---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 393: چون برای مردم دنیا یک رازه. • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 393: چون برای مردم دنیا یک رازه.

0

بعد از چند روز استراحت تو استان ایلیانگ، داشتیم‌می‌خوای​ با هم سبک‌سنگین می‌کردیم که قبل از راه افتادن‌بهشون​ سمت کوه هوا، با یوران خداحافظی کنیم یا نه.

هم برادر ارشد بزرگ و هم اون‌حرفای​ عن‌کُن گفتن که نمی‌دونن چه غلطی باید‌کاریش​ بکنن، واسه همین تصمیم‌گیری افتاد گردن من.

راستش رو بخواین، خودمم نمی‌دونستم چه خاکی باید‌بریزیم​ تو سرم بریزم، برای همین رفتیم بیرون مسافرخانه‌کاریش​ زاها و تو سکوت به غروب خورشید خیره شدیم.

اگه یه بچه ساده بود که‌بشه​ می‌شد با یه دروغ شاخ‌دار گولش زد،‌کرد​ خیلی راحت خداحافظی‌مون رو می‌کردیم و می‌رفتیم.

اما هر سه‌تای ما خوب‌کله‌سحر​ می‌دونستیم که اون شاگردیه که دروغ‌حرفایی​ و چاخان اصلاً روش جواب نمیده.

می‌تونستیم خیلی خلاصه بهش‌دلمون​ بگیم: «اساتیدت دارن یه‌باعث​ سر میرن کوه هوا.»

اما نیاز به زمان داشتیم تا فکر‌هست​ کنیم، چون نگران بودیم که حتی همین‌بمونه​ حرف ساده هم ممکنه به یوران ضربه بزنه.

برادر ارشد بزرگ به آسمونی که هر‌زخمی​ لحظه رنگ عوض می‌کرد زل زده بود‌همه​ و اون عن‌کُن هم لال‌مونی گرفته بود.

یه کم‌پرسید​ بعد، عن‌کُن‌نیست​ ازم پرسید:

«بهتر نیست‌میده​ کله‌سحر بی‌سروصدا‌دلمون​ جیم بشیم؟»

«نه.»

«پس می‌خوای چی بهش بگی؟»

«از اون حرفایی که معمولاً گفتنشون برامون سخته... راستش، یوران تنها کسیه که‌گفتنشون​ بهشون گوش میده. بیاین هر چی تو دلمون هست رو بریزیم بیرون. اگه‌باعث​ حرفای خداحافظی باعث بشه زخمی رو دلش بمونه هم دیگه کاریش نمی‌شه کرد.»

همه تو زندگیشون زخم خوردن.

اگه اینجور تجربیات باعث می‌شد‌بیاین​ یوران قوی‌تر بشه، اصلاً قصد نداشتم‌بشه​ مثل یه بچه‌ننه باهاش رفتار کنم.

یوران یه شاگرده، پس‌حرفای​ درسته که مثل یه‌دلش​ شاگرد باهاش برخورد بشه.

بعد از یه سکوت طولانی...

یوران، بدون اینکه کسی صداش‌هست​ زده باشه، اومد بیرون، یه‌زخمی​ صندلی کنارمون گذاشت و نشست.

برادر ارشد بزرگ‌گوش​ اول از همه‌دلمون​ به حرف اومد:

«یوران.»

«بله، استاد بزرگ.»

«ما این چند روز رو خوب استراحت کردیم، برای‌بشه​ همین اساتیدت قراره برن کوه هوا تا حساب اون‌زندگیشون​ رهبر فرقه‌ای که قبلاً اومده بود استان ایلیانگ رو برسیم.»

«متوجهم.»

برادر ارشد بزرگ‌بریزیم​ خیلی رُک و‌بشه​ پوست‌کنده حرفش رو زد.

تا حرفش تموم‌بهتر​ شد، عن‌کُن دهنش‌بی‌سروصدا​ رو باز کرد:

«باید ذکر مخفی رو‌دلمون​ هر صبح و شب‌باعث​ تکرار کنی. شیرفهم شد؟»

«بله، همین الانش‌گوش​ هم دارم این‌دلمون​ کار رو می‌کنم.»

