---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 117: فقط تو می‌تونی کمکم کنی • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 117: فقط تو می‌تونی کمکم کنی

0

از اون دریاچه‌ای که‌یکیشون​ قاتل‌ها رو توش نفله‌مکانی​ کردم، به فرقه هائو برنگشتم.

اونایی که اینجا به درک واصل‌مکانی​ شدن، مهارتشون از اونایی که نزدیک‌درگیر​ باند خرگوش سیاه کشتم، بیشتر بود.

اگه می‌خواستم یه حدس سرانگشتی بزنم، حس می‌کردم‌توی​ یه مشت قاتل در سطح رهبر تیم دور‌این​ هم جمع شده بودن تا کارم رو بسازن.

بنابراین، قاتل بعدی که قرار‌بالا​ بود به دیدارم بیاد، احتمالاً‌سپیده‌دم​ از «جامعه عبور از رودخانه» بود.

تا زمانی که شک داشتم جامعه عبور از رودخانه‌استادان​ از قاتل‌های «دره جریان مرگ» تشکیل شده، هیچ دلیلی‌منم​ نداشت که مثل احمق‌ها توی فرقه هائو ازشون استقبال کنم.

خودم که خیالم راحت بود،‌جوانمرد​ اما این خطر وجود داشت‌نمی‌دونم​ که زیردست‌های بی‌گناهم نفله بشن.

رفتن به «جامعه دنیای زیرین جنوبی» هم دردسر‌توی​ خودش رو داشت و با این اخلاقی که‌این​ من دارم، قایم شدن برام کار سختی بود.

پس، راهم رو‌منم​ کج کردم سمت‌کمکشون​ «برکه عقاب سفید».

جایی که می‌شد عظمت و نجابت «جناح متعارف» رو‌استادان​ به چشم دید؛ جایی که از هر سه نفری‌منم​ که تو خیابون‌هاش قدم می‌زدن، یکیشون شبیه قهرمان‌های جوانمرد بود.

مکانی که پر‌شبیه​ از استادان خوش‌تیپ و‌استادان​ زیبای جناح متعارف بود.

نمی‌دونم چرا، اما حس می‌کردم اگه جناح متعارف و‌ازشون​ قاتل‌ها با هم درگیر بشن، می‌تونم یه لبخند ملیح‌وجود​ بزنم و منم آستین بالا بزنم تا کمکشون کنم.

البته که‌ملیح​ باید جناح متعارف‌بالا​ رو تشویق می‌کردم.

سپیده‌دم به یه مسافرخانه تر و تمیز تو برکه عقاب سفید رسیدم، کمبود خوابم‌درگیر​ رو جبران کردم و بعد تو روز روشن مثل یه جوون بی‌کار و علاف‌رسیدم​ بیدار شدم و جوری تو خیابون‌های برکه عقاب سفید پرسه زدم انگار محله بابامه.

خیابون‌های قلمروی جناح‌شبیه​ متعارف قطعاً از خراب‌شده‌های‌استادان​ «جناح غیرمتعارف» تمیزتر بودن.

شهری بود پر‌هیچ​ از آدم‌هایی که‌مثل​ حداقل شعور تمیزکاری داشتن.

از خیابون‌های درخت‌کاری‌شده لذت بردم، یه سرکی تو یه چای‌خانه کشیدم و بعد‌رسیدم​ تو همون مسافرخانه‌ای که یه زمانی با اون یارو «نور درخشان» برخورد کرده‌خیابون‌های​ بودم، لنگر انداختم و وقتم رو با خوردن نودل و کوفت کردن مشروب گذروندم.

وقتی نزدیک باند خرگوش سیاه بودم، از بس حواسم به‌خوش‌تیپ​ قاتل‌ها بود اعصابم یکم خط‌خطی شده بود، اما نشستن تو‌بالا​ یه مسافرخانه تو قلمروی جناح متعارف، بدجوری به دلم آرامش می‌داد.

