---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 355: آیا تاریکی هم عطر و بویی دارد؟ • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 355: آیا تاریکی هم عطر و بویی دارد؟

0

امروز به پهلو دراز‌اتفاقی​ کشیده بودم و ریزش‌نمی‌دانم​ آبشار را تماشا می‌کردم.

«...»

هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم تماشای‌موریم​ یک آبشار بتواند این‌قدر‌اتفاقی​ برای تزکیه ذهن مفید باشد.

شاید دلیلش این بود که اگر مسافرخانه زاهای‌اتفاقی​ در حال سوختن را درست زیر این جریان‌کسایی​ آب می‌گذاشتی، شعله‌هایش در یک چشم‌به‌هم‌زدن خاموش می‌شدند.

حس خنکی و تازگی داشت.

وقتی نگاهم را به بالای آبشار‌پادشاه​ دوختم، در خیالم «سه فاجعه» را‌تعداد​ دیدم که داشتند به من نگاه می‌کردند.

پایین‌تر از آن‌ها، روی صخره‌ای که بیرون‌می‌شد​ زده بود، اساتیدی مثل ایم سو-بک، محقق‌نتیجه​ سفیدپوش، امپراتور شمشیر و پادشاه مشت ایستاده بودند.

اما هر طور نگاه‌موریم​ می‌کردم، تعداد آدم‌های بالای سرم‌می‌افتاد​ به ده نفر هم نمی‌رسید.

تخیلاتم که گل کرد، ناگهان سروکله یک نفر از ناکجاآباد پیدا شد؛‌کسایی​ درست جایی که امپراتور شمشیر ایستاده بود. با شانه‌اش چنان تنه‌ای به‌بی‌وقفه​ او زد که امپراتور شمشیر کله‌پا شد و به پایین آبشار سقوط کرد.

با خودم گفتم این دیگر کدام‌پادشاه​ وحشی بی سروپایی است، که معلوم‌تعداد​ شد همان راهب دیوانه خودمان است.

البته که سلسله‌مراتبی که من توی ذهنم چیده بودم‌می‌افتاد​ با جایگاه واقعی اساتیدی که دور و بر آبشار‌بالاتر​ پخش و پلا بودند، زمین تا آسمان فرق داشت.

اگر راهب دیوانه در زندگی قبلی‌ام،‌درگیر​ در حین سفرهایش در موریم مستقیماً با‌پیش‌بینی​ سه فاجعه درگیر می‌شد، چه اتفاقی می‌افتاد؟

هیچ‌وقت اتفاق‌درگیر​ نیفتاد، پس‌اتفاقی​ من هم نمی‌دانم.

پیش‌بینی نتیجه دعوای کسایی که سطحشان‌پادشاه​ از من بالاتر است، آن هم‌تعداد​ همین‌طوری الکی، کار حضرت فیل است.

از جا بلند شدم،‌موریم​ چهارزانو نشستم و بی‌وقفه‌اتفاقی​ به آبشار زل زدم.

چند روز‌حین​ را اینجا‌موریم​ گذرانده بودم؟

بعد از اینکه حدود‌اتفاقی​ چهل روز گذشت، دیگر‌نمی‌دانم​ حسابش از دستم در رفت.

دیگر هم برایم سوال نبود‌شمشیر​ که چرا هر سه وعده‌اما​ غذایی‌مان شده کوفت کردن مرغ.

در ویلای کوهستان‌سفرهایش​ فولاد، من فقط مشغول‌می‌شد​ تمرین هنرهای بیرونی نیستم.

بیشتر از هر زمان دیگری گردش چی انجام دادم،‌می‌افتاد​ ساعت‌های طولانی با مغزی که کاملاً تعطیل و رها‌بالاتر​ شده بود خوابیدم، و وحشیانه‌تر از همیشه مبارزه تمرینی کردم.

برنامه معمول‌مان این بود که من و محقق سفیدپوش هم‌زمان به‌دعوای​ شیطان بهشتی حمله می‌کردیم، اما شیطان بهشتی که انگار خودش هم‌چهارزانو​ بعضی وقت‌ها داشت روی چیزی تحقیق می‌کرد، وظایف خاصی به ما می‌داد.

