---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 192: نمی‌فهمیدم • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 192: نمی‌فهمیدم

0

شب بی‌خوابی را در «مسافرخانه هزار‌می‌بود​ مایلی» گذراندم تا بالاخره نوری که چهار‌بند​ دریا را روشن می‌کند، به چشم دیدم.

دلم در آن شب قیرگون‌جایگاه​ مدام این‌رو و آن‌رو می‌شد، اما‌بالاترین​ خوشبختانه نور بدون تغییر باقی ماند.

تقصیرِ دلِ خودم‌مردم​ بود که مدام به‌دلشان​ «انحراف چی» دچار می‌شدم.

و احتمالاً به خاطر‌نمردن​ همین دلِ لعنتی بود‌تشخیص​ که امروز خوابم نمی‌برد.

هنرهای رزمی‌ام هر روز قوی‌تر می‌شد، اما اگر چیزی مثل‌بالاترین​ رتبه‌بندی موریم وجود داشت که مردم را به جای مهارت، بر‌نورش​ اساس دلشان رتبه‌بندی می‌کرد، کنجکاو بودم بدانم جایگاه من کجا می‌بود.

اگر آن رتبه‌بندی مدام تغییر می‌کرد،‌کجا​ مطمئناً جایگاه من هم از پایین‌ترین‌قله​ سطح تا بالاترین قله در نوسان بود.

یک بند از ترانه‌ای عاشقانه برای خورشید‌دلشان​ سرودم، خورشیدی که امروز هم با پشتکار‌می‌بود​ نورش را می‌تاباند، و شروع به خواندن کردم.

نمی‌دانم.

دلیل اینکه با‌بدانم​ چشمانی بی‌خواب طلوع‌می‌بود​ خورشید را می‌بینم.

تفاوت بین مردی که از یک تکه‌می‌بود​ پارچه کهنه پول می‌چلاند و مرد پولداری‌بند​ که از همان مرد پول بیرون می‌کشد.

تفاوت بین کسی که باید‌مهارت​ کشته شود و کسی که‌بودم​ دلم نمی‌خواهد او را بکشم.

نمی‌دانم.

چطور زندگی‌بودم​ کنم و‌جایگاه​ دیوانه نشوم.

گناه ریختن‌کنجکاو​ خون، و‌بدانم​ عهدی برای نمردن.

راه قوی‌تر شدن،‌مردم​ و چشم ذهنی‌اساس​ برای تشخیص یک قاتل.

دلِ یک زن،‌عهدی​ و دلِ خودم که‌ذهنی​ فهمیدنش حتی سخت‌تر است.

حسِ تکه‌تکه کردن یک‌جایگاه​ شرور، و بی‌کله‌گیِ فرصت‌پایین‌ترین​ دادن به یک شرور.

ناآرامی و انتظاری‌بودم​ که در آن‌کجا​ بی‌کله‌گی نهفته است.

اینکه آیا به جهنم سقوط‌مهارت​ خواهم کرد یا به عنوان‌بودم​ یک حیوان دوباره متولد می‌شوم.

در بیشتر موارد، نمی‌دانم.

دلیل اینکه گاهی خوابم‌جایگاه​ نمی‌برد این است که‌پایین‌ترین​ هنوز جواب‌ها را پیدا نکرده‌ام.

«مشروب هنوز...»

ناگهان دست دراز کردم‌جای​ سمت بطری، ولی تازه فهمیدم‌کنجکاو​ دیشب همه‌اش را کوفت کرده‌ام.

تازه آن موقع بود که رفتم لب نرده طبقه‌قاتل​ دوم و به محافظی (اسکورت) نگاه کردم که داشت‌بی‌کله‌گیِ​ جنازه‌ها را جمع‌وجور می‌کرد و زمین را تی می‌کشید.

«تمیزکاری تموم شد؟»

«الان دارم تمیز می‌کنم.»

«جنازه‌ها چی؟»

«بردمشون بیرون‌خون​ و روشون‌نمردن​ حصیر انداختم.»

لحظه‌ای که چشم‌هایمان‌بدانم​ به هم گره‌می‌بود​ خورد، دهان باز کردم.

«هوی! به چی زل زدی؟»

محافظ لحظه‌ای‌داشت​ مکث کرد‌جای​ و بعد پرسید:

«اون آوازی‌خون​ که الان‌نمردن​ می‌خوندید اسمی داره؟»

«نه.»

