چپتر 204: هدایت آنها به سوی نور
0یه کاری که فکر میکنم بعد ازگرمتره بازگشتم به گذشته خوب از پسش براومدم، جلوگیریاستفاده از پیوستن شیطان شهوت به فرقه شیطانی بود.
خب، اینشما قضیه هنوزجایی هم در جریانه.
حالا بماند که اسمهایی مثل «انجمناگه شروران» یا «چهار شرور بزرگ» همشدرک چرت و پرتهای خودم و شوخی بود.
هدفم اینه که جلوی این مرتیکهها رو بگیرمصدقه تا نرن وردل فرقه شیطانی یا اینکه پخشتأثیر و پلا نشن و گند نزنن به دنیا.
اولش فکر میکردم شیطان شهوت، که قرار بودنرید تبدیل بشه به «نور درخشان»، از همه مهمتره؛ ولیحساب صدقه سر اون قضیه، با شیطان شمشیر آشنا شدم.
شاید یه جورایی تحت تأثیر همینگرمتره بود که شانس بهم رو کردسرده و شیطان شبح هم به تورم خورد.
وسط این گیر و دارسرده بودم که این شرورها رومیشم خفت کنم و بکشمشون سمت نور.
نصیحتهای معمولی روی این جماعت اثر نداشت،ولی واسه همین چارهای نداشتم جز اینکه یه ریزتحت چرت و پرت و مزخرفات قاطی حرفام کنم.
با اینآهای حال، ته حرفمجایی همیشه یکی بود.
آهای شما شرورها...
این طرف،تاریک جایی کهسوتوکور نور میتابه، گرمتره.
اون طرف نرید.
اون مسیرآهای تاریک، تنها،طرف سوتوکور و سرده.
اگه من از این شرورها استفادهگرمتره کنم، خودمم شرور حساب میشم یا نه؟اگه راستش، به درک که شرورم یا نه.
چون منتاریک از همون اولشسرده «شیطان دیوانه» بودم.
تو ظاهر همیشه داشتم غر میزدم، فحش میدادم،صدقه کتکشون میزدم و مسخرهشون میکردم، ولی تو دلمتأثیر روزی دهها بار به این بدبختهای فلکزده التماس میکردم.
که بیاید سمت من.
که بیاید سمت من،جایی جایی که روی لبه باریکتاریک بین سیاهی و سفیدی وایسادم.
به هر حال، کار آسونی نبود کهاستفاده با هزار بدبختی کسایی رو که دلشونچون مثل قیر سیاهه، به سمت نور برگردونی.
با این حساب،نور رفتنِ اربابزاده سوممهمتره چه معنیای داره؟
فعلاً که نمیدونم.
تو زندگی قبلیم، اون آدمی بودگرمتره که قطعاً گیر اربابزاده اول یاسرده دوم میافتاد و یه گوشهای سقط میشد.
شیطان شهوت و شیطانسوتوکور شبح رفتن تو تاخودمم کمبود خوابشون رو جبران کنن.
سامبوک هم که از کول کردنِ مردم وصدقه سگدو زدن تو کل روز خسته و کوفتهتأثیر بود، رو یه صندلی ولو شد و چرتش گرفت.
ولی اربابزاده سومشما همچنان زل زده بودگرمتره به منظره معمولی مسافرخونه.
حرف خاصی نداشتم بگم، چیزی همگرمتره نبود که لازم باشه بگم؛ حتیسرده حرف زدن هم برام زور داشت.
پس جلوی مسافرخونه هزارسوتوکور مایلی، با اربابزاده سومخودمم به تماشای غروب خورشید نشستم.
خورشید غروب کرد، پستابش دنیاهمه رو گرفت و خیلی زودشمشیر شبِ سیاه از راه رسید.
وقتی ستارههایی که یکییکی تو آسمون قیریرنگگرمتره چشمک میزدن، اونقدر زیاد شدن که کلاگه آسمون رو پر کردن و نورشون رو پاشیدن...
