چپتر 357: مسافرخانه جدید نیلوفر زرشکی
0تنوع بدیبشم نبود، این بارچند تنهایی قدم میزدم.
انرژی درونی با گردش چی برمیگرده و خستگی عضلات با استراحتجواب در میره، اما انگار یه کوفتی تو روان آدم هست کهداشت اسم خاصی هم نداره و فقط وقتی اینطوری تنهایی، حالش جا میاد.
البته این فقط حس منه.
حالا میخواد روح باشه یالگد روان، آروم قدم برمیداشتم تا بهشانواع وقت بدم خودش رو جمعوجور کنه.
میتونستم برم برکه عقابایلیانگ سفید و به اونهوا چهار شرور بزرگ ملحق بشم.
یا میتونستم برم استان ایلیانگسگکش و چند روزی لنگام روتنها بدم هوا و استراحت کنم.
اما فعلاً بدون هیچبزرگ مقصد خاصی، کوه ابرایلیانگ سفید رو ترک کردم.
همونطور که داشتم به رانش رایحهنثار تاریک فکر میکردم، برای چند لحظهاقسام بیخیال دغدغههای مربوط به هنرهای رزمی شدم.
نمیدونم چرا، ولی اگه یه نفر فقطلنگام مثل خر تمرین کنه، احتمال این کهکوه تبدیل به یه احمق تمامعیار بشه خیلی زیاده.
بعد از چهل روز تمرینسگکش سگکش، یکی دو روز مرخصی دادنجواب به خودم تنها جواب منطقی بود.
به ابرای سرگردون تو آسمون نگاه میکردم، به رودخونهای که یهلنگام کم اونطرفتر همپای من جریان داشت خیره میشدم و بعضی وقتاهمونطور هم یه لگد نثار سنگهای کنار جاده میکردم و میفرستادمشون هوا.
بیخیال انواعمیشدم و اقساموقتا بارها و نگرانیها...
فقط راه میرفتم.
بعد از مدتها، با همون ذهنیت صاحب مسافرخانه ایلیانگ قدم برمیداشتم. کلاً یادم رفتابرای که یه استاد با هنرهای رزمی عمیق و خفنم و خاطرات سروکله زدن ونثار مسخرهبازی با قهرمانای جناح متعارف تو اتحاد موریم رو هم از ذهنم پاک کردم.
خاطرات مبارزه با دزدان دریایی رودخونه و راهزنهایایلیانگ کوهستان رو فراموش کردم و حتی اون نبردهیچ سختتر با ارواح رو هم از سرم بیرون کردم.
خیلی زود قیافه یه عده خاصنثار رو که حتی عمیقتر از اون نبردهابارها تو ذهنم حک شده بود، پاک کردم.
صورت اون چهار پادشاه بهشتی که زیر بارون دیدمشون، اون صحنه نادر از خندیدنکوه شیطان بهشتی و قیافه محقق سپیدپوش وقتی که بعد از کتک خوردن از شیطاندغدغههای بهشتی خون بالا میآورد، همهشون اومدن تو ذهنم، اما در دم همهشون رو ریختم دور.
همینطوری راه رفتم تا اینکه شکمم به قار و قور افتاد.جواب از خیابونا و مغازههای مختلفی رد شدم تا اینکه چشمم خوردداشت به یه مغازه که به طرز عجیبی پر از مشتری بود.
نزدیکای غروب بود وبزرگ میدیدم که خیلیا دارنایلیانگ شامشون رو زودتر میخورن.
«یعنی جای معروفیه؟»
حتی بعد از اینکه رفتم رو یه صندلی خالیکنم نشستم و یه کم صبر کردم، به نظر میرسیدهمونطور صاحب مسافرخانه اونقدر سرش شلوغه که نمیتونه فوراً بیاد سمتم.
شمشیر چوبی رو گذاشتم رو میز و یه کمخودم آب خوردم. بعد یه نگاهی به دور و برمرودخونهای انداختم و تازه دوزاریم افتاد که بیشتر مشتریا مرد هستن.
