---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 384: یه حروم‌زاده روانی. • ⏱ 18 دقیقه

چپتر 384: یه حروم‌زاده روانی.

0

با شنیدن این خبر که‌سمتم​ رهبر فرقه پاش رو گذاشته‌اعجوبه‌ایه​ تو استان ایلیانگ، حسابی جا خوردم.

چونم رو گذاشتم رو‌کافی​ دستم و به اون‌بدون​ فرقه‌ای‌های روانی خیره شدم.

به نظر‌برای​ می‌رسید رهبر‌مرتیکه​ فرقه اصلاً شکست‌ناپذیره.

نه از نفله شدن افرادش غمی‌خودشون​ به دل راه می‌داد، نه براش‌قبلیم​ مهم بود که بچه‌هاش یه‌گوشه‌ای لت‌وپار بشن.

با یه همچین طرز‌بپرن​ فکری، عملاً مردی بود‌بدن​ که هیچ نقطه ضعفی نداشت.

یهو یه‌وایستاده​ فکری زد‌کافی​ به سرم.

شکی افتاد به جونم که شاید رفقای قدیمیش‌ذهنم​ مثل ارشد هو یا شیطان شمشیر، براش خیلی بیشتر‌کافی​ از افراد فرقه یا توله‌های خودش ارزش داشته باشن.

به عبارت دیگه، بین تمام کارایی که از رهبر‌عجب​ فرقه دیده بودم، تنها حرکتِ شبیه به آدمیزادش این‌قتل‌عام​ بود که شخصاً پاشد اومد تا ارشد هو رو ببینه.

این یعنی‌لحظه‌ای​ هیچ‌چیز دیگه‌ای براش‌سمتم​ ذره‌ای اهمیت نداشت.

به حال خود رها کردن استان ایلیانگ، دقیقاً مثل‌لحظه‌ای​ این بود که کل استان رو گروگان گرفته باشه؛‌زندگی​ فکری که باعث شد آه از نهادم بلند بشه.

هرچی بیشتر بهش فکر می‌کردم، کمتر راهی‌لحظه​ برای مقابله با این مرتیکه پیدا می‌کردم،‌جلوم​ برای همین یه لحظه ذهنم رو خالی کردم.

حتی همین فرقه‌ای‌هایی که الان جلوم وایستاده بودن،‌بدن​ کافی بود یه دستور بهشون برسه تا بدون لحظه‌ای‌صخره​ تردید بپرن سمتم و خودشون رو به کشتن بدن.

«عجب اعجوبه‌ایه.»

تو زندگی قبلیم، وقتی می‌دیدم افراد فرقه دنبالم راه افتادن‌تردید​ و خودشون رو از صخره قتل‌عام مطلق پرت می‌کنن پایین،‌وقتی​ حسابی گیج شده بودم، اما حالا دلیل واضحش رو می‌فهمیدم.

رهبر فرقه حتماً‌مقابله​ از اون صخره‌همین​ هم براشون ترسناک‌تر بود.

فرقه شیطانی یه گروه مذهبی‌سمتم​ بود که پر از عیب‌اعجوبه‌ایه​ و ایراد و کاستی بود.

اما خود رهبر فرقه‌بپرن​ هیچ نقطه ضعف خاصی‌بدن​ از خودش نشون نمی‌داد.

چه از این مرتیکه متنفر بودم‌بهشون​ چه نه، چاره‌ای نداشتم جز اینکه به‌خودشون​ عنوان یه استاد بزرگ قبولش داشته باشم.

همون‌طور که داشتم به فرقه‌ای‌ها نگاه می‌کردم‌لحظه​ و بی‌خیالِ تلاشِ مذبوحانه برای شکست دادن‌جلوم​ رهبر فرقه شده بودم، یه دستور صادر شد.

فرقه‌ای‌ها دسته‌جمعی دستشون رو‌بپرن​ بردن تو رداهاشون و یه‌عجب​ چیزی شبیه کاغذ کشیدن بیرون.

طولی نکشید که کل گروهشون شروع‌خودشون​ کردن به جویدن گوشت گاو خشک‌شده‌ای‌قبلیم​ که از تو کاغذ درآورده بودن.

یعنی این‌وایستاده​ قرار بود‌کافی​ صبحونه‌شون باشه؟

به غذا‌برای​ خوردن این‌مرتیکه​ جماعت خیره شدم.

