---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 61: با تبری که بهش اعتماد داشتم، شکافتمش • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 61: با تبری که بهش اعتماد داشتم، شکافتمش

0

«اینکه من‌می‌دونم​ از کجا اومدم‌ریشه‌م​ اصلاً مهم نیست.»

«...»

«تنها چیزی که الان‌کلاً​ تو دنیا اهمیت داره‌چرت​ اینه که پلک نزنی.»

چشمان مرد‌بعید​ حالا کاسه‌منظورت​ خون شده بود.

لحظه‌ای بعد، دیدم که یک‌ریشه‌م​ قطره اشک از چشمش جاری‌اینم​ شد و به او هشدار دادم.

«سه هنر‌گفتن​ بزرگ تلنگر انگشت‌شما​ در دنیای رزمی.»

آن کسی که ناگهان سر از «جامعه‌کرد​ ابر و باران» درمی‌آورد تا با نگهبان‌می‌دم​ دم در مسابقه زل زدن بگذارد، منم.

«از کجا اومدم؟ قصه‌ش درازه. اصل‌کاریش که از پدر و مادرم به وجود اومدم، ولی‌می‌خوای​ بعید می‌دونم منظورت ریش و ریشه‌م باشه. از کدوم محله اومدم؟ سوالت اینم نباید باشه.‌می‌کنم​ به نظر میاد می‌خوای بدونی به کدوم قدرت وابسته‌م، ولی اونم خودش یه داستان طولانیه. پس...»

نگهبان که کاسه صبرش‌ریش​ لبریز شده بود، آب دهانش‌سوالت​ را قورت داد و گفت:

«خواهش می‌کنم، بهم رحم کن.»

«رحم کنم؟»

«بله.»

«نه دیگه نشد. مسابقه مسابقه‌ست، زل‌باشه​ زدن زل زدنه، و یه تلنگر‌نظر​ به پیشونی هم یه تلنگر به پیشونیه.»

از آنجایی که پیش‌بینی می‌کردم مسابقه به‌زودی تمام‌نکرده​ شود، شست و انگشت اشاره‌ام را روی هم گذاشتم،‌زمین​ جلوی دهانم بردم و یک «ها»ی داغ رویشان کردم.

مرد که دیگر کلاً‌کلاً​ وا داده بود، شروع کرد‌پرت​ به چرت و پرت گفتن.

«من پول‌بعید​ حساب شما‌منظورت​ رو می‌دم.»

«لازم نکرده.»

درست در لحظه‌ای که‌حساب​ چشم مرد پلک زد،‌نکرده​ به پیشانی‌اش تلنگر زدم.

شترق!

نگهبان یک پشتک در هوا‌ریش​ زد و با صورت روی‌سوالت​ زمین فرود آمد و بیهوش شد.

«برد با منه.»

بعد از شکست دادن‌حساب​ نگهبان، مسیر سنگ‌فرش‌های گرد را‌درست​ به سمت داخل دنبال کردم.

ساختار مقر‌کردم​ اصلی کمی شوم‌داده​ به نظر می‌رسید.

شاید به این خاطر که بسیاری از کسانی که‌محله​ به استاد سو خدمت می‌کردند در حال حاضر اینجا‌وابسته‌م​ نبودند، فضای داخلی ساکت‌تر از چیزی بود که انتظار داشتم.

لحظه‌ای کنار یک‌منظورت​ برکه کوچک ایستادم تا‌کدوم​ ماهی‌ها را تماشا کنم.

ماهی‌های ریزه‌میزه و‌پول​ بی‌نام و نشانی‌می‌دم​ در حال شنا بودند.

عجیب بود؛ وقتی نگاهشان می‌کردم،‌داده​ همگی جلوی پایم جمع شدند،‌گفتن​ انگار که غذا گدایی می‌کردند.

