---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 334: هویت مرد سیاه‌پوش • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 334: هویت مرد سیاه‌پوش

0

«کجا غیبش زد؟»

بین تمام اشباحی که داشتن ما‌کشته​ رو دید می‌زدن، اون مرد سیاه‌پوش بیشتر‌یانگ​ از همه فکرم رو مشغول کرده بود.

زل زدن مداومش بدجوری رو مخم بود، برای همین چند بار سعی‌نمی‌شد​ کردم با شمشیر چوبی راه رو باز کنم و برسم بهش، اما هر‌خیلی​ بار اشباح جوری سد راهم می‌شدن که انگار دارن از شاهشون محافظت می‌کنن.

نکنه این‌داره​ اشباح هم واسه‌کوفتیه​ خودشون شاه دارن؟

این‌ها حروم‌زاده‌هایی بودن که حتی رفقای فراری خودشون رو‌قبیله​ هم می‌کشتن، ولی اغلب وقتی سعی می‌کردن از مرد سیاه‌پوش‌همینه​ محافظت کنن، به دست من یا شیطان شمشیر کشته می‌شدن.

به دلایلی،‌می‌کردن​ فکری به‌دست​ سرم زد.

اگرچه ارباب بزرگ یانگ که عقب‌نشینی کرده بود‌زبونشون​ داشت به اشباح دستور می‌داد، ولی به نظر می‌رسید‌میگن​ که مرکز ثقل تمام این ماجرا اون مرد سیاه‌پوشه.

حتی وسط جنگیدن با اشباح، چند بار‌عوضی‌ها​ با اون مرد سیاه‌پوش چشم تو چشم‌دهنشون​ شدم و یه حس عجیبی بهم دست داد.

انگار داشتم نگاهش رو‌می‌شد​ می‌خوندم و اونم داشت‌جنگ​ نگاه من رو می‌خوند.

قطعاً استادی بود‌کنن​ که حتی تو‌کشته​ زندگی قبلیم هم نمی‌شناختمش...

ولی یه حسی بهم‌جنگ​ می‌گفت اون یه جوری‌زبونشون​ به من ربط داره.

«این مرتیکه دیگه چه کوفتیه؟»

اگه این عوضی‌ها رزمی‌کار موریم بودن، مستقیم ازشون‌جنگ​ می‌پرسیدم؛ بالاخره یا یه جوری دهنشون باز می‌شد‌نمی‌شد​ و زر می‌زدن، یا کلاً دست از جنگیدن برمی‌داشتن.

ولی جنگیدن با اشباح حس این رو‌دلایلی​ داشت که انگار وسط میدون جنگ با‌عقب‌نشینی​ یه قبیله اجنبی هستم که زبونشون رو نمی‌فهمم.

اول از‌برمی‌داشتن​ همه، اصلاً نمی‌شد‌قبیله​ باهاشون حرف زد.

واسه همینه‌داره​ که بهشون‌دیگه​ میگن اشباح؟

در واقع، قیافه بعضی از اشباح انقدر‌میدون​ عجیب و غریب بود که انگار تو سرزمینی‌اصلاً​ خیلی دورتر از اینجا به دنیا اومده بودن.

انگار فرقه شیطانی یه مشت‌شیطان​ بدبخت خارجی رو گرفته و‌اگرچه​ مثل برده بزرگ کرده بود.

درست لحظه‌ای که‌میدون​ مرد سیاه‌پوش بدون‌اجنبی​ هیچ ردی ناپدید شد...

تعداد اشباحی که فرار می‌کردن‌کوفتیه​ کم‌کم زیاد شد، انگار که دیگه‌ازشون​ دلیلی برای محافظت از چیزی نداشتن.

انگار شاه عقب‌نشینی کرده‌می‌شد​ بود و اون‌ها هم تصمیم‌قبیله​ گرفته بودن فلنگ رو ببندن.

البته دلیلش‌می‌کردن​ نیروهای کمکی‌دست​ تازه‌نفس هم بود.

آخه اون‌برمی‌داشتن​ مرتیکه چرا‌جنگ​ باید اینجا بجنگه؟

با دیدن پادشاه مشت این دوران، لی‌عوضی‌ها​ گون-آک، که بازوهای یه شبح فراری رو‌دهنشون​ گرفت و از جا کند، گیج شدم.