«یعنی یه آواز بدون اسمه؟»

«هنوز اسمی‌داشت​ براش نذاشتم.‌جای​ ببینم تو...»

«بله؟»

«دلت نمی‌خواد بمیری؟»

«لطفاً بهم رحم کنید.»

«تو همون مرتیکه‌ای هستی که با اون ارباب‌زاده سوم اومده بود تا منو بکشه. زنده موندنت همچین چیز‌بالاترین​ ساده‌ای نیست. اگه نمی‌خوای کاری که میگم رو بکنی، همین الان خودت رو خلاص کن. من قبلاً به چند‌چشمانی​ تا غریبه رحم کردم، ولی تا حالا نشده کسی رو که منو می‌شناخته و بهم خیانت کرده، زنده بذارم.»

محافظ مدتی طولانی‌عهدی​ به من خیره شد‌ذهنی​ و بعد جواب داد:

«اگه بهم رحم‌بدانم​ کنید، هر دستوری‌می‌بود​ بدید اطاعت می‌کنم.»

«می‌فهمی که جونت‌بودم​ الان به همین‌کجا​ حرفا بنده، مگه نه؟»

«بله.»

انگشتم را به‌عهدی​ سمت مسافرخانه کهنه،‌شدن​ بدبو و دلگیر گرفتم.

«اینجا مسافرخونه هزار مایلیِ قصابه.»

«بله، می‌دونم.»

«بوی خون حتی نزدیک آشپزخونه هم خفه‌کننده‌ست. به نظر میاد قصاب مردم بی‌گناه رو می‌گرفته و هنر تیغه‌اش رو روی‌نوسان​ اونا تمرین می‌کرده. کف زمین، حالا بماند تیغه‌ها، باید پر از خون و مو باشه. معلوم نیست قصاب چند نفر‌می‌بینم​ رو کشته که همچین گندی بالا اومده. تو مسافرخونه هزار مایلی رو تمیز می‌کنی. اگه از پسش بربیای، جونت رو می‌بخشم.»

«...»

«خونا رو پاک کن، خونای خشک شده رو بساب و موها رو جمع کن. اون‌قدر بساب تا بوی خون از‌پشتکار​ مسافرخونه هزار مایلی بره. چه ده روز طول بکشه چه صد روز، تمیز کن تا بو بره. میزها، صندلی‌ها، چوب‌های‌می‌چلاند​ غذاخوری، ظروف، وسایل آشپزی... هر چی رو که نمیشه دوباره استفاده کرد بریز دور. بعداً بهت پول میدم تا نو بخری.»

«...»

«اینجا رو تبدیل کن به جایی که مردم گذری‌کنجکاو​ بتونن یه وعده غذا بخورن، یه چایی یا یه‌بالاترین​ پیاله‌ای بزنن. تمیزش کن، تعمیرش کن... می‌تونی انجامش بدی؟»

«انجامش میدم.»

سری تکان دادم.

«یه سوال.»

محافظ با احتیاط پرسید:

«...نه اینکه بخوام رد کنم.‌راه​ فقط واقعاً کنجکاوم چرا می‌خواید‌فهمیدنش​ همچین مسافرخونه داغونی رو تغییر بدید...»

موهایم را‌بودم​ عقب دادم و‌کجا​ خشک جواب دادم:

«خوابم نمی‌بره، شاید چون ارواح کینه‌توز به اینجا چسبیدن. تا وقتی اتفاق خاصی نیفته، قصد دارم‌عاشقانه​ تا زمانی که استادِ قصاب برسه همین‌جا تمرین کنم. وقت زیاد دارم. مگه برای اینکه بخوام جایی‌می‌بینم​ که توش می‌مونم تمیز باشه دلیل لازم دارم؟ اگه فرار کنی، من می‌شم قصاب جدیدت. شیرفهم شد؟»

«بله.»

«کارگرای برکه عقاب سفید توی روز یا بعد از ظهر می‌رسن. تو مسئول خلاص‌حسِ​ شدن از شر جنازه‌ها، کار دادن به اونا، پرداخت مزدشون و نظارت بر کارشونی.‌خواهم​ من مشغول تمرین هنرهای رزمی می‌شم، پس تو نقش صاحب مسافرخونه رو بازی می‌کنی.»