هم من و هم اربابزادهمیتابه سوم سرمون رو بالا گرفتیمتنها و به ستارهها خیره شدیم.
اگه اون انبوه ستارهها تو آسمون شب بهخودمم نظرش قشنگ میومد، یعنی تغییری تو غم ودیوانه شادی و خشم و لذتش ایجاد شده بود.
اگه اون ستارههای زیبا براشهمه همون منظره بیروح همیشگی بودن،شمشیر یعنی دلش تکون نخورده بود.
ولی حالآهای نداشتم از اربابزادهجایی سوم سوال بپرسم.
چون هر کی میدیدجایی میفهمید که خیلی وقته زلتاریک زده به ستارههای آسمون شب.
به لطف اون، منم یه لحظه وقتاستفاده گذاشتم تا هوای خنک شب رو با تمامهمون وجود نفس بکشم و آسمون رو تماشا کنم.
شیطان شمشیر شمشیر چوبیش رو یه لحظه کنارنرید گذاشته بود و روی نیمکت نشسته بود وخودمم داشت به انبوه ستارههای آسمون شب نگاه میکرد.
با دیدن شکل ستارهها که پراکنده و دستهدسته بودن،تاریک گاهی سرگیجه میگرفت و با خودش فکر میکرد کهراستش نکنه مسیر شمشیر حتی توی اونها هم نهفته باشه.
وقتی به ستارهای که تک و تنها ولی خیلی روشن میدرخشید نگاهدرک کرد، یه حس حسادت خفیف بهش دست داد؛ با خودش خیال کرددلم که نکنه اون ستارهی «رهبر اتحاد، ایم سو-بک» یا شاید «رهبر فرقه» باشه.
به هر حال، اون هنوزهمه در مقایسه با مهارتهای اونشمشیر دو نفر، آدم ناقصی بود.
پس شیطان شمشیر برای لحظهایجایی تو آسمون شب دنبال ستارهای گشتتنها که با سطح مهارت خودش بخونه.
براش خندهدار بود که فکر کنه اندازه ومسیر روشنایی یه ستاره نشوندهنده سطح هنرهای رزمیه، ولیحساب با جدیت سعی کرد ستاره خودشو پیدا کنه.
اما با وجود اون همه رزمیکاراگه موریم که به درخشانی میتابیدن، پیدادرک کردن ستاره خودش کار آسونی نبود.
ولی حتی قبل از اینکه بتونه اونولی ستاره رو پیدا کنه، شیطان شمشیر نگاهشجورایی رو پایین آورد و به ورودی خیره شد.
«...»
یه لحظهشما بعد، صدایی ازمیتابه بیرون در اومد.
«فرستادهی فرستادهتاریک راست روشنایی،سوتوکور هونگ موکهان.»
شیطان شمشیر جواب داد:
«بیا تو.»
بعد از باز شدن در، پیکی که لباسهایمسیر مایل به قرمز پوشیده بود وارد اقامتگاه شیطانحساب شمشیر شد و روی یه زانو زانو زد.
«حالتون خوب بوده؟»
شیطان شمشیر سر تکون داد.
«همه چیآهای آرومه. خیلی وقتهجایی ندیدمت، فرستاده هونگ.»
پیک که هونگ موکهان ناممیتابه داشت سرش رو بلند کرد وسوتوکور به چشمهای شیطان شمشیر نگاه کرد.
«مطمئن نیستمتاریک چطور بایدسوتوکور خطابتون کنم.»
«نیازی نیست نگران القابدرخشان برای یه مرتد باشی،صدقه هر چی راحتی صدام کن.»
هونگ موکهانآهای هدف از اومدنشجایی رو بیان کرد.
