---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 338: وحشتناک‌ترین قدم‌زدنِ زندگی‌ام • ⏱ 17 دقیقه

چپتر 338: وحشتناک‌ترین قدم‌زدنِ زندگی‌ام

0

داشتم به کار‌این​ کردن نیروهای مکتب‌چقدر​ کشاورزان نگاه می‌کردم.

حداقل تو یه‌کردم​ چیز از من‌فرقه​ بهتر بودن؛ تمیزکاری.

ابزار کشاورزی‌شون رو که مثل‌دونگ​ سلاح با خودشون این‌ور و‌می‌شد​ اون‌ور می‌بردن، گذاشته بودن کنار.

به جاش، با ابزارهای مختلفی که از‌دوباره​ خونه‌های متروکه پیدا کرده بودن، افتاده بودن به‌بازسازی​ جون مغازه‌ها و خونه‌های خراب تا تعمیرشون کنن.

یه عده داشتن تخته‌چوب‌ها رو روی دیوارهای‌شبیه​ فروریخته میخ می‌کردن و بقیه هم جنازه‌ها‌عمل​ رو می‌کشیدن سمت یه محوطه باز تا بسوزوننشون.

با دیدن این صحنه‌ها، حس کردم‌فرقه​ مکتب کشاورزان چقدر شبیه فرقه ساخت و‌می‌کنه​ ساز به رهبری یون جا-سونگ عمل می‌کنه.

البته عجیب هم نبود که‌دونگ​ بخشی از جناح محققان و فرقه‌نوشیدنی​ هائو این‌قدر به هم شبیه باشن.

به هر حال، مکتب‌انداختن​ کشاورزان خیلی ماهرانه‌تر از من‌دوختم​ از پس این کارها برمی‌اومد.

احتمالاً دلیلش این بود که اونا از بیخ و بن کارگرهایی بودن‌یون​ که خودشون رو وقف حرفه‌شون کرده بودن، در حالی که من یه رزمی‌کار‌حال​ موریم بودم که بیشترِ عمرم رو فقط به جنگ و دعوا گذرونده بودم.

خیلی زود فهمیدم‌کردم​ چرا با خودشون‌فرقه​ گونی‌های برنج آورده بودن.

آدم‌های مکتب کشاورزان می‌رفتن‌دست‌پخت​ تو تک‌تک خونه‌ها و خمره‌های‌مسافرخانه​ خالی برنج رو پر می‌کردن.

کمی بعد، بعد از خوردن یه غذای خوشمزه‌نگاهم​ که دست‌پخت دونگ-ریانگ بود، حتی با تنقلاتی که تو‌می‌دادن​ مسافرخانه پیدا می‌شد، یه نوشیدنی هم زدم به بدن.

بعد از بالا انداختن‌صحنه‌ها​ چند جام، دوباره نگاهم‌فرقه​ رو دوختم به خیابون...

نیروهای مکتب کشاورزان همه‌جا پخش شده بودن‌ساخت​ و جوری به کار بازسازی ادامه می‌دادن‌البته​ که انگار از اول عمرشون همین‌جا زندگی می‌کردن.

راستش دیگه‌غذای​ کاری برای من‌دونگ​ اینجا نمونده بود.

وظیفه یه رهبر فرقه اینه‌چند​ که هر جا دردسری پیش‌خیابون​ اومد، بپره وسط و بجنگه.

کارهای حمالی و‌این​ اجرایی رو اعضای‌چقدر​ فرقه انجام می‌دن.

نیازی هم نیست‌کردم​ سر این بحث کنیم‌ساخت​ که کار کدوممون سخت‌تره.

چون هم من و هم‌دونگ​ اونا، تو هر کاری که می‌کنیم‌نوشیدنی​ داریم جونمون رو کف دستمون می‌ذاریم.

بعد از اینکه مدت زیادی تماشاشون کردم،‌دوباره​ دوباره یادم افتاد که این جماعت مال‌جوری​ مکتب کشاورزان هستن، نه شاگردهای فرقه هائو.

«عجیبه. یه لحظه‌این​ فکر کردم فرقه‌چقدر​ ساخت و سازن.»

خیلی وقت بود از ظهر گذشته بود که بچه‌های‌رهبری​ مکتب کشاورزان با غلاتی که آورده بودن برنج پختن،‌جناح​ یه استراحت کوتاه کردن و دوباره برگشتن سر کار.