مگه اشباح‌بالاخره​ هم در‌می‌شد​ نهایت آدم نیستن؟

ترکیب انرژی درونی، هنرهای بیرونی و هنرهای بدنیِ‌فکری​ لی گون-آک باعث می‌شد دست و پای اشباح‌دستور​ خسته رو خم کنه، بشکونه و از جا بکنه.

وسط اون هیر و ویر، چیِ عظیمی به‌زبونشون​ شکل مشت که توسط پادشاه مشت فعلی ساخته شده‌میگن​ بود، کوبیده شد تو سر و صورت اشباح خسته.

دیدن جولان دادن‌مرتیکه​ استاد و شاگرد‌اگه​ واقعاً کیف می‌داد.

یه لحظه بعد، یه‌می‌شد​ شمشیرزن خیس آب که‌جنگ​ نزدیکم بود ازم پرسید:

«رهبر فرقه، حالت خوبه؟»

تازه وقتی دیدم اون شمشیرزن با یه‌هستم​ ضربه شبحی رو به دو نیم کرد،‌حرف​ فهمیدم این مرتیکه شبح نیست، بلکه پادشاه تیغه‌ست.

انقدر خسته‌داره​ بودم که حال‌کوفتیه​ جواب دادن نداشتم.

یهو تا یاد مرد سیاه‌پوش افتادم،‌برمی‌داشتن​ انگار چیزی تو معده‌م جوشید و‌زبونشون​ هرچی خورده بودم رو بالا آوردم.

«اه...»

تا حالا نشده بود همزمان‌قبیله​ شمشیر بزنم و بالا بیارم، ولی‌اصلاً​ حالا داشتم همین کار رو می‌کردم.

نه انرژی درونیم کم اومده بود،‌اگه​ نه زورم ته کشیده بود، ولی‌می‌پرسیدم​ یه خستگی عجیب وجودم رو گرفت.

عوارض اون خشمی بود که موقع دیدن چهار‌جنگ​ پادشاه آسمانی خونم رو به جوش آورد؟ یا‌نمی‌شد​ خستگی بعد از اجرای هنر الهی مه بنفش؟

شمشیرم رو یه‌کنن​ لحظه آویزون نگه‌کشته​ داشتم و نفس گرفتم.

یه نوع‌برمی‌داشتن​ عجیب از‌جنگ​ انحراف چی بود.

حتی وقتی اون نودل کله‌کوفتیه​ مرغ دستپخت خودم رو خوردم‌مستقیم​ هم معده‌م اینجوری بهم نریخته بود.

اگه تکون می‌خوردم کار چهار شرور‌برمی‌داشتن​ بزرگ راحت‌تر می‌شد، ولی منم آدم‌زبونشون​ بودم و نیاز به استراحت داشتم.

خوشبختانه با وحشی‌بازی‌های برادر کوچکترِ پادشاه‌کشته​ مشت و خودِ پادشاه تیغه، ورق‌بزرگ​ جنگ کاملاً به نفع ما برگشته بود.

اشباح دیگه نای نفس کشیدن نداشتن،‌اجنبی​ واسه همین به نظر می‌رسید تاب آوردن‌باهاشون​ جلوی تیغه‌ی پادشاه تیغه براشون سخت باشه.

سر جام وایسادم و دور‌کوفتیه​ و بر رو نگاه کردم،‌مستقیم​ بعد چشمم افتاد به چا سونگ-ته.

«نکنه کارم تموم‌دهنشون​ شده و یه‌برمی‌داشتن​ شبح دخلم رو آورده؟»

این فکر که اون مرتیکه‌شیطان​ هیچ دلیلی واسه جنگیدن اینجا‌اگرچه​ نداره، کل ذهنم رو گرفته بود.

نمی‌دونستم خوابم‌برمی‌داشتن​ یا بیدار، واسه‌قبیله​ همین صداش زدم:

«سونگ-ته.»

چا سونگ-ته‌بالاخره​ اومد جلو‌می‌شد​ و جواب داد:

«بله، رهبر فرقه.»

«خیلی وقته ندیدمت.»

«همین‌طوره.»

«تو اینجا چه غلطی می‌کنی؟»

«داشتم حساب باقی‌مونده‌ها رو می‌رسیدم.»

«چرا؟»

«چون استادهای تمام‌عیار‌مرتیکه​ هنوز واسه من‌اگه​ لقمه گلوگیری هستن.»