محافظ با قیافه‌ای مات‌جایگاه​ و مبهوت، نفس عمیقی‌پایین‌ترین​ کشید و جواب داد:

«بله، متوجه شدم.»

«یا به دست من می‌میری... یا تمیز می‌کنی. یکی از این دو تاست. فعلاً طبقه‌مطمئناً​ اول و آشپزخونه رو جوری تمیز کن که بعداً بتونم اساتید موریم رو برای غذا‌می‌تاباند​ دعوت کنم، و پات رو طبقه دوم نذار. احتمالش خیلی زیاده که بهت چاقو پرت کنم.»

و این‌طوری شد‌عهدی​ که من هم‌شدن​ شدم یه صاحب‌کار ظالم.

صاحب قبلی را تا حد مرگ کتک زده بودم، تمام دارایی‌قله​ مسافرخانه را بالا کشیده بودم و با تهدید و زور، تنها‌می‌تاباند​ بازمانده را به عنوان صاحب مسافرخونه و مدیر استخدام کرده بودم.

حتی قصد‌کنجکاو​ نداشتم به او‌جایگاه​ حقوق ماهانه بدهم.

شاید برایتان سوال شود که‌مهارت​ آیا صاحب مسافرخانه‌ای ظالم‌تر از‌بودم​ این در دنیا پیدا می‌شود؟

آن شخص من بودم.

احساس کردم باید‌بدانم​ کمی بخوابم، پس‌می‌بود​ از مسافرخانه بیرون رفتم.

اگر آن تو می‌خوابیدم و بوی خون به‌مطمئناً​ مشامم می‌خورد، خطرش بود که به محض باز‌عاشقانه​ کردن چشم‌هایم «هنر شمشیر دیوانه» را اجرا کنم.

به تابلوی مسافرخانه هزار مایلی نگاه‌اساس​ کردم، سپس پریدم روی سقف و‌جایگاه​ در یک جای صاف دراز کشیدم.

اگر اینجا می‌خوابیدم، آفتاب‌نمردن​ داغ وقتی به وسط‌تشخیص​ آسمان می‌رسید بیدارم می‌کرد.

قبل از اینکه بخوابم،‌جایگاه​ با صدایی آمیخته به انرژی‌سطح​ درونی خطاب به محافظ گفتم:

«اگه به دست من بمیری...‌جایگاه​ میشی اون مردی که مُرد‌سطح​ چون بلد نبود تمیزکاری کنه.»

بعد از حدود چهار‌نمردن​ ساعت خواب عمیق، صدای‌تشخیص​ «شیطان شهوت» را شنیدم.

چشم‌هایم را باز‌بدانم​ کردم و فوراً‌می‌بود​ اخم‌هایم در هم رفت.

چون روی سقف و با دستم به عنوان‌مطمئناً​ بالش خوابیده بودم، چشم‌هایم جوری می‌سوخت که انگار «آسمان‌برای​ درخشان خورشید و ماه» به آن‌ها برخورد کرده بود.

«لعنتی...»

مثل یک ولگرد محلی که هیچ‌شدن​ کاری ندارد بلند شدم و از‌سخت‌تر​ بالای مسافرخانه به پایین نگاه کردم.

شیطان شهوت‌بودم​ با قیافه‌ای‌جایگاه​ رقت‌انگیز نگاهم می‌کرد.

شیطان شهوت که‌بودم​ کارگرانی را با‌کجا​ خود آورده بود، پرسید:

«چرا اونجا خوابیدی؟»

هنوز گیجِ‌خون​ خواب بودم‌نمردن​ که جواب دادم:

«خفه شو. اه، تشنمه.»

از سقف پایین‌بودم​ پریدم و به‌کجا​ کارگرها نگاه کردم.

شبیه کارگرهای معمولی نبودند، بلکه بیشتر به‌دلشان​ مردهایی می‌خوردند که هنرهای رزمی تمرین کرده‌اند،‌می‌بود​ برای همین مجبور شدم از شیطان شهوت بپرسم:

«اینا رو از کجا آوردی؟»

شیطان شهوت جواب داد:

«از خونه.»

منظورش این بود که‌جای​ کارگرانِ متعلق به «خاندان‌می‌کرد​ مونگ باد و ابر» هستند.

