---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 295: هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 295: هنر شمشیر بزرگ شش جنگجو

0

همین‌طور که می‌نوشیدیم، ایم سو-بک‌چقدر​ شروع کرد به سین‌جیم کردن‌بشه​ من درباره اوضاع و احوال اخیرم.

اینکه دلم این روزها‌بزرگ​ چطوره، چه فکرهایی تو سرم‌تکرار​ می‌چرخه، با کی‌ها دعوا کردم...

شراب باعث شد‌می‌شد​ حرف‌ها گل بندازه‌بشه​ و داستان‌ها روون‌تر بشن.

چند باری بچه‌های نیروی ویژه اومدن و گفتن می‌خوان ما‌تمام​ رو ببرن استراحتگاه، ولی تا یه جام شراب از دست‌کنجکاو​ رهبر اتحاد می‌گرفتن، می‌ریختن بالا و یه جایی غیب‌شون می‌زد.

حالا که فکرش رو می‌کنم،‌چقدر​ رهبر اتحاد، ایم سو-بک، آدمیه‌بشه​ که خیلی خوب بلده گوش بده.

اون داستان انتقام شیطان شبح از فرقه‌بگو​ شش هارمونی رو شنید و پای حرف‌های شیطان‌آدم​ شهوت درباره خانواده مونگ باد و ابر نشست.

ولی همه داستان‌هامون رو نگفتیم.

حتی شیطان شمشیر هم‌چقدر​ آخرش داستان شخصی خودش رو‌بشه​ برای رهبر اتحاد تعریف نکرد.

یه جورایی، تو کل موریم کمتر کسی پیدا می‌شه که داستان‌تمام​ زندگیش به اندازه رهبر اتحاد موریم پرماجرا باشه، ولی ایم سو-بک خودش‌پرسیدم​ هیچ‌وقت سفره دلش رو کامل باز نکرد و جزئیات داستانش رو نگفت.

هر چقدر هم که شراب‌جنگجو​ جاری می‌شد، فضایی نبود که‌قیافه‌اش​ بشه تمام حرف‌های تو‌دلی رو زد.

وقتی دیگه حساب پیک‌ها از دستم‌بشه​ در رفته بود، چیزی رو که‌پیک‌ها​ کنجکاو بودم از ایم سو-بک پرسیدم.

«جناب رهبر اتحاد.»

«بله؟»

«درباره شمشیر‌جناب​ بزرگ شش‌بزرگ​ جنگجو برام بگو.»

«شمشیر بزرگ شش جنگجو.»

ایم سو-بک کلمات‌نگفت​ رو تکرار کرد‌می‌شد​ و قیافه‌اش غیرقابل‌خوندن شد.

«شمشیر بزرگ شش جنگجو...»

مگه میشه قیافه یه آدم با‌برام​ شنیدن یه اسم این‌قدر عوض بشه؟ تو‌میشه​ یه کلام، صورتش پر از حسرت شد.

به نظر می‌رسید رهبر اتحاد‌نبود​ هم احساسات زیادی داره که به‌حساب​ شمشیر بزرگ شش جنگجو گره خورده.

فقط من نبودم؛ این بار شیطان‌می‌شد​ شمشیر هم چهارچشمی زل زده بود به‌دیگه​ ایم سو-بک و با دقت گوش می‌داد.

به نظر میاد شمشیرزن‌ها دست‌چقدر​ خودشون نیست، تا حرف از‌بشه​ هنرهای شمشیر میشه جذبش می‌شن.

ایم سو-بک ازم‌بله​ پرسید: «از شمشیر بزرگ‌بگو​ شش جنگجو چی می‌دونی؟»

«فقط اینکه دسته شمشیری‌فضایی​ که رهبری می‌کردی، اسمش‌تو‌دلی​ دسته شش جنگجو بود.»

ایم سو-بک سر تکون داد.