وقتی ضعیف باشی، مجبوری برای غذا‌ریشه‌م​ دستت را جلوی دیگران دراز کنی‌نباید​ و در یک فضای کوچک حبس شوی.

ناگهان یاد راهب دیوانه‌ریش​ افتادم که دنبال ماهی‌ای‌محله​ به بزرگی «پنگ بزرگ» می‌گشت...

با خودم فکر کردم که مهارت‌ها و ایگوی او هم‌چشم​ به اندازه همان پنگ بزرگ رشد کرده و سفرش برای‌بیهوش​ این بوده که ببیند چه اساتیدی در دریای بزرگ وجود دارند.

هر چه باشد، هر چیزی به‌شروع​ آن بزرگی قطعاً در طول سفر از‌شما​ تبت تا ژجیانگ حسابی توی چشم می‌آمد.

اما علاقه‌ام زود‌می‌دونم​ فروکش کرد و‌ریشه‌م​ نگاهی به اطراف انداختم.

از آنجا که مقر اصلی به سبک یک عمارت اربابی ساخته شده بود،‌میاد​ باغ بسیار وسیعی داشت و می‌توانستم خانه‌های کوچکی با کاربردهای نامشخص، انبارها و‌داد​ یک کوره زباله‌سوز را ببینم که در گوشه و کنار پراکنده شده بودند.

به سمت کوره رفتم‌حساب​ و از مردی که‌نکرده​ پشتش به من بود پرسیدم:

«اینجا چه کوفتی می‌سوزونید؟»

مرد درشت‌هیکل داشت‌می‌دونم​ سر یک میز‌ریشه‌م​ کوچک چیزی می‌خورد.

مرا برانداز‌می‌دونم​ کرد و‌ریش​ بعد جواب داد:

«تو کی هستی؟»

«اومدم استاد سو رو ببینم.»

«آه، ایشون الان اینجا نیستن.»

به چیزی‌می‌دونم​ که مرد‌ریش​ می‌خورد نگاه کردم.

«داری غذا می‌خوری؟»

«آره.»

«الان کسی اون‌می‌دونم​ داخل هست؟ معاون‌ریشه‌م​ رهبر جامعه اینجاست؟»

«فقط مهمان‌ها‌می‌دونم​ هستن. معاون رهبر‌ریشه‌م​ باید بیرون باشه.»

با چانه‌ام به‌پول​ کوره بزرگ اشاره‌می‌دم​ کردم و پرسیدم:

«پرسیدم اینجا چی می‌سوزونید.»

«جنازه می‌سوزونیم.‌بعید​ مگه چیز‌منظورت​ دیگه‌ای هم هست؟»

«شماها دلیلی‌می‌دونم​ برای سوزوندن‌ریش​ جنازه‌ها دارید؟»

مرد درشت‌هیکل با قیافه‌ای‌حساب​ ترش‌رو جواب داد و‌نکرده​ هم‌زمان گوشتش را می‌جوید:

«اگه پولشون رو پس ندن می‌سوزونیمشون.‌شروع​ من فقط کاری که بهم بگن‌حساب​ رو انجام می‌دم، زیاد چیزی نمی‌دونم.»

مرد را تماشا کردم‌منظورت​ که با ولع گوشت‌کدوم​ می‌خورد و آهی کشیدم.

«کشتن یه آدم‌منظورت​ وقتی داره غذا‌باشه​ می‌خوره... یه جوریه، نه؟»

تازه آن موقع بود که‌شما​ مرد دست از چاپستیک‌هایش کشید و‌پیشانی‌اش​ با دقت به من خیره شد.

به غذایی‌کردم​ که می‌خورد اشاره‌داده​ کردم و گفتم:

«غذات رو تموم کن.»

برگشتم تا بروم و ببینم مهمان‌ها چه کسانی‌محله​ هستند، اما مردی که دست از غذا خوردن‌قدرت​ کشیده بود بلند شد و به سمت کوره رفت.