مثلاً فقط با‌سفیدپوش​ دست چپش با من‌مشت​ مسابقه انرژی درونی می‌گذاشت.

و با دست‌سفرهایش​ راستش، با محقق‌درگیر​ سفیدپوش کتک‌کاری می‌کرد.

ما نبردهای فرضی‌ای را‌موریم​ روی همدیگر پیاده می‌کردیم‌اتفاقی​ که تنهایی نمی‌شد تمرینشان کرد.

گاهی اوقات هم به‌اتفاقی​ شکل مثلثی می‌نشستیم و‌نمی‌دانم​ مسابقه نیروی کف دست می‌دادیم.

در این مواقع، به نظر می‌رسید‌پادشاه​ محقق سفیدپوش دارد روی چیزی تحقیق‌تعداد​ می‌کند، چون درخواست‌های خاصی از ما داشت.

من و شیطان بهشتی گیرایی بالایی‌درگیر​ داشتیم، برای همین اکثر اوقات می‌فهمیدیم محقق‌پیش‌بینی​ سفیدپوش چه مرگش است و چه می‌خواهد.

پس، ما تنهایی تمرین نمی‌کردیم...

ما در حالی که تمرینات انفرادی‌اتفاق​ خودمان را پیش می‌بردیم، در تزکیه‌کسایی​ و تحقیقات به همدیگر هم کمک می‌کردیم.

اگر بخواهم هنرهای‌سفیدپوش​ رزمی سه نفرمان را‌مشت​ خلاصه کنم، این‌طوری می‌شود:

شیطان بهشتی با ترکیب هنرهای درونی و بیرونی‌اش،‌اتفاقی​ می‌توانست از پایین‌ترین نقطه آبشار بپرد، جریان‌های خروشان آب‌سطحشان​ را بشکافد و تا خودِ نوک قله بالا برود.

لابلای حرف‌هایمان فهمیدم که شیطان بهشتی آدمی بوده‌اتفاقی​ که حتی اگر شاگرد هوک‌سون هم نمی‌شد، باز هم‌سطحشان​ تبدیل به یک غول بی شاخ و دم می‌شد.

دلیلش این بود که هوک‌سون به جاهای بی‌شماری سفر کرده‌نتیجه​ بود تا بچه‌ای را پیدا کند که جنمِ تحمل تمرینات وحشتناکش‌شدم​ را داشته باشد، و آن بچه همین شیطان بهشتیِ جوان بود.

منظورش از اینکه‌سفیدپوش​ می‌گفت زمانی برده‌پادشاه​ بوده، همین بود.

انگار داشتم به یک حیوان روحانی‌درگیر​ از افسانه‌ها نگاه می‌کردم که اصلاً تخم‌وترکه‌اش‌پیش‌بینی​ و نحوه تولدش با بقیه فرق داشت.

همین‌طور که شیطان‌سفرهایش​ بهشتی را از‌درگیر​ نزدیک تماشا می‌کردم...

تازه باورم شد که آن داستان‌های باورنکردنی درباره ژنرال‌های بزرگ‌نتیجه​ قدیمی، که می‌گفتند با یک اسب آزادانه در اردوگاه دشمن‌بلند​ بین هزاران و ده‌ها هزار نفر جولان می‌دادند، همه‌اش چرت‌وپرت نبوده.

اگر سطح‌محقق​ آدم فرق داشته‌شمشیر​ باشد، شدنی است.

برای آن‌ها، یک سرباز‌موریم​ معمولی مثل یک بچه‌اتفاقی​ هفت‌هشت ساله به نظر می‌رسید.

یک سواره‌نظام مثل‌سفرهایش​ پسربچه‌ای بود که تازه‌می‌شد​ پشت لبش سبز شده.