قیافه‌شون شبیه آدم‌هایی بود که‌دونگ​ تحت هر شرایطی باید تا بوق‌نوشیدنی​ سگ و غروب آفتاب جون می‌کندن.

و این‌طوری شد که مکتب کشاورزان از جناح محققان همون‌جا‌خیابون​ موندن و همه‌چیز رو مهیا کردن تا هر وقت ساکنان‌عمرشون​ اصلی برگشتن، بتونن بدون هیچ مشکلی به زندگی روزمره‌شون ادامه بدن.

حالا که بهش فکر می‌کنم، به‌چقدر​ نظر می‌رسید مکتب موهیست و مکتب‌یون​ کشاورزان مثل دو تا رفیق فابریک باشن.

موهیست‌ها با روحیه جلوگیری از جنگ‌های کشورگشایی، از محاصره‌های‌رهبری​ دفاعی پشتیبانی می‌کردن و بعد از تموم شدن نبردهای اجتناب‌ناپذیر،‌محققان​ مکتب کشاورزان وارد میدون می‌شد تا خرابی‌ها رو بازسازی کنه.

از اونجایی که‌خوشمزه​ داشتم این صحنه رو‌حتی​ با چشم‌های خودم می‌دیدم...

تو اتحاد ذهنیِ خودم،‌انداختن​ مکتب کشاورزان رو هم بعد‌دوختم​ از مکتب موهیست اضافه کردم.

با خودم فکر کردم اگه فرقه ساخت و ساز‌ساخت​ از فرقه هائو، مکتب موهیست و مکتب کشاورزان با هم‌بخشی​ متحد بشن، جبران خسارت‌ها مثل برق و باد انجام می‌شه.

همین‌طور که‌صحنه‌ها​ می‌نوشیدم، فکری‌چقدر​ به سرم زد.

«اول باید‌غذای​ یون جا-سونگ‌دست‌پخت​ رو خبر کنم.»

حس می‌کردم حضور من اینجا‌چند​ فقط برگشتنِ آدم‌هایی که باید به‌همه‌جا​ زندگی عادی‌شون می‌رسیدن رو عقب می‌ندازه.

تا اواخر عصر استراحت کردم، انرژیم رو برگردوندم‌فرقه​ و قبل از اینکه با چهار شرور بزرگ‌البته​ حرف بزنم، کمی وقتم رو صرف گردش چی کردم.

«...بیاین بزنیم به چاک.»

شیطان شهوت جواب داد:

«کجا؟»

چون بهتر بود همه‌چیز رو یه جا‌شبیه​ بگم، چا سونگ-ته، رئیس مکتب کشاورزان و دونگ-ریانگ‌می‌کنه​ رو صدا زدم و بعد به حرف اومدم:

«مدیر چا.»

«بله.»

«حدود سی روز صبر کن، اگه‌جام​ هیچ اتفاقی نیفتاد، فرقه ساخت و‌پخش​ ساز رو خبر کن بیان اینجا.»

«فهمیدم.»

«به یون جا-سونگ بگو نیازی نیست به محض رسیدنش برای پول کار کنه. بهش بگو تا زمانی که مستقر بشن، صورت‌حساب هر هزینه‌ای که بالا میاد رو بنویسه و با استخدام‌اونا​ آدم‌های همین‌جا، یه شعبه از فرقه ساخت و ساز راه بندازه. بعد از اون، باید برای خدماتشون پول بگیرن، چون کارگرهای محلی که توسط فرقه ساخت و ساز استخدام می‌شن هم باید‌دست‌پخت​ یه جوری شکمشون رو سیر کنن. مهم نیست چقدر طول بکشه. پس اگه به یون جا-سونگ بگی که فرقه ساخت و ساز رو با آدم‌های همین‌جا پر کنه، خودش می‌فهمه منظورت چیه.»

«چشم.»

نگاهم رو‌بدن​ چرخوندم سمت‌انداختن​ رئیس مکتب کشاورزان.

«تو فکرم که استادکارهای ساخت و‌چقدر​ سازِ فرقه هائو رو خبر کنم.‌یون​ شاید بعداً بتونی باهاشون دیداری داشته باشی.»

«متوجهم.»

