزرگ واسه خودم خندیدم.
ضایع بود چون هیچکس باهام نمیخندید، ولییکی چون حس میکردم وقتی یه چیزی خندهدارهبکشم آدم باید بخنده، تا جایی که میتونستم خندیدم.
در نهایت، یه خنده زورکینفرمون کردم و به راکشاسای بزرگ گفتم:زمان «دستم رو شد. ولی خوش گذشت.»
با لبخنداستراحت یه نگاهی بهبدبختایی راکشاسای بزرگ انداختم.