---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 170: من هم غرور دارم • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 170: من هم غرور دارم

0

بعد از اینکه بیوک‌رزمیِ​ گیوم رو فرستادم بیرون،‌صخره​ غرق در افکارم شدم.

خشم چنان در درونم زبانه می‌کشید که‌برسم​ انگار با استفاده از مهارت سبکی، بدون لحظه‌ای‌واقعاً​ استراحت تا قله کوه هارمونی مطلق دویده باشم.

آخه مشکل‌هرهر​ لعنتی از‌هیچ​ کجا آب می‌خورد؟

هنرهای رزمی‌ام داشت به سرعت‌هرهر​ قوی‌تر می‌شد، زیردستان زیادی داشتم و‌صحنه​ پولم هم از پارو بالا می‌رفت.

ولی مشکل اینجا بود‌رزمیِ​ که این حس خشم‌صخره​ دست از سرم برنمی‌داشت.

با این وضع، حس می‌کردم تا زمانی که‌صخره​ به قدرت رزمیِ شیطان دیوانه‌ای برسم که از‌اتفاق​ صخره قتل‌عام مطلق پایین پرید، تمام موهای سرم می‌ریزه.

واقعاً اتفاق‌هرهر​ پوچ و‌هیچ​ بی‌خودی می‌شد.

با خودم فکر می‌کردم، تنهایی خشمم رو‌هیچ​ فرو می‌خوردم و تنهایی می‌خندیدم، تا اینکه تازه‌بودم​ دوزاریم افتاد که اصلاً وضعیت روانی نرمالی ندارم.

«آه، این خیلی خطرناکه.‌رزمیِ​ باید یه جوری این‌صخره​ اعصاب خردیم رو خالی کنم.»

اگه الان یکی من رو می‌دید، مردی رو‌صخره​ تماشا می‌کرد که با یه قیافه عصبانی سر‌اتفاق​ جاش نشسته و یهو با خودش هرهر می‌خنده.

هیچ جوره دیگه‌ای‌می‌خنده​ نمی‌شد این صحنه‌دیگه‌ای​ رو توصیف کرد.

من یه حروم‌زاده روانی بودم.

تصمیم گرفتم به جای اینکه تنهایی‌دیوانه‌ای​ تبدیل به یه دیوونه زنجیری بشم، بهتره‌موهای​ خشمم رو سر یکی دیگه خالی کنم.

یه سیلی محکم به‌رزمیِ​ گونه‌ام زدم و بعد‌صخره​ رو به بیرون داد کشیدم.

«به استاد یوک-هاپ بگید بیاد تو.‌دیگه‌ای​ بهش بگید لفتش نده و سریع‌بودم​ گورش رو گم کنه بیاد اینجا.»

«بله، ارباب.»

سو گون-پیونگ و چا سونگ-ته حالا دیگه‌برسم​ مدتی بود که باهام همراه شده بودن، برای‌واقعاً​ همین نمی‌تونستم بی‌دلیل بهشون بپرم و جرشون بدم.

شیطان شبحِ زندگی قبلی، استاد یوک-هاپ، در‌برسم​ حالی که دست‌هاش رو پشت کمرش قلاب‌می‌ریزه​ کرده بود پیداش شد و ازم پرسید.

«صدام زدی؟»

توی ذهنم تصور کردم که استاد یوک-هاپ‌هیچ​ رو تا حد مرگ کتک می‌زنم، بعد‌حروم‌زاده​ با چونه‌ام به صندلی کنارم اشاره کردم.

«بشین. یوک-هاپ.»

«...»

«خب، بعد از این همه مدت که‌نمی‌شد​ تو باند خرگوش سیاه تلپ شدی و‌گرفتم​ مفت‌خوری کردی، چه فکری تو اون کله‌ات می‌گذره؟»

استاد یوک-هاپ‌نشسته​ نشست و‌خودش​ بهم چشم‌غره رفت.

«...»

«آشغال بی‌مصرف، پرسیدم‌قدرت​ داری به چی فکر‌برسم​ می‌کنی. جوابم رو بده.»

استاد یوک-هاپ‌هرهر​ قبل از جواب‌جوره​ دادن آهی کشید.

