چپتر 20: به همین خاطره که اسمم زاهست
0چا سونگ-ته با اینکه حسابی ازبارون «ارواح دوقلوی تیغه بازگشتی» گرخیده بود، اونکشید جلوها میپلکید و با خودش ورور میکرد.
«هوی، کچل کثافت! حواست به پشت سرت باشه. منمبارون دارم میام تو بازی. میدونی لقبم چیه؟ وقتی سوراخبوم سوراخ شدی میفهمی. فعلاً لازم نکرده بدونی. یالا، بیا جلو!»
چا سونگ-ته در واقع چند قدمداره برداشت انگار میخواد با اون تیغهبرام مستقیمش حمله کنه، ولی یهو وایساد.
واسه هر کی که از دوربیحرکت میدید تابلو بود داره خالی میبنده، ولیفرصت واسه ارواح دوقلوی تیغه بازگشتی اینطور نبود.
کارای چا سونگ-ته برام جالب بود،بارون واسه همین در حالی که شلاقمجیغی رو میچرخوندم، یه خندهی ریز کردم.
«دیوونهی زنجیری.»
چا سونگ-ته هم تیغه مستقیمش روداره گرفت بالا و قاهقاه خندید وبرام به تهدید کردن ارواح دوقلو ادامه داد.
«خیلی خب، منم اومدم. بیاید مردونه دو بهکرده دو بزنیم. دارم میام. کچل، اول میام سراغ توکلکها تا از وسط نصفت کنم. این یه حمله غافلگیرانست!»
همونطور که داشتم شلاقم رو جمع میکردم،میشکافت وی سون-وو که دوتا تیغه دستش بود،جلوش یکیشون رو به سمت پشت سرش تاب داد.
ووش!
یه «باد تیغه» که بارونتابلو رو میشکافت، مثل صاعقه بهنبود سمت چا سونگ-ته شلیک شد.
چا سونگ-ته که جابعد خورده بود، جیغی کشید ونقشهش تیغه مستقیمش رو جلوش گرفت.
بوم!
با یه صدای بلند، چا سونگ-ته ضربه بادباد تیغه رو دفع کرد، چند تا غلت روی زمینجلوش خورد و بعد جوری بیحرکت موند انگار غش کرده.
نقشهش این بود کهمیدید اوضاع رو دید بزنهمیبنده و سر فرصت خفتشون کنه.
در حالی که داشتم حملاتجوری ارواح دوقلوی تیغه بازگشتی رواوضاع دفع میکردم، به چا سونگ-ته گفتم:
«این کلکها قدیمی شده، پاشو.»
چا سونگ-تهدستش تندی سرشسمت رو آورد بالا.
«آه، جدی؟»
وی سون-وو انرژی درونیبعد زیادی پای اون ضربه نذاشتهنقشهش بود چون درگیر من بود.
فقط یه هشدار بود کهباد اگه زیاد جفتک بندازه، میکشتش، حتیخورده اگه یه کم زحمت داشته باشه.
با این حال، همین که تمرکزتاب ارواح دوقلوی تیغه بازگشتی به همصاعقه ریخت، میشد به پای چا سونگ-ته نوشت.
بارونی که با گوم چول-یونگجوری و جانگ دوک-سو تماشا کرده بودم،دید حالا فضا رو سنگین کرده بود.
گوم چول-یونگ حتماً داشت به بارونبارون نگاه میکرد و به سلاحی کهجیغی قراره بهم هدیه بده فکر میکرد.
جانگ دوک-سو هم حتماًسمت از تماشای بارون وباد شنیدن حرفهای ما لذت میبرد.
منم داشتم به این فکر میکردمداره که زندگی جدیدم چقدر با قبلیبرام فرق داره که کار به اینجا کشید.
شاید هر سهتامون غرق فکرجوری بودیم چون داشتیم با هماوضاع بارش بارون رو تماشا میکردیم.
ولی بارونیسرش که الان دارهباد میاد فرق داره.
اون بارونی که با آرامش از تویووش رستوران میدیدم، حالا شده بخشی از دعوا، چیزیجیغی که باید ازش برای کشتن دشمن استفاده کرد.
میدونم که یکیدور باید زیر اینداره بارون نفله بشه.
ولی اونزمین «من» نیستم،بعد مشخصه دیگه.
ارواح دوقلوی تیغه بازگشتی کسایی بودنبارون که حتی وقتی مثل الان جوجهجیغی نبودن هم به دست من مردن.