هیچ استثنایی هم در‌بپرن​ کار نبود، حتی برای کله‌گنده‌هایی‌عجب​ مثل رهبر لشکر ببر طلایی.

از بالا تا پایینشون، همگی‌سمتم​ همون‌طور که گوشت خشک‌شده می‌جویدن،‌اعجوبه‌ایه​ زل زده بودن به من.

کی فکرش رو می‌کرد یه‌دستور​ روزی از دیدن غذا خوردن‌تردید​ چند نفر این‌طوری تعجب کنم؟

چونم رو‌برای​ گذاشتم رو دستم‌پیدا​ و ازشون پرسیدم:

«...همین برای صبحونه‌تون کافیه؟»

هیچ‌کس جوابم رو نداد.

با چرخوندن سرم، دیدم هفت‌دستور​ قاتل یون‌نان هم اون‌طرف دارن‌تردید​ بساط صبحونه‌شون رو جور می‌کنن.

نگاهم به نگاه‌مقابله​ شبح شمشیر پرنده گره‌لحظه​ خورد و ازش پرسیدم:

«چقدر غذا تو انبار مونده؟»

شبح شمشیر پرنده جواب داد:

«تقریباً به اندازه‌ای که شکم چند‌بهشون​ ده‌نفر رو برای سی-چهل روز سیر‌سمتم​ کنه. انگار کارگرای زیادی اینجا بودن.»

سرم رو تکون دادم‌مرتیکه​ و بعد به رهبر‌ذهنم​ لشکر ببر طلایی نگاه کردم.

«رهبر لشکر ببر طلایی.»

«چیه؟»

«بیاین تو و غذا بردارین.»

رهبر لشکر ببر طلایی‌مرتیکه​ که داشت گوشتش رو‌ذهنم​ می‌جوید، زد زیر خنده.

«هاهاها.»

با قیافه‌ای که انگار می‌گفت‌سمتم​ "این دیگه چه چرت و‌اعجوبه‌ایه​ پرتیه؟" بهم نگاه کرد و گفت:

«نیازی نداریم.»

«چرا؟ ترسیدی‌برای​ توش سم‌مرتیکه​ ریخته باشم؟»

«هیچ دلیلی نداره ازت غذا قبول کنیم.‌کشتن​ شاید با این گوشت خشک جویدنمون رقت‌انگیز به‌دنبالم​ نظر برسیم، ولی تو دیگه این‌طوری رفتار نکن.»

«پس بهتون پول می‌دم.‌بپرن​ برین از برکه عقاب سفید‌عجب​ برای خودتون غذا جور کنین.»

این بار، فرقه‌ای‌ها‌بودن​ با شنیدن حرفم‌بهشون​ هماهنگ زدن زیر خنده.

همون‌طور که اونا‌مقابله​ می‌خندیدن، یکی از هفت‌لحظه​ قاتل یون‌نان بهم گفت:

«رهبر فرقه، ولشون‌تردید​ کن. فکر کردی این‌کشتن​ کارا روشون جواب می‌ده؟»

«یعنی می‌گی حتی‌تردید​ تعارف کردن غذا‌خودشون​ هم روشون اثری نداره؟»

یه لحظه بعد، شبح شمشیر پرنده با‌برسه​ یه کاسه برنج که چوب‌غذاخوری توش فرو‌کشتن​ رفته بود اومد جلو و گرفتش سمتم.

«بگیر همینو بخور.»

برنج مثل یه کوه تو کاسه تلنبار شده‌بدن​ بود، چند تیکه گوشتِ قشنگ خردشده هم روش‌افتادن​ بود و یکم چاشنی هم پاشیده بودن روش.

به برنج خیره‌تردید​ شدم و از‌خودشون​ شبح شمشیر پرنده پرسیدم:

«سم توشه؟»

شبح شمشیر پرنده داد زد:

«هیچی توش نیست!»

«داری زر مفت می‌زنی.»

شبح شمشیر پرنده‌بودن​ بعد از دادن کاسه‌برسه​ برنج، برگشت سر جاش.

چوب‌غذاخوری‌ها رو برداشتم و‌مرتیکه​ همون‌طور که به فرقه‌ای‌ها نگاه‌خالی​ می‌کردم، شروع کردم به خوردن.

با دیدن اونایی که‌بپرن​ هنوز داشتن گوشت خشک می‌جویدن،‌عجب​ نتونستم جلوی زبونم رو بگیرم:

«به این‌لحظه‌ای​ می‌گن غذا، حروم‌زاده‌های‌سمتم​ احمق. یکم می‌خواین؟»

«...»