«مدیر چا، تو مسئول هماهنگی جلسات بین جناح‌های مختلف می‌شی. فعلاً نیازی نیست دنبالمون راه بیفتی. در‌جام​ حالی که داری به این کارها می‌رسی، فقط تمرین هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید رو ادامه بده.‌راستش​ مهارت‌هات هنوز تو سطحی هستن که حتی نمی‌تونی یه شبحِ زپرتی رو بکشی، برای همین فقط وبال گردنمونی.»

«فهمیدم.»

به رئیس‌دیدن​ مکتب کشاورزان و‌کردم​ دونگ-ریانگ نگاه کردم.

«من دیگه با این جماعت آروم‌آروم‌فرقه​ از یه جا به جای دیگه می‌رم،‌می‌کنه​ پس لطفاً به جناح محققان خبر بدین.»

دونگ-ریانگ پرسید:

«کجا می‌رین؟»

نگاهی به چهار شرور‌صحنه‌ها​ بزرگ انداختم و بعد‌فرقه​ جواب دونگ-ریانگ رو دادم:

«داریم می‌ریم‌صحنه‌ها​ سمت صخره‌چقدر​ قتل‌عام مطلق.»

«همم، صخره قتل‌عام مطلق؟»

«به هر حال، اگه اینجا بمونم، برگشتن برای آدم‌های عادی سخت‌تر می‌شه، پس بهترین کار اینه که گُرم رو‌اول​ گم کنم. همین‌طور که به سمت صخره قتل‌عام مطلق می‌رم، انتظار دارم اونایی که باهام کار دارن، خودشون دنبالم‌کارهای​ راه بیفتن. با این حال، چه دوست باشن چه دشمن، امیدوارم بی‌عرضه‌ها دور و بر صخره قتل‌عام مطلق آفتابی نشن.»

دونگ-ریانگ سر تکون داد.

«می‌فهمم منظورت‌صحنه‌ها​ چیه. پیامت‌چقدر​ رو می‌رسونم.»

به رئیس‌غذای​ مکتب کشاورزان‌دست‌پخت​ نگاه کردم.

«رهبر جامعه.»

«بگو.»

«از حمایت مکتب کشاورزان ممنونم، اما نیازی نیست تا صخره قتل‌عام‌سونگ​ مطلق دنبالمون بیاین. فکر می‌کنم بهتر باشه در کنار فرقه ساخت‌باشن​ و سازِ فرقه هائو، به این منطقه کمک کنین. نظرت چیه؟»

رئیس مکتب‌غذای​ کشاورزان برای لحظه‌ای‌دونگ​ رفت تو فکر.

«...همم. همین کار رو می‌کنم. اگه تو صخره قتل‌عام مطلق‌خیابون​ درگیری پیش اومد، می‌بینم می‌تونم کسی رو بفرستم که از‌عمرشون​ خودم ماهرتر باشه یا نه. کی قصد دارین راه بیفتین؟»

از روی صندلی بلند‌صحنه‌ها​ شدم و به چهار‌فرقه​ شرور بزرگ نگاه کردم.

«بزنید بریم.»

«به این زودی؟»

شیطان شمشیر، شیطان‌بالا​ شهوت و شیطان‌جام​ شبح بهم خیره شدن.

انگار حالا که بهشون می‌گفتم همین‌چقدر​ الان باید راه بیفتیم، کونشون سنگین‌یون​ شده بود و چسبیده بودن به زمین.

چند کلمه دیگه‌کردم​ برای اون سه‌فرقه​ تا اضافه کردم:

«یه جایی رو تو صخره قتل‌عام مطلق‌حتی​ می‌شناسم که داروی معنوی داره. حتی یه داروی‌انداختن​ معنوی اونجا هست که نتونستم با خودم بیارمش.»

هر سه مرد‌بالا​ همزمان سیخ ایستادن و‌دوباره​ لباس‌هاشون رو مرتب کردن.

«بزن بریم.»

«می‌بینم تا رفتم‌کردم​ سر اصل مطلب،‌فرقه​ سریع پا شدین.»

با چا‌غذای​ سونگ-ته هم‌دست‌پخت​ خداحافظی کردم.

«...وقتی رفتی‌بدن​ استان ایلیانگ،‌انداختن​ سلامم رو برسون.»

