---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 131: برو پای رهبر فرقه رو لیس بزن • ⏱ 13 دقیقه

چپتر 131: برو پای رهبر فرقه رو لیس بزن

0

شب که شد، تازه دوزاریم افتاد که تنها جایی که‌خدا​ می‌تونم این مهمون‌ها رو ببرم، یه فاحشه‌خونه‌ست. دوباره یادم اومد که‌نمی‌آورد​ هنوز یه خونه درست و حسابی برای پذیرایی از مهمون ندارم.

اصلاً فکرش رو نمی‌کردم که کارم به‌بیرون​ اینجا بکشه که شیطان شمشیر و شیطان‌خیره​ شهوت رو به عمارت شکوفه آلو راهنمایی کنم.

فکرش رو بکن...‌ناگهان​ با «شیطان شهوت»‌می‌خواست​ وارد فاحشه‌خونه بشم.

ولی خب، وقتی من‌آوردن​ و استادم باشیم، هیچ‌باز​ غلط اضافه‌ای نمی‌تونه بکنه.

با این حال، دیدنِ عمارت شکوفه‌همه​ آلو که خیلی وقت بود ندیده‌الان​ بودمش، حتی برای خودم هم غریب بود.

من اول از همه غیبم زد و با رفتن چا سونگ-ته، خدا می‌دونه‌بودم​ عمارت شکوفه آلو الان تو چه وضعیه. برای شروع، دربان اصلاً من رو نشناخت.‌هیانگ​ حتی بعد از وارد شدن به عمارت، هیچ‌کس انگار من رو به جا نمی‌آورد.

عمداً جلوی زنی که‌طوری​ داشت رد می‌شد، اسم‌کنه​ چا سونگ-ته رو آوردم.

«چا سونگ-ته کجاست؟»

زن جواب داد:

«مدیر کل‌تمام​ رفتن به مقر‌باز​ باند خرگوش سیاه.»

«پس کی اینجا رو می‌چرخونه؟»

«بازرس سیما‌فرقه​ بی مسئولیت رو‌تمام​ به عهده داره.»

«آها، پس سیما بی اینجاست.»

«ولی شما کی هستید؟»

به دختر‌صورتش​ جوان نگاه کردم‌فریاد​ و جواب دادم:

«کسی که مقامش‌تشریف​ بالاتر از سیما‌درهای​ بی و چا سونگ-ته‌ست.»

دختر که صورتش پر از کک و‌غیبم​ مک بود، ناگهان طوری فریاد زد که انگار‌دربان​ می‌خواست کل عمارت شکوفه آلو رو باخبر کنه:

«رهبر فرقه تشریف آوردن!»

ناگهان تمام درهای عمارت شکوفه آلو با سر و صدا باز شد و آدم‌ها‌درهای​ از همه جا بیرون ریختند و از بالا به منی که طبقه اول ایستاده‌موقع​ بودم، خیره شدند. تازه اون موقع بود که چند تا چهره آشنا بین جمعیت دیدم.

«تشریف آوردید، رهبر فرقه!»

«آره، خودمم.‌حتی​ چه هیانگ،‌غریب​ راه بیفت.»

چه هیانگ که‌درهای​ مدتی بود ندیده‌آدم‌ها​ بودمش، جواب داد:

«شما رو‌صورتش​ به اتاق شکوفه‌فریاد​ آلو راهنمایی می‌کنم.»

با اون دو مرد از پله‌ها‌درهای​ بالا رفتم و وارد اتاق شکوفه‌بالا​ آلو شدیم. توی راه، شیطان شمشیر گفت:

«من می‌خوام گردش‌خودم​ چی انجام بدم،‌همه​ یه اتاق بهم بده.»

«استاد، من‌تمام​ با رهبر فرقه‌باز​ یه پیکی می‌زنم.»

«بسیار خب.»

با اینکه توی فاحشه‌خونه‌آوردن​ بودیم، شیطان شمشیر اصلاً‌باز​ به شاگردش غر نزد.

اتاق طبقه آخر رو که قبلاً خودم‌بیرون​ استفاده می‌کردم به شیطان شمشیر دادم و‌خیره​ روبروی شیطان شهوت در اتاق شکوفه آلو نشستم.

راستی حالا‌صورتش​ که فکرش‌طوری​ رو می‌کنم...

