چپتر 146: شیطان شبح از زندگی قبلیام و من
0دلیل اینکه من و شیطان شبحهوی سعی کردیم همدیگه رو بکشیم اینوراجیشون بود که اهدافمون با هم جور درنمیاومد.
فقط هم من نبودم.
شیطان سم تو زندگی قبلیامقبل هم سعی کرد شیطان شبح روبشم بکشه، ولی گند زد و نتونست.
برای همین، نیازیقدم نبود واسه شامویلای امشب سم آماده کنم.
به هر حال، تو تالار بزرگ باند خرگوش سیاه یهداره ضیافت راه انداختم تا از استاد شش هارمونی که هنوز تبدیلجوونِ به شیطان شبح نشده بود و اون نوکرهای بیمصرفش پذیرایی کنم.
مدیرهای باند خرگوشسون سیاه خودشون غذافرستاده رو آماده کردن.
دلیلش این بود که بانو سون و خدمتکارهاش روایلیانگ از قبل فرستاده بودم استان ایلیانگ تا مطمئن بشم اوننمیشن هفت حشره طلا و نقره مزاحم هیچ زن جوونی نمیشن.
به محض اینکه خورشید غروب کرد، با درهای کاملاً بازِمیزدن باند خرگوش سیاه، تک و تنها تو تالار بزرگ نشستم واومدیم منتظر شیطان شبحِ زندگی قبلیام، یعنی همون استاد شش هارمونی موندم.
بکشمش، یا نکشمش؟
راستش رو بخواید،سون الان هیچ ایده خاصیبودم در این مورد ندارم.
خنجر وزغ درخشانسون رو کوبیدم تو میزبودم و کمکم چرت زدم...
یه لحظه بعد، صدای وزوزانگار و وراجی اون هفت حشرهمیزدن طلا و نقره به گوشم خورد.
اون حشرات حرومزاده جوری قدم گذاشتن تو کهاومدیم انگار باند خرگوش سیاه ویلای شخصی باباشونه، همونطورموقع که فک میزدن اومدن و دور میز نشستن.
«همین یارو رهبر فرقه هائوئه؟»
«آره.»
«هوی رهبر فرقهقدم هائو، ما اومدیم.ویلای استاد هنوز نرسیده.»
«داره چرت میزنه.»
اون هفت تاسون حشره نشستن وفرستاده به وراجیشون ادامه دادن.
تازه اون موقع بود که چشمهام رو بازاستان کردم و به چهرههای جوونِ کسایی خیره شدممزاحم که تو زندگی قبلیام با دستهای خودم کشته بودمشون.
از حشرهجوری اول تاگذاشتن حشره هفتم...
با تماشاشون، خاطرات یکییکی برمیگشتن.
قیافههاشون و کلماتی کهخدمتکارهاش موقع جون کندن به زبونایلیانگ میآوردن، تو ذهنم تداعی میشد.
دیدن تکتک آدمایی که با دستهای خودمبودم تا سر حد مرگ کتکشون زده بودم،طلا در حالی که حالا دورم نشسته بودن...
حس میکردم یهقدم مشت شبح روویلای به ضیافت دعوت کردم.
بدون هیچرهبر مقدمهای ازهائوئه حشرهها پرسیدم:
«استاد شش هارمونی کجاست؟»
«الان پیداش میشه.سون راستی، رهبر فرقهفرستاده هائو بدجوری جوونهها.»
بدون اینکه به تکتک حرفهای این حشرهها واکنشی نشون بدم،میزدن فقط سرم رو تکون دادم و بعد به خنجر وزغهائو درخشان که هنوز تو میز فرو رفته بود، نگاهی انداختم.
«...»
برای یه لحظه، فکر سلاخی کردنفرستاده این هفت تا حشره قبل ازهفت رسیدن استاد شش هارمونی از سرم گذشت.
به هربانو حال اهدافمون باقبل هم یکی نمیشد.
استاد شش هارمونیقدم کلاً بقیه روویلای به چشم حشره میدید.
حتی اون موقع کههائوئه من شیطان دیوانه بودماومدیم هم اوضاع همین بود.
