چپتر 61: با تبری که بهش اعتماد داشتم، شکافتمش
0«اینکه منشما از کجا اومدمنکرده اصلاً مهم نیست.»
«...»
«تنها چیزی که الاندهانم تو دنیا اهمیت دارهکردم اینه که پلک نزنی.»
چشمان مردوجود حالا کاسهبعید خون شده بود.
لحظهای بعد، دیدم که یکنکرده قطره اشک از چشمش جاریشترق شد و به او هشدار دادم.
«سه هنرچرت بزرگ تلنگر انگشتپول در دنیای رزمی.»
آن کسی که ناگهان سر از «جامعهرویشان ابر و باران» درمیآورد تا با نگهبانچرت دم در مسابقه زل زدن بگذارد، منم.
«از کجا اومدم؟ قصهش درازه. اصلکاریش که از پدر و مادرم به وجود اومدم، ولینظر بعید میدونم منظورت ریش و ریشهم باشه. از کدوم محله اومدم؟ سوالت اینم نباید باشه.گفت به نظر میاد میخوای بدونی به کدوم قدرت وابستهم، ولی اونم خودش یه داستان طولانیه. پس...»
نگهبان که کاسه صبرشلازم لبریز شده بود، آب دهانشزدم را قورت داد و گفت:
«خواهش میکنم، بهم رحم کن.»
«رحم کنم؟»
«بله.»
«نه دیگه نشد. مسابقه مسابقهست، زلدرست زدن زل زدنه، و یه تلنگرهوا به پیشونی هم یه تلنگر به پیشونیه.»
از آنجایی که پیشبینی میکردم مسابقه بهزودی تماممیدم شود، شست و انگشت اشارهام را روی هم گذاشتم،هوا جلوی دهانم بردم و یک «ها»ی داغ رویشان کردم.
مرد که دیگر کلاًدهانم وا داده بود، شروع کرددیگر به چرت و پرت گفتن.
«من پولوجود حساب شمابعید رو میدم.»
«لازم نکرده.»
درست در لحظهای کهگفتن چشم مرد پلک زد،میدم به پیشانیاش تلنگر زدم.
شترق!
نگهبان یک پشتک در هوامیدونم زد و با صورت رویکدوم زمین فرود آمد و بیهوش شد.
«برد با منه.»
بعد از شکست دادنگفتن نگهبان، مسیر سنگفرشهای گرد رالازم به سمت داخل دنبال کردم.
ساختار مقرگذاشتم اصلی کمی شومبردم به نظر میرسید.
شاید به این خاطر که بسیاری از کسانی کهباشه به استاد سو خدمت میکردند در حال حاضر اینجابدونی نبودند، فضای داخلی ساکتتر از چیزی بود که انتظار داشتم.
لحظهای کنار یکمیدم برکه کوچک ایستادم تاچشم ماهیها را تماشا کنم.
ماهیهای ریزهمیزه وپرت بینام و نشانیحساب در حال شنا بودند.
عجیب بود؛ وقتی نگاهشان میکردم،بردم همگی جلوی پایم جمع شدند،کلاً انگار که غذا گدایی میکردند.
وقتی ضعیف باشی، مجبوری برای غذامنظورت دستت را جلوی دیگران دراز کنیسوالت و در یک فضای کوچک حبس شوی.
ناگهان یاد راهب دیوانهلازم افتادم که دنبال ماهیایپیشانیاش به بزرگی «پنگ بزرگ» میگشت...
با خودم فکر کردم که مهارتها و ایگوی او همنکرده به اندازه همان پنگ بزرگ رشد کرده و سفرش برایفرود این بوده که ببیند چه اساتیدی در دریای بزرگ وجود دارند.
هر چه باشد، هر چیزی بهداغ آن بزرگی قطعاً در طول سفر ازکرد تبت تا ژجیانگ حسابی توی چشم میآمد.
اما علاقهام زودولی فروکش کرد ومنظورت نگاهی به اطراف انداختم.
از آنجا که مقر اصلی به سبک یک عمارت اربابی ساخته شده بود،صورت باغ بسیار وسیعی داشت و میتوانستم خانههای کوچکی با کاربردهای نامشخص، انبارها وداخل یک کوره زبالهسوز را ببینم که در گوشه و کنار پراکنده شده بودند.
به سمت کوره رفتمگفتن و از مردی کهمیدم پشتش به من بود پرسیدم:
«اینجا چه کوفتی میسوزونید؟»
مرد درشتهیکل داشتولی سر یک میزمنظورت کوچک چیزی میخورد.