بگذریم...
چرا دعواواسه کردن اینقدرمیدید حال میده؟
بازم رعد و برق آسمونجوری رو شکافت و یه لحظهاوضاع قیافهی هر سهتامون رو روشن کرد.
وی سون-وو وتاب گو یانگ-سو دیدن کهمیشکافت من هنوز نیشم بازه.
گو یانگ-سودستش گفت: «اول کارسرش شلاق رو بساز.»
به این دستور کوتاه که یعنی یاخالی ببرش یا بگیرش تا خنثی بشم، وی سون-ووحالی جواب داد: «یه شمشیر هم به کمرش بسته.»
توی دعوای بعدی، گو یانگ-سو شلاقم رو با دوتا تیغهش گرفتدید تا گیرش بندازه، و وی سون-وو شیرجه زد جلو و باآورد ضربهای که پر از انرژی درونی بود، شلاق رو از وسط برید.
اگه مسابقه انرژی درونی بودباد شلاق بریده نمیشد، ولی جلویشلیک دو نفر چارهای جز عقبنشینی نداشتم.
شلاقم حسابی کوتاه شد.
بعد ازواسه یه وقفه کوتاه،تابلو جلوی هم وایسادیم...
شلاق بریده شده روبعد به گوم چول-یونگ نشونکرده دادم و داد زدم:
«یه باورسرش شکستناپذیر... اینووش اون نیستا!»
گوم چول-یونگ که ازسمت توی رستوران خورشید بهاری تماشابارون میکرد، حتماً صدام رو شنید.
اگه سلاحی که توی آهنگری سر اژدهاخالی ساخته شده به این راحتی بریده بشه،همین طبیعیه که گوم چول-یونگ از عصبانیت آتیش بگیره.
همین که شلاق کوتاه روجوری پرت کردم اونور، شمشیر اژدهایاوضاع سیاه رو از کمرم کشیدم.
همین که شمشیر رو کشیدم،باد جو عوض شد و اونشلیک دوتا یه لحظه خشکشون زد.
«شما دوتا بدجوری بهسمت کاهدون زدین. کارم با شمشیربارون حتی از شلاق هم بهتره.»
چا سونگ-ته پرید وسط حرفم.
«پس بایدزمین از همون اولجوری شمشیر میکشیدی. چرا...»
«بذار بهسرش حساب آخرینووش ذرهی وجدانم.»
چا سونگ-تهدستش تو دلشسمت فحش داد.
«این دیگهواسه چه چرتمیدید و پرتیه؟»
راستش یه لحظه به سرنوشت شوممبیحرکت فکر کردم که مجبورم کسایی روبزنه بکشم که قبلاً یه بار کشتمشون.
ولی حالا کهتاب کار به اینجابارون کشیده، چارهای نیست.
باید دوباره بکشمشون.
دودلی تموم شد.
شمشیر رو عمودیخورد گرفتم و انرژی «مرحلهموند شعله» دور تیغهش پیچید.
شمشیر به رنگ سرخ دراومد.
هر قطره بارونی کهسمت بهش میخورد، با صدایباد جیززز بخار میشد و میسوخت.
نه فقط چا سونگ-ته، بلکه حتیداره قیافهی ارواح دوقلوی تیغه بازگشتی همبرام داد میزد که حسابی پشماشون ریخته.
راستش هنرهای رزمیای که نشون دادم اونقدر سطحکرده بالا بود که واسه یه صاحب مسافرخانه معمولی زیادیکلکها عجیب بود؛ حتی خودم هم یه کم معذب شدم.
باید یه بهونهای جور میکردم.
«میبینیدش؟ شمشیرم رو...»
چا سونگ-تهواسه گیج ومیدید ویج جواب داد.
«آره میبینم. نور قرمزه...»
سرم رو تکونتاب دادم و انگاربارون دارم بهونه میارم گفتم:
«به همیندستش خاطره که اسممسرش زاهست (غروب سرخفام).»
واقعاً هم شمشیر مثل غروب سرخ میدرخشید ومیبنده قطرات بارونی که بهش میخوردن تبدیل به یه دودمیچرخوندم رنگی عجیب میشدن و مثل غروب خورشید پخش میشدن.
انقدر قانعکننده بود که حتی منبیحرکت که داشتم دروغ میگفتم هم شک کردمفرصت که نکنه واقعاً دلیل اسمم همین باشه.
به هر حال،تاب لی زاها ازبارون مسافرخانه زاها، منم.