وقتی به عقب نگاه کردم،‌شما​ مرد با تبری در دست‌چشم​ به من زل زده بود.

«تو مهمون نیستی، هان؟»

مرد در حالی‌می‌دونم​ که تبر را محکم‌باشه​ گرفته بود جلو آمد.

مگر چند نفر را کشته بود که این‌قدر سریع تصمیم‌اینم​ به کشتن کسی می‌گرفت؟ شاید چون عقلش کمی پاره‌سنگ برمی‌داشت،‌داستان​ همان‌طور که تبر را تاب می‌داد حرفش را تکرار کرد.

«تو مهمون نیستی!»

از روی نحوه تاب دادن تبرش مشخص بود که در‌گفتن​ هنرهای بیرونی مهارت کافی دارد و زورش به قدری هست‌زدم​ که دمار از روزگار ده-دوازده رزمی‌کار درجه سه در بیاورد.

دلم نمی‌خواست دستم به بدنش‌ریش​ بخورد، برای همین با «تلنگر انگشت‌اینم​ مرغ چوبی» چشمش را هدف گرفتم.

شترق!

درست در لحظه‌ای که مرد با چشم ترکیده‌نکرده​ می‌خواست فریاد بزند، لگدی به شکمش کوبیدم و‌صورت​ او را مستقیم به داخل دهانه کوره پرتاب کردم.

تبر را انداخت و با‌داده​ هر دو دست لبه دهانه را‌پول​ گرفت و سعی کرد بیرون بیاید.

اما به سمتش‌می‌دونم​ یورش بردم و‌ریشه‌م​ هلش دادم داخل.

گومپ! گومپ! گومپ!

با اینکه مرد داشت‌حساب​ جیغ و داد می‌کرد، حتی‌درست​ یک نفر هم بیرون نیامد.

تبر افتاده را‌دیگر​ برداشتم و به‌شروع​ سمت تالار اصلی رفتم.

هر چه نزدیک‌تر می‌شدم،‌منظورت​ صدای موسیقی که از داخل‌محله​ تالار اصلی می‌آمد بلندتر می‌شد.

در را باز‌منظورت​ کردم و دیدم تالار‌کدوم​ اصلی حسابی وسیع است.

با اینکه‌گفتن​ وارد شدم،‌حساب​ هیچ‌کس نگاهم نکرد.

روی سن مرکزی، رقصنده‌هایی با لباس‌های‌شروع​ باز مشغول رقصی ناشیانه بودند و پایین‌شما​ پایشان، رزمی‌کارانی با لباس‌های مختلف تماشا می‌کردند.

تبر به‌بعید​ دست، رفتم‌منظورت​ روی سن.

تازه آن موقع بود که رقصنده‌ها‌باشه​ جیغ کشیدند و فرار کردند و مرا‌میاد​ به عنوان شخصیت اصلی صحنه تنها گذاشتند.

تبر را کنارم‌پول​ زمین گذاشتم و‌می‌دم​ به حضار نگاه کردم.

فانوس‌ها فقط اطراف سن را روشن کرده بودند‌چرت​ و پنجره‌ها کاملاً پوشیده و مهر و موم‌نکرده​ شده بود، برای همین جایگاه تماشاگران حسابی تاریک بود.

موسیقی بالاخره‌بعید​ قطع شد و‌ریش​ سکوت حاکم شد.

از روی سن‌منظورت​ نگاهی به اطراف‌باشه​ انداختم و گفتم:

«یکی چراغای‌گفتن​ اینجا رو‌حساب​ روشن کنه.»

عجیب بود.

حتی یک نفر هم‌منظورت​ سعی نکرد فرار کند؛ همگی‌محله​ داشتند سلاح‌هایشان را بیرون می‌کشیدند.

ولی چرا؟

تبر خون‌آلود‌کردم​ را کنارم گذاشتم‌داده​ و چهارزانو نشستم.