«"دسته شمشیر" و "دسته نبرد" فقط اسم‌های متفاوت برای یه چیزن. اون زمان، اگه کسایی بودن که از شمشیر استفاده نمی‌کردن، بهشون می‌گفتن دسته نبرد. رفقایی بودن که از بچگی باهاشون بودم، و‌غیرقابل‌خوندن​ همین‌طور تازه‌کارها (جوجه‌ها). هم دوست توشون بود و هم کسایی که ازشون خوشم نمی‌اومد. یه عضوی بود که خیلی خوب ازم اطاعت می‌کرد و یکی هم بود که سر هر چیزی باهام مخالفت می‌کرد.‌ازم​ به شرط محدود کردن نفرات‌مون، رهبر فرقه قبلیِ فرقه شیطانی و رهبر اتحاد اون زمان یه جلسه گذاشتن. ما هم کمک می‌کردیم، وظیفه نگهبانی و کارهای متفرقه با ما بود. می‌دونی چرا ملاقات کردن؟»

ایم سو-بک‌جناب​ به شیطان‌بزرگ​ شمشیر نگاه کرد.

شیطان شمشیر جواب داد:‌فضایی​ «تا معلوم کنن کی‌تو‌دلی​ شماره یک زیر آسمانه؟»

«این دلیل ظاهریش بود.»

ایم سو-بک ادامه داد.

«هدف اصلی، مذاکره برای تبادل جاسوس‌ها بود: جاسوس‌های فرقه شیطانی که تو زندان تندر حبس بودن و جاسوس‌های اتحاد موریم که نفوذ کرده بودن تو فرقه شیطانی. وقتی رسیدیم حتی نتونستیم حرف مذاکره رو پیش بکشیم. گفتن همین الان همه‌شون رو کشتن. همون لحظه، رهبر اتحاد قبلی‌می‌دونی​ دستور عقب‌نشینی داد. چون مذاکره شکست خورده بود، تشخیص داد که دیگه چیزی برای به دست آوردن نیست. ما از همون اول نفرات‌مون رو کم کرده بودیم، ولی با این حال تعقیب و گریز شروع شد. حتی موقع فرار هم حس عجیبی داشتم. چرا کار رو تا‌می‌کردیم​ آخرش پیش نبریم؟ چرا داریم عقب‌نشینی می‌کنیم؟ تازه وقتی گیر افتادیم و درگیر شدیم فهمیدم. قدرت رزمی اساتیدی که رهبر فرقه با خودش آورده بود خیلی فراتر از انتظار ما بود. رهبر اتحاد بهمون گفت: "اون‌ها اساتید مقر قدیمی هستن. باهاشون نجنگید؛ عقب‌نشینی کنید." اون‌ها رو می‌شناسی؟»

شیطان شمشیر جواب داد: «ارواح مقر قدیمی. اون‌ها اساتید من هم بودن. هنرهای رزمی‌شون فوق‌العاده‌ست، ولی شعور اجتماعی ندارن.‌پرسیدم​ از اون تیپ آدم‌هان که فکر می‌کنن لیاقت جایگاه رهبر فرقه رو ندارن. عوارض جانبی هنرهای شیطانی روی مغزشون‌کلام​ اثر گذاشته، واسه همین نمیشه گفت عقل درست و حسابی دارن. اگه اون ارواح وارد میدون می‌شدن، نابودی قطعی بود.»

شیطان شمشیر‌داستانش​ با لحنی‌چقدر​ مطمئن حرف می‌زد.

ایم سو-بک پرسید:‌داستانش​ «یه کم بیشتر‌جاری​ درباره این ارواح بگو.»

«مقر قدیمی، خب، جای عجیبیه. جاییه که جنایتکارها تبعید می‌شن و همزمان جاییه که آدم‌ها رو می‌فرستن تا هنرهای رزمی یاد بگیرن. ولی چه‌می‌رسید​ تبعید باشه چه چیز دیگه، اگه ارواح از کسی خوش‌شون نیاد، تا حد مرگ کتکش می‌زنن. هوم، جاییه که اگه رسماً دستور بازگشت بگیری،‌دسته​ با این حس میری که انگار دارن می‌کشنت جهنم. رهبر فرقه تو اتفاقاتی که اونجا میفته دخالت زیادی نمی‌کنه. چه زنده بمونی چه بمیری.»