«ارشد، دستوری از طرف رهبر فرقه اومده که هر کی خواهان جایگاه خالی "نور درخشان" هست، باید "شمشیر نور" رو پس بگیره. در جواب،ظاهر کسایی که عضو سازمان فعلی بودن و ارشدهای بازنشسته ابراز علاقه کردن، و داوطلبهایی هم از خاندانهای متحد پیدا شدن. با شنیدن این خبر،هزار فرستاده راست گفت کسایی که میخوان شمشیر نور رو پس بگیرن به صورت گروهی میان، و به من دستور داد که به شما اطلاع بدم.»
«که اینطور؟»
«فرستاده راست به داوطلبها هشدار داده که قبل ازاون اجرای دستور، اول از شما مکان رو بپرسن. اگهشانس جایی رو مشخص کنید، من به داوطلبها اطلاع میدم.»
«فرستاده هونگ.»
«بله.»
«نیروها زیادن؟»
هونگ موکهان لحظهاینور مکث کرد ومهمتره بعد جواب داد.
«تخمین زدنش برامشما سخته. داوطلبهایی ازمیتابه خاندانهای متحد هم هستن.»
شیطان شمشیرشما نگاهی بهجایی اقامتگاهش انداخت.
«جدی؟ پس سخته که اینجاسرده پذیرای اونا باشیم. همین الانمیشم زمان و تاریخ رو میخوای؟»
«اگه تصمیمبشه بگیرید، برمیگردم وهمه پیام رو میرسونم.»
شیطان شمشیر به آسمونطرف شب نگاه کرد ونرید از هونگ موکهان پرسید:
«فرستاده هونگ،شما به اینجایی زودیا بارون میاد؟»
هونگ موکهان آسمونتنها رو چک کرداگه و جواب داد:
«به نظر میادنور تا حدود ده روزولی آینده هوا صاف باشه.»
«پس بگوآهای تو همینطرف مدت بیان.»
«پیام روشما میرسونم. مکانجایی کجا باشه؟»
«یه مسافرخونه پرت تو جنوبسرده غربی اینجا هست. تنها مسافرخونه اونراستش حوالیه، پس پیدا کردنش سخت نیست.»
«بله. پیام رو منتقل میکنم.»
بعد از تموم شدنطرف حرفش، هونگ موکهان بلند شدمسیر و نگاهی به اقامتگاه انداخت.
«بدون مشکل زندگی میکنید؟»
شیطان شمشیر سر تکون داد.
«ساکته، پسبشه بد نیست. فرستادههمه راست حالش خوبه؟»
«به نظر میادشما سرش با کلیمیتابه امور خارجی شلوغه.»
«حدس میزدم.شما رهبر فرقهجایی حرف دیگهای نداشت؟»
هونگ موکهانتاریک با احتیاطسوتوکور جواب داد.
«داشت.»
«بگو.»
«یکم...»
«عیبی نداره. مگه بارسوتوکور اول یا دومه که حرفایحساب نیشدار رهبر فرقه رو میشنوم؟»
هونگ موکهان کمینور سرش رو خممهمتره کرد و جواب داد:
«...شمشیری که برازنده کسیطرف نیست که فقط بانرید شمشیر چوبی تمرین میکنه.»
«متوجه شدم.»
«بله.»
«فرستاده هونگ، تو و فرستاده راست سعی کنید داوطلبها رو آروم کنیدشدم تا تعداد کسایی که الکی میمیرن کمتر بشه. به نظر میاد رهبروسط فرقه حوصلهش سر رفته بوده. هنوزم خیلیا هستن که گول طعمه رو میخورن.»
«حرفتون روآهای میرسونم. پس،طرف من مرخص میشم.»
شیطان شمشیر سر تکون داد و هونگنرید موکهان به سمت ورودی رفت، بعد برگشت،استفاده دوباره بی سروصدا تعظیم کرد و رفت.
شیطان شمشیر در اقامتگاهش تنها بود کهاستفاده صدای آه کوتاه هونگ موکهان را شنیدچون که به سرعت محو میشد. زیر لب گفت:
«مهارت سبکیبشه فرستاده هونگدرخشان پیشرفت کرده.»