«این دیگه چه زر مفتیه؟»

چا سونگ-ته سر‌کنن​ تا پام رو‌کشته​ برانداز کرد و گفت:

«خیلی خسته به نظر‌جنگ​ میای. لطفاً یه لحظه‌زبونشون​ استراحت کن. من نگهبانی میدم.»

همون موقع، یه‌مرتیکه​ شبح غرق در‌اگه​ خون اومد سمتمون.

چا سونگ-ته یهو دستاش‌می‌شد​ رو بهم کوبید و‌جنگ​ صدای ترق‌وتروقی بلند شد.

با توجه به صداش، چی‌شیطان​ صاعقه بود، حداقل سطح دوم‌اگرچه​ هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید.

صداش بیشتر از قدرتش بود و باعث‌هستم​ شد شبح مسیرش رو عوض کنه، اما قبل‌همینه​ از اینکه بجنبه، شیطان شمشیر کلش رو پروند.

تا به خودم‌مرتیکه​ اومدم، چهار شرور بزرگ‌عوضی‌ها​ دورم جمع شده بودن.

اوضاع دور و بر‌می‌شد​ حسابی قاراشمیش بود، حال‌جنگ​ و روز منم دست‌کمی نداشت.

تعداد اشباح خیلی زیاد بود و‌کشته​ ما هم جون نداشتیم که دونه‌دونه‌بزرگ​ بیفتیم دنبالشون و فراری‌ها رو بکشیم.

همه بیش از حد‌جنگ​ خسته بودن، واسه همین‌زبونشون​ بیخیال اشباح فراری شدیم.

یه لحظه بعد، شیطان شبح اومد نزدیکم و‌رزمی‌کار​ انگار که از پا دراومده باشه ولو شد زمین؛‌برمی‌داشتن​ شیطان شهوت هم دمر افتاد و به نفس‌نفس افتاد.

شیطان شمشیر که‌دهنشون​ هنوز با هوشیاری‌برمی‌داشتن​ اطراف رو می‌پایید، گفت:

«...یکی عمداً مه پخش کرده.»

انگار بارون سیل‌آسا کافی نبود، همون‌طور که شیطان شمشیر گفت مه‌اصلاً​ هم هی غلیظ‌تر می‌شد و حتی دیگه اون هیکلِ محقق سفیدپوش‌عجیب​ مکار که داشت از بالای ساختمون دید می‌زد هم پیدا نبود.

صدای پادشاه‌داره​ مشت از‌دیگه​ توی مه اومد:

«رهبر فرقه، کجایی؟»

«اینجام.»

همین که جواب دادم، پادشاه مشت،‌اجنبی​ لی گون-آک و پادشاه تیغه پیدامون کردن‌باهاشون​ و روی زمین خیس و گل‌آلود نشستن.

کنجکاو بودم بدونم‌مرتیکه​ چطور به ما‌اگه​ ملحق شدن، پرسیدم:

«از کجا فهمیدید باید بیاید؟»

پادشاه مشت جواب داد:

«تو راه برگشت خوردیم به نیروهای فرقه شیطانی. حس کردم منتظر چیزی بودن. بعد از‌همینه​ اینکه همشون رو کشتیم، به ذهنم رسید که با همچین کمینی، احتمالاً بقیه حاکمان هم تو‌شیطانی​ راه برگشت مورد حمله قرار گرفتن. تو راه برگشت به اتحاد موریم، پادشاه تیغه رو دیدم.»

پادشاه تیغه سر تکون داد.

«واسه منم همین‌طور بود.»

پادشاه مشت‌می‌کردن​ نگاهی به‌دست​ چا سونگ-ته انداخت.

«این جوون شجاعانه‌میدون​ کمک کرد. شنیدم ایشون‌هستم​ مدیر کل فرقه هائوئه...»

با قیافه‌ای مات‌مرتیکه​ و مبهوت به‌اگه​ چا سونگ-ته نگاه کردم.

«تو به‌بالاخره​ ارشد پادشاه‌می‌شد​ مشت کمک کردی؟»

«آره، مگه چیه؟»

شیطان شمشیر‌برمی‌داشتن​ حال و‌جنگ​ روزم رو پرسید:

«داشتی بالا می‌آوردی. جراحت درونیه؟»

«هوم. جراحت درونی نیست.‌می‌شد​ چرا بالا آوردم؟ اه، وایسا‌قبیله​ یه لحظه. داره باز میاد.»