فرقه‌ای‌هایی که گوشت خشکشون رو تموم کرده‌لحظه​ بودن، حالا داشتن از قمقمه‌های چرمیشون آب‌جلوم​ می‌خوردن و همچنان بهم زل زده بودن.

برنجم رو‌لحظه‌ای​ جویدم و‌بپرن​ بهشون گفتم:

«...رهبر فرقه‌تون اون‌قدر اعجوبه‌ست‌بپرن​ که هیچ راهی برای‌بدن​ مقابله باهاش وجود نداره.»

رهبر لشکر‌وایستاده​ ببر طلایی‌کافی​ جواب داد:

«رهبر فرقه،‌برای​ خیلی دیر متوجه‌پیدا​ این قضیه شدی.»

همون‌طور که می‌خوردم، شروع‌بپرن​ کردم به توضیح دادن درباره‌عجب​ فرقه هائو برای این جماعت.

«ولی این رهبر فرقه‌ست که اعجوبه‌ست، نه‌کشتن​ شماها. تازه، فرقه هائویی که من رهبریش‌می‌دیدم​ می‌کنم، خیلی بیشتر از فرقه شما آدم داره.»

«امکان نداره.»

«البته که مهارت‌هاشون به پای شماها نمی‌رسه. ولی واقعیت اینه که تعدادشون بیشتره. بیشترشون‌جلوم​ حتی هنرهای رزمی هم یاد نگرفتن. با این حال، تو اتحاد موریم، جناح غیرمتعارف‌بدن​ و بین محقق‌ها حضور دارن. کسی اینجا هست که بخواد شاگرد فرقه هائو بشه؟»

دستی که چوب‌غذاخوری توش بود‌سمتم​ رو بردم بالا، اما وقتی‌اعجوبه‌ایه​ دیدم کسی داوطلب نشد، آوردمش پایین.

«بهتون می‌گم‌لحظه‌ای​ چطوری می‌تونین شاگرد‌سمتم​ فرقه هائو بشین.»

رهبر لشکر‌وایستاده​ ببر طلایی‌کافی​ جواب داد:

«نیازی نیست بهمون بگی.»

«فقط کافیه تو دلتون نیت کنین که می‌خواین شاگرد فرقه هائو بشین، همین. هیچ شرط ورود، تشریفات یا مراحلی نداره. من رهبر فرقه‌م، ولی حتی به اجازه منم‌واضحش​ نیازی ندارین. اگه تو جاده پیرمردی رو دیدین که داره گاری می‌کشه، به جای اینکه بی‌دلیل کتکش بزنین یا بکشینش، فقط یه هل کوچیک به گاریش بدین. این‌بی‌خیالِ​ تنها شرط لازم برای شاگردی تو فرقه هائوست. همه‌ش همینه. می‌تونین بدون اینکه وفاداریتون به رهبر فرقه رو زیر پا بذارین، شاگرد فرقه هائو بشین. خیلی راحت و بی‌دردسره.»

از اون پشت،‌تردید​ یکی از شش‌خودشون​ قاتل یون‌نان پرسید:

«فرقه هائو واقعاً همینه؟»

سرم رو تکون دادم.

«من رهبر‌لحظه‌ای​ فرقه‌م، فکر‌بپرن​ کردی دروغ می‌گم؟»

کاسه رو تا‌تردید​ دونه آخر تمیز کردم‌کشتن​ و بعد گذاشتمش زمین.

یکی از پشت سرم‌کافی​ یه چیزی سمتم پرت‌بدون​ کرد و صدا زد:

«رهبر فرقه.»

وقتی چیزی که‌تردید​ تو هوا می‌چرخید رو‌کشتن​ گرفتم، دیدم بطری مشروبه.

از اونی‌لحظه‌ای​ که پرتش‌بپرن​ کرده بود پرسیدم:

«سم توشه؟»

«نمی‌تونی خفه‌خون‌برای​ بگیری و‌مرتیکه​ فقط کوفتش کنی؟»

«دهن خودمه.»

«اگه سم بخوری، شیطان شمشیر‌سمتم​ تیکه‌پارمون می‌کنه. تو این وضعیت‌اعجوبه‌ایه​ آخه چطور می‌تونیم بهت سم بدیم؟»

یه نگاه به فرقه‌ای‌ها‌کافی​ انداختم و بعد بطری‌بدون​ مشروب رو بردم بالا.