«فکر خاصی نمی‌کنم.»

«این‌طوری نیست. تو داشتی آروم‌آروم در برابر سم پراکنده‌کننده چی مقاومت می‌کردی.‌تمام​ روز به روز تحمل کردی تا انرژی درونی‌ات رو برگردونی، فرار کنی، هنرهای‌می‌خندیدم​ رزمی‌ات رو کاملاً درمان کنی و بعد از من انتقام بگیری. اشتباه می‌گم؟»

استاد یوک-هاپ از گوشه‌رزمیِ​ چشم بهم خیره شد و‌قتل‌عام​ با لحنی آروم جواب داد.

«حق با توئه. من‌هیچ​ رو خوب می‌شناسی. دقیقاً دستم‌توصیف​ رو خوندی. قصدم همین بود.»

با نگاه‌نشسته​ کردن به استاد‌هرهر​ یوک-هاپ لبخندی زدم.

«فکر می‌کنی با‌قدرت​ این مهارت‌های فعلی‌ات‌دیوانه‌ای​ می‌تونی ازم انتقام بگیری؟»

استاد یوک-هاپ که حالا خونش‌شیطان​ به جوش اومده بود، متقابلاً‌پایین​ لبخندی زد و جواب داد.

«با خودم فکر کردم می‌تونم سه چهار سالی با‌توصیف​ کینه و انتقام به خوبی زنده بمونم. گفتم شاید‌زنجیری​ تا اون موقع بتونم بهت برسم، این‌طور فکر نمی‌کنی؟»

«که این‌طور؟»

رو به‌زمانی​ بیرون تالار‌رزمیِ​ بزرگ نعره کشیدم.

«چا سونگ-ته!»

یهو دستم‌هرهر​ رو لای‌هیچ​ موهام کشیدم.

نیت قتل تا خرخره وجودم‌هرهر​ رو پر کرده بود، اما‌نمی‌شد​ به زور خودم رو کنترل کردم.

چا سونگ-ته که با‌رزمیِ​ سر و صدا خودش‌صخره​ رو رسونده بود، پرسید.

«صدام کردید؟»

«همه پادزهرها رو بیار.»

«اطاعت می‌شه.»

تازه بعد از اینکه از‌شیطان​ کوره در رفتم، فهمیدم چرا‌پایین​ این‌قدر اعصابم به هم ریخته بود.

دلیلش این بود کاری که با‌دیوانه‌ای​ استاد یوک-هاپ کرده بودم، هیچ فرقی‌تمام​ با کار اون حروم‌زاده‌های جناح شیطانی نداشت.

به خاطر همین بود؟ همین الان، هم‌نمی‌شد​ از دست جناح شیطانی عصبانی بودم، هم از‌جای​ دست استاد یوک-هاپ و هم از دست خودم.

چا سونگ-ته در حالی که پادزهرهایی رو‌هیچ​ که از سو گون-پیونگ گرفته بود تو‌حروم‌زاده​ دست داشت، دوید داخل و کنارم ایستاد.

«بفرمایید، اینم پادزهرها.»

پادزهرها رو از‌قدرت​ دستش قاپیدم و‌دیوانه‌ای​ محکم کوبیدم روی میز.

«یوک-هاپ.»

«حرفت رو بزن.»

«بگیر همه‌اش رو کوفت کن. تو یه حروم‌زاده بی‌مصرفی که فقط از اون هوش حقیرانه‌اش استفاده می‌کنه. ولی اصلاً تو موریم به دردی هم می‌خوری؟ نه.‌تازه​ آیا جاه‌طلبی بزرگی در شأن یه مرد داری؟ اونم نه. تو فقط یه تیکه آشغالی که یه ذره قویه. من باید دوباره برم بیرون و با‌نشسته​ اون کثافت‌های جناح شیطانی یه نبرد مرگ و زندگی راه بندازم، و موندن یکی مثل تو تو باند خرگوش سیاه فقط باعث می‌شه احساس ناراحتی کنم.»

استاد یوک-هاپ اخم‌هاش‌قدرت​ رو تو هم‌دیوانه‌ای​ کشید و ازم پرسید.

