چپتر 89: یک تبادل آرام و مرگبار
0شیطان شمشیر فنجانهمین چایش را پایین گذاشتاحساس و به حرف آمد.
«نیازی نیست مجبورت کنم اسم فرقهای رو که میخوای مخفی نگه داری، لو بدی. اماانتظارش نظرت چیه از همدیگه سوال بپرسیم؟ اگه چیزی پیش اومد که واقعاً دلمون میخواست بدونیم،جلوی میتونیم اطلاعات تبادل کنیم. قدم به قدم پیش میریم. اول از