چا سونگ-ته‌دیدن​ بهم زل زد‌کردم​ و جواب داد:

«فهمیدم. ارشد شیطان شمشیر،‌چقدر​ استاد شش هارمونی، ارباب جوان‌رهبری​ مونگ، لطفاً مراقب خودتون باشین.»

وقتی به خودش زحمت داد‌دونگ​ تا با تک‌تک اون‌ها خداحافظی کنه،‌نوشیدنی​ هر چهار شرور بزرگ برگشتن سمتش.

برادر ارشد به حرف اومد:

«مدیر چا، خوشحال‌این​ شدم دیدم قوی‌تر شدی.‌شبیه​ بازم همدیگه رو می‌بینیم.»

«بله.»

شیطان شبح هم گفت:

«مدیر چا، داری‌بالا​ سخت تلاش می‌کنی.‌جام​ بازم همدیگه رو می‌بینیم.»

شیطان شهوت‌دیدن​ با قیافه‌ای‌صحنه‌ها​ عجیب گفت:

«مدیر، وقتی برگشتم بیا‌چقدر​ با هم یه نوشیدنی‌ساز​ بزنیم. تو عمارت شکوفه آلو.»

چا سونگ-ته سر‌خوشمزه​ تکون داد و‌ریانگ​ بعد اضافه کرد:

«همگی، لطفاً به‌بالا​ سلامت برگردین و به‌دوباره​ یوران هم یاد بدین...»

بدون هیچ‌دیدن​ حرفی به چا‌کردم​ سونگ-ته خیره شدم.

با این نگاه، چا سونگ-ته‌شبیه​ بعد از مدت‌ها دوباره با‌یون​ لحنی خودمونی باهام حرف زد:

«...مراقب باش.»

«سونگ-ته.»

«چیه؟»

«مگه کسی قراره‌کردم​ بمیره؟ فاز غم‌فرقه​ برندار. وگرنه می‌گیرم می‌زنمت.»

فقط اون موقع‌خوشمزه​ بود که لبخند رو‌حتی​ لب‌های چا سونگ-ته نشست.

نگاهی به اطراف انداختم‌انداختن​ و برای اون سه‌نگاهم​ نفر دست تکون دادم.

«می‌بینمتون.»

شیطان شمشیر ازم پرسید:

«چه جور داروی معنوی‌ای اونجاست؟»

«پایین صخره قتل‌عام‌این​ مطلق یه گل‌چقدر​ شنگرف ماه بود.»

شیطان شهوت‌صحنه‌ها​ با صدای بلند‌شبیه​ پرید وسط حرفم:

«چی؟»

«خفه‌خون بگیر دهن‌گشاد. من همون موقع خوردمش. مهم اون نیست. نزدیک گل شنگرف ماه، یه ماهی بزرگ گرفتم و خوردم، و انرژی سردی که از گل به دست آورده بودم‌رهبر​ سه‌سوته غیب شد. فکر کردم شاید تصادفی باشه، ولی این‌طور فکر نمی‌کنم. همون‌طور که پادزهر رو همون جایی پیدا می‌کنی که سم هست، اون ماهی هم یه داروی معنوی بود‌یادم​ که می‌تونست جراحات درونی یین افراطی رو درمان کنه. باید به چشم چیزی فراتر از یه مقوی ساده بهش نگاه کرد؛ چیزی که برای انرژی درونی یانگ افراطی خیلی مفیده.»

شیطان شبح پرسید:

«داری می‌گی زیر‌کردم​ صخره قتل‌عام مطلق‌فرقه​ یه دریاچه هست؟»

«آره.»

«باید یه دریاچه فوق‌العاده قدیمی‌چند​ باشه. و حتماً تا حالا‌خیابون​ پای هیچ بنی‌بشری بهش نرسیده.»

«شایدم بیشتر از ده هزار سال قدمت داشته‌فرقه​ باشه. آخه کدوم دیوونه‌ای پا می‌شه بره اون‌البته​ پایین تا یه ماهی بگیره و کوفت کنه؟»

شیطان شهوت نگاهم کرد.

«تویی.»

«دقیقاً. همون مردی که ده‌چند​ هزار سال صلح و آرامش‌خیابون​ رو به گند کشید، منم.»