فقط وقتی قیافه و نگاهملحق مشتریا رو دیدم، فهمیدم یکیروزی داره از آشپزخونه میاد بیرون.
یه زن از پشتموقتا نزدیک شد و خیلی خودمونیجاده و بدون تعارف حرف زد.
«چی میخوری؟»
با خودم گفتم این داره با کی حرف میزنه، اما بهجواب محض اینکه اون زن جوون که موهای بلندش رو یه دورداشت پشت سرش بسته بود من رو دید، چشماش از تعجب گرد شد.
«آخ، شرمنده.»
یه دختر جوون بود،وقتا ولی نمیتونستم بفهمم صاحبکنار مسافرخانهست یا فقط یه خدمه.
برای اینکه خدمه باشه زیادی پرروروزی و بااعتمادبهنفس بود و برای اینکههیچ صاحب اونجا باشه زیادی جوون میزد.
بدتر از اون، هیچ لیستی ازیکی غذاهایی که میفروختن جایی نوشته نشده بودبود و همین سفارش دادن رو سخت میکرد.
«یه کاسه نودلشرور و یه بطری کوچیکاستان مشروب دوکانگ میدی بیاد؟»
«آره. ولی نودل با مشروب یه کم سنگینه، پسجاده گوشت خوک ترش و شیرین یا مرغ خردشده سفارش بده.ذهنیت بطری کوچیک مشروب دوکانگ هم نداریم. فقط سایز متوسط داریم.»
«قصد دارم تا یه مدت لبروزی به گوشت مرغ نزنم، پس همونهیچ گوشت خوک ترش و شیرین رو میخورم.»
«گرفتم.»
بعد از این پروسه عجیب وبشم غریبِ سفارش دادن، زن جوون غیبشهوا زد و بقیه زل زدن به من.
یه زن که یهوقتا کم اونطرفتر نشسته بود،کنار در گوش یکی پچپچ کرد.
«برادر ارشد، به نظرتایلیانگ چرا یه شمشیر چوبی باکنم خودش اینور و اونور میبره؟»
از کی تاچهل حالا شنوایی منیکی اینقدر حساس شده بود؟
«اون یهچهار شمشیر چوبیبزرگ ساده نیست.»
حواسم رو کهبعضی جمع کردم، تونستم مکالمهشونسنگهای رو خیلی واضحتر بشنوم.
«واقعاً؟ نمیدونستم.»
«هیچوقت اینطوری تابلو درباره سلاح بقیه سوالمرخصی نپرس. اینجور فضولیها رو بذار برای وقتیابرای که غذامون رو خوردیم و زدیم بیرون.»
«چشم.»
یه کم که منتظر موندم، مشروب دوکانگسنگهای و یه سری تنقلات خشک که اصلاً سفارشراه نداده بودم رسید و گذاشته شد رو میز.
این بار یهاستان پسر بچه بود کهلنگام از آشپزخونه اومد بیرون.
خیلی خونسرد یه فنجون ازسگکش مشروب دوکانگ ریختم و زدمتنها بالا. عجب، حسابی خنک بود.
انگار تو سایه نگهش داشتهملحق بودن یا انداخته بودنش توروزی چاه و تازه درش آورده بودن.
فقط با چشیدن طعم آبلگد و مشروبش میشد فهمید کهمیفرستادمشون اینجا یه جای درست و حسابیه.
«اینجا کارشون درسته.»
از تو آشپزخونه میشنیدم که زن جوون مدام بهخودم پسره دستور میداد این کار و اون کار رورودخونهای بکنه؛ ترکیبی از شوخی، غر زدن، دعوا کردن و خندیدن.
تنقلات خشک روشرور میجویدم و به منظرهاستان بیرون مسافرخانه نگاه میکردم.
خیابون حسابی زنده و پرجنبوجوشلگد بود و مردمی که ردمیفرستادمشون میشدن هم خوشحال به نظر میرسیدن.
شاید یه سالن رزمی همون دور و برهوا بود، چون یه گروه از جوونا رو دیدم کهکردم لباسهای یکدست پوشیده بودن و داشتن میرفتن شام بخورن.