شیطان شبح حتی باخدمتکارهاش شیطان سم هم مثلاستان یه حشره رفتار میکرد.
با اینکه ظاهر ساده وقبل بیادعایی داشت، ولی شیطان شبح مردیبشم بود با غروری بیحد و مرز.
همونطور که به خنجر وزغ درخشانویلای زل زده بودم، نگاه یکی ازدور اون حشرهها هم سمت خنجر چرخید.
«اون دیگه چیه؟ یههائوئه چاقو تو میز فرواومدیم کردی. دنبال شر میگردی؟»
حشرهها هماهنگبانو با همخدمتکارهاش زیر خنده زدن.
«دقیقاً! حتماًبانو نمیدونه استاد ماقبل چه جور آدمیه.»
نگاهی به دور و برمانگار و اون حشرهها انداختم، بعدمیزدن دوباره خیلی راحت چشمهام رو بستم.
«شما حشرههای حرومزاده،فرقه وقتی استاد ششهوی هارمونی رسید بیدارم کنید.»
«...»
در حالی که چشمهام بستهقبل بود، حشرهها با صدای بلندمطمئن شروع کردن به زر زدن.
«حداقل نباید یه لیوانگذاشتن آب دستمون بدی؟ اینباباشونه چه وضع گندِ مهموننوازیه.»
با همون چشمهایفرقه بسته، رو به بخشهائو داخلی تالار بزرگ گفتم:
«بهشون آب بدید.»
«چشم، رهبر فرقه.»
همونطور که چشمهام بسته بود،انگار میتونستم سنگینی نگاه غضبناک حشرهمیزدن اول رو روی خودم حس کنم.
بین اون حشرهها،فرقه اون غلیظترین نیتهوی قتل رو داشت.
ولی این یاروها بدون دستور استادفرستاده شش هارمونی هیچ غلطی نمیتونستن بکنن، پسحشره اصلاً دلیلی نداشت بهشون محل سگ بذارم.
کسایی که امشب تو ضیافت خدمتفرستاده میکردن، چا سونگ-ته، هویون چونگ، سو گون-پیونگحشره و بقیه مدیرهای باند خرگوش سیاه بودن.
وقتی مردها کوزههای آب روانگار آوردن، حشرهها دوباره با صدایمیزدن بلند شروع کردن به وراجی.
«هوی، پس چرافرقه هیچ خدمتکار زنیهوی اینجا پرسه نمیزنه؟»
«اینجا پربانو از مردهایخدمتکارهاش گندیدهست. عجب بدشانسیای.»
«رهبر فرقه، هیچ زنی اینجاقبل پیدا نمیشه؟ کجا فراریشون دادی؟ واسهبشم همینه میگفتم باید همون دیروز میاومدیم.»
با چشمهای بسته، چرت و پرتهایویلای حشرهها رو نادیده گرفتم تا اینکهدور صدای سو گون-پیونگ به گوشم خورد.
«رهبر فرقه، آب میل دارید؟»
تازه اون موقع چشمهامخدمتکارهاش رو باز کردم واستان سرم رو تکون دادم.
در حالی که سو گون-پیونگقبل برام آب میریخت، به حشرههاییمطمئن که منتظر بودن نگاه کردم.
تا الان دیگهقدم قیافه همهشون حسابیویلای برج زهرمار شده بود.
نگاهی بهشون انداختم و گفتم:
«وقتی استاد شش هارمونیخدمتکارهاش رسید، همهتون خفهخون بگیرید.استان خیلی سر و صدا میکنید.»
یه لحظه بعد، صدای به هم خوردن لباس از بیرونمطمئن اومد و استاد شش هارمونی که انگار از روی دیوار پروازخورشید کرده بود، تو تالار بزرگ ظاهر شد و زد زیر خنده.
«رهبر فرقه هائو...قدم از دیدنت خوشبختم.ویلای من شش هارمونی هستم.»
سرم رورهبر تکون دادمهائوئه و جواب دادم:
«استاد یوک-هاپ،بانو از دیدنتخدمتکارهاش خوشحالم. بفرما داخل.»