«...کسی پیک می‌زنه؟‌مقابله​ احتمالاً نه، مگه نه؟‌لحظه​ پس خودم تنهایی می‌خورم.»

همون‌طور که می‌نوشیدم، این فکر به ذهنم خطور‌بدن​ کرد که اگه رهبر فرقه دستور پس گرفتن‌افتادن​ شمشیر تک‌کُش رو بده، چاره‌ای جز تحویل دادنش ندارم.

خیلی چیزها به‌تردید​ خاطر استان ایلیانگ و‌کشتن​ یوران تغییر کرده بود.

مشروب رو سر کشیدم و‌دستور​ به شمشیر چوبی‌ای که ارشد‌تردید​ هو بهم داده بود خیره شدم.

اگه با خودم می‌گفتم که از‌همین​ همون اول هم مال من نبوده،‌فرقه‌ای‌هایی​ دیگه فرقی نمی‌کرد دستم باشه یا نه.

جون مردم استان ایلیانگ خیلی مهم‌تر‌خودشون​ از یه شمشیر بود، و گذشته‌قبلیم​ از این، من خودم شمشیر بودم.

خیلی سریع دلبستگیم‌تردید​ به شمشیر تک‌کُش‌خودشون​ رو دور ریختم.

از رهبر‌وایستاده​ لشکر ببر‌کافی​ طلایی پرسیدم:

«این شمشیر رو ارشد‌مرتیکه​ هو بهم هدیه داده. اون‌خالی​ واقعاً بزرگ‌ترین قاتل فرقه بود؟»

رهبر لشکر‌لحظه‌ای​ ببر طلایی سرش‌سمتم​ رو تکون داد.

«اون قاتل اولِ بلامنازع بود.»

«من اینو مستقیماً از‌کافی​ خودش گرفتم. دلیل موجهی‌بدون​ برای پس گرفتنش دارین؟»

«اگه رهبر فرقه دستور پس گرفتنش رو داده باشه، پس تنها کار درست همینه. در اصل، وقتی ارشد هو بازنشسته‌برسه​ شد، باید شمشیر رو پس می‌داد. خیلی وقته که از موعدش گذشته. علاوه بر این، قصر شب خونین داره سرکشی‌پرت​ می‌کنه، برای همین احتمالاً به زودی توبیخ می‌شن. اگه شمشیر تک‌کُش رو تحویل ندی، قصر شب خونین تو دردسر بزرگ‌تری میفته.»

سرم رو تکون دادم.

«پس داستان از این قراره.»

یه جورایی شبیه همون کاری بود‌بهشون​ که برای تحت فشار گذاشتن من،‌سمتم​ استان ایلیانگ رو گروگان گرفته بودن.

به نظر می‌رسید رهبر‌مرتیکه​ فرقه برای همه‌چیز یه‌ذهنم​ نقشه‌ای تو آستینش داره.

اگه این‌طور بود، یعنی زنده گذاشتن‌خودشون​ من و شیطان شمشیر تا الان، دلیل‌وقتی​ خاصی داشته؟ در این مورد مطمئن نبودم.

از رهبر‌لحظه‌ای​ لشکر ببر‌بپرن​ طلایی پرسیدم:

«در این صورت، این شمشیر باید دست‌برسه​ بزرگ‌ترین قاتل فرقه باشه، البته به جز‌کشتن​ ارشد هو یا فرستاده‌های چپ و راست.»

رهبر لشکر‌برای​ ببر طلایی سرش‌پیدا​ رو تکون داد.

«طبق دکترین اصلی فرقه، همین‌طوره.»

شمشیر تک‌کُش‌لحظه‌ای​ رو به‌بپرن​ فرقه‌ای‌ها نشون دادم.

«ترجیح می‌دم قاتل اول بیاد و اینو بگیره. به نظرم برای اینکه کسی لیاقت لقب‌بدن​ قاتل اول رو داشته باشه، حداقل باید منو شکست بده، اما شماها فقط دارین عر‌گیج​ می‌زنین و دکترین اصلی فرقه رو بهونه می‌کنین. رهبر لشکر ببر طلایی، بیا و بگیرش.»

همون‌طور که رهبر لشکر ببر طلایی قدم‌لحظه​ پیش می‌ذاشت، رهبر لشکر اژدهای نقره‌ای که‌جلوم​ تا الان ساکت بود، به حرف اومد:

«وایستا. رهبر لشکر ببر طلایی.»