یکی از همون گروه اومد تو مسافرخانه ودادن به محض اینکه دید هیچ جای خالیای نیست، بانگاه قیافهای پکر سرش رو تکون داد و زد بیرون.
«پر شده. بریم.»
بعدش، سه تا مرد که لباسهای نسبتاًسنگهای درست و درمونی تنشون بود وارد مغازهنگرانیها شدن و دنبال یه جای خالی گشتن.
شاید به خاطر اینایلیانگ بود که یه میزهوا رو تنهایی اشغال کرده بودم.
یکیشون اومد سمتم و پرسید.
«مشکلی ندارهچهار ما هم بشینیمملحق سر این میز؟»
به یه صندلیبعضی اشاره کردم تانثار نشون بدم خیالی نیست.
هر سهتاشون دور اون میز کوچیک نشستنلنگام و یکیشون با باسنش یه تنه آرومکوه به من زد تا جا باز کنه.
شمشیر چوبی رو که گذاشته بودم رومرخصی میز، کشیدم سمت لبه، خودم رو جمعوجور کردمسرگردون و یه فنجون دیگه مشروب دوکانگ زدم بالا.
این بار وقتی پسره اومد تا سفارششون رو بگیره،چند اون مردایی که میز من رو غصب کرده بودن،کوه با مهارت تمام چیزای مختلفی سفارش دادن و گفتن:
«زودتر آشپزی یاد بگیروقتا بچه. چرا خواهرت بایدکنار اینطوری دستتنها جون بکَنه؟»
پسره بدون اینکه جوابی بدهچند رفت تو آشپزخونه و اونفعلاً مرد زیر لب غر زد.
«توله سگ بیادب،چهل یه جواب خشکیکی و خالی هم نمیده.»
«فحش نده. نیلوفرشرور زرشکی از اینبشم کارا خوشش نمیاد.»
انگار اسممیشدم اون زن جوونلگد نیلوفر زرشکی بود.
خیلی زود، همون زن جوونی که ازلنگام فحش دادن بدش میاومد از آشپزخونه زدکوه بیرون و نگاه همه اون مردا چرخید سمتش.
زن جوون که یه هدبندسگکش سفید بسته بود، اومد سر میزجواب ما و به اون مردا گفت.
«...توفو تمومچهار کردیم. یهبزرگ کوفت دیگه بخورید.»
«پس چی بخوریم؟»
«سرم شلوغه،بشم زودتر بنالیدایلیانگ ببینم چی میخواید.»
«دندون روبعد جیگر بذار.روز مرغ بزنیم؟»
«نه؟ همون گوشت خوک ترشملحق و شیرین رو کوفت کنید. الانلنگام از همه چی سریعتر آماده میشه.»
«باشه.»
یه حسی بهم میگفت قراره حجم گوشتلنگام خوک ترش و شیرین من رو بیشترکوه کنه و با این مردا شریک بشم.
به محض اینکه زن جوونسگکش رفت، اون سه تا مردتنها دوباره شروع کردن به ور زدن.
«چرا اینقدر پررو و ازخودراضیه؟»
«آره واقعاً، مگه نه؟»
«دفعه اولته میای اینجا؟»
با خودم گفتمچهل با کیه، اما بازممرخصی طرف حسابش من بودم.
این سه تا مرد همملحق جوون بودن و حالا کهروزی بهش فکر میکنم، منم جوونم.
برای یه لحظه با خودم فکر کردم باکنار چه لحنی باید جوابشون رو بدم، اما درمیرفتم نهایت فقط خیلی گنگ سرم رو تکون دادم.
یکیشون همونجا سر میز شامچند شمشیرش رو کشید بیرون و تیغهاشبدون رو با لبه لباسش پاک کرد.
درست همون موقع، مشتریای میزسگکش بغلی داشتن میرفتن، برای همین باجواب مشروب دوکانگ و تنقلاتم بلند شدم.
«من میرم اونور میشینم.»
«بفرما.»
مشروب دوکانگ و تنقلات روچند گذاشتم رو میز خالی وفعلاً برگشتم تا شمشیر چوبیم رو بردارم.