«وقت مردنه. حرومزادههای لعنتی.»
فحش دادن علامت شروع دعواتابلو بود و من و ارواحنبود دوقلوی تیغه بازگشتی پریدیم سمت هم.
تیغههایی که این کثافتها استفادهجوری میکنن جزو شمشیرهای بزرگ حساباوضاع میشه و دامنهی چرخششون خیلی وسیعه.
واسه همین، دعوای دوووش به یک از دیدمثل من کاملاً هم بد نیست.
چون شعاع چرخش شمشیرشون زیاده،سرش بسته به حرکات من، ممکنه بزننمثل همدیگه رو لت و پار کنن.
البته این فقطدور وقتی ممکنه که سبکخالی شمشیرزنیشون رو بلد باشی.
همونطور که شمشیر سرخشدم رو میچرخوندم،بیحرکت تک و توک «باد شمشیر» پر ازفرصت انرژی «مرحله شعله» رو میکوبیدم تو صورتشون.
باد شمشیر اساساً باده،ووش ولی حرارت ناشی ازمثل انرژی درونی رو حمل میکنه.
وقتی غلظت چی (Qi) توش فشردهتر بشه.
باد شمشیرواسه تبدیل میشهمیدید به «چی شمشیر».
با اینکه چی شمشیر سطحجوری بالاتره، ولی وقتایی هست کهاوضاع باد شمشیر بیشتر جواب میده.
یه وقتایی یه ضربه چی شمشیر که انرژیمثل درونی زیادی میبره مؤثره، و یه وقتایی باید انرژیبلند ذخیره کنی و بدون استفاده از هیچکدوم شمشیر بزنی.
معلومه که خیلی مهارتها هستن کهتاب از چی شمشیر سرترن و ویژگیهاشونصاعقه بسته به هر فرقه فرق داره.
واسه همین، وسط دعوا کلی تصمیم باید گرفتمیبنده و چون همین تصمیمها باعث برد و باخت میشه،میچرخوندم کسب تجربه عملی جنگی مثل تمرین هنرهای رزمی بیپایانه.
در حالی که چهار تیغهی «ارواحبیحرکت دوقلوی تیغه بازگشتی» رو دفع میکردم، بافرصت در نظر گرفتن این چیزها نقشهای کشیدم.
همون لحظه، چا سونگ-تهووش دوباره با شمشیرش گارد گرفت،صاعقه انگار میخواست بپره وسط معرکه.
این دفعه دهنش روسمت محکم بسته بود و فقطبارون قصد کشتنش رو بالا میبرد.
«...»
واقعاً قصد داشتخورد با یه حملهبیحرکت غافلگیرانه وارد بشه.
ارواح دوقلوی تیغهتاب بازگشتی از سطح مهارتمیشکافت چا سونگ-ته خبر نداشتن.
قیافهی وی سون-وو درهم رفت، یهتاب قدم عقب کشید و شمشیر دستصاعقه راستش رو سمت چا سونگ-ته تاب داد.
در حالی که تیغهی گو یانگ-سو رو دفاع میکردم،اینطور درجا فهمیدم چرا وی سون-وو داره عقبنشینی میکنه؛ ازخندهی نیروی برخورد استفاده کردم، پریدم عقب و شمشیرم رو چرخاندم.
لحظهای که تیغهی وی سون-وو یه «باد تیغه»کرده سمت چا سونگ-ته شلیک کرد، شمشیر من همزمانگفتم دراز شد و ساعد وی سون-وو رو قطع کرد.
فسسس!
بلافاصله چا سونگ-ته شمشیر صافش رو پایینووش سمت راست گرفت و وحشیانه حمله کرد،خورده طوری که آب بارون به اطراف پاشید.
از حرکتش معلوم بود میخواد کار ویخالی سون-ووی بی دست رو تموم کنه، پس منمحالی با گو یانگ-سو تک به تک درگیر شدم.
وی سون-ووی یکدستخورد با چا سونگ-تهبیحرکت شاخ به شاخ شد.
در حالی که تیغههای دوقلوی گو یانگ-سو رومثل منحرف میکردم، «چی مرغ شعلهور» رو توی دست چپمبلند جمع کردم و با «مهارت تلنگر انگشت» شلیکش کردم.
لحظهای که گو یانگ-سو تلنگر انگشت مرغ شعلهورباد رو با تیغهش دفع کرد، نه تنها تیغه،کشید بلکه بازویی که اون رو گرفته بود هم لرزید.