ناگهان، شیطان شمشیر به آسمان شب نگاهگرمتره کرد و پیشبینی کرد که بهزودی، ستارههای بزرگاستفاده و کوچک نورشان را از دست خواهند داد.
به هر حال، وقتش رسیده بود کهنرید شمشیر نور را بیرون بیاورد؛ شمشیری کهاستفاده مدتها بود فقط در کمد آویزان مانده بود.
باید اسمش را خشم میگذاشت یا تلخی؟استفاده شیطان شمشیر نمیتوانست دل خودش را درکچون کند و آه کوچکی از لبانش خارج شد.
پیش از برداشتن شمشیر نور،همه شیطان شمشیر دوری در خانهشمشیر زد و اثاثیه را مرتب کرد.
داشتم آسمان شب را دیدمیتابه میزدم که توجهم به سمتتنها برکه عقاب سفید جلب شد.
تاریک بود و چشممسوتوکور درست کار نمیکرد، ولی حسحساب کردم چیزی دارد نزدیک میشود.
یک لحظه بعد، مردی که انگار خودِولی تاریکی بود از توی سایهها بیرون آمدجورایی و به من و اربابزاده سوم زل زد.
«ارشد، خوش اومدی.»
شیطان شمشیر آن لباسهای همیشگی و دربوداغونش تنشمسیر نبود؛ یک لباس فرم رسمی و متناسب پوشیدهحساب بود، انگار کسی که میخواهد به سفر برود.
شیطان شمشیر جلوتنها آمد و نگاهیاگه به اربابزاده سوم انداخت.
اربابزاده سومبشه با قیافهایدرخشان دستپاچه گفت:
«نور درخشان، تشریف آوردید.»
شیطان شمشیر ساکت کنارم نشست و یکنرید شمشیر بلندِ سیاه مثل قیر که تااستفاده حالا ندیده بودم را روی میز گذاشت.
میدانستم آن شمشیرتنها بلندِ سیاه، هماناگه شمشیر شیطانی است.
چرا این بشر یهو با شمشیر شیطانیِولی بیرون کشیده سر و کلهاش اینجا پیدا شد؟تحت چارهای نداشتم جز اینکه از شیطان شمشیر بپرسم.
«ارشد، چرا اینقدرشما شاکی هستی؟ شمشیر شیطانیگرمتره رو هم که آوردی.»
شیطان شمشیر همانطور کهجایی داشت از روی میزمسیر نوشیدنی میریخت، جواب داد:
«پیغام رسید کهتنها دارن میان شمشیراگه نور رو پس بگیرن.»
«آها.»
«اگه توی اقامتگاه برکه عقاب سفیدمیتابه ازشون استقبال میکردم ممکن بود دعوایسوتوکور بزرگتری راه بیفته، واسه همین آوردمش اینجا.»
«اوهو.»
«اگه رهبر فرقهتنها معذبه، مشکلی ندارماگه جای دیگه بجنگم.»
«هوم؟»
چون فقط داشتم اصواتطرف عجیب از خودم درمیآوردم،نرید شیطان شمشیر بهم چشمغره رفت.
گلویم را صافطرف کردم و بهگرمتره او روحیه دادم:
«کار خوبی کردی. بهتره همینجا از خجالتشون دربیایم. راستش رو بخوای، مسافرخانه هزار مایلی زیادی بوی خون گرفته. بهتره یه بارمیدادم کلاً بکوبیمش و از اول بسازیم. برنامه دارم اینجا رو به عنوان یه شعبه از فرقه هائو بازسازی کنم، پس خیلیبدبختی ناراحت نباش. تازه، از اولش هم مسافرخونه مال من نبود، پس دلیلی نداره تو، ارشد شیطان شمشیر، اصلا احساس تاسف کنی.»