«چرا یهو این‌طوری می‌کنی؟»

«چرا؟ دلت می‌خواد بکشمت؟ نه. من هم برای خودم غرور دارم. اصلاً درست نیست یه‌بودم​ آدم ضعیف رو که با سم مسموم شده، به راحتی تا سر حد مرگ کتک‌کشیدم​ بزنم. آره، تو فقط وقتی باید بیای سراغم که کاملاً خوب شده باشی. روش درستش همینه.»

شاید به خاطر این بود که چند بار پشت‌قتل‌عام​ سر هم نعره کشیده بودم، چون مدیران بیرون جمع‌بی‌خودی​ شده بودن و داشتن تالار بزرگ رو تماشا می‌کردن.

به استاد یوک-هاپ چشم‌غره رفتم.

«من اینم. آدمی که دمدمی‌مزاجه و یه روز این‌وریه یه روز اون‌وری. اخیراً بدجوری از رزمی‌کارایی مثل تو‌زنجیری​ حالم به هم می‌خوره. هم‌زمان هم احساس سرخوردگی می‌کنم و هم نفرت. ولی از اونجایی که منم تو موریم‌گورش​ زندگی می‌کنم، این قضیه شامل حال خودمم می‌شه. پس تا همین‌جا مغزت رو متلاشی نکردم، از جلوی چشمام گمشو.»

استاد یوک-هاپ نگاهم‌یهو​ کرد و بعد پادزهرها‌هیچ​ رو چپوند تو لباسش.

گفتم.

«وقتی انرژی درونی‌ات کاملاً برگشت بیا پیدام کن. اون‌قتل‌عام​ موقع حتماً تیکه‌تیکه‌ات می‌کنم و می‌کشمت. تو هم غرور‌بی‌خودی​ داری، پس مطمئناً مثل موش قایم نمی‌شی. منتظرت می‌مونم.»

استاد یوک-هاپ بی‌صدا‌می‌خنده​ از جاش بلند‌دیگه‌ای​ شد و نگاهم کرد.

«تا اون موقع نمیری.»

«اوه، معلومه که نمی‌میرم. وقتی هم اومدی تا کار رو‌پایین​ باهام تموم کنی، همه اون حشره‌های کوچیک رو هم با‌فکر​ خودت بیار. دونه‌دونه‌شون رو پاره‌پاره می‌کنم و قشنگ می‌چینم روی جنازه‌ات.»

استاد یوک-هاپ سر تکون داد.

«میارم.»

تازه اون موقع‌یهو​ بود که یکم‌می‌خنده​ احساس آرامش کردم.

ذات واقعی من همین بود.

رفتارهای غیرعادی و انجام کارهای دیوونه‌وار مثل زنده نگه‌داشتنش‌قتل‌عام​ با خوروندن سم، فقط باعث می‌شد هر وقت به‌بی‌خودی​ استاد یوک-هاپ فکر می‌کنم حس بدی بهم دست بده.

همون دفعه اولی که با هم جنگیدیم باید تیکه‌تیکه‌اش‌توصیف​ می‌کردم، اما قدرتش به عنوان شیطان شبحِ زندگی قبلی‌زنجیری​ خیلی باارزش‌تر از اون بود که بخوام حرومش کنم.

شیطان شبح از همون‌خودش​ اول هم کسی نبود‌جوره​ که من بتونم مهارش کنم.

یا باید ظرفیتم بیشتر می‌بود،‌شیطان​ یا هنرهای رزمی‌ام باید خیلی‌پایین​ برتر از این حرف‌ها می‌شد.

اما اعصابم بهم اجازه نمی‌داد مردی‌دیوانه‌ای​ رو که هنوز انرژی درونی‌اش رو به‌موهای​ دست نیاورده، تا حد مرگ کتک بزنم.

چون داشتم گرد و خاک می‌کردم،‌دیگه‌ای​ زیردستانم هیچی نگفتن و راه رو‌بودم​ باز کردن تا استاد یوک-هاپ بره.

چا سونگ-ته درهای تالار‌خودش​ بزرگ رو بست، بعد‌جوره​ اومد جلو و گفت.