یه مدتی که راه‌صحنه‌ها​ رفتیم، متوجه شدم یه‌فرقه​ عده دارن تعقیبمون می‌کنن.

یه لحظه وایسادم و‌چقدر​ به نقطه‌ای تو فاصله‌ی‌ساز​ نسبتاً دور خیره شدم.

یه پیرمرد مو سفید‌دست‌پخت​ قدم‌هاش رو متوقف کرد‌تنقلاتی​ و زل زد بهمون.

یهو بادی وزید و موهای سفیدش رو کنار زد‌دوختم​ و جای خالی یکی از چشم‌هاش رو که فقط‌انگار​ یه گودال توخالی ازش مونده بود، به نمایش گذاشت.

شیطان شهوت پرسید:

«چطوری... باید بکشیمش؟»

یه لحظه به پیرمرد مو‌دونگ​ سفید که هنوز همون‌جا خشکش زده‌نوشیدنی​ بود خیره شدم و بعد گفتم:

«بی‌خیال. بیاین بریم.»

خیلی راحت روم‌این​ رو برگردوندم و‌چقدر​ به راهم ادامه دادم.

هر از گاهی، شیطان شهوت‌شبیه​ برمی‌گشت عقب رو نگاه می‌کرد‌یون​ و آمار وضعیت رو می‌داد.

«یه یاروی لاغر مردنی هم بهش اضافه‌حتی​ شد. داره چی از تو لباسش درمیاره؟‌بالا​ سلاح مخفیه؟ نه. داره شلیکش می‌کنه تو هوا.»

طولی نکشید که صدای شکافته شدن‌جام​ هوا به گوش رسید و یه چیزی‌شده​ رفت بالا و تو آسمون منفجر شد.

شیطان شبح‌دیدن​ با لحنی‌صحنه‌ها​ آروم پرسید:

«اونا دو نفرن و‌چقدر​ ما چهار تا. بهتر نیست‌رهبری​ همین الان کارشون رو بسازیم؟»

وایسادم و دوباره اون‌دست‌پخت​ دو نفری که دنبالمون‌تنقلاتی​ می‌اومدن رو برانداز کردم.

پیرمرد مو سفید‌بالا​ و پیرمرد لاغرمردنی‌جام​ وایسادن و نگاهمون کردن.

یه سنگ از رو‌صحنه‌ها​ زمین برداشتم و پرت‌فرقه​ کردم سمت پیرمرد مو سفید.

پیرمرد مو سفید فقط یه حرکت به دستش‌ساز​ داد و سنگ تو همون هوا پودر شد‌نبود​ و مثل گرد و غبار به باد رفت.

«...»

ناخودآگاه آهی‌بدن​ از سینه‌ام‌انداختن​ خارج شد.

رو کردم‌دیدن​ به پیرمرد مو‌کردم​ سفید و گفتم:

«...پیرمرد، من برنامه‌ام اینه که‌شبیه​ تو صخره قتل‌عام مطلق مبارزه کنم.‌سونگ​ می‌شه بی‌سر و صدا بریم همون‌جا؟»

پیرمرد مو سفید‌خوشمزه​ سر تکون داد و‌حتی​ پیرمرد لاغرمردنی جواب داد:

«همین کار رو بکن.»

«خوبه. بریم.»

نمی‌دونستم تا چه حد می‌تونم به حرف اشباح‌ساز​ اعتماد کنم، اما فعلاً همراه چهار شرور بزرگ‌نبود​ دوباره به سمت صخره قتل‌عام مطلق راه افتادم.

تعداد اشباحی که‌خوشمزه​ پشتمون بودن کم‌کم‌ریانگ​ داشت بیشتر می‌شد.

شیطان شهوت که چند باری برگشته بود تا‌نگاهم​ آمار تعقیب‌کننده‌ها رو دربیاره و گزارش بده، انگار‌ادامه​ دیگه خسته شده بود و دهنش رو بست.

بعد از‌دیدن​ یه مدت از‌کردم​ شیطان شهوت پرسیدم:

«سیاه‌پوش‌ها چی؟»

«هنوز پیداشون نیست.»

«اون جوونه؟»

«هیچی. مطمئنی این‌این​ کار درسته؟ تعدادشون‌چقدر​ خیلی زیاد شده.»

سر تکون دادم.

