---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 219: من آدم احساساتی‌ای هستم • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 219: من آدم احساساتی‌ای هستم

0

محقق سپیدپوش در حالی‌عجله​ که قیافه‌اش درهم رفته‌بهت​ بود، از من پرسید:

«تو از‌مثل​ کجا انجمن‌رهبر​ سریع رو می‌شناسی؟»

به صورت محقق‌وقتی​ سپیدپوش نگاه کردم‌می‌رسید​ و لبخند زدم.

این حروم‌زاده ولی‌نعمت من بود،‌درک​ همون کسی که هنر لاک‌پشت طلایی‌همین‌جا​ رها رو پرت کرده بود جلوم.

اگه هنر لاک‌پشت طلایی رها رو یاد‌بمیری​ نگرفته بودم، احتمالاً یه جایی تو موریم‌هنوز​ تا سرحد مرگ کتک می‌خوردم و سقط می‌شدم.

اما در عین حال،‌رهبر​ همین کثافت سرچشمه‌ی اصلی‌داری​ دیوانگی من هم بود.

شروع و یادگیری مراحل اولیه‌ی هنر لاک‌پشت طلایی‌وحشتناکی​ رها آسون بود، اما وقتی به مراحل میانی‌هدیه​ و پایانی می‌رسید، به طرز وحشتناکی سخت می‌شد.

به عبارت دیگه، دقیقاً همون کسی که‌فرقه​ بارها انحراف چی رو به من هدیه‌اطمینان​ داده بود، الان راست‌راست جلوم ایستاده بود.

به خاطر این حروم‌زاده زنده موندم‌همین‌جا​ و به خاطر همین حروم‌زاده هم‌بکشی​ با عذاب و بدبختی زندگی کردم.

«هی محقق،‌مثل​ تو انقدر‌رهبر​ درباره موریم می‌دونی؟»

محقق سپیدپوش نفس عمیقی کشید‌پایانی​ و به زور خشمی رو که‌عبارت​ درونش شعله‌ور شده بود، مهار کرد.

«خیلی بیشتر‌کرم​ از چیزی که‌درک​ بتونی تصور کنی.»

«که این‌طور؟»

«من خیلی بیشتر از‌رهبر​ اون چیزی که حتی‌داری​ به عقلت برسه می‌دونم.»

خندیدم و جواب دادم:

«تحسین‌برانگیزه. ولی چه فایده؟ تو نمی‌دونی من چرا انجمن سریع‌داری​ رو می‌شناسم. نمی‌دونی چرا هنر لاک‌پشت طلایی رها رو یاد گرفتم.‌نمیگم​ عمراً بتونی داستان‌های یه کرم بی‌ارزش مثل من رو درک کنی.»

«رهبر فرقه، نکنه‌نکنه​ خیلی عجله داری همین‌جا‌بمیری​ و همین الان بمیری؟»

«بهت اطمینان می‌دم که نمی‌تونی من رو بکشی. این رو به خاطر اطلاعاتی‌می‌دم​ که هنوز لو ندادم نمیگم. دیگه خیلی دیر شده. به لطف هنر بی‌قلب‌دادی​ سایه ماه که تو بهم دادی، من هنر الهی خودم رو تکمیل کردم.»

«یه هنر الهی؟»

این هم‌کرم​ یه بلوف‌مثل​ گنده بود.

با تمام توانم سعی‌عجله​ کردم قیافه‌ام رو بی‌تفاوت‌بهت​ و خونسرد نگه دارم.

چاره‌ای نداشتم جز اینکه‌رهبر​ به پرت کردن این‌داری​ تیرهای تو تاریکی ادامه بدم.

ادعای اینکه استاد دارم یه بلوف بود، اشاره به‌سخت​ انجمن سریع یه بلوف بود و اینکه گفتم یه‌الان​ هنر الهی رو تکمیل کردم هم کاملاً حقیقت نداشت.

اما هیچ راه دیگه‌ای نداشتم.

چون به هر‌نکنه​ حال، باید یه‌همین‌جا​ جوری مبارزه می‌کردم.

نگاهم رو از محقق سپیدپوش که احتمالاً داشت‌داری​ سبک‌سنگین می‌کرد ببینه ادعای هنر الهی من راسته‌اطلاعاتی​ یا دروغ، گرفتم و به اطراف کتابخونه نگاهی انداختم.