«رهبر فرقه،‌زمانی​ چرا امروز‌رزمیِ​ این‌قدر عصبانی هستید؟»

«خودمم همین رو می‌گم.»

چا سونگ-ته برای لحظه‌ای‌هیچ​ تو سکوت نشست و بعد‌توصیف​ با لحنی خودمونی ازم پرسید.

«چه مرگت شده؟‌یهو​ تا حالا این‌قدر‌می‌خنده​ عصبانی ندیده بودمت.»

به چا‌زمانی​ سونگ-ته نگاه کردم‌شیطان​ و جواب دادم.

«...جناح شیطانی که الان باهاشون درگیرم، با خوروندن سم به رزمی‌کارا کنترلشون‌تمام​ می‌کنه. دقیقاً همون کاری که من با استاد یوک-هاپ کردم. باید همون‌می‌خوردم​ موقع می‌کشتمش. این قضیه فقط باعث شد حس کثیف بودن بهم دست بده.»

چا سونگ-ته دست‌به‌سینه‌می‌خنده​ شد و به‌دیگه‌ای​ سقف نگاه کرد.

«همم، پس قضیه از این‌هرهر​ قرار بود. قوی هستن؟ همون‌نمی‌شد​ گروه جناح شیطانی رو می‌گم.»

«خانواده مادریِ پسرِ رهبر‌رزمیِ​ فرقه شیطانی هستن، پس‌صخره​ حتماً باید قوی باشن.»

«آه... اگه پسر رهبر فرقه‌شیطان​ شیطانی باشه که اگه بکشیش یه‌پرید​ دردسره، نکشیش هم یه دردسر دیگه.»

صدای تق‌تق درِ تالار‌هیچ​ بزرگ بلند شد و سو‌توصیف​ گون-پیونگ سرش رو آورد تو.

«رهبر فرقه، می‌تونم بیام تو؟»

«بیا تو.»

درهای تالار بزرگ‌قدرت​ باز شد و سو‌برسم​ گون-پیونگ بی‌صدا وارد شد.

همون‌طور که‌هرهر​ می‌نشست، با‌هیچ​ لحنی گذرا گفت.

«استاد هویون رفت بیرون تا بدرقه‌اش‌می‌خنده​ کنه. انگار یه جورایی با هم‌توصیف​ صمیمی شدن، برای همین رفت بیرون.»

تقریباً فهمیدم‌زمانی​ منظورش چیه، اما‌شیطان​ واکنشی نشون ندادم.

«فهمیدم.»

سو گون-پیونگ همون سؤالی‌هیچ​ رو ازم پرسید که‌صحنه​ چا سونگ-ته پرسیده بود.

«رهبر فرقه،‌نشسته​ چرا امروز‌خودش​ این‌قدر عصبانی هستید؟»

«به نظرت این‌طوریم؟»

«بله.»

درست مثل رفتاری که با‌جوره​ استاد یوک-هاپ داشتم، با این‌کرد​ دو نفر هم صادقانه حرف زدم.

«عصبانیم چون شماها خیلی رقت‌انگیزید. عصبانیم چون خودمم رقت‌انگیزم. حتی اگه می‌خواستم شما رو با خودم ببرم یه جایی تا کنارم بجنگید،‌بشم​ هنوز برای مبارزه آماده نیستید. این یه حقیقته که همه‌تون از استاد یوک-هاپ ضعیف‌ترید. آدمای قوی یه همچین شخصیت‌هایی دارن. کسایی که‌گون​ بهشون می‌گم زیردست، اگه ببرمشون بیرون احتمالاً همه‌شون می‌میرن. به هزار و یک دلیل، از دست خودم هم عصبانیم... وضعیت الانم اینه.»

سو گون-پیونگ‌زمانی​ با چهره‌ای‌رزمیِ​ عصبانی جواب داد.

«دقیقا می‌خوای با کی بجنگی که همچین حرفایی می‌زنی؟ ما هم‌پرید​ تمرین می‌کنیم که بجنگیم. ما هر روز جون نمی‌کنیم و تمرین‌خشمم​ نمی‌کنیم که مثل بچه‌کوچولوها پشت تو قایم بشیم تا ازمون محافظت کنی.»