تو همون لحظه، قبل از اینکه دستممرخصی به شمشیر برسه، یکی از اون مرداابرای شمشیر چوبی رو قاپید و دستهاش رو کشید.
وقتی یه تیغه نقرهای ازملحق غلاف اومد بیرون، هر سهتاشون بالنگام چشمای از حدقهدرومده بهش خیره شدن.
«...»
رو کردم بهاستان همون احمقی که شمشیرلنگام چوبی رو گرفته بود.
«هوی، چرا اینقدرچهل راحت به سلاحیکی بقیه دست میزنی...»
تا دستم روشرور دراز کردم، شمشیربشم چوبی رو ول کرد.
هر سهتاشون یهبعضی نگاه خریدارانه بهمنثار انداختن و گفتن:
«سلاح خفنیه.»
«شبیه سلاح قاتلاست.»
«از کجا خریدیش؟»
برگشتم سرمیشدم جام ووقتا جواب دادم:
«کادو بود. قیمتش رو نمیدونم.»
یهو، زن جوون که داشتسگکش گوشت خوک ترش و شیرین روجواب تو یه بشقاب بزرگ میآورد، گفت:
«ها؟ اینطوریچهار نمیشه، هوی! یهملحق بشقاب کوچیک بیار.»
زن جوون اول گوشت خوک ترش و شیرینکنار رو گذاشت رو میز، بعد یه کم ازشمیرفتم رو ریخت تو بشقاب کوچیکی که پسره آورده بود.
بعدش اون رو گذاشت روچند میز من و همزمان، پسرهفعلاً هم نودلها رو گذاشت جلوم.
یکی از مردا با دیدنسگکش حجم قابلتوجه گوشت خوک ترشتنها و شیرین تو بشقاب من گفت:
«چرا به اونشرور اینقدر زیاد دادی؟بشم ما سه نفریم آخه.»
زن جوون یه نگاهوقتا به اون سه تاکنار مرد انداخت و گفت:
«نمیشه فقط کوفت کنید؟»
«باشه بابا.»
وقتی زن جوونشرور رفت، یکی ازبشم مردا زیر لب گفت:
«...نیلوفر زرشکیمیشدم وقتی جدی میشهلگد از همیشه خوشگلتره.»
داشتم یه تیکه از گوشت خوک ترشلنگام و شیرین رو برمیداشتم که یهو زدمکوه زیر خنده و با خودم ریزریز خندیدم.
وقتی خندیدم، اون سه تاسگکش مرد چوباستیکهاشون رو نگه داشتنتنها و زل زدن به من.
«یه کمچهار زیادی تابلوبزرگ نیست؟ داری میخندی؟»
لبخند رو از رو لبملگد پاک کردم و به اونمیفرستادمشون سه تا مرد نگاه کردم.
«...»
بعدش، هر سهتاشون دوباره چوباستیکهاشونسگکش رو تکون دادن و شروعتنها کردن به خوردن گوشت خوک.
تازه اون موقع بود که با چشیدناستان گوشت خوک ترش و شیرین، به یقینفعلاً رسیدم که اینجا جای معروفی هست یا نه.
ارزیابیم خیلیمیشدم طبیعی بهوقتا زبونم اومد.
«اینجا کارشون درسته.»
بیدلیل اینقدر شلوغ نبود.
گذشته از این، اون زن جوونبشم یه هاله عجیبی داشت و به نظرکنم میرسید بین مردای محلی حسابی طرفدار داره.
همونطور که داشتم نودل میخوردم، دنبال یهسنگهای تابلویی چیزی گشتم، اما هرچی دور و برمراه رو نگاه کردم، دیدم اینجا یه مغازه بینامه.
وقتی مشتریایی که زودتر شامچند خورده بودن شروع کردن به رفتن،بدون بالاخره مغازه یه کم خلوتتر شد.
از پشتمبعد صدای زنروز جوون رو شنیدم.
«غذای امروز تمومشرور شد. دیگه مشتریبشم برای شام قبول نمیکنیم.»
«باشه.»
پسره رفت جلوی مغازه وچند یه چیزی شبیه تابلو روفعلاً که کنار در بود برگردوند.
