چپتر 237: بازماندهای در کار نیست؟
0فاصلهای که داشت کمکم بستهمسیر میشد، درست مثل زمان باقیموندهمسدود از عمرم به نظر میرسید.
شاید چون بیش ازکردم حد تمرکز کرده بودم؟ حسکارآمدترین میکردم زمان داره کند میگذره.
به هر حال، وقتی اینطوریانرژی محاصرهام کرده بودن، این حرومزادههاتشکیل نمیتونستن از تکنیکهای نهاییشون استفاده کنن.
چون ممکن بودمسیر رفقای خودشون رونیروی به کشتن بدن.
مجبور بودن همینطوری فاصلهشون رومسیر باهام کم کنن و در نهایتعوض تیغههاشون رو تو بدنم فرو کنن.
این از هر نظر،کردم استراتژیای بود که توش جونکارآمدترین خودم رو وسط گذاشته بودم.
هر چی نباشه، نصفنصف انرژی یشم بهشتی از چیافراطی یین افراطی تشکیل شده بود.
اگه چی سردی که از طریق هنر بیقلب سایه ماه جمع کردهدادم بودم کافی نبود، آماده بودم تا خود چی یین افراطی رو بهدوباره زور بیرون بکشم و خون یخزدهی خودم رو به هر طرف پخش کنم.
«بکشیدش!»
با فریاد یکیآزاد از اونا، تو ارتفاعدستهام پایینی به هوا پریدم.
حواسم تعداد سلاحهایی رو کهانرژی قرار بود به زودی بدنم روشده سوراخ کنن پیشبینی کرد، و نتیجهاش...
تصویر یهکارآمدترین جوجهتیغی اومدبرای تو ذهنم.
با تصور اینکه بدنم قراره آبکش بشه، تو یهدست چشم به هم زدن تمام چی یین افراطی از هنرموهام یخ هلال ماه رو آزاد کردم و تو هوا چرخیدم.
عمداً کف دستهام رو به هم چسبوندم تا کارآمدترین مسیر برایبرای آزادسازی نیروی کف دست رو مسدود کنم، و در عوض چیاونقدر سرد رو مثل یه موج انرژی از کل بدنم بیرون دادم.
هوووووووش...
یه موج چی خنک که اونقدرنیروی قوی بود که موهام رو بهدادم پرواز درآورد، از تمام بدنم فوران کرد.
فرود اومدم رو زمین، دوباره پریدم بالا، تو هوادست یه پشتک زدم و قبل از اینکه بیسروصدا فرودقوی بیام، یه موج دیگه از چی سرد رو آزاد کردم.
تو اون سکوت ناگهانی،کردم یه پُف نفس سفیدچسبوندم از بین لبهام بیرون زد.
«هااااه.»
یه لحظه نفسممسیر رو حبس کردم ودست بعد اطرافم رو پاییدم.
همهشون در حالی که شمشیرهامسیر و تیغههاشون رو به جلومسدود دراز کرده بودن، یخ زده بودن.
نصفشون سلاحهاشون رو افقی نگه داشته بودن و به همون نقطهای کهآزادسازی اول وایساده بودم حمله کرده بودن، در حالی که اونایی که توموهام حاشیهی دایره بودن، در حالی که به آسمون نگاه میکردن یخ زده بودن.
درست وسط اون مجسمههای یخیانرژی وایسادم و به محقق نابینا کهشده یه کم اونطرفتر بود، نگاه کردم.
«...»
محقق نابینا که از همون اول اون عقب منتظر مونده بود، باسرد دوتا کف دستش به راحتی دو موج چی یین افراطی از هنر بیقلبزمین سایه ماه رو منحرف کرده بود و فاصلهاش رو باهام بیشتر کرده بود.
ولی خب از اونجایی که کور بود،دستهام اخمهاش رو تو هم کشیده بود و دستشمسدود رو گذاشته بود رو گوشش تا بهتر بشنوه.
محقق نابیناگذاشته لب ازنصف هم باز کرد.
«چرا همه اینقدر ساکتن؟»
چشمهام رو ریزچسبوندم کردم و بهبرای محقق نابینا خیره شدم.
«...»