سو گون-پیونگ دیگه‌می‌خنده​ داشت جلوم از‌دیگه‌ای​ کوره در می‌رفت.

سرم رو تکون دادم.

«ارباب‌زاده سوم‌زمانی​ فرقه شیطانی،‌رزمیِ​ با خونواده مادریش.»

به محض اینکه اسم «فرقه‌شیطان​ شیطانی» به زبونم اومد، سکوت مرگباری‌پرید​ کل تالار بزرگ رو فرا گرفت.

سو گون-پیونگ‌هرهر​ آهی کشید‌هیچ​ و گفت:

«رهبر فرقه.»

«چیه؟»

«یعنی تو اون گروه از پایین‌رده‌ترین پادوها تا خود رهبرشون، همه‌شون قوی‌ان؟ بعید می‌دونم. رهبرا با رهبرا می‌جنگن.‌بی‌خودی​ سطح متوسط‌ها با هم‌سطح‌های خودشون. پادوها هم با پادوها. مگه موریم جایی نیست که ضعیف‌ها توش می‌میرن؟ و‌باید​ اگه تو این گیرودار جنگ بین رهبرا تموم بشه، اصلاً عجیب نیست که یک طرف کاملاً نابود بشه.»

«اگه اون حروم‌زاده‌ها این‌قدر مرام و غرور‌نمی‌شد​ داشتن که اصلاً اعصابم خرد نمی‌شد. ولی‌گرفتم​ تو جناح شیطانی از این خبرا نیست.»

یهو متوجه حضوری‌یهو​ شدم و رو‌می‌خنده​ به تالار بزرگ پرسیدم:

«چی شده؟ شما‌قدرت​ دو تا چرا هنوز‌برسم​ گورِتون رو گم نکردید؟»

حرفم که تموم شد، در‌شیطان​ باز شد و هویون چونگ‌پایین​ و استاد یوک-هاپ بهم زل زدن.

هویون چونگ نگاهی‌می‌خنده​ به استاد یوک-هاپ انداخت‌نمی‌شد​ و بعد بهم گفت:

«نمی‌دونم. استاد‌نشسته​ یوک-هاپ داشت می‌رفت‌هرهر​ که یهو برگشت.»

استاد یوک-هاپ پادزهرهایی که بهش داده‌دیوانه‌ای​ بودم رو از تو لباسش درآورد،‌تمام​ یکیش رو انداخت بالا و گفت:

«رهبر فرقه،‌زمانی​ داریم با‌رزمیِ​ کی می‌جنگیم؟»

«چطور مگه؟»

استاد یوک-هاپ‌نشسته​ آه طولانی‌ای‌خودش​ کشید و گفت:

«مدام خونم به جوش میاد، ولی‌دیوانه‌ای​ هیچ جا و هیچ‌کس رو ندارم‌تمام​ که این عصبانیت رو سرش خالی کنم.»

«...»

«نگران نباش. بعداً تو رو هم به مبارزه می‌طلبم. ولی فعلاً دلم می‌خواد به فرقه هائو ملحق‌دیوونه​ بشم و تو این جنگ شرکت کنم. اگه از پیوستن من به خودت حس بدی بهت دست‌لفتش​ میده، خب کاریش نمی‌شه کرد. از استاد هویون شنیدم که انگار قراره با جناح شیطانی سرشاخ بشی.»

می‌خواستم از استاد یوک-هاپ بپرسم‌هرهر​ آخه چطور می‌تونم به سگ‌مصبِت اعتماد‌صحنه​ کنم، ولی حرفم رو قورت دادم.

گذشته از این، اگه بهش‌شیطان​ اعتماد می‌کردم، می‌تونستم از قدرت‌پایین​ شیطان شبح زندگی قبلی استفاده کنم.

و اگه شیطان شبح زندگی‌شیطان​ قبلی بهم خیانت می‌کرد هم، نهایتاً‌پرید​ اوضاع فقط یه خرده قاراشمیش‌تر می‌شد.