«وضعیت گردش چی چطوره؟»

«برای سه سال اول، روزی یک‌بی‌سروصدا​ بار سر ظهر. حتی اگه دلم بخواد‌گفتنشون​ بیشتر انجامش بدم، جلوی خودم رو می‌گیرم.»

عن‌کُن سرش رو تکون داد.

«موقع یادگیری هنر یخ، مهم‌ترین چیز اینه که دچار هیچ جراحت درونی‌ای نشی. باید یواش‌یواش‌دیگه​ یادش بگیری تا بدنت بهش عادت کنه. حتی استاد خودت هم با همین احتیاط یادش گرفت،‌رفتار​ ولی هنوزم بعضی وقتا یهو یه موج چی سرد می‌زنه بالا و دهنم رو سرویس می‌کنه.»

«حواسم بهش هست.»

یوران رو‌پرسید​ کرد به‌نیست​ من و پرسید:

«استاد سوم، استراتژی رو چیدین؟»

نگاهی به یوران‌گوش​ که کنارم بود‌دلمون​ انداختم و گفتم:

«استراتژی؟»

«بله.»

انگار از نگاه‌بیاین​ یوران، من مسئول‌بریزیم​ چیدن استراتژی بودم.

«...رهبر فرقه هم برای جمع‌وجور کردن کاراش به زمان نیاز داره. اسم رسمی فرقه‌شون‌بمونه​ فرقه خدای شیطان بهشتیه. قدیما، مقر فرقه بیرون از دشت‌های مرکزی بود. بهش میگن مقر‌بچه‌ننه​ قدیمی. اگه بخواد اساتید رو از اونجا احضار کنه، طول می‌کشه تا بهش ملحق بشن.»

«آها، پس‌هست​ رهبر فرقه‌حرفای​ هم تنها نمیاد؟»

«معلومه که نه. براش خیلی سخته که تنهایی از پس ما بربیاد.‌معمولاً​ هیچ استادی زیر این آسمون پیدا نمیشه که بتونه همزمان حریف هر چهار‌حرفای​ تای ما بشه. پس رهبر فرقه هم مجبوره نوچه‌هاش رو با خودش بیاره.»

«متوجهم.»

«اساتیدت میرن بالای کوه هوا و تمرینات‌مون رو شروع‌حرفای​ می‌کنیم. هر کدوم از ما قصد داره از قلمرو‌کرد​ فعلیش فراتر بره. برای همین ممکنه برگشتن‌مون یکم طول بکشه.»

«بله.»

یوران بهم نگاه کرد.

«استاد، ولی شما چهار‌دلمون​ تا استاد نمی‌تونین همزمان‌باعث​ با رهبر فرقه درگیر بشین؟»

«بهش فکر می‌کنم.»

«از نظر من، این بی‌انصافیه.»

«چیش بی‌انصافیه؟»

«زیردستاش با رهبر فرقه مثل یه خدا رفتار می‌کردن. حتی به چشم منم این‌طور اومد که اون با‌زندگیشون​ کمک اعضای فرقه قوی‌تر شده. اینکه شما چهار تا استاد به یه نفر حمله کنین شاید تو نگاه‌بدون​ اول نامردی به نظر برسه، ولی مگه این همون مبارزه شما چهار نفر با کل فرقه الهی نیست؟»

نتونستم جلوی خودم‌گوش​ رو بگیرم و حسابی‌هست​ تحت تأثیر قرار گرفتم.

«عجب شاگرد باهوشی‌بریزیم​ داریم. شما چی فکر‌زخمی​ می‌کنی، برادر ارشد بزرگ؟»

برادر ارشد‌پرسید​ بزرگ هم سرش‌کله‌سحر​ رو تکون داد.

«پر بیراه نمیگه.»