مرا براندازشما کرد ولازم بعد جواب داد:
«تو کی هستی؟»
«اومدم استاد سو رو ببینم.»
«آه، ایشون الان اینجا نیستن.»
به چیزیشما که مردلازم میخورد نگاه کردم.
«داری غذا میخوری؟»
«آره.»
«الان کسی اونولی داخل هست؟ معاونمنظورت رهبر جامعه اینجاست؟»
«فقط مهمانهاشما هستن. معاون رهبرنکرده باید بیرون باشه.»
با چانهام بهپرت کوره بزرگ اشارهحساب کردم و پرسیدم:
«پرسیدم اینجا چی میسوزونید.»
«جنازه میسوزونیم.وجود مگه چیزبعید دیگهای هم هست؟»
«شماها دلیلیشما برای سوزوندنلازم جنازهها دارید؟»
مرد درشتهیکل با قیافهایگفتن ترشرو جواب داد ومیدم همزمان گوشتش را میجوید:
«اگه پولشون رو پس ندن میسوزونیمشون.داغ من فقط کاری که بهم بگنشروع رو انجام میدم، زیاد چیزی نمیدونم.»
مرد را تماشا کردمبعید که با ولع گوشتریشهم میخورد و آهی کشیدم.
«کشتن یه آدممیدم وقتی داره غذادرست میخوره... یه جوریه، نه؟»
تازه آن موقع بود کهپول مرد دست از چاپستیکهایش کشید ودرست با دقت به من خیره شد.
به غذاییگذاشتم که میخورد اشارهبردم کردم و گفتم:
«غذات رو تموم کن.»
برگشتم تا بروم و ببینم مهمانها چه کسانیپیشانیاش هستند، اما مردی که دست از غذا خوردنآمد کشیده بود بلند شد و به سمت کوره رفت.
وقتی به عقب نگاه کردم،پول مرد با تبری در دستنکرده به من زل زده بود.
«تو مهمون نیستی، هان؟»
مرد در حالیولی که تبر را محکمریش گرفته بود جلو آمد.
مگر چند نفر را کشته بود که اینقدر سریع تصمیمشترق به کشتن کسی میگرفت؟ شاید چون عقلش کمی پارهسنگ برمیداشت،شکست همانطور که تبر را تاب میداد حرفش را تکرار کرد.
«تو مهمون نیستی!»
از روی نحوه تاب دادن تبرش مشخص بود که درکلاً هنرهای بیرونی مهارت کافی دارد و زورش به قدری هستمیدم که دمار از روزگار ده-دوازده رزمیکار درجه سه در بیاورد.
دلم نمیخواست دستم به بدنشمیدونم بخورد، برای همین با «تلنگر انگشتمحله مرغ چوبی» چشمش را هدف گرفتم.
شترق!
درست در لحظهای که مرد با چشم ترکیدهمیدم میخواست فریاد بزند، لگدی به شکمش کوبیدم وپشتک او را مستقیم به داخل دهانه کوره پرتاب کردم.
تبر را انداخت و بابردم هر دو دست لبه دهانه راداده گرفت و سعی کرد بیرون بیاید.
اما به سمتشولی یورش بردم ومنظورت هلش دادم داخل.
گومپ! گومپ! گومپ!
با اینکه مرد داشتگفتن جیغ و داد میکرد، حتیلازم یک نفر هم بیرون نیامد.
تبر افتاده راجلوی برداشتم و بهداغ سمت تالار اصلی رفتم.
هر چه نزدیکتر میشدم،بعید صدای موسیقی که از داخلباشه تالار اصلی میآمد بلندتر میشد.
در را بازمیدم کردم و دیدم تالارچشم اصلی حسابی وسیع است.
با اینکهچرت وارد شدم،گفتن هیچکس نگاهم نکرد.
روی سن مرکزی، رقصندههایی با لباسهایداغ باز مشغول رقصی ناشیانه بودند و پایینکرد پایشان، رزمیکارانی با لباسهای مختلف تماشا میکردند.
تبر بهوجود دست، رفتمبعید روی سن.
تازه آن موقع بود که رقصندههادرست جیغ کشیدند و فرار کردند و مراصورت به عنوان شخصیت اصلی صحنه تنها گذاشتند.
تبر را کنارمپرت زمین گذاشتم وحساب به حضار نگاه کردم.
فانوسها فقط اطراف سن را روشن کرده بودندکردم و پنجرهها کاملاً پوشیده و مهر و مومگفتن شده بود، برای همین جایگاه تماشاگران حسابی تاریک بود.
