چپتر 391: روزی که مردن در آن عجیب نبود
0هنوز مشروب تمومکسی نشده بود، امابکشونم رهبر فرقه بلند شد.
میتونستم تا خود صبح بشینم به زربیگدار زدن و نوشیدن، ولی رهبر فرقه اصلاً بهمسایهانداخته مهلت نداد تا بیشتر از این فک بزنم.
دنبالش راه افتادم، بلندکردن شدم و دستم رو بهمنم سمت در ورودی دراز کردم.
میخواستم بدرقهشقدمهای کنم، حتی اگهمیرفتم خودش دلش نمیخواست.
رهبر فرقه قبل ازنمیخواد اینکه راه بیفته، نگاهیهمونطور به اطراف مسافرخانه زاها انداخت.
فقط به خاطر قوی بودنش نبود، بلکهبیگدار چون بعد از برانداز کردن کل استان ایلیانگسایهانداخته پیداش شده بود، حتی منم نمیتونستم دستکم بگیرمش.
قدمهام رو با رهبرکردن فرقه تنظیم کردم وشده دوشادوشش، سمت راستش راه افتادم.
طبق تجربهام، جایگاه درستکنارش یه آدم روانی، دقیقاًسایهانداخته سمت راست رهبر فرقهست.
واسه همین، جایگاه فرستاده راستزور رو غصب کردم و یهپرسیدم مدتی با رهبر فرقه همقدم شدم.
دم در، رهبر فرقه جوری نگاهمحفظ کرد انگار یه مگس رو مخم، پسداشتم چارهای نداشتم جز اینکه به حرف بیام.
«کی دیگه فرصتبرانداز میشه با رهبرایلیانگ فرقه قدم بزنم؟ بریم.»
احتمالاً میخواست بگه گمشو رد کارت، ولیتاریکیِ رهبر فرقه حد و مرز خودش روصدا حفظ کرد و بیگدار به آب نزد.
قدمهای رهبر فرقه آروم بود.
کنارش راه میرفتم، انگارکارت که داشتم تاریکیِ سایهانداخته روقدمهای مسافرخانه زاها رو پس میزدم.
دلم میخواست برادر ارشد بزرگم رو هم صداشده بزنم تا باهامون قدم بزنه، ولی خب نمیتونستم کسیطبق رو که خودش دلش نمیخواد، به زور بکشونم بیارم.
همونطور کهقدمهای راه میرفتیم، ازمیرفتم رهبر فرقه پرسیدم.
«تو هم قرارهکسی یه ده نفری ازبیارم فرقه با خودت بیاری؟»
«کمتر از این حرفا.»
«راستی، کی تونستیبرانداز از اون دوایلیانگ فاجعه دیگه جلو بزنی؟»
«همون موقعقدمهای که باکنارش هم جنگیدیم فهمیدم.»
سرم رو تکونکسی دادم و بعد حدسیاتمبیارم رو به زبون آوردم.
«به نظر میرسید ارشدکارت شیطان بهشتی هم یهنزد چیزایی دستگیرش شده بود. درسته؟»
«هر کسی افکاربرانداز خودش رو داره،ایلیانگ از کجا باید بدونم.»
تازه الان دوزاریم افتاد که ردهبندیداشتم زیر آسمان اینطوریه: اول رهبر فرقه، بعدبزرگم شیطان بهشتی، و در آخر گدای الهی.
دلیل اینکه اون دو فاجعهزور دیگه خودشون رو تو تمریناتپرسیدم حبس کرده بودن، کاملاً روشن بود.
تا جایی که من حدس میزدم،حفظ این سه نفر روی همدیگه ازمیرفتم هنر نابودی متقابل استفاده نکرده بودن.
یا شایدم هنوزبرانداز یه برگ برنده توپیداش آستینشون قایم کرده بودن...
پس به نظر میرسیدکنارش تو گذشته، هیچکدومشون برتریسایهانداخته مطلق نسبت به بقیه نداشتن.
فقط یه برتری جزئی؟
ارشد گدای الهی و شیطان بهشتی لابد فهمیده بودنقدمهای که فاصلهشون با رهبر فرقه ممکنه به مرور زمانبرادر بیشتر بشه، واسه همین جون کندن و چسبیدن به تمرین.
شکی توش نبود که رهبر فرقه دست بالا رو داشت، اما واقعیتبگیرمش ماجرا این بود که اگه شیطان بهشتی و گدای الهی همزمان تصمیمراست به نابودی متقابل میگرفتن، حتی رهبر فرقه هم جون سالم به در نمیبرد.