بعد از یه‌گوش​ کم فکر کردن،‌دلمون​ جواب یوران رو دادم:

«در هر صورت، این استادتون قشنگ از مغزش کار می‌کشه تا مطمئن‌نمی‌شه​ بشه هیچ‌کس نفله نمیشه. نیازی به چهار نفرمون نیست، حتی اگه من تنهایی‌باهاش​ هنر الهی مه بنفش رو کامل کنم، رهبر فرقه هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه.»

«هنر الهی مه بنفش؟ استاد،‌کله‌سحر​ شما یه هنر رزمی رو‌بگی​ به اسم خودتون نام‌گذاری کردین؟»

«فعلاً من تنها کسی‌ام که می‌تونه ازش استفاده کنه، برای همین عمداً این اسم رو روش گذاشتم. زیر این آسمون هیچ‌کس نیست که دقیقاً از همین هنر‌بچه‌ننه​ رزمی استفاده کنه. حتی اگه تو هنر یخِ استاد چهارمت رو هم به ارث ببری، باز هم هنری که تو اجرا می‌کنی با مال اون فرق داره. البته‌فرقه‌ای​ این مال زمانیه که توش استاد بشی و بیشتر توسعه‌اش بدی. یه روز، وقتی حس کردی از هنر یخِ استاد چهارمت جلو زدی، یه اسم جدید روش بذار.»

«استاد چهارم تو ذوقش نمی‌خوره؟»

«اصلاً و ابداً.»

عن‌کُن هم پرید وسط حرفمون:

«من که بهت افتخار می‌کنم.»

یوران رو‌بهشون​ کرد به‌میده​ برادر ارشد بزرگ:

«وقتی برگشتین،‌هست​ لطفاً شمشیرزنی رو‌باعث​ بهم یاد بدین.»

برادر ارشد‌پرسید​ بزرگ سرش‌نیست​ رو تکون داد.

«باشه.»

عن‌کُن از جاش بلند‌میده​ شد و با سر‌بریزیم​ به یوران اشاره کرد:

«یوران، بیا‌هست​ بریم یه‌حرفای​ دوری بزنیم.»

«چشم.»

عن‌کُن دستاش رو پشتش گره‌هست​ کرد و یواش‌یواش با یوران‌زخمی​ شروع به قدم زدن کرد.

من و برادر‌گوش​ ارشد بزرگ همونجا موندیم‌هست​ و فقط نفس می‌کشیدیم.

یه لحظه بعد،‌بریزیم​ یه چهره‌ی آشنا‌بشه​ اون جلو سبز شد.

عمو گوم چول-یونگ از آهنگری سر‌بی‌سروصدا​ اژدها بود که با شنیدن خبر‌معمولاً​ برگشتن‌مون، خودش رو رسونده بود اینجا.

«عمو گوم.»

عمو گوم اول از‌میده​ همه به برادر ارشد‌بریزیم​ بزرگ ادای احترام کرد:

«استاد بزرگ، خیلی وقته ندیدمتون.»

بعدش عمو‌پرسید​ گوم رو‌نیست​ کرد به من:

«رهبر فرقه، منتظر برگشتن‌تون بودم.»

«همم، نکنه‌بهشون​ حساب دفتریِ‌میده​ تسویه‌نشده‌ای چیزی داریم؟»

عمو گوم به پشت‌حرفای​ سرش نگاه کرد و‌دلش​ سرش رو تکون داد.

معاون یونگ-گه که دنبالش‌نیست​ اومده بود، یه جعبه چوبی‌می‌خوای​ دراز رو گذاشت روی میز.

«رهبر فرقه، خیلی وقته همو‌هست​ ندیدیم. من و برادر بزرگ‌زخمی​ یه هدیه براتون آماده کردیم.»

وقتی معاون یونگ-گه درِ جعبه‌ی چوبی‌دلمون​ رو باز کرد، یه شمشیر سفید‌زخمی​ و خالص خودش رو نشون داد.

