---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 237: بازمانده‌ای در کار نیست؟ • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 237: بازمانده‌ای در کار نیست؟

0

فاصله‌ای که داشت کم‌کم بسته‌مسیر​ می‌شد، درست مثل زمان باقی‌مونده‌مسدود​ از عمرم به نظر می‌رسید.

شاید چون بیش از‌کردم​ حد تمرکز کرده بودم؟ حس‌کارآمدترین​ می‌کردم زمان داره کند می‌گذره.

به هر حال، وقتی این‌طوری‌انرژی​ محاصره‌ام کرده بودن، این حروم‌زاده‌ها‌تشکیل​ نمی‌تونستن از تکنیک‌های نهایی‌شون استفاده کنن.

چون ممکن بود‌مسیر​ رفقای خودشون رو‌نیروی​ به کشتن بدن.

مجبور بودن همین‌طوری فاصله‌شون رو‌مسیر​ باهام کم کنن و در نهایت‌عوض​ تیغه‌هاشون رو تو بدنم فرو کنن.

این از هر نظر،‌کردم​ استراتژی‌ای بود که توش جون‌کارآمدترین​ خودم رو وسط گذاشته بودم.

هر چی نباشه، نصف‌نصف​ انرژی یشم بهشتی از چی‌افراطی​ یین افراطی تشکیل شده بود.

اگه چی سردی که از طریق هنر بی‌قلب سایه ماه جمع کرده‌دادم​ بودم کافی نبود، آماده بودم تا خود چی یین افراطی رو به‌دوباره​ زور بیرون بکشم و خون یخ‌زده‌ی خودم رو به هر طرف پخش کنم.

«بکشیدش!»

با فریاد یکی‌آزاد​ از اونا، تو ارتفاع‌دست‌هام​ پایینی به هوا پریدم.

حواسم تعداد سلاح‌هایی رو که‌انرژی​ قرار بود به زودی بدنم رو‌شده​ سوراخ کنن پیش‌بینی کرد، و نتیجه‌اش...

تصویر یه‌کارآمدترین​ جوجه‌تیغی اومد‌برای​ تو ذهنم.

با تصور اینکه بدنم قراره آبکش بشه، تو یه‌دست​ چشم به هم زدن تمام چی یین افراطی از هنر‌موهام​ یخ هلال ماه رو آزاد کردم و تو هوا چرخیدم.

عمداً کف دست‌هام رو به هم چسبوندم تا کارآمدترین مسیر برای‌برای​ آزادسازی نیروی کف دست رو مسدود کنم، و در عوض چی‌اون‌قدر​ سرد رو مثل یه موج انرژی از کل بدنم بیرون دادم.

هوووووووش...

یه موج چی خنک که اون‌قدر‌نیروی​ قوی بود که موهام رو به‌دادم​ پرواز درآورد، از تمام بدنم فوران کرد.

فرود اومدم رو زمین، دوباره پریدم بالا، تو هوا‌دست​ یه پشتک زدم و قبل از اینکه بی‌سروصدا فرود‌قوی​ بیام، یه موج دیگه از چی سرد رو آزاد کردم.

تو اون سکوت ناگهانی،‌کردم​ یه پُف نفس سفید‌چسبوندم​ از بین لب‌هام بیرون زد.

«هااااه.»

یه لحظه نفسم‌مسیر​ رو حبس کردم و‌دست​ بعد اطرافم رو پاییدم.

همه‌شون در حالی که شمشیرها‌مسیر​ و تیغه‌هاشون رو به جلو‌مسدود​ دراز کرده بودن، یخ زده بودن.

نصف‌شون سلاح‌هاشون رو افقی نگه داشته بودن و به همون نقطه‌ای که‌آزادسازی​ اول وایساده بودم حمله کرده بودن، در حالی که اونایی که تو‌موهام​ حاشیه‌ی دایره بودن، در حالی که به آسمون نگاه می‌کردن یخ زده بودن.

درست وسط اون مجسمه‌های یخی‌انرژی​ وایسادم و به محقق نابینا که‌شده​ یه کم اون‌طرف‌تر بود، نگاه کردم.

«...»