مشکل اینجا بود که همین الانش‌دیگه‌ای​ هم تو چنان مخمصه‌ای گیر کرده بودم‌تصمیم​ که موهام داشت از استرس دونه‌دونه می‌ریخت.

اصلاً دلم‌نشسته​ نمی‌خواست از اتحاد‌هرهر​ موریم درخواستی کنم.

و از ایده خبر‌رزمیِ​ کردن شیطان شمشیر یا شیطان‌قتل‌عام​ شهوت هم اصلاً خوشم نمی‌اومد.

چون این باری بود که باید با فرقه هائو به‌پایین​ دوش می‌کشیدم، و ایم سو-بک، شیطان شمشیر و شیطان شهوت‌فکر​ هم هر کدوم بدبختی‌ها و گرفتاری‌های خودشون رو تو زندگی داشتن.

حالم به هم می‌خورد از‌جوره​ اینکه هر بار اوضاع خیط‌کرد​ می‌شد، خودم رو مدیون کسی کنم.

راستش رو بخواید، برنامه‌ام این بود که همین‌جا سر‌دیگه‌ای​ زیردست‌هام حسابی داد و بیداد راه بندازم، و بعد‌جای​ از شدت عصبانیت تنهایی راه بیفتم سمت دره عطر باران.

می‌خواستم تنهایی وارد عمل بشم، حالا چه برای‌صخره​ کتک زدن ارباب دره عطر باران، چه برای‌اتفاق​ کمین کردن و شکنجه دادن ارباب جوان سفیدرو.

حالا با اضافه شدن شیطان‌شیطان​ شبح زندگی قبلی، درجه سختی‌پایین​ کار بالا رفته بود یا پایین؟

«هوی، استاد یوک-هاپ.»

«بگو.»

«امروز رو بتمرگ‌قدرت​ استراحت کن. فردا‌دیوانه‌ای​ دوتایی حمله می‌کنیم.»

با صداقت تمام،‌قدرت​ وضعیتم رو برای‌دیوانه‌ای​ حاضرین روشن کردم:

«الان دقیقاً تو مرز رد دادنم.‌دیگه‌ای​ تا فردا می‌خوابم. هیچ‌کدومتون بیدارم نمی‌کنید. البته،‌تصمیم​ اگه کسی حمله کرد، خودم بیدار میشم...»

بلند شدم و‌یهو​ برای زیردست‌هام و استاد‌هیچ​ یوک-هاپ دست تکون دادم.

«مرخصید. گمشید برید.»

سو گون-پیونگ پرید وسط حرفم:

«فقط با دو نفر می‌رید؟»

«سو گون-پیونگ، پاتو از گیلیمت درازتر نکن. اگه عصبانی هستی، برو تمرین کن. من فقط با یه نگاه می‌فهمم سطح مهارتت‌زنجیری​ چقدره. وقتی مهارتش رو نداری، الکی زر نزن. فهمیدی؟ من شما احمق‌ها رو دور خودم جمع نکردم که بفرستمتون تو دهن‌بله​ عزرائیل. باور دارم که مهارت‌هاتون رو صیقل می‌دید و یه روز دوشادوش من می‌جنگید، ولی اون روز، امروز نیست. فردا هم نیست.»

«رهبر فرقه،‌زمانی​ ولی بردن‌رزمیِ​ استاد یوک-هاپ...»

به نظر می‌رسید سو گون-پیونگ امروز‌دیوانه‌ای​ بدجوری از دستم شاکی بود، برای‌تمام​ همین سعی کردم با آرامش حرف بزنم.

«سو گون-پیونگ،‌هرهر​ ارباب عمارت‌هیچ​ سو، گون-پیونگ.»

«بله.»

«استاد یوک-هاپ ده برابر تو قوی‌تره. اگه یه گوری مُردم، حواست‌پرید​ باشه که فرقه هائو رو درست رهبری کنی. هرچند، اگه واقعاً‌خشمم​ بلایی سرم بیاد، مطمئن باش تموم دشمن‌های اونجا هم سقط شدن.»

انگشتم رو‌زمانی​ سمت استاد‌رزمیِ​ یوک-هاپ گرفتم.

