---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 60: اومدم بدهی‌هام رو نقد کنم • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 60: اومدم بدهی‌هام رو نقد کنم

0

نقاشی کشیدن‌می‌کنی​ هم دقیقاً مثل‌بهتر​ هنرهای رزمی می‌مونه.

باید هزاران بار گند بزنی‌ابریشمیه​ و بندازیشون دور تا بالاخره‌شمشیر​ بتونی یه شاهکار خلق کنی.

در مورد کشیدن یه‌بوده​ اعلامیه تحت‌تعقیب هم دقیقاً‌نظرت​ همین قانون صدق می‌کرد.

مدیر بیوک سعی کرده بود چهره اون «نور تابان»‌تفاله‌های​ رو بکشه، ولی هیچ‌کدومشون به دلم نمی‌نشست؛ برای همین‌چطوری​ یکی بعد از دیگری مچاله‌شون می‌کردم و می‌نداختم دور.

اصلاً مهم نیست داری چه غلطی‌مدام​ می‌کنی، برای رسیدن به یه نتیجه‌جناح​ بهتر، باید مدام آشغال‌ها رو بریزی دور.

در همون حین که اون تفاله‌های جناح غیرمتعارف تو ویلای گل دور‌کشیده‌ست​ هم جمع شده بودن تا نقشه بکشن چطوری من رو زمین بزنن، من‌چرندیاتی​ و مدیر بیوک داشتیم با جدیت تمام روی این اعلامیه تحت‌تعقیب کار می‌کردیم.

«مدیر، استخون گونه‌های این مرتیکه این‌قدرها هم‌ابریشمی​ گنده نیست. زاویه فک‌اش در واقع یه‌فهمیدم​ چیزی تو مایه‌های فک خودمه. دوباره نگاه کن.»

مدیر بیوک با دقت‌مدام​ به زاویه فک من‌حین​ خیره شد و بعد گفت:

«موها هم تو چهره خیلی تأثیر‌مدام​ دارن. باید بدونیم موهاش فر بوده یا‌غیرمتعارف​ مثل موهای یه زن، لخت و ابریشمی؟»

«به نظرت موهای‌می‌تونه​ اون حروم‌زاده چه‌فهمیدم​ شکلی می‌تونه باشه؟»

«پس لخت‌بدونیم​ و ابریشمیه.‌بوده​ فهمیدم. ابروهاش چطور؟»

«در کل مثل یه تیغه شمشیر،‌بریزی​ صاف و کشیده‌ست، ولی انتهای ابروهاش مثل‌جمع​ یه پر، قوس برمی‌داره و کشیده می‌شه.»

«پس با یه تیغ، خیلی‌بهتر​ وسواسی ابروهاش رو مرتب می‌کنه.‌حین​ باید یه شیطان شهوتِ حسابی باشه.»

مدیر بیوک تمام چرندیاتی که تا‌فهمیدم​ الان به هم بافته بودیم رو جمع‌بندی‌انتهای​ کرد و دوباره دست به قلم شد.

چند لحظه بعد، بالاخره یه‌موهای​ اعلامیه تحت‌تعقیب که مو نمی‌زد با‌می‌تونه​ اون نور تابانِ کثافت، آماده شد.

مدیر بیوک‌نتیجه​ نیشش رو باز‌آشغال‌ها​ کرد و پرسید:

«به دلت نشست؟»

«عالیه. بیا با همین پیداش کنیم. فقط‌ابروهاش​ این رو می‌دونم که از شاخه فرعی‌قوس​ یه خاندان اشرافیه. باید حدود بیست سالش باشه.»

«اگه مال یه‌موهاش​ خاندان اشرافی باشه‌لخت​ که کارمون خیلی راحته.»

«چطور مگه؟»

«رزمی‌کارهای خاندان‌های اشرافی خیلی به تیپ و قیافه‌شون می‌رسن و عمراً لباس‌های ژنده‌پوره بپوشن. یه شیطان شهوت هم که دیگه بدتر، جونش درمی‌ره‌داشتیم​ برای ظاهرش. اول از همه، دایره جستجو رو محدود می‌کنیم به خاندان‌های اشرافی، بعد می‌ریم سراغ سن و سالشون، بعد به لباس‌پوشیدنشون دقت‌موها​ می‌کنیم و در نهایت چهره‌شون رو با این اعلامیه تطبیق می‌دیم. پیدا کردنش نباید اون‌قدرها هم طول بکشه. مهارت‌های رزمی‌اش در چه سطحیه؟»

«حتی در مقایسه با نسل‌ابریشمیه​ جوونِ خاندان‌های اشرافی که هم‌سن و‌صاف​ سال خودش هستن هم خیلی قویه.»