قدرت بازوم رو شل کردم وداره فقط روی ضربات مستقیم و یهبرام رگبار از حرکات فریبنده تمرکز کردم.
تیغههای دوقلوی گو یانگ-سو روجوری دفع کردم و حین ضربه زدن،دید گردن و بازوش رو نشونه رفتم.
اصل «شمشیر شبح» که توی اکثر فرقهها وجودمثل داره، اینه که عمداً یه پستصویر محو ازصدای چیِ پیچیده شده دور تیغه به جا بذاری.
وقتی تعداد این سایهها به سه یا چهار تابارون میرسه، رزمیکارای موریم معمولاً یه لقب مثل «سه شمشیر شبح»صدای بهش میدن و طبیعتاً هرچی شمشیر سریعتر باشه، تعدادش بیشتره.
به عبارت دیگه، شمشیر شبح یهداره فرم رزمیه که میشه یکی دوبرام مدلش رو توی هر فرقهای دید.
زیر بارون، سه دسته سهتایی از پستصویرهای شمشیر شبح درست کردم،دید مجموعاً نُه تا، و به گو یانگ-سو حمله کردم و باآورد فرو کردن دقیق «شمشیر اژدهای سیاه» توی گردنش، کارش رو ساختم.
پوک!
تیغههای دوقلو که نیمضرب از شمشیرتاب من عقبتر بودن، تا نزدیکی سینهمصاعقه اومدن و بعد روی زمین افتادن.
وقتی شمشیر خونآلوددور رو بیرون کشیدم،داره آسمون درخشش خیرهکنندهای زد.
سرم رو که برگردوندم، دیدمجوری چا سونگ-ته داره شمشیرش رو تویدید بدن وی سون-ووی افتاده فرو میکنه.
دیدن مرگ وی سون-وو بهباد دست چا سونگ-ته به جایشلیک شمشیر خودم، حس عجیبی بهم داد.
به لطف این صحنه، با اطمینان بیشتری فهمیدمباد که نه تنها سرنوشت چا سونگ-ته، بلکه سرنوشتکشید خود من هم از خیلی جهات تغییر میکنه.
تا همین یه لحظه پیش،تابلو فرض کرده بودم هر دو نفرِکارای ارواح دوقلو به دست خودم میمیرن.
چا سونگ-ته باخورد شمشیرش به جنازهبیحرکت اشاره کرد و پرسید:
«راستی، این یارو کیه؟»
«آدمای قلعه بادبزن سیاه.»
«قلعه بادبزن سیاه...»
چا سونگ-ته آهی کشید و بعدبیحرکت سر اون حرومزادههای تماشاچی که داشتنبزنه دعوا رو نگاه میکردن داد زد:
«چرا همچین آدماییتاب رو تا اینجابارون کشوندید؟ دلتون میخواد بمیرید؟»
وقتی چا سونگ-تهیکیشون با شمشیر خونیش جلوووش رفت، تماشاچیها عقب کشیدن.
یکیشون جوری بهونهدور آورد که انگارداره بهش ظلم شده:
«ما رو تهدید کردنبعد مجبور شدیم بیاریمشون. اگهکرده نمیآوردیم، اول خودمون رو میکشتن.»
چا سونگ-تهسرش برگشت وووش نگاهم کرد.
«میخوای فرقه هائویکیشون رو با همچینتاب آدمایی بچرخونی؟ اصلا شدنیه؟»
به حرفواسه چا سونگ-تهمیدید پوزخند زدم.
«چرا اینو از من میپرسی؟»
«جان؟ مگهسرش تو رهبرووش فرقه نیستی؟»
«اونایی که نیاز به اصلاح دارن مسئولیت تو هستن.بارون هر چی باشه تو رهبر فرقه تولد دوبارهای. سونگ-ته، مرتیکهصدای عوضی. مگه زیردستات رو درست آموزش نمیدی؟ دلت میخواد بمیری؟»
دهن چا سونگ-ته باز موند.
«آه...»
بعد از اینکه چندووش بار سرش رو تکون داد،صاعقه کمی تعظیم کرد و گفت:
«من اینجا رو تمیز میکنم.سرش لطفا برید صحبت کنید. فکرمیشکافت کنم آقای گوم توی رستورانه.»
«خسته نباشی.»
«بله.»
در حالی که چا سونگ-ته اون حرومزادههایمیشکافت تماشاچی رو جمع کرد و دستور داد جنازههابوم رو ببرن، من وارد رستوران خورشید بهاری شدم.