محقق نابینا که از همون اول اون عقب منتظر مونده بود، با‌سرد​ دوتا کف دستش به راحتی دو موج چی یین افراطی از هنر بی‌قلب‌زمین​ سایه ماه رو منحرف کرده بود و فاصله‌اش رو باهام بیشتر کرده بود.

ولی خب از اونجایی که کور بود،‌دست‌هام​ اخم‌هاش رو تو هم کشیده بود و دستش‌مسدود​ رو گذاشته بود رو گوشش تا بهتر بشنوه.

محقق نابینا‌گذاشته​ لب از‌نصف​ هم باز کرد.

«چرا همه این‌قدر ساکتن؟»

چشم‌هام رو ریز‌چسبوندم​ کردم و به‌برای​ محقق نابینا خیره شدم.

«...»

«انگار رهبر فرقه هائو از یه هنر یخ استفاده‌افراطی​ کرده، ولی امکان نداره همه‌تون ضربه خورده باشید... حرف بزنید.‌جمع​ لی زاها، چرا همون‌جا خشکِت زده؟ زود باش حمله کن.»

چرت و پرت‌هاش رو نادیده‌آزادسازی​ گرفتم و چک کردم ببینم‌سرد​ کسی هنوز زنده مونده یا نه.

همین‌طور که داشتم یکی‌یکی بررسی‌شون می‌کردم، همون لحظه‌ای که‌دست​ دستم رو دراز کردم و زدم به بازوی یکی‌شون، یه‌موهام​ چی تیغه با یه صدای تیز به سمتم پرواز کرد.

شترق! شترق! شترق!

بازویی که بهش دست زده بودم کنده‌بهشتی​ شد و یه گوشه‌ای افتاد، و بعد از‌هنر​ چندتا صدای برخورد خفه، همه‌جا دوباره ساکت شد.

از قبل اومدن چی‌برای​ تیغه رو دیده بودم‌مسدود​ و بدنم رو چرخونده بودم.

چی تیغه‌ای که همین الان از بغلم رد‌نیروی​ شد، چندتا بدن رو نصف کرده بود، اما‌خنک​ حتی یه صدای جیغ هم به گوش نرسید.

حتی تو این وضعیت هم کنجکاو بودم‌دست‌هام​ ببینم سطح مقطع اون بازوی قطع‌شده چه‌دست​ شکلیه، واسه همین یه نگاهی بهش انداختم.

انگار حسابی یخ زده‌نصف​ بود، چون هیچ خونی‌یین​ از جای بریدگی بیرون نمی‌اومد.

اگه این‌طوره، پس‌مسیر​ شیطان شهوت واقعاً‌نیروی​ یه حروم‌زاده‌ی تمام‌عیاره...

با این یخ‌زدگی خفن،‌کارآمدترین​ بعید بود کسی جون‌نیروی​ سالم به در برده باشه.

تو اون هزارتوی‌آزاد​ جهنم یخ منجمد‌عمداً​ دنبال بازمانده‌ها گشتم.

این احتمال وجود داشت که یکی تو حاشیه‌ی دایره، به‌تشکیل​ خاطر اینکه پشت بدن رفیقش قایم شده و کمتر در‌کافی​ معرض چی سرد قرار گرفته، هنوز در حال مقاومت باشه.

جنازه‌هایی که سفیدک زده و‌آزادسازی​ یخ بسته بودن رو بررسی‌سرد​ کردم و دهنم رو باز کردم.

«هوی محقق...»

دوباره یه چی تیغه به‌چرخیدم​ سمتم پرواز کرد، اما چمباتمه زدم‌برای​ و بدون هیچ دردسری جاخالی دادم.

با یه سری صدای خرد شدن،‌یشم​ کله‌ی اون آدم‌های یخ‌زده رفت رو‌اگه​ هوا و بعدش افتاد رو زمین.

از همون حالت چمباتمه، به‌آزادسازی​ کله‌ای که قل خورد سمتم‌سرد​ و متوقف شد نگاه کردم.

چیل-گیوم با چشم‌های‌چسبوندم​ از حدقه‌درومده داشت به‌آزادسازی​ یه چیزی خیره می‌شد.

تو دلم نوچی‌آزاد​ کردم و با‌عمداً​ چیل-گیوم خداحافظی کردم.

«می‌خواستم به خاطر روزای‌نصف​ قدیم جونت رو ببخشم...‌یین​ روحت شاد. ای حروم‌زاده‌ی احمق.»