به نظر می‌رسید مرا‌منظورت​ با کسی از اتحاد‌کدوم​ موریم اشتباه گرفته بودند.

از آنجا که کل حضار برای نبرد‌کدوم​ مرگ و زندگی به سمتم هجوم آوردند،‌می‌خوای​ یک ربع طول کشید تا همه‌شان را بکشم.

لحظه‌ای، در حالی که تبر خونی کنارم‌لازم​ بود، به این فکر کردم که جامعه‌پشتک​ ابر و باران چه جور جایی است.

هیچ‌چیز دستگیرم نشده‌دیگر​ بود چون اصلاً‌شروع​ فرصت مکالمه پیش نیامد.

میلی هم‌بعید​ نداشتم که‌منظورت​ از رقصنده‌ها بپرسم.

چشمانم را دوباره باز کردم‌ریشه‌م​ تا از کسی بپرسم، اما‌اینم​ اطرافم چیزی جز جنازه نبود.

پس، دوباره چشمانم را بستم.

چاره‌ای نداشتم جز اینکه منتظر‌داده​ بمانم تا معاون رهبر جامعه،‌گفتن​ که گفته بودند بیرون است، برگردد.

قضیه هر چه که بود، اگر این‌ها مردانی بودند‌محله​ که ممکن بود کله‌شان توسط اعضای سخت‌گیر اتحاد موریم‌وابسته‌م​ قطع شود، پس نمی‌توانستند درگیر خلاف‌های جزئی و پیش‌پاافتاده باشند.

همان‌طور که چشمانم را بسته بودم و‌کدوم​ به محیط گوش می‌دادم، صدای مردانی را‌می‌خوای​ می‌شنیدم که با قدم‌های فوق‌العاده آرام حرکت می‌کردند.

اما نمی‌توانستم‌گفتن​ صداهای محیط‌حساب​ بیرونی را بشنوم.

دلیلش این است که سطح هنرهای‌شروع​ رزمی‌ام هنوز به سطح لاک‌پشت طلایی‌حساب​ یا سطح پنگ بزرگ نرسیده است.

وقتی روی حس بویایی‌ام‌منظورت​ تمرکز کردم، اولش فقط‌کدوم​ بوی تعفن خون بود.

کمی که دقیق‌تر شدم، توانستم‌ریشه‌م​ بوی سرخاب و عطر را‌اینم​ از میان بوی خون تشخیص دهم.

تعداد زیادی در جناح غیرمتعارف هستند که‌لازم​ از سم به شکل اسپری استفاده می‌کنند، برای‌هوا​ همین همیشه باید بوها را این‌طوری تفکیک کنم.

در حالی که چشمانم بسته‌داده​ بود، افکار مختلفی بدون هیچ نظم‌پول​ و ترتیبی به ذهنم هجوم آوردند.

اول از همه،‌می‌دونم​ اجرای رقصنده‌ها یه افتضاح‌باشه​ به تمام معنا بود.

انگار همین‌می‌دونم​ الان رقص‌ریش​ یاد گرفته بودن.

این یعنی اینکاره‌پول​ نبودن و رقصنده‌می‌دم​ حرفه‌ای محسوب نمی‌شدن.

اونایی هم که با تبر‌داده​ من به درک واصل شدن،‌گفتن​ همگی قیافه‌هاشون داد می‌زد که مایه‌دارن.

اینکه چرا بدون هیچ سوال‌ریش​ و جوابی بهم حمله کردن،‌سوالت​ من رو به این نتیجه رسوند:

اگه از «جناح غیرمتعارف» بودن، حداقل‌باشه​ چند نفرشون باید هویتم رو می‌پرسیدن،‌نظر​ فرار می‌کردن یا اوضاع رو می‌سنجیدن.

در اون صورت، احتمالش زیاده‌شما​ که اکثر تماشاچی‌ها، رزمی‌کارای پولدار وابسته‌پیشانی‌اش​ به یه خاندان نجیب بوده باشن.