تا یاد مرد سیاه‌پوش افتادم، از‌کشته​ جام پریدم، چند قدم رفتم اون‌ورتر،‌بزرگ​ خم شدم و دوباره عق زدم.

همون‌طور که محتویات‌میدون​ معده‌م رو دوباره بالا‌هستم​ می‌آوردم، شیطان شبح گفت:

«چیه؟ مسموم شدی؟»

به جریان آب بارون‌می‌شد​ نگاه کردم، چیز زیادی‌جنگ​ ازم بیرون نیومده بود.

به دلیل‌می‌کردن​ این حالت‌دست​ تهوع فکر کردم.

مطمئن نبودم به خاطر بارونه‌قبیله​ یا پایین اومدن دمای بدنم،‌اول​ ولی مو به تنم سیخ شد.

بدون هیچ دلیل مشخصی، می‌تونستم یه‌اگه​ حدس‌هایی بزنم چرا اشباح اون‌جوری سعی‌می‌پرسیدم​ می‌کردن از مرد سیاه‌پوش محافظت کنن.

توی آب گل‌آلود دراز‌می‌شد​ کشیدم و به محض اینکه‌قبیله​ چشمام رو بستم، بیهوش شدم.

وقتی چشمام رو باز کردم...

سقف ناآشنایی دیدم‌مرتیکه​ و محیط دور‌اگه​ و برم گرم بود.

از جام بلند شدم و نگاهی انداختم؛‌میدون​ چند نفر توی یه مسافرخانه معمولی دراز کشیده‌اصلاً​ بودن و یکی داشت تو آشپزخونه آشپزی می‌کرد.

رو کردم‌می‌کردن​ به آشپزخونه‌دست​ و حرف زدم.

«سونگ-ته، یه‌برمی‌داشتن​ چیزی بده‌جنگ​ کوفت کنیم.»

از آشپزخانه،‌داره​ چا سونگ-ته‌دیگه​ جواب داد:

«اطاعت.»

بعد از اینکه دوباره به خودم مسلط شدم،‌فکری​ دور و بر رو نگاه کردم و دیدم شیطان‌می‌داد​ شهوت و شیطان شبح مشغول تمرین گردش چی هستن.

شیطان شمشیر کنار‌میدون​ پنجره ایستاده بود و‌هستم​ بیرون رو نگاه می‌کرد.

فکر می‌کردم خیلی دور شدیم،‌کوفتیه​ ولی انگار این همون مسافرخونه‌ایه که‌ازشون​ محقق سفیدپوش توش مخفی شده بود.

از شیطان شمشیر‌دهنشون​ که داشت بیرون‌برمی‌داشتن​ رو دید می‌زد پرسیدم:

«داداش بزرگ،‌می‌کردن​ بقیه اربابان‌دست​ چی شدن؟»

شیطان شمشیر جواب داد:

«اونا پیش‌بینی کردن که ممکنه به بقیه‌عوضی‌ها​ اربابان هم حمله بشه، واسه همین رفتن‌دهنشون​ کمکشون. من نتونستم برم چون شماها درب‌وداغون بودید.»

خلاصه اینکه،‌بالاخره​ شیطان شمشیر‌می‌شد​ داشت نگهبانی می‌داد.

وضعیت امنی نبود، چون ممکن بود‌کشته​ اشباح دوباره جمع بشن و حمله‌بزرگ​ کنن، یا نیروهای فرقه شیطانی سر برسن.

ولی چون نه تنها من، بلکه شیطان شبح و‌نمی‌فهمم​ شیطان شهوت هم نیاز به زمان برای ریکاوری داشتیم،‌واقع​ شیطان شمشیر داشت ساکت و آروم اوضاع رو می‌پایید.

می‌خواستم از شیطان شمشیر‌دیگه​ درباره اون مرد سیاه‌پوش‌رزمی‌کار​ بپرسم، ولی منصرف شدم.

اما انگار تله‌پاتی‌دهنشون​ داشتیم، چون شیطان شمشیر‌میدون​ خودش اول شروع کرد:

«پیش‌بینی من اینه که...»

«...»

«به نظر میاد رهبر فرقه‌کوفتیه​ تو رو به چشم مواد‌مستقیم​ اولیه برای ساخت یشم بهشتی می‌بینه.»