«پیشنهاد خودم بود، پس باید پای‌ریانگ​ حرفم وایسم. کار درستیه. در ضمن،‌زدم​ قرار نیست فقط دشمن‌ها بیان سراغمون.»

درست همون موقع، سه تا‌چند​ مرد سیاه‌پوش به نرمی جلومون‌خیابون​ فرود اومدن و راهمون رو بستن.

تا یه لحظه متوقف‌صحنه‌ها​ شدیم، صدای پیرمرد لاغرمردنی‌فرقه​ از پشت سرمون بلند شد:

«راه رو باز‌کردم​ کنید. قراره تو صخره‌ساخت​ قتل‌عام مطلق مبارزه کنیم.»

به اون‌غذای​ سه تا‌دست‌پخت​ سیاه‌پوش گفتم:

«حرفش رو‌بدن​ که شنیدید.‌انداختن​ بکشید کنار.»

هر سه تاشون رفتن سمت چپ و‌شبیه​ راست و در حالی که از بینشون‌عمل​ رد می‌شدیم، با غضب بهمون زل زدن.

به نظر می‌رسید قراره‌چقدر​ به سلامت رد بشیم که‌رهبری​ یهو یکیشون دهن باز کرد:

«...شماره سیزده،‌غذای​ خوب تا‌دست‌پخت​ الان زنده موندی.»

شیطان شمشیر‌بدن​ پوزخندی زد‌انداختن​ و خندید.

سیاه‌پوشی که برادر ارشد‌صحنه‌ها​ رو شماره سیزده صدا کرده‌ساخت​ بود، از پشت سر پرسید:

«یادت میاد من کی‌ام؟»

شیطان شمشیر‌غذای​ همون‌طور که راه‌دونگ​ می‌رفت جواب داد:

«فکر کنم صدات برام آشناست، ولی خیلی‌دوباره​ چیزا رو فراموش کردم. قبل از اینکه‌جوری​ زر بزنی، اون ریختت رو نشون بده.»

«مرتد کثافت. اونایی که تو رقابت‌چقدر​ با تو مردن، حتماً بیشتر از‌یون​ همه ازت کینه به دل دارن.»

شیطان شمشیر سر تکون داد.

«اگه مردن که‌خوشمزه​ خب معلومه باید کینه‌حتی​ به دل داشته باشن.»

با شنیدن‌بدن​ حرف برادر‌انداختن​ ارشد، ریز خندیدیم.

«راست می‌گه.»

تا دوباره شروع کردیم‌چقدر​ به راه رفتن، صدای‌ساز​ پیرمرد لاغرمردنی به گوش رسید:

«...داری چه چرت و‌دست‌پخت​ پرت‌های بی‌مصرفی بلغور می‌کنی؟‌تنقلاتی​ خیلی عجله داری بمیری؟»

«عذر می‌خوام.»

انگار داشت همون سیاه‌پوشی‌صحنه‌ها​ که با شیطان شمشیر دهن‌به‌دهن‌ساخت​ شده بود رو دعوا می‌کرد.

پیرمرد به حرفش ادامه داد:

«شماره سیزده حداقل یه زمانی تو جایگاه فرستاده‌تنقلاتی​ چپ بود. ولی تو چه خری هستی؟ ها؟‌چند​ پرسیدم تو چی هستی؟ این یارو شماره چنده؟»

یکی جواب پیرمرد رو داد:

«شماره بیست و هفت، همونی که‌چقدر​ از انحراف چیِ هنر شیطانی شب‌یون​ کهن جون سالم به در برد.»

«انحراف چی داشته؟ تا وقتی‌شبیه​ انرژی درونی‌ات کافی باشه، می‌تونی‌یون​ بر اون هنر رزمی غلبه کنی.»

تو همون لحظه، صدایی که‌دونگ​ انگار با یه صدای فلزی‌می‌شد​ ترکیب شده بود، به گوش رسید:

«ساکت.»

«...»

تو یه چشم به‌چقدر​ هم زدن، اشباحی که‌ساز​ پشتمون بودن خفه خون گرفتن.

برام سوال شد که صدای‌دونگ​ کی بود، ولی حدس زدم باید‌نوشیدنی​ کار همون پیرمرد مو سفید باشه.

یارو شبح یه جوری به‌چند​ نظر می‌رسید انگار یه بار‌خیابون​ مرده و دوباره زنده شده.

