چپتر 381: او در حالی که به تاریکی نگاه میکرد، لبخند زد.
0اونقدر شمشیر زدم تا گرسنهام شد، بعدمیچشید دم دروازه اصلی چهارزانو نشستم و بههوم زل زدن به «هفت قاتل یوننان» ادامه دادم.
فقط یهدارین دلیل برای زلباهاتون زدن بهشون داشتم.
اونم این بود کهاندازهست غیر از زل زدن، کارخفه بهتری برای انجام دادن نداشتم.
برادر ارشددارین هنوز درازمیزنین کشیده بود.
کمی بعد، یکی از اون شش قاتل، بزرگترین نیمکتچرتوپرت چوبی تخت رو کشید وسط و شروع کرد بهمنم چیدن غذاهایی که آماده کرده بودن؛ یکی پس از دیگری.
نگاهی بهدارین میز غذامیزنین انداختم و گفتم:
«...الان دارینشوره تعارف میزنین کهاینم باهاتون همسفره بشم؟»
قیافه هفت قاتلتعارف یوننان در دمهمسفره تو هم رفت.
«...»
به هفتدارین قاتل یوننان نگاهباهاتون کردم و گفتم:
«شوخی کردم بابا. باید بااینم هم غذا بخوریم. هر چیوقتی باشه خودتون زحمت پختنش رو کشیدین.»
رو کردم بهتعارف برادر ارشد که درازبشم کشیده بود و گفتم:
«برادر ارشد،چاپستیک پاشو یهچشیدن چیزی بخوریم.»
فکر میکردم خوابیده، ولی برادرباهاتون ارشد بیدرنگ از جاش بلندنگاه شد و رفت سمت میز.
بعد از اینکه نگاهیاندازهست به غذاها انداخت، بهرفتم ارباب دههزار شیطان گفت:
«بچش ببین سم توش نباشه.»
ارباب دههزار شیطان جواب داد:
«ما خودمون هم قراره ازباهاتون همین بخوریم، لابد فکر نمیکنینگاه که توش سم ریخته باشیم؟»
با خیره شدنِ بیصدای برادر ارشد به او، اربابخفه دههزار شیطان گلویش را صاف کرد، جلو رفت، یهنشست جفت چاپستیک برداشت و شروع کرد به چشیدن ذرهذره غذاها.
همونطور که هر غذامیزنین رو میچشید، یه مشتقیافه چرتوپرت هم در موردشون میگفت.
«این یکی یکمبرداشت شوره. هوم، اینهمونطور یکی اندازهست. اینم بینمکه.»
منم رفتمدارین سمت میزمیزنین و گفتم:
«خفه شو. فقط بچش.»
وقتی کار چشیدن تموممیزنین شد، ارباب دههزار شیطانقیافه رو به ما گفت:
«هیچ سمی توش نیست.»
برادر ارشد اول ازمیزنین همه روی نیمکت نشستقیافه و به من گفت:
«بیا بخوریم.»
نیمکت اونقدرها بزرگ نبود، برای همینهمسفره یا باید دور تا دور لبههاش مینشستیمبابا یا یه عده باید سرپا غذا میخوردن.
البته که من بغلچشیدن دست برادر ارشد نشستممشت و چاپستیکهام رو برداشتم.
«خب، بریم ببینیم دستپخت هفت قاتل یوننان چطوره؟ به نظرت چه جور سمی ممکنه توشبخوریم باشه؟ سم سهگانه نهایی که بیرنگ، بیبو و بدون رایحهست؟ اگه ارباب دههزار شیطان از قبلاینکه پادزهر خورده باشه و تو این غذاها پودر رویای مستی ریخته باشن چی؟ اونوقت چیکار کنیم؟»
برادر ارشد جواب داد:
«در اون صورت، موقتاً نفس کشیدن و گردش چی خودت رو متوقف میکنی تا جلوی پیشروی سم رو بگیری، تازه میتونی خودت رو مجبور کنیخوابیده هر چی خوردی رو بالا بیاری. اگه اوضاع خیلی خیط بود، باید قبل از اینکه سم بیشتر تو بدنت پخش بشه، مسببینش رو بکشی و پادزهرخیره رو ازشون بگیری. اگه بازم پادزهری در کار نبود، چارهای نداری جز اینکه سریع یه جای مخفی پیدا کنی و به تنهایی بشینی به گردش چی.»