«منو؟»

شیطان شمشیر در حالی‌دست​ که هنوز بیرون رو‌فکری​ نگاه می‌کرد، سر تکون داد.

با بی‌خیالی چیزی رو‌جنگ​ که تمام این مدت‌زبونشون​ برام سوال بود پرسیدم:

«یشم بهشتی چطوری ساخته میشه؟»

بعد از یه‌دهنشون​ لحظه فکر کردن،‌برمی‌داشتن​ شیطان شمشیر جواب داد:

«فقط رهبر فرقه می‌دونه.»

خنده‌داره، ولی از جواب شیطان‌قبیله​ شمشیر تونستم یه نتیجه‌گیری کلی‌اول​ درباره هویت مرد سیاه‌پوش بکنم.

به نظر من...

مرد سیاه‌پوش خودِ یشم بهشتیه.

عجیب به نظر میاد، ولی‌شیطان​ میشه گفت اون حالت انسانی‌اگرچه​ یشم بهشتی قبل از تکمیل شدنشه‌.

حتی ممکن بود‌میدون​ خودشم ندونه که‌اجنبی​ مواد اولیه یشم بهشتیه.

کی از‌داره​ سرنوشت خودش‌دیگه​ خبر داره؟

به جز من که آینده‌کلاً​ رو دیدم، طبیعیه که هیچ‌کس‌اجنبی​ از تقدیرش خبر نداشته باشه.

مرد سیاه‌پوش حداقل باید‌دست​ یکی از مواد لازم‌فکری​ برای یشم بهشتی باشه...

این توضیح میده که چرا‌قبیله​ اشباح اون‌قدر سفت و سخت‌اول​ سعی داشتن ازش محافظت کنن.

اگه موجودی وجود داره که اشباح (که فقط‌رزمی‌کار​ برای رهبر فرقه احترام قائلن) ازش محافظت می‌کنن،‌کلاً​ قطعاً باید به رهبر فرقه ربط داشته باشه.

تنها دلیل کافی برای محافظت ازش‌برمی‌داشتن​ اینه که اون یه داروی معنوی زنده‌نمی‌فهمم​ باشه که رهبر فرقه قراره مصرفش کنه.

اینکه حالتِ قبل از تبدیل‌شیطان​ شدن به یشم بهشتی یه‌اگرچه​ آدم زنده‌ست، حالم رو بهم می‌زد.

و چون من برای بازگشت به‌اجنبی​ گذشته اون رو خورده بودم، شاید‌نمی‌شد​ به خاطر همین احساس تهوع داشتم؟

حقیقت اینه‌داره​ که نمی‌تونم‌دیگه​ مطمئن باشم.

ولی جهت استدلال‌هام به این سمت‌برمی‌داشتن​ می‌رفت که مرد سیاه‌پوش و یشم‌زبونشون​ بهشتی یه جورایی به هم ربط دارن.

اشباح از‌می‌کردن​ بدنه اصلی یشم‌شیطان​ بهشتی محافظت می‌کنن.

رهبر فرقه بدنه‌میدون​ اصلی رو به‌اجنبی​ یشم بهشتی تبدیل می‌کنه.

و بدنه اصلی که‌دیگه​ قراره یشم بهشتی بشه،‌رزمی‌کار​ من رو هدف گرفته؟

این خودِ تصویر جهنمه.

حالا که فکرش رو می‌کنم، رهبر‌کشته​ فرقه نمی‌تونه من رو تبدیل به‌بزرگ​ یشم بهشتی کنه، یا مرد سیاه‌پوش رو؟

پس، راه‌برمی‌داشتن​ متوقف کردن رهبر‌قبیله​ فرقه اینه که...

اولاً، من نباید‌مرتیکه​ تبدیل به مواد‌اگه​ اولیه یشم بهشتی بشم.

و دوماً، مرد سیاه‌پوش‌می‌شد​ هم نباید تبدیل به‌جنگ​ مواد اولیه یشم بهشتی بشه.

نتیجه‌گیری من اینه که اگه‌شیطان​ جلوی این دو تا اتفاق‌اگرچه​ رو بگیرم، یشم بهشتی ظاهر نمیشه.

و این، در‌میدون​ واقع، دلیل بنیادین‌اجنبی​ بازگشت من به گذشته‌ست.