حتی با اینکه بغل دستش راه میرفتم، نه میتونستممیزدم حضور چی رهبر فرقه رو حس کنم، نه سطحشنمیخواد رو بسنجم و نه هیچ نقطه ضعفی توش پیدا کنم.
فقط با همین قدم زدنزور کنارش، حس میکردم دست وپرسیدم پاهام دارن یه نمه میلرزن.
به خاطر اینگمشو بود که بدجورحفظ منقبض شده بودم.
ولی خب، اینکه از قبل ضربات رو حس کنم تصمیم استراتژیکدستکم بهتری بود تا اینکه وسط مبارزه غافلگیر بشم. پس قدم زدن باهاشدقیقاً بهترین کاری بود که از زمان اومدنم به اینجا انجام داده بودم.
با اینکه همراه رهبر فرقهمیرفتم ظاهر شدم، اعضای فرقه دهنهاشوندلم رو کیپِ کیپ بسته بودن.
با این حال،کسی چهارچشمی زل زدهبکشونم بودن به من.
آخه کجای دنیاگمشو یه آدم تشنه توجهبیگدار مثل من پیدا میشد؟
اعضای فرقه جوری نگاهمکردن میکردن انگار دارن یهشده جونور عجیبالخلقه رو تماشا میکنن.
رو به اعضایآروم سیاهپوش فرقه کهداشتم منتظر ایستاده بودن، گفتم.
«...اعضای فرقه، خوب گوش کنید. جایگاهبکشونم فرستاده راست دوباره خالی شده، پسنفری من موقتاً این پست رو میگیرم.»
«...!»
همون حوالی، فرستاده چپ وی یهو سرش روشده چرخوند، اخمهاش رو تو هم کشید، یه چشمغره وحشتناکطبق بهم رفت و بعد زل زد به رهبر فرقه.
با شنیدن این چرتوپرت غیرمنتظره،میرفتم رهبر فرقه با نگاهی خالیدلم و بیروح بهم خیره شد.
«...»
با خودم گفتم الان وقتشه،مرز پس واسه یه لحظه با رهبرکنارش فرقه وارد مسابقه خیره شدن شدم.
رهبر فرقه به حرف اومد.
«رهبر فرقه،قدمهای این چه چرتوپرتاییهمیرفتم که داری میگی؟»
اصلاً به حرف رهبرنمیخواد فرقه محل نذاشتم وهمونطور رو کردم به اعضای فرقه.
«فرستاده راست روشنایی جدید از فرستاده چپ قبلی شکست خورد و سقط شد. اونی هم که قبل از اون بود، چون عقلش پارهسنگ برمیداشت، خودش دمش رو گذاشتبیارم رو کولش و رفت. این یعنی جاش خالیه. دوره ریاست من تا زمانی که دوباره با رهبر فرقهتون تو کوه هوا تجدید دیدار کنم، ادامه داره. اگه مُردم، اونوقتبهشتی این جایگاه رو ول میکنم. تا قبل از اون، حتی اگه دلتون هم میخواد، واسه صندلی فرستاده راست دندون تیز نکنید. شما جوجهها هنوز واسه این کارا آماده نیستید.»
فرستاده چپبعد وی دهنشکردن رو باز کرد.
«رهبر فرقه،قدمهای شوخی رهبرکنارش فرقه دیگه خیلی...»
رهبر فرقه جواب داد.
«شوخیه دیگه، سخت نگیر.»
«بله.»
فرستاده چپقدمهای وی روکنارش به من گفت.
«رهبر فرقه، شوخیکسی کردن هم جا وبیارم مکان خودش رو داره.»
یه چشمغرهبگه مشتی به فرستادهمرز چپ وی رفتم.
این مرتیکهبعد لابد منکردن رو نمیشناسه.
من از اون آدمام کهمیرفتم سر یه همچین شوخیای، جونمدلم رو هم کف دستم میذارم.
«فرستاده چپ وی.»
«بگو.»
«تو، بابعد اون قیافهکردن حریص و پولپرستت.»