مهم نبود دشمن چقدر زیاد باشد؛ با یک اسب‌پیش‌بینی​ و یک نیزه کهنه، می‌توانستند جوری میدان نبرد را‌حضرت​ بشکافند که انگار دارند از تپه پشت خانه‌شان پایین می‌آیند.

شیطان بهشتی چنین آدمی است.

تا جایی که من دیدم، به‌درگیر​ نظر می‌رسید حتی یکی‌دویست استاد موریم‌نمی‌دانم​ هم نتوانند حریف شیطان بهشتی شوند.

بنابراین، تصمیم اتحاد موریم برای اینکه با وجود قرار دادن نام‌نیفتاد​ او در صدر لیست دشمنان عمومی (بخاطر کشتاری که در زمان‌حضرت​ هوک‌سون کرده بود) به او حمله نکنند، تصمیم کاملاً عاقلانه‌ای بود.

از طرف دیگر، من‌اتفاقی​ به ارزش واقعی محقق‌نمی‌دانم​ سفیدپوش هم بیشتر پی بردم.

همان‌طور که شیطان بهشتی گفت،‌شمشیر​ این بشر هیچ علاقه‌ای به‌اما​ ترکیب هنرهای بیرونی و درونی نداشت.

او مردی بود که‌موریم​ تکلیفش را از همان اول‌می‌افتاد​ با خودش روشن کرده بود.

هسته اصلی هنرهای رزمی‌ای که‌مستقیماً​ محقق سفیدپوش دنبال می‌کرد، کنترل‌اتفاق​ آزادانه «سبکی و سنگینی» بود.

انگار داشت «قدم‌های الهی‌اتفاقی​ ابر نردبان» را به روشی‌پیش‌بینی​ دقیق‌تر و تخصصی‌تر توسعه می‌داد.

با این اصل پیچیده سبکی و سنگینی، او داشت روی هنر رزمی‌ای‌تعداد​ تحقیق می‌کرد که می‌توانست در یک لحظه کوتاه، قدرت یا حتی انرژی‌شانه‌اش​ درونی حریف را بگیرد و برگرداند، یا فوراً جهت آن را تغییر دهد.

پس، ایده‌آلِ محقق سفیدپوش یک هنر رزمی‌می‌شد​ بود که سطحش با آن بدن نهایی‌نتیجه​ که شیطان بهشتی آرزویش را داشت، برابری می‌کرد.

مسیرها این‌قدر متنوع هستند.

اوایل، حتی آن محقق سفیدپوش نابغه‌اتفاق​ هم نمی‌توانست راهش را پیدا کند‌کسایی​ و فقط تئوری‌های صدتا یه غاز می‌بافت...

شیطان بهشتی راهنمایی‌اش می‌کرد و من‌پادشاه​ هم هر از گاهی با اراجیف‌تعداد​ و چرت‌وپرت‌های خودم ایده‌هایش را صیقل می‌دادم.

وقتی طبق خواسته محقق سفیدپوش حمله و دفاع می‌کردیم،‌می‌افتاد​ او هم بالاخره مسیر تحقیقاتش را مشخص کرد و شروع‌همین‌طوری​ کرد به سیستم‌سازی آن در قالب یک هنر رزمی واحد.

حتی شیطان بهشتی‌سفرهایش​ که از کنار‌درگیر​ ماجرا را تماشا می‌کرد...

به محقق سفیدپوش گفت که اگر‌اتفاق​ تحقیقاتش را کامل کند، لایق لقب‌کسایی​ «استاد بزرگ یک نسل» خواهد بود.

محقق سفیدپوش گفت این اولین باری است که چیزی شبیه به تعریف‌تعداد​ و تمجید از دهان شیطان بهشتی می‌شنود، پس به نظر می‌رسید شیطان‌شانه‌اش​ بهشتی هم قبول کرده که مسیری که او دنبال می‌کند ارزشش را دارد.

به هر حال، این هنر رزمی‌ای بود که محقق سفیدپوش‌اتفاق​ نمی‌توانست تنهایی خلقش کند، پس دردسرش برای من و شیطان‌الکی​ بهشتی این بود که مدام باید مثل عروسک خیمه‌شب‌بازی‌اش عمل می‌کردیم.