همین‌طور که داشتم‌مرتیکه​ مثل دیوونه‌ها استدلال‌اگه​ و نتیجه‌گیری می‌کردم...

چا سونگ-ته با یه قابلمه گنده بیرون اومد که‌قبیله​ توش پر از یه غذای عجیب و غریب بود‌حرف​ که از قاطی کردن همه جور موادی درست شده بود.

شیطان شهوت که انگار داشت تمرین‌کشته​ گردش چی می‌کرد، دماغش رو تکون‌بزرگ​ داد و چشماش رو باز کرد.

شیطان شبح‌برمی‌داشتن​ هم به‌جنگ​ غذا زل زد.

چا سونگ-ته قابلمه رو‌دیگه​ گذاشت رو زمین و‌رزمی‌کار​ به ما نگاه کرد.

«...بفرمایید بخورید.»

بدون اینکه بلند شم،‌دست​ خودمو کشیدم جلو و انداختم‌سرم​ تو قابلمه رو نگاه کردم.

«چرا تصویر‌برمی‌داشتن​ جهنم اینجا‌جنگ​ پهن شده؟»

«اینکه به‌داره​ غذا بگی تصویر‌کوفتیه​ جهنم، خیلی بی‌رحمیه.»

چا سونگ-ته کاسه‌دهنشون​ و چوب‌های غذاخوری‌برمی‌داشتن​ رو پخش کرد.

شیطان شبح که انگار داشت از خستگی غش‌فکری​ می‌کرد، وسط اون هیر و ویر یه سوزن‌دستور​ نقره‌ای از لباسش درآورد و تو اون قروقاطی چرخوند.

«...ممکنه مواد اولیه مسموم باشه.‌قبیله​ من به طور خاص به‌اول​ مدیر کل چا مشکوک نیستم.»

چا سونگ-ته سر تکون داد.

«می‌دونم. لطفاً اون‌دهنشون​ طرفش رو هم‌برمی‌داشتن​ یه کم هم بزنید.»

ما به شدت گرسنه بودیم، واسه همین‌دلایلی​ دورش نشستیم و شروع کردیم به خوردن‌عقب‌نشینی​ غذایی که انگار یه شبح توش بود.

حالا که نگاه می‌کردم، یه قروقاطی‌اجنبی​ بود که با ریختن تمام مواد‌نمی‌شد​ موجود تو مسافرخونه درست شده بود.

رزمی‌کارها هم‌داره​ همچین موجودات‌دیگه​ خاصی نیستن.

موجوداتی هستن که‌دهنشون​ اگه غذا نخورن،‌برمی‌داشتن​ از گشنگی سقط میشن.

از چا سونگ-ته پرسیدم:

«مشروب هست؟»

«بله، ظاهراً کلی مشروب هست.»

«خوبه. باید شکممون رو‌می‌شد​ پر کنیم تا بتونیم‌جنگ​ بنوشیم. بیا مثبت فکر کنیم.»

شیطان شمشیر در‌کنن​ حالی که داشت اون‌دلایلی​ قروقاطی رو می‌خورد گفت:

«یه جورایی قابل خوردنه.»

شیطان شهوت که‌مرتیکه​ داشت ساکت غذا می‌خورد‌عوضی‌ها​ از شیطان شمشیر پرسید:

«استاد، چرا فکر‌دهنشون​ می‌کنید اونا همزمان از‌میدون​ همه طرف حمله کردن؟»

شیطان شمشیر‌می‌کردن​ به من‌دست​ نگاه کرد.

«...به نظر میاد واقعاً قصد داشتن بعد از‌زبونشون​ قطع کردن دست و پای ما، رهبر فرقه رو‌میگن​ ببرن. ادعای پس گرفتن شمشیر فقط یه بهونه بود.»

شیطان شهوت جواب داد:

«چرا باید‌بالاخره​ تا این‌می‌شد​ حد پیش برن...»

شیطان شمشیر‌می‌کردن​ با قیافه‌ای‌دست​ جدی توضیح داد:

«به نظر میاد اونا رهبر‌قبیله​ فرقه رو به چشم مواد‌اول​ اولیه برای یه هنر شیطانی می‌بینن.»

«به خاطر اینه که اون‌کوفتیه​ هم انرژی درونی یین و‌مستقیم​ هم یانگ رو جمع کرده؟»

«احتمالاً همین‌طوره.»