زن جوون کهچهل معلوم نبود کِییکی اومده کنارم، ازم پرسید.
«خوشمزهست؟»
با چوباستیک یهبعضی تیکه گوشت خوکنثار برداشتم و جواب دادم:
«گوشت خوکبشم ترش وایلیانگ شیرین رو میگی؟»
«آره.»
«حرف نداره.»
«نودلها چطور؟»
به نودلهایبشم نصفهنیمه نگاه کردمچند و جواب دادم:
«هیچ مزهای نداره.چهل انگار داری یه شاخهمرخصی درخت خیسخورده رو میجوی.»
داشتم با دختر جوانبزرگ حرف میزدم که مردِایلیانگ میز بغلی پرید وسط بحث.
«چرا با نیلوفر سرخوقتا اینطوری پسرخاله شدی و خودمونیجاده حرف میزنی؟ همدیگه رو میشناسید؟»
دختر جوانبشم به جایایلیانگ من جواب داد:
«شر به پاچهل نکن. وگرنه اینیکی میز رو برمیگردونم روت.»
«رد داده مگه؟بزرگ کدوم صاحب مسافرخونهایاستان میز مشتری رو برمیگردونه؟»
دختر جوان پوزخندیچند زد و بههوا پسرک اشاره کرد بیاید.
وقتی پسرک با قیافهای بیمیللنگام جلو آمد، دختر جوان بههیچ رشتهها اشاره کرد و گفت:
«نصفش رو هم نخورده.»
پسرک آه عمیقی کشیدروز و سرش را کمیدادن به سمتم خم کرد.
«ببخشید. که بدمزه است.»
در حالی که پسرکروزی با قیافهای پکر دور میشد،بدون دختر جوان به من گفت:
«شرمنده. سرم شلوغبعضی بود، برای همیننثار دادم برادرم درستش کنه.»
«فدای سرت. حالااستان پول این رشتهها رولنگام از صورتحساب کم میکنی؟»
«نه، کم نمیکنم.»
«همین درسته.»
دختر جوان روبهرویم نشستوقتا و با انگشتش ضربهایکنار به بطری مشروب دوکانگ زد.
در حالی که داشتم گوشتچند خوک ترش و شیرینم رافعلاً میجویدم، یک لیوان مشروب برایش ریختم.
دختر جوان بعد از گرفتن مشروب، چاپستیکهایش را هم درآورد،تنها یک تیکه از گوشت خوک ترش و شیرینم را درست ازجریان جلوی چشمم کش رفت و بعد مشروب دوکانگ را سر کشید.
مردِ میزچهار بغلی بابزرگ خنده گفت:
«باز شروع کرد، دوبارهروزی داره غذا و مشروبفعلاً مشتری رو بالا میکشه.»
نگاهی به مردها انداختمروزی و بعد دوباره بهفعلاً قیافه دختر جوان خیره شدم.
حدس زدم به خاطرروز شلوغی کار هنوز هیچیدادن نخورده، برای همین پرسیدم:
«برادرت چیزی خورده؟»
دختر جوان جواب داد:
«هنوز نه. بعداً میبرمش بیرونلنگام یه چیزی بخوره. از غذاهاییهیچ که من درست میکنم متنفره.»
دختر جوان با انگشت بهلنگام شمشیر چوبی روی میز ضربههیچ زد و از من پرسید:
«هنرهای رزمیت قویه؟استان یا فقط برایروزی دفاع از خودته؟»
ناگهان با صدای تقوقوقی، پسرک ازیکی آشپزخانه بیرون دوید، نگاهی به شمشیرمنطقی چوبی و من انداخت و پرسید:
«دعوات خوبه؟»
«...همم.»
گلویم را صاف کردم ولنگام کمی مشروب ریختم. چون جوابیهیچ ندادم، پسرک به نیلوفر سرخ گفت:
«آبجی، فکر کنماستان این برادر دعواشروزی خیلی خوب باشه.»
«چطور؟»
«از جذبهاشچهار یه چیزایی حسملحق میکنم. مگه نه؟»
تو همچینمیشدم وضعیتی چیوقتا باید میگفتم؟
«بد نیستم.»