ایم سو-بک سر تکون داد.

«توی خاطرات من، همه‌شون عجیب نبودن. به نظر می‌رسید مقامات عالی‌رتبه بازنشسته هم بین‌شون قاطی بودن. اون زمان، لقب رهبر اتحاد فقط "شمشیر الهی" بود، بدون هیچ پسوند و پیشوندی،‌تکرار​ ولی شمشیرش موقع کشتن ارواح شکست. رهبر فرقه اون زمان هم به دست رهبر اتحاد ما کشته شد. فکر کردم چون رهبر فرقه مرده، تعقیب و گریز تموم میشه. در حالی‌نیست​ که عقب‌نشینی می‌کردم و از رهبر اتحاد که به‌شدت زخمی شده بود محافظت می‌کردم، به جنگیدن با ارواحی که هنوز نمرده بودن ادامه دادم. سخت بود که هوشیاریم رو حفظ کنم.»

شیطان شهوت گفت:‌داستانش​ «رهبر اتحاد قبلی‌جاری​ واقعاً کارش درست بوده.»

ایم سو-بک سر تکون داد.

«اگه رهبر اتحاد رو کول می‌کردم و فرار می‌کردم، اعضای دسته‌ام می‌مردن. اگه می‌موندم تا از دسته‌ام محافظت کنم، به نظر می‌رسید رهبر اتحاد‌برام​ به زودی نفس آخرش رو می‌کشه. در حقیقت، لحظه‌ای که رهبر اتحادی که بهش خدمت می‌کردم رهبر فرقه رو کشت، تبدیل شد به شماره‌فقط​ یک بی‌چون‌ و چرای زیر آسمان، ولی همون شماره یک زیر آسمان پشت من بود و بین مرگ و زندگی دست و پا می‌زد.»

همین‌طور که ایم سو-بک جامش‌جاری​ رو نگه داشته بود، شیطان‌تمام​ شهوت آروم براش شراب ریخت.

بعد از نوشیدن، ایم سو-بک گفت: «اعضای دسته‌ام بهم گفتن سریع رهبر اتحاد رو ببرم جای امن. وقتی داشتم رهبر اتحاد رو کول می‌کردم، ازشون پرسیدم: "شماها می‌خواید چیکار کنید؟" یادمه گیونگ-چون، که همیشه شوخ‌طبع بود، اون موقع چی گفت. "فرمانده دسته، ما که شماره یک زیر آسمان نیستیم،‌داره​ هستیم؟ لطفاً برید، زود باشید." اونجا بود که فهمیدم یه موقعیت چطور می‌تونه کمر آدم رو بشکنه. مهارت سبکی من از همه سریع‌تر بود، پس درستش این بود که من کولش کنم. مردن کنار اعضای دسته‌ام اون‌قدرها هم بد نبود، ولی چاره‌ای نداشتم جز اینکه رهبر اتحاد رو کول‌توشون​ کنم و بدو‌م. همون‌طور که می‌دویدم، این فکر که دسته شش جنگجو داره نابود میشه تو سرم تکرار می‌شد. دسته شش جنگجو داره این‌طوری محو میشه. من فرمانده‌ام، ولی فقط دارم فرار می‌کنم. درست تو لحظه‌ای که داشتم عقلم رو از دست می‌دادم، رهبر اتحاد که پشتم بود بهم گفت.»

ایم سو-بک حرف‌های‌بله​ رهبر اتحاد قبلی‌برام​ رو تکرار کرد.

«سو-بک، من‌جاری​ رو بذار زمین.‌نبود​ باید بیشتر بجنگم.»

ایم سو-بک‌داستانش​ سر تکون داد‌جاری​ و ادامه داد.

«اونجا بود که مرتکب نافرمانی شدم. رهبر اتحاد همچین آدمی بود. تو اون شرایط،‌دیگه​ درستش این بود که به دویدن ادامه بدم و نجاتش بدم. در آخر، من‌برام​ رهبر اتحاد رو نجات دادم، و همزمان، دسته شش جنگجو رو از دست دادم.»