شیطان شمشیربشه سر تکاندرخشان داد و گفت:
«عذر میخوام.»
«فکر کنم بهت گفته بودم، دشمنِ اعضای انجمن شروران الانتنها دشمن منم حساب میشه. نمیتونیم بذاریم شمشیر برادر بزرگتر روشرورم جوری ببرن که انگار دارن جنس از گرویی درمیارن. مگه نه؟»
نگاه کردم به اربابزاده سوم.
در حالی که داشت چشمانش رامهمتره میچرخاند تا جوابی پیدا کند، سامبوک کهشاید از چرت پریده بود، جایش جواب داد:
«کاملاً درسته.آهای حق بیقیدوشرططرف با رهبر فرقهست.»
پرسیدم:
«خواب میدیدی؟»
«نه. خواب نبودم.»
اصولاً یک نگهبانشما نباید چرت بزند،میتابه ولی بیخیالش شدم.
شیطان شمشیرشما از اربابزادهجایی سوم پرسید:
«اربابزاده سوم،تاریک شما اینجاسوتوکور چه میکنید؟»
من آن وسط گیردرخشان افتاده بودم و فقط سرماون را چپ و راست میچرخاندم.
دلم میخواست موقع حرفطرف زدن قیافه جفتشان را ببینم،مسیر ولی چون وسط بودم نمیشد.
به اربابزاده سومطرف نگاه کردم وگرمتره او جواب داد:
«تحت تعقیب بودم و رهبر فرقهاگه نجاتم داد، واسه همین یه مدت اینجاشرورم لنگر انداختم. یه کم هم ستارهشناسی میکنم.»
سر تکان دادمنور و بعد بهمهمتره شیطان شمشیر نگاه کردم.
«اینجوری میگه. ولی در حقیقت، من خیلیا رو نجات دادم. اون "یاروسوتوکور اسهالیه" رو نجات دادم، اون یارو زشته رو نجات دادم، و یهدیوانه جورایی حتی کارم به نجات دادن پسر رهبر فرقه شیطانی هم کشید. وای...»
بعد ازشما مدتها ازجایی خودم تعریف کردم.
چون هیچکس واکنشیتنها نشان نداد، آراماگه زیر لب گفتم:
«با کی دارم حرف میزنم؟»
شیطان شمشیر ازم پرسید:
«اربابزاده سومشما توسط کیجایی تعقیب میشد؟»
«والا، میگفتن از اتحاد سرپیچی از بهشت هستن. فعلاً با زبون خوش و تهدید دکشون کردم برن. این بارمیزدم گذاشتم برن، ولی اگه دوباره بیان، مجبورم همشون رو بکشم. اگه محقق سفیدپوش دوباره شاگردا یا نوچههاش رو بفرسته، همشونآسونی رو میکشم. اگه فرقه شیطانی بیاد شمشیر ارشد رو پس بگیره، باز هم باید همشون رو بکشم. کلاً... همشون رو.»
شاید قاطی به نظردرخشان میرسیدم، چون شیطان شمشیر آراماون دستش را گذاشت روی شانهام.
«رهبر فرقه، آروم باش.»
«من همیشه آرومم.طرف من همیشه قلبیگرمتره سرد و خونسرد دارم.»
شیطان شمشیر توصیه کرد:
«چرت و پرت گفتن روهمه بس کن و برو تو،شمشیر یه کم گردش چی انجام بده.»
از جایم بلند شدم.
«اطاعت.»
همینطور که داشتم میرفتمسوتوکور توی مسافرخانه، شیطان شمشیرخودمم به اربابزاده سوم گفت:
«نیازی نیستبشه دخالت کنید، پسهمه با محافظتون برید.»
وقتی رفتم داخل مسافرخانه هزارجایی مایلی، یک گوشه ایستادم وتاریک یواشکی به حرفهایشان گوش دادم.