یه اژدهای سفید روی غلافش حک‌بشه​ شده بود و قبضه‌اش هم، همون‌طور که‌کرد​ انتظار می‌رفت، شکل سر یه اژدها بود.

نگاهی به‌پرسید​ شمشیر انداختم‌نیست​ و گفتم:

«بالاخره تمومش کردین؟»

عمو گوم‌بهشون​ سرش رو‌میده​ تکون داد.

«هر بار که خبری ازتون می‌شنیدم،‌بشه​ شاهکارهاتون باورنکردنی بود، رهبر فرقه. دیگه نیازی‌کرد​ نیست بگم کی این رو براتون ساخته.»

شمشیر رو چنگ‌بهتر​ زدم و از‌بی‌سروصدا​ غلاف کشیدمش بیرون.

فقط با یه نگاه به سطح تیغه، می‌شد فهمید که‌زخمی​ یه شمشیر دوزاریه یا یه شمشیر نامدار. و این شمشیری‌خوردن​ بود که هر کوری هم می‌تونست شاهکار بودنش رو ببینه.

اگه یه شمشیر درپیت و آشغال بود، درجا‌بریزیم​ می‌چپوندمش تو غلاف، ولی چاره‌ای نداشتم جز اینکه‌کاریش​ تا ته بکشمش بیرون و خوب وراندازش کنم.

تعادل بین سمت چپ و‌باعث​ راستش اون‌قدر بی‌نقص بود که‌دیگه​ آدم رو مسحور هماهنگیش می‌کرد.

ضخامت بدنه شمشیر دقیقاً همون چیزی بود‌جیم​ که باید باشه و شیب هر دو‌برامون​ لبه‌اش هم تو ایده‌آل‌ترین حالت ممکن قرار داشت.

پرداخت نوک‌میده​ شمشیر هم‌دلمون​ هیچ نقصی نداشت.

تمام عرق ریختن‌ها و زحمات‌بیاین​ عمو گوم و معاون یونگ-گه تو‌بشه​ همین یه شمشیر خلاصه شده بود.

از این به بعد، آهنگری‌باعث​ سر اژدها هر پروژه‌ای هم‌دیگه​ که برداره، دیگه عمراً گشنگی بکشن.

از عمو گوم پرسیدم:

«اسم این شمشیر چیه؟»

«این رو دیگه رهبر فرقه باید تصمیم بگیره. البته که الان هیچ‌زخمی​ اسمی نداره. خب، شاید گفتنش از زبون من یکم زیاده‌روی باشه، ولی از‌قوی‌تر​ اونجایی که اسم مسافرخانه هم تو همین مایه‌هاست... شمشیر الهی مه بنفش چطوره؟»

«شمشیر الهی...»

برادر دوک-سو از مسافرخانه‌نیست​ اومد بیرون و با‌بشیم​ عمو گوم چاق‌سلامتی کرد.

«اومدی. هاه؟ این همون شمشیر‌هست​ الهی مه بنفشِ افسانه‌ایه که این‌قدر‌دلش​ تعریفش رو شنیدم؟ بده منم ببینم.»

با دیدن تیغه، چشماش‌میده​ از تعجب گرد شد و‌حرفای​ شروع کرد به تحسین کردنش.

«واو، این معرکه‌ست. چطوری تونستین دقیقاً تو همچین زمان بی‌نقصی‌دیگه​ برسونینش؟ از چیزایی که رهبر فرقه بهم گفته بود، شمشیر‌قوی‌تر​ قبلیش رو تو درگیری با رهبر فرقه از دست داده بود.»

گوم چول-یونگ‌پرسید​ سرش رو‌نیست​ تکون داد.

«واقعاً؟ خب، دیگه‌بیاین​ نیازی نیست غصه‌ی‌بریزیم​ اون رو بخورین.»

برادر ارشد‌بهشون​ بزرگ از‌میده​ اون بغل گفت:

«بدش به من.»