تازه اون موقع بود‌بوده​ که چشم‌های مدیر بیوک‌نظرت​ از تعجب گرد شد.

«پس باید‌نتیجه​ یه استاد‌مدام​ وحشتناک قوی باشه.»

«برای همین میگم فقط پیداش کن و‌آشغال‌ها​ آمارش رو به من بده. این مرتیکه کسی‌جمع​ نیست که نوچه‌های تو بتونن از پسش بربیان.»

«مفهومه.»

حالا که بهش فکر می‌کنم، اینکه از یه شاخه فرعی باشی‌می‌تونه​ ولی تو هنرهای رزمی این‌قدر قوی باشی و مدام هم دردسر درست‌برمی‌داره​ کنی، قطعاً باعث می‌شه اساتید شاخه اصلیِ خاندان خونت رو تشنه بشن.

اگه اساتید شاخه اصلی، این نور تابان رو به‌تفاله‌های​ چشم یه رقیب برای نشستن رو صندلی ریاست خاندان می‌دیدن،‌زمین​ جوری زنده‌به‌گورش می‌کردن که دیگه هیچ‌وقت نتونه قد راست کنه.

احتمالاً به همین خاطر بوده که‌مدام​ چاره‌ای جز این نداشته که بره و‌غیرمتعارف​ به اون فرقه شیطانیِ کثافت ملحق بشه.

«مدیر، تو تمام تمرکزت رو بذار‌فهمیدم​ رو پیدا کردن این حروم‌زاده. کتک‌کاریش‌کشیده‌ست​ رو بسپار به خودم. این‌طوری خیالم راحت‌تره.»

«چشم.»

نگاهم رو دوختم به‌مدام​ نقشه‌ای که مدیر بیوک‌حین​ روی تخته کشیده بود.

«اون رهبرهای احمق قراره تا همین امشب تو‌بریزی​ ویلای گل بشینن و با هم فک بزنن،‌شده​ مگه نه؟ احتمالاً دو سه پیک هم بالا می‌ندازن.»

«همین‌طوره. اگه بحث به اینجا بکشه که کی‌چطور​ کدوم منطقه رو برداره و پول‌ها چطوری تقسیم‌کشیده​ بشه، قطعاً جلسه‌شون به این زودی‌ها تموم نمی‌شه.»

می‌شد گفت این یه‌بوده​ بیماری لاعلاج و مزمن‌نظرت​ بین اعضای جناح غیرمتعارف بود.

راستش رو بخواین، اگه یه گروه تو جناح غیرمتعارف‌تفاله‌های​ پیدا می‌شد که سر این خزعبلات با هم چونه نزنن،‌زمین​ اون‌وقت با یه سازمانِ رده‌بالا و وحشتناک قدرتمند طرف بودیم.

این قانون هم در‌نتیجه​ مورد آدم‌ها صدق می‌کرد،‌بریزی​ هم در مورد گروه‌ها.

اونایی که واقعاً تو کارشون‌ابریشمیه​ خفن بودن، از همون اولش هم‌صاف​ پشیزی برای پول ارزش قائل نمی‌شدن.

وسط اون تالار‌موهاش​ بزرگ، یه لحظه‌لخت​ سرم رو خاروندم.

یه تعدادی از نوچه‌هام از‌آشغال‌ها​ قبل راهی استان ایلیانگ و‌جناح​ قلعه بادبزن سیاه شده بودن.

منم چاره‌ای نداشتم جز اینکه تا‌مدام​ عصر صبر کنم تا بتونم تمام‌جناح​ نیروهام رو یه جا جمع کنم.

غرق تو همین‌می‌تونه​ افکار بودم که مدیر‌ابروهاش​ بیوک به حرف اومد.

«رهبر، جسارتم رو‌موهاش​ می‌بخشید، اجازه دارم‌لخت​ یه چیزی بگم؟»

«بنال ببینم.»