دختران جوانی که شیطان شهوت دنبالشون بود، همگی چهره‌های مشهور نسل‌ریختند​ جوان از جناح راستین بودن. تازه با هدف قرار دادنِ دخترانِ‌چهره​ خاندان‌های اصیل با نام‌های خانوادگی معتبر، گند کار رو بدتر کرده بود.

فکر می‌کردم به محض‌غریب​ ورود به فاحشه‌خونه مثل‌رفتن​ سگِ فحل رفتار کنه...

ولی شیطان شهوت خیلی ساکت عرقش رو می‌خورد، انگار نه انگار که اصلاً شیطان شهوته. حتی‌اون​ به چه هیانگ که هر از گاهی سرک می‌کشید هم نگاه نکرد. به نظر می‌رسید داره‌می‌کنم​ آگاهانه تلاش می‌کنه بی‌تفاوت بودنش نسبت به زنان فاحشه‌خونه رو نشون بده، که حسابی گیجم کرده بود.

شیطان شهوت ازم پرسید:

«من کجا بخوابم؟»

«یه اتاق بهت می‌دم.»

شیطان شهوت سری تکون داد و به‌بیرون​ نوشیدن ادامه داد. لحظه‌ای بعد، کسی درِ‌خیره​ اتاق شکوفه آلو رو زد و گفت:

«رهبر فرقه، سیما بی هستم.»

«بیا تو.»

سیما بی، با اون موهای دم‌اسبی‌اش که از‌رفتن​ زمان حمله به ارباب پیرِ اژدهای بی‌شاخ ندیده‌نشناخت​ بودمش، به محض دیدنم سر تعظیم فرود آورد.

«خیلی وقت بود ندیده بودمتون.»

«استراتژیست سیما، مشکلی پیش نیومده؟»

«نه قربان.»

«کی امور‌حتی​ مالی فاحشه‌خونه‌غریب​ رو مدیریت می‌کنه؟»

«مدیر کل قبل از رفتن کلیدها رو‌بیرون​ به من سپرد. دارایی‌ها در سه مکان‌خیره​ مجزا نگهداری می‌شن. کلیدها رو تقدیم کنم؟»

«کلید لازم نیست. بیا بشین.»

«اطاعت.»

سیما بی رو‌خودم​ نشوندم و یه‌همه​ پیاله مشروب براش ریختم.

«از ارباب‌تمام​ عمارت بودن چیز‌باز​ زیادی یاد گرفتی؟»

«بله. ما بیشتر شبیه مسافرخونه فعالیت می‌کنیم‌باخبر​ تا فاحشه‌خونه. هر از گاهی هم با‌درهای​ مشورت مدیر کل چا کارها رو پیش می‌برم.»

شیطان شهوت رو‌تشریف​ که ساکت داشت‌درهای​ می‌نوشید، معرفی کردم.

«ایشون مونگ رانگ، پسر دومِ خانواده مونگ‌غیبم​ باد و ابر از برکه عقاب سفید‌شروع​ هستن. ایشون هم سیما بی از فرقه هائو.»

شیطان شهوت‌تمام​ خیلی خشک به‌باز​ سیما بی گفت:

«خوشبختم.»

سیما بی‌فرقه​ با احترام‌آوردن​ جواب داد:

«من سیما‌حتی​ بی از‌غریب​ فرقه هائو هستم.»

ماموریتی به سیما بی دادم.

«استراتژیست سیما.»

«بله.»

«وقتی ارباب‌زاده مونگ خواست برگرده‌اول​ برکه عقاب سفید، همراهش برو. یه‌می‌دونه​ کاری دارم که باید انجام بدی.»

«بفرمایید.»

«ما قراره سودِ حاصل از این سه فاحشه‌خونه رو دوباره سرمایه‌گذاری کنیم. باهاش برو برکه عقاب سفید و‌بیرون​ دنبال کسب‌وکارهایی مثل مسافرخونه، رستوران و فاحشه‌خونه بگرد که بشه با سرمایه فرقه هائو راه انداخت. می‌خوام منطقه تجاری‌خودمم​ برکه عقاب سفید رو بررسی کنی و کلاً ببینی ساختمونی برای خرید یا مغازه‌ای برای تصاحب هست یا نه.»

«چشم.»