معلومه که همه اینا رو میدونستم، ولی لحن برادر ارشد طوریمیگفت بود که انگار داشت یه دفترچه راهنمای رفتار رو که خیلیتموم وقت پیش تو فرقه شیطانی یاد گرفته بود، از حفظ میخوند.
به هر حال، با شروع غذا خوردنبشم من و برادر ارشد، هفت قاتل یوننان همبخوریم دور و بر ما شروع کردن به خوردن.
به نظرشوره میرسید واقعاً سمیاینم در کار نبود.
گوشت گاو پخته شده تو سس سویایبشم خوشطعم رو چشیدم و بعد از یهباید لحظه کیف کردن از مزهاش، دستبهسینه شدم.
«...عجب چیزیه. اینو کی پخته؟»
مردی که صورت نسبتاًمیزنین پهنی داشت، دستش روقیافه یه کم برد بالا.
ازش پرسیدم:
«لقبت چیه؟»
انگار که اصلاً دلشچشیدن نمیخواست باهام محترمانه حرف بزنه،چرتوپرت با لحنی خشک جواب داد:
«شبح کوفته طلایی.»
ظاهراً آشپزشوره هفت قاتلاندازهست یوننان بود.
من یه مشکلی دارم، اونم اینه که لقبقیافه آدمایی که برام جالب نیستن رو نمیتونم به خاطرخودتون بسپرم، ولی «شبح کوفته طلایی» یه کم مبهم بود.
اصلاً لقبی نبود که آدمذرهذره رو یاد گوشت گاو پختهموردشون شده تو سس سویا بندازه.
حتی موقع غذا خوردن همباهاتون میتونستم نیت قتل هفت قاتل یوننانکردم رو به صورت خفیف حس کنم.
با توجه به اینکهاندازهست چقدر به هم نزدیک بودیم،خفه این نیت قتل اجتنابناپذیر بود.
ارباب دههزار شیطان که خیلی بهتر از برادرهای کوچکترشرفت سطح هنرهای رزمی من و برادر ارشد رو درک کردهپختنش بود، هر از گاهی آهی میکشید و بهشون چشمغره میرفت.
احتمالاً با نگاهشبرداشت داشت بهشون میفهموند کهمیچشید جلوی خودشون رو بگیرن.
برادر ارشد بدونتعارف هیچ تغییری توهمسفره حالت چهرهاش غذا میخورد.
من اما همونطور که میخوردم،اینم ارباب دههزار شیطان و اونوقتی شش قاتل رو زیر نظر داشتم.
«نزدیک ذخایردارین غذا مشروب هست.باهاتون بعداً بیارینش اینجا.»
«...»
«اگه از هر جور پودر سمی، سم پاشیدنی، سم روی سلاحهاتون، سوزنهای سمی یا هر کوفت دیگهای شبیه اینا اینجا استفاده کنین—حالا غذا و نوشیدنی که جای خود داره—پوست هرسمت هفتتاتون رو میکنم و همهتون رو میکشم. اگه یکیتون فرار کنه، شش نفر دیگه رو میکشم و بعد میافتم دنبال اون آخری و کار اونم تموم میکنم. اگه من اینجا کسیذرهذره رو بکشم، برادر ارشد میافته دنبالتون. اگه برادر ارشد اینجا مسئولیت رو به عهده بگیره، من میافتم دنبالتون. محض اطلاعتون، مهارت سبکیِ ما تو سطح پنج استاد بزرگ موریم قرار داره.»
همینطوری هر چرتوپرتهوم دیگهای که به ذهنممنم میرسید رو بلغور میکردم.