«انگار رهبر فرقه هائو از یه هنر یخ استفادهافراطی کرده، ولی امکان نداره همهتون ضربه خورده باشید... حرف بزنید.جمع لی زاها، چرا همونجا خشکِت زده؟ زود باش حمله کن.»
چرت و پرتهاش رو نادیدهآزادسازی گرفتم و چک کردم ببینمسرد کسی هنوز زنده مونده یا نه.
همینطور که داشتم یکییکی بررسیشون میکردم، همون لحظهای کهدست دستم رو دراز کردم و زدم به بازوی یکیشون، یهموهام چی تیغه با یه صدای تیز به سمتم پرواز کرد.
شترق! شترق! شترق!
بازویی که بهش دست زده بودم کندهبهشتی شد و یه گوشهای افتاد، و بعد ازهنر چندتا صدای برخورد خفه، همهجا دوباره ساکت شد.
از قبل اومدن چیبرای تیغه رو دیده بودممسدود و بدنم رو چرخونده بودم.
چی تیغهای که همین الان از بغلم ردنیروی شد، چندتا بدن رو نصف کرده بود، اماخنک حتی یه صدای جیغ هم به گوش نرسید.
حتی تو این وضعیت هم کنجکاو بودمدستهام ببینم سطح مقطع اون بازوی قطعشده چهدست شکلیه، واسه همین یه نگاهی بهش انداختم.
انگار حسابی یخ زدهنصف بود، چون هیچ خونییین از جای بریدگی بیرون نمیاومد.
اگه اینطوره، پسمسیر شیطان شهوت واقعاًنیروی یه حرومزادهی تمامعیاره...
با این یخزدگی خفن،کارآمدترین بعید بود کسی جوننیروی سالم به در برده باشه.
تو اون هزارتویآزاد جهنم یخ منجمدعمداً دنبال بازماندهها گشتم.
این احتمال وجود داشت که یکی تو حاشیهی دایره، بهتشکیل خاطر اینکه پشت بدن رفیقش قایم شده و کمتر درکافی معرض چی سرد قرار گرفته، هنوز در حال مقاومت باشه.
جنازههایی که سفیدک زده وآزادسازی یخ بسته بودن رو بررسیسرد کردم و دهنم رو باز کردم.
«هوی محقق...»
دوباره یه چی تیغه بهچرخیدم سمتم پرواز کرد، اما چمباتمه زدمبرای و بدون هیچ دردسری جاخالی دادم.
با یه سری صدای خرد شدن،یشم کلهی اون آدمهای یخزده رفت رواگه هوا و بعدش افتاد رو زمین.
از همون حالت چمباتمه، بهآزادسازی کلهای که قل خورد سمتمسرد و متوقف شد نگاه کردم.
چیل-گیوم با چشمهایچسبوندم از حدقهدرومده داشت بهآزادسازی یه چیزی خیره میشد.
تو دلم نوچیآزاد کردم و باعمداً چیل-گیوم خداحافظی کردم.
«میخواستم به خاطر روزاینصف قدیم جونت رو ببخشم...یین روحت شاد. ای حرومزادهی احمق.»
که یهو حالممسیر گرفته شد و بهدست محقق نابینا دروغ گفتم.
«به هر حال، برنامهت اینه که تمام زیردستهات رو بکشی؟ اونا فقط یه ضربه از هنر انگشت سرد خوردن. چراپرواز میکشیشون؟ ای کثافتِ بیرحم. تو حتی حمالهای کجاوهی چهارنفرهت رو که با اونهمه پشتکار برات میدویدن، با دستهای خودت کشتی.بین این بدبختها واسه چی بهت وفادار موندن؟ تو دقیقاً مثل امپراتور شی هوانگ میمونی، ای حرومزاده. آخرش همهتون مثل هم شدید.»
«خفه شو!»
«با اینطوری بیارزش دونستن جونانرژی ضعیفترها، هیچ فرقی بین امپراتورتشکیل شی هوانگ و شما محققها نیست.»
در نهایت، محقق نابینا وارد اون هزارتوییدست شد که از زیردستهای یخزدهاش شکل گرفتهخنک بود و صدای من رو دنبال کرد.
ولی کی فکرش روکارآمدترین میکرد که کور بودننیروی بتونه ناخواسته اینقدر بیرحمانه باشه.