«اگه پول کم آوردی، مدیر بیوک از باند خرگوش‌سونگ​ سیاه تامینت می‌کنه. می‌فهمی چرا می‌خوام کسب‌وکارهای وابسته به‌شدن​ فرقه هائو رو تو برکه عقاب سفید راه بندازم؟»

«یه جور دفتر‌درهای​ نمایندگیه که هدفش شامل‌بیرون​ جمع‌آوری اطلاعات هم میشه؟»

«دقیقاً. سیما بی،‌ناگهان​ ولی فقط برکه‌می‌خواست​ عقاب سفید نیست.»

«گوش می‌دم.»

«باند خرگوش سیاه بودجه مازاد زیادی جمع کرده. می‌خوام مسئولیت این کار رو به عهده بگیری، یه شعبه تو برکه عقاب سفید بزنی و با استفاده از اون تجربه، بعداً یکی نزدیک قصر شب خونین،‌خرگوش​ یکی نزدیک جامعه شمشیر هژمون، و همچنین نزدیک دریاچه صلح آرام، جامعه دنیای زیرین جنوبی و اتحاد بهشت جنوبی تاسیس کنی. آه، قلعه بادبزن سیاه هم بود. بیخیال اون یکی. با اینکه بهشون می‌گیم شعبه،‌باز​ ولی مسلماً باید کسب‌وکارهایی باشن که بتونن درآمد خودشون رو داشته باشن. نیروهایی که اونجا مستقر می‌شن هم از بین کسایی که تو استان ایلیانگ یا باند خرگوش سیاه بیکار می‌چرخن انتخاب و اعزام می‌شن.»

«در مورد بقیه مکان‌ها‌صدا​ متوجه شدم، ولی قصر‌ریختند​ شب خونین رو نمی‌شناسم.»

«بعداً در‌صورتش​ موردش بهت‌طوری​ می‌گم. عجله نکن.»

«اطاعت.»

با دقت به‌خودم​ صورت سیما بی‌همه​ نگاه کردم و گفتم:

«من نه صدات کرده بودم، نه‌آدم‌ها​ وظیفه خاصی بهت داده بودم، ولی‌ایستاده​ خودت کارها رو خوب پیش بردی.»

سیما بی لبخند کمرنگی زد.

«اینجا هم کار زیاد بود.»

سیما بی آدمی بود که برای خودش کار می‌تراشید.‌سونگ​ در این صورت، چاره‌ای نداشتم جز اینکه کار بیشتری‌شدن​ سرش بریزم و مقامش رو تو فرقه هائو ببرم بالا.

هر چی باشه، به‌صدا​ همین دلیل بود که سیما‌بالا​ بی یه «استراتژیست» محسوب می‌شد.

«استراتژیست سیما، شرمنده که بعد‌فریاد​ از مدت‌ها تازه همدیگه رو‌فرقه​ دیدیم، یه کوه کار ریختم سرت.»

یه پیاله دیگه برای سیما‌تمام​ بی ریختم. سیما بی پیاله‌بیرون​ رو گرفت و جواب داد:

«می‌دونید تو استان‌خودم​ ایلیانگ چه خبرهایی‌همه​ از شما می‌شنویم؟»

«از کجا بدونم.»

«اینکه تنهایی ریختید سر جامعه دنیای زیرین جنوبی. قبلش هم شنیدیم که کمین کردید و‌صدا​ استاد سو رو کشتید. شایعاتی هم بود که جامعه شمشیر هژمون رو با خاک یکسان‌چهره​ کردید. هر بار که خبرها رو می‌شنیدم، همش فکر می‌کردم یه گوشه‌ای دارید واسه زنده‌موندن می‌جنگید.»

«هوم.»

سیما بی مشروب رو‌غریب​ سر کشید و بعد‌رفتن​ تو چشم‌هام نگاه کرد.

«اگه کاری‌تمام​ دارید، همه‌ش رو‌باز​ بسپرید به من.»

شنیدن کارهایی که کرده‌طوری​ بودم از زبون یکی‌کنه​ دیگه، حس عجیبی داشت.

«باشه.»

«...»

«در مورد بودجه، به مشورت با مدیر بیوک و مدیر‌منی​ چا ادامه بده. فقط وقتی نیاز به ساخت یه ساختمون جدید‌بین​ بود، با یون جا-سونگ از فرقه ساخت و ساز مشورت کن.»

«چشم.»

«مهمون داریم، پس‌تشریف​ بحث امروز رو همین‌جا‌صدا​ تموم کنیم. خسته نباشی.»

«بله، پس‌حتی​ لطفاً به‌غریب​ صحبتتون برسید.»