«من یوک-هاپ نیستم، شش هارمونیام.»
استاد ششجوری هارمونی اون طرفانگار میز دراز نشست.
دقیقاً روبهروی من نشسته بود.
با دقت به استاد شش هارمونیفرستاده خیره شدم که خیلی جوونتر ازهفت دوران شیطان شبح بودنش به نظر میرسید.
به هر حال،سون از دیدنش یهفرستاده نمه خوشحال شدم.
شیطان شبح هم تو وضعیتانگار جوونتری بود و به نظرمیزدن میرسید تو اوایل سی سالگیشه.
تو دوران شیطان دیوانه بودنم، ماهوی رقبای همسطحی بودیم، ولی برام سوالوراجیشون بود که الان مهارتهامون در چه حده.
در هر صورت، اگه موقع غذا خوردن مطمئن میشدمایلیانگ که مهارتهاش از من کمتره، قصد داشتم همینجا، همراهجوونی با اون هفت حشره طلا و نقره، کارش رو بسازم.
اما اون موقع هم مثلقبل الان، سنجش مهارت استاد ششمطمئن هارمونی به شدت سخت بود.
از اون تیپ آدماییگذاشتن بود که میتونست حضورشباباشونه رو کاملاً مخفی کنه.
از استاد شش هارمونی پرسیدم:
«میخوای چیزیبانو بخوری؟ چیزایخدمتکارهاش مختلفی آماده کردم.»
استاد شش هارمونی جواب داد:
«غذا آماده کردی؟قدم رهبر فرقه، توشویلای سم که نریختی؟»
«سمی در کار نیست. این توهوی استایل من نیست. نمیتونم همینطوری بیمقدمهوراجیشون کسی رو که نمیشناسم با سم بکشم.»
استاد ششبانو هارمونی باخدمتکارهاش لبخند جواب داد:
«پس بیا بخوریم.سون به این نوکرهای منمبودم یه چیزی بده بخورن.»
«باشه، همین کار رو میکنیم.»
یه لحظه بعد،فرقه مدیرها غذاها رو آوردنهائو و چیدن روی میز.
اینا غذاهایی بودن که مدیرها هرفرستاده جور عشقشون کشیده بود پخته بودن، واسهحشره همین اصلاً نمیشد طعمشون رو تضمین کرد.
همین که حشرهها هر کدوم یه سوزن نقرهاستان از آستینشون درآوردن تا سمی بودن غذا رومزاحم چک کنن، استاد شش هارمونی به حرف اومد:
«فقط غذاتون رو بخورید.»
«چشم، استاد.»
حشرهها مطیعانه سوزنهای نقرهشون روقبل گذاشتن کنار و با ملچوملوچمطمئن بلند شروع کردن به خوردن.
اون موقع هم همین بساط بود؛ نقش ایناستان حشرههای شکمو همیشه این بود که حریف رومزاحم معذب و کلافه کنن و رو اعصابش راه برن.
اگه به رفتار این حشرههاانگار هر واکنشی نشون میدادم، استادمیزدن شش هارمونی شخصیتم رو آنالیز میکرد.
استاد شش هارمونی پرسید:
«تو چرا نمیخوری؟»
در حالی کهسون به اون حشرههای شکموبودم نگاه میکردم، جواب دادم:
«اینقدر چندشآور میخورنقدم که اشتهام کور شد.شخصی شما بفرما، حسابی بخور.»
سر میز شام، استاد شش هارمونیهوی یه چپق کوتاه بامبو درآورد ووراجیشون شروع کرد به کشیدن گیاه فراموشی غم.
حشرهها همونطور که غذا میلمبوندن،قبل مدام با دستهاشون دود گیاهمطمئن فراموشی غم رو پس میزدن.
منظره رقتانگیزی بود،سون انگار چیزی جزفرستاده یه مشت برده نبودن.
رفتم سر اصلقدم مطلب و بهویلای استاد شش هارمونی گفتم:
«به هر حال،فرقه بریم سر اصلهوی مطلب؟ استاد یوک-هاپ.»
«بهت کهبانو گفتم، ششخدمتکارهاش هارمونی. نه یوک-هاپ.»