محقق نابینا بعد از چند قدمعمداً راه رفتن، خورد به یکی از زیردستهاینیروی یخزدهاش و بیدرنگ تیغهاش رو تاب داد.
شلپ!
تازه اون موقع بودبرای که انگار متوجه سفتیِ بدنعوض یخزده شد و اخم کرد.
«...!»
بالاتنهی اون جنازهای که سیخچرخیدم وایساده بود، به صورت موربمسیر بریده شد و افتاد رو زمین.
بوم...
با شنیدن اون صدا،برای یه حالت جاخوردگیِ خفیف توعوض صورت محقق نابینا پیدا شد.
با دقتدستهام به قیافهاش نگاهمسیر کردم و گفتم.
«اینکه بعد از سالها سختی کشیدن برای انتقامِ سوزاندن کتابها و زندهبهگور کردن محققان، آخرش بیفتی توسرد جهنم یخ منجمد. رهبر فرقه گدایان چه گناهی کرده بود که اینهمه آدم ریختید سرش تا اذیتشزدم کنید؟ اینقدر طمعِ هنرهای رزمی رهبر فرقه رو داشتید؟ اگه چشمتون دنبالشه، خب تمرین کنید. ای حرومزادههای احمق...»
محقق نابینا قدمهاش رو تندتر کرد تابهشتی دنبالم بیاد، اما وقتی شمشیر یخزدهی یکی ازهنر زیردستهاش آروم به سینهاش فرو رفت، متوقف شد.
اینو کهکارآمدترین دیدم زدمبرای زیر خنده.
«اوه پسر، چه حیف شد. نزدیک بود به دست زیردستهایمسدود خودت کشته بشی. بدو بیا همونجایی که من هستم. زود باش.درآورد اگه همونجا بمونی، زیردستهات بیدار میشن و انتقامشون رو ازت میگیرن.»
محقق نابینا در حالی کهچرخیدم شمشیرش رو جلوش به اینورمسیر و اونور تاب میداد، رفت جلو.
عمداً مسیرم رو عوض کردم و اونبهشتی مرد کور رو طوری سرگردون کردم کهطریق نتونه از هزارتوی جهنم یخ منجمد بیاد بیرون.
شینگ...
شمشیر چوبیامدستهام رو کشیدمکارآمدترین بیرون و گفتم.
«محقق، حالا دیگه میخوام درست و حسابی بجنگم. باکارآمدترین معرفی شروع کنیم؟ اسمت چیه؟ شاید بیناییت رو ازموج دست داده باشی، ولی اسمت رو که گم نکردی.»
«من خیلیگذاشته وقته که اسممانرژی رو دور انداختم.»
«آخ، چه حیف. من لی زاها هستم. یه صاحب مسافرخانه بودم که زمینها رو تیاونقدر میکشید، ولی هیچوقت اسمم رو دور ننداختم. راستی، میتونستی همون بیرون وایسی... اینکه به خاطربیام اون نیت قتل با پای خودت بیای تو این جهنم یخ منجمد. یادت رفته بود کوری؟»
«خفه شو.»
«چه احمقی. اگهآزاد من جای تو بودم،دستهام فقط میپریدم رو هوا...»
قبل از اینکه بتونم حرفم رو تموم کنم،یین یه سیلاب از چی شمشیر رو به سمتبیقلب محقق نابینا که پریده بود رو هوا، رها کردم.
محقق نابینا که میخواست مستقیم بهنیروی سمت موقعیت من پرواز کنه، تیغهاشدادم رو تاب داد تا ضدحمله بزنه.
کراااااااک!
محقق نابینا بعد از یه بار برخورد با چی شمشیر،مسیر با وحشت رو زمین فرود اومد و شروع کرد بههوووووووش چرخیدن دور خودش و تیغهاش رو به اطرافش تاب میداد.
این کارش از روی نگرانی برای جنازههای یخزدهیین بود، و اتفاقاً موفق شد به چندتا تیغهیبیقلب یخزده ضربه بزنه و پرتشون کنه رو هوا.
به محققکارآمدترین نابینا نزدیکبرای شدم و پرسیدم.