شیطان شهوت‌خون​ رو به کارگران‌راه​ کرد و گفت:

«لطفاً کمک کنید. طبقه دوم‌کجا​ باید یه جاهایی‌ش خراب شده‌بالاترین​ باشه. جنازه‌ها رو هم جابه‌جا کنید.»

«بله، ارباب جوان.»

باز یادم آمد که‌جای​ این جیشو، پسر دوم خاندان‌کنجکاو​ مونگ باد و ابر است.

کیسه پولم‌خون​ را درآوردم‌نمردن​ و گفتم:

«اگه مال‌بودم​ خاندان خودتن،‌جایگاه​ چقدر باید بدم...»

شیطان شهوت جواب داد:

«مشکلی نیست. من کشتمشون،‌جای​ پس منم باید کسی باشم‌کنجکاو​ که جنازه‌ها رو جمع می‌کنه.»

راست می‌گفت، غیر از‌نمردن​ قصاب، بقیه به دست‌تشخیص​ شیطان شهوت مرده بودند.

«فعلاً بریم داخل.»

شیطان شهوت وارد مسافرخانه‌بدانم​ شد و به محض دیدن‌پایین‌ترین​ زیردستِ ارباب‌زاده سوم اخم کرد.

«زنده‌ش گذاشتی؟‌داشت​ قضیه این‌جای​ یارو چیه؟»

«همونیه که پرت شد گوشه‌راه​ دیوار و بیهوش شد. استخدامش‌فهمیدنش​ کردم به عنوان صاحب مسافرخونه.»

«آها...»

در حالی که داشتم با‌جایگاه​ شیطان شهوت حرف می‌زدم، استاد‌سطح​ یوک-هاپ وارد مسافرخانه شد و گفت:

«همه جا رو دنبالت گشتم.»

«اینجا رو چطوری پیدا کردی؟»

استاد یوک-هاپ خشک جواب داد:

«به خاطر جنازه‌های بیرون.»

استاد یوک-هاپ‌داشت​ دماغش را‌جای​ گرفت و گفت:

«می‌بینم که دکانش‌عهدی​ باز نبوده. این‌شدن​ بوی خون دیگه چیه؟»

شیطان شهوت ناگهان دست‌هایش را به هم‌مطمئناً​ کوبید و توجه مردانی را که از «خانواده‌عاشقانه​ مونگ باد و ابر» آورده بود، جلب کرد.

«...گوش کنید، همگی.»

«بله، ارباب جوان.»

«اون مردک که اونجا تیکه پارچه دستشه، محافظِ «ارباب‌قاتل​ جوان سوم» فرقه شیطانی بود. اگه سعی کرد فرار کنه‌فرصت​ یا هر غلط مشکوکی ازش سر زد، اجازه دارید بکشیدش.»

«متوجه شدیم.»

شیطان شهوت با دستش‌بدانم​ صورتش را باد زد‌مطمئناً​ و رو به من گفت:

«...بیا بریم بیرون یه‌جای​ کوفتی بخوریم. دیگه نمی‌تونم‌می‌کرد​ این تو دوام بیارم.»

با خودم فکر کردم‌نمردن​ که آیا واقعاً لازمه‌تشخیص​ بریم بیرون، پس پیشنهاد دادم:

«می‌خوای برات نودل درست کنم؟»

شیطان شهوت‌کنجکاو​ سرش را‌بدانم​ تکان داد.

«فکر کنم اگه نودل دستپخت‌مهارت​ تو رو بخورم بالا بیارم.‌بودم​ آشپزی بلد نیستی، مگه نه؟»

«چرا همچین فکری می‌کنی؟»

«قیافه‌ت داد‌بودم​ میزنه که‌جایگاه​ بلد نیستی.»

«بریم.»

همراه با شیطان شهوت و شیطان شبح‌دلشان​ از جا بلند شدم و به سمت‌می‌بود​ خیابان مرکزی «برکه عقاب سفید» راه افتادیم.

همان‌طور که دنبال جایی برای غذا خوردن می‌گشتیم،‌تشخیص​ جمعیتی از مردم را دیدیم که دور هم‌کردن​ جمع شده بودند و به چیزی نگاه می‌کردند.