«دیدی گفتم؟ چقدر خوبی؟»
کمی فکر کردمبزرگ و بعد یهاستان جواب سربالا دادم:
«احتمالاً حداقل بیست نفری پیداملحق بشن که از من قویترروزی باشن. کلی استاد اون بیرون ریخته.»
پسرک بامیشدم قیافهای ناامیدوقتا جواب داد:
«اوه، جدی؟ایلیانگ پس اونقدرهاروزی هم قوی نیستی.»
«همینقدر کافی نیست؟»
«کافیه؟ این فقطبزرگ یعنی در حد متوسطایلیانگ قوی هستی دیگه، نه؟»
«چقدرم که جاهطلبی تو.»
در حالی که پسرک بهلنگام آشپزخانه برمیگشت، دختر جوان باهیچ چهرهای بیحالت به من خیره شد.
مردِ میزبعد بغلی همروز با خنده گفت:
«اون بیستبعد نفر روروز چطوری حساب کردی؟»
«آره واقعاً، چطوری؟»
دختر جوان نگاهیبعضی به مردها انداخت وسنگهای بعد از من پرسید:
«آقا؟»
«بله.»
«فکر کنم منظور برادرم این بوداستان که توی این محله دعوات خوبهکنم یا نه. البته همونم خیلی قویه، ولی...»
«ولی چی؟»
«نکنه منظورت این بودروزی که تو کل دنیا فقطبدون حدود بیست نفر ازت قویترن؟»
«شاید؟»
«یعنی چی؟شرور "شاید" دیگهملحق چه صیغهایه؟»
«دارم میگم نمیدونم چون هنوز همهشون روکنم ندیدم. ممکنه بیشتر باشن، یا شایدم توترک واقعیت کمتر باشن. فقط یعنی حدود بیست نفر.»
«واقعاً؟»
حس میکردم بحث داره دورسگکش خودش میچرخه، ولی چارهای نداشتمتنها جز اینکه اینطوری جواب بدم.
آخه اینطور نیست کهملحق با تکتک اساتید جنگیده باشمروزی و خیلیاشون رو اصلاً ندیدهام.
از طرفی، اگه فقط میگفتملنگام در سطح صد استاد برترهیچ موریم هستم، دیگه خیلی شکستهنفسی میشد.
اساتید زیادی نیستن کهروزی بتونن تو یه دوئلفعلاً با پادشاه تیغه مساوی کنن...
و تو یه دوئلروز مرگ و زندگی، رتبهامدادن حتی از اینم بالاتر میره.
دختر جوان از من پرسید:
«برادرم همهاش میخواد هنرهای رزمی یاد بگیره وایلیانگ استاد بشه. به عنوان خواهرش باید چیکار کنم؟هیچ فرستادنش به سالن رزمی سخته چون پولش رو نداریم.»
سوال مردهایمیشدم میز بغلیوقتا پرید وسط حرفمون:
«یعنی داری میگیچند یکی از صدهوا استاد برتر موریم هستی؟»
سرم را تکان دادم.
«دقیقاً.»
«...»
نگاهی بهمیشدم هر سهوقتا مرد انداختم.
«دلتون میخواد از یکی از صد استادکنم برتر موریم یه چک آبدار بخورید؟ انقدرترک هر وقت عشقتون میکشه نپرید وسط حرف.»
هر سهتایشانبعد همزمان زدندروز زیر خنده.
«هاهاهاها...»
«پوففف.»
بعد از اینکهبعضی حسابی خندیدند، یکیشاننثار به دختر جوان گفت:
«حساب ما چقدر شد؟»
دختر جوان نگاهیچهل به میز انداختیکی و بیدرنگ جواب داد:
«بیست تا.»
مرد یک سکه آهنیبزرگ از جیبش درآورد، رویایلیانگ میز گذاشت و بلند شد.
«بریم.»
رفتن آن سه مرد رالنگام بعد از اینکه بیدردسر پولشانهیچ را دادند تماشا کردم و گفتم:
«عجب محلهی باحالیه.استان مردمش چقدر سرزندهان.روزی همینطوری گذاشتن رفتن.»