ایم سو-بک‌جناب​ به من‌بزرگ​ نگاه کرد.

«شمشیر بزرگ شش جنگجو هیچ فرم یا قانون بزرگی نداره. فقط یه اصطلاح کلی برای هنرهای رزمی‌ایه که من یاد گرفتم.‌بله​ چیزی نیست جز اسمی که من روی اون آدم‌ها، خاطرات و لحظاتی گذاشتم که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم. اگه قراره اسمی داشته‌می‌رسید​ باشه، همون خاطرات بودن که من رو قوی‌تر کردن، پس بله، تنها اسم درست برای این هنر شمشیر، شمشیر بزرگ شش جنگجوئه.»

ایم سو-بک حرفش‌نگفت​ رو با قیافه‌ای‌می‌شد​ محکم تموم کرد.

داستانی بود که‌داستانش​ نمی‌شد بدون شراب‌جاری​ شنیدش، پس منم نوشیدم.

همین‌طور که می‌خوردم، با خودم فکر کردم‌بگو​ که این شمشیر بزرگ شش جنگجو، یه‌قیافه​ هنر رزمی در سطح هنر الهی زاهاست.

وقت مناسبی نبود که داستان خودم‌بشه​ رو پیش بکشم، واسه همین این‌پیک‌ها​ فکر رو پیش خودم نگه داشتم.

شیطان شمشیر سر تکون‌چقدر​ داد: «پس اون هنر‌نبود​ رزمی این‌طوری متولد شد.»

شیطان شمشیر جوری به نظر می‌رسید که انگار‌فضایی​ سوالی که مدت‌ها ذهنش رو درگیر کرده بود—منشأ‌پیک‌ها​ هنر رزمی‌ای که شکستش داده بود—بالاخره حل شده.

شیطان شهوت انگار که کنجکاو شده‌برام​ باشد، پرسید: «بعد از اون ماجرا،‌مگه​ تمرینات رزمی‌ت رو خیلی سخت‌تر کردی؟»

ایم سو-بک‌جاری​ با شنیدن این‌نبود​ سوال ساده خندید.

«مونگ رانگ.»

«بله.»

«من همیشه سخت تمرین می‌کردم.»

«آهان، بله.»

ناگهان ایم سو-بک به شیطان شهوت و من نگاه کرد و گفت: «شاید‌دیگه​ شما دو تا باور نکنید، ولی وقتی هم‌سن شما بودم، احتمالاً از هر دوتاتون‌برام​ ضعیف‌تر بودم. نه اینکه من عجیب باشم، بلکه شما دو تا جوون استثنایی هستید.»

شیطان شهوت سرش‌داستانش​ را خاراند. «خیلی‌جاری​ ازمون تعریف می‌کنید.»

«دقیقاً تعریف نبود.»

«بله.»

همان‌طور که به داستان گوش‌جاری​ می‌دادم، از رهبر اتحاد پرسیدم:‌تمام​ «نکنه توی اون تیم تعقیب...»

«...»

«رهبر فعلی‌جناب​ فرقه شیطانی‌بزرگ​ هم حضور داشت؟»

ایم سو-بک سر تکان داد.

«معلومه. اونم اونجا بود. پدرش، رهبر قبلی فرقه رو از دست داد و منم اعضای گروهم رو. اونا جنگ‌چیزی​ بر سر جانشینی رو شروع کردن. ما هم تا وقتی رهبر اتحادمون بهبود پیدا کنه، توی وضعیت اضطراری بودیم.‌اسم​ فکر کنم همون موقع‌ها بود که لقب "شیطان شمشیر" به گوشم خورد. گمونم اونم توی درگیری‌های جانشینی دست داشت.»

شیطان شمشیر که داشت‌نگفت​ به ماجرا گوش می‌داد،‌فضایی​ آرام سر تکان داد.

«اون زمان،‌جناب​ رهبر فرقه‌بزرگ​ مرد فوق‌العاده‌ای بود.»