چیز عجیبی هم نیست‌کلاً​ که طبقه اشراف و پولدار‌پرت​ با جناح غیرمتعارف بُر بخورن.

این اتفاق زیاد می‌افته.

اراذل جناح غیرمتعارف واسه پول دست به‌کدوم​ هر کاری می‌زنن، اشراف هم چون نمی‌دونن‌می‌خوای​ پولشون رو کجا خرج کنن، روزبه‌روز عجیب‌غریب‌تر می‌شن.

این وسط، تنها کسایی که همیشه‌می‌دم​ بدبختی می‌کشن و نفله می‌شن، مردمین‌زدم​ که نون بازوی خودشون رو می‌خورن.

واسه همینه که توی زندگی‌داده​ قبلیم خیلی از اعضای «جناح راستین»‌پول​ هم به دست من سقط شدن.

و چون بینشون فرق نمی‌ذاشتم، تونستم‌ریشه‌م​ خیلی سریع پله‌های ترقی رو طی‌نباید​ کنم و بشم «دشمن عمومی موریم».

کار به جایی رسید که اون‌باشه​ حروم‌زاده‌ها مجبور شدن برای گرفتنم «تله‌نظر​ تور آسمانی غیرقابل فرار» پهن کنن.

حتی بعد از برگشتن به‌شما​ گذشته هم، یه چیزایی هست‌چشم​ که محکومه به تکرار شدن.

ولی خیالی نیست.

چون من‌بعید​ دارم روزبه‌روز‌منظورت​ قوی‌تر می‌شم.

درست همون موقع، صدای پای‌ریشه‌م​ چند نفر رو شنیدم و‌اینم​ دوباره چشمام رو باز کردم.

در تالار اصلی دوباره باز شد و مردایی‌چرت​ که مسئول برگزاری نمایش بودن، با قیافه‌هایی که‌نکرده​ توش «چه غلطی شده؟» موج می‌زد، سرک کشیدن داخل.

به خاطر تشکیلات منظم و سفت و سختشون‌کدوم​ بود؟ در حالی که زیردست‌ها خفه خون گرفته‌بدونی​ بودن، معاون رهبر جامعه با من حرف زد.

«تو دیگه کی هستی؟»

همین‌طور که زیردستاش‌پول​ پرده‌ها رو کنار‌می‌دم​ می‌زدن، دیدم روشن‌تر شد.

معاون رهبر‌کردم​ جامعه مرد‌کلاً​ نسبتاً آرومی بود.

خونسردی از سر و‌منظورت​ روش می‌بارید و اون‌قدرها هم‌محله​ که فکر می‌کردم پیر نبود.

وقتی ساکت موندم،‌منظورت​ معاون اومد پایین سکو‌کدوم​ و زل زد بهم:

«مال کدوم خراب‌شده‌ای از‌حساب​ جناح غیرمتعارفی؟ فکر کردی زورت‌درست​ به رهبر ما می‌رسه، آره؟»

به قیافه‌ش نمی‌خورد که‌کلاً​ بشه باهاش گپ جذابی زد،‌پرت​ واسه همین سربسته جواب دادم:

«اومدم طلبم رو وصول کنم.»

«مگه طلبت‌می‌دونم​ چقدره که‌ریش​ همچین غلطی کردی...»

«چقدر می‌تونی بدی؟»

معاون یه کم‌دیگر​ فکر کرد و‌شروع​ یهو جواب داد:

«سیصد سکه طلای استاندارد کافیه؟»

«عجبا! این دقیقاً همون‌ریش​ مبلغیه که رهبر قلعه بادبزن‌سوالت​ سیاه بهم گفت پس بدم.»