با ادامه دادن به حرفهام در مورد کشتنشونقیافه اونم وسط غذا خوردن، انگار لقمه تو گلویباشه یکیشون گیر کرد و به سرفههای شدیدی افتاد.
بیخیال این حرفها، بعد از مدتها داشتممیچشید از یه غذای حسابی لذت میبردم و بااندازهست ذوق و شوق به ور زدنم ادامه دادم.
«شما احمقهای لعنتی، آخه چه مرضی داشتین که به فرقه کاج آبی حمله کردین و این بدبختی رو واسه خودتون خریدین؟ حالا که فکرش رو میکنم،ولی محاله بشه تکتک فرقههای کوچیکی که به فرقه شیطانی باج میدن رو شناخت. از اون طرف هم عمراً بتونین همه فرقههای زیرمجموعه فرقه هائو رو بشناسین.شدنِ پس تا جایی که میتونین سعی کنین به کسی زور نگین. پیرمرد ارباب دههزار شیطان، ای حرومزاده نیمهکچل. تو یکی از صد استاد برتر موریم هستی؟»
پیرمرد ارباب دههزار شیطاناندازهست قبل از جواب دادنرفتم گلویش را صاف کرد.
«این اعتباریهدارین که تومیزنین دنیا بهم دادن.»
«خوبه. طبق گفته مشاور گونگسون از اتحاد موریم، من تو موریم رتبه صدشوره و یکم رو دارم. بعد از غذا من و تو با هم یه دستهمه میریم. باید از این فرصت استفاده کنم و بشم یکی از صد استاد برتر.»
برادر ارشد که تا الان باهمسفره صبر و حوصله داشت غذا میخورد،شوخی با نگاهی ترحمآمیز بهم خیره شد.
«برادر سوم.»
«چیه؟»
«فکر کنم منمبرداشت دارم رودل میکنم.همونطور بیا بیخیال شیم.»
«باشه.»
«خوبه. غذات رو تموماندازهست کن، بعد میتونی بهرفتم حرف زدنت ادامه بدی.»
«فکر خوبیه. آدمتعارف موقع غذا خوردنهمسفره باید خفه خون بگیره.»
در هر صورت، هضم غذایذرهذره برادر ارشد مسئله خیلی مهمیموردشون بود، برای همین دهنم رو بستم.
کمی بعد، اون شش قاتل نیمکتهمسفره وسط رو خالی کردن تا یهشوخی فضای مناسب برای مبارزه باز بشه.
به نظر میرسید وقتی گفتم باید بامنم هم یه مبارزه داشته باشیم، برادرهای کوچکترش بیشتراول از خود ارباب دههزار شیطان ذوقزده شده بودن.
هفت قاتلچاپستیک یوننان رویچشیدن نیمکت روبهرو نشستند.
در سمت ما هم، من وهمسفره برادر ارشد در حالی که منتظر هضمبابا شدن غذامون بودیم، برای مبارزه صبر کردیم.
برادر ارشد که داشت بااینم یه شمشیر چوبی تازهتراشیدهشده وروقتی میرفت، از ارباب دههزار شیطان پرسید:
«نیمهکچل، آمادهای؟»
ارباب دههزارچاپستیک شیطان سرچشیدن تکان داد.
«آمادهام.»
برادر ارشد شمشیر چوبیای رو کهبینمکه با خنجر تراشیده بود، به آرومیهیچ به سمت ارباب دههزار شیطان پرت کرد.
سرعتش خیلی زیاد نبود، اما شمشیرهمسفره چوبی کاملاً تراز و صاف تو هوابابا پرواز کرد؛ منظره عجیبی برای تماشا بود.
ارباب دههزار شیطان شمشیرچشیدن چوبیِ در حال پروازمشت رو گرفت و گفت:
«...حتماً بایددارین از شمشیرمیزنین چوبی استفاده کنیم؟»
برادر ارشدشوره با لبخندیاندازهست سرد جواب داد:
«استفاده از شمشیر چوبی حداقل احتمال ترکیدن سر یا شکستن دستوپات روشوخی کمتر میکنه. اگه کسی تو این مبارزه دخالت کنه، اونو یه مبارزهمیکردم مرگ و زندگی در نظر میگیرم و خودم هم وارد عمل میشم.»