برادر ارشد بزرگ همون چیزی که بهش می‌گفتن شمشیر‌می‌خوای​ الهی مه بنفش رو گرفت، از غلاف کشیدش بیرون و‌گوش​ برای مدت طولانی به تیغه‌اش خیره موند و تحسینش کرد.

بعدش برای یه لحظه نگاهی‌هست​ باهام رد و بدل کرد‌زخمی​ و دهنش رو باز کرد:

«رهبر گوم، مهارت‌هات پیشرفت‌میده​ کرده. این شمشیریه که‌بریزیم​ به این راحتی‌ها نمیشه ساختش.»

عمو گوم‌هست​ با چهره‌ای‌حرفای​ درخشان جواب داد:

«ممنونم.»

برادر ارشد بزرگ ادامه داد:

«مطمئن نیستم که رهبر فرقه شیطانی از شمشیر استفاده می‌کنه یا نه، اما اون رسماً شمشیر شیطان بهشتی رو‌همه​ در اختیار داره. بیشتر سلاح‌ها نمی‌تونن در برابرش دوام بیارن. برای همین، ما باید از سلاح‌هایی استفاده کنیم که‌بدون​ نه تنها در برابر خود شمشیر شیطان بهشتی، بلکه در برابر انرژی درونی‌ای که بهش تزریق می‌شه هم مقاومت کنن.»

عمو گوم طوری‌بریزیم​ که انگار موافق‌بشه​ بود، سر تکون داد:

«کاملاً حق با شماست.»

برادر ارشد بزرگ ادامه داد:

«راستش به نظر می‌رسه رهبر‌بیاین​ فرقه و ما به زودی مستقیم‌بشه​ با رهبر فرقه شیطانی سرشاخ می‌شیم.»

«بله؟»

«ما بابت هدیه رهبر گوم سپاسگزاریم، اما نمی‌تونیم با شمشیری که ممکنه وسط مبارزه بشکنه، از کوه‌کسیه​ هوا بالا بریم. خوشبختانه، شمشیری که من دارم از نظر استحکام دست‌کمی از شمشیر شیطان بهشتی نداره، پس‌همه​ اول اون رو امتحان می‌کنم. از اونجایی که با یه نبرد بزرگ روبرو هستیم، این کار کاملاً طبیعیه.»

دقیقاً همون‌طور که برادر‌دلمون​ ارشد بزرگ گفت، این‌باعث​ یه کار کاملاً منطقی بود.

عمو گوم هم موافقت کرد:

«درسته.»

برادر ارشد بزرگ با دست چپش شمشیر نور‌بشیم​ رو بیرون کشید و بدون هیچ حرف دیگه‌ای، اون‌کسیه​ رو محکم روی شمشیر الهی مه بنفش فرود آورد.

با شناختی که از شخصیتش داشتم،‌بریزیم​ می‌دونستم که همون مقدار نیرو رو‌بمونه​ با هر دو دستش هم وارد می‌کرد.

صدای برخورد فلز‌گوش​ طنین‌انداز شد، اما‌دلمون​ هیچ اتفاقی نیفتاد.

برادر ارشد بزرگ طوری که انگار داشت‌زخمی​ استحکامش رو می‌سنجید، سر تکون داد و‌همه​ بعد دوباره اون‌ها رو به هم کوبید.

همراه با صدای فلزی که به طرز‌جیم​ عجیبی واضح به نظر می‌رسید، تیغه شمشیر‌برامون​ الهی مه بنفش تر و تمیز شکست.

نگاهم رو بین شمشیر الهی‌هست​ مه بنفشِ شکسته‌شده، قیافه برادر ارشد‌دلش​ بزرگ و صورت عمو گوم چرخوندم.

برخلاف دفعه قبل که از شدت شوک نزدیک‌بریزیم​ بود غش کنه، این بار عمو گوم اخم‌هاش رو‌نمی‌شه​ تو هم کشید و به تیغه شکسته خیره شد.

«...»

برادر ارشد بزرگ گفت:

«رهبر گوم.»

«بله.»