وضعیتی بود که باعث شد از‌مکانی​ خودم بپرسم نکنه ذات و طینت من‌می‌تونم​ از همون اول مال جناح متعارف بوده؟

اواخر بعدازظهر، چشمم به «شیطان شهوت»‌مثل​ افتاد که داشت اون اطراف پرسه‌خودم​ می‌زد، پس با صدای بلند گفتم.

«هوی، اونجا رو باش، ارباب جوان‌کمکشون​ مونگ نیست؟ پسر دوم خانواده مونگ باد‌رسیدم​ و ابر، مونگ رانگِ برکه عقاب سفید.»

نور درخشان که تو خیابون‌شبیه​ جا خورده بود، با قیافه‌ای‌خوش‌تیپ​ مات و مبهوت بهم زل زد.

«چی؟ تو‌یکیشون​ دیگه کدوم‌قهرمان‌های​ خری هستی؟»

با این فکر که نور درخشان‌مثل​ ممکنه دمش رو بذاره رو کولش و‌خیالم​ در بره، با صدای بلند جواب دادم.

«تو، عن...»

نور درخشان با سرعتی دیوانه‌وار تو‌قهرمان‌های​ یه چشم به هم زدن پرید‌نمی‌دونم​ جلوم و با غضب بهم خیره شد.

«خیلی عجله داری بمیری؟‌قهرمان‌های​ تو رسماً رد دادی.‌خوش‌تیپ​ نمی‌خوای اون گاله رو ببندی؟»

نور درخشان خیلی طبیعی نشست روبه‌روم و‌احمق‌ها​ شروع کرد به چرت و پرت گفتن‌راحت​ تا مچم رو بخوابونه و دهنم رو ببنده.

«اینجا چه غلطی می‌کنی؟»

«همون‌طور که‌قدم​ می‌بینی، داشتم‌یکیشون​ کوفت می‌کردم.»

«چرا به جای اینکه گورت‌جوانمرد​ رو گم کنی بری فرقه‌نمی‌دونم​ هائو، اینجا داری کوفت می‌کنی؟»

یه جرعه مشروب‌هیچ​ بالا انداختم و به‌احمق‌ها​ نور درخشان نگاه کردم.

«به خودم مربوطه.»

حقیقت این بود که‌یکیشون​ هیچ‌کدوم از زیردست‌هام از‌مکانی​ نور درخشان قوی‌تر نبودن.

برای همین‌یکیشون​ تو برکه عقاب‌جوانمرد​ سفید پلاس بودم.

روبه‌رو شدن با‌هیچ​ قاتل‌ها در کنار نور‌احمق‌ها​ درخشان خیلی راحت‌تر بود.

«راستش از اول می‌خواستم برگردم.»

«خب؟»

«یه مشت قاتل افتادن دنبالم.»

«که چی؟»

«بعد از اینکه همه‌شون رو فرستادم‌کمکشون​ سینه قبرستون، یهو یاد نودل‌های اینجا‌تمیز​ افتادم. این خراب‌شده نودل‌های خوبی درست می‌کنه.»

صاحب مسافرخانه که داشت‌یکیشون​ از اونجا رد می‌شد، نگاهم‌استادان​ کرد و نیشش باز شد.

«کارمون بدک نیست.»

به صاحب مسافرخانه‌هیچ​ اشاره کردم و‌مثل​ سرم رو تکون دادم.

«منم همینو می‌گم دیگه.»

نور درخشان‌قدم​ به صاحب‌یکیشون​ مسافرخانه هم پرید.

«نمی‌خوای گورت رو گم کنی؟»

صاحب مسافرخانه سرش‌هیچ​ رو برای نور‌مثل​ درخشان خم کرد.

«همین الان‌ملیح​ گورم رو گم‌بالا​ می‌کنم، ارباب جوان.»

نور درخشان برگشت سمت من.

«پس هیچ دلیلی نداره که اینجا استراحت کنی. لی زاها،‌نمی‌دونم​ رهبر فرقه هائو، چرا انقدر روی اعصابی؟ دست از این‌البته​ کارات بردار و جوری رفتار نکن که انگار منو می‌شناسی.»