موسیقی بالاخرهوجود قطع شد ومیدونم سکوت حاکم شد.
از روی سنمیدم نگاهی به اطرافدرست انداختم و گفتم:
«یکی چراغایچرت اینجا روگفتن روشن کنه.»
عجیب بود.
حتی یک نفر همبعید سعی نکرد فرار کند؛ همگیباشه داشتند سلاحهایشان را بیرون میکشیدند.
ولی چرا؟
تبر خونآلودگذاشتم را کنارم گذاشتمبردم و چهارزانو نشستم.
به نظر میرسید مرابعید با کسی از اتحادریشهم موریم اشتباه گرفته بودند.
از آنجا که کل حضار برای نبردچشم مرگ و زندگی به سمتم هجوم آوردند،زمین یک ربع طول کشید تا همهشان را بکشم.
لحظهای، در حالی که تبر خونی کنارمشما بود، به این فکر کردم که جامعهزدم ابر و باران چه جور جایی است.
هیچچیز دستگیرم نشدهجلوی بود چون اصلاًداغ فرصت مکالمه پیش نیامد.
میلی هموجود نداشتم کهبعید از رقصندهها بپرسم.
چشمانم را دوباره باز کردمنکرده تا از کسی بپرسم، اماشترق اطرافم چیزی جز جنازه نبود.
پس، دوباره چشمانم را بستم.
چارهای نداشتم جز اینکه منتظربردم بمانم تا معاون رهبر جامعه،کلاً که گفته بودند بیرون است، برگردد.
قضیه هر چه که بود، اگر اینها مردانی بودندباشه که ممکن بود کلهشان توسط اعضای سختگیر اتحاد موریمبدونی قطع شود، پس نمیتوانستند درگیر خلافهای جزئی و پیشپاافتاده باشند.
همانطور که چشمانم را بسته بودم وچشم به محیط گوش میدادم، صدای مردانی رازمین میشنیدم که با قدمهای فوقالعاده آرام حرکت میکردند.
اما نمیتوانستمچرت صداهای محیطگفتن بیرونی را بشنوم.
دلیلش این است که سطح هنرهایداغ رزمیام هنوز به سطح لاکپشت طلاییشروع یا سطح پنگ بزرگ نرسیده است.
وقتی روی حس بویاییامبعید تمرکز کردم، اولش فقطریشهم بوی تعفن خون بود.
کمی که دقیقتر شدم، توانستمنکرده بوی سرخاب و عطر راشترق از میان بوی خون تشخیص دهم.
تعداد زیادی در جناح غیرمتعارف هستند کهشما از سم به شکل اسپری استفاده میکنند، برایشترق همین همیشه باید بوها را اینطوری تفکیک کنم.
در حالی که چشمانم بستهبردم بود، افکار مختلفی بدون هیچ نظمداده و ترتیبی به ذهنم هجوم آوردند.
اول از همه،ولی اجرای رقصندهها یه افتضاحریش به تمام معنا بود.
انگار همینشما الان رقصلازم یاد گرفته بودن.
این یعنی اینکارهپرت نبودن و رقصندهحساب حرفهای محسوب نمیشدن.
اونایی هم که با تبربردم من به درک واصل شدن،کلاً همگی قیافههاشون داد میزد که مایهدارن.
اینکه چرا بدون هیچ سوالمیدونم و جوابی بهم حمله کردن،کدوم من رو به این نتیجه رسوند:
اگه از «جناح غیرمتعارف» بودن، حداقلدرست چند نفرشون باید هویتم رو میپرسیدن،هوا فرار میکردن یا اوضاع رو میسنجیدن.
در اون صورت، احتمالش زیادهپول که اکثر تماشاچیها، رزمیکارای پولدار وابستهدرست به یه خاندان نجیب بوده باشن.
چیز عجیبی هم نیستدهانم که طبقه اشراف و پولداردیگر با جناح غیرمتعارف بُر بخورن.
این اتفاق زیاد میافته.
اراذل جناح غیرمتعارف واسه پول دست بهچشم هر کاری میزنن، اشراف هم چون نمیدوننزمین پولشون رو کجا خرج کنن، روزبهروز عجیبغریبتر میشن.
این وسط، تنها کسایی که همیشهحساب بدبختی میکشن و نفله میشن، مردمینچشم که نون بازوی خودشون رو میخورن.
واسه همینه که توی زندگیبردم قبلیم خیلی از اعضای «جناح راستین»داده هم به دست من سقط شدن.