شمشیر چوبیای که خودمچشیدن تراشیده بودم رو محکم توچرتوپرت دستم گرفتم و رفتم وسط.
یکی از صد استادمیزنین برتر موریم دقیقاً چقدرقیافه مهارت داشت؟ منم مطمئن نبودم.
در هر صورت،هوم حس میکردم همه اینامنم بخشی از ادامه تمریناتمه.
مبارزه کردن، فکر کردن، غذاباهاتون خوردن، حرف زدن، نق زدن، شککردم کردن، نوشیدن، عذاب دادن یه کچل...
ارباب دههزار شیطان اومدچشیدن جلو، در حالی که موهایچرتوپرت تنکش تو باد تکون میخورد.
حالا که بهش نگاه میکردم، مشخص بودبشم که مردی خیلی قویتر از راکشاسای بزرگه،باید با این حال هیچ حسی بهش نداشتم.
ارباب دههزار شیطان شمشیراندازهست چوبیاش رو تا پایینرفتم سمت راستش آورد و گفت:
«...مایه افتخاره که بامیزنین رهبر فرقه هائو که اینقدررفت اسمش سر زبونهاست، شمشیر بزنم.»
«باشه بابا. اگهبرداشت باختم، میشم نفر دوممیچشید گروه هشت قاتل یوننان.»
«اگه ببازم چی؟»
«تا آخر عمرت همینجااندازهست مسافرخانهچی میمونی. تا وقتیرفتم که خودم ولت کنم.»
روبروی ارباب دههزار شیطان ایستادم. شمشیر چوبیم رو محکمرفت تو دستم فشردم و تازه فهمیدم این تکضربهای کهزحمت قراره حوالهاش کنم، بار خیلی سنگینی رو به دوش میکشه.
تکنیکهای شمشیری که تنهایی تمرین کرده بودم، فنونی که تحت تاثیر ایم سو-بک یاد گرفتهاندازهست بودم، هنرهای رزمی متفرقهای که به دست آورده بودم و حتی ترکیب هنرهای درونی وبیا بیرونی که شیطان بهشتی بهم یاد داده بود، همه و همه با هم قاطی شده بودن.
در کمال تعجب،تعارف ارباب دههزار شیطانهمسفره داشت نیشخند میزد.
یعنی تمام این مدت فقطاینم از برادر ارشد میترسید و منتموم رو به هیچ جاش حساب نمیکرد؟
تو همون لحظه، موهای اربابباهاتون دههزار شیطان که به طرزنگاه عجیبی تو چشم میزد، تکون خورد.
تو یک چشم به همذرهذره زدن، شمشیر چوبیای که تاب داد،میگفت کل بدنم رو در بر گرفت.
مسیر حرکتش برای ضدحمله با یه ضربهبشم رو به پایین خیلی مبهم بود، ولی منبخوریم عمداً تصمیم گرفتم دقیقاً همین کار رو بکنم.
پیشبینی میکردم که شمشیرهایاندازهست چوبیمون درست تو آخرینرفتم لحظه به هم برخورد کنن.
به محض اینکه شمشیرهایمیزنین چوبی به هم خوردن،قیافه هر دومون عقب کشیدیم.
یه درگیری کوتاه و دستگرمی.
از طریق اون شمشیرهایی که توهمسفره یه لحظه به هم برخورد کردن، انرژیبابا درونی و بیرونی همدیگه رو سبکسنگین کردیم.
سرعت و حرکتهوم پاهاش رو همبینمکه خوب برانداز کردم.
اولین تبادل ضربات تموم شد.
حالت چهره، فرم ایستادن وذرهذره نیت قتل اون شش قاتلموردشون رو هم زیر نظر گرفتم.