فکر میکردم هر سهتایشان رفتهاندسگکش بیرون و غیبشان زده، اماتنها ناگهان با تمام توانشان فریاد زدند:
«یکی از صد استاد برترملحق موریم تو مسافرخونه نیلوفر سرخروزی پیداش شده! یه استاد فوقالعاده!»
«اگه یکی از صد استاد برتره،نثار یعنی فرقه جوانمردی راستین و فرقهاقسام دو اصل رو هم آدم حساب نمیکنه؟»
«یه استادبشم بزرگ با حضورشچند بهمون افتخار داده!»
با شنیدن این داد وسگکش فریادها، فهمیدم این حرومزادهها فقط یهجواب مشت آدم سرزنده و شاد نبودن.
دختر جوانچهار خیالم رابزرگ راحت کرد:
«چیزی نمیشه.»
«خدا رو شکر.»
«اینجا، فرقه جوانمردی راستین و فرقه دو اصل دو قدرت اصلیجواب هستن و سالنهای رزمی زیادی هم هست. برای همین دردسر بزرگی پیشخیره نمیاد. نیروهای جناح غیرمتعارف هم خیلی وقته که گورشون رو گم کردن.»
«دلیل اینکه اینهمه سالن رزمی اینجاست اینه کهچند این دو تا فرقه شاگرداشون رو جوری انتخابمقصد میکنن که انگار دارن امتحان افسری ارتش میگیرن؟»
«دقیقاً. از کجا فهمیدی؟»
«فقط یه حدس بود.»
تو خاطراتم دنبال اسم این دویکی فرقه گشتم، ولی چیزی به ذهنم نرسید،بود چون اینجا اصلاً منطقه فعالیت من نبود.
البته اینا فرقههایی نبودن که تواستان کل دنیا اسم و رسمی داشتهکنم باشن، برای همین عجیب نبود که نمیشناختمشون.
این بارایلیانگ من ازروزی دختر جوان پرسیدم:
«چرا برادرتمیشدم میخواد هنرهایوقتا رزمی یاد بگیره؟»
دختر جوانبشم با لحنیایلیانگ شاداب جواب داد:
«مگه توبعد اون سنروز همه همینطوری نیستن؟»
سرم را تکان دادم.
«اگه بخواد درست وبزرگ حسابی یاد بگیره، دیگهایلیانگ نمیتونی زیاد برادرت رو ببینی.»
«چرا؟ خیلیمیشدم از دوستاشوقتا میرن سالنهای رزمی.»
«اگه بخواد در حد نفر بیستمِ این محلههوا قوی بشه، میتونه بره سالن رزمی و بعدش همکردم وارد فرقه جوانمردی راستین یا فرقه دو اصل بشه.»
«اگه بخوادبعد بشه یکی ازسگکش قویترینهای دنیا چی؟»
«اونوقت اولچهار باید قدم بهملحق دنیای بیرون بذاره.»
«پس فکرمیشدم کنم قراروقتا نیست زیاد ببینمش.»
پسرک را کهاستان تو قسمت آشپزخانهروزی بود صدا زدم.
«بیا اینجا.»
به محض اینکه پسرک آمد، دستماستان را دراز کردم و هیکل، ساختارکنم استخوانی و فرم دستهایش را بررسی کردم.
بدن ارثیهای از پدرروزی و مادره، بنابراین فیزیک بدنیبدون از قبل تعیین شده است.
اینکه یه بدن برای هنرهایلنگام رزمی مناسبه یا نه، ازهیچ همون بدو تولد مشخص میشه.
به اساتید مناسبی برای اینسگکش پسر فکر کردم، ولی حتیتنها یه نفر هم به ذهنم نرسید.
ساختار استخوانیاششرور هم چنگیملحق به دل نمیزد.
همونطور که پیدا کردن یه شاگرد برای شیطان بهشتی کارهیچ آسونی نبود، با خودم فکر کردم که پیدا کردن شاگردتاریک برای خودم یا چهار شرور بزرگ هم کار هر کسی نیست.