که یهو حالم‌مسیر​ گرفته شد و به‌دست​ محقق نابینا دروغ گفتم.

«به هر حال، برنامه‌ت اینه که تمام زیردست‌هات رو بکشی؟ اونا فقط یه ضربه از هنر انگشت سرد خوردن. چرا‌پرواز​ می‌کشیشون؟ ای کثافتِ بی‌رحم. تو حتی حمال‌های کجاوه‌ی چهارنفره‌ت رو که با اون‌همه پشتکار برات می‌دویدن، با دست‌های خودت کشتی.‌بین​ این بدبخت‌ها واسه چی بهت وفادار موندن؟ تو دقیقاً مثل امپراتور شی هوانگ می‌مونی، ای حروم‌زاده. آخرش همه‌تون مثل هم شدید.»

«خفه شو!»

«با این‌طوری بی‌ارزش دونستن جون‌انرژی​ ضعیف‌ترها، هیچ فرقی بین امپراتور‌تشکیل​ شی هوانگ و شما محقق‌ها نیست.»

در نهایت، محقق نابینا وارد اون هزارتویی‌دست​ شد که از زیردست‌های یخ‌زده‌اش شکل گرفته‌خنک​ بود و صدای من رو دنبال کرد.

ولی کی فکرش رو‌کارآمدترین​ می‌کرد که کور بودن‌نیروی​ بتونه ناخواسته این‌قدر بی‌رحمانه باشه.

محقق نابینا بعد از چند قدم‌عمداً​ راه رفتن، خورد به یکی از زیردست‌های‌نیروی​ یخ‌زده‌اش و بی‌درنگ تیغه‌اش رو تاب داد.

شلپ!

تازه اون موقع بود‌برای​ که انگار متوجه سفتیِ بدن‌عوض​ یخ‌زده شد و اخم کرد.

«...!»

بالاتنه‌ی اون جنازه‌ای که سیخ‌چرخیدم​ وایساده بود، به صورت مورب‌مسیر​ بریده شد و افتاد رو زمین.

بوم...

با شنیدن اون صدا،‌برای​ یه حالت جاخوردگیِ خفیف تو‌عوض​ صورت محقق نابینا پیدا شد.

با دقت‌دست‌هام​ به قیافه‌اش نگاه‌مسیر​ کردم و گفتم.

«اینکه بعد از سال‌ها سختی کشیدن برای انتقامِ سوزاندن کتاب‌ها و زنده‌به‌گور کردن محققان، آخرش بیفتی تو‌سرد​ جهنم یخ منجمد. رهبر فرقه گدایان چه گناهی کرده بود که این‌همه آدم ریختید سرش تا اذیتش‌زدم​ کنید؟ این‌قدر طمعِ هنرهای رزمی رهبر فرقه رو داشتید؟ اگه چشمتون دنبالشه، خب تمرین کنید. ای حروم‌زاده‌های احمق...»

محقق نابینا قدم‌هاش رو تندتر کرد تا‌بهشتی​ دنبالم بیاد، اما وقتی شمشیر یخ‌زده‌ی یکی از‌هنر​ زیردست‌هاش آروم به سینه‌اش فرو رفت، متوقف شد.

اینو که‌کارآمدترین​ دیدم زدم‌برای​ زیر خنده.

«اوه پسر، چه حیف شد. نزدیک بود به دست زیردست‌های‌مسدود​ خودت کشته بشی. بدو بیا همون‌جایی که من هستم. زود باش.‌درآورد​ اگه همون‌جا بمونی، زیردست‌هات بیدار می‌شن و انتقام‌شون رو ازت می‌گیرن.»

محقق نابینا در حالی که‌چرخیدم​ شمشیرش رو جلوش به این‌ور‌مسیر​ و اون‌ور تاب می‌داد، رفت جلو.

عمداً مسیرم رو عوض کردم و اون‌بهشتی​ مرد کور رو طوری سرگردون کردم که‌طریق​ نتونه از هزارتوی جهنم یخ منجمد بیاد بیرون.

شینگ...

شمشیر چوبی‌ام‌دست‌هام​ رو کشیدم‌کارآمدترین​ بیرون و گفتم.