«نکنه هنر الهی‌ای که من خلق کردم هم اینجاست؟ اگه‌می‌شد​ هیچ چیز جدیدی زیر این آسمون نیست، پس ممکنه منم‌ایستاده​ همون هنر رزمی رو خلق کرده باشم. این‌طور فکر نمی‌کنی؟»

«خودت بگرد و ببین.»

بر اساس جریان افکارم و چیزهایی‌همین‌جا​ که درباره محقق سپیدپوش دستگیرم شده بود،‌اطلاعاتی​ به گشتن دنبال نقاط ضعفش ادامه دادم.

«مطمئناً خودت هم باید یه هنر رزمی جدید‌داری​ خلق کرده باشی، مگه نه؟ با دیدن و‌اطلاعاتی​ یاد گرفتن این همه هنرهای رزمی بی‌شماری که اینجاست.»

انگشتم رو‌آسون​ سمت محقق‌میانی​ سپیدپوش گرفتم.

«باورم اینه که تو باید برجسته‌ترین هنر الهی تمام دوران‌داری​ رو خلق کرده باشی. البته که باید این کار رو کرده‌نمیگم​ باشی. یه لحظه وایسا، همم... تازه بزرگ‌ترین مشکل کتابخونه‌ات رو فهمیدم.»

محقق سپیدپوش بی‌درنگ جواب داد:

«چیه؟»

عمداً نگاهی به‌وقتی​ اطراف کتابخونه انداختم‌می‌رسید​ و آهی کشیدم.

«تو هم آدم کاملی نیستی.»

«بگو چی کم داره.»

«سه تا چیز کمه.»

محقق سپیدپوش خندید.

«سه تا؟ امکان نداره. اینجا فقط هنرهای رزمی گمشده‌ی صد مکتب فکری رو تو خودش جا نداده.‌بکشی​ ما حتی هنرهای رزمی فرقه‌هایی رو که نابود کردیم هم جمع‌آوری کردیم. درسته که ممکنه بعضی هنرهای رزمی‌توانم​ انحصاری و مهم تو موریم باشن، اما به مرور زمان، قصد دارم اون‌ها رو هم مال خودم کنم.»

«که این‌طور؟»

لرزه به تنم افتاد.

فقط حسم بود؟‌وقتی​ ناگهان فکری مثل‌می‌رسید​ برق از سرم گذشت.

نکنه دلیل اینکه این حروم‌زاده تو زندگی قبلی من‌عجله​ به اتحاد موریم پیوسته بود، کنجکاویش درباره هنر رزمی‌اطلاعاتی​ انحصاری ایم سو-بک، یعنی هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو بوده؟

این هنر رزمی هر کسی‌داری​ نبود؛ هنر رزمی انحصاری رهبر‌می‌دم​ اتحاد موریم تو اون دوران بود.

تازه، ایم سو-بک هرگز هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو رو‌بمیری​ به هیچ‌کس یاد نداده بود، برای همین محقق سپیدپوش هر‌دیر​ چقدر هم که نابغه بود، هیچ راهی برای یادگیریش نداشت.

شاید یه تصادف بود، اما حتی به این فکر افتادم که دلیل اینکه‌دقیقاً​ رهبر اتحاد ایم سو-بک تو هر دو زندگی قبلی و فعلی من جون‌زندگی​ سالم به در برده بود، این بود که یه هنر رزمی انحصاری داشت.

اگه اون رو یاد نمی‌داد، هنر شمشیر‌فرقه​ بزرگ شش جنگجو تبدیل به هنر رزمی‌ای‌اطمینان​ می‌شد که برای همیشه از بین می‌رفت.

با این حال، به خاطر احترام‌همین‌جا​ به رهبر اتحاد، فعلاً از اشاره به‌اطلاعاتی​ هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو خودداری کردم.

«ببین. هر جا رو که‌فرقه​ نگاه می‌کنم، هیچ خبری از‌بمیری​ هنرهای رزمی بودایی نیست. این اولیش.»

محقق سپیدپوش سر تکون داد.