رهبر لشکر ببر طلایی بدون‌سمتم​ اینکه به رهبر لشکر اژدهای‌اعجوبه‌ایه​ نقره‌ای محل بذاره، اومد سمتم.

«من نگهش می‌دارم و‌کافی​ تقدیمش می‌کنم به رهبر فرقه.‌لحظه‌ای​ رهبر فرقه، ردش کن بیاد.»

تو همون لحظه، یه چیزی تو‌همین​ هوا زوزه کشید و زمینِ جلوی‌فرقه‌ای‌هایی​ پای رهبر لشکر ببر طلایی رو شکافت.

حتماً چی شمشیر بود، چون‌سمتم​ یه شکاف عمیق و طولانی‌اعجوبه‌ایه​ رو زمین جلوش کنده شد.

رهبر لشکر اژدهای نقره‌ای گفت:

«بهت گفتم وایسا.»

تکیه داده بودم به دیوار، سرم رو‌مرتیکه​ با دست راستم نگه داشته بودم و‌حتی​ داشتم این فرقه‌ای‌های روانی رو تماشا می‌کردم.

با این حال، چون با رهبر‌فرقه‌ای‌هایی​ لشکر ببر طلایی بیشتر حال می‌کردم،‌دستور​ پریدم به رهبر لشکر اژدهای نقره‌ای.

«یارو گفت شمشیر رو نگه می‌داره تا تقدیمش کنه به رهبر فرقه، تو دیگه چرا می‌پری‌حرکتِ​ وسط؟ اصلاً واسه چی رو یه رهبر لشکر هم‌رده‌ی خودت بی‌خودی شمشیر می‌کشی؟ عجب گستاخ پررویی‌دقیقاً​ هستی. فرقه‌ای‌ها که نباید به جون هم بیفتن. این یه دستور از طرف رهبر فرقه هائوئه.»

رهبر لشکر ببر طلایی با قیافه‌ای‌ارشد​ مات و مبهوت به رهبر لشکر‌توله‌های​ اژدهای نقره‌ای زل زد و گفت:

«دیگه شمشیرت رو نکش.»

رهبر لشکر اژدهای نقره‌ای گفت:

«ارشد هو فرستاده ارشد فرقه بود و تو دوران اوجش، نفر دوم فرقه به‌برسه​ حساب می‌اومد. قدرت رزمی‌اش حتی از فرستادگان چپ و راست هم بالاتر بود. اون‌می‌دیدم​ به جز خود رهبر فرقه، قوی‌ترین آدم بود. "تک‌کُش" باید دست قوی‌ترین فرد باشه.»

رهبر لشکر‌افراد​ ببر طلایی‌خودش​ جواب داد:

«الان که حتی فرستادگان چپ و‌خودشون​ راست هم نیستن، چطوری می‌خوایم نفر‌قبلیم​ دوم رو مشخص کنیم؟ حرف مفت نزن.»

بین این‌وایستاده​ فرقه‌ای‌های روانی‌کافی​ پادرمیونی کردم:

«آخ، ای موجودات فانی و احمق، انقدر به هم نپرید. وقتی گفتم بیاید بگیریدش، منظورم این نبود که همین‌طوری دو‌کافی​ دستی تقدیمتون می‌کنم. چه عضو فرقه شیطانی باشید چه شاگرد فرقه هائو، اگه یه ذره غیرت تو وجودتون باشه، باید حداقل‌قتل‌عام​ از من قوی‌تر باشید تا لیاقت گرفتن این شمشیر رو پیدا کنید. ارشد هو هم حتماً همین‌طوری فکر می‌کرد. مگه نه؟»

«...»

«عقیده‌تون اینه که قدرت حرف اول رو می‌زنه. تو کل دنیا به سختی می‌شه آدمای عجیبی مثل شما پیدا کرد. کاش حداقل یه‌یعنی​ کم روراست‌تر بودید. حالا من همون کسی‌ام که ارشد هو انتخابش کرده. اگه می‌خواید "تک‌کُش" رو بگیرید، با زورِ بازوتون بگیریدش. هرچند تا‌برای​ جایی که من می‌بینم، شما دو تا رهبر لشکر حتی از اون چهار پادشاه بهشتی هم ضعیف‌ترید. بهتون اجازه می‌دم هم‌زمان بهم حمله کنید.»

تازه اون موقع بود که رنگ از‌شیطان​ رخسار رهبر لشکر ببر طلایی پرید، انگار برای‌داشته​ اولین بار کنترلش رو از دست داده بود.