اینکه یه چشم نداشت و گلوش هم‌شبیه​ کاملاً داغون شده بود، به نظر می‌رسید‌عمل​ از عوارض جراحت درونی یا انحراف چی باشه.

در هر صورت، تا اینجای‌شبیه​ کار، به نظر می‌رسید پیرمرد مو‌سونگ​ سفید استاد برتر بین اشباح باشه.

بیشتر از مسیرهای متروکه‌ای‌دست‌پخت​ می‌رفتم که به زور‌تنقلاتی​ می‌شد اسمشون رو جاده گذاشت.

از اونجایی که جناح شیطانی داشت‌جام​ دنبالم می‌اومد، می‌شد گفت منم دارم‌پخش​ تو مسیر جناح شیطانی قدم برمی‌دارم.

شیطان شبح چیزی‌این​ که تو ذهنش بود‌شبیه​ رو به زبون آورد:

«...یعنی اونم‌صحنه‌ها​ بین سیاه‌پوش‌ها‌چقدر​ قاطی شده؟»

«این‌طور به نظر میاد. انگار همه‌شون از‌حتی​ همون اول تو لباس سیاه‌پوش‌ها مخفی شده‌بالا​ بودن تا برای یه حمله آماده بشن.»

اونایی هم که‌بالا​ دنبالمون بودن خیلی راحت‌دوباره​ با هم گپ می‌زدن.

«بهتر نیست همین‌جا کلکشون‌صحنه‌ها​ رو بکنیم؟ واقعاً مجبوریم‌فرقه​ تا صخره قتل‌عام مطلق بریم؟»

تا یکی‌شون این‌طوری غر زد،‌شبیه​ چند تا از اشباح خندیدن‌یون​ و بعد یه پیرمرد جواب داد:

«اوه؟ می‌گی‌غذای​ همین‌جا کلکشون‌دست‌پخت​ رو بکنیم؟»

«آره.»

«خب خودت برو‌این​ بکششون. برو دیگه.‌چقدر​ ما هم تماشا می‌کنیم.»

«آه، عذر می‌خوام.»

«برای چی عذرخواهی می‌کنی؟ باید‌دونگ​ پای حرفی که زدی وایسی. رهبر‌نوشیدنی​ فرقه هائو، لطفاً یه لحظه وایسا.»

بعد از اینکه وایسادیم و‌چند​ هم‌زمان برگشتیم، پیرمرد لاغرمردنی به یکی‌همه‌جا​ از سیاه‌پوش‌ها اشاره کرد و گفت:

«این یارو یهو پیشنهاد داد که همین‌جا همه‌تون رو‌ساخت​ بکشیم. ما باید مهارت‌هاش رو ببینیم، پس نظرت چیه‌نبود​ این رو به عنوان یه زنگ تفریح قبول کنی؟»

خیلی راحت جواب دادم:

«باشه. بفرستش بیاد.»

«...»

پیرمرد لاغرمردنی‌دیدن​ به سیاه‌پوش نگاه‌کردم​ کرد و گفت:

«برو و به چالش بکششون. این همون دوئل‌ساز​ مرگ و زندگی‌ایه که می‌خواستی. اگه نری، به‌نبود​ دست خودمون کشته می‌شی. تا سه می‌شمرم. یک.»

با این حرف پیرمرد،‌دست‌پخت​ صدای خنده اشباح از‌تنقلاتی​ هر طرف بلند شد.

«دو.»

مرد سیاه‌پوش‌دیدن​ یه قدم‌صحنه‌ها​ اومد جلو.

«...چالش رو قبول می‌کنم.»

مرد سیاه‌پوش که از‌دست‌پخت​ گروه جدا شده بود،‌تنقلاتی​ به سمت ما حرکت کرد.

به محض اینکه نیت قتل‌چند​ رو تو چشم پیرمرد مو‌خیابون​ سفید دیدم، به سیاه‌پوش هشدار دادم:

«هوی، مراق...»

قبل از اینکه بتونم کلمه‌ی «مراقب باش» رو کامل‌رهبری​ کنم، پیرمرد مو سفید دستش رو تکون داد، درست‌جناح​ همون حرکتی که برای پودر کردن سنگ انجام داده بود.

شلپ!