با فرض اینکه اونا همباهاتون دشمن باشن، اصلاً به نفعمنگاه نبود که مبارزه رو کش بدم.
برای اینکه کار رو تو همونبینمکه تبادل دوم تموم کنم، مبارزهام تو ویلایسمی کوهستان جریان یشم رو به یاد آوردم.
آماده ایستادم، شمشیر چوبیم رو باهمسفره «چی مرغ چوبی» پر کردم وشوخی به موهای ارباب دههزار شیطان زل زدم.
با حرکتی که برای مجبور کردنش به دفاع و تحریکش بهمیگفت ضدحمله با نیروی کف دست مناسب بود، پریدم جلو. بعد شمشیرتموم چوبیم رو با ترکیب «چی مرغ چوبی» و هنرهای بیرونی تاب دادم.
درست مثل کاری که خود اربابهمسفره دههزار شیطان کرده بود، کل بدنشوخی واموندهاش رو تو مسیر شمشیرم گیر انداختم.
با یه صدای خرداندازهست شدن بلند، شمشیر چوبی اربابخفه دههزار شیطان هزار تیکه شد.
اما قبل از اینکه حتی اون تیکههای کوچیکقیافه چوب تو هوا پخش بشن، کف دست چپباشه ارباب دههزار شیطان به سمت سینهام هجوم آورد.
این یه حرکت از پیش تعیینشده نبود،میچشید بلکه یه ضدحمله غریزی بود که ازهوم روی تمرین زیاد ناخودآگاه ول داده بود.
شاید برای اون غریزهمیزنین بود، ولی برای من یهرفت ضدحمله کاملاً قابل پیشبینی بود.
از اونجایی که احتمال داشت ارباب دههزار شیطان از یه «کفتموم دست سمی» استفاده کنه، بعد از مدتها «چی مرغ مبارز» رونبود بیرون کشیدم و با نیروی کف دست خودم به استقبالش رفتم.
بــــوووووووووم!
باد شدیدی از برخوردچشیدن نیروهای کف دستمون مستقیممشت کوبیده شد تو صورتم.
همونطور که موهام یهو به سمت عقب پرواز کرد، بدن اربابکردم دههزار شیطان مثل یه توپ شلیک شد تو هوا و باچیزی مغز رفت تو دیوار موقتی که برای ساخت و ساز کشیده بودیم.
بعد، در حالی که رواینم زمین افتاده بود، خون ازوقتی دهنش فواره زد تو هوا.
به محض اینکه خورد زمین،باهاتون چند تا غلت خورد ونگاه بعد مثل یه جنازه بیحرکت افتاد.
هر شش قاتلبرداشت با عجله دویدنهمونطور سمت ارباب دههزار شیطان.
«برادر ارشد!»
چون این احتمال وجود داشت که بخوان جیم بشن، پریدم تو هوا،هیچ یه لگد به دیوار زدم تا دوباره اوج بگیرم، چند تا پشتک مشتیمینشستیم رو هوا زدم و درست بغل جنازه افتاده ارباب دههزار شیطان فرود اومدم.
یکیشون داشت انگشتش رو زیرباهاتون دماغ ارباب دههزار شیطان میگذاشت تاکردم ببینه هنوز نفس میکشه یا نه.
«بیهوش شده.»
نگاهی بهدارین اون ششمیزنین قاتل انداختم.
«ببریدش تو. دو نفرتون هم اونبینمکه دیوار رو تعمیر کنین. یکیتون همهیچ بره چند تا مشعل دیگه روشن کنه.»
هیچکدوم ازدارین اون ششمیزنین قاتل جوابی ندادن.
تماشا کردم که چطورچشیدن بدون هیچ حرفی شروع بهچرتوپرت حرکت کردن، بعد صداشون زدم.
«...هوی، با شمام.»
شش قاتل برگشتن نگاهم کردن.
«...»
با یهچاپستیک قیافه کاملاً بیتفاوتذرهذره و سنگی گفتم.