«داری چه غلطی میکنی؟ هوی محقق. حالا که زیردستهایی که برات مثل چشم و پا بودن ازاونقدر بین رفتن، به این وضع رقتانگیزت نگاه کن. تو به خاطر خفن بودنت قوی نبودی. تو قویاون بودی چون زیردستهات بهت کمک میکردن. حالا دیگه هیچی دورت نیست، پس راحت باش و بیا جلو.»
حرفم کههلال تمام شد، یکچرخیدم پوزخند محو زدم.
صدای ضعیف باز شدن لبهایمانرژی موقع لبخند زدن حتماً بهتشکیل گوش محقق نابینا رسیده بود.
محقق نابینا هیچ راهی نداشتآزادسازی که بفهمد آیا جنازههای یخزده بیشتریموج دور و برش هست یا نه.
یکدفعه که کور نشدهکارآمدترین بود؛ قبل از اینکهنیروی بیاید اینجا هم کور بود.
ناگهان، من و محققکردم نابینا هر دو بهچسبوندم سمت راست نگاه کردیم.
«همم؟»
صدای ترک خوردنمسیر آمد، صدای شکستهنیروی شدن هنر یخ.
مثل یک آدم عصبانی، با قدمهای بلند رفتمنیروی سمتش، بازوی مردی را که کاملاً یخ نزدهخنک بود گرفتم و با شمشیر چوبیام قطعش کردم.
به دلایلی، اینآزاد یکی حتی توانستعمداً یک جیغ هم بکشد.
«آآآآآآه!»
اگر آنقدر خوششانس بودبرای که از هنر یخمسدود جان سالم به در برده...
آیا آدم خوششانسی بود یا بدشانستر؟ بازوی قطعشده رادست پرت کردم سمت محقق نابینا، بعد بدن مردی راقوی که از درد به خودش میپیچید با شمشیر چوبیام شکافتم.
«...راستش به نفعم بود که این یارو همینطوری عر بزنه، ولی خب اهل این نیستم که با دردموج کشیدن یکی دیگه مبارزه کنم. واسه همین کشتمش. هوی محقق! همونطور که میبینی، هنوز چند تا جونسختِ خوششانسبیسروصدا اینجا پیدا میشن. اگه میخوای منو شکست بدی، باید همه زیردستهاتو با دستهای خودت بکشی. منم وایمیستم تماشا میکنم.»
محقق نابینا در حالی که سرشیشم را به این طرف و آناگه طرف میچرخاند، داشت تنفسش را تنظیم میکرد.
یکدفعه فکری به سرم زد.
شاید به خاطر این بود که هنرهای رزمیشان را درمسدود یک محیط بسته تمرین کرده بودند، به نظر میرسید تجربهپرواز عملی کمتری نسبت به اتحاد موریم یا فرقه شیطانی داشتند.
وقتی زیردستهایشان دور و برشان بودند تا کمک کنند، قدرتمسیر رزمیشان دستنخورده بود، اما وقتی با یک موقعیت غیرمنتظره مثلهوووووووش این روبهرو میشدند، سطح هنرهای رزمیشان به شدت افت میکرد.
آن یارویی که کنارش ایستادهانرژی بود و وضعیت را برایشتشکیل توضیح میداد، الکی آنجا نبود.
به عبارت دیگر، محققبرای نابینا بدون بردههایش، بهمسدود طرز مسخرهای هیچ پُخی نبود.
در حالی که محقق نابینامسیر مردد بود، گردن یک جنازه یخزدهعوض را گرفتم و پرتش کردم سمتش.
تیغه محقق نابینا باکردم نوری مورمورکننده درخشید و جنازهکارآمدترین در هوا دو نیم شد.
این بارگذاشته هیچ خونینصف بیرون نیامد.
یک جنازه یخزده دیگر ازآزادسازی آن گوشهکنارها برداشتم و دوبارهسرد پرتش کردم طرف محقق نابینا.
تیغه درخشید و این بار، مقداربرای زیادی خون از جنازه فواره زدسرد و پاشید توی صورت محقق نابینا.
وقتی محقق نابینا غرقکردم در خون شد، پوزخندیچسبوندم زدم و زدم زیر خنده.