وقتی نزدیک‌تر شدیم، یک رزمی‌کار که کلمه بزرگ‌پایین‌ترین​ «اتحاد» پشت لباسش حک شده بود، داشت چندین پوستر‌خورشید​ جایزه و اعلامیه تحت تعقیب را روی دیوار می‌چسباند.

من کنار شیطان شهوت و شیطان شبح‌می‌بود​ ایستادم و وقتی جمعیت پراکنده شد، جلو‌بند​ رفتیم تا پوسترهای «اتحاد موریم» را بررسی کنیم.

چطور باید‌داشت​ این حس‌جای​ را توصیف کنم؟

لیست «دشمنان عمومی موریم» که توسط‌شدن​ اتحاد موریم اعلام شده بود، کنار‌سخت‌تر​ پوسترهای تحت تعقیب‌شان ردیف شده بود.

البته، زمان‌بندی و اسامی لیست‌کجا​ با چیزی که در زندگی‌بالاترین​ قبلی دیده بودم تفاوت داشت.

حتی استادی در‌بودم​ لیست دشمنان عمومی‌کجا​ بود که من نمی‌شناختم.

همان‌طور که لیست ده دشمن‌مهارت​ عمومی و پوسترهایشان را برانداز‌بودم​ می‌کردم، به شیطان شهوت گفتم:

«جایزه اینا خیلی بالاست.»

شیطان شهوت جواب داد:

«اونا دشمنان عمومی موریم‌بدانم​ هستن، پس باید هم بالا‌پایین‌ترین​ باشه. مهارت‌هاشون باید وحشتناک باشه.»

استاد یوک-هاپ به‌مردم​ یک نفر اشاره‌اساس​ کرد و گفت:

«واو، اون مرد‌عهدی​ الان جزو دشمنان‌شدن​ عمومی موریم شده.»

«کی؟»

نگاه کردم و پوستر تحت‌جایگاه​ تعقیب کسی را دیدم که به‌بالاترین​ «شمشیر اول دریاچه شرقی» معروف بود.

البته، شمشیر اول دریاچه شرقی در زندگی‌دلشان​ قبلی من هم یک دشمن عمومی رده‌بالا‌می‌بود​ و یکی از اعضای «پنج شرور» بود.

لقبش کاملاً معمولی بود، اما چون نشان‌دهنده بزرگ‌ترین‌تشخیص​ استادِ منطقه وسیع دریاچه شرقی بود، رزمی‌کاران موریم این‌شرور​ مرد را به عنوان «شمشیر اول جناح غیرمتعارف» می‌شناختند.

«شیطان بهشتی»‌بودم​ اصلاً پوستر‌جایگاه​ تحت تعقیب نداشت.

برای «رهگذر منزوی» و «مهمان‌جایگاه​ پرنده» هم به جای چهره،‌سطح​ نقاشی لباس‌هایشان کشیده شده بود.

از طرف دیگر، در لیست تازه‌اعلام‌شده‌ی «ده استاد»، خبری از‌بودم​ «امپراتور شیطانی» یا «قصاب» نبود و البته، القابی مثل شیطان‌نوسان​ دیوانه، شیطان شهوت، شیطان شبح و شیطان سم هم غایب بودند.

در زندگی قبلی‌ام، یک‌نمردن​ لیست ده نفره این‌چنینی‌تشخیص​ اعلام می‌شد و بعد...

برخی از آن‌ها‌بدانم​ توسط اساتید «جناح متعارف»‌مطمئناً​ دستگیر یا کشته می‌شدند.

و بعد یک‌بودم​ لیست جدید از ده‌می‌بود​ دشمن عمومی اعلام می‌شد.

ظاهراً روال کار این‌طوری بود.

به هر حال، ایستادن در آنجا کنار شیطان شهوت و شیطان شبح‌سخت‌تر​ و نگاه کردن به لیست دشمنان عمومی، آن هم در زمانی قبل از‌آیا​ اینکه من فعالیت جدی‌ام را در موریم شروع کنم، حس واقعاً عجیبی داشت.

از فاصله کمی‌بدانم​ دورتر، صدای اعضای اتحاد‌مطمئناً​ موریم به گوش می‌رسید.

«...حتی گزارش دقیق مخفیگاه دشمنان عمومی هم پاداش داره، پس امیدواریم تمام برادران موریم‌بند​ حتماً بررسی کنن. لطفاً پوسترها رو چک کنید. این دستور رهبر اتحاده. آزا د هستید‌اینکه​ که از لیست و پوسترهای تحت تعقیب کپی بگیرید و با اطرافیانتون به اشتراک بذارید.»

در حالی که اعضای اتحاد موریم با‌دلشان​ صدای بلند فریاد می‌زدند و این‌طرف و آن‌طرف‌مطمئناً​ می‌رفتند، مردی به سمتم آمد و حرف زد.

«رهبر فرقه، خیلی وقته ندیدمتون.»

مردی که تا به‌بدانم​ حال ندیده بودم، به محض‌پایین‌ترین​ دیدن من «سلام مشت» داد.

من هم‌داشت​ ناخودآگاه جوابش را‌مهارت​ دادم و پرسیدم:

«شما...؟»

مرد نیشخندی زد و گفت:

«من دان هیوک-سان از‌بدانم​ «واحد هفت شمشیر» هستم. آه،‌پایین‌ترین​ ارباب جوان مونگ هم اینجاست.»

دان هیوک-سان به‌مردم​ شیطان شهوت هم‌اساس​ سلام مشت داد.

شیطان شهوت‌خون​ جوابش را‌نمردن​ داد و گفت:

«از دیدارتون خوشبختم، رزمی‌کار دان.»

دان هیوک-سان که‌بودم​ دید من هنوز گیج‌می‌بود​ و منگم، لبخندی زد.

«رهبر فرقه، واحد هفت شمشیر رو فراموش کردید؟‌می‌کرد​ ما دوشادوش رهبر اتحاد، شخص شما و ارباب جوان‌سطح​ مونگ علیه «اتحاد قله جنوبی» جنگیدیم. منم اونجا بودم.»

تازه آن موقع بود‌نمردن​ که چشمانم گرد شد و‌قاتل​ به دان هیوک-سان نگاه کردم.

«آه، پس‌بودم​ تو اونجا‌جایگاه​ بودی. خسته نباشی.»

دان هیوک-سان ناگهان بشکنی زد‌جایگاه​ و با صدایی که کمی با‌بالاترین​ «انرژی درونی» تقویت شده بود، گفت:

«جمع بشید!»

اعضای اتحاد موریم که‌نمردن​ پراکنده شده بودند، ناگهان‌تشخیص​ به سمت ما هجوم آوردند.

اما به محض‌بدانم​ دیدن من، همه شروع‌مطمئناً​ به لبخند زدن کردند.

«آه! ایشون رهبر فرقه نیستن؟»

رزمی‌کاران اتحاد موریم‌مردم​ دورم حلقه زدند‌اساس​ و سلام مشت دادند.

همه آن‌ها انگار با‌نمردن​ جادو شیطان شهوت را هم‌قاتل​ که دوشادوش‌شان جنگیده بود، شناختند.

من تا به حال هیچ‌وقت چنین‌می‌بود​ گفتگوی دوستانه‌ای با اعضای اتحاد موریم‌نوسان​ نداشتم، برای همین زبانم بند آمده بود.

ناگهان احساس‌کنجکاو​ کردم گلویم‌بدانم​ خشک شد.

به ذهنم رسید که وقتی در زندگی قبلی‌ام در «تله‌ی‌بودم​ تور آسمانی» اتحاد موریم گیر افتاده بودم... شاید بعضی از‌نوسان​ همین مردها به دست من ناقص یا کشته شده بودند.

الان نمی‌توانستم تشخیص دهم.

من جوان بودم‌بدانم​ و این دوران‌می‌بود​ جوانی آن‌ها هم بود.

همین‌طور که‌کنجکاو​ برخلاف همیشه‌بدانم​ ساکت مانده بودم...

شیطان شهوت‌داشت​ شانه‌ام را‌جای​ گرفت و گفت:

«چته؟ جنایتی مرتکب شدی؟‌نمردن​ از وقتی اعضای اتحاد‌تشخیص​ موریم رو دیدی ساکت شدی.»

با حرف شیطان‌بدانم​ شهوت، اعضای اتحاد‌می‌بود​ زیر خنده زدند.

«هاهاها...»

«رهبر فرقه،‌داشت​ نکنه جرمی‌جای​ مرتکب شدید؟»

لبخند ناجوری زدم‌عهدی​ و به اعضای‌شدن​ اتحاد موریم نگاه کردم.

«...هنوز هیچ رزمی‌کار‌بدانم​ جناح متعارفی رو تا‌مطمئناً​ حد مرگ کتک نزدم.»

شیطان شهوت فوراً جلوی دهانم را‌کجا​ گرفت و در حالی که بیش‌قله​ از حد می‌خندید، به اعضا گفت:

«هاهاها. رهبر فرقه هائو خیلی از اعضای جناح غیرمتعارف و جناح‌بدانم​ شیطانی رو زمین‌گیر کرده. همون‌طور که همه‌تون می‌دونید، اون اخیراً یه مرد‌عاشقانه​ خیلی شرور رو همین نزدیکی‌ها کشت. مطمئنم همه‌تون اسم «قصاب» رو شنیدید.»

«اوه، شنیدیم.»

«اون مرد به دست‌جایگاه​ رهبر فرقه هائو کشته شد.‌سطح​ حیف که توی لیست نبود.»

وقتی دیدم حرفی‌بودم​ برای گفتن ندارم، به‌می‌بود​ استاد یوک-هاپ نگاه کردم.

او هم انگار زبانش‌جای​ بند آمده بود و مثل‌کنجکاو​ یک صدف، ساکت مانده بود.

بالاخره عقلم را‌عهدی​ جمع‌وجور کردم و به‌ذهنی​ اعضای اتحاد موریم گفتم:

«...شما حتماً مشغول وظایف رسمی‌تون هستید، پس شاید‌پایین‌ترین​ نوشیدنی خوردن سخت باشه. اگه اشکالی نداره، من شما‌خورشید​ رو به یه وعده غذا یا چای مهمون می‌کنم.»

با پیشنهاد‌کنجکاو​ من، سکوت‌بدانم​ کوتاهی حاکم شد.

«...»

اصلاً نمی‌توانستم‌خون​ جو را‌نمردن​ درک کنم.

اعضا به دان هیوک-سان‌جایگاه​ نگاه کردند و او‌پایین‌ترین​ رو به من گفت:

«رهبر فرقه، در‌بودم​ این صورت، افتخار میدیم‌می‌بود​ که مهمون شما باشیم؟»

به نظر‌داشت​ می‌رسید دان‌جای​ هیوک-سان مافوق آن‌هاست.

به محض اینکه‌عهدی​ موافقت کرد، قیافه بقیه‌ذهنی​ اعضا حسابی باز شد.

راستش، از آنجایی که من چیزی‌می‌بود​ جز پول نداشتم، مهمان کردن آن‌ها‌نوسان​ به غذا یا نوشیدنی کار سختی نبود.

فقط دستپاچه شده‌بودم​ بودم چون تا حالا‌می‌بود​ همچین غلطی نکرده بودم.

به اعضای اتحاد موریم گفتم:

«ما هم داشتیم می‌رفتیم غذا بخوریم، پس بیاید با هم بریم. کنجکاوم بدونم حال رهبر‌تکه‌تکه​ اتحاد چطوره، و بیاید درباره اتحاد قله جنوبی حرف بزنیم. اگه به خاطر جیم زدن از‌حیوان​ وظیفه توی دردسر افتادید، می‌تونید یه بار از اسم من استفاده کنید تا قسر در برید.»

دان هیوک-سان‌بودم​ لبخندی زد‌جایگاه​ و جواب داد:

«آه، عالیه. اگه از اسم‌جایگاه​ رهبر فرقه استفاده کنیم، مطمئناً‌سطح​ رهبر اتحاد ما رو می‌بخشه.»

ناگهان خودم را در حالی یافتم که جلودارِ‌می‌کرد​ شیطان شهوت، شیطان شبح و اعضای اتحاد موریم‌پایین‌ترین​ شده‌ام و دنبال جایی برای غذا خوردن می‌گردم.

چطور ممکن بود بتونم این حس رو توصیف‌تشخیص​ کنم؟ صدای خنده و گپ و گفت اعضای اتحاد‌شرور​ موریم در نزدیکی‌ام، مثل ضربه طبل روی سینه‌ام بود.

زندگیم دقیقاً‌بودم​ داشت به‌جایگاه​ کدوم سمت میرفت؟

نمی‌تونستم درک کنم.

ناولها | novelha.net