چپتر 182: بالاخره، یعنی کامل شد؟
0درست وقتی فکر میکردم که دخل بیشترزنده تهموندهها رو آوردیم، استاد یوک-هاپ خون روبینقص از روی شمشیرش تکوند و دهن باز کرد.
«...با این همه، اونایی که قسر در رفتن حتماً عمرشوناونا به دنیا بوده، کاریش نمیشه کرد. چیکار کنیم؟ بیفتیم دنبالشون؟سعی یا مستقیم بریم دره گل روان تا به بقیه ملحق بشیم؟»
سرم رو تکون دادم.
«چه کاریه؟ همینقدر کافیه. در هر صورت، چون اون یارو کهپایان رئیسشون بود سقط شده، حتی اگه اربابزاده سوم بخواد ته ودفعه توی قضیه رو دربیاره، بعیده به دره گل روان شک کنه.»
«چطور مگه؟»
به اون پیرمردی اشاره کردمقراره که با "آسمان درخشان خورشیداونا و ماه" پودر شده بود.
«اون پیرمردِ سگجون خیلی قوی بود. کسی نبود که ارباب دره گل روان یا ارباب دره عطر باران بتونن بکشنش. کارخورشید یه استاد کلهگنده از جناح غیرمتعارف بوده که بتونه نفلهش کنه. از اونجایی که اینجا پر از جنازههاییه که با هنراینجا نهایی من تیکه پاره شدن، فعلاً براشون سخته بفهمن قضیه از چه قراره. احتمالاً فکر میکنن اربابان دره هم همراه اونا مردن.»
«شاید درست باشه، ولیبیا اگه کسی زنده موندهتموم باشه، دنبال تو میگردن.»
«بیا سعی نکنیم کار رو بینقص تموم کنیم. چیزی به اسم پایان بینقصنکنیم وجود نداره. اگه یه آدم باهوش و دقیق میتونست همه مشکلات دنیا رو کاملژوگه حل کنه، ژوگه لیانگ هر دفعه توی کوه چی شکست نمیخورد. بیا سخت نگیریم.»
به هر حالسخته من که رسماًاحتمالاً وارد جنگ شده بودم.
راحتتر بود که دشمناحتی بیان سراغ من تا اینکهتوی برن سراغ دره گل روان.
استاد یوک-هاپ بعدمیگردن از یه کمنکنیم فکر کردن گفت:
«یه جایی هستمردن که باید برم.ولی تو چیکار میکنی؟»
«کجا؟»
«باید یه چیزیشده رو از فرقهاربابزاده شش هارمونی بردارم.»
«فرقه شش هارمونی؟»
«دقیقتر بگم، زیارتگاهیه که لوحهایباشه یادبود اونجا نگهداری میشن. تویمیگردن مقر قدیمی فرقه شش هارمونیه.»
به قیافهبراشون استاد یوک-هاپ نگاهقراره کردم و گفتم:
«حوصلهم سر میره، بیاحتی با هم بریم. میتونیمبخواد یه بحث شمشیری چیزی بکنیم...»
دردسر میشد اگه یکیمونبیا اونقدر بدشانس بود که تکیچیزی به پست اربابزاده سوم بخوره.
هر چی باشه اونشاید بچه سوسولِ فرقه شیطانیمونده بعید بود تنها سفر کنه.
خانواده مادریش یه بحث بود، ولیاحتمالاً مطمئناً استادای دیگهای هم بودن کهشاید اربابزاده سوم رو همراهی یا محافظت میکردن.
جنازهها رو ولشده کردیم و راه افتادیمسوم سمت کوه گنجینه مقدس.
استاد یوک-هاپ تا نیمه کوه بالاولی رفت، دروازهای رو که با پیچکها استتارنکنیم شده بود باز کرد و رفت تو.
جای خیلی مخفیای هم نبود، واسه همین بهاربابان محض باز شدن دروازه، چند تا ساختمون دیدهمونده میشدن که غریبانه وسط یه فضای متروک ایستاده بودن.
بعد از یه گشت کوتاه حین راه رفتن، استادتوی یوک-هاپ به جایی اشاره کرد که سخت میشد فرقشکردم رو با یه زمین خالی یا زمین تمرین تشخیص داد.