«از این موضوع‌بی‌ارزش​ خبر دارم. اون‌رهبر​ دوتای دیگه چیه؟»

برای مبارزه با محقق سپیدپوش، دروغ به‌بمیری​ تنهایی کافی نبود، برای همین چاره‌ای نداشتم جز‌ندادم​ اینکه یه کم حقیقت رو هم قاطیش کنم.

«اصلاً هیچ هنر‌درک​ رزمی‌ای هم از‌نکنه​ فرقه باطنی اینجا نیست.»

«فرقه باطنی شاخه‌ای از‌میانی​ مسیر بوداییه. چرا اون‌ها‌وحشتناکی​ رو از هم جدا می‌کنی؟»

«حتی اگه از نظر مذهبی ریشه‌شون یکی باشه، از نظر هنرهای رزمی کاملاً تو مسیر متفاوتی از مسیر بودایی هستن. اگه‌نمیگم​ یه استاد بزرگ از فرقه بودایی وجره‌یانه پیداش بشه، باید با ده استاد بزرگ زیر آسمان، از جمله سه فاجعه مقایسه بشه.‌نداشتم​ می‌تونی به همین راحتی فرقه باطنی رو نادیده بگیری؟ از نظر هنرهای رزمی، اون‌ها برای خودشون یه ستون اصلی به حساب میان.»

تو دلم از راهب دیوانه عذرخواهی کردم،‌بمیری​ چون استاد بزرگ فرقه بودایی وجره‌یانه که‌هنوز​ داشتم بهش اشاره می‌کردم، خود اون بود.

فقط اسمش رو‌درک​ انداختم وسط تا‌نکنه​ یه چیزی گفته باشم.

محقق سپیدپوش گفت:

«شنیدم که فرقه بودایی وجره‌یانه جای خیلی‌فرقه​ مخفیانه‌ایه، اما برام سخته باور کنم که همچین‌می‌دم​ استاد بزرگی اونجا وجود داشته باشه. سومیش چیه؟»

نگاهی به‌فرقه​ اطراف کتابخونه‌عجله​ انداختم و گفتم:

«همون‌طور که می‌دونی، البته که کونلونه. جای کونلون خالیه. اینجا نیست.‌بهت​ هیچ‌جا دیده نمیشه. پس این کتابخونه مسیر بودایی، فرقه باطنی و‌بی‌قلب​ کونلون رو کم داره. با این حال، فکر کنم باید بگم تحسین‌برانگیزه.»

برای محقق سپیدپوش دست زدم.

«تو نابغه‌ای هستی که تو هر نسل‌فرقه​ فقط یکی مثلش پیدا میشه، کسی که‌اطمینان​ دنیا دیگه هرگز لنگه‌اش رو نخواهد دید.»

عمداً طوری حرف زدم‌عجله​ که انگار دارم یه‌بهت​ زیردست رو تشویق می‌کنم.

تو تمام این‌درک​ مدت، داشتم قیافه محقق‌عجله​ سپیدپوش رو برانداز می‌کردم.

همون‌طور که تحسینش‌وقتی​ می‌کردم، ناخودآگاه لبخندی‌می‌رسید​ روی صورتش نشست.

«حروم‌زاده‌ی روانی، واقعاً‌بی‌ارزش​ با این حرفم‌رهبر​ نیشش باز شد.»

محقق سپیدپوش از جاش‌عجله​ بلند شد و در حالی‌اطمینان​ که بهم نزدیک می‌شد گفت:

«واقعاً جای تعجب داره. چطور یابویی که فقط یه صاحب مسافرخانه تو استان‌می‌دم​ ایلیانگ بوده، این‌قدر درباره موریم اطلاعات داره؟ راستش رو بخوای، شگفت‌زده شدم. تو‌دادی​ موریم کمتر کسی پیدا میشه که بتونه با من درباره هنرهای رزمی بحث کنه.»

محقق سپیدپوش در حالی که‌پایانی​ نزدیک‌تر می‌شد، نگاهی به اطراف‌می‌شد​ کتابخونه انداخت و سر تکون داد.

«حق با توئه. مسیر‌مثل​ بودایی، فرقه باطنی و‌نکنه​ کونلون اینجا نیستن. می‌دونی چرا؟»

«لابد کار سختی بوده.»