گاهی اوقات، وقتی تک‌به‌تک با‌مستقیماً​ محقق سفیدپوش مبارزه می‌کردم، حتی‌اتفاق​ این فکر به سرم می‌زد:

انگار این هنر رزمی از بیخ‌اتفاق​ و بن طراحی شده بود تا‌کسایی​ ضربات سنگین شیطان بهشتی را منحرف کند.

به عبارت دیگر، هنر رزمی‌ای که‌پادشاه​ بدون وجود شیطان بهشتی حتی به ذهن‌آدم‌های​ کسی خطور نمی‌کرد، داشت کم‌کم خلق می‌شد.

برگردیم سر‌حین​ بحث آبشاری که‌مستقیماً​ دارم تماشا می‌کنم.

محقق سفیدپوش موجود عجیبی بود‌مستقیماً​ که می‌خواست حتی مسیر چنین‌اتفاق​ آبشار قدرتمندی را تغییر دهد.

دیدگاه او نسبت به‌اتفاقی​ هنرهای رزمی از پایه‌نمی‌دانم​ با شیطان بهشتی فرق داشت.

یک روز، محقق سفیدپوش دست از‌پادشاه​ مبارزه کشید و بعد از اینکه کل‌آدم‌های​ روز را مدیتیشن کرد، این را گفت:

ممکن است خودش‌سفرهایش​ نتواند این هنر رزمی‌می‌شد​ را کاملاً تکمیل کند.

وقتی رزمی‌کارها غرق‌سفرهایش​ چیزی می‌شوند، اغلب‌درگیر​ دچار انحراف چی می‌شوند...

محقق سفیدپوش آدمی بود که آن‌قدر تیزهوشی داشت که هر وقت‌دعوای​ این اتفاق می‌افتاد، خیلی راحت فکر کردن را متوقف می‌کرد، عرق‌سگی‌چهارزانو​ می‌خورد یا دنبال شیطان بهشتی راه می‌افتاد تا هنرهای بیرونی تمرین کند.

از این نظر، من...

فقط حال‌حین​ می‌کردم به‌موریم​ آبشار زل بزنم.

این چهل و‌سفرهایش​ اندی روز غیرمنتظره، برای‌می‌شد​ من نوعی استراحت بود.

هنرهای رزمی من در حال‌می‌افتاد​ حاضر خیلی با مالِ شیطان‌نتیجه​ بهشتی یا محقق سفیدپوش فرق دارد.

در واقع، اگر همین الان از جا بلند می‌شدم و‌اما​ «آسمان درخشان خورشید و ماه» را آزاد می‌کردم، می‌توانستم کل‌سروکله​ آبشار روبرویم و حتی صخره‌های اطرافش را با خاک یکسان کنم.

اما فقط چون این کار شدنی است، اگر‌اتفاقی​ بپرسید آیا سطح فعلی من شبیه سه فاجعه‌کسایی​ یا اساتید دیگر است، جوابش کمی مبهم است.

چون این غول‌ها کسانی‌موریم​ هستند که مسلماً چنین‌اتفاقی​ فرصتی به من نمی‌دهند.

«...»

با شنیدن صدای پا، سرم را برگرداندم‌مشت​ و شیطان بهشتی و محقق سفیدپوش را‌سرم​ دیدم که خیس عرق به سمت آبشار می‌آمدند.

ما سه نفر هر کدام جداگانه تمرین می‌کردیم، پس‌می‌افتاد​ چه کسی مشغول تمرین هنرهای بیرونی بود و چه مثل‌همین‌طوری​ من به آبشار زل می‌زد، کاری به کار هم نداشتیم.

شیطان بهشتی، در حالی‌موریم​ که تنش را به آبگیر‌می‌افتاد​ اژدها می‌زد، از من پرسید:

«رهبر فرقه، فکر کردی‌اتفاقی​ با همین‌طوری زل زدن بهش‌پیش‌بینی​ می‌تونی از آبشار بری بالا؟»

سر تکان دادم.