و چون بینشون فرق نمیذاشتم، تونستممنظورت خیلی سریع پلههای ترقی رو طیسوالت کنم و بشم «دشمن عمومی موریم».
کار به جایی رسید که اوندرست حرومزادهها مجبور شدن برای گرفتنم «تلههوا تور آسمانی غیرقابل فرار» پهن کنن.
حتی بعد از برگشتن بهپول گذشته هم، یه چیزایی هستنکرده که محکومه به تکرار شدن.
ولی خیالی نیست.
چون منوجود دارم روزبهروزبعید قویتر میشم.
درست همون موقع، صدای پاینکرده چند نفر رو شنیدم وشترق دوباره چشمام رو باز کردم.
در تالار اصلی دوباره باز شد و مرداییکردم که مسئول برگزاری نمایش بودن، با قیافههایی کهگفتن توش «چه غلطی شده؟» موج میزد، سرک کشیدن داخل.
به خاطر تشکیلات منظم و سفت و سختشونریشهم بود؟ در حالی که زیردستها خفه خون گرفتهمیاد بودن، معاون رهبر جامعه با من حرف زد.
«تو دیگه کی هستی؟»
همینطور که زیردستاشپرت پردهها رو کنارحساب میزدن، دیدم روشنتر شد.
معاون رهبرگذاشتم جامعه مرددهانم نسبتاً آرومی بود.
خونسردی از سر وبعید روش میبارید و اونقدرها همباشه که فکر میکردم پیر نبود.
وقتی ساکت موندم،میدم معاون اومد پایین سکوچشم و زل زد بهم:
«مال کدوم خرابشدهای ازگفتن جناح غیرمتعارفی؟ فکر کردی زورتلازم به رهبر ما میرسه، آره؟»
به قیافهش نمیخورد کهدهانم بشه باهاش گپ جذابی زد،دیگر واسه همین سربسته جواب دادم:
«اومدم طلبم رو وصول کنم.»
«مگه طلبتشما چقدره کهلازم همچین غلطی کردی...»
«چقدر میتونی بدی؟»
معاون یه کمجلوی فکر کرد وداغ یهو جواب داد:
«سیصد سکه طلای استاندارد کافیه؟»
«عجبا! این دقیقاً همونلازم مبلغیه که رهبر قلعه بادبزنزدم سیاه بهم گفت پس بدم.»
معاون باچرت یه پوزخندگفتن جواب داد:
«آها، پس به رهبر قلعه بادبزن سیاه بدهکاری. پس سیصد سکهداده از من بگیر و بدهیت رو صاف کن. وصول بدهی قلعهنکرده بادبزن سیاه هم دستکمی از ما نداره، اونا هم ولکن نیستن.»
«لازم نیست پس بدم.»
«چطور؟»
با دستام خیلی خلاصه حالتیپول رو نشون دادم که کله رهبردرست قلعه بادبزن سیاه رو داغون کردم.
«فکر کنم چهار بار با گرز دندان گرگ کوبیدم، نه؟ وقتی تبدیل به گوشت و خونِگفتن پخشوپلا بشی، معمولاً طلب و بدهی یادت میره. احتمالا اون یارو الان حتی یادش نیست بهفرود کی پول قرض داده. اگه شما هم به قلعه بادبزن سیاه بدهی داشتین، باید ممنون من باشین.»
معاون دهنش رو بست.
نتونستم ذهنخونی کنم که داره بهدرست چی فکر میکنه، واسه همین سعیهوا کردم با زبون خوش راضیش کنم.
«فرار نکن. کاری به کار نوچههات ندارم و فقط دنبالنکرده تو میافتم. به زیردستات هم دستور نده اول حمله کنن.فرود من اونا رو نادیده میگیرم و فقط تو رو میکشم.»
«پس من بایدجلوی چه غلطی بکنم؟ بایدرویشان اول پول رو بیارم؟»
«اون کار رو هم نکن. با توجه به اینکه اینجا خالیه، نیروهای اصلیت باید جای دیگهای باشن. به نظر میاد اگه بری پولداستان بیاری، وقتی نیستی نیروهای کمکی میریزن اینجا. همینجا بمون. بیا با هم یه مراسم توبه برگزار کنیم. برای مردهها عزاداری کنیم و عمیقبهزودی فکر کنیم که چرا زندگیمون به اینجا کشید. ما که احتمالا از روز اول تولدمون آدمای بدی نبودیم، پس چی شد که اینطوری شدیم؟»
درست همون موقع، در جلویی تالاردرست اصلی دوباره باز شد و مرداییهوا که شمشیر دستشون بود، بیسروصدا وارد شدن.