تو همون لحظه، نیم‌تنه بالایی مرد سیاه‌پوش که‌نگاهم​ داشت به سمتمون می‌اومد کاملاً از جا کنده‌ادامه​ شد و باقی‌مونده‌ی بدنش با سر افتاد رو زمین.

اشباح زدند زیر خنده‌صحنه‌ها​ و شروع کردن به‌فرقه​ مسخره کردن مرد مرده.

«عجب احمق بی‌مصرفی.»

«دیگه کسی‌غذای​ زر مفت‌دست‌پخت​ نمی‌زنه، مگه نه؟»

در حالی که پیرمرد مو سفید‌جام​ با غضب به ما زل زده بود،‌شده​ پیرمرد لاغرمردنی دوباره به جلو اشاره کرد:

«بریم! پیش‌دیدن​ به سوی‌صحنه‌ها​ صخره قتل‌عام مطلق.»

حس کردم پیرمرد لاغرمردنی‌چقدر​ یه مقدار بامزه‌ست، برای‌ساز​ همین یه بشکن زدم.

«خیلی خب. بریم. همسفر شدن‌دونگ​ با اشباح حس کاملاً جدیدیه.‌می‌شد​ آدم رو سر ذوق میاره.»

شونه به شونه چهار شرور‌چند​ بزرگ وایسادم و دوباره به‌خیابون​ سمت صخره قتل‌عام مطلق راه افتادم.

شیطان شهوت‌دیدن​ زیر لب‌صحنه‌ها​ غرغر کرد:

«هوی، اگه هیچکس دیگه‌ای نیاد‌شبیه​ چی؟ کم‌کم دارم نگران می‌شم. اون‌سونگ​ حروم‌زاده، محقق سپیدپوش رو هم نمی‌بینم.»

یکی از پشت‌خوشمزه​ سر جواب شیطان‌ریانگ​ شهوت رو داد:

«آه، منتظر محقق سپیدپوشی؟ یه پیرمرد که تو بازی گو مهارت داشت دنبالش می‌گشت و‌بازسازی​ می‌گفت می‌خواد باهاش یه دست بازی کنه. خدا می‌دونه با هم روبرو شدن یا نه؟ رهبر‌اینه​ فرقه هائو، ما هم در جریانیم که حامیان زیادی داری. ما رو کاملاً احمق فرض نکن.»

از راه رفتن دست‌صحنه‌ها​ کشیدم و برگشتم تا‌فرقه​ صاحب صدا رو پیدا کنم.

«الان کی حرف زد؟»

یه مرد میان‌سال‌خوشمزه​ تو یه ردای‌ریانگ​ بلند آبی جواب داد:

«من بودم.»

سر تکون دادم‌این​ و بعد با‌چقدر​ لحنی جدی جواب دادم:

«ارشد، من کِی شما رو احمق‌فرقه​ فرض کردم؟ فقط داشتم می‌گفتم امیدوارم‌عمل​ نیروی کمکی برسه چون تعدادمون خیلی کمتره.»

«آه، که این‌طور؟»

سر تکون دادم و بعد دستم‌جام​ رو دراز کردم، انگار که بخوام‌پخش​ به سمت صخره قتل‌عام مطلق راهنمایی‌شون کنم.

«بریم. هوا داره تاریک‌تر می‌شه.»

«راه بیفت.»

من تو مسیر شبی که داشت تاریک‌تر‌حتی​ می‌شد قدم برداشتم و چهار شرور بزرگ‌بالا​ و اشباح رو به دنبال خودم کشوندم.

این ترسناک‌ترین مسیر شبونه‌ای بود که تو‌دوباره​ کل عمرم رفته بودم، چون هر لحظه‌جوری​ ممکن بود از پشت سر بهم حمله بشه.

بی‌اختیار، لرزی‌دیدن​ به ستون‌صحنه‌ها​ فقراتم افتاد.

«واو. از وقتی از شکم‌شبیه​ ننم زاییدم، این اولین باریه‌یون​ که همچین پیاده‌روی ترسناکی داشتم.»

از اونجایی که اشباح و چهار‌ریانگ​ شرور بزرگ هم‌زمان ساکت بودن، حرف آخرم‌بدن​ تبدیل شد به یه زمزمه با خودم.

باد داشت کم‌کم سردتر می‌شد.

ناولها | novelha.net