«مونگ رانگ، هنوز دوزاریت نیفتاده؟»

«چی نیفتاده؟»

«اگه بهم بگی جوری رفتار نکنم که می‌شناسمت، من دقیقاً‌خوش‌تیپ​ همون کار رو می‌کنم. تو، کثافت، هنوز سر عقل نیومدی. تنت‌کمکشون​ می‌خاره؟ می‌خوای نشونت بدم قوی‌ترین جوون تو برکه عقاب سفید کیه؟»

همین الان شغلم رو از رهبر‌مکانی​ فرقه هائو به یه جوون علاف‌درگیر​ تو برکه عقاب سفید تغییر داده بودم.

«اصلاً مگه برکه عقاب‌دلیلی​ سفید ارث باباته؟ حیاط‌توی​ خلوتته؟ حیاط پشتیته؟ حروم‌زاده پررو.»

نور درخشان آهی کشید.

«برکه عقاب سفید ارث بابام نیست. فهمیدم. شیرفهم شد، پس برو همون‌نمی‌دونم​ مبارزه‌های شیرینت رو با قاتل‌ها بکن و بمیر یا هر غلطی که‌تشویق​ دلت می‌خواد بکن. من دارم می‌رم، پس جوری رفتار نکن که انگار منو...»

همون‌طور که بهش زل‌قهرمان‌های​ زده بودم، نور درخشان‌خوش‌تیپ​ حرفش رو اصلاح کرد.

«به هر حال،‌هیچ​ برات تو مسیر هنرهای‌احمق‌ها​ رزمی آرزوی موفقیت می‌کنم.»

بلند شدن نور درخشان‌آستین​ رو تماشا کردم و‌باید​ بعد با لحنی جدی گفتم.

«عن‌تپه، بشین.»

نور درخشان با‌شبیه​ قیافه‌ای که کارد می‌زدی‌استادان​ خونش درنمی‌اومد، دوباره نشست.

«این حروم‌زاده، واقعاً... دعوا می‌خوای؟»

نیشم رو باز‌منم​ کردم و به‌کمکشون​ نور درخشان نگاه کردم.

«مونگ رانگ.»

«بنال.»

«رو اعصابم راه نرو. فکر کردی اگه قاطی کنم چه غلطی می‌کنم؟ یه شعبه از فرقه هائو تو برکه عقاب سفید می‌زنم. تا وقتی هم که شعبه پا‌خودش​ بگیره، هر روزم رو اینجا با عرق‌خوری و ولگردی می‌گذرونم. اگه ببینم داری مسخره‌بازی درمیاری یا مزاحم دخترای جوون می‌شی، یا به ارشد شیطان شمشیر لوت می‌دم یا‌مکانی​ به رهبر اتحاد ایم. به هر حال، راه‌های زیادی بلدم. سگِ منو بیدار نکن. کسی که حاضره فقط برای زجر دادن تو یه شعبه تأسیس کنه، منم. شیرفهم شد؟»

نور درخشان‌ملیح​ برای یک لحظه‌بالا​ خفه خون گرفت.

«...»

با لحنی بی‌خیال گفتم.

«اگه فقط آدمای به درد بخورم رو جمع کنم، بالای پونصد نفر می‌شن. هر پونصد تاشون می‌تونن زاغت‌وجود​ رو چوب بزنن. فقط تماشات می‌کنن. "امروز، مونگ رانگ رفت تو یه میخانه و گوشت گاو خشک‌شده سفارش‌سمت​ داد." مطمئنم می‌تونم کاری کنم که حتی اینجور چرت و پرت‌ها هم به گوشم برسه. چون اینجا فرقه هائوئه.»

«...»

«فکر می‌کنی‌قدم​ زندگیت بهت خوش‌شبیه​ می‌گذره؟ یا نه.»

نور درخشان‌یکیشون​ با قیافه‌ای‌قهرمان‌های​ تلخ جواب داد.

«چه مرگته؟»

سرم رو تکون‌منم​ دادم و بعد یه‌البته​ پیک بهش تعارف کردم.

«حالا شد. یه پیک بزن.»

همون‌طور که فنجون خالی‌ای‌قهرمان‌های​ رو که گرفته بود‌خوش‌تیپ​ سمتم پر می‌کردم، گفتم.