«شاید شکسته باشه، اما شمشیرِ بدساختی نبود. احتمالاً توی آهنگری شما، هیچ‌کس‌نمی‌شه​ نمی‌تونست این شمشیر رو بشکنه. چون هیچ استادی با انرژی درونی عمیق اونجا‌باهاش​ حضور نداشت. پس این باید بهترین چیزی باشه که می‌تونستی بسازی، رهبر گوم.»

«درسته.»

«درست مثل هنرهای رزمی، تبدیل شدن به شماره یک زیر آسمان توی شمشیرسازی هم به همین اندازه سخته. یه جورایی کاملاً طبیعیه. حتی برای‌قصد​ خانواده‌های آهنگری که نسل به نسل کارشون این بوده، ساختن شمشیرهای معروفی که به بهترین‌های زیر آسمان نزدیک باشن، کار راحتی نیست. شمشیر شیطان‌استاد​ بهشتی و شمشیر نور، شمشیرهایی هستن که مدت‌ها توی مسیر شیطانی دوام آوردن و نشکستن. می‌تونی تصور کنی که استحکامشون چقدر وحشتناکه، مگه نه؟»

«بله.»

برادر ارشد بزرگ‌بریزیم​ با لبخندی ملایم به‌زخمی​ عمو گوم نگاه کرد.

«همون‌طور که من می‌بینم، رهبر گوم، تو فقط یک قدم دیگه تا رسیدن به هدف فاصله داری.‌کسیه​ وقتی شمشیری بسازی که از این هم سخت‌تر باشه، اون‌وقت به یک استادکار ماهر تبدیل می‌شی که‌کرد​ لیاقت بحث شدن زیر آسمان رو داره. این شمشیر شکسته هم بچه دست‌ساز خودته، پس بهت برمی‌گردونمش.»

وقتی برادر ارشد بزرگ شمشیر الهی‌بریزیم​ مه بنفشِ شکسته رو به سمتش‌بمونه​ گرفت، عمو گوم اون رو پذیرفت.

برادر ارشد بزرگ انگشتش رو‌بیاین​ بالا آورد و با لحنی مهربون‌بشه​ اما نصیحت‌گرانه به عمو گوم گفت:

«یک قدم باقی مونده. کار آسونی نیست. همین که تا اینجا اومدی هم جای تحسین داره، اما باید خطاها و اشتباهاتی که‌نداشتم​ تو این مسیر تجربه کردی و این فکر که "همین باید کافی باشه" رو دور بریزی و کل فرآیند رو از اول تا‌استاد​ آخر دوباره بررسی کنی. یه شمشیر شکسته باید چیزی مثل شمشیر مه بنفش نامیده بشه. "شمشیر الهی" برای این شمشیر یه عبارت مغرورانه‌ست.»

عمو گوم‌پرسید​ سرش رو‌نیست​ تکون داد:

«متوجهم.»

«یه جوری دارم پرحرفی می‌کنم انگار همه‌چیز رو می‌دونم، ولی برام سواله‌زخمی​ که آیا خودم هم به همون سرعتی که تو رشد کردی، پیشرفت کردم‌قوی‌تر​ یا نه، رهبر گوم. دیدنت بعد از این همه مدت خیلی خوب بود.»

عمو گوم نگاهی با معاون‌باعث​ یونگ-گه رد و بدل کرد و‌کاریش​ با لحنی خیلی آروم‌تر جواب داد:

«استاد بزرگ، از حرف‌هاتون ممنونم.»

برادر ارشد بزرگ گفت:

«وقتی برگشتی، با ساختن شمشیرهای معمولی شروع کن. با فروش‌باعث​ شمشیرهای خوب پول دربیار و با اون پول، زمان و‌زندگیشون​ ثروت لازم برای تمرکز روی ساخت شمشیرهای معروف رو جمع‌آوری کن.»

عمو گوم جواب داد:

«بله. دوباره از پایه‌ها شروع می‌کنم و‌جیم​ وقتی به اندازه کافی تمریناتم رو تکرار کردم،‌سخته​ دوباره برای ساخت شمشیر مه بنفش تلاش می‌کنم.»