«البته، حتی اگه این حروم‌زاده، یوک-هاپ،‌دیگه‌ای​ بهم خیانت کنه، اون رو هم با‌تصمیم​ خودم می‌کشم تو جهنم. من می‌رم بخوابم.»

همون‌طور که به سمت اتاقم‌هرهر​ می‌رفتم، ردای بیرونیم رو درآوردم‌نمی‌شد​ و پرت کردم یه گوشه.

وقت طلا بود،‌قدرت​ برای همین قصد‌دیوانه‌ای​ داشتم سه‌سوته بخوابم.

تا به در رسیدم‌رزمیِ​ و بازش کردم، تمام لباس‌هام‌قتل‌عام​ شل و ول شده بودن.

خنجر وزغ درخشان رو کوبیدم‌جوره​ تو ستون سمت راست تخت، بعد‌حروم‌زاده​ ولو شدم و چشم‌هام رو بستم.

تو اون‌نشسته​ لحظه، همه‌چیز رو‌هرهر​ به فراموشی سپردم.

افکارم رو دور‌قدرت​ ریختم و نگرانی‌هام‌دیوانه‌ای​ رو پاک کردم.

تمام نیروی توی صورتم، بدنم، بازوهام، پاهام، شکمم،‌صخره​ انگشت‌های پا و دستم رو رها کردم و‌اتفاق​ تو یه حالت کاملاً بی‌دفاع از هوش رفتم.

خوابی به سیاهی قیر مثل یه موج‌نمی‌شد​ روم آوار شد، و قبل از اینکه‌گرفتم​ راهی دریای خروشان فراموشی بشم، هوشیاریم رو بلعید.

...

...

...

به محض اینکه چشم‌هام رو باز‌دیگه‌ای​ کردم، خنجر وزغ درخشان رو چنگ زدم‌تصمیم​ و از پنجره به بیرون نگاه کردم.

خورشید بدجوری می‌تابید،‌یهو​ به نظر می‌رسید‌می‌خنده​ حسابی خوابیده بودم.

نگاهی به اطراف اتاق‌رزمیِ​ انداختم و دیدم لباس‌هام‌صخره​ هر کدوم یه گوشه افتادن.

یکی‌یکی جمعشون کردم و‌رزمیِ​ پوشیدم، و همزمان سعی‌صخره​ کردم ذهنم رو متمرکز کنم.

دقیقاً چقدر خوابیده بودم؟

یهو احساس تشنگی کردم و خواستم در‌هیچ​ رو باز کنم و برم بیرون که در‌بودم​ به یه چیزی گیر کرد و تکون نخورد.

با حس کردن یه‌رزمیِ​ حضور، در رو با فشار‌قتل‌عام​ باز کردم و رفتم بیرون...

یکی از زیردست‌های باند‌رزمیِ​ خرگوش سیاه رو دیدم‌صخره​ که داشت برام پلک می‌زد.

«داری چه غلطی می‌کنی؟»

«آه، ارباب. بیدار شدید.»

چپ و راست بیرون رو نگاه‌دیوانه‌ای​ کردم و دیدم زیردست‌هام به دیوارهای‌تمام​ راهرو تکیه دادن و خروپف می‌کنن.

«این چه‌زمانی​ وضعشه؟ این‌رزمیِ​ احمق‌ها رو.»

«داشتیم نگهبانی می‌دادیم.»

«آخه چه مدل‌یهو​ نگهبانی دادنیه که ده‌ها‌هیچ​ نفر آدم براش لازمه؟»

«ارباب عمارت سو گفت اگه مهارت‌دیوانه‌ای​ نداریم، باید با بدنمون جبرانش کنیم،‌تمام​ برای همین همه‌مون این‌طوری اینجا جمع شدیم.»

سرم رو تکون دادم و‌شیطان​ بعد آروم لگدی به یکی از‌پرید​ اونایی که هنوز خواب بود زدم.

«بلند شو بینم. شما حروم‌زاده‌ها‌جوره​ دارید نگهبانی می‌دین یا اومدین اینجا‌حروم‌زاده​ کپه‌مرگتون رو بذارید؟ همگی، بیدار شید...»