«ما بیشتر اونجا تمرین میکردیم.»
توی اون زمین تمرین سوتوکور، که علفهای هرز بلند از هربیا گوشهش زده بود بیرون، تپههای سنگی که به خاطر جارو نشدنباهوش طولانی جمع شده بودن، اینور و اونور پخش و پلا بودن.
«به نظربراشون میاد برادرایبفهمن رزمی زیادی نداشتی.»
اولین بارم بودشده که برای تماشا بهسوم یه فرقه مخروبه میاومدم.
استاد یوک-هاپدنبال سرش روبیا تکون داد.
«یه زمانی زیاد بودن. بعد از اینکه برادر ارشددنبال بزرگمون چند تا شرور معروف رو گردن زد، یهو تعدادوجود شاگردا زیاد شد. هرچند بیشترشون دووم نیاوردن و غیبشون زد.»
«حتماً چونبراشون تمرینات خیلی سختقراره بوده گذاشتن رفتن.»
«تهش فقط شاگردایی مثلحتی من موندن که جایبخواد دیگهای برای رفتن نداشتن.»
راستش، هردنبال ننه قمری نمیتونهسعی رزمیکار موریم بشه.
اونایی که وارد یه فرقه میشن چون بهمونده نظرشون باحاله یا میخوان قوی بشن، اغلب میخورنچیزی به دیوار واقعیت و برمیگردن سرِ زندگی قبلیشون.
دلیلش هم اینه کهبفهمن انگیزه خاصی ندارن که اونهمراه تمرینات طاقتفرسا رو تحمل کنن.
بیشتر اونایی کهشده الکی جوگیر میشن وسوم زود جا میزنن همینجورین.
استاد یوک-هاپدنبال مدتی توی زمینسعی تمرین ساکت ایستاد.
انگار داشت خاطرات برادرای رزمیشباشه رو مرور میکرد که توی اونبیا زمین با هم شمشیر زده بودن.
استاد یوک-هاپ گفت:
«...استادمون ناخوشاحوال بود، واسه همین بیشتر برادر ارشد بزرگ بهمون آموزش میداد. برادر ارشد بزرگ ازپیرمردی خودِ استاد هم ترسناکتر بود. با خودم میگفتم مگه میشه آدمی به این سختگیری و سردی تویبتونن دنیا وجود داشته باشه؟ ولی اگه اون موقع سخت نمیگرفت، من تا حالا صد بار مرده بودم.»
منم به دوران جوونی استاد یوک-هاپنکنیم فکر کردم و برادرای رزمیای رو تجسمنداره کردم که پا به پاش شمشیر میزدن.
شاید چون اینجا توی دامنه کوه بود و گهگاهی نسیم خنکی میوزید، هر باربینقص که نگاهم رو میچرخوندم و تخیل میکردم، میتونستم برادرای کوچکترِ استاد یوک-هاپ رو ببینم کهدفعه عرقشون رو خشک میکردن و میخندیدن، و برادر ارشد بزرگ رو با اون قیافه عبوسش.
بعد از اینکه یه مدت محواحتمالاً تماشای زمین تمرین خالی بود، استادشاید یوک-هاپ سرش رو تکون داد و گفت:
«...بیا بریم تو.شده خیلی وقته کهاربابزاده مهمون نبردم داخل.»
استاد یوک-هاپ منمیگردن رو به داخل فرقهبینقص شش هارمونی راهنمایی کرد.
استاد یوک-هاپ پنج تا شمشیر رو ازمیکنن یه صندوق درآورده بود و گذاشته بود جلویزنده زانوهاش، و زل زده بود به لوحهای یادبود.
ظاهراً چیزایی کهشده باید برمیداشت شمشیرایاربابزاده برادرای رزمیش بودن.
یهو بلند شد، تارهای عنکبوت رو بابینقص دست خالی از روی لوحها و میزآدم پاک کرد، بعد برگشت و دوباره زانو زد.
منم به لوحها نگاه کردم.
اون بالا یهسخته لوح بود، احتمالاًاحتمالاً مال استادِ جناب یوک-هاپ.
پایینش، پنجسقط تا لوح تویاگه یه ردیف بودن.