شعله‌های خشم‌می‌کردم​ تو چشماش‌راهی​ زبانه می‌کشید.

تو دلم جا خوردم.

یعنی تحریک کردن یه رهبر لشکر‌داشته​ انقدر سخت بود؟ شاید تحقیر شدن جلوی‌دیده​ زیردست‌هاش براش خیلی سنگین‌تر تموم شده بود.

رهبر لشکر اژدهای نقره‌ای که به‌ارشد​ نظر آروم‌تر از رهبر لشکر ببر طلایی‌خودش​ می‌اومد، یه قدم اومد جلو و گفت:

«...حرفی زدی که‌بودن​ اصلاً نمی‌شه نادیده‌اش‌بهشون​ گرفت. رهبر فرقه هائو.»

تا دیدم تیکه‌ام‌مقابله​ جواب داد، از‌همین​ دیوار کنده شدم.

«رهبران لشکر، باید از همون اول همین‌طوری‌کشتن​ می‌اومدید جلو. این روشِ قربانی کردن زیردست‌ها دقیقاً‌دنبالم​ همون چیزیه که حالم رو به هم می‌زنه.»

برادر ارشد بزرگ که غذاش رو تموم کرده‌بدن​ بود، پرید روی دیوار و تو حالت نیلوفر آبی‌صخره​ نشست؛ انگار می‌خواست بگه که اصلاً قصد دخالت نداره.

همون‌طور که از روی‌کافی​ دیوار می‌پریدم پایین، یه‌بدون​ فکری از سرم گذشت.

آخرش هم اون‌مقابله​ موجود فانی و‌همین​ احمق خود منم.

رهبران لشکر اژدهای نقره‌ای و‌سمتم​ ببر طلایی شمشیرهاشون رو کشیدن‌اعجوبه‌ایه​ و هم‌زمان سمتم هجوم آوردن.

رفتم به استقبالشون. "تک‌کُش" رو‌سمتم​ بیرون کشیدم و چی مرغ‌اعجوبه‌ایه​ چوبی رو توش جریان دادم.

رهبران لشکر که تو یه چشم‌به‌هم‌زدن‌بهشون​ رسیده بودن، سلاح‌هاشون رو تاب دادن‌سمتم​ و باد شمشیر به سمتم شلیک شد.

با خودم فکر کردم چرا این‌قدر‌همین​ شاکین، و خب به نظر می‌رسید دلیلش‌الان​ این بود که مهارت‌هاشون اصلاً دست‌وپاشکسته نبود.

حس می‌کردم متعلق به‌بپرن​ تالار بیرونی‌ان، ولی در‌بدن​ اصل رئیس سازمان‌های خودشون بودن.

پس به نظر می‌رسید رهبر‌سمتم​ لشکر یه مقام و رتبه‌اعجوبه‌ایه​ تو خود فرقه شیطانی باشه.

اما وقتی دیدم حرکاتم تو مقابله باهاشون‌برسه​ خیلی راحت‌تر و روون‌تر از قبل شده،‌کشتن​ فهمیدم که قدرت رزمیم حسابی بالا رفته.

با دقتِ بیشتر متوجه شدم.

رهبر لشکر ببر طلایی از یه شمشیر بلند معمولی استفاده‌اعجوبه‌ایه​ می‌کرد، در حالی که رهبر لشکر اژدهای نقره‌ای یه تیغه‌پرت​ عجیب‌وغریب تو دستش داشت که لبه‌اش مثل دندون‌های ماهی بود.

به نظر نمی‌رسید این دو تا اصلاً‌کشتن​ آبشون تو یه جوی بره، ولی وقتی حمله‌دنبالم​ مشترکشون رو شروع کردن، کار تیمی‌شون بی‌نقص بود.

هر بار‌وایستاده​ که تیغه عجیب‌وغریب‌دستور​ رو دفع می‌کردم.

رهبر لشکر اژدهای نقره‌ای تیغه رو می‌چرخوند تا مسیر‌خالی​ شمشیر رو عوض کنه، و هر بار، رهبر لشکر ببر‌بهشون​ طلایی دنبال یه نقطه ضعف می‌گشت تا بهم ضربه بزنه.

ولی واسه شکست دادن جفتشون،‌سمتم​ نیازی نداشتم از چیزی فراتر‌اعجوبه‌ایه​ از چی مرغ چوبی استفاده کنم.