معاون با‌گفتن​ یه پوزخند‌حساب​ جواب داد:

«آها، پس به رهبر قلعه بادبزن سیاه بدهکاری. پس سیصد سکه‌پول​ از من بگیر و بدهیت رو صاف کن. وصول بدهی قلعه‌پشتک​ بادبزن سیاه هم دست‌کمی از ما نداره، اونا هم ول‌کن نیستن.»

«لازم نیست پس بدم.»

«چطور؟»

با دستام خیلی خلاصه حالتی‌شما​ رو نشون دادم که کله رهبر‌پیشانی‌اش​ قلعه بادبزن سیاه رو داغون کردم.

«فکر کنم چهار بار با گرز دندان گرگ کوبیدم، نه؟ وقتی تبدیل به گوشت و خونِ‌نکرده​ پخش‌وپلا بشی، معمولاً طلب و بدهی یادت می‌ره. احتمالا اون یارو الان حتی یادش نیست به‌دادن​ کی پول قرض داده. اگه شما هم به قلعه بادبزن سیاه بدهی داشتین، باید ممنون من باشین.»

معاون دهنش رو بست.

نتونستم ذهن‌خونی کنم که داره به‌باشه​ چی فکر می‌کنه، واسه همین سعی‌نظر​ کردم با زبون خوش راضیش کنم.

«فرار نکن. کاری به کار نوچه‌هات ندارم و فقط دنبال‌چشم​ تو می‌افتم. به زیردستات هم دستور نده اول حمله کنن.‌بیهوش​ من اونا رو نادیده می‌گیرم و فقط تو رو می‌کشم.»

«پس من باید‌دیگر​ چه غلطی بکنم؟ باید‌کرد​ اول پول رو بیارم؟»

«اون کار رو هم نکن. با توجه به اینکه اینجا خالیه، نیروهای اصلیت باید جای دیگه‌ای باشن. به نظر میاد اگه بری پول‌صبرش​ بیاری، وقتی نیستی نیروهای کمکی می‌ریزن اینجا. همین‌جا بمون. بیا با هم یه مراسم توبه برگزار کنیم. برای مرده‌ها عزاداری کنیم و عمیق‌شود​ فکر کنیم که چرا زندگیمون به اینجا کشید. ما که احتمالا از روز اول تولدمون آدمای بدی نبودیم، پس چی شد که این‌طوری شدیم؟»

درست همون موقع، در جلویی تالار‌باشه​ اصلی دوباره باز شد و مردایی‌نظر​ که شمشیر دستشون بود، بی‌سروصدا وارد شدن.

با وجود اینکه ده‌ها‌حساب​ زیردست دیگه رسیدن، قیافه معاون‌درست​ همچنان خشک و سفت بود.

با لحنی‌کردم​ جدی به‌کلاً​ معاون گفتم:

«نمی‌خوای باهام‌بعید​ حرف بزنی؟‌منظورت​ قراره این‌طوری باشی؟»

معاون یهو لباش‌منظورت​ رو غنچه کرد و‌کدوم​ یه نفس عمیق کشید.

دستش رو جوری بالا برد‌شما​ که انگار می‌خواد دستور حمله‌چشم​ بده، ولی رو کرد به زیردستاش:

«همه‌تون، گمشین بیرون.»

معاون بی‌سروصدا‌بعید​ اشاره کرد و‌ریش​ همه نوچه‌هاش رفتن.

با قیافه‌ای خسته، انگار که‌ریشه‌م​ توی همین مدت کوتاه یه‌اینم​ نبرد رزمی سنگین داشته، بهم گفت:

«فرستادمشون بیرون، پس آروم باش. اگه چیزی می‌خوای بگو تا با‌پیشانی‌اش​ زبون خوش حلش کنیم. من حاضرم همکاری کنم، حاضرم خیانت کنم، حاضرم‌شکست​ زانو بزنم و برای جونم التماس کنم. فعلاً بیا فقط حرف بزنیم.»

سرم رو‌کردم​ تکون دادم‌کلاً​ و جواب دادم:

«زانو بزن.»