«با اینکه ما جزو جناح غیرمتعارف هستیم، ولی مردمی که تو منطقه جنوبی زندگی می‌کنن دیگه به گروه ما عادت کردن. اگه ما به اون کارها و ظلم‌هایی که راکشاسای بزرگ می‌کرد پایان‌این‌قدرها​ بدیم، اونا حتی بیشتر هم ازمون استقبال می‌کنن. اگه یه گروه دیگه از جناح غیرمتعارف اینجا رو بگیره، دوباره خیلی چیزها عوض می‌شه. تعداد آدم‌هایی که می‌میرن یا زخمی می‌شن سر به فلک می‌کشه.‌صاف​ خوشبختانه، خیلی از اون دوازده ژنرال الهی هنوز اینجان و نیروهای شما هم کم نیستن، رهبر. پس تمنا می‌کنم که مسئولیت سنگینِ یه فرمانده کل رو در نظر بگیرید و با احتیاط قدم بردارید.»

نکنه این مرتیکه تونسته بود‌ابریشمیه​ اون حس طغیانِ بی‌دلیل و‌شمشیر​ جوون‌مرگ‌کننده رو تو چشم‌هام بخونه؟

با یه قیافه کاملاً جدی سرم رو تکون‌نظرت​ دادم، ولی اون نصیحت مسخره‌اش در مورد «احتیاط» از‌تیغه​ یه گوشم وارد شد و از اون یکی دررفت.

«معلومه که باید محتاط باشم. منظورت اینه که نباید فقط به‌غیرمتعارف​ خاطر اینکه رهبرهای دشمن تو ویلای گل جمع شدن، الکی و تک‌نفره‌تمام​ بزنم به قلب دشمن و یه حمله غافلگیرانه راه بندازم، مگه نه؟»

مدیر بیوک نگاهم کرد‌نتیجه​ و با احترام سرش‌بریزی​ رو یه کم خم کرد.

«از درک‌شکلی​ و شعور‌باشه​ بالای شما سپاسگزارم.»

«پس منظورت اینه که نباید یه کار بچگانه بکنم و با برادرهای کوچیکترم، یعنی همون‌ابروهاش​ دوازده ژنرال الهی، جوری به ویلای گل حمله کنیم که انگار مسابقه تیراندازیه و با تیرهای‌شهوتِ​ شعله‌ور، کل جنگل رو به آتیش بکشیم. آره؟ چون گل‌ها و درخت‌ها خیلی باارزش و عزیزن.»

«حرکت هوشمندانه‌ایه، ولی از رفتار یه ژنرال که فرماندهی لشکر بزرگی رو بر عهده‌شده​ داره، خیلی بعیده. اونا هم اساتید کمی ندارن، برای همین در نهایت کار به‌استخون​ کشیدن شمشیر و خون‌ریزی می‌کشه. و البته، گل‌ها و درخت‌ها هم واقعاً باارزش هستن.»

نگاهم رو دوختم‌رسیدن​ به مدیر بیوک و‌آشغال‌ها​ سرم رو تکون دادم.

«راستش رو بخوای داشت حوصلم سر می‌رفت و یه کم بی‌قرار شده بودم، ولی تو من رو به روشنایی رسوندی، مدیر بیوک.‌شیطان​ از خیلی جهات، مدیر بیوکِ ما واقعاً داره نقش ستون اصلی باند خرگوش سیاه و استراتژیست اعظممون رو بازی می‌کنه. وقتی اون شیطان‌بیا​ شهوت رو پیدا کردی، یه پاداش نقدی تپل هم پیش من داری. می‌تونی خودت مبلغش رو تو دفتر کل بنویسی و برش داری.»

مدیر بیوک با‌موهاش​ یه قیافه خرکیف، دست‌هاش‌ابریشمی​ رو به هم چسبوند.

«سپاسگزارم، رهبر.»

«یه کم طول می‌کشه تا نیروها جمع بشن،‌بریزی​ پس بهتره یه سر برم به خانه پزشکی‌شده​ مویونگ. دلم می‌خواد ریخت اون دکتر خوبمون رو ببینم.»

«آه، با دکتر‌می‌تونه​ جوونِ خانه پزشکی‌فهمیدم​ مویونگ رفیق شدید؟»

«می‌تونی بگی ما برادرهای قسم‌خورده‌ایم.»

«که این‌طور. پس منم از این به بعد حواسم رو‌جناح​ بیشتر جمعِ خانه پزشکی مویونگ می‌کنم. و رهبر، تو یه همچین‌داشتیم​ شرایطی، لطفاً با کالسکه رفت‌وآمد کنید. می‌گم یکی براتون آماده کنن.»