«چی گفتی؟»
«تو فقط لنگ پولی، و با اون مغز مریض و حیلهگرت، مهارتت تو پاچهخواری احتمالاً زیر آسمان شماره یکه. اگه واقعاً میخوای فرستادههمون چپ باشی، بهتره اول بری تکلیفت رو با فرستاده چپ قبلی که تو اون مسافرخانه خرابهست روشن کنی و بعد این لقب روالان روی خودت بذاری. شمشیر نور هنوز دست فرستاده چپ قبلیه، اونوقت تو چطور روت میشه به خودت بگی فرستاده چپ؟ یه ذره خجالت بکش.»
فرستاده چپ وی جوریکارت انگشتش رو سمتم گرفت کهقدمهای انگار میخواست بهم حمله کنه.
به انگشتشبعد نگاه کردمکردن و گفتم.
«...شنیدم که از جونکنارش اعضای فرقه مایه میذاری تامیزدم ثروت خاندانت رو بیشتر کنی.»
چشمان فرستاده چپکسی وی تو یه لحظهبیارم از حدقه زد بیرون.
ادامه دادم.
«تو از اون آدمایی هستی که قرار نیست به مرگ طبیعی بمیرن. تو هم حتماًدوشادوشش پاشو بیا کوه هوا. حالا چه من بکشمت چه ارشد شیطان بهشتی، دلم میخواد کتکمدتی خوردنت رو به دست یه نفر تماشا کنم. شیرفهم شد؟ امروز رو بهت رحم میکنم.»
صورت فرستاده چپ وی چنان سرخداشتم شد که انگار مهر دست بزرگ مرغبزرگم شعلهور مستقیم تو صورتش پیاده شده بود.
از اونجایی که رهبر فرقه بغلبکشونم دستش لال مونی گرفته بود، بهنفری نظر میرسید هیچ غلطی از دستش برنمیاومد.
ولی منبگه تو دلمکارت حسابی بهش خندیدم.
رهبر فرقه بهم گفت.
«رهبر فرقه.»
«بگو.»
«واقعاً که اینگمشو دهن تو، یکیحفظ از عجایب موریمه.»
یه ادای احترامبرانداز رزمیِ شلووِل و سرسریپیداش به رهبر فرقه گذاشتم.
«نظر لطفته، نظر لطفته.»
هنوزم نمیخنده؟
داشتم استاد شماره یکِکارت پنهان کردن خنده زیر آسمانقدمهای رو با چشمهای خودم میدیدم.
«عجب آدمبعد خفنیه. تزکیهاشکردن بدجور عمیقه.»
رهبر فرقهقدمهای شروع کردکنارش به آتیش سوزوندن.
«فرستاده چپ وی.»
«بله.»
«اگه بهت برخورده، همینجا یه دوئل مرگ و زندگی راهنمیتونستم بنداز. یا با رهبر فرقه بجنگ، یا همونطور که خودش گفت،آدم برو داخل و با فرستاده چپ قبلی مبارزه کن. چیکار میکنی؟»
فرستاده چپ وی کهکنارش ظاهراً مغزش خیلی سریعسایهانداخته کار میکرد، درجا جواب داد.
«...رهبر فرقه،بزنه من هم بهزور کوه هوا میام.»
رهبر فرقه یه پوزخندکارت سرد زد و یه تیکهقدمهای به فرستاده چپ وی انداخت.
«فکر میکردم تو همکردن جنبهات بالاست، ولی ظاهراً تحملمنم شوخیهای رهبر فرقه رو نداری.»
تازه اون موقع بود کهمیرفتم فرستاده چپ وی انگار به خودشبرادر اومد و سرش رو خم کرد.
«بله، برایبزنه یک لحظه... حتماًزور به خاطر میسپارم.»
از رهبر فرقه پرسیدم.
«اربابزاده سومبعد برگشته؟ خیلیکردن وقته ندیدمش.»
«شنیدم داره بهآروم کارای خاندان مادریاشداشتم سر و سامون میده.»
«یه زیردست به اسم سامبوکزور داره که خیلی تیزهوشه وپرسیدم تا الان کارهای بزرگی کرده.»
رهبر فرقه جواب داد.
«خب الانبعد میخوای منکردن چیکار کنم؟»
«این یه توصیهست. یه زیردست وفادار، چه دشمن باشه چهدلم خودی، لایق تشویقه. فقط به خاطر اینکه یه نفر برات پولبیارم زیادی پارو میکنه، دلیل نمیشه که حتماً آدم وفاداری هم باشه.»
تا همون لحظه آخر همزور دست از سر فرستاده چپپرسیدم وی برنداشتم و بهش تیکه انداختم.