بعد از رفتن سیما‌صدا​ بی، شیطان شهوت سرش رو‌بالا​ کج کرد و بهم گفت.

«دهاتی، خیلی سرت شلوغ‌طوری​ بود. فکر کردم یه سالن‌رهبر​ رزمی محلی راه انداختی. ولی...»

«ولی چی؟»

«من عضو فرقه هائو نیستم. واقعاً‌همه​ مشکلی نداره که این‌قدر راحت در‌الان​ مورد کار و کاسبیت حرف می‌زنی؟»

«مگه چه چیز خاصیه؟ فرقه هائو سازمان بزرگی نیست. فقط‌منی​ برای مردم کار درست می‌کنه و مطمئن میشه که پول‌آشنا​ زور ازشون نگیرن یا الکی زیر مشت و لگد رزمی‌کارها نمیرن.»

«این ایده شعبه زدن رو از‌می‌خواست​ حرف‌هایی که تو خانه ماه آب‌آوردن​ از ارباب قصر شب خونی شنیدی، برداشتی؟»

«به‌عنوان یه‌فرقه​ مرجع ازش‌آوردن​ استفاده کردم.»

شیطان شهوت پوزخندی زد و بعد‌همه​ برای لحظه‌ای ساکت شد. حالتش رو‌الان​ نگاه کردم و مشروبم رو رفتم بالا.

شیطان شهوت گفت:

«داری نزدیک اینجا شعبه‌طوری​ می‌زنی چون ارشد هو برای‌رهبر​ قصر شب خونی کمک خواسته؟»

«برای من، این تنها‌آوردن​ راهه. باید بدونم چه‌باز​ خبره تا بتونم کمک کنم.»

«قضیه قصر شب خونی رو‌اول​ می‌فهمم، ولی چرا داری یکی‌خدا​ تو برکه عقاب سفید می‌زنی؟»

«چون استادت اونجاست.‌درهای​ و نیروهای جناح‌آدم‌ها​ متعارف هم هستن.»

«پس چرا‌صورتش​ داری استاد‌طوری​ من رو می‌پایی؟»

«چه استاد تو باشه چه قصر‌درهای​ شب خونی، سرنوشت همشون اینه که یه‌منی​ روزی مورد حمله فرقه شیطانی قرار بگیرن.»

«اون کسی نیست‌خودم​ که به این‌همه​ راحتی‌ها شکست بخوره.»

«فرقه هائو قراره تو جناح متعارف، جناح غیرمتعارف و‌بالا​ حتی جاهایی که رزمی‌کار ندارن حضور داشته باشه، پس هر‌چهره​ غلطی که می‌کنم رو زیر سوال نبر. تصمیم با منه.»

«داری کار بزرگی می‌کنی.»

به محض‌فرقه​ شنیدن تیکه کنایه‌آمیزش،‌تمام​ جوابش رو دادم:

«هوی شیطان شهوت، تنت میخاره‌اول​ کتک بخوری؟ حالا که چهار‌خدا​ تا پیک زدی بدنت خارش گرفته؟»

«این تهدیدهای مسخره رو بذار برای‌آدم‌ها​ زیردست‌هات. راستی، خیلی عجیبه. چرا تو‌ایستاده​ این‌قدر دقیق می‌دونی باید چه غلطی بکنی؟»

«داری چی میگی؟»

«دقیقاً همونی که گفتم. ساختن فرقه، محافظت از کارگرها، جنگیدن با‌ریختند​ جناح غیرمتعارف این‌ور و اون‌ور... انگیزه انجام تمام این کارها چیه؟ چی‌آشنا​ باعثش شد؟ می‌پرسم چون اون‌قدر مسخره‌ست که خودم هیچ علاقه‌ای بهش ندارم.»

وقتی یه همچین‌خودم​ چیز واضحی پرسید،‌همه​ چی باید جواب می‌دادم؟

به ذهنم رسید شاید‌صدا​ جواب پیش من نباشه،‌ریختند​ پیش خود شیطان شهوت باشه.

«من همینم که هستم.‌طوری​ تو هم همینی که هستی...‌رهبر​ تو چرا این‌جوری زندگی می‌کنی؟»

«من؟»

«همون‌طور که گفتی، بخاطر‌غریب​ اینه که کار بهتری‌رفتن​ برای انجام دادن نداری؟»

«داری در‌تمام​ مورد زن‌ها‌صدا​ حرف می‌زنی؟»

«هر کوفتی که هست.»