«اون‌ها از اون دسته آدم‌هایی هستن که مرگ رو به دزدیده‌بهت​ شدن هنرهای رزمی‌شون ترجیح می‌دن. با این حال، وقتی پیرمرد کونلون بمیره،‌سایه​ کونلون به شدت ضعیف میشه. من باید برای اون زمان برنامه‌ریزی کنم.»

«اون زمان کِی می‌رسه؟»

«ما دیگه‌کرم​ به صبر‌مثل​ کردن عادت کردیم.»

محقق سپیدپوش‌فرقه​ آهی کشید‌عجله​ و ادامه داد:

«دلیل اینکه سر و کله زدن با راهب‌های عالی‌رتبه مسیر بودایی سخته، اینه که‌نمی‌تونی​ اون‌ها دنیای مادی رو رها کردن. اول از همه، اون‌ها هیچ خانواده‌ای ندارن. پولی هم‌تکمیل​ ندارن. هیچ طمعی هم ندارن. راهب‌های عالی‌رتبه نقطه ضعف خاصی ندارن. و از همه مهم‌تر...»

«چی؟»

محقق سپیدپوش‌کرم​ بهم نگاه کرد‌درک​ و پوزخند زد.

«حتی ما هم دقیقاً نمی‌دونیم چه جور اساتیدی تو مسیر‌می‌دم​ بودایی وجود دارن. فکر کردی ما تلاش نکردیم؟ ما فاجعه‌بارترین‌سایه​ شکست از زمان امپراتور شی هوانگ رو تجربه کردیم. در نهایت...»

به نظر می‌رسید‌درک​ محقق سپیدپوش برای‌نکنه​ لحظه‌ای دستپاچه شد.

«آه، فکرش رو بکن‌میانی​ که دارم همچین چیزهایی‌وحشتناکی​ رو به تو می‌گم.»

در حالی که محقق سپیدپوش آه‌رهبر​ می‌کشید، من تو این فکر بودم‌بمیری​ که او دقیقاً می‌خواست چی بگه.

این یعنی تو یه دوره‌ای‌داری​ تو گذشته، با مسیر بودایی درافتاده‌نمی‌تونی​ بودن و بدجوری له شده بودن.

حدس زدم می‌خواست بگه یه جایگزین آماده‌عجله​ کرده بودن، ولی قبل از اینکه حرفش‌نمی‌تونی​ رو تموم کنه، یهو حرفش رو خورد.

با نگاه به‌وقتی​ قیافه محقق سپیدپوش،‌می‌رسید​ به حرف اومدم.

«در نهایت، حتماً مجبور شدید یه نقطه مقابل‌نکنه​ برای مسیر بودایی بسازید. تا بتونید به روش‌های‌نمی‌تونی​ مختلف و مداوم رو اعصابشون برید و اذیتشون کنید.»

«...»

«یه جناح شیطانی رو انتخاب کردید و تبدیلش کردید به فرقه شیطانی؟ برای تضعیف یه مذهب‌اطلاعاتی​ خاص، چاره‌ای نیست جز اینکه با یه مذهب دیگه که دقیقاً تو نقطه مقابلش قرار داره‌تمام​ بهش حمله کنی. اگه تحریکشون کنی، می‌افتن به جون هم. بالاخره عقایدشون باید کاملاً ضد هم می‌بوده.»

محقق سپیدپوش با یه‌میانی​ حالت کمی گیج و‌وحشتناکی​ مبهوت بهم خیره شد.

«تو واقعاً مردی‌بی‌ارزش​ هستی که می‌شه باهاش‌فرقه​ حرف زد. دقیقاً همین‌طوره.»

سرم رو تکون دادم.

«مسیر بودایی از رحمت و بخشش حرف می‌زنه، در حالی که فرقه‌اطمینان​ شیطانی بدون هیچ رحمی عمل می‌کنه، یه چیزی تو همین مایه‌ها، نه؟ ولی‌بهم​ کارای آدمیزاد همیشه طبق برنامه پیش نمی‌ره. حالا داره یه چیزایی دستگیرم می‌شه.»

«منظورت چیه؟»

لبخندی زدم‌کرم​ و به محقق‌درک​ سپیدپوش نگاه کردم.