«محقق، حالا دیگه می‌خوام درست و حسابی بجنگم. با‌کارآمدترین​ معرفی شروع کنیم؟ اسمت چیه؟ شاید بیناییت رو از‌موج​ دست داده باشی، ولی اسمت رو که گم نکردی.»

«من خیلی‌گذاشته​ وقته که اسمم‌انرژی​ رو دور انداختم.»

«آخ، چه حیف. من لی زاها هستم. یه صاحب مسافرخانه بودم که زمین‌ها رو تی‌اون‌قدر​ می‌کشید، ولی هیچ‌وقت اسمم رو دور ننداختم. راستی، می‌تونستی همون بیرون وایسی... اینکه به خاطر‌بیام​ اون نیت قتل با پای خودت بیای تو این جهنم یخ منجمد. یادت رفته بود کوری؟»

«خفه شو.»

«چه احمقی. اگه‌آزاد​ من جای تو بودم،‌دست‌هام​ فقط می‌پریدم رو هوا...»

قبل از اینکه بتونم حرفم رو تموم کنم،‌یین​ یه سیلاب از چی شمشیر رو به سمت‌بی‌قلب​ محقق نابینا که پریده بود رو هوا، رها کردم.

محقق نابینا که می‌خواست مستقیم به‌نیروی​ سمت موقعیت من پرواز کنه، تیغه‌اش‌دادم​ رو تاب داد تا ضدحمله بزنه.

کراااااااک!

محقق نابینا بعد از یه بار برخورد با چی شمشیر،‌مسیر​ با وحشت رو زمین فرود اومد و شروع کرد به‌هوووووووش​ چرخیدن دور خودش و تیغه‌اش رو به اطرافش تاب می‌داد.

این کارش از روی نگرانی برای جنازه‌های یخ‌زده‌یین​ بود، و اتفاقاً موفق شد به چندتا تیغه‌ی‌بی‌قلب​ یخ‌زده ضربه بزنه و پرتشون کنه رو هوا.

به محقق‌کارآمدترین​ نابینا نزدیک‌برای​ شدم و پرسیدم.

«داری چه غلطی می‌کنی؟ هوی محقق. حالا که زیردست‌هایی که برات مثل چشم و پا بودن از‌اون‌قدر​ بین رفتن، به این وضع رقت‌انگیزت نگاه کن. تو به خاطر خفن بودنت قوی نبودی. تو قوی‌اون​ بودی چون زیردست‌هات بهت کمک می‌کردن. حالا دیگه هیچی دورت نیست، پس راحت باش و بیا جلو.»

حرفم که‌هلال​ تمام شد، یک‌چرخیدم​ پوزخند محو زدم.

صدای ضعیف باز شدن لب‌هایم‌انرژی​ موقع لبخند زدن حتماً به‌تشکیل​ گوش محقق نابینا رسیده بود.

محقق نابینا هیچ راهی نداشت‌آزادسازی​ که بفهمد آیا جنازه‌های یخ‌زده بیشتری‌موج​ دور و برش هست یا نه.

یک‌دفعه که کور نشده‌کارآمدترین​ بود؛ قبل از اینکه‌نیروی​ بیاید اینجا هم کور بود.

ناگهان، من و محقق‌کردم​ نابینا هر دو به‌چسبوندم​ سمت راست نگاه کردیم.

«همم؟»

صدای ترک خوردن‌مسیر​ آمد، صدای شکسته‌نیروی​ شدن هنر یخ.

مثل یک آدم عصبانی، با قدم‌های بلند رفتم‌نیروی​ سمتش، بازوی مردی را که کاملاً یخ نزده‌خنک​ بود گرفتم و با شمشیر چوبی‌ام قطعش کردم.

به دلایلی، این‌آزاد​ یکی حتی توانست‌عمداً​ یک جیغ هم بکشد.

«آآآآآآه!»

اگر آن‌قدر خوش‌شانس بود‌برای​ که از هنر یخ‌مسدود​ جان سالم به در برده...

آیا آدم خوش‌شانسی بود یا بدشانس‌تر؟ بازوی قطع‌شده را‌دست​ پرت کردم سمت محقق نابینا، بعد بدن مردی را‌قوی​ که از درد به خودش می‌پیچید با شمشیر چوبی‌ام شکافتم.