شیطان شهوت‌فرقه​ یه جام مشروب‌تمام​ ریخت و گفت:

«توی دنیا‌حتی​ هیچ‌چیزی زیباتر‌غریب​ از زن نیست.»

حس کردم دهن شیطان‌صدا​ شهوت باز شده، پس‌ریختند​ تو سکوت مشروبم رو خوردم.

«و هیچ‌چیزی زشت‌تر از زن هم نیست. دو سال پیش حرف‌هایی‌تشریف​ از ازدواج زودهنگام با یه بانو از خاندان بکری بود، ولی‌طبقه​ شاید چون من پسر صیغه‌ای هستم، وسط بحث کنسلش کردن. نه، ولی...»

شیطان شهوت شست‌تشریف​ و انگشت اشاره‌ش‌درهای​ رو به هم چسبوند.

«ازدواجی بود که سر سوزنی بهش‌همه​ علاقه نداشتم. نکته اینجاست، من فقط‌الان​ اونجا وایساده بودم و رد شدم.»

«خب.»

«خب؟ هویتم رو مخفی کردم و رفتم ببینم چه جور پتیاره‌‌ای بود. یه‌تمام​ پتیاره هرزه بود. من توسط یه همچین زنی رد شدم چون پسر صیغه‌ای هستم؟‌اون​ یه تف گنده جلوی اقامتگاه خاندان بکری انداختم. تف، لعنت بهش، تف، تف، تف!»

«داری روی‌فرقه​ مزه‌ها تف‌آوردن​ می‌کنی، حروم‌زاده.»

«نخورش، مرتیکه گندیده.»

شیطان شهوت یه تیکه از‌باز​ مزه‌ها رو که روش تف‌منی​ ریخته بود برداشت و گفت:

«وقتی رفتم خونه و به خود بدبختم نگاه کردم، یهو تبدیل شده بودم به یه مرد بی‌ارزش.‌آدم‌ها​ رئیس خاندان ما من رو چیزی جز یه مهره شطرنج برای گسترش نفوذ خاندان نمی‌بینه. این حروم‌زاده‌های‌دیدم​ رقت‌انگیز... اون روز، با رئیس خاندان و وارث هم دعوام شد. خلاصه، جفتشون رو زدم له کردم.»

داشتم مشروب می‌خوردم‌تشریف​ که همش رو‌درهای​ پاشیدم روی مزه‌های جلوم.

«پوففف—»

مشروبی که پاشیدم‌درهای​ ریخت روی مزه‌ها و‌بیرون​ شیطان شهوت اخم کرد.

«ایش...»

«نخورش آشغال. ولی‌تشریف​ صبر کن، رئیس‌درهای​ خاندان بابات نیست؟»

«درسته.»

«و رئیس‌تمام​ جوان خاندان‌صدا​ هم داداشته؟»

«صحیح.»

«و جفتشون رو زدی؟»

شیطان شهوت‌حتی​ پلک زد‌غریب​ و نگاهم کرد.

«کجاش عجیبه؟»

«الان جدی‌صورتش​ هستی؟ مغزت‌طوری​ تاب برداشته؟»

شیطان شهوت‌فرقه​ یهو نیشخند زد‌تمام​ و جواب داد:

«چیز عجیبی نیست.»

«چرا نیست؟»

«اگه عجیبه، پس اون دو تا نباید از بچگی من رو می‌زدن. اون موقع ضعیف بودم، پس کتک می‌خوردم. الان قوی‌ترم، پس ورق برگشته. البته، اون دو تا احتمالاً نمی‌دونستن‌چهره​ قوی شدم تا وقتی که کتک خوردن. عادیه که رزمی‌کارها وقتی صداشون بالا میره یه مبارزه رزمی داشته باشن. خلاصه، خانواده دیگه نمی‌تونه با من سرسری رفتار کنه. شاید فکر‌اینکه​ کرده باشن که من رو از خانواده بندازن بیرون، ولی اوه، عمراً. کی من رو بزرگ کردن چون بهم نیاز داشتن که حالا بخوان پرتم کنن بیرون؟ این خانواده لعنتی...»

تراپ— شیطان‌فرقه​ شهوت جامش‌آوردن​ رو کوبید زمین.

«این خانواده منه.‌خودم​ خانواده مونگ باد و‌غیبم​ ابر، یه خاندان باشکوه.»