رهبر فرقه لبخندگمشو محوی زد وحفظ سر تکون داد.
«حرفت حقه.»
از اون حالت چهرهی نامحسوسش فهمیدمداشتم که خود رهبر فرقه هم دلارشد خوشی از فرستاده چپ وی نداره.
آدمی مثل رهبر فرقه کاملاًزور این توانایی رو داشت که زیردستهاشقراره رو بشناسه و ازشون کار بکشه.
جو حسابی معذبکننده بود، برای همینحفظ دلیلی که تا اینجا دنبالش اومدهمیرفتم بودم رو با لحنی جدی بهش گفتم.
«...ما به عنوان دشمن با هم روبرو شدیم، ولی ازت ممنونم که جون شاگرد کمسن و سالم رو نجاتجایگاه دادی. و اینکه از جون جانگ دوک-سو، خواهر کوچکتر هونگ شین و بقیه مردم عادی استان ایلیانگ گذشتی. دلیلشچارهای هر چی که باشه، امروز روزی بود که اگه من و ارشد شیطان شمشیر میمردیم هم اصلاً جای تعجب نداشت.»
نگاهی به رهبر فرقهکنارش انداختم و بعد با رفتاریمیزدم آروم بهش ادای احترام کردم.
«سفر بیخطر.بزنه تو کوهنمیخواد هوا میبینمت.»
ادای احترام به رهبر فرقه برام کار به شدتقدمهای سختی بود، ولی وقتی به یوران، برادر دوک-سو وبرادر همسرش فکر میکردم، میتونستم حتی احترام بیشتری هم بهش بذارم.
رهبر فرقه نگاهم کرد،کردن سرش رو تکون مختصریشده داد و سوار کالسکهاش شد.
«بریم.»
اعضای فرقه هماهنگ بانمیخواد هم چرخیدند و مسیرهمونطور کالسکه رو دنبال کردند.
هیچکس بهم ادای احترام نکرد، ولیحفظ از اونجایی که رابطهمون در حدمیرفتم کشتن همدیگه بود، اهمیتی هم نداشت.
مدتی به کالسکهای که دور میشد خیرهپیداش شدم و بعد، تا مدتها به نیروهاییتنظیم که همراه رهبر فرقه میرفتند نگاه کردم.
ما با هم نجنگیدیم، ولی با هر نفسی که میکشیدم، چند بارارشد به سرم زد که تمام اعضای فرقه به جز رهبر فرقه رو ازقراره روی زمین محو کنم و هر بار، جلوی خودم رو به خوبی گرفتم.
در آخر، حرفهای بیشتری هم برایبکشونم گفتن داشتم، ولی به خاطر جوینفری که حاکم بود نتونستم به زبون بیارمشون.
«باید بیشتر حرف میزدم...»
یه جورایی به نظر میرسید رهبرایلیانگ فرقه عمداً داره میره چون دلشبگیرمش نمیخواست زیاد به حرفهام گوش بده.
کلاً از اون آدمهاییکنارش بود که نمیشد باهاشسایهانداخته دو کلمه حرف حساب زد.
اولاً، نتونستم بهش بگم که اگه یه جنگ تمامعیار راه میافتاد،قراره فارغ از قدرت رزمی خود رهبر فرقه، تمام اعضای فرقهای کهبزنی اینجا بودن به دست من و برادر ارشد بزرگم نفله میشدن.
روزی که توگمشو کوه هوا دوبارهحفظ همدیگه رو ببینیم...
همینطور نتونستم بهش بگم که برای یک بار هم که شده توبگیرمش زندگیش، باید تا جایی که دلش میخواد بجنگه، تمام اساتید برجسته روراست به خاک سیاه بشونه و یکم حس کنه که خوشبختی یعنی چی.
چون یه رزمیکار هیچکنارش ترسی از روبرو شدنسایهانداخته با یه رزمیکار دیگه نداره.
آدمی به اون تاریکینمیخواد فقط وقتی میتونه تغییر کنهمیرفتیم که طعم خوشبختی رو بچشه...
اون مردی بود که خودش رو محکم تونزد یه دیوار روانی از آهن سرد ده هزارمیزدم ساله که خودش ساخته بود، حبس کرده بود.
هیچکدومشون حتی یه نگاه هم به پشتم سر ننداختن،منم ولی من اون فرقه عجیب و غریب رو تاتجربهام وقتی که تمام اعضاشون از دید خارج شدن، بدرقه کردم.