دلیلش این بود که مرغ‌سمتم​ چوبیِ گذشته با مرغ چوبیِ‌اعجوبه‌ایه​ الان عمق کاملاً متفاوتی داشت.

با "تک‌کُش" هر دو سلاح رو‌بهشون​ دفع کردم و دنبال یه فرصت گشتم‌خودشون​ تا هنر انگشت رو روشون پیاده کنم.

از اونجایی که شمشیرزن و تیغه‌دارهایی‌همین​ بودن که مدت‌ها تمرین کرده بودن، نتونستم‌الان​ همون لحظه اول نقطه ضعفی پیدا کنم.

بعد از رد و بدل کردن حدود بیست ضربه، نیروی کف‌زندگی​ دستم رو مستقیم با رهبر لشکر ببر طلایی درگیر کردم و با‌گیج​ هنر انگشتم، هنر یخ رو به شونه رهبر لشکر اژدهای نقره‌ای کوبیدم.

تق!

رهبر لشکر اژدهای نقره‌ای‌کافی​ با اون بدن کُند شده‌اش،‌لحظه‌ای​ تیغه عجیب‌وغریبش رو تاب داد.

رهبر لشکر ببر طلایی که با نیروی‌لحظه​ کف دستم به عقب پرتاب شده بود،‌جلوم​ نعره‌ای کشید و دوباره سمتم حمله‌ور شد.

مسیر شمشیرش رو خوندم، ضربه‌اش‌سمتم​ رو رد کردم و هنر یخ‌زندگی​ رو تو قفسه سینه‌اش تزریق کردم.

تق!

بعدش یه لگد محکم به پایین‌تنه رهبر لشکر اژدهای نقره‌ای که حالا‌سمتم​ حسابی کُند شده بود زدم تا تعادلش به هم بخوره، و یک‌صخره​ بار دیگه چی سرد هنر بی‌قلب سایه ماه رو تو سینه‌اش فرو کردم.

با وجود اینکه تلوتلو می‌خوردن، اون‌همین​ دو نفر با فلاکت تمام هنوز‌فرقه‌ای‌هایی​ شمشیر و تیغه‌شون رو تاب می‌دادن.

یه قدم رفتم عقب،‌بپرن​ "تک‌کُش" رو غلاف کردم‌بدن​ و فقط نگاهشون کردم.

با اینکه عقب کشیده بودم...

حتی با وجود اینکه بدن‌هاشون‌دستور​ داشت خشک می‌شد، اون دو‌تردید​ نفر با سماجت دنبالم می‌اومدن.

«واو...»

قیافه‌هاشون واقعاً دیدن‌تردید​ داشت؛ ترکیبی از‌خودشون​ تحقیر و خشم خالص.

تو همون لحظه، دیدم که‌سمتم​ دو تا رهبر لشکر یه نگاهی‌زندگی​ با هم رد و بدل کردن.

تا اومدم حس کنم یه جای کار می‌لنگه، اون دو‌تردید​ تا انگار که آخرین قطره‌های جونشون رو جمع کرده باشن، تیغه‌می‌دیدم​ عجیب‌وغریب و شمشیر بلندشون رو به سمت بدن همدیگه تاب دادن.

تو کسری از ثانیه "تک‌کُش"‌پیدا​ رو کشیدم و با یه باد‌حتی​ شمشیر، جفت سلاح‌هاشون رو فرستادم هوا.

شمشیر بلند و تیغه عجیب‌وغریب چرخ‌زنان‌خودشون​ تو هوا رفتن و با یه‌قبلیم​ صدای تیز تو زمین فرو رفتن.

چیزی که غافلگیرم‌تردید​ کرد، اتفاقی بود‌خودشون​ که بعدش افتاد.

اون دو نفر که هم‌زمان نفس عمیقی کشیده‌بدون​ بودن، یکی از دست‌هاشون رو بالا بردن و با‌اعجوبه‌ایه​ شدت به سمت کلاهک روح بهشتی خودشون پایین آوردن.

شمشیرم رو غلاف کردم و در دم‌لحظه​ با رانش رایحه تاریک بهشون نزدیک شدم‌جلوم​ و هنر یخ رو به جفتشون کوبیدم.

پَک!

دو تا رهبر لشکر که درست تو لحظه‌بدن​ کوبیدن دست به کلاهک روح بهشتی‌شون خشکشون زده‌افتادن​ بود، وا رفتن و همون‌جا روی زمین افتادن.