«فکر کنم به‌زودی بتونم.»

«به روش خودت؟»

«به روش خودم.»

شیطان بهشتی رو‌سفیدپوش​ به محقق سفیدپوش‌پادشاه​ کرد و گفت:

«بک گا، تو نشونش بده.»

«شروع کنم؟»

یعنی این همون محقق سفیدپوشی بود‌اتفاق​ که می‌شناختم؟ وقتی با شیطان بهشتی‌کسایی​ فک می‌زد، خیلی کلاس‌پایین‌تر به نظر می‌رسید.

محقق سفیدپوش رفت وسط آبشار،‌شمشیر​ چمباتمه زد و بعد مثل فشنگ‌طور​ پرید بالا به سمت جریان آب.

سرعت و قدرتش که تابلو بود کم میاره، ولی وقتی‌اتفاق​ به اوج پرشش رسید، یهو یه چیزی شبیه باد کف‌الکی​ دست ول کرد و جریان آب رو از وسط شکافت.

با اون لگدی که به آب زد، محقق سفیدپوش‌می‌افتاد​ از آبشار رد شد، رسید اون بالا و بعد با‌همین‌طوری​ متکبرانه‌ترین قیافه دنیا به من و شیطان بهشتی نگاه کرد.

«دیدی؟»

شیطان بهشتی زیرلب گفت:

«کل عمرت‌حین​ رو داری‌موریم​ با حقه‌بازی می‌گذرونی.»

«تا وقتی که تونستم‌موریم​ برم بالا، مهم نیست‌اتفاقی​ از چه روشی استفاده کردم.»

محقق سفیدپوش پوزخندی‌می‌شد​ زد، بعد چهارزانو نشست‌نیفتاد​ و چشماش رو بست.

نمی‌شد فوری فهمید که‌امپراتور​ می‌خواد گردش چی انجام بده‌بودند​ یا افکارش رو مرتب کنه.

کمی بعد، شیطان بهشتی وارد آبشار شد و مثل‌می‌افتاد​ همیشه، یه کله آبشار رو شکافت و رفت بالا،‌بالاتر​ روبروی محقق سفیدپوش نشست و اونم چشماش رو بست.

توی اون حال‌سفرهایش​ که جفتشون بالای آبشار‌می‌شد​ سفید چهارزانو نشسته بودن...

انگار داشتم‌درگیر​ به دو تا‌می‌افتاد​ جاودانه نگاه می‌کردم.

البته، اون‌محقق​ دو تا‌امپراتور​ جاودانه‌های شرور بودن.

با دیدن رفتار، تمرین، قلمرو فکری‌درگیر​ و طرز فکر دو نفر با‌نمی‌دانم​ اخلاقیات کاملاً متفاوت، تونستم خودمو بی‌طرفانه ببینم.

در واقع، منم همین‌موریم​ الان می‌تونم آبشار رو بشکافم‌می‌افتاد​ و یه کله برم بالا.

چهل و اندی روز زمان‌می‌افتاد​ زیادیه اگه فکر کنی زیاده، و‌دعوای​ زمان کمیه اگه فکر کنی کمه.

من راه و روش رو فقط با چهل روز‌بودند​ تمرین اینجا یاد نگرفتم؛ قضیه اینه که چهل روز به‌ناگهان​ دوره تمریناتم که از زندگی قبلی ادامه داشته، اضافه شده.

راه حل رو پیدا کردم.

این یه «انفجار درونی»ـه.

یه هنر رزمی بدون اسمه، چون‌اتفاق​ مفهومش رو خودم خلق کردم و‌کسایی​ توی هیچ کتابچه راز یا کتابی ندیدمش.

با تمرین کردن اینجا، به‌شمشیر​ لطف محیط و اساتید اطرافم،‌اما​ روز به روز قوی‌تر می‌شم.

قبلاً رهبر فرقه هائو بودم، ولی‌درگیر​ الان حس یه میمونی رو دارم‌نمی‌دانم​ که مشغول تزکیه رو به دیواره.