ایم سو-بک پرسید: «و الان؟»

«به نظر میاد‌نگفت​ حتی اون ویژگی‌می‌شد​ رو هم دور انداخته.»

«که این‌طور.»

ناگهان ایم سو-بک شمشیری که‌جنگجو​ روی میز بود را برداشت، رفت‌غیرقابل‌خوندن​ جلوی مسافرخانه و سمت ما برگشت.

ایم سو-بک همان‌طور که به ما نگاه می‌کرد، گفت: «چند بار سعی کردم شمشیر بزرگ شش جنگجو‌کنجکاو​ رو آموزش بدم، ولی مطمئن شدم که این هنر شمشیری نیست که بشه منتقلش کرد. با این حال،‌اسم​ می‌تونید تماشا کنید. اگه چیزی برای یاد گرفتن هست، تا می‌تونید یاد بگیرید. این شمشیر بزرگ شش جنگجوئه.»

ایم سو-بک شمشیر را عمودی گرفت‌می‌شد​ و گفت: «انرژی درونی رو قاطیش‌وقتی​ نمی‌کنم، پس هرجور دوست دارید تماشا کنید.»

رهبر اتحاد مست بود؟

ایم سو-بک شمشیر‌بله​ بزرگ شش جنگجو را‌بگو​ جلوی ما اجرا کرد.

من هم صاف نشستم،‌فضایی​ کنجکاو بودم ببینم چه‌تو‌دلی​ جور هنر شمشیری است.

ایم سو-بک شمشیر را‌چقدر​ مثل صاحب یک باشگاه‌نبود​ رزمی محلی تاب داد.

یک ضربه‌جزئیات​ عمودی، یک برش،‌چقدر​ یک ضربه نفوذی.

با حرکاتی که انگار می‌خواست یک سیبِ پرت‌کلمات​ شده در هوا را با استایل برای تماشاچی‌ها‌شنیدن​ نصف کند، از راست به چپ حرکت کرد.

فکرش را نمی‌کردم زنده‌فضایی​ بمانم و نمایش هنر‌تو‌دلی​ شمشیر رهبر اتحاد را ببینم.

تاب دادن‌های ساده ایم سو-بک شروع‌می‌شد​ کرد به تغییر کردن، ولی این‌ها‌وقتی​ هم حرکات خاص و چشمگیری نبودند.

جاخالی داد و‌داستانش​ شمشیر زد، کوبید‌جاری​ پایین و فرو کرد.

چرخید و برید،‌بله​ فرو کرد و رو‌بگو​ به بالا تاب داد.

آخر سر هم حرکتی زد‌نبود​ شبیه به اینکه بخواهد حریف را‌حساب​ با یک ضربه دو شقه کند.

به نظر می‌رسید نقطه شروع و پایان‌فضایی​ دقیق شمشیر را می‌داند، چون حرکاتش تمیز‌حساب​ و منظم بود، بدون هیچ کم و کاستی.

ایم سو-بک به‌داستانش​ جای اولش برگشت‌جاری​ و پرسید: «دیدید؟»

ما به همدیگر نگاه کردیم و با‌بگو​ فکر اینکه تعریف کردن مسخره است، یا‌قیافه​ سر تکان دادیم یا جواب کوتاه دادیم.

«بله.»

در واقعیت،‌داستانش​ حرکاتش اصلاً‌چقدر​ چیز خاصی نبود.

ایم سو-بک برگشت سر جایش و یک لبخند‌فضایی​ محو زد، انگار که انتظار واکنش ما را‌پیک‌ها​ داشت و گفت: «می‌دونید که آروم نشونتون دادم، نه؟»

شیطان شهوت‌جناب​ جواب داد:‌بزرگ​ «بله، می‌دونیم.»

ایم سو-بک شمشیر را در همان حالت قبلی عمودی نگه داشت‌حساب​ و با لحنی که کمی فرق کرده بود گفت: «حالا طوری حرکت‌جنگجو​ می‌کنم انگار وسط یه نبرد واقعی‌ام. هنوزم از انرژی درونی استفاده نمی‌کنم.»