جلوی خودکشی‌شون رو گرفته‌کافی​ بودم، ولی تو دلم‌بدون​ یه آه عمیق کشیدم.

این فرقه‌برای​ شیطانی دیگه‌مرتیکه​ چه خراب‌شده‌ای بود؟

دو تا رهبر لشکر‌بپرن​ با صورت‌های رنگ‌پریده در حالی‌عجب​ که می‌لرزیدن، بهم زل زدن.

چی سرد حتماً لایه‌لایه‌بپرن​ تو بدنشون جمع شده‌بدن​ بود و داشت می‌چرخید.

حروم‌زاده‌های سرسختی بودن؛ حتی در حالی که‌برسه​ داشتن اون چی سرد رو تحمل می‌کردن،‌کشتن​ حاضر نبودن چی خودشون رو به گردش دربیارن.

رو کردم به این دو نفری‌همین​ که گوشت خشک‌شده رو به عنوان‌فرقه‌ای‌هایی​ صبحونه سق زده بودن و گفتم:

«...سطح مهارت‌لحظه‌ای​ معمولیتون همینه؟‌بپرن​ نه، درسته؟»

«...»

«آدم باید مثل بچه آدم غذا بخوره تا بتونه درست بجنگه. رهبر فرقه این‌قدر ترسناکه؟ اگه این‌قدر ترسناکه، پس‌قبلیم​ هر وقت بهتون گفت بمیرید، بمیرید. الان که دلیلی واسه مردن ندارید. اون حتی بهتون نگفته بمیرید، پس اگه‌براشون​ خودکشی کنید، اینم یه جور نافرمانیه. اگه می‌خواید بمیرید، با افتخار بمیرید. این مسخره‌بازیا چیه؟ مثل بچه‌ها می‌خواید فرار کنید؟»

«...»

«این مبارزه واسه این بود که ببینم لیاقت داشتن "تک‌کُش" رو دارید یا نه. که ندارید. من از شما‌مطلق​ بهترم. مگه نه؟ اگه یه آدم بی‌لیاقت "تک‌کُش" رو دست بگیره، ارشد هو ناامید می‌شه. ارشد هو صد سال‌کاستی​ به فرقه وفادار موند. اگه همچین مردی "تک‌کُش" رو به من سپرده، حداقل باید یه ذره احترام سرتون بشه.»

رهبر لشکر‌لحظه‌ای​ ببر طلایی‌بپرن​ نگاهم کرد:

«من رو بکش.»

سرم رو تکون دادم.

«از قدیم‌الایام رسم بر این بوده که آدمای شجاع رو‌بودن​ تحسین کنن، حتی اگه هدف و جناحشون با آدم فرق داشته‌کشتن​ باشه. پس انقدر به من دستور نده که چه غلطی بکنم.»

«...»

عقب‌عقب رفتم‌شاید​ و به اون‌مثل​ دو نفر گفتم:

«من رهبر فرقه شدم‌کافی​ چون حالم از دستور‌بدون​ شنیدن به هم می‌خوره.»

برگشتم سمت دیوار و کنار برادر ارشد‌لحظه​ بزرگ نشستم. بعدش به دو تا رهبر‌جلوم​ لشکر که چشماشون رو بسته بودن، نگاه کردم.

به نظر می‌رسید هنر یخ تو کل بدنشون پخش‌عجب​ شده باشه، چون یه چیِ سرد و سفیدرنگِ محو‌قتل‌عام​ تا چونه و بخش‌هایی از صورتشون بالا اومده بود.

اینکه قوی‌تر شده‌تردید​ بودم، حتی با چشم‌کشتن​ هم کاملاً ملموس بود.

برادر ارشد بزرگ که‌کافی​ داشت رهبران لشکر رو‌بدون​ تماشا می‌کرد، نگاهم کرد.

«برادر سوم.»

«چیه؟»

«انگار واقعاً‌لحظه‌ای​ داری پوست‌اندازی‌بپرن​ شیطانی می‌کنی.»

سرم رو تکون دادم‌کافی​ و بعد به برادر‌بدون​ ارشد بزرگ نگاه کردم.

«انقدر از این‌مقابله​ شاخه به اون شاخه‌لحظه​ نپر. من شیطان دیوانه‌ام.»

برادر ارشد بزرگ با یه‌سمتم​ قیافه بی‌تفاوت نگاهم کرد و‌اعجوبه‌ایه​ برای اولین بار، بهم فحش داد.

«حروم‌زاده‌ی روانی.»

«...»

ناولها | novelha.net