اسماشون رودنبال که خوندم، هیچکدومسعی فامیلیشون یکی نبود.
انگار هر کدوم یه جای دیگهولی به دنیا اومده بودن و به عنواننکنیم برادر رزمی با هم پیوند خورده بودن.
چون استاد یوک-هاپسخته چیزی نگفت، منماحتمالاً حرفی نداشتم بزنم.
بعد از اینکه مدت زیادیاگه به لوحها خیره شد، استادقضیه یوک-هاپ به من نگاه کرد.
«...»
یه بار سرم روشاید تکون دادم، رفتم جلومونده و یه عود برداشتم.
آداب خاصی بلد نبودم، واسه همین همون کاری روهمراه کردم که استاد یوک-هاپ کرد؛ عود رو روشن کردم وبیا فرو کردم توی کاسهای که پر از خاک نرم بود.
عودی که استاد یوک-هاپ گذاشته بوداربابزاده و عودی که من گذاشتم، کناربعیده هم شروع کردن به دود کردن.
مشتم رودنبال به نشانه احترامسعی جلوی لوحها گرفتم.
«این کوچکتر، رهبر فرقه هائو، لی زاهاست. قراره بادنبال آخرین شاگرد فرقه شش هارمونی، نسل جناح شیطانی رو منقرضوجود کنم، پس لطفاً از اون بالا هوامون رو داشته باشید.»
خیلی مختصربراشون حرف زدم وقراره برگشتم سر جام.
استاد یوک-هاپسقط با لحنحتی آرومی گفت:
«ممنونم. حتماً خوشحالن کهبیا بعد از این همهتموم وقت یه مهمون دارن.»
«حرفش رو هم نزن...شاید اون پنج تا شمشیر هموناییاندنبال که برادرای رزمیت استفاده میکردن؟»
استاد یوک-هاپ بهسخته لوحها نگاه کرداحتمالاً و لبخند محوی زد.
«آره. به خاطر همین شمشیرای آشنا بود که تونستم درست و حسابی انتقام بگیرم. اون حرومزادههای جناحاشاره غیرمتعارف حتماً فهمیده بودن شمشیرای خوبین، چون به جای اینکه دور بندازن یا بفروشن، با خودشون اینور اونورکار میبردنشون. مثل غنیمت جنگی. به لطف همین تونستم پیداشون کنم، انتقامم رو بگیرم و شمشیرها رو پس بگیرم.»
«چند سالدنبال طول کشید تاسعی همهشون رو بکشی؟»
«راستش یادم نیست. فقط میدونم خیلی طول کشید...مونده پیدا کردن و کشتن، پیدا کردن، شکنجه کردن، حرفاسم کشیدن و کشتن. حساب سالها از دستم در رفت.»
استاد یوک-هاپ مات وبفهمن مبهوت به اون پنجاربابان تا شمشیر خیره شده بود.
پرسیدم:
«میخوای الان بامیگردن خودت ببریشون؟ نمیخواینکنیم همینجا نگهشون داری؟»
استاد یوک-هاپاونا سرش روشاید تکون داد.
«اگه میتونستم فرقه شش هارمونی رو دوبارهمیکنن راه بندازم، درستش این بود که همینجاولی نگهشون دارم. ولی الان، میخوام با خودم ببرم.»
استاد یوک-هاپ رو بهحتی لوحهای یادبود مشتش روبخواد گره کرد و گفت:
«برادر ارشد بزرگ، من شمشیرای شما و برادرای کوچکتر رو میبرم. پنج تا شاگرد پیدا میکنم که شبیه شخصیت شما باشن و به هر کدوم یه شمشیر میدم. از همین الان بگم، اوناراحتتر شاگرد فرقه شش هارمونی نمیشن. نام پاک فرقه شش هارمونی... من دیگه خرابش کردم. لقب "استاد یوک-هاپ" که برای انتقام استفاده کردم، به بدنامی آلوده شده، به عنوان یه یارو شیطانی، یه شبح کینهتوز.میتونیم من انتقامم رو گرفتم، ولی چرا باید اسم پاک فرقه شش هارمونی رو لکهدار میکردم؟ جوابی براش پیدا نکردم، واسه همین تا حالا اینجا نیومده بودم. از استاد و برادر ارشد بزرگ عذر میخوام.»