«به نظر میاد اونایی که افتادن‌مثل​ دنبالم، یه مشت قاتل از خراب‌شده‌ای‌خودم​ به اسم دره جریان مرگ باشن.»

نور درخشان جواب داد.

«که این‌طور؟ پس چطوره اون پونصد تا زیردست ماهری رو که گفتی جمع کنی و بهشون‌لبخند​ حمله کنی؟ اگه پونصد نفر فقط سرتاسر دره جریان مرگ برینن، آبشون قطع می‌شه و قاتل‌ها‌بعد​ از مسمومیت با گوه تلف می‌شن. چرا نمی‌تونی یه کار به این سادگی رو انجام بدی؟»

در حالی که نور‌قهرمان‌های​ درخشان داشت هر هر‌خوش‌تیپ​ می‌خندید، جوابش رو دادم.

«تو کله‌ت غیر‌هیچ​ از گوه چیز‌مثل​ دیگه‌ای هم پیدا می‌شه؟»

«...»

«زن‌ها رو هم با داستان‌های‌شبیه​ گوهی گول زدی؟ یا با‌خوش‌تیپ​ ریدن به خودت مخشون رو زدی؟»

«خفه‌شو.»

«به هر حال، دره جریان مرگ جاییه که معمولاً پادشاه‌استقبال​ قاتل از توش درمیاد. مهارت‌هاشون حسابی چشمگیره. اگه بخوام با‌زیردست‌های​ فرقه هائو بهشون حمله کنم، تعداد زیادی از زیردست‌هام نفله می‌شن.»

«آها، می‌فهمم. خب،‌منم​ این چه ربطی‌کمکشون​ به من داره؟»

انگشتم رو‌قدم​ سمت نور‌یکیشون​ درخشان گرفتم.

«بین زیردست‌هام،‌یکیشون​ هیچ‌کس قوی‌تر‌قهرمان‌های​ از تو نیست.»

نور تابان با‌هیچ​ یه لبخند ملیح‌مثل​ بهم زل زد.

«ها، مگه تابلو نیست؟ تو کل این‌البته​ برکه عقاب سفید هم کسی قوی‌تر از‌کمبود​ من پیدا نمی‌شه. البته، غیر از استادم.»

یه لحظه چونم رو گذاشتم‌شبیه​ رو دستم و تغییرات قیافه‌خوش‌تیپ​ نور تابان رو برانداز کردم.

با دیدن اینکه چطور با‌جوانمرد​ یه تعریف الکی و پیش‌پاافتاده‌نمی‌دونم​ یهو نیشش تا بناگوش باز شد...

تو دلم آهی کشیدم.

«نظرت در مورد آدم‌کش‌ها چیه؟»

«نظر می‌خواد مگه؟ فقط یه‌شبیه​ مشت حروم‌زاده بی‌مصرفن. اگه چشمم‌خوش‌تیپ​ بهشون بیفته، درجا کارشون رو می‌سازم.»

«خوبه. تصمیمم رو گرفتم.»

«چه تصمیمی؟»

«من و تو قراره با هم یه ماموریت‌باید​ بریم. می‌خوایم دره جریان مرگ رو با خاک‌جبران​ یکسان کنیم. یه مبارزه حسابی و خشن تو راهه.»

«واسه چی تو‌می‌زدن​ باید همچین چیزی‌قهرمان‌های​ رو تصمیم بگیری؟»

نور تابان که حسابی جا خورده بود، طوری‌خوش‌تیپ​ خودش رو روی صندلی به عقب تاب داد که‌آستین​ هر لحظه ممکن بود با مغز بیاد رو زمین.

«چرا باید باهات پاشم بیام دره جریان مرگ و اون آدم‌کش‌ها رو نفله کنم؟ اونم‌اما​ حروم‌زاده‌هایی که حتی یه پادشاه آدم‌کش از توشون دراومده؟ درسته که من خیلی قویم، ولی آخه‌قایم​ چه دلیلی داره همچین کاری بکنم؟ جوری توضیح بده که تو کتم بره، رهبر فرقه هائو.»