«اینقدر جا نخور. مگهنصف میشه یه رزمیکار تایین حالا غرق خون نشده باشه؟»
به قیافه غرق در خون محقق نگاه کردم، بعد یک جنازه دیگر را باخنک لگد فرستادم هوا، پرتش کردم، یقه یکی دیگر را گرفتم و بلندش کردم تاقبل به عنوان سپر از آن استفاده کنم و همانطور به سمت محقق نابینا یورش بردم.
«حرومزاده. بیا جلو ببینم!»
حرکات محقق نابینا راکردم خواندم و جنازه یخیچسبوندم را مثل سپر گرفتم جلویم.
همان لحظهای که تیغه محقق نابینا دربهشتی جنازه فرو رفت، هنر یخ بیشتری راطریق به آن بدنِ از قبل یخزده تزریق کردم.
همزمان، با شمشیر چوبیبرای در دست راستم ضربهایمسدود به پایین وارد کردم.
محقق نابینا که نتوانست تیغهاش رابرای به موقع بیرون بکشد، با عجلهسرد عقبنشینی کرد و سلاحش را ول کرد.
همزمان، صدای خِرتِ فرو رفتن چیزی در گوشتچسبوندم را شنیدم و شمشیری که در دست یکیعوض از زیردستهایش بود، در کمر محقق نابینا فرو رفت.
وقتی صورت محققنباشه نابینا از دردیشم در هم رفت، گفتم:
«واو... عجبکارآمدترین شانسی. چقدربرای من خوششانسم.»
محقق نابینا در حالی که چهرهاش درآزادسازی هم شکسته بود، نیروی کف دستش رادادم آزاد کرد و جنازههای اطراف تکهتکه شدند.
تق! تق! تق! تق!
با خنده تماشا میکردم.
«...دیوونه زنجیری، همهشونو بکش. آفرین. کارت درسته. اگه زانو بزنی و بذاری ببندمت، شاید به عنوانقوی یه برده باهات راه بیام. چطوره؟ جهت اطلاع، چیل-گیوم که قبلاً این حرفو زد، به دستاون خودت کشته شد. سرش قطع شد. جلوی پاتو نگاه کن. سر چیل-گیوم داره اون پایین قل میخوره.»
در همان لحظه، محقق نابینا انگار که دارد از یک تکنیکعوض نهایی استفاده میکند، تبدیل به یک روانی تمامعیار شد و دستهایش رافرود تاب داد و هر جنازه یخزدهای که لمس میکرد را خرد میکرد.
از سر و صدا استفادهچرخیدم کردم تا عقب بکشم و دربرای سکوت به تماشای محقق نابینا ایستادم.
محقق نابینا به جایینصف که من اصلاً آنجا نبودمافراطی نگاه کرد و فریاد زد:
«لی زاها!»
«......»
با احساس پوچی زندگی، سعی کردم حضورمدستهام را دقیقاً همانطوری که رهبر فرقه گدایاندست روی پل نشان داده بود، محو کنم.
روی پل خیلی خوب جواب نداده بود،بهشتی اما به دلایلی، الان برای شکنجه دادنِطریق محقق نابینا، حضورم داشت کمکم محو میشد.
من از همان اولش هم آدم خوبیدست مثل رهبر فرقه گدایان نبودم؛ حتی قبل ازاونقدر اینکه صاحب مسافرخانه بشوم هم آدم شروری بودم.
حتی روش محو کردن حضورممسیر هم از طرز فکری متفاوتمسدود با رهبر فرقه گدایان نشأت میگرفت.
به هر حال، مطمئنکردم شدم که این همانچسبوندم زیباییشناسیِ «رها کردن» بود...
«هوی محقق،گذاشته بیا تمومش کنیم.انرژی من آدم گرفتاریام.»
از فاصله دور، ستارگان درخشان و راهدست شیری و شمشیر شهابسنگ را که در مسافرخانهاونقدر هزار مایلی تمرین کرده بودم، به یاد آوردم.
هنر یخ هلال ماه را به شمشیرآزادسازی چوبی تزریق کردم و بعد چی یانگدادم افراطی را هم به آن اضافه کردم.
جینگ—!
صدای عجیبیگذاشته روی بدنهنصف شمشیر نشست.
با حرکاتی شبیه به ارباب قصر شب خونی، از بین بقایای جنازههادادم عبور کردم، از ضربات بیهدف کف دست محقق جاخالی دادم، و بعد شمشیربالا چوبی را که با نور قرمزی میدرخشید، در بدن محقق نابینا فرو کردم.