«می‌خواستید با کنترل کردن عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی خوش بگذرونید، ولی فرقه شیطانی بیش از حد بزرگ شد. برای همین‌لطف​ از ارباب‌زاده سوم حمایت کردید. هیچ‌چیزی کارآمدتر از درگیری داخلی نیست. دفعه اولتون هم که نبوده. شنیدم درگیری‌های‌دارم​ جانشینی تو گذشته حتی از این هم بزرگ‌تر بوده. واقعاً هر جور گندی که تونستید تو موریم بالا آوردید.»

محقق سپیدپوش لبخند زد.

«...این کار ماست.»

همون‌طور که محقق سپیدپوش‌مثل​ داشت روش رو برمی‌گردوند،‌نکنه​ خطاب به پشت سرش گفتم:

«حتی اگه شیطان بهشتی یکی از استادهای شما باشه، اونم نتونست رهبر فرقه رو بکشه. نمی‌دونم‌نمیگم​ رهبر فرقه چقدر می‌دونه، ولی اوضاع موریم خیلی ساده‌تر از این توطئه‌هاییه که شما می‌چینید. هر‌قیافه‌ام​ چقدر هم که با این کتاب‌های لعنتی مطالعه و آزمایش کنید، در نهایت اونی که قوی‌تره می‌بره.»

نمی‌تونستم بگم محقق‌درک​ سپیدپوش فرمانده کل‌نکنه​ قواست یا نه.

ولی یه چیز قطعی بود: رهبر‌می‌رسید​ فرقه و ایم سو-بک شخصیت‌هایی بودن‌دیگه​ که از هر نوع کنترلی خارج بودن.

محقق سپیدپوش‌کرم​ برگشت سر‌مثل​ جاش و نشست.

«...نمی‌دونم باهات چی‌کار کنم. تو خیلی می‌دونی. از این لحاظ، قطعاً‌نمی‌تونی​ سطح تو با شاگردهای من متفاوته. هرچند همون‌طور که خودت گفتی،‌بهم​ متفاوت بودن سطحت تضمین نمی‌کنه که بتونی شاگردهای من رو شکست بدی.»

محقق سپیدپوش با کلافگی ضربه‌ای‌فرقه​ به نقطه‌ای از میز زد‌بمیری​ و بخشی از دیوار کتابخونه چرخید.

دو تا مرد از‌میانی​ توش اومدن بیرون و‌وحشتناکی​ رو به محقق سپیدپوش گفتن:

«...صدامون کردید.»

محقق سپیدپوش‌فرقه​ به من‌عجله​ اشاره کرد.

«ایشون لی زاها،‌درک​ رهبر فرقه هائو‌نکنه​ هستن. بهشون احترام بذارید.»

مردها رو‌آسون​ به من ادای‌پایانی​ احترام رزمی کردن.

«رهبر فرقه،‌کرم​ من شمشیر‌مثل​ پنجم هستم.»

«رهبر فرقه، من تیغه‌عجله​ ششم نام دارم. وصف‌بهت​ آوازه‌تون رو زیاد شنیدم.»

مردها رو که از من‌فرقه​ بزرگ‌تر بودن برانداز کردم و‌بمیری​ بعد سرم رو تکون دادم.

«آره. خوشبختم. پس شما دو تا برادرهای‌طرز​ ارشدِ دقیقاً بالای سر چیل-گیوم هستید. منم‌بارها​ از اون در مورد شما زیاد شنیدم.»

«این‌طوره؟»

«بعید می‌دونم اون‌نکنه​ توله‌سگ این‌قدر بی‌پروا‌همین‌جا​ دهن‌لقی کرده باشه.»

هر چقدر‌مثل​ تونستم چرت‌وپرت‌رهبر​ سر هم کردم.

«گفت مهارتتون خوبه، ولی جفتتون اخلاق گندی دارید، واسه همین دلش نمی‌خواد باهاتون مثل‌بارها​ ارشدها رفتار کنه. شما دو تا همونایید دیگه، نه؟ شمشیر پنجم و تیغه ششم،‌درباره​ درسته. گفت قیافه‌هاتون شبیه ماهی مرکب و هشت‌پائه. از دیدنتون خوشحالم. قیافه‌های عجیبی دارید.»

شمشیر پنجم و تیغه ششم نگاهی‌رهبر​ به هم انداختن و جوری خندیدن‌بمیری​ که انگار حرفم براشون خیلی مسخره بود.