«شماها اومدین اینجا که من و برادر ارشد رو بکشین، و مهربونی منم یه حدی داره. دارم باهاتون راه میام چون خودم برنامه دارم به حساب اون فرقه شیطانی که همهتوناینکه ازش مثل سگ میترسین، برسم. شماها الان زندهاید چون عقل من هنوز تا حدودی سر جاشه، ولی کاسه صبر منم داره لبریز میشه. برام هیچ اهمیتی نداره که از من بزرگترین،همونطور ارشدم هستین یا اصلاً خونم تشنهاید. وقتی چیزی ازتون میپرسم، مثل آدم جواب بدین. وگرنه میتونیم همین الان و همینجا، شش به یک با هم بجنگیم. چطوره؟ خیلی عجله دارین بمیرین؟»
یکی ازشوره مردا سریعاندازهست جواب داد.
«فهمیدم. ازدارین این به بعدباهاتون حتماً جواب میدیم.»
مردی بود که تا الان زیاد حرفمیچشید نزده بود، ولی از لحن آروم وهوم قیافهاش میشد حدس زد که نفر دوم گروهشونه.
«لقبت چیه؟»
مرد جواب داد.
«شبح شمشیر پرنده.»
دستم رو براشبرداشت تکون دادم تاهمونطور برن پی کارشون.
شش قاتل، ارباب دههزارمیزنین شیطانِ بیهوش رو کولقیافه کردن و برگشتن داخل.
سرم رو بالا آوردم و به آسمونیمنم که کمکم داشت تاریک میشد نگاه کردم،نیست بعد نگاهم رو به بیرون مسافرخانه دوختم.
تو فاصلهای دور، میتونستم صفیباهاتون از مشعلها رو ببینم کهنگاه پشت سر هم حرکت میکردن.
«...»
کاملاً واضحدارین بود کهمیزنین یه نیروی نظامیه.
فقط از روی مشعلها نمیشد فهمیدبینمکه خودین یا دشمن، ولی داشتن ازهیچ همون سمتی میاومدن که دشمن قرار داشت.
یه نفس عمیق کشیدم و بعد، دربشم حالی که صدام رو با انرژی درونی تقویتبخوریم کرده بودم، رو به اون نیروها فریاد زدم.
«...هویتتون رو اعلام کنین!»
ظاهراً یه کم طول کشید تاهمسفره صدام بهشون برسه، چون بعد از چندبابا لحظه یکی از بین نیروها جواب داد.
«آسمان میانی.»
اسمی بود که تا حالا نشنیده بودم، وقیافه از اونجایی که با «انجمن تجاری آسمان میانی»باشه همپوشانی داشت، پس صد در صد دشمن بودن.
با در نظر گرفتن همهذرهذره چیز، به نظر میرسید نیرویی متعلقمیگفت به تالار بیرونی فرقه شیطانی باشن.
انگار یه سری از نیروهاییباهاتون که قصد داشتن از پادگانهاینگاه نسوخته استفاده کنن، تازه داشتن میرسیدن.
از دیوار مسافرخانه زاهااندازهست رفتم بالا و بهرفتم برادر ارشد نگاه کردم.
برادر ارشد رو نیمکت نشستهباهاتون بود، نگاهم کرد و یهنگاه تکون کوچیک به سرش داد.
مهم نبود کی ازچشیدن راه میرسید، خونسردی برادرمشت ارشد اصلاً به هم نمیخورد.
به برادر ارشدتعارف نگاه کردم و هربشم دومون همزمان لبخند زدیم.
پیشگامان اون مشعلهای سوسوزن خیلی زود بهمنم نزدیکی ما رسیدن، کنار بقایای پادگانها توقف کردناول و تو یه آرایش نظامی منظم مستقر شدن.
با رسیدن دشمن، این بار برادر ارشد بودقیافه که به حرف اومد. صداش رو با انرژیباشه درونی آمیخته بود، انگار که میخواست بهشون خوشآمد بگه.
«...کی اومده؟»
مردی از بیرون جواب داد.