محقق نابینا شمشیر را با دستبرای راستش گرفت و کف دست چپش راموج به قصد سرم به جلو پرتاب کرد.
حتی در آنآزاد وضعیت هم دنبالعمداً نابودی متقابل بود.
اما من از قبل پیشبینیانرژی کرده بودم که شمشیرم راتشکیل میگیرد و پریده بودم در هوا.
با حفظ شتاب رو به جلویم، بالا رفتم، سرعوض محقق نابینا را با هر دو دست گرفتم وپرواز هنر ده مرحلهای صاعقه سفید را به او تزریق کردم.
جرق-جرق-جرق!
«آآآآآآآآآآآه!»
روی زمین فرود آمدم و به تزریق چییین صاعقه به سر این ماهی غولپیکر که داشتبیقلب دست و پا میزد ادامه دادم و تکانش دادم.
«کثافتِ حرومزاده... حتماً پیش خودت فکر کردی من یهعوض احمقم که با اون بردههات با اینهمه ذوق وپرواز شوق افتادی دنبالم، نه؟ هوم، نه. احمق خودت بودی!»
در حالی که میخندیدم و انرژیبرای درونیام را بالا میکشیدم، چی صاعقه بهموج طرز عجیبی با شدت بیشتری سرازیر شد.
در یک چشم بهکردم هم زدن، بوی سوختگی ازکارآمدترین سر محقق نابینا بلند شد.
وقتی به سرعت هنر ده مرحلهای صاعقهبهشتی سفید را تا مرحله پنجم آزاد کردم،طریق تشنجهای این ماهی کور آرامآرام فروکش کرد.
رو بهکارآمدترین بدن بیجانبرای محقق نابینا گفتم:
«نفله شدی؟ یه محققکارآمدترین نباید اینقدر ضعیف باشه. نکنهدست از این محققهای ردهپایین بودی؟»
بعید میدانستم اینطور باشد.
به هر حال، چون کمی احساس ناآرامیبهشتی میکردم، کف دستم را با مرحله چوبطریق پوشاندم و سر ماهی کور را خرد کردم.
شمشیر چوبیام رامسیر پس گرفتم ونیروی به اطراف نگاه کردم.
«......کسی هنوزدستهام زندهست؟ دستشوکارآمدترین ببره بالا.»
در همان لحظه،آزاد یک صدای تلپِعمداً نرم به گوش رسید.
«زهرهترکم کردی.»
یادم رفته بود کهبرای یک شمشیر از قبل درعوض کمر محقق نابینا فرو رفته.
وقتی محقق روی زمین افتاد، شمشیری که درنیروی کمرش بود با یک زاویه خاصی بیرون زدخنک و به شکل چندشآوری از سینهاش زد بیرون.
با اینکه من کسی بودم که او راچسبوندم کشت، اما شمشیر آن زیردست که از سینهعوض محقق زده بود بیرون، واقعاً صحنه تأثیرگذاری بود.
یک جورهایی به آدم اینانرژی حس را میداد که انگار بردههاشده شورش کردند و محقق را کشتند.
دست راستم را بردمبرای بالا و منتظر ماندممسدود تا مردهها جواب بدهند.
«حضور غیاب. بازماندهها، کسی نیست؟»
«......»
«تأیید شد، هیچکس.»
در همان لحظه، صدای رعدآزادسازی و برق را از یک آسمانموج صاف شنیدم و سرم را چرخاندام.
سه فاجعه هنوز آن نزدیکیمسیر مشغول جنگیدن بودند، برای همینمسدود وقت نداشتم با مردهها وقتگذرانی کنم.
فعلاً با موفقیت جلوی محقق نابینا را گرفتهچسبوندم بودم تا دیگر نتواند رهبر فرقه گدایانِ ما،عوض یعنی برترین استاد جناح متعارف را آزار بدهد.
اما وقتی به آننصف فکر میکردم، بخش بعدییین هم خودش یک مکافات بود.
جنازهها را همانجا ول کردمآزادسازی و به سمتی راه افتادم کهموج سه فاجعه داشتند در آن میجنگیدند.