«...راستش به نفعم بود که این یارو همین‌طوری عر بزنه، ولی خب اهل این نیستم که با درد‌موج​ کشیدن یکی دیگه مبارزه کنم. واسه همین کشتمش. هوی محقق! همون‌طور که می‌بینی، هنوز چند تا جون‌سختِ خوش‌شانس‌بی‌سروصدا​ اینجا پیدا میشن. اگه می‌خوای منو شکست بدی، باید همه زیردست‌هاتو با دست‌های خودت بکشی. منم وایمیستم تماشا می‌کنم.»

محقق نابینا در حالی که سرش‌یشم​ را به این طرف و آن‌اگه​ طرف می‌چرخاند، داشت تنفسش را تنظیم می‌کرد.

یک‌دفعه فکری به سرم زد.

شاید به خاطر این بود که هنرهای رزمی‌شان را در‌مسدود​ یک محیط بسته تمرین کرده بودند، به نظر می‌رسید تجربه‌پرواز​ عملی کمتری نسبت به اتحاد موریم یا فرقه شیطانی داشتند.

وقتی زیردست‌هایشان دور و برشان بودند تا کمک کنند، قدرت‌مسیر​ رزمی‌شان دست‌نخورده بود، اما وقتی با یک موقعیت غیرمنتظره مثل‌هوووووووش​ این روبه‌رو می‌شدند، سطح هنرهای رزمی‌شان به شدت افت می‌کرد.

آن یارویی که کنارش ایستاده‌انرژی​ بود و وضعیت را برایش‌تشکیل​ توضیح می‌داد، الکی آنجا نبود.

به عبارت دیگر، محقق‌برای​ نابینا بدون برده‌هایش، به‌مسدود​ طرز مسخره‌ای هیچ پُخی نبود.

در حالی که محقق نابینا‌مسیر​ مردد بود، گردن یک جنازه یخ‌زده‌عوض​ را گرفتم و پرتش کردم سمتش.

تیغه محقق نابینا با‌کردم​ نوری مورمورکننده درخشید و جنازه‌کارآمدترین​ در هوا دو نیم شد.

این بار‌گذاشته​ هیچ خونی‌نصف​ بیرون نیامد.

یک جنازه یخ‌زده دیگر از‌آزادسازی​ آن گوشه‌کنارها برداشتم و دوباره‌سرد​ پرتش کردم طرف محقق نابینا.

تیغه درخشید و این بار، مقدار‌برای​ زیادی خون از جنازه فواره زد‌سرد​ و پاشید توی صورت محقق نابینا.

وقتی محقق نابینا غرق‌کردم​ در خون شد، پوزخندی‌چسبوندم​ زدم و زدم زیر خنده.

«این‌قدر جا نخور. مگه‌نصف​ میشه یه رزمی‌کار تا‌یین​ حالا غرق خون نشده باشه؟»

به قیافه غرق در خون محقق نگاه کردم، بعد یک جنازه دیگر را با‌خنک​ لگد فرستادم هوا، پرتش کردم، یقه یکی دیگر را گرفتم و بلندش کردم تا‌قبل​ به عنوان سپر از آن استفاده کنم و همان‌طور به سمت محقق نابینا یورش بردم.

«حروم‌زاده. بیا جلو ببینم!»

حرکات محقق نابینا را‌کردم​ خواندم و جنازه یخی‌چسبوندم​ را مثل سپر گرفتم جلویم.

همان لحظه‌ای که تیغه محقق نابینا در‌بهشتی​ جنازه فرو رفت، هنر یخ بیشتری را‌طریق​ به آن بدنِ از قبل یخ‌زده تزریق کردم.

هم‌زمان، با شمشیر چوبی‌برای​ در دست راستم ضربه‌ای‌مسدود​ به پایین وارد کردم.

محقق نابینا که نتوانست تیغه‌اش را‌برای​ به موقع بیرون بکشد، با عجله‌سرد​ عقب‌نشینی کرد و سلاحش را ول کرد.

هم‌زمان، صدای خِرتِ فرو رفتن چیزی در گوشت‌چسبوندم​ را شنیدم و شمشیری که در دست یکی‌عوض​ از زیردست‌هایش بود، در کمر محقق نابینا فرو رفت.