برادر دوک‌سو گفت:

«لطفاً قبل‌بهشون​ از رفتن برای‌بیاین​ صرف غذا بمونید.»

عمو گوم‌هست​ سرش رو‌حرفای​ تکون داد:

«امروز نه. دفعه بعد میام.‌کله‌سحر​ پس، استاد بزرگ، رهبر فرقه.‌بگی​ ما دیگه رفع زحمت می‌کنیم.»

«مراقب خودتون باشید.»

به عمو گوم و معاون‌بیاین​ که داشتن به سمت آهنگری‌باعث​ برمی‌گشتن نگاه کردم و گفتم:

«حس می‌کنم دفعه بعد‌حرفای​ یه شمشیر واقعاً معروف‌دلش​ از تو کوره درمیاد.»

برادر ارشد بزرگ‌بهتر​ طوری که انگار موافق‌جیم​ بود سر تکون داد:

«منم همین‌طور فکر می‌کنم. شمشیر بدی‌بریزیم​ نبود. فقط یه مقدار با کلمه‌بمونه​ "کامل" فاصله داشت. مثل خود ما.»

منم سر تکون دادم:

«مثل خود ما.»

با مزه‌مزه کردن حرف‌های‌نیست​ برادر ارشد بزرگ توی ذهنم،‌می‌خوای​ ناخودآگاه لبخندی روی صورتم نشست.

حتی اگه شمشیر بشکنه، تا‌هست​ زمانی که قلب سازنده شمشیر نشکسته‌دلش​ باشه، این یعنی یه اراده نشکن.

برای منم دقیقاً همینه.

توی قلبم، از قبل یه‌باعث​ شمشیر الهی مه بنفش رو پرورش‌کاریش​ داده بودم که هیچ‌وقت نمی‌تونست بشکنه.

...

...

...

شیطان شهوت قبل از اینکه به‌بشه​ حوالی مسافرخانه زاها برگرده، همراه با‌نمی‌شه​ یوران پیاده‌روی طولانی‌ای در استان ایلیانگ کرد.

در طول پیاده‌روی، او با دقت نکاتی‌جیم​ رو که باید موقع تمرین هنر یخ‌برامون​ شکوفه یشم رعایت می‌کرد، براش توضیح داده بود.

بخش‌های سخت رو مجبورش کرده بود حفظ‌حرفای​ کنه و بعد ازش خواسته بود تا‌کاریش​ اون‌ها رو از حفظ براش تکرار کنه.

از اونجایی که شاگرد‌میده​ بسیار باهوشی بود، مشکل‌بریزیم​ خاصی تو حفظ کردن نداشت.

چون بعضی چیزها با تمرین یاد گرفته‌زخمی​ می‌شن، بهش گوشزد کرده بود که اولویت اول‌زندگیشون​ و مهم‌تر از هر چیزی، حفظ کردن اوناست.

اون‌قدر چیزهای زیادی برای آموزش‌کله‌سحر​ دادن وجود داشت که پیاده‌روی به‌حرفایی​ طرز باورنکردنی‌ای کوتاه به نظر می‌رسید.

شیطان شهوت برای لحظه‌ای همراه‌هست​ با یوران ایستاد و به‌زخمی​ چراغ‌های مسافرخانه زاها نگاه کرد.

«یوران.»

«بله، استاد.»

شیطان شهوت‌پرسید​ به یوران نگاه‌کله‌سحر​ کرد و گفت:

«این استاد چهارم می‌خواد‌دلمون​ رازی رو بهت بگه که‌بشه​ تا حالا به هیچ‌کس نگفته.»

«بله.»

«همون‌طور که می‌دونی، من‌حرفای​ و استاد بزرگ تو مسیرهای‌بمونه​ متفاوتی از هنرهای رزمی هستیم.»

«بله، می‌دونم.»