معاون رهبر جامعه‌منظورت​ رفت لبه سکو‌باشه​ و زانو زد.

معاون رهبر «جامعه ابر و باران»‌شروع​ دستاش رو به هم قفل کرد و‌شما​ توی دلش پشت سر هم دعا خوند.

حالا دیگه مطمئن بود.

گیر یه‌می‌دونم​ دیوونه زنجیری‌ریش​ تمام‌عیار افتاده بود.

بعد از‌گفتن​ حرف زدن‌حساب​ باهاش فهمید.

بعد از‌کردم​ دیدن چشماش، حتی‌داده​ مطمئن‌تر هم شد.

و وضعیت جنازه‌می‌دونم​ مهمون‌ها بهش می‌گفت‌ریشه‌م​ که حدسش اشتباه نبوده.

معمولاً وقتی کسی با تبر آدم می‌کشه،‌کدوم​ دست و پا قطع می‌کنه، ولی اکثر جنازه‌ها‌بدونی​ فرق سرشون تمیز از وسط نصف شده بود.

فقط با دیدن وضعیت‌حساب​ جنازه‌ها می‌تونست بفهمه مهارت این‌درست​ روانی در چه حد وحشتناکیه.

معاون فقط به نیت‌کلاً​ اینکه جون سالم به‌چرت​ در ببره، دهن باز کرد:

«هر چی می‌خوای بگو... خوشبختانه رهبر نیست، پس می‌تونی‌محله​ هر چیزی بهم بگی. البته احتمالاً دنبال پول یا‌وابسته‌م​ زن نیستی، ولی ممنون می‌شم اگه اول بگی چی می‌خوای.»

جواب سوال معاون‌منظورت​ رو که زانو‌باشه​ زده بود دادم:

«استاد سو کی برمی‌گرده؟»

«فکر کنم آخر شب برسه.»

«می‌تونی بکشیش؟»

«معلومه که تنهایی سخته. ولی اگه همزمان با نوچه‌های مستقیم خودم بهش حمله کنم، می‌تونم کارش رو بسازم. سم، سلاح‌های مخفی، حمله دسته‌جمعی‌لبریز​ و کمین. تازه امشب بعد از نوشیدن مشروب برمی‌گرده. پس راحت‌تر از معموله. می‌تونم انجامش بدم. می‌تونم بکشمش... خواهش می‌کنم، باورم کن. اگه‌شست​ نتونستم بکشمش، اون‌وقت خودت من رو بکش. تو که در هر صورت می‌خواستی استاد سو رو بکشی، نه؟ اون موقع می‌تونی جفتمون رو بکشی.»

«تو یه خائنی.»

تبر رو برداشتم،‌دیگر​ بلند شدم و‌شروع​ رفتم سمت معاون.

انتظار ضدحمله داشتم،‌می‌دونم​ ولی معاون حتی‌ریشه‌م​ تکون هم نخورد.

با دست چپم سر معاون‌ریشه‌م​ رو نوازش کردم و بعد تبر‌نباید​ رو از قسمت کوتاه دسته‌ش گرفتم.

«میگن زور استاد‌پول​ سو اندازه یه راکشاسای‌لازم​ بزرگه. از پسش برمیای؟»

«اون در‌کردم​ صورتیه که‌کلاً​ رسمی بجنگن...»

تبر رو مستقیم آوردم‌منظورت​ پایین و کله معاون‌کدوم​ رو از وسط نصف کردم.

یه کم که فکر کردم دیدم کل‌کدوم​ «جامعه ابر و باران» جنس بنجلی‌ان، پس آدم‌بدونی​ به‌دردبخوری توشون پیدا نمی‌شه که بخوام جذبش کنم.

جنازه یه خائن، که جلوی‌شما​ ضعیفا شیر بود و جلوی قویا‌پیشانی‌اش​ موش، به دکور صحنه اضافه شد.

ناولها | novelha.net