از حرفهایش اینطور برمیآمدشاید که استاد یوک-هاپ شاگرد دومدنبال فرقه شش هارمونی بوده است.
استاد یوک-هاپبراشون نگاهم کرد وقراره با لبخند گفت:
«میخوام بعداًسقط این شمشیرها رواگه بدم به شاگردام.»
«بهترین کاره.»
«باید بهشوناونا لقب پنج شمشیرباشه ژونگنان رو بدم.»
خندهدار بود که استاد یوک-هاپ هنوز شاگردمیکنن پیدا نکرده، داشت برایشان لقب انتخاب میکرد.ولی من هم بدون هیچ حرفی فقط لبخند زدم.
استاد یوک-هاپ روشده به لوحهای یادبوداربابزاده ارواح کرد و گفت:
«برادر ارشد بزرگ، من شایستگی این رو ندارم که رهبر فرقه جدیدی باشم که قراره بسازیم. اصلاً خوبمشکلات نیست شایعه بشه که رهبر یه فرقه تازهتأسیس، استاد یوک-هاپـه که دست به کشتار جمعی زده. جایگاه اولین رهبراینکه فرقه رو میسپارم به شاگردم و خودم تا آخر عمرم به عنوان آخرین شاگرد فرقه شش هارمونی باقی میمونم.»
حس کردم صدایمردن استاد یوک-هاپ شروعولی به لرزیدن کرد.
«برادر ارشد بزرگ... هنوزم نمیفهمم چرا من باید آخرین شاگرد فرقه شش هارمونی میشدم. لطفی که در حق یه یتیمسعی کردی و بدون هیچ شرط و شروطی پناهم دادی رو با پناه دادن به یتیمها و یاد دادن هنرهای رزمی بهشونسخت جبران میکنم. احساس میکنم این تنها راهیه که میتونم اون قلبی که باهاش من رو پذیرفتی، درک کنم. بعداً دوباره برمیگردم.»
استاد یوک-هاپ بلندشده شد و بهاربابزاده لوحهای یادبود تعظیم کرد.
مگر چنددنبال بار میخواستبیا تعظیم کند؟
به استادش، به برادرشاید ارشد بزرگش و بهمونده تکتک برادرهای کوچکترش تعظیم کرد.
یهو دیدم انگار استاد یوک-هاپقراره دارد بغضش را قورت میدهد،اونا برای همین دهانم را باز کردم:
«...احمقجان، راحت باش گریهحتی کن. تا یه مدت سختتوی میتونی بیای اینجا سر بزنی.»
حرفم برای استاد یوک-هاپ آنقدرسعی مسخره و عجیب بود کهاسم با صورتی خندان اشک ریخت.
«درسته.»
استاد یوک-هاپ اشکهای جاریاش را با دست پاک کرد،همراه بعد پارچهای که پنج شمشیر در آن بود رامیگردن محکم گره زد، بلند شد و انداختش روی کولش.
استاد یوک-هاپسقط یک جملهحتی برای خداحافظی گفت:
«استاد، برادر ارشدمیگردن بزرگ. من دارمنکنیم میرم. برادرهای کوچیکتر، خداحافظ.»
همراه استاد یوک-هاپ که چشمانش کاسه خون شدهمونده بود، از مقبره بیرون آمدم، یک نگاه دیگرچیزی به اقامتگاه قدیمی فرقه شش هارمونی انداختم و گفتم:
«فکر نکن بعداً میتونی برگردی اینجا بمونی. لوحهای ارواحهمراه رو ببر به کوه ژونگنان. برادرهای رزمیت حداقل بایدمیگردن تفریح تماشای شاگردایی که بزرگ میکنی رو داشته باشن.»
استاد یوک-هاپ سرششده را عقب برد،اربابزاده خندید و جواب داد:
«فکر بدی نیست.»
همانطور که آرام از کوه گنجینه مقدس، جاییمونده که شیطان شبح زندگی قبلی و فرقه ششچیزی هارمونی در آن خوابیده بودند پایین میآمدم، گفتم:
«خوب میشه اگه تویبفهمن اسم هنر شمشیرزنیت، کلمهاربابان "شش هارمونی" رو هم بیاری.»