اولین بار بود کسی رو می‌دیدم که باباش و داداشش رو کتک‌ایستاده​ زده باشه، واسه همین یه لحظه الکی مثلاً پشت سرم رو خاروندم‌آوردید​ و بعد یه ضربه سریع و غافلگیرکننده زدم تو سر شیطان شهوت.

شترق— شیطان‌صورتش​ شهوت سرش‌طوری​ رو گرفت.

«دیوونه‌ای؟ چرا زدی؟»

«فقط کتک رو بخور، حروم‌زاده. دلیلی نداره. اگه مشکلی داری، بیا جلو. طبق منطق خودت، مگه اشکالی نداره که قوی‌ترها ضعیف‌ترها رو بزنن؟‌جلوی​ اگه می‌خوای با این منطق زندگی کنی، برو عضو فرقه شیطانی شو. برو حالشو ببر و ضعیف‌تر از خودت رو بزن، رتبت رو ببر‌دختر​ بالا و بعد برو پای رهبر فرقه رو لیس بزن. هر جور نگاه می‌کنم، تو از رهبر فرقه ضعیف‌تری. مگه این فکر تو نیست؟»

«این چه چرت‌درهای​ و پرتیه؟ چرا باید‌بیرون​ عضو فرقه شیطانی بشم؟»

«کسی که شخصاً پدر و برادر ناتنی‌باخبر​ خودش رو میزنه، استعدادیه که فرقه شیطانی با‌صدا​ آغوش باز ازش استقبال می‌کنه. چرا عضو نمیشی؟»

«بهت که گفتم‌تشریف​ وقتی بچه بودم‌درهای​ خیلی کتک خوردم.»

بی‌خیال دماغم رو لمس کردم‌اول​ و بعد دوباره سریع زدم تو‌می‌دونه​ سر شیطان شهوت که حواسش نبود.

«اون موقع با الان یکیه؟»

«چه فرقی داره؟»

یه پیک برای‌تشریف​ خودم ریختم و به‌صدا​ شیطان شهوت چشم‌غره رفتم.

«اگه با یه بدن سالم بزرگ شدی، مستقل شو. این‌قدر چرت و پرت نگو. مگه قبلاً بهت‌بعد​ نگفتم؟ تو هیچ فرقی با بابات نداری. اگه بالای بیست سالته، باید مستقل شی و یه خانواده‌باند​ درست و حسابی بسازی. وقتی مستی نشین این داستان‌های قدیمی رقت‌انگیزت رو تعریف کن. حیفِ مشروب خوبه، مرتیکه.»

«...»

وقتی شیطان شهوت با‌طوری​ قصد کشت بهم زل زد،‌رهبر​ جام مشروبم رو گذاشتم زمین.

«می‌خوای یه راند بزنیم؟»

«بزن بریم، آشغال.»

«باشه.»

من و شیطان شهوت از‌فریاد​ جامون پریدیم. شیطان شهوت دهنش‌فرقه​ رو باز کرد، صداش گرفته بود.

«من رو‌فرقه​ ببر یه‌آوردن​ جای وسیع.»

همون‌طور که شونه‌به‌شونه از پله‌های‌اول​ باریک می‌رفتیم پایین، صدای آروم شیطان‌می‌دونه​ شمشیر توی عمارت شکوفه آلو پیچید.

«رهبر فرقه‌تمام​ هائوی ما...‌صدا​ و شاگرد من.»

«...»

جفتمون وایسادیم‌فرقه​ و به‌آوردن​ نوبت جواب دادیم.

«بله، استاد.»

«بگید.»

از طبقه بالا،‌ناگهان​ صدای آروم شیطان‌می‌خواست​ شمشیر ادامه داشت.

«...جلوتون رو نمی‌گیرم. اما، فقط‌تمام​ از هنرهای بیرونی استفاده کنید.‌بیرون​ از انرژی درونی استفاده نکنید.»

انتظار داشتم دعوا رو تموم کنه، ولی درخواستش‌رفتن​ غیرمنتظره بود. تو چشم‌های شیطان شهوت نگاه کردم‌نشناخت​ و جفتمون به حرف شیطان شمشیر جواب دادیم.

«مفهوم شد.»

«متوجه شدم.»

همون‌طور که از پله‌ها‌آوردن​ می‌رفتیم پایین، آه طولانی‌باز​ شیطان شمشیر دنبالمون اومد.

ناولها | novelha.net