به محض تمام شدن حرفش،‌جاری​ ایم سو-بک مثل یک تندباد‌تمام​ از چپ به راست حرکت کرد.

در آن تندباد، تمام‌نگفت​ حرکاتی که آرام نشان‌فضایی​ داده بود گنجانده شده بود.

ضربه عمودی، برش، نفوذی، جاخالی و تاب دادن،‌کلمات​ کوبیدن، فرو کردن، چرخش و تکرار، و در‌شنیدن​ نهایت، حرکتی برای دو شقه کردن با یک ضربه.

یک باد شمشیر‌می‌شد​ در فضای خالی‌بشه​ روبرویش شلیک شد.

ایم سو-بک‌داستانش​ برگشت سمت‌چقدر​ ما. «دیدید؟»

«بله.»

این‌طوری که نگاه‌بله​ می‌کردی، فقط شبیه‌برام​ یک حمله واحد بود.

درست همان موقع، ایم سو-بک‌نبود​ که داشت قیافه من را‌دیگه​ دید می‌زد، ازم پرسید: «نظرت چیه؟»

لب و لوچه‌ام را جمع کردم‌می‌شد​ و صادقانه چیزی که حس کردم را‌دیگه​ گفتم: «شبیه یه ضربه به نظر میاد.»

«منظورت اینه که‌داستانش​ شبیه یه حمله‌جاری​ واحد به نظر میاد؟»

ایم سو-بک سر تکان‌بزرگ​ داد و بعد از‌کلمات​ شیطان شهوت پرسید: «مونگ رانگ؟»

«من زیاد سر در نمیارم.‌نبود​ تنها چیزی که حس کردم‌دیگه​ این بود که خیلی سریع بود.»

ایم سو-بک دوباره سر‌چقدر​ تکان داد و به شیطان‌بشه​ شبح نگاه کرد. «تو چی؟»

شیطان شبح جواب داد:‌نگفت​ «نمی‌دونم. به نظر فوق‌العاده‌فضایی​ میاد، ولی نمی‌فهمم معنیش چیه.»

ایم سو-بک‌جناب​ به شیطان‌بزرگ​ شمشیر نگاه کرد.

شیطان شمشیر با‌می‌شد​ قیافه‌ای که انگار اکراه‌تمام​ داشت پرسید: «رهبر اتحاد.»

«بگو.»

«نکنه همین‌جوری هرجور‌داستانش​ عشقت کشید شمشیر زدی؟‌می‌شد​ جلوی یه دشمن خیالی.»

ایم سو-بک سر تکان داد. «همین‌جوری دیمی‌بگو​ شمشیر زدم. چون هیچ‌وقت نمی‌دونی حریف چطوری حرکت‌آدم​ می‌کنه. می‌شه گفت فقط یه تاب کلی دادم.»

شیطان شمشیر پرسید: «می‌خواید بگید‌نبود​ می‌تونید این حالت رو از‌دیگه​ اول تا آخر مبارزه حفظ کنید؟»

ایم سو-بک سرش را به نشانه منفی تکان داد. «بحث حفظ کردنش نیست. بحث تغییر دادنش از اول تا آخره، اونم سریع‌تر‌پرسیدم​ و قوی‌تر از این. الان حتی داریم در مورد انرژی درونی حرف نمی‌زنیم. فقط هنر شمشیر رو به خاطر بسپارید. مخصوصاً اینکه‌نظر​ اگه من دشمنتون بودم چطوری دفاعش می‌کردید. باید از اونجا شروع کنید تا برای هنرهای رزمی که الان تمرین می‌کنید مفید باشه.»

پیش خودم فکر کردم:‌نگفت​ «اکثراً با همون ضربه‌فضایی​ اول می‌میرن، مگه نه؟»

پیش‌بینی واکنش حریف و‌بزرگ​ حمله‌ای که مناسب آن‌کلمات​ پیش‌بینی باشد، همزمان اتفاق می‌افتاد.