«عالیه.»

همون‌طور که داشتم به سمت‌موهای​ کالسکه‌ای که منتظرم بود می‌رفتم،‌شکلی​ زیر لب با خودم غر زدم:

«اگه قراره این‌طوری به‌مدام​ من دستور بده، خب‌حین​ خودش می‌اومد می‌شد رهبر دیگه.»

کالسکه‌چی که فکر‌رسیدن​ کرده بود دارم با‌آشغال‌ها​ اون حرف می‌زنم، پرسید:

«قربان؟»

«هیچی، با تو نبودم.»

با سوار شدنم به کالسکه،‌آشغال‌ها​ کالسکه‌چی که از قبل توجیه‌جناح​ شده بود، مقصد رو اعلام کرد:

«رهبر، شما‌می‌کنی​ رو می‌برم به‌بهتر​ خانه پزشکی مویونگ.»

«راه بیفت.»

به محض اینکه کالسکه‌بوده​ راه افتاد و پیچید تو‌حروم‌زاده​ یه کوچه، به کالسکه‌چی گفتم:

«نظرم عوض شد. نسیم‌مدام​ خنکی میاد، پس بی‌خیالِ رفتن‌تفاله‌های​ به خانه پزشکی مویونگ شو.»

«چشم، قربان.»

«من رو نزدیک جامعه‌باشه​ ابر و باران پیاده‌چطور​ کن و خودت برگرد.»

رهبر جامعه ابر و باران کسی نبود‌ابریشمی​ جز استاد سو، و استاد سو هم‌فهمیدم​ الان باید تو همون ویلای گل باشه.

کالسکه‌چی برای چند‌بهتر​ لحظه خفه خون‌بریزی​ گرفت و هیچی نگفت.

«...»

انگار که‌شکلی​ بخواد دوباره‌باشه​ مطمئن بشه، پرسید:

«رهبر، اشکالی نداره قبل از رفتن به اونجا، برگردیم و به‌می‌تونه​ مدیران ارشد یا مدیر بیوک خبر بدیم؟ از اونجایی که جامعه‌قوس​ ابر و باران جای خطرناکیه، نباید حداقل مقصدمون رو بهشون اطلاع بدیم؟»

با خودم فکر کردم که آدم‌بریزی​ نباید به کسی که حرف حساب‌ویلای​ می‌زنه بپره، پس جوابش رو دادم:

«فقط راه بیفت بریم همون جامعه ابر و باران؛ همونایی که اسم فرقه‌شون‌غیرمتعارف​ رو از 'لذت ابر و باران' برداشتن. اسمشون همیشه رو اعصابمه؛ یه جوریه که‌این​ انگار دارن بدون حضور من، 'عشق‌بازی ابر و باران' رو با هم شریک می‌شن.»

«فهمیدم.»

کالسکه‌سواری همیشه حال میده.

در حالی که به سمت استان‌بریزی​ ایهوا، مقر «جامعه ابر و باران»‌ویلای​ می‌رفتیم، چشم دوختم به مناظر بیرون.

تو این روز که آفتاب بهاری حسابی گرم‌بریزی​ و دلچسب بود، انگار نسیم خنک تمام دیوونگیم‌شده​ رو با خودش شسته بود و فرستاده بود مرخصی.

با حس کردن‌می‌تونه​ نگرانی کالسکه‌چی، بهش‌فهمیدم​ اطمینان خاطر دادم:

«استاد سو الان تو‌بوده​ ویلای گل سرش گرم‌نظرت​ کاره، پس الکی حرص نخور.»

«چشم، قربان.»

توی کالسکه، برای خودم تخیل می‌کردم‌مدام​ که ماجرای بین استاد سو و‌جناح​ اون عضو اتحاد موریم چی می‌تونسته باشه.

اون حروم‌زاده چه غلطی در حق عضو اتحاد موریم کرده بود که‌کشیده‌ست​ باعث شد وسط بازار سرش رو از تنش جدا کنن، و اصلاً‌حسابی​ چرا اون عضو اتحاد موریم به خاطر این کار افتاد تو زندان تندر؟

یعنی اون‌بدونیم​ عضو اتحاد‌بوده​ موریم رو می‌شناختم؟

این رو هم نمی‌دونستم.

به هر حال، تو دورانی که‌مدام​ به عنوان شیطان دیوانه جولان می‌دادم، اون‌غیرمتعارف​ بابا حتماً از زندان آزاد شده بود.