با اینکهسقط دلیلش را میدانست،اگه استاد یوک-هاپ پرسید:
«چرا؟»
«شاید بقیه ندونن،مردن ولی شاگردا بایدولی بدونن ریشهشون کجاست.»
«شش هارمونی یه عبارت رایجه.»
«وقتی بچسبه تنگِشده اسم هنر شمشیرزنی دیگهسوم رایج نیست، نگران نباش.»
حال و هوای استاد یوک-هاپ خیلی گرفته بود،تموم برای همین خودم را با جلیقه ضدگلوله "چرت ومیتونست پرت" مجهز کردم و شروع کردم به دریوری گفتن.
«میدونی اسم کدوممردن هنر شمشیرزنی رو اززنده همه بیشتر دوست دارم؟»
«نمیدونم.»
«هنر شمشیر سه عنصر.»
«چرا؟»
«کسی که هنر شمشیر سه عنصر رو ساخته، حتماً توی شمشیرزنی یهسعی نابغه واقعی بوده. فکر میکنی اگه فقط حرکاتی مثل سیخ زدن، بریدنمیتونست و کوبیدن رو بلد بود، جرئت میکرد اسم "سه عنصر" رو روش بذاره؟»
«داری چهبراشون جفنگیاتی سربفهمن هم میکنی؟»
«منظورم اینه که... اسم هنر شمشیر سه عنصر برای یاد دادن به یه نفر ساخته شده. احتمالاً هم قضیه این بوده که مجبور بوده بهسگجون یه مشت آدم بیاستعداد آموزش بده. حتماً پیش خودش فکر کرده: "عمراً بتونم به اینا چیزی یاد بدم. آموزش دادن هم حدی داره." واسه همینبراشون اسمش رو گذاشته هنر شمشیر سه عنصر. به هر حال، حتی اگه طرف کودن هم باشه، دوست داره هنر شمشیری یاد بگیره که اسم داشته باشه.»
استاد یوک-هاپ یک لحظهبیا به حرفهایم فکر کردتموم و بعد زد زیر خنده.
بلافاصله زدم زیر حرف خودم:
«ولی شاید هم اینطوری نباشه.»
«چی؟»
«اگه واقعاً معتقد بوده که آدم باید اون سه تا چیزپایان رو درست و حسابی یاد بگیره تا بتونه بره مرحله بعد،دفعه پس سازنده هنر شمشیر سه عنصر باید یه استاد خفن بوده باشه.»
«هوم.»
«این به اصل باطنی هنر شمشیر شش هارمونی نزدیکتره.همراه به هر حال، هیچوقت نمیفهمیم کی هنر شمشیر سه عنصربیا رو ساخته. اینم یکی از رازهای حلنشده موریم باقی میمونه.»
«چیزای دیگهسقط هم مثلحتی این هست؟»
«میدونی قدمت فرقه شیطانی چقدره؟»
«نمیدونم.»
«احتمالاً تو هر سلسلهای وجود داشته. میگن حتی زمانهایی بوده که چند تا فرقه شیطانی همزمان وجود داشتن. حتماً واسه همینه که وقتی با هم متحد شدن لقب "شیطان بهشتی" بهدقیق وجود اومده. شاید تو تاریخ اسمی ازش نباشه، ولی احتمالاً تو سلسلههای شانگ یا ژو هم بوده. هر چی باشه، اکثر مذاهبی که توسط حکومت ممنوع میشدن رو بهشون میگفتن فرقه شیطانی.فرقه مخصوصاً وقتی سلسلهها عوض میشدن، خیلیها میمردن. خائنها و فک و فامیلشون دنبال رهبرهاشون راه میافتادن و طبق قوانین سلسله قبلی و با تکیه به ایمانشون دووم میآوردن. تا اینکه یه روز...»
استاد یوک-هاپسقط ایستاد وحتی نگاهم کرد:
«یه روز چی؟»
«یه رهبر باهوش پیدا میشده که تاریخ قدیمی رو پاک کنه و دستور بده به جای اون، خودش رو بپرستن. این یعنیباهوش فساد مذهب. مثلاً یه مرتیکهای به اسم شیطان بهشتی میاد تاریخ اصلی رو پاک میکنه و اسم فرقه خدای شیطان بهشتی رواینکه میسازه. این حرومزادههای فرقه شیطانی اونقدر تاریخ رو پاک کردن و آدم کشتن که احتمالاً خودشون هم یادشون رفته از کجا شروع کردن.»