نگران وضعیت‌حین​ کلی دنیای‌موریم​ بیرون بودم.

ولی تصمیم گرفتم‌می‌شد​ به برادر ارشد‌اتفاق​ بزرگم اعتماد کنم.

مطمئن بودم اگه مشکل‌امپراتور​ بزرگی پیش بیاد، خودش شخصاً‌بودند​ میاد یا کسی رو می‌فرسته.

پس خودمو قانع کردم‌موریم​ که چهار شرور بزرگ‌اتفاقی​ دارن برام وقتِ تمرین می‌خرن.

فقط با این باور‌موریم​ بود که دلِ بی‌قرارم‌اتفاقی​ یه کم آروم گرفت.

به یه اسم برای «انفجار درونی» فکر‌نیفتاد​ کردم، اصولش رو مرتب کردم و با‌بالاتر​ دقت بررسیش کردم تا خودم رو منفجر نکنم.

اگه هنر الهی زاها رو‌شمشیر​ مثل وضعیت مسافرخونه زاها که توی‌طور​ آتیش شیطان سوخت در نظر بگیریم...

این انفجار درونی حس اون‌مستقیماً​ اولین شعله‌ای رو داره که‌اتفاق​ از مشعل به مسافرخونه می‌پاشه.

پس این اصلیه که به ناچار قدرت هنر الهی‌می‌افتاد​ زاها رو به یه تکنیک حرکتی اعمال می‌کنه، با‌بالاتر​ قطع کردن جریان انرژی درست مثل لحظه شروع ضربه.

چون کنترل هنر‌می‌شد​ الهی زاها به‌اتفاق​ تنهایی برام سخت بود...

برگشتم به نقطه شروع؛ لحظه‌ای که انرژی‌های درونی یین افراطی و‌طور​ یانگ افراطی با هم برخورد می‌کنن، یا به زبون خودم، لحظه‌ای که‌جایی​ یه جرقه ایجاد میشه، از اون به عنوان نیروی انفجاری استفاده میشه.

اگه اینطور باشه، این‌موریم​ به طرز مسخره‌ای میشه‌اتفاقی​ سطح اول هنر الهی زاها.

بسته به نوع‌سفرهایش​ فرقه، از اصطلاح طبقه‌می‌شد​ اول هم استفاده میشه.

دست به سینه، به شیطان بهشتی و محقق‌نمی‌دانم​ سفیدپوش، اون دو تا شرور نگاه کردم و‌الکی​ به اسم مناسبی برای انفجار درونی فکر کردم.

من دارم این سختی‌ها رو تحمل می‌کنم به امید اینکه شاگردم‌طور​ تبدیل به یه قهرمان جوانمرد بشه که با ما فرق داره،‌پیدا​ واسه همین نمی‌تونم از کلمه «شر» توی اسم هنر رزمیم استفاده کنم.

ولی، از اونجایی که این هنر رزمی با‌اتفاقی​ جمع کردن سرنخ‌ها وسط سروکله زدن با این آدمای‌سطحشان​ تاریک خلق شده، اولین چیزی که به ذهنم رسید...

«تاریک» بود.

من معتقدم حتی‌می‌شد​ این شرورهای تاریک هم‌نیفتاد​ کاربرد خودشون رو دارن.

با این حال، محقق سفیدپوش‌شمشیر​ در حد و اندازه‌ای نیست‌اما​ که رهبر یه فرقه بشه.

نه اینکه ظرفیتش‌سفرهایش​ کوچیک باشه، بلکه‌درگیر​ کاربردش کلاً متفاوته.

اون آدمیه که فقط کسایی‌مستقیماً​ در سطح شیطان بهشتی رو آدم‌نیفتاد​ حساب می‌کنه، چون شخصیت متکبری داره.

اگه شاگردش فقط باهوش باشه، شیمی بینشون جور در نمیاد؛‌نتیجه​ فقط کسی که قلبی به ندرت زلال و پاک داشته‌بلند​ باشه می‌تونه هنرهای رزمی محقق سفیدپوش رو کامل یاد بگیره.