«حالا هر چی. توخدمتکارهاش این اولین دیدارمون اومدی درایلیانگ مورد چه تجارتی زر بزنی؟»
استاد شش هارمونیقدم دودش را بیرونویلای داد و گفت:
«شنیدم پولرهبر و پله خیلیآره به هم زدی؟»
«یه نموره دارم. درخدمتکارهاش حدی که گلیمم رواستان از آب بکشم بیرون.»
«میگی "در حدی که گلیمت رو از آب بکشی بیرون". این حد از تواضع دیگه رو اعصابه. از چیزایی کهمحض نوکرهام به گوشم رسوندن، کل ثروت جامعه شمشیر هژمون رو یه جا بالا کشیدی و حتی راکشاسای بزرگ رو هممورد کشتی، نه؟ استاد سو رو هم همینطور. شنیدم تمام منابع مالی جناح غیرمتعارفِ این حوالی سرازیر شده تو جیب تو. درسته؟»
«درسته.»
«تو این سنفرقه کم واسه خودتهوی غولی شدی. تبریک میگم.»
«حرفش رو نزن.»
«اتحاد بهشت جنوبی همخدمتکارهاش اخیراً خیلی ساکت شده. توایلیانگ این یکی هم دست داشتی؟»
«از اون دیگه خبر ندارم.»
استاد ششرهبر هارمونی باهائوئه لبخند گفت:
«یه نقشهبانو تجاری معرکه دارم،قبل خوب گوش کن.»
دستم رو آوردم بالاخدمتکارهاش و حرف استاد ششاستان هارمونی رو قطع کردم.
«قبلش، یه لحظه وایسا. استاد...»
«بگو.»
«خیلی به پول علاقه داری؟»
«خیلی.»
«پس چرا خودت نرفتی اونایی رو کهشخصی من کشتم بکشی و ثروتشون رو بالا بکشی؟رهبر چرا چشم طمع دوختی به مال یکی دیگه...»
استاد ششرهبر هارمونی باهائوئه پوزخندی جواب داد:
«این چرت و پرتا چیه میگی؟ تو جایگاهی نیستی که اینبشم حرفا رو به من بزنی. من با استاد سو آشنایی داشتم.غروب مهارتش رو هم نداشتم که جامعه شمشیر هژمون رو زمین بزنم.»
منم نمیدونستم اینسون یارو داره چه چرتبودم و پرتی بلغور میکنه.
از اولشجوری هم همینطوری بود،انگار پس بیخیالش شدم.
تازه، اون نقشه تجاری معرکهای هم که ایناومدیم مرتیکه همیشه ازش دم میزد، همیشه یه مشت خزعبلاتچشمهام بچگانه بود، پس نمیتونستم انتظار خاصی ازش داشته باشم.
استاد شش هارمونی گفت:
«حتماً نیروی زیادی زیر دستت داری. ما از نیروهای فرقه هائو، خودم و نوکرهام استفاده میکنیم تا بهجوونی بانک دههزار طلا دستبرد بزنیم. اگه موفق بشیم، قصد دارم از موریم بازنشسته بشم. با ترکیب نیروهای تو والان استراتژی من، باور دارم که میتونیم تو یه شب به جایی مثل بانک دههزار طلا شبیخون بزنیم. نظرت چیه؟»
سرم رو تکون دادم.
«بخش زیادی از سرمایه من تو همون بانک دههزار طلاست، پس این کارادامه اصلاً لزومی نداره. اگه اتفاقی برای بانک دههزار طلا بیفته، تو موقعیتی قرار میگیرمکشته که باید برای محافظت از پولهام بهشون کمک کنم. بیا نقشه بعدیت رو بشنویم.»
«آه، که اینطور؟»
تا این لحظه، استاد شش هارمونی حتی یه قطرهایلیانگ آب هم نخورده بود و فقط داشت به اونجوونی حشرات شکمپرست که با ولع غذا میخوردند، زل میزد.
اگه تو غذا سمی در کار بود،شخصی الان وقتش بود که این حشرات شکمپرستیارو به جای اون ریق رحمت رو سر بکشن.