سرم رو‌ملیح​ به نشونه‌آستین​ تایید تکون دادم.

«تو همچین مواقعی، آدم باید‌شبیه​ پیشنهادی بده که طرف نتونه رد‌زیبای​ کنه. بهت یه داروی معنوی می‌دم.»

«داروی معنوی‌یکیشون​ بخوره تو‌قهرمان‌های​ سرت. کثافتِ آب‌زیرکاه.»

«...»

«اصلاً می‌فهمی اونایی که‌آستین​ هنر یخ تمرین می‌کنن‌باید​ باید چه کوفتی بخورن؟»

یه قلپ‌قدم​ آب خوردم‌یکیشون​ و گفتم:

«بهت می‌گم‌یکیشون​ گل شنگرف‌قهرمان‌های​ ماه کجاست.»

نور تابان که یک‌دفعه‌دلیلی​ کپ کرده بود، با‌توی​ صندلی از پشت افتاد زمین.

از همون حالت ولو شده رو زمین، یهو مثل‌تشویق​ جن بسم‌الله بدنش رو صاف کرد و با قیافه‌ای‌روز​ که توش بهت و حیرت موج می‌زد بهم زل زد.

«گل شنگرف ماه؟‌می‌زدن​ تو از کجا‌قهرمان‌های​ در موردش می‌دونی؟»

«می‌دونم چون رهبر فرقه هائو هستم. بیشتر مردم‌خوش‌تیپ​ حتی اسم گل شنگرف ماه به گوششون هم نخورده.‌آستین​ البته تو می‌دونی چیه، چون هنر یخ تمرین کردی.»

گل شنگرف ماه یه داروی معنوی فوق‌العاده کمیاب بود‌ازشون​ که جاش روی همون نقشه گنجی که ارواح دوقلوی‌وجود​ تیغه بازگشتی تو گذشته دنبالش می‌گشتن، علامت‌گذاری شده بود.

دلیل اینکه با وجود دونستن جاش، همون موقع نپریدم‌تشویق​ برم برش دارم این بود که اگه بدون یاد‌روز​ گرفتن هنر یخ مصرفش می‌کردم، اثراتش به شدت افت می‌کرد.

این دقیقاً همون‌می‌زدن​ بلایی بود که تو‌جوانمرد​ زندگی قبلیم سرم اومد.

با اینکه انرژی این داروی معنوی حرف نداشت،‌خوش‌تیپ​ اما اصلاً با هنر لاک‌پشت طلایی رها جور‌منم​ درنمی‌اومد و سر همین قضیه حسابی دهنم سرویس شد.

بخوام ساده بگم،‌هیچ​ قضیه گل شنگرف‌مثل​ ماه از این قراره:

اگه پادشاه داروهای معنوی هنر یخ، یعنی جینسنگ برفی ده‌هزار‌سپیده‌دم​ ساله رو تو بالاترین رتبه در نظر بگیریم، می‌شه گفت‌جوون​ گل شنگرف ماه راحت تو لیست ده تای برتر جا داره.

واسه کسی که هنر یخ‌شبیه​ تمرین می‌کنه، ارزش این گل‌خوش‌تیپ​ هیچ فرقی با آزوریت نداره.

تو همون مکانی که نقشه گنج نشون‌استادان​ می‌ده، چند تا گل شنگرف ماه شکوفه زدن،‌ملیح​ ولی هر استاد فقط می‌تونه یکیش رو برداره.

دلیلش اینه که تو زندگی قبلیم بعد از خوردن یکیش‌استقبال​ بدجوری تاوان دادم. تازه، اگه یه گل کنده بشه، بقیه گل‌های‌بی‌گناهم​ شنگرف ماه اطرافش هم درجا پژمرده می‌شن و از بین می‌رن.

بدتر از اون، این داروی معنوی‌کمکشون​ انقدر دردسرسازه که باید بدون اینکه با‌رسیدم​ دست لمسش کنی، همون‌جا درجا قورتش بدی.