با دیدن اینکه این‌قدر راحت احساساتشون‌همین‌جا​ رو بروز می‌دادن، مشخص بود که‌بکشی​ بین شاگردهای محقق سپیدپوش، اساتید قدرتمندی هستن.

محقق سپیدپوش گفت:

«رهبر فرقه، بهت یه حق انتخاب می‌دم. اگه بتونی فقط یکی از سه چیز رو ثابت کنی، فعلاً باهات مثل یه مهمان رفتار می‌کنم.‌عذاب​ دارم امتیاز بزرگی بهت می‌دم، چون تو رو نابغه‌ای می‌دونم که دنیا تا حالا به خودش ندیده. اما اگه نتونی حتی یکی از این سه‌عقلت​ تا رو ثابت کنی، باهات مثل یه برده رفتار می‌شه، پس حواست رو جمع کن. باید خدا رو شکر کنی که اصلاً می‌ذارم زنده بمونی...»

شمشیر پنجم و تیغه ششم‌درک​ از قبل ورودی منتهی به‌داری​ صخره رو مسدود کرده بودن.

از محقق سپیدپوش پرسیدم:

«اینکه از مهمان یهو تبدیل‌فرقه​ بشم به برده یه کم‌بمیری​ زیاده‌روی نیست؟ حالا انتخاب‌ها چی هستن؟»

محقق سپیدپوش یه‌وقتی​ قلم‌مو برداشت و‌می‌رسید​ همون‌طور که می‌نوشت، گفت:

«اول، داستان اینکه چطور هنر لاک‌پشت طلایی رها رو یاد گرفتی. دوم، دلیل اینکه از انجمن سریع خبر داری. سوم،‌ندادم​ ثابت کنی هنر الهی‌ای که خلق کردی واقعیه. ازت نمی‌خوام اون تکنیک نهایی‌ای که نیروهای فرقه شیطانی رو نابود کرد‌نگه​ بهم نشون بدی. خودت بهش گفتی هنر الهی، پس حتماً باید یه هنر الهی باشه. شمشیر پنجم و تیغه ششم.»

«بله، استاد.»

«اگه رهبر فرقه نتونست جواب بده، فقط جونش‌داری​ رو براش بذارید. خودم یه راهی برای زنده نگه‌داشتنش‌هنوز​ پیدا می‌کنم. آدم قوی‌ایه، پس بی‌گدار به آب نزنید.»

«مفهومه.»

دستم رو آوردم بالا.

«وایسید.»

راستش رو بخواید، مشکل من شمشیر پنجم و تیغه ششم‌بمیری​ نبودن، بلکه احتمال زیاد این بود که محقق سپیدپوش وسط‌دیر​ مبارزه‌ام با اونا، یهویی غافلگیرم کنه و بهم حمله کنه.

مبارزه سه به یک مقابل همچین‌می‌رسید​ استادهایی تو یه فضای به این‌دیگه​ تنگی، حتی برای منم زیادی بود.

از محقق سپیدپوش پرسیدم:

«اگه هنر‌فرقه​ الهی‌ام رو ثابت‌داری​ کنم چی می‌شه؟»

محقق سپیدپوش‌مثل​ سر تکون داد‌فرقه​ و جواب داد:

«اگه این به‌اصطلاح هنر الهی اون‌قدر مهم باشه‌وحشتناکی​ که تو تاریخ ما ثبت بشه، پس نباید درجا‌داده​ بکشمت. نقش ما همینه. ارزش خودت رو ثابت کن.»

با انگشت‌کرم​ به محقق‌مثل​ سپیدپوش اشاره کردم.

«فهمیدم.»

محقق سپیدپوش با دهن خودش‌فرقه​ چیزی رو اعتراف کرد که‌بمیری​ داشتم در موردش حدس می‌زدم.

«حداقل باید تو‌وقتی​ سطح هنر رزمی‌می‌رسید​ انحصاری ایم سو-بک باشه.»

«معلومه که باید باشه.»

شونه‌هام از خنده لرزید.

راستش، موقعیتی بود که می‌تونستم خیلی راحت بمیرم،‌داری​ ولی چون محقق سپیدپوش یه نوع خاصی از‌اطلاعاتی​ دیوانگی رو داشت، داشت بهم یه راه فرار می‌داد.