تازه اون موقع بود که احمق‌هایی که‌هیچ​ به دیوار تکیه داده و خوابیده بودن،‌حروم‌زاده​ یکی‌یکی بلند شدن و بهم سلام کردن.

«بیدار شدید؟»

«آره، بیدارم. ولی به نظر‌شیطان​ می‌رسه شما خیلی بهتر از من‌پرید​ خوابیدید. آب دهنت رو پاک کن.»

«چشم.»

از تو راهرو رد شدم‌هرهر​ و نگاهی به مردهایی که‌نمی‌شد​ به اصطلاح نگهبانی می‌دادن انداختم.

«راستی، من چقدر خوابیدم؟»

«اگه بخوام دقیق‌قدرت​ بگم، دو روز‌دیوانه‌ای​ و نصفی خوابیدید.»

دستم رو‌هرهر​ تکون دادم‌هیچ​ و گفتم:

«استراحت کنید.»

ظاهراً بیش‌زمانی​ از حد‌رزمیِ​ خوابیده بودم.

هیچ خوابی ندیده‌قدرت​ بودم، برای همین‌دیوانه‌ای​ هیچ خاطره‌ای ازش نداشتم.

تنها چیزی که یادم مونده‌جوره​ بود، خاطره عصبانیت شدیدم از‌کرد​ دست زیردست‌هام قبل از خواب بود.

از تالار بزرگ زدم بیرون و‌می‌خنده​ دیدم استاد یوک-هاپ زیر یه درخت‌توصیف​ شکوفه آلو تو حالت نیلوفری نشسته.

«یوک-هاپ.»

استاد یوک-هاپ چشم‌هاش‌قدرت​ رو باز کرد‌دیوانه‌ای​ و ازم پرسید:

«رهبر فرقه، آماده‌ای؟»

سرم رو تکون دادم‌خودش​ و تو مسیر اصلی باند‌دیگه‌ای​ خرگوش سیاه به راه افتادم.

«بزن بریم.»

شیطان شبح زندگی قبلی‌رزمیِ​ تو سکوت بلند شد‌صخره​ و پشت سرم راه افتاد.

همون‌طور که به سمت‌هیچ​ حیاط داخلی می‌رفتم، چیزی به‌توصیف​ ذهنم رسید و ازش پرسیدم:

«وضعیت سم پراکنده‌کننده چی چطوره؟»

دو روز از زمانی که تمام‌دیوانه‌ای​ پادزهرها رو بهش داده بودم می‌گذشت،‌تمام​ پس باید یه پیشرفتی حاصل شده باشه.

شیطان شبح‌زمانی​ زندگی قبلی‌رزمیِ​ جواب داد:

«راستش، انگار طبیب مویونگ حسابی سرش شلوغ بوده، برای همین سم‌حروم‌زاده​ پراکنده‌کننده چی رو به موقع بهم نرسونده. در نتیجه، مشکلش تقریباً‌سیلی​ حل شده. گرفتن اون همه پادزهر تو پریروز هم حسابی کمک کرد.»

یهو افکار مختلفی از سرم‌هرهر​ گذشت، و با یه حس‌نمی‌شد​ شهودی به استاد هویون نگاه کردم.

هویون چونگ‌زمانی​ سرش رو آروم‌شیطان​ برام خم کرد.

«رهبر فرقه،‌زمانی​ سفر بی‌خطری‌رزمیِ​ داشته باشید.»

حالا که بهش فکر می‌کنم، من از‌نمی‌شد​ همون اولش هم آدمی نبودم که بتونم‌گرفتم​ شیطان شبح زندگی قبلی رو مهار کنم.

به نظرم می‌رسید هویون چونگ، خیلی بیشتر‌هیچ​ از من، تونسته بود تا حدی ذهنیت‌حروم‌زاده​ شیطان شبح زندگی قبلی رو تغییر بده.

هرچند اینکه چطوری این‌رزمیِ​ کار رو کرده بود،‌صخره​ اصلاً به من ربطی نداشت.

همون‌طور که از‌قدرت​ کنار هویون چونگ‌دیوانه‌ای​ رد می‌شدم، گفتم:

«من رفتم.»

«بله.»

ناولها | novelha.net