«نمی‌دونم بقیه چه فکری می‌کنن،‌هست​ اما من حتی یک بار هم‌دلش​ به هنرهای رزمی خودم مغرور نشدم.»

«منظورتون چیه، استاد؟»

شیطان شهوت نشست تا‌حرفای​ هم‌قد یوران بشه و‌دلش​ بتونه تو چشماش نگاه کنه.

«فرقه خدای شیطان‌بهتر​ بهشتی رو فرقه‌بی‌سروصدا​ شیطانی صدا می‌زنن.»

«می‌دونم.»

«خیلی وقت پیش، اونا برای پیدا کردن اوراد مخفی هنر یخ شکوفه یشم، حتی کسانی رو که این هنر رو تمرین می‌کردن، می‌کشتن. اما وارثان هنر یخ شکوفه یشم حتی زیر شکنجه‌های مرگبار هم رازشون رو فاش نکردن. هیچ‌کس کلمه‌ای حرف نزد. اونا اون‌قدر لجباز و سرسخت‌نشست​ بودن که حتی اون فرقه شیطانی شرور هم بی‌خیال شد. شاید الان باورت نشه، اما حرف‌های استادت رو باور کن. هنر یخ شکوفه یشم یک هنر الهیه. وقتی به تسلط کامل برسی، هیچ رقیبی نخواهی داشت. چه قوی‌ترین فرد فرقه باشه و چه استاد برتر اتحاد موریم،‌تکون​ هیچ‌کدوم نمی‌تونن حریف کسی بشن که به تسلط کامل تو هنر یخ شکوفه یشم رسیده. و من هیچ‌وقت قصد نداشتم تا قبل از رسیدن به اون سطح از تسلط، به هنرهای رزمی‌ام مغرور بشم. این یعنی چون هنوز تو مسیر یادگیری بودم، هیچ‌وقت نهایت قدرتش رو نشون ندادم.»

«بله.»

«این بار، وقتی از کوه هوا بالا برم،‌بشیم​ این استاد قصد داره نهایت هنر یخ شکوفه‌تنها​ یشم رو به رهبر فرقه شیطانی نشون بده.»

«بله.»

«این استاد چهارم کاری می‌کنه‌بیاین​ که هیچ‌کس نمیره. پس نیازی نیست‌بشه​ تو استان ایلیانگ غرق نگرانی بشی.»

شیطان شهوت با انگشتش اشک‌هایی رو که از‌دلش​ چشم‌های یوران می‌ریخت گرفت و در یک لحظه‌زخم​ اونا رو به قطره‌های یخ‌زده تبدیل کرد و گفت:

«وقتی تا آخر این مسیر رفتیم، این‌جیم​ استاد چهارم روی کوه هوا بهت نشون‌برامون​ می‌ده که قوی‌ترین فرد واقعی کیه. یوران.»

«بله، استاد.»

«از این به بعد،‌میده​ هر اشکی که می‌ریزه‌بریزیم​ رو منجمد کن. قوی‌ترین چیه؟»

«هنر یخ شکوفه یشم.»

شیطان شهوت‌پرسید​ سرش رو‌نیست​ تکون داد.

«وقتی فقط دوتایی هستیم، بیا بهش‌بریزیم​ بگیم هنر الهی شکوفه یشم. چون‌بمونه​ این یه راز برای مردم دنیاست.»

یوران هم‌بهشون​ سرش رو‌میده​ تکون داد:

«متوجهم.»

حالا دیگه شیطان شهوت تمام‌کله‌سحر​ رازهای مربوط به هنر یخ شکوفه‌حرفایی​ یشم رو به یوران گفته بود.

هنر یخ شکوفه یشم همون هنر الهی‌حرفای​ شکوفه یشم بود، و با رسیدن به تسلط‌نمی‌شه​ کامل بر اون، هیچ رقیبی براش وجود نداشت.

این یه داستان ساختگی برای‌بیاین​ دلداری دادن به یه شاگرد جوون‌بشه​ نبود؛ این یک حقیقت محض بود.

ناولها | novelha.net