به هر حال، من هنر بی‌قلب سایه ماه رو یاد گرفتم‌زیبای​ و از اونجایی که نور تابان هم هنر یخ شکوفه یشم‌البته​ رو بلده، جفتمون باید با گل شنگرف ماه سازگاری کامل داشته باشیم.

نور تابان پرسید:

«گل شنگرف ماه کجاست؟»

«تو یه جای خنک.»

«داری خالی می‌بندی، مگه نه؟»

به قیافه‌یکیشون​ نور تابان نگاه‌جوانمرد​ کردم و گفتم:

«تو کل روزت رو فقط به عرق‌خوری و چشم‌چرونی می‌گذرونی. حتماً تا الان یه جایی به بن‌بست خوردی و پیشرفتت متوقف شده. پیدا کردن داروهای معنوی که به هنر یخ کمک کنن، مصیبته. وقتی گیر می‌کنی، می‌تونی‌برکه​ با یه داروی معنوی، به زور هم که شده مقدار کل انرژی درونیت رو ببری بالا. وقتی بتونی هنرهایی که یاد می‌گیری رو خیلی روون‌تر اجرا کنی، طبیعتاً می‌تونی بری مرحله بعدی. حالا دیگه تصمیم با خودته؛ می‌تونی‌تمیز​ همین‌جا بمونی و هر روز از ارشد شیطان شمشیر فحش بخوری، یا اینکه پاشی بیای گل شنگرف ماه رو به دست بیاری و همون‌طور که ارشد شیطان شمشیر دلش می‌خواد، دوباره مثل آدم بچسبی به تمرین هنرهای رزمیت.»

نور تابان‌ملیح​ با قیافه‌ای‌آستین​ جدی جواب داد:

«اولاً که من اصلاً حرفت رو باور نمی‌کنم که گل شنگرف ماه وجود خارجی داشته باشه. اگه بذاری‌منم​ اول من گل رو بندازم بالا، تمام انرژیش رو با گردش چی جذب کنم و بعدش بریم سراغ دره‌علاف​ جریان مرگ، اون وقت بهش فکر می‌کنم. ولی برعکسش عمراً جواب نمی‌ده. اول باید گل شنگرف ماه رو بخورم.»

با خونسردی به نور‌قهرمان‌های​ تابان نگاه کردم و‌خوش‌تیپ​ بعد سرم رو تکون دادم.

«مشکلی نیست. ولی در عوضش...»

«چی؟»

«این قضیه رو به ارشد شیطان شمشیر بگو و بهش بگو قراره کجا بریم.‌درگیر​ بهش بگو که بعد از خوردن گل شنگرف ماه، قراره با من به دره‌رسیدم​ جریان مرگ حمله کنی. تو هنوز یه جوجه‌ای، واسه همین حرفات هیچ اعتباری نداره.»

نور تابان‌یکیشون​ با گیجی‌قهرمان‌های​ جواب داد:

«اگه جاش رو می‌دونستی، پس‌نداشت​ چرا خودت تا حالا گل‌استقبال​ شنگرف ماه رو کوفت نکردی؟»

«مگه الان بهت نگفتم؟‌آستین​ دنبال یه هنر یخ‌باید​ می‌گشتم. نمی‌فهمی این یعنی چی؟»

«آه... راست می‌گی.»

دوزاریِ نور تابان‌شبیه​ سریع افتاد، ولی یهو‌استادان​ دوباره قیافه‌ش عوض شد.

«چی؟ یعنی‌تشکیل​ یه هنر‌دلیلی​ یخ پیدا کردی؟»

پوزخندی زدم و جواب دادم:

«نکنه فکر کردی هنر‌یکیشون​ یخی که تو یاد گرفتی‌استادان​ تنها هنر یخِ این دنیاست؟»

هنر یخ ماه رو به‌جوانمرد​ زوال رو به فنجون مشروبی‌نمی‌دونم​ که تو دستم بود تزریق کردم.

در عرض چند ثانیه، بخار سفیدی‌مثل​ روی فنجون شکل گرفت و سطح‌خودم​ مشروب تو یه چشم‌به‌هم‌زدن یخ بست.

«...»