مشکل اینجا بود‌وقتی​ که این راه‌می‌رسید​ فرار به‌شدت باریک بود.

«یه هنر الهی...»

من فقط یه‌نکنه​ دونه از این‌همین‌جا​ هنرهای الهی داشتم.

هنر الهی‌ای که تازه‌رهبر​ شروعش کرده بودم، چه برسه‌همین‌جا​ به اینکه کاملش کرده باشم.

یه نفس عمیق کشیدم، دست‌هام رو‌می‌رسید​ پشت سرم قفل کردم و با‌دیگه​ دقت به محقق سپیدپوش خیره شدم.

«...»

محقق سپیدپوش ازم پرسید:

«داری چیکار می‌کنی؟»

«خفه شو. دارم تمرکز می‌کنم. من‌می‌رسید​ آدم احساساتی‌ای هستم. این یعنی هنر‌دیگه​ رزمی‌ای هم که خلق کردم احساساتیه.»

محقق سپیدپوش همون‌طور‌بی‌ارزش​ که حرف‌هام رو‌رهبر​ یادداشت می‌کرد، جواب داد:

«اصلاً همچین چیزی به اسم‌داری​ هنر رزمی احساساتی تو این دنیا‌نمی‌تونی​ وجود داره؟ تو واقعاً نرمال نیستی.»

با صداقت‌مثل​ جواب حرف‌های محقق‌فرقه​ سپیدپوش رو دادم.

«معلومه که وجود داره. محقق، می‌دونی چرا من‌وحشتناکی​ نرمال نیستم؟ می‌دونی چرا نصف عمرم رو مثل‌هدیه​ دیوونه‌ها زندگی کردم و همیشه بهم می‌گفتن روانی زنجیری؟»

محقق سپیدپوش با خنده گفت:

«من از کجا‌نکنه​ بدونم؟ شاید از همون‌بمیری​ اولش دیوونه بودی. نه؟»

در حالی که حس می‌کردم‌فرقه​ تمام احساسات پیچیده‌ام دارن تبدیل‌بمیری​ به غم می‌شن، جواب دادم:

«همه‌اش تقصیر توئه.»

زندگی قبلی‌ام که به خاطر این حروم‌زاده‌فرقه​ نتونستم مثل آدم توش زندگی کنم، مثل‌اطمینان​ یه فانوس گردان از جلو چشمام رد شد.

یاد حرف‌های سامبوک تو مسافرخانه‌داری​ هزار مایلی افتادم که بعد‌می‌دم​ از بررسی وضعیتم شوکه شده بود.

«یه چیزِ رهبر فرقه عجیبه.»

حسی که الان داشتم‌میانی​ شبیه همون موقع بود،‌وحشتناکی​ ولی با یه کم تفاوت.

داشتم با‌کرم​ یه قلب‌مثل​ آروم دیوونه می‌شدم.

تو اون لحظه، انگار یه‌داری​ پرده کشیده شد رو چشمام و‌نمی‌تونی​ رنگ‌های دنیا یه ذره تغییر کرد.

همون‌طور که با یه‌رهبر​ چهره بی‌تفاوت به محقق‌داری​ سپیدپوش خیره شده بودم...

محقق سپیدپوش که‌وقتی​ از جاش بلند‌می‌رسید​ شده بود، ازم پرسید:

«...این دیگه‌کرم​ چه هنر‌مثل​ رزمیِ کوفتی‌ایه؟»

مسلماً نمی‌تونستم‌فرقه​ وضعیت خودم‌عجله​ رو بررسی کنم.

فقط این حس رو‌رهبر​ داشتم که دارم از‌داری​ یشم بهشتی قدرت بیرون می‌کشم.

ولی قیافه شمشیر پنجم‌میانی​ و تیغه ششم هم‌وحشتناکی​ دست‌کمی از محقق سپیدپوش نداشت.

به نظر می‌رسید‌بی‌ارزش​ نگاهم تو این‌رهبر​ لحظه اصلاً عادی نبود.

جواب سؤال‌فرقه​ محقق سپیدپوش‌عجله​ رو دادم.

«این هنر الهی مه بنفشه.»

ناولها | novelha.net