شیطان شهوت سر تکون‌دست​ داد و انگار که داشت‌سرم​ یه تصمیم مهم می‌گرفت گفت:

«من به‌برمی‌داشتن​ تمرینِ فقط هنر‌قبیله​ یخ ادامه میدم.»

«...»

سر تکون دادم‌دهنشون​ و به اون‌برمی‌داشتن​ اسهالی نگاه کردم.

«باهوشه. ایگو، این‌کنن​ مرتیکه از کی تا‌دلایلی​ حالا اینقدر باهوش شده؟»

شیطان شبح‌برمی‌داشتن​ در حال‌جنگ​ خوردن گفت:

«ما قبلاً وقتی تو خطر بودیم از محقق سفیدپوش کمک گرفتیم. نمی‌دونم کجا رفت.‌دهنشون​ راستی، اگه رهبر فرقه شخصاً ظاهر بشه می‌تونیم جلوش رو بگیریم؟ داداش بزرگ، نظر تو‌حرف​ چیه؟ من تا حالا مهارت‌های سه فاجعه رو از نزدیک ندیدم، واسه همین نمی‌تونم بسنجم.»

شیطان شمشیر با‌دهنشون​ خونسردی در حال‌برمی‌داشتن​ غذا خوردن جواب داد:

«سخت میشه. اون تنها نمیاد.»

«اگه ما برعکس بهشون‌جنگ​ حمله کنیم چی؟ با‌زبونشون​ اتحاد موریم یا اربابان.»

شیطان شمشیر پوزخند محوی زد.

«ممکنه؟ مهم نیست مقیاسش چقدر باشه، بیشتر از نصفشون می‌میرن. و حتی اون موقع هم تضمینی نیست که بتونیم‌همینه​ رهبر فرقه رو بکشیم. برای اینکه این بن‌بست تموم بشه، بالاخره یکی باید از سه فاجعه فراتر بره. چون‌خارجی​ هیچ‌کس نمی‌تونه اون یکی رو مغلوب کنه، یه جورایی، این فقط یه سری حوادث کوچیک تو سال‌های طولانی تزکیه‌ست.»

شیطان شمشیر به من‌دست​ که داشتم با پشتکار‌فکری​ غذا می‌خوردم نگاه کرد.

«از دید من، برادر سوم داره به سرعت رشد می‌کنه. اون‌قدر زیاد که فراتر از انتظارات‌بهشون​ همه است. اینکه رهبر فرقه برادر سوم رو ببره، یا اینکه ما بتونیم ازش محافظت کنیم‌مشت​ تا بتونه بیشتر رشد کنه. باید به این به عنوان یه پویایی زیرپوستی دیگه نگاه کنیم.»

چا سونگ-ته پرسید:

«رهبر فرقه اون‌قدر‌دهنشون​ قوی شده؟ کی‌برمی‌داشتن​ همچین اتفاقی افتاد؟»

تو چشمای چا‌کنن​ سونگ-ته نگاه کردم‌کشته​ و جواب دادم:

«فقط با‌برمی‌داشتن​ نگاه کردن‌جنگ​ نمی‌تونی بفهمی؟»

چا سونگ-ته یه لحظه‌دیگه​ مات و مبهوت بهم زل‌موریم​ زد، بعد سر تکون داد.

«نه، نمی‌تونم.»

به چهار شرور بزرگ‌دست​ و چا سونگ-ته نگاه کردم،‌سرم​ بعد چوب‌های غذاخوریم رو برداشتم.

«...بیاین بخوریم.»

عمداً فکر مرد سیاه‌پوش رو‌کوفتیه​ از سرم بیرون کردم و‌مستقیم​ به اون قروقاطی نگاه کردم.

«...»

یکی از اون روزایی‌دست​ بود که دلم برای‌فکری​ برادر دوک‌سو تنگ شده بود.

آدما باید با‌میدون​ انجام کاری که‌اجنبی​ توش خوبن زندگی کنن.

مگه این نقش رهبر فرقه هائو نیست؟ با‌رزمی‌کار​ تایید اینکه مهارت‌های آشپزی چا سونگ-ته ضعیف‌تر از‌کلاً​ مهارت‌های مبارزه‌شه، غذا رو پارو کردم تو دهنم.

فقط خوردن‌بالاخره​ و زنده موندن‌کلاً​ هم خیلی سخته.

ناولها | novelha.net