اربابزاده سوم جواب داد:
«راستش جای خاصی ندارم برم. چوناگه رهبر فرقه یه بار جونم رو نجاتشرورم داده، همینجا هم بدنم رو درمان میکنم.»
«نیروهای فرقه تا ده روزهمه دیگه میرسن. قصد دارید باشمشیر کشتن اعضای فرقه مرتد بشید؟»
«نور درخشان، اشتباه میکنید.»
«چی اشتباهه؟»
«اونایی که به من حمله میکنن مرتد هستن. واسه همینه که یه جناح شیطانیچون قاطی دعوای بین اربابزادهها شده. خودمم کنجکاوم. این آدما کی هستن که چشم طمعبدبختهای به جایگاه نور درخشان دارن؟ این قضیه داره از خیلی جهات برام دردسر میشه.»
فکرش را که میکنم،درخشان اربابزاده سوم هنوز هم یکیاون از اربابزادههای فرقه شیطانی بود.
درست نمیدانمآهای جایگاه اربابزاده دقیقاًجایی چه معنیای دارد.
به نظر نمیآید یک عنوان تشریفاتی باشد،نرید بیشتر یک مقام خاص است که بهاستفاده کسانی میدهند که توی صف جانشینی هستند.
اوضاعی که داشت تویسوتوکور مسافرخانه هزار مایلی پیشخودمم میآمد، از این شیرتوشیرتر نمیشد.
آیا داشت تبدیلنور میشد به جنگ بزرگولی جناح راستین و شیطانی؟
امکان نداشت.
بهتر بود مسیرطرف شیطانی علیه مسیر شیطانینرید باشد، یک جنگ فرسایشی.
اگر بخواهیم دقیقتنها بگوییم، فرقه شیطانیاگه علیه اتحاد شیطان دیوانه.
یا فرقه شیطانی ودرخشان اتحاد سرپیچی از بهشتصدقه علیه چهار شرور بزرگ.
مرکز همه اینها یک دانه شمشیرمیتابه شیطانی بود و اربابزاده سوم کهسوتوکور تبدیل شده بود به یک موجود مزاحم.
ناگهان حس اضطرار بهمجایی دست داد و از شیطانتاریک شمشیر که بیرون بود پرسیدم:
«ارشد، کیتاریک میان شمشیرسوتوکور رو ببرن؟»
«تا ده روزنور دیگه، ولی نمیدونممهمتره روز میان یا شب.»
«گرفتم. اطاعت. منم میرمطرف بعد مدتها یه کمنرید گردش چی انجام بدم.»
چهار شرور بزرگ را محافظهای خودم درنرید نظر گرفتم و برای اولین بار بعداستفاده از مدتها، گردش چی را شروع کردم.
تمرکزم را گذاشتم روی گردشسرده هنر بیقلب سایه ماه تا باراستش هنر لاکپشت طلایی رها متعادلش کنم.
تمرکز کردن بعدنور از اینهمه مدتمهمتره کار آسانی نبود.
باید مسافرخانهای که تویش بودم را فراموش میکردم، چهارمسیر شرور بزرگ را از یاد میبردم، فرقه شیطانی رامیشم پاک میکردم و بوی تندِ خون را نادیده میگرفتم.
در آخر، بعد از تکاندن تمام نگرانیهای الکی و توهمات،تنها دغدغهها و اضطرابها، و آن شادی، خشم، غم و لذتیشرورم که اربابزاده سوم ازش حرف میزد، شروع کردم به تزکیه.
بهخاطر این بودتنها که خیلی به آسماناستفاده شب زل زده بودم؟
خوشبختانه، تاریکیای که بادرخشان چشمهای بسته میدیدم، حسصدقه تاریکیِ آسمان شب را داشت.
توی ذهن سیاه و تاریک خودممیتابه شناور شدم، ستارههای درخشان را یکییکیسوتوکور گرفتم و توی دانتینم روی هم چیدم.