به استاد یوک-هاپ تأکید کردم:
«پس حتی اگه بعداً تو ژونگنان مستقر شدی، ریشههات رو فراموشدربیاره نکن. فرقه شش هارمونی، جایی که استاد و برادرهای رزمیت هوات روپودر داشتن، ریشه توئه. این با فرقه شیطانی زمین تا آسمون فرق داره.»
«من با اوناییمیگردن که تو جناحنکنیم شیطانیان فرق دارم.»
استاد یوک-هاپ رویمردن یک تختهسنگ تنها نشستزنده و به من گفت:
«باید یه لحظه استراحت کنم.»
منظورش این نبودشده که استقامتش کماربابزاده شده و خسته است.
به نظر میرسید نیاز به مراقبهنکنیم دارد، برای همین من هم یک سنگنداره آن نزدیکی پیدا کردم و چهارزانو نشستم.
من هم چشمانم راشاید یک لحظه بستم ومونده ذهنم را خالی کردم.
بعد از اینکه مدتیبفهمن با خوابآلودگی جنگیدم، صدایاربابان استاد یوک-هاپ را شنیدم.
«رهبر فرقه.»
«چیه؟»
«حتی اگه ما ازشاید کسی شکست بخوریم، شاگردامون بعداًدنبال میتونن برنده بشن، مگه نه؟»
با چشمانبراشون بسته استاد یوک-هاپقراره را دعوا کردم:
«یوک-هاپ، این طرز فکرحتی درست نیست. نمیتونی با همچینتوی ذهنیت مسخرهای وارد میدون بشی.»
«پس بایددنبال چه طرزبیا فکری داشته باشم؟»
چشمانم را باز کردم وباشه طرز فکر خودم را بهمیگردن شیطان شبح زندگی قبلی منتقل کردم.
«طرز فکر اینکه تکتک اون حرومزادههااحتمالاً رو با خودت بکشی تو جهنم.شاید تا اون موقع، ما نمیتونیم ببازیم.»
شیطان شبح هم آرامحتی چشمانش را باز کرد وتوی مستقیم به من زل زد.
حالا حس میکردم انگاربیا یک اتحاد ذهنی باتموم شیطان شبح زندگی قبلی بستهام.
«رهبر فرقه هائو، استاد یوک-هاپ... این اسمها به درک، بذار کنار لجنسعی غلت بخورن. طرز فکر اینکه همهشون رو تا حد مرگ بزنیم، حتیمیتونست اگه مجبور بشیم کثیف، پست و حقیرانه بجنگیم. این چیزیه که لازم داریم.»
شیطان شبحبراشون نیشخندی زدبفهمن و گفت:
«حالا که میشنوم،شده این یکی رواربابزاده بیشتر دوست دارم.»
سرم را تکانمیگردن دادم و یکنکنیم نفس عمیق کشیدم.
بالاخره تکمیل شد؟
حالا، شیطان دیوانه، شیطان سم،قراره شیطان شهوت و شیطان شبح بالاخرهمردن میتوانستند کاملاً با هم متحد شوند.
انجمن شرورهای زندگی قبلی.
از آنجایی که من تنها کسی هستم که از وجود اینپایان سازمان خبر دارد، میشود با اطمینان گفت که یک جناح مرموزدفعه متولد شده که لنگهاش قبلاً در تاریخ موریم دیده نشده است.
یکیشان یککم نافرمان است،شاید ولی هر سازمانی بالاخرهمونده باید یکی اینجوری داشته باشد.
به هر حال، منبفهمن شده بودم رهبر یک سازمانهمراه مرموزِ کمی خلوچل ولی خفن.
...
...
...
سازمان مرموز، گردهمایی شرورها، دنده کباب خوک،میکنن همهشان قبلاً برای خودشان سگاعصاب بودند ولیولی الان من رهبرم. موفق و مورمورکننده، این منم.