عمراً یک عضو اتحاد رو فقط به‌ابروهاش​ خاطر کشتن یه زباله از جناح غیرمتعارف‌قوس​ برای مدت طولانی تو حبس نگه نمی‌دارن.

با اینکه‌بدونیم​ به گذشته‌بوده​ برگشته بودم...

یه سری اتفاقات بودن‌مدام​ که مسیرشون رو می‌دونستم‌حین​ ولی از نتیجه‌شون خبر نداشتم.

و یه سری دیگه هم بودن‌مدام​ که فقط نتیجه‌شون رو می‌دونستم و‌جناح​ روحم هم از روند اتفاقات خبر نداشت.

فقط از روی فضولی و‌ابریشمیه​ بی‌حوصلگی بود که داشتم می‌رفتم‌شمشیر​ سمت جامعه ابر و باران.

«رهبر، رسیدیم به استان ایهوا.»

وقتی پیاده شدم، دیدم کالسکه‌چی باهوش‌مدام​ کالسکه رو تو یه جای خلوت‌جناح​ و دور از چشم نگه داشته.

به کالسکه‌چی هشدار دادم:

«دقیقاً جای درستی نگه داشتی. منتظر موندن‌ابریشمی​ اینجا حوصله‌سربره، پس تو اول برگرد. ولی اگه‌ابروهاش​ کسی پرسید، من تو خانه پزشکی مویونگ هستم.»

«فهمیدم، رهبر.»

«این رو بگیر.»

ردای مشکی‌ام‌شکلی​ رو درآوردم و‌ابریشمیه​ دادمش به کالسکه‌چی.

زیرش یه لباس رزمی معمولی‌موهای​ پوشیده بودم، نه یه لباس‌شکلی​ خیلی تو چشم و تابلو.

این غریزه رزمی‌کاران موریمه که حتی‌بریزی​ تو یه روز به این گرمی‌ویلای​ هم چیزایی مثل ردای مشکی بپوشن.

می‌تونی کلی سلاح مخفی توش قایم‌مدام​ کنی، و اگه یه تیغه بهت‌جناح​ بخوره، تا حدودی ازت محافظت می‌کنه.

اگه انرژی درونی رو به یه لباس گشاد‌چطور​ مثل ردا تزریق کنی، می‌تونی بیشتر سلاح‌های مخفی‌کشیده​ رو منحرف کنی، که این خودش کلی کاربرد داره.

با این حال، ردای مشکی‌موهای​ بدون شک یه لباس جنگی‌شکلی​ بود و بدجوری جلب توجه می‌کرد.

بعد از دست به‌مدام​ سر کردن کالسکه‌چی، یه نگاهی‌تفاله‌های​ به اطراف استان ایهوا انداختم.

برام جالب بود بدونم فرقه استاد سو چطوری‌بریزی​ با فرقه راکشاسای بزرگ برابری می‌کنه، و اینکه‌شده​ جامعه ابر و باران اصلاً چطوری پول درمیاره.

و یهو این سوال هم برام‌فهمیدم​ پیش اومد که چرا اصلاً اسمش‌کشیده‌ست​ رو گذاشتن «جامعه ابر و باران».

به هر‌بدونیم​ حال، من‌بوده​ آدم فضولی‌ام.

بیشتر از روی کنجکاوی پاشده بودم اومده‌همون​ بودم اینجا، نه اینکه برنامه فوری و‌شده​ خاصی برای جامعه ابر و باران داشته باشم.

منظره خیابون‌ها‌می‌کنی​ هیچ فرقی با‌بهتر​ منطقه جنوبی نداشت.

هرچی نفوذ جناح‌می‌تونه​ غیرمتعارف بیشتر می‌شد،‌فهمیدم​ جمعیت هم بیشتر می‌شد.

دلیلش اینه که تو ذاتشون، اینا یه مشت‌نظرت​ حروم‌زاده‌ان که با چاپیدن پول آدم‌های زحمت‌کش به‌چطور​ هر روشی که بتونن، شکمشون رو سیر می‌کنن.

برای یه لحظه، این فکر که باند خرگوش‌حین​ سیاه که الان زیر نگین انگشترمه هم در اصل‌بکشن​ یه همچین فرقه‌ای بوده، حالم رو به هم زد.

با قصد بازرسی‌رسیدن​ شخصی، تو خیابون‌های‌مدام​ استان ایهوا قدم زدم.