از پسرک پرسیدم:
«اصلاً دعوا کردنت خوب هست؟»
«نه.»
«برای خواهرت دردسر درست نکن. به نظراستان میاد استعدادی تو آشپزی نداری، پس بافعلاً رفتن به یه سالن رزمی شروع کن.»
از کیسهام به اندازهی پول غذانثار و هزینه ثبتنام تو یه سالناقسام رزمی پول درآوردم و روی میز گذاشتم.
حتی خودمبشم هم حس کردمچند یهکمی ولخرجی کردم.
دختر جوان پرسید:
«چرا اینقدر زیاد میدی؟»
«چون اینجا یه جای معروفه.»
نگاهی به دورچند و بر مسافرخانههوا انداختم و بعد گفتم:
«شنیدم اسم اینجا مسافرخونه نیلوفر سرخه، پس با بقیه پول یه تابلو براش بزن.کوه نمیدونم این بلوف جواب میده یا نه، ولی اگه اتفاقی افتاد که نتونستی جمعشدغدغههای کنی، بگو اینجا مسافرخونهای متعلق به فرقه هائو هست. چیزی برای از دست دادن نداری.»
دختر جوان و پسرک نگاهی بهیکی صورت هم انداختند و بعد بامنطقی قیافههایی متعجب به من خیره شدند.
دختر جوان پرسید:
«تو توایلیانگ فرقه هائوروزی کی هستی؟»
با قلبیایلیانگ گیج وروزی مبهوت جواب دادم:
«شما فرقه هائو رو میشناسید؟»
این بار پسرک جواب داد:
«مشتریها خیلی وقتا میگفتن اون یه ارباب جوانه کهروزی با امپراتورهای تو اتحاد موریم جنگیده و شکست نخورده؟ابر میگفتن رهبر فرقه هائو قویترین فرد بین نسل جوانه.»
شایعات چقدر سریعچند پخش میشدن. البته اونقدرهاکنم هم جای تعجب نداشت.
«که اینطور.ایلیانگ شایعه دیگهایروزی هم هست؟»
«میگن اون هدف تمام اربابهای جوانه. تو این محله سالنهای رزمی زیادی هست،بود برای همین زیاد درباره اتحاد موریم حرف میزنن. اخیراً هم مد شده کهوقتا دیگه بهش رهبر فرقه هائو نمیگن و با یه اسم کوتاهتر صداش میزنن.»
«چی؟»
«پادشاه هائو. میگنچند اون یه استادهوا تو کلاس امپراتورهاست.»
شنیدن اخبار خودمچند از زبون بقیههوا حس تازهای داشت.
از جا بلند شدم تا دوبارهیکی به راهم ادامه بدم، و نگاهیمنطقی به دختر جوان و پسرک انداختم.
«من دیگه میرم.»
در حالی که داشتمبزرگ از مسافرخانه نیلوفر سرخ بیرونچند میرفتم، پسرک از پشتم پرسید:
«هنوز نگفتی کی هستی!روزی باید بدونم تا بتونمفعلاً بعداً پولت رو پس بدم.»
برگشتم وایلیانگ به پسرکروزی نگاه کردم.
«من رهبر فرقه هائوایلیانگ هستم. از اسم "پادشاههوا هائو" هم استفاده نکن.»
«چرا؟»
با لبخندی گفتم:
«لقبیه که خیلی خفنروزی به نظر میرسه، نه؟فعلاً من تو اون سطح نیستم.»
از مسافرخانه نیلوفرچند سرخ زدم بیرون وکنم یه خمیازه طولانی کشیدم.
«همهاش برام سوال بود که چرا اینهمهمرخصی "پادشاه" ریخته تو دنیا، نگو خودم همابرای داشتم به این قضیه دامن میزدم. لعنت بهش...»
حس میکردم اگه بیشتر از این بمونم،ایلیانگ اساتید فرقه جوانمردی راستین و فرقه دوبدون اصل میریزن سرم، برای همین پیشاپیش جیم شدم.
باید حواسم به پیچیدن اسملنگام و رسمم باشه، ولی احساسهیچ میکنم کار راحتی هم نیست.