وقتی صورت محقق‌نباشه​ نابینا از درد‌یشم​ در هم رفت، گفتم:

«واو... عجب‌کارآمدترین​ شانسی. چقدر‌برای​ من خوش‌شانسم.»

محقق نابینا در حالی که چهره‌اش در‌آزادسازی​ هم شکسته بود، نیروی کف دستش را‌دادم​ آزاد کرد و جنازه‌های اطراف تکه‌تکه شدند.

تق! تق! تق! تق!

با خنده تماشا می‌کردم.

«...دیوونه زنجیری، همه‌شونو بکش. آفرین. کارت درسته. اگه زانو بزنی و بذاری ببندمت، شاید به عنوان‌قوی​ یه برده باهات راه بیام. چطوره؟ جهت اطلاع، چیل-گیوم که قبلاً این حرفو زد، به دست‌اون​ خودت کشته شد. سرش قطع شد. جلوی پاتو نگاه کن. سر چیل-گیوم داره اون پایین قل می‌خوره.»

در همان لحظه، محقق نابینا انگار که دارد از یک تکنیک‌عوض​ نهایی استفاده می‌کند، تبدیل به یک روانی تمام‌عیار شد و دست‌هایش را‌فرود​ تاب داد و هر جنازه یخ‌زده‌ای که لمس می‌کرد را خرد می‌کرد.

از سر و صدا استفاده‌چرخیدم​ کردم تا عقب بکشم و در‌برای​ سکوت به تماشای محقق نابینا ایستادم.

محقق نابینا به جایی‌نصف​ که من اصلاً آنجا نبودم‌افراطی​ نگاه کرد و فریاد زد:

«لی زاها!»

«......»

با احساس پوچی زندگی، سعی کردم حضورم‌دست‌هام​ را دقیقاً همان‌طوری که رهبر فرقه گدایان‌دست​ روی پل نشان داده بود، محو کنم.

روی پل خیلی خوب جواب نداده بود،‌بهشتی​ اما به دلایلی، الان برای شکنجه دادنِ‌طریق​ محقق نابینا، حضورم داشت کم‌کم محو می‌شد.

من از همان اولش هم آدم خوبی‌دست​ مثل رهبر فرقه گدایان نبودم؛ حتی قبل از‌اون‌قدر​ اینکه صاحب مسافرخانه بشوم هم آدم شروری بودم.

حتی روش محو کردن حضورم‌مسیر​ هم از طرز فکری متفاوت‌مسدود​ با رهبر فرقه گدایان نشأت می‌گرفت.

به هر حال، مطمئن‌کردم​ شدم که این همان‌چسبوندم​ زیبایی‌شناسیِ «رها کردن» بود...

«هوی محقق،‌گذاشته​ بیا تمومش کنیم.‌انرژی​ من آدم گرفتاری‌ام.»

از فاصله دور، ستارگان درخشان و راه‌دست​ شیری و شمشیر شهاب‌سنگ را که در مسافرخانه‌اون‌قدر​ هزار مایلی تمرین کرده بودم، به یاد آوردم.

هنر یخ هلال ماه را به شمشیر‌آزادسازی​ چوبی تزریق کردم و بعد چی یانگ‌دادم​ افراطی را هم به آن اضافه کردم.

جینگ—!

صدای عجیبی‌گذاشته​ روی بدنه‌نصف​ شمشیر نشست.

با حرکاتی شبیه به ارباب قصر شب خونی، از بین بقایای جنازه‌ها‌دادم​ عبور کردم، از ضربات بی‌هدف کف دست محقق جاخالی دادم، و بعد شمشیر‌بالا​ چوبی را که با نور قرمزی می‌درخشید، در بدن محقق نابینا فرو کردم.

محقق نابینا شمشیر را با دست‌برای​ راستش گرفت و کف دست چپش را‌موج​ به قصد سرم به جلو پرتاب کرد.

حتی در آن‌آزاد​ وضعیت هم دنبال‌عمداً​ نابودی متقابل بود.

اما من از قبل پیش‌بینی‌انرژی​ کرده بودم که شمشیرم را‌تشکیل​ می‌گیرد و پریده بودم در هوا.