روشش هم خیلی ساده بود.

فقط با نگاه‌موهاش​ کردن به قیافه مغازه‌دارها‌ابریشمی​ می‌تونستم همه‌چیز رو بفهمم.

می‌تونستم ببینم این اواخر کاسبی‌شون‌آشغال‌ها​ خوب بوده، یا اینکه لاشخوری دور‌غیرمتعارف​ و برشون هست که اذیتشون کنه.

این یه مسئله حیثیتی بود.

اگه مردم عادی منطقه جنوبی بعد از اینکه‌چطور​ من رهبر باند خرگوش سیاه شدم با قیافه‌های‌کشیده​ نگران این‌طرف و آن‌طرف می‌رفتن، تقصیر من بود.

با خودم فکر کردم‌بوده​ استاد سو اینجا چه‌نظرت​ جور زباله‌ای از جناح غیرمتعارفه.

برای همین،‌نتیجه​ این‌ور و‌مدام​ اون‌ور سرک کشیدم.

رفتم تو یه‌رسیدن​ مسافرخانه و یه چای‌خانه‌آشغال‌ها​ رو هم برانداز کردم.

اینجا دست‌فروش‌ها‌شکلی​ به طرز‌باشه​ عجیبی زیاد بودن.

این قشر معمولاً حتی تو شرایط‌لخت​ سخت هم مثل خر کار می‌کنن،‌باشه​ برای همین چیز زیادی نمی‌شد ازشون فهمید.

وقتی قشر کارگر‌بهتر​ رو دست‌کم بگیری،‌بریزی​ همین میشه دیگه.

بعد از تموم کردن بازرسی‌بهتر​ استان ایهوا، رفتم تا جامعه‌حین​ ابر و باران رو پیدا کنم.

با نگاه کردن‌می‌تونه​ به دروازه اصلی، یه‌ابروهاش​ فکری زد به سرم.

کثافت‌هایی که کارهای مشکوک‌بوده​ می‌کنن، همیشه یه دریچه‌نظرت​ کوچیک روی دروازه اصلی‌شون دارن.

درست مثل دروازه اصلی‌مدام​ باند خرگوش سیاه که‌حین​ همون اول دیده بودم.

تق، تق، تق!

همین که با مشت کوبیدم‌ابریشمیه​ به در، یه دریچه کوچیک‌شمشیر​ با صدای تق‌تقی باز شد.

«کیه؟»

نگاه کردن به کسی که فقط چشماش معلوم‌حین​ بود و حرف می‌زد، حس این رو می‌داد‌نقشه​ که دارم به یه زندانی تو سلول نگاه می‌کنم.

«گفتم کیه؟»

یه «نوچ»‌شکلی​ کردم و‌باشه​ جواب دادم:

«اومدم طلبم رو بگیرم.»

صدای تق بسته‌شدن دریچه اومد‌آشغال‌ها​ و بعدش با یه صدای‌جناح​ جیرجیر، دروازه اصلی چهارطاق باز شد.

از همینجا فهمیدم‌رسیدن​ که این بی‌ناموس‌ها‌مدام​ معمولاً بدهی‌هاشون رو نمی‌دن.

روند باز کردن‌می‌تونه​ در سریع، دقیق‌فهمیدم​ و تمرین‌شده بود.

تازه، حرکاتش پر‌موهاش​ از یه حس‌لخت​ آشکارِ اعصاب‌خوردی بود.

روانشناسی این‌نتیجه​ قضیه رو‌مدام​ خوب می‌دونستم.

این طرز فکر کسی بود که‌مدام​ می‌خواست طلبکاری که اومده پولش رو‌جناح​ بگیره رو یه جورایی تهدید کنه.

کسی که در رو‌باشه​ باز کرده بود، با‌چطور​ سر کج نگاهم کرد.

«بیا تو.»

با قیافه‌ای جدی جواب دادم:

«اگه اعصابت خورده،‌رسیدن​ می‌تونم یه وقت دیگه‌آشغال‌ها​ بیام واسه گرفتن طلبم.»

یارو سریع پرید وسط حرفم:

«بیا تو، حروم‌زاده.»

«چشم، حتماً. الان میام تو.»

این دقیقاً فرق‌رسیدن​ بین جناح غیرمتعارف‌مدام​ و جناح متعارف بود.