جانگ دوک-سو و گوم چول-یونگسرش که راحت از اون تومیشکافت تماشا میکردن، بهم خوشآمد گفتن.
«خوش اومدید. خسته نباشید.»
گوم چول-یونگزمین انگشت شستشبعد رو نشون داد.
«رهبر فرقه، مهارتتون باشکوه بود. قدرت جنگیتون یه طرف،صاعقه تواناییتون در مخفی کردن قدرت و بیرون کشیدن همدستضربه دشمن درجه یک بود. چطور فهمیدید یه همدست نزدیکه؟»
سرم رو کج کردم.
'چرا اینواسه بشر اینقدرمیدید تحلیل میکنه؟'
سربسته جواب دادم.
«همینطوری حسی فهمیدم.»
«چه جالب.»
لباسهام خیسِ آب بود.
در حالی که آببعد از سر و رومکرده میچکید، به گوم چول-یونگ گفتم:
«آقای گوم.»
«بله؟»
«من منتظر تیغه دیوانه میمونم. اگهداره تو این مدت اتفاقی افتاد، لطفابرام با چا سونگ-ته یا من تماس بگیرید.»
گوم چول-یونگزمین سر تکون دادجوری و جواب داد:
«حتما.»
نگاهی به بدن خیسمسمت انداختم و با اونباد دو نفر خداحافظی کردم.
«میرم یهواسه کم خون روتابلو از تنم بشورم.»
با شنیدن حرفم،خورد جانگ دوک-سو سرشبیحرکت رو کج کرد.
دلیلش این بودتاب که هیچ جایبارون تنم خونی نبود.
فقط یه چیزییکیشون بود که بدونتاب فکر پرونده بودم.
وقتی به عمارت شکوفه آلو برگشتم،بیحرکت یهو یاد نقشه گنجی افتادم کهبزنه ارواح دوقلوی تیغه بازگشتی دنبالش بودن.
الان نقشه گنج دستم نیست،باد ولی مکانی که توش علامتشلیک زده شده بود رو فراموش نکردم.
اما چون اونجا فاصله زیادی ازتاب اینجا داره، باید بیشتر فکر کنمصاعقه کی راه بیفتم و برش دارم.
به هر حال، اون چیزی بود که تویمیبنده خط زمانی قبلیم خیلی دیرتر به دست آوردهشلاقم بودم، پس هر وقت برم فرق زیادی نمیکنه.
تعداد نیروهایی که باید فوراً باهاشون سر و کلهنقشهش میزدم با اضافه شدن گروه خرگوش سیاه و قلعهقدیمی بادبزن سیاه بیشتر شده بود، ولی خیلی نگران نبودم.
با یادآوری بدبختیهایی که توی «دام شبکهمیشکافت آسمانی گریزناپذیر» فرقه شیطانی کشیده بودم، اینجلوش وضعیت چیزی جز یه دوره گرم کردن نبود.
دروازه اصلی عمارت شکوفه آلو رو بازووش کردم، بعد برگشتم تا نمایی از استان ایلیانگجیغی رو که توی رگبار غرق شده بود، ببینم.
حس میکردم نه فقطمیدید من، بلکه کل استان ایلیانگاینطور تا مغز استخون خیس شده.
خیابونها که با عمیقتربعد شدن شب چراغاشون کمنورکرده شده بود، متروکه بودن.
صحنهی بیتفاوتی بود، انگار هیچ علاقهای بهمیشکافت این واقعیت نداشت که دو تا رزمیکارجلوش که همینجا تیغههای بازگشتیشون رو میچرخوندن، الان مردن.
جونورهایی به اسم رزمیکارایسمت موریم همیشه در حال کشتنبارون و کشته شدن بین خودشونن.
فقط یه اتفاقدور معمولی توی یه روزخالی بارونی افتاده بود، همین.
یه لحظه جلوی دروازه اصلی عمارت شکوفهموند آلو وایسادم و مطمئن شدم که حسابی ازحملات تماشای بارونی که با شدت میبارید سیر شدم.
حالا که قویترتاب برگشته بودم، همهی اینامیشکافت قشنگ به نظر میرسید.
یه فکریدستش یهو بهسمت سرم زد.
آیا من یه حرومزادهی نیمهدیوونهم، درستداره مثل زندگی قبلیم؟ یا یه حرومزادهیبرام دیوونهم که تو مسیر عاقل شدنه؟
فعلاً که نمیتونستم بگم.