با حفظ شتاب رو به جلویم، بالا رفتم، سر‌عوض​ محقق نابینا را با هر دو دست گرفتم و‌پرواز​ هنر ده مرحله‌ای صاعقه سفید را به او تزریق کردم.

جرق-جرق-جرق!

«آآآآآآآآآآآه!»

روی زمین فرود آمدم و به تزریق چی‌یین​ صاعقه به سر این ماهی غول‌پیکر که داشت‌بی‌قلب​ دست و پا می‌زد ادامه دادم و تکانش دادم.

«کثافتِ حروم‌زاده... حتماً پیش خودت فکر کردی من یه‌عوض​ احمقم که با اون برده‌هات با این‌همه ذوق و‌پرواز​ شوق افتادی دنبالم، نه؟ هوم، نه. احمق خودت بودی!»

در حالی که می‌خندیدم و انرژی‌برای​ درونی‌ام را بالا می‌کشیدم، چی صاعقه به‌موج​ طرز عجیبی با شدت بیشتری سرازیر شد.

در یک چشم به‌کردم​ هم زدن، بوی سوختگی از‌کارآمدترین​ سر محقق نابینا بلند شد.

وقتی به سرعت هنر ده مرحله‌ای صاعقه‌بهشتی​ سفید را تا مرحله پنجم آزاد کردم،‌طریق​ تشنج‌های این ماهی کور آرام‌آرام فروکش کرد.

رو به‌کارآمدترین​ بدن بی‌جان‌برای​ محقق نابینا گفتم:

«نفله شدی؟ یه محقق‌کارآمدترین​ نباید این‌قدر ضعیف باشه. نکنه‌دست​ از این محقق‌های رده‌پایین بودی؟»

بعید می‌دانستم این‌طور باشد.

به هر حال، چون کمی احساس ناآرامی‌بهشتی​ می‌کردم، کف دستم را با مرحله چوب‌طریق​ پوشاندم و سر ماهی کور را خرد کردم.

شمشیر چوبی‌ام را‌مسیر​ پس گرفتم و‌نیروی​ به اطراف نگاه کردم.

«......کسی هنوز‌دست‌هام​ زنده‌ست؟ دستشو‌کارآمدترین​ ببره بالا.»

در همان لحظه،‌آزاد​ یک صدای تلپِ‌عمداً​ نرم به گوش رسید.

«زهره‌ترکم کردی.»

یادم رفته بود که‌برای​ یک شمشیر از قبل در‌عوض​ کمر محقق نابینا فرو رفته.

وقتی محقق روی زمین افتاد، شمشیری که در‌نیروی​ کمرش بود با یک زاویه خاصی بیرون زد‌خنک​ و به شکل چندش‌آوری از سینه‌اش زد بیرون.

با اینکه من کسی بودم که او را‌چسبوندم​ کشت، اما شمشیر آن زیردست که از سینه‌عوض​ محقق زده بود بیرون، واقعاً صحنه تأثیرگذاری بود.

یک جورهایی به آدم این‌انرژی​ حس را می‌داد که انگار برده‌ها‌شده​ شورش کردند و محقق را کشتند.

دست راستم را بردم‌برای​ بالا و منتظر ماندم‌مسدود​ تا مرده‌ها جواب بدهند.

«حضور غیاب. بازمانده‌ها، کسی نیست؟»

«......»

«تأیید شد، هیچ‌کس.»

در همان لحظه، صدای رعد‌آزادسازی​ و برق را از یک آسمان‌موج​ صاف شنیدم و سرم را چرخاندام.

سه فاجعه هنوز آن نزدیکی‌مسیر​ مشغول جنگیدن بودند، برای همین‌مسدود​ وقت نداشتم با مرده‌ها وقت‌گذرانی کنم.

فعلاً با موفقیت جلوی محقق نابینا را گرفته‌چسبوندم​ بودم تا دیگر نتواند رهبر فرقه گدایانِ ما،‌عوض​ یعنی برترین استاد جناح متعارف را آزار بدهد.

اما وقتی به آن‌نصف​ فکر می‌کردم، بخش بعدی‌یین​ هم خودش یک مکافات بود.

جنازه‌ها را همان‌جا ول کردم‌آزادسازی​ و به سمتی راه افتادم که‌موج​ سه فاجعه داشتند در آن می‌جنگیدند.

ناولها | novelha.net