اینکه گفتم میخوامآروم فرستاده راست روشنایی بشمتاریکیِ فقط یه شوخی بود.
ولی احساساتم در موردنمیخواد اینکه از جون یوران ومیرفتیم بقیه ضعیفترها گذشت، دروغ نبود.
این مهمترین بخش از روانمرز من بود، پس کاملاً طبیعیآروم بود که به زبون بیارمش.
برگشتم و به مسافرخانه زاها کهایلیانگ ویران شده بود نگاه کردم؛ مسافرخونهای کهقدمهام حتی قبل از افتتاحش ورشکست شده بود.
«بازم به فنا رفت.»
البته، فقط مسافرخانهکسی زاها نبود کهبکشونم به فنا رفته بود.
از اونجایی که ممکن بودمرز خودم هم به فنا برم، بایدکنارش از وقت باقیموندهام استفاده مفیدی میکردم.
دم در مسافرخانه زاهاکردن وایسادم و به هفتشده قاتل یوننان نگاه کردم.
حتی ارباب دههزار شیطانکنارش که یه مقدار شیطنت داشتمیزدم هم خفه خون گرفته بود.
شبیه پناهندههایی شده بودن کهزور بعد از یه طوفان سهمگین،پرسیدم تک و تنها ولشون کرده باشن.
به سرم زد بفرستمشون برن، ولیحفظ بعد تصمیم گرفتم نگهشون دارم تامیرفتم برای برادر ارشد بزرگم غذا درست کنن.
«...بریم یه چیزی کوفت کنیم.»
کسی که مسئول غذاهایکنارش هفت قاتل یوننان بودسایهانداخته با لحن آرومی جواب داد.
«بله، ارباب.»
وقتی برگشتم، برادرگمشو ارشد بزرگم بالاخره پشتبیگدار میز نشست و گفت.
«هر چیبعد میخواستی بگیکردن رو گفتی؟»
روبروش نشستم و جواب دادم.
«نتونستم. آدم بدقلقیه.کسی انگار اصلاً دلشبکشونم نمیخواست گوش بده.»
برادر ارشد بزرگمگمشو پوزخندی زد وحفظ بعد جواب داد.
«که اینطور. احتمالاً گذاشته رفته چونایلیانگ با خودش فکر کرده اگه زیادبگیرمش به حرفهات گوش بده، تو دردسر میافته.»
«یعنی انقدر تیزه؟»
برادر ارشدبزنه بزرگم سرنمیخواد تکون داد.
«من تا حالا آدمی رو ندیدم که جلوی رهبر فرقه اینطوری مثل بلبل زبون بریزه. به هر حال، اینکه گفتهبزرگم ده نفر، یعنی دلش میخواد مبارزه بقیه اساتید رو هم تماشا کنه. از وقتی بچه بوده، احتمالاً تنها سرگرمیهاش این بودهفاجعه که یا خودش بجنگه یا جنگیدن بقیه رو تماشا کنه. راستش رو بخوای، بقیه اعضای فرقه هم تفاوت چندانی باهاش ندارن.»
سرم رو کج کردم.
«یکم عجیبه. به هر حال بعید میدونمتاریکیِ به جز خود رهبر فرقه، استادی پیدا بشهباهامون که بتونه با ارشد شیطان بهشتی روبرو بشه.»
«کسی مثل فرستاده چپ وی ممکنه من یا شیطان بهشتی رو بهنفری چالش بکشه. یا شایدم با گروهی از اساتیدی روبرو بشن که قدرتشون یکمجنگیدیم تحلیل رفته. احتمالاً با خودشون فکر میکنن اینطوری یه مبارزه نسبتاً عادلانه درمیاد.»
«یه دوئل، یه نبرد مرگ وحفظ زندگی. کلاً دو راند میشه دیگه. پسداشتم بذار بر اساس شرایط باهاش برخورد کنیم.»
فقط وقتیبعد میرسیدیم اونجاکردن میتونستیم مطمئن بشیم.
برادر ارشد بزرگم که داشت فنجونشداشتم رو میبرد سمت لبهاش، مکث کردارشد و به سمت ورودی خیره شد.
«...»
برگشتم و شیطان شهوت رو دیدمحفظ که انگار شده بود رئیس شعبهمیرفتم فرقه گدایان؛ داشت نفسنفسزنان وارد میشد.