یه برادر کوچکتر مثل‌امپراتور​ مرحوم نجیب‌زاده خاموش، آدم‌ایستاده​ مناسبی برای این کار بود.

پس، با اینکه اون مرتیکه هنوزم آدم شروریه،‌اتفاقی​ مرد عجیب و غریبیه که می‌تونه سفره دلش‌کسایی​ رو برای مردی مثل یه نجیب‌زاده باز کنه.

شر خالص نیست،‌سفرهایش​ مردیه که رایحه‌درگیر​ خاص خودش رو داره.

یهو فکر کردن رو تموم کردم، بلند شدم،‌نمی‌دانم​ از استخر اژدها رد شدم و با فرق‌الکی​ سرم رفتم استقبالِ آبشاری که وحشیانه می‌ریخت پایین.

بالای آبشار، آدمایی که‌امپراتور​ رایحه تاریک ازشون ساطع‌ایستاده​ می‌شد چهارزانو نشسته بودن.

به روش‌حین​ خودم برای انفجار‌مستقیماً​ درونی آماده شدم.

برای ترکیب «آسمان درخشان خورشید و ماه» توی‌اتفاقی​ هر دو دست، باید به هر حال دو‌کسایی​ نوع انرژی درونی رو از دانتینم بیرون می‌کشیدم.

اگه مسیری که انرژی درونی‌می‌افتاد​ طی می‌کنه رو بر حسب‌نتیجه​ فاصله یا ترتیب در نظر بگیری...

انفجار درونی، هنر‌سفیدپوش​ الهی زاها، آسمان‌پادشاه​ درخشان خورشید و ماه...

دارم هنرهای رزمیم رو با ترتیب معکوسِ آسمان‌اتفاقی​ درخشان خورشید و ماه، هنر الهی زاها و‌کسایی​ انفجار درونی خلق می‌کنم، که حتی برای خودمم عجیبه.

چمباتمه زدم و بعد...

همون‌طور که می‌پریدم بالا،‌اتفاقی​ انفجار درونی رو اون‌طوری‌نمی‌دانم​ که دلم می‌خواست اجرا کردم.

مثل یه تندباد‌سفیدپوش​ از وسط آبشارِ‌پادشاه​ خروشان رد شدم.

چوا-رو-رو-رو-روک!

واضح بود که دارم آبشار رو می‌شکافم،‌می‌شد​ ولی حس عجیبی بهم دست داد انگار‌نتیجه​ که با سرعت توی آب عمیق فرو رفتم.

یه جایی، حس برخورد آب‌می‌افتاد​ با کل بدنم ناپدید شد‌نتیجه​ و هوای صاف جریان پیدا کرد.

لحظه‌ای که‌محقق​ نفسم رو‌امپراتور​ دادم بیرون...

نمی‌دونم تا چه ارتفاعی اوج گرفته بودم،‌می‌شد​ ولی از پایین می‌تونستم شیطان بهشتی و‌نتیجه​ محقق سفیدپوش رو ببینم که چهارزانو نشستن.

این انفجار درونیه‌سفرهایش​ که به روش‌درگیر​ خودم آزاد شده.

روی یه صخره تقریباً وسطِ محقق سفیدپوش و‌نمی‌دانم​ شیطان بهشتی فرود اومدم و به کوه‌ها و‌الکی​ رودخونه‌هایی که زیر آبشار گسترده شده بودن خیره شدم.

فکرشو که می‌کنم، این اولین بار توی‌مشت​ این چهل و اندی روز بود که اومدم‌نفر​ بالا تا از این منظره تماشایی لذت ببرم.

«...»

یهو، محقق سفیدپوش‌سفرهایش​ چشماش رو باز‌درگیر​ کرد و ازم پرسید:

«با روش خودت اومدی بالا؟»

سرم رو تکون دادم.