اگه جمله «اومدم طلبم رو بگیرم» بعضی‌ابروهاش​ وقتا مثل یه رمز عبور عمل می‌کرد،‌قوس​ یعنی با یه جناح غیرمتعارف طرف بودی.

ولی جناح متعارف، از‌بوده​ همون اولش اصلاً بالا نمیاره‌حروم‌زاده​ که بخواد بدهی داشته باشه.

اینجا، جناح متعارف رو‌مدام​ میشه به فرقه‌ها و‌حین​ خاندان‌های اشرافی تقسیم کرد.

خاندان‌های اشرافی موریم که‌نتیجه​ از همون اولش خرپولن،‌بریزی​ پس کلاً با بدهی بیگانه‌ان.

برای همین،‌شکلی​ همچین رمز عبوری‌ابریشمیه​ اونجا جواب نمی‌ده.

در مورد فرقه‌ها هم، اونا آدم‌هایی هستن که با شرافت‌شکلی​ زنده می‌مونن و با شرافت می‌میرن، پس اگه بی‌پول بشن، ترجیح‌انتهای​ می‌دن برن تو کوه علف بخورن تا اینکه نسیه غذا بخورن.

به خاطر همینه‌بهتر​ که فرقه‌های بزرگ بیشترشون‌همون​ تو کوهستان‌ها قرار دارن.

دقیقاً به همین دلیله که مهم‌مدام​ نیست جناح غیرمتعارف چقدر جفتک بندازه و‌غیرمتعارف​ وحشی‌بازی دربیاره، جناح متعارف همیشه قدرت ترسناک‌تریه.

چه تو کوه زندگی کنن‌ابریشمیه​ چه تو شهر، یه غرور‌شمشیر​ و عزت‌نفس بی‌حد و مرز دارن.

نگهبان دروازه‌بدونیم​ رشته افکارم‌بوده​ رو پاره کرد.

«طلب کیه؟ مطمئناً مال‌مدام​ رهبر جامعه نیست. نکنه‌حین​ پول مشروب‌های معاون رهبر جامعه‌ست؟»

در حالی که‌رسیدن​ دنبال نگهبان می‌رفتم،‌مدام​ زیر لب زمزمه کردم:

«لعنتی، چقدر ترسناک.»

«چی؟»

نگهبان برگشت و با‌مدام​ قیافه‌ای که ترکیبی از گیجی‌تفاله‌های​ و عصبانیت بود نگاهم کرد.

«الان چی زر زدی؟»

با لحنی بی‌خیال جواب دادم:

«اوه، با خودم بودم.»

احتمالاً این نگهبان تمام‌مدام​ این مدت با اعتمادبه‌نفس‌حین​ کامل تمرین کرده بود.

کف دستی که صورت طلبکار‌بهتر​ رو هدف گرفته بود، با‌حین​ یه قوس منحنی به سمتم اومد.

مچ دست نگهبان رو‌باشه​ گرفتم و خیلی قشنگ‌چطور​ باهاش منطقی حرف زدم:

«گفتم که با خودم بودم.»

دستش رو ول کردم‌مدام​ و یه مسابقه زل‌حین​ زدن باهاش راه انداختم.

«...اولین نفری که پلک‌نتیجه​ بزنه باخته. بازنده یه‌بریزی​ تلنگر می‌خوره رو پیشونیش.»

«...»

«جهت اطلاعت، من یه هنر تلنگر انگشت هم یاد گرفتم. این یه تلنگر‌ابریشمیه​ الکی نیست. یه تلنگره که برق از سرت می‌پرونه. بهش میگن هنر تلنگر‌تیغ​ انگشت مه بنفش، یکی از سه هنر بزرگ تلنگر انگشت در دنیای رزمی.»

چشم‌های نگهبان گرد شد.

وضعیت هر چی که بود،‌بهتر​ تو نگاهش این اراده دیده می‌شد‌تفاله‌های​ که نمی‌خواست اول چشماش رو ببنده.

در حالی که‌می‌تونه​ چشماش داشت کاسه‌فهمیدم​ خون می‌شد، ازم پرسید:

«تو از کدوم گوری اومدی؟»

ناولها | novelha.net

یادداشت مترجم

["ابر و باران" در ادبیات کلاسیک شرقی و موریم، یک استعاره و کنایه معروف برای اشاره به رابطه جنسی و عشق‌بازی است. زاها در انتهای چپتر با همین موضوع شوخی می‌کند.]