لباسهاش جابهجا پاره شده بوداستان و سر و صورت و لباسشدستکم پر از خون یکی دیگه بود.
شیطان شهوت اومدآروم کنار میز و بهتاریکیِ برادر ارشد بزرگم گفت.
«استاد، من اومدم.»
برادر ارشد بزرگم یه نگاهمرز خریدارانه به سر تا پایآروم شاگردش انداخت و جواب داد.
«زخمی شدی؟»
هر خری میتونست ببینه که قیافهاش شبیه کسی شده که برایبرادر رسیدن به اینجا مثل ژائو زیلونگ از وسط چند تا میدونهمونطور جنگ رد شده، ولی مردک اسهالی با لحنی مطمئن جواب داد.
«هیچی نشد.»
«خسته نباشی.»
همین که شیطان شهوت روی صندلیایلیانگ سمت راست من نشست، برادر ارشدبگیرمش بزرگم خودش براش یه پیک ریخت.
شیطان شهوت اون روکنارش مثل آب خوردن بالا دادمیزدم و یه نفس طولانی کشید.
همزمان، بخاربزنه سفیدی از بالایزور سرش بلند شد.
شیطان شهوت نگاهم کرد.
«اینجا اتفاقی افتاد؟»
سرم رو تکون دادم.
«رهبر فرقهبزنه یه سرینمیخواد بهمون زد.»
«که اینطور... چی؟»
«فعلاً که شمشیر تککُش رو برد، وپیداش قرار شد بعد از اینکه تو کوهتنظیم هوا دوباره همدیگه رو دیدیم، با هم بجنگیم.»
شیطان شهوت سر تکونکنارش داد و بعد بهسایهانداخته برادر ارشد بزرگم گزارش داد.
«استاد، پادشاه مشت و لی گون-آک هر دو مجروحمیرفتیم شدن. زخمهای بیرونیشون چندان جدی نیست، ولی یه مه سمیاون تنفس کردن و تا مدتی نمیتونن به راحتی تکون بخورن.»
طبق گفتههای رهبر فرقه، جناح پادشاه مشت بیشترین آسیبقدمهای رو دیده بود و به نظر میرسید دلیلش اینبرادر بود که پای شیطان شهوت هم وسط کشیده شده بود.
برای جفتشون نوشیدنی ریختم.
شیطان شهوت که داشت مینوشید، یهو سرشتاریکیِ رو چرخوند و به هفت قاتل یوننانصدا که داشتن غذا درست میکردن نگاه کرد.
«شما دیگه چه جونورهایینمیخواد هستین؟ قیافهتون که بههمونطور آدمهای جناح غیرمتعارف میخوره.»
من بهبگه جای اونهاکارت جواب دادم.
«از جناح غیرمتعارف نیستن.»
شیطان شهوت نگاهم کرد.
«پس چیان؟»
به ارباببگه دههزار شیطان نگاهمرز کردم و گفتم.
«صاحب مسافرخانه و سرآشپزها.»
شیطان شهوت خیلی زود علاقهاش رو به هفتسایهانداخته قاتل یوننان از دست داد، دستش رو کردبزنه تو رداش و یه تیکه پارچه مچالهشده درآورد.
گذاشتش رو میز ونمیخواد با دستش چروکهاش روهمونطور صاف کرد و گفت.
«...ارشد پادشاه مشت گفت چیزی شبیه پرچم نداره، برایقدمهای همین من قبل از اومدن با عجله این رو درستارشد کردم. به هر حال، ازم خواست این رو بهتون برسونم.»
من و برادر ارشد بزرگم بهایلیانگ پرچم مچالهشدهای که از طرف پادشاهبگیرمش مشت فرستاده شده بود نگاه کردیم.
با خطی قدرتمند...
فقط یکبزنه کلمه روش نوشتهزور شده بود: مشت.
یهو نگاهم با نگاه برادرمرز ارشد بزرگم گره خورد وآروم هر دومون همزمان لبخند زدیم.
استراتژیمون توسط رهبر فرقه خونده شدهایلیانگ بود و عملاً شکست خورده حساببگیرمش میشد، ولی حس میکردیم یه هدیه گرفتیم.
پرچم رو با دستمکنارش برداشتم و جوری تحسینش کردممیزدم که انگار یه اثر هنریه.
«این یه هدیه باارزشه.»
هدیهای بود کهگمشو فقط به عمقحفظ قلبم نفوذ میکرد.