البته حرکات به چند بخش تقسیم شده بود،‌تو‌دلی​ ولی چون پیش‌بینی و حمله در یک پروسه‌چیزی​ واحد بودند، شبیه یک ضربه به نظر می‌رسید.

علاوه بر این، حرکت آخر که برای دو شقه کردن با‌تو‌دلی​ یک ضربه بود، حتماً حاوی اصل باطنی همان شمشیر عجیب و‌پرسیدم​ متداخلی بود که در ویلای کوهستان به من نشان داده بود.

من آدمی نیستم که طفره بروم،‌جاری​ واسه همین از ایم سو-بک پرسیدم: «ارشد‌وقتی​ رهبر اتحاد، توی این نسل رقیبی داری؟»

ایم سو-بک همان‌طور که‌بزرگ​ برمی‌گشت سر جایش جواب‌کلمات​ داد: «دارم. خیلی زیاد.»

«کی؟»

«سه فاجعه، امپراتور و ارواح باقی‌مونده هستن. اساتیدی هم هستن که باهاشون نجنگیدم. سم هست، خیانتکارها هم هستن. اگه همه شما قوی بشید، ممکنه روزی بیاد که نتونم پیروزیم‌کلمات​ رو تضمین کنم. مردی که من به عنوان استادم می‌شناختم، درست لحظه‌ای که شد نفر اول زیر آسمان، به شدت مجروح شد. نفر اول زیر آسمان بودن چه فایده‌ای‌میاد​ داره؟ آدما پیر می‌شن و حتی بدنی که با تمرین سخت شده هم ممکنه با شمشیر سوراخ بشه. هیچ‌کدوم از شما نباید از تمرین غافل بشید. شما همه‌تون رقبای منید.»

«هوم.»

«رهبر قبلی اتحاد هم به نظر می‌رسید قلباً باور داشت نفر اول زیر آسمانه. نتیجه اون‌شنیدن​ تکبر رو ببینید. رهبر فرقه بعدی رویای انتقام داره و من که یه زمانی غرق در احساس‌چهارچشمی​ باختن چیزایی بودم که اون موقع از دست دادم، حالا دارم به عنوان رهبر اتحاد خدمت می‌کنم.»

ایم سو-بک جام‌می‌شد​ شرابش را برداشت. «هرجور‌تمام​ حساب کنی، زندگی خسته‌کننده‌ایه.»

من شخصاً برای رهبر اتحاد‌جاری​ که از گذر سال‌ها خسته‌تمام​ به نظر می‌رسید، شراب ریختم.

بلند شدم و برای شیطان شمشیر، شیطان‌می‌شد​ شبح و شیطان شهوت هم شراب ریختم، بعد‌حساب​ جام خودم را هم با باقی‌مانده‌اش پر کردم.

آخر شب،‌جناب​ ایم سو-بک برایمان‌جنگجو​ آرزوی خیر کرد.

«... خوش‌شانسی اینه که پسر دوم خانواده مونگ باد و ابر به لطف شیطان شمشیر این‌قدر قوی شده. و رهبر فرقه‌بله​ جوان هم اون‌قدر قوی شده که سخت می‌شه رقیبی هم‌سنش پیدا کرد. وقتی قدیمی‌ها کنار برن، شما دو نفر باید بار‌می‌رسید​ مسئولیت رو به دوش بکشید. فهمیدید؟ حتی فکر فرار کردن به یه دره کوهستانی دورافتاده به سرتون نزنه. آدم می‌فرستم بکشتتون بیرون.»

ایم سو-بک به شیطان شبح‌جاری​ نگاه کرد. «امیدوارم تو هم‌تمام​ فرقه‌ای مثل فرقه شش هارمونی بسازی.»

ما، چهار شرور بزرگ،‌نگفت​ جام‌هایمان را بالا بردیم و‌نبود​ به ایم سو-بک نگاه کردیم.

حرف‌هایش را به دل‌بزرگ​ سپرده بودیم، پس نیازی‌کلمات​ به جواب دادن نبود.

شراب را ریختم توی حلقم.

ناولها | novelha.net