با وجود اینکه دههاگفتن زیردست دیگه رسیدن، قیافه معاونلازم همچنان خشک و سفت بود.
با لحنیگذاشتم جدی بهدهانم معاون گفتم:
«نمیخوای باهاموجود حرف بزنی؟بعید قراره اینطوری باشی؟»
معاون یهو لباشمیدم رو غنچه کرد وچشم یه نفس عمیق کشید.
دستش رو جوری بالا بردپول که انگار میخواد دستور حملهنکرده بده، ولی رو کرد به زیردستاش:
«همهتون، گمشین بیرون.»
معاون بیسروصداوجود اشاره کرد ومیدونم همه نوچههاش رفتن.
با قیافهای خسته، انگار کهنکرده توی همین مدت کوتاه یهشترق نبرد رزمی سنگین داشته، بهم گفت:
«فرستادمشون بیرون، پس آروم باش. اگه چیزی میخوای بگو تا بادرست زبون خوش حلش کنیم. من حاضرم همکاری کنم، حاضرم خیانت کنم، حاضرمبرد زانو بزنم و برای جونم التماس کنم. فعلاً بیا فقط حرف بزنیم.»
سرم روگذاشتم تکون دادمدهانم و جواب دادم:
«زانو بزن.»
معاون رهبر جامعهمیدم رفت لبه سکودرست و زانو زد.
معاون رهبر «جامعه ابر و باران»داغ دستاش رو به هم قفل کرد وکرد توی دلش پشت سر هم دعا خوند.
حالا دیگه مطمئن بود.
گیر یهشما دیوونه زنجیریلازم تمامعیار افتاده بود.
بعد ازچرت حرف زدنگفتن باهاش فهمید.
بعد ازگذاشتم دیدن چشماش، حتیبردم مطمئنتر هم شد.
و وضعیت جنازهولی مهمونها بهش میگفتمنظورت که حدسش اشتباه نبوده.
معمولاً وقتی کسی با تبر آدم میکشه،چشم دست و پا قطع میکنه، ولی اکثر جنازههافرود فرق سرشون تمیز از وسط نصف شده بود.
فقط با دیدن وضعیتگفتن جنازهها میتونست بفهمه مهارت اینلازم روانی در چه حد وحشتناکیه.
معاون فقط به نیتدهانم اینکه جون سالم بهکردم در ببره، دهن باز کرد:
«هر چی میخوای بگو... خوشبختانه رهبر نیست، پس میتونیباشه هر چیزی بهم بگی. البته احتمالاً دنبال پول یابدونی زن نیستی، ولی ممنون میشم اگه اول بگی چی میخوای.»
جواب سوال معاونمیدم رو که زانودرست زده بود دادم:
«استاد سو کی برمیگرده؟»
«فکر کنم آخر شب برسه.»
«میتونی بکشیش؟»
«معلومه که تنهایی سخته. ولی اگه همزمان با نوچههای مستقیم خودم بهش حمله کنم، میتونم کارش رو بسازم. سم، سلاحهای مخفی، حمله دستهجمعیسنگفرشهای و کمین. تازه امشب بعد از نوشیدن مشروب برمیگرده. پس راحتتر از معموله. میتونم انجامش بدم. میتونم بکشمش... خواهش میکنم، باورم کن. اگهفضای نتونستم بکشمش، اونوقت خودت من رو بکش. تو که در هر صورت میخواستی استاد سو رو بکشی، نه؟ اون موقع میتونی جفتمون رو بکشی.»
«تو یه خائنی.»
تبر رو برداشتم،جلوی بلند شدم وداغ رفتم سمت معاون.
انتظار ضدحمله داشتم،ولی ولی معاون حتیمنظورت تکون هم نخورد.
با دست چپم سر معاوننکرده رو نوازش کردم و بعد تبرپشتک رو از قسمت کوتاه دستهش گرفتم.
«میگن زور استادپرت سو اندازه یه راکشاسایشما بزرگه. از پسش برمیای؟»
«اون درگذاشتم صورتیه کهدهانم رسمی بجنگن...»
تبر رو مستقیم آوردمبعید پایین و کله معاونریشهم رو از وسط نصف کردم.
یه کم که فکر کردم دیدم کلچشم «جامعه ابر و باران» جنس بنجلیان، پس آدمفرود بهدردبخوری توشون پیدا نمیشه که بخوام جذبش کنم.
جنازه یه خائن، که جلویپول ضعیفا شیر بود و جلوی قویادرست موش، به دکور صحنه اضافه شد.