نور تابان آب دهنش‌یکیشون​ رو قورت داد و‌مکانی​ دستش رو سمتم دراز کرد.

«بدش من.»

وقتی فنجون یخ‌زده رو براش پرت کردم، نور‌توی​ تابان با قیافه‌ای مات و مبهوت بهش خیره‌این​ شد و بعد شروع کرد به فحش دادن.

«این دیگه چه‌منم​ کوفتیه؟ این یه‌کمکشون​ هنر یخ واقعیه.»

به نور تابان زل زدم.

«مونگ رانگ، خوب حواست رو جمع کن. این یه فرصت طلایی برای عوض کردن زندگیته. کدوم رزمی‌کاری آدرس دقیق یه داروی معنوی رو دوستی‌دستی می‌ذاره کف دستت؟ از شانس خوبمون، هر کدوم فقط می‌تونیم یه گل شنگرف ماه رو‌خیابون‌های​ برداریم، و اگه انرژی انسانی بهش بخوره، تمام گلبرگ‌هاش درجا می‌ریزه. شمشیرت رو بردار تا با هم بریم گل شنگرف ماه رو بچینیم. می‌تونیم هم‌زمان مصرفش کنیم و سطح هنر یخم‌ون رو از اینی که هست هم بالاتر ببریم. بعد‌وقتی​ از اون، مستقیم می‌ریم سراغ دره جریان مرگ. اگه احیاناً از آدم‌کش‌های اونجا ترسیدی، می‌تونی از ارشد شیطان شمشیر بخوای که همراهمون بیاد. اگه ما سه تا با هم یکی بشیم، می‌تونیم کلک بیشتر فرقه‌ها رو بکنیم. این‌طور فکر نمی‌کنی؟»

یهو سرم رو‌هیچ​ چرخوندم و به‌مثل​ خیابون نگاه کردم.

شیطان شمشیر در حالی که دست‌هاش‌کمکشون​ رو پشت کمرش گره کرده بود‌تمیز​ داشت نزدیک می‌شد و یهو ازم پرسید:

«رهبر فرقه،‌قدم​ این حرف‌ها‌یکیشون​ حقیقت داره؟»

«نمی‌دونم تا‌یکیشون​ کجاش رو شنیدی،‌جوانمرد​ ولی آره، حقیقته.»

شیطان شمشیر با همون قیافه‌نداشت​ سنگی و بی‌تفاوتش جلوتر اومد‌استقبال​ و به نور تابان نگاه کرد.

«شاگرد.»

«بله، استاد.»

«راه بیفت بریم.»

«آه، کجا باید همراهیتون کنم؟»

شیطان شمشیر جواب داد:

«کجا رو داریم‌می‌زدن​ بریم؟ باید بریم گل‌جوانمرد​ شنگرف ماه رو بچینیم.»

«همین الان؟»

این بار،‌تشکیل​ شیطان شمشیر به‌نداشت​ من نگاه کرد.

«رهبر فرقه، راه بیفت بریم.»

همون‌طور که صاحب مسافرخونه رو صدا‌قهرمان‌های​ زدم تا حساب رو تسویه کنم،‌نمی‌دونم​ نور تابان از شیطان شمشیر پرسید:

«استاد، واسه چی یهو شما‌جوانمرد​ هم دارین میاین؟ مگه شما هم‌چرا​ به گل شنگرف ماه نیاز دارین؟»

«من نیازی بهش ندارم.»

«پس چرا دارین میاین؟‌آستین​ من خودم با رهبر‌باید​ فرقه می‌رم و برمی‌گردم.»

شیطان شمشیر با همون قیافه خونسردش،‌قهرمان‌های​ نگاهی بین من و شاگردش رد‌نمی‌دونم​ و بدل کرد و بعد جواب داد:

«راه بیفتین. من‌شبیه​ به‌عنوان محافظتون میام.‌مکانی​ لحظه خطرناکی در پیشه.»

یه لحظه با چشم‌های ریز‌نداشت​ شده به شیطان شمشیر خیره شدم‌کنم​ و بعد سرم رو تکون دادم.

«بریم.»

ناولها | novelha.net