«متأسفم که کار بهاندازهست اینجا کشید. من بارفتم رهبری واحد ببر طلایی اومدم.»
شیطان شمشیر سر تکون داد.
«ارباب ببر طلایی،برداشت خوش اومدی. بعیدهمونطور میدونم تنهایی اومده باشی.»
«فرستاده چپدارین وی تامیزنین صبح میرسه.»
«پس امشب رو استراحتاندازهست کنین. فردا با فرستادهرفتم چپ جدید ملاقات میکنم.»
سکوت کوتاهی برقرارتعارف شد و بعد ارباببشم ببر طلایی جواب داد.
«همین کار رو میکنیم.»
رو لبه دیوار قدم زدم، بعد تو حالت نیلوفررفت آبی نشستم و تماشا کردم که چطور مشعلهای فرقه شیطانیپختنش مثل یه دسته کرم شبتاب مدام بیشتر و بیشتر میشدن.
واقعاً منظره دیدنیای بود.
شعلههایی که رو یه دریای قیرگونهمسفره شناور بودن، با نظم و ترتیبشوخی خاصی سر جای خودشون قرار میگرفتن.
هر از گاهی میتونستم چهره و چشمهایمیچشید اعضای فرقه رو که از زیر نورهوم شعلهها رد میشدن، به صورت محو ببینم.
اونا واقعاًدارین یه نیرویمیزنین کاملاً بیسروصدا بودن.
در کمال تعجب، وقتی یکی دستور داد،منم نیروهایی که تقریباً همهشون رسیده بودن، شروع کردناول به خاموش کردن مشعلهاشون یکی پس از دیگری.
تو نور مهتاب کهمیزنین نگاه کردم، دیدم همهشون بارفت آرایش نظامی رو زمین نشستن.
به نظر میرسید قصدچشیدن دارن همونطوری و بدون هیچچرتوپرت پادگانی چادر بزنن و بخوابن.
وقتی نگهبانان عقبدار هم رسیدن،باهاتون آخرین نورهایی که دست فرقهنگاه شیطانی بود هم ناپدید شد.
انگار قصد داشتنهوم کل شب رو کاملاًمنم غرق تو تاریکی بگذرونن.
به تماشای اونتعارف نیروهای پنهان شدههمسفره تو تاریکی ادامه دادم.
آخه کیچاپستیک میتونه به فرقهذرهذره شیطانی اعتماد کنه؟
احتمال یه شبیخون وجودمیزنین داشت، برای همین بهقیافه جای برادر ارشد کشیک دادم.
همونطور که با چشمهای کاملاًاینم باز به تاریکی زل زده بودم،تموم خیلی زود چشمهام بهش عادت کرد.
حالا میتونستم نیروهای فرقه شیطانی روهمسفره که تو ردیفها و ستونهای منظم نشستهبابا بودن ببینم، هرچند خیلی تار و محو.
در حالی که توچشیدن همون حالت نیلوفر آبی بهچرتوپرت زل زدن بهشون ادامه میدادم...
یه نفردارین از مرکزمیزنین نیروها ازم پرسید.
«...تو رهبر فرقه هائو هستی؟»
به صاحب صدا نگاه کردم.
فقط میتونستم سایهاش رو ببینم، ولی تماممیچشید تلاشم رو کردم تا مستقیم تو چشمهاشهوم نگاه کنم و بعد سر تکون دادم.
«خودمم.»
بعد از اون، همهاندازهست چیز تو اطراف مسافرخانهرفتم زاها تو سکوت فرو رفت.
با ذهنی خالی، زیر ستارههای آسمون شب،بشم رو به اعضای فرقه که تو تاریکیباید قایم شده بودن زیر لب زمزمه کردم.
«چقدر آدم جمع کردینچشیدن تا فقط یه مسافرخانهچیِمشت مسافرخانه زاها رو بگیرین.»
در حالی کهتعارف به تاریکی نگاههمسفره میکردم، نیشخندی زدم.