بعد شیطان بهشتی هم‌موریم​ چشماش رو باز کرد‌اتفاقی​ و با قیافه کنجکاو پرسید:

«چند روزه که توی فکری، و‌درگیر​ به نظر میاد به یه چیزی‌نمی‌دانم​ دست پیدا کردی. یه هنر رزمی جدیده؟»

«یه هنر رزمی جدیده.»

«اسمش؟»

با شنیدن حرف شیطان بهشتی، و با اضافه کردن تصویر‌اتفاق​ اوج گرفتن مثل تندباد، اسمی که روی اون تکنیک حرکتیِ‌الکی​ حاصل از انفجار درونی گذاشته بودم رو به گوش جفتشون رسوندم.

«رانش رایحه تاریک.»

محقق سفیدپوش به‌می‌شد​ شیطان بهشتی نگاه‌اتفاق​ کرد و گفت:

«یه جورایی، به نظر میاد‌شمشیر​ اون "تاریک" اشاره به ما‌اما​ داره، یا فقط حس منه؟»

شیطان بهشتی‌حین​ جای جواب دادن،‌مستقیماً​ از من پرسید:

«رهبر فرقه، مگه‌سفرهایش​ چیزی که تاریکه‌درگیر​ رایحه هم داره؟»

روی صخره‌درگیر​ نشستم و سرم‌می‌افتاد​ رو تکون دادم.

«داشت.»

«چرا فعل ماضی؟»

به شیطان‌حین​ بهشتی نگاه‌موریم​ کردم و گفتم:

«خواهر جین‌درگیر​ هیانگ یه‌اتفاقی​ رایحه‌ای داشت.»

به محقق سفیدپوش نگاه کردم.

«کوچکترین برادر رزمی‌سفرهایش​ هم رایحه یه‌درگیر​ نجیب‌زاده محقق رو داشت.»

دست به‌حین​ سینه شدم و‌مستقیماً​ به جفتشون گفتم:

«این رایحه‌ایه که نباید فراموش بشه. اگه رایحه اون برادر کوچیکتر که بهش‌سطحشان​ می‌گفتن نجیب‌زاده و رایحه خواهر جین هیانگ روی شما دو تا نمونده بود،‌چند​ من خیلی وقت پیش توسط ارشد یا امپراتور رزمی کشته شده بودم. مگه نه؟»

محقق سفیدپوش و‌سفیدپوش​ شیطان بهشتی مات و‌مشت​ مبهوت بهم زل زدن.

«...»

با نگاه به اون‌موریم​ دو تا، «رانش رایحه‌اتفاقی​ تاریک» رو دوباره تعریف کردم.

«"رانش" معنی تندباد میده، ولی معنی شناور بودن و وزیدن هم میده. شاید برای اسم یه تکنیک حرکتی یا مهارت سبکی مناسب نباشه، ولی من آدمی‌چند​ نیستم که سر این جزئیات مته به خشخاش بذارم. من هیچ‌وقت اونا رو ندیدم، ولی قصد دارم خواهر جین هیانگ و نجیب‌زاده خاموش رو به خاطر‌مشغول​ بسپارم. رایحه یه زمانِ تاریک وزید و منو نجات داد، پس "رانش رایحه تاریک" قراره تکنیک حرکتی‌ای باشه که در آینده آدمای زیادی رو نجات میده.»

در حقیقت، من تونستم رانش رایحه‌پادشاه​ تاریک رو به خاطر وجود شیطان‌تعداد​ بهشتی و محقق سفیدپوش خلق کنم.

ولی قبل از اون، دلیل اینکه‌درگیر​ من هنوز زنده و سالمم به لطف‌پیش‌بینی​ خواهر کوچکتر جین هیانگ و نجیب‌زاده خاموشه.

به خاطر اینه که اون دو‌درگیر​ نفر، یه رایحه محو از انسانیت‌نمی‌دانم​ رو توی وجود این شرورها باقی گذاشتن.

«...»

برای یه‌محقق​ مدت طولانی، این‌شمشیر​ شرورها هیچی نگفتن.

ناولها | novelha.net