دلیلش این بود؟
در حالی که من و استادفرستاده شش هارمونی حرف میزدیم، حشرات شکمپرستهفت موقع غذا خوردن مثل اسب عرق میریختند.
احتمالاً همینطوری به کوفت کردنقبل ادامه میدادند تا وقتی که استادبشم شش هارمونی بهشون بگه بس کنند.
همون موقع، استاد شش هارمونی بهویلای حشرات شکمپرست که انواع و اقسام غذاهانشستن رو بلعیده بودند نگاه کرد و گفت:
«خوردن رو بس کنید.»
«چشم.»
هفت حشره همزمان چاپستیکهاشونخدمتکارهاش رو گذاشتند زمین واستان با دهنهای بسته منتظر موندند.
استاد ششجوری هارمونی ازگذاشتن حشره اول پرسید:
«سمی توش بود؟»
«نه.»
«مزهاش چطوره؟»
«هیچ مزهای نداره.»
تازه اون موقع بود کهآره استاد شش هارمونی بهم نگاهداره کرد و نیشش رو باز کرد.
«میگن غذاش مثل آشغاله.»
«احتمالاً همینطوره.»
«چرا اونوقت؟»
«اگه میخوای غذای خوشمزه بخوری، گمشو برو یهاومدیم رستوران خوب. نیا پیش من. ما آدمایی هستیمموقع که همین که شکممون سیر بشه برامون کافیه.»
استاد ششبانو هارمونی خندیدخدمتکارهاش و ازم پرسید:
«جوون عجیبی هستی. اصلاً به این فکر کردی که بیای زیردست من بشی؟ میذارم فرماندهی تمام نوکرهام روجوونی به عهده بگیری. جوونی، اما یه جذبه ذاتی تو وجودت هست. اغراق نیست اگه بگم هالهات مثل یه اژدهاالان یا ببره. جنس تو با این نوکرها که هیچ غلطی جز چپوندن غذا تو خندق بلاهاشون نمیکنن، فرق داره.»
«جنس؟»
«دقیقاً.»
«من فقط یه صاحب مسافرخانهقبل بودم، دیگه چه حرفی درمطمئن مورد جنس و ذاتم هست؟»
«یه صاحب مسافرخانه بودی و شدیفرستاده رهبر همچین نیرویی؟ آخه چه بلایی سرتحشره اومده؟ میدونم که هیچ استادی هم نداری.»
با چیزی کهقدم واقعاً اتفاق افتادهویلای بود جوابش رو دادم.
«از یه صخره افتادمهائوئه پایین. میتونی بگی یهاومدیم رویارویی تصادفیِ صخرهای گیرم اومد.»
«آه...»
«برای اهالی موریم، برخورد باقبل یه رویارویی تصادفیِ صخرهای یه معجزهست.بشم و منم مدرک زنده همین قضیهام.»
به حشرات نگاه کردم.
«اگه شما هم نمیخواید مثل یه مشت احمقاومدیم زندگی کنید، چرا امتحان نمیکنید از یه صخره خوشمنظرهچشمهام بپرید پایین؟ اگه شانس بیارید، شاید مثل من بشید.»
حشرات پوزخندبانو زدند وخدمتکارهاش تیکهبارونم کردند.
«اوه، جدی؟»
«رهبر فرقه هائویِ عزیز ما. ایشون آدمشخصی خیلی بزرگی بودن که حتی از سقوطیارو از صخره هم جون سالم به در بردن.»
«هه هه، ما همهائوئه هر وقت فرصت کردیماومدیم پریدن رو امتحان میکنیم.»
«این کار رو نکنید. چطوره رهبر فرقهبودم خودش بهمون بگه از کدوم صخره پریده؟طلا فکر کنم اینطوری سریعتر به نتیجه برسیم.»
در حالی که بهخدمتکارهاش تیکههای هفت حشره طلا وایلیانگ نقره گوش میدادم، ریز خندیدم.
این نقش همیشگیشون بود.
البته، تو زندگی قبلیم، همهشونآره به خاطر همین گهخوریها زیرداره مشت و لگدهای من سقط شدند.
جلوی اون آدمایی که تازهقبل غذا خورده بودند انگشتم رومطمئن کردم تو دماغم و گفتم:
«استاد یوک-هاپ، پیشنهاد تجاری دیگهای هم داری؟ عجیبه، اصلاً نمیتونم سطح مهارتت رو تشخیص بدم.نقره خب، اینکه نمیتونم حسش کنم حتماً یعنی مبارز خیلی خوبی هستی، مگه نه؟ به جاییعنی بانک دههزار طلا، چطوره به یه جناح غیرمتعارفِ بزرگتر از جامعه شمشیر هژمون حمله کنیم...»
استاد شش هارمونیقدم ابراز علاقه کردویلای و جواب داد:
«مثلاً؟»
«مثلاً، اتحاد غیرمتعارف...»
همون لحظه که اینخدمتکارهاش کلمات از دهنم خارجاستان شد، فهمیدم سوتی دادم.
استاد شش هارمونیقدم با قیافهای هاجویلای و واج جواب داد:
«مگه تو موریمفرقه گروهی به اسمهوی اتحاد غیرمتعارف هم داریم؟»
حشرات جواب دادند:
«نداریم.»
استاد شش هارمونی ازم پرسید:
«نکنه منظورترهبر اتحاد سرپیچیهائوئه از بهشته؟»
سرم روبانو با بیقیدیخدمتکارهاش تکون دادم.
اسمشون تو طول مسیرخدمتکارهاش تغییر کرده بود واستان حتماً قاطی کرده بودم.
بعضی وقتا، اطلاعاتم در مورد موریم برشخصی اساس دورانم به عنوان شیطان دیوانه بود ورهبر یه سری چیزا کمی با هم فرق داشت.
الان اسمشون اتحاد سرپیچی از بهشتهوی بود، اما تو دوران شیطان دیوانهوراجیشون بودنم، اسمشون به اتحاد غیرمتعارف تغییر میکرد.
استاد ششبانو هارمونی خندیدخدمتکارهاش و گفت:
«آخه من و تو چطور میتونیم با گروهی دربیفتیمایلیانگ که حتی اتحاد موریم هم جرئت نداره سمتشون بره؟جوونی لطفاً از این چرت و پرتای دیوانهوار دست بردار.»
با اینکه تو زندگی قبلیم اصلاً میونه خوبی باهمونطور هم نداشتیم، اما چون خیلی وقت بود ندیده بودمش،آره افکار صادقانهام رو به استاد شش هارمونی منتقل کردم.
«استاد یوک-هاپ... من که نمیگم همین الان بهشون حمله کنیم. ما باید جاهطلبیهای بزرگی داشته باشیم. قدرتت رو بیشتر کن، پول دربیار، با اتحادشدم سرپیچی از بهشت روبرو شو و فرقه شیطانی رو تو مشتت بگیر. وقتی یه مرد قدم تو موریم میذاره، قدرت رزمی شخصیاش مهمه، اما مگهزده بزرگ کردن سازمانش هم به همون اندازه مهم نیست؟ اینکه با این حرومزادههای حشرهصفت ول بگردی و فقط ضعیفترها رو تحقیر کنی، چه فایدهای داره؟»
استاد ششبانو هارمونی باخدمتکارهاش تعجب پرسید:
«تحقیر ضعیفترها؟»
«تا جایی که میدونم، شنیدم که اصلاً نزدیک آدمای قوی آفتابی نمیشی. همیشه از قلمروهای اتحادفرقه موریم دوری میکنی. حتی به مناطقی که اساتید معروف توشون هستن هم نزدیک نمیشی. شنیدم فقط توچهرههای پسکوچههای دنیای موریم کمین میکنی تا تو شبای تاریک از پشت به مردم خنجر بزنی. اشتباه میگم؟»
حشرات با چهرههاییفرقه جاخورده به استادهوی شش هارمونی نگاه کردند.
حتی از دید من هم، چهره مردی که قرارایلیانگ بود تبدیل به شیطان شبح بشه، طوری در همجوونی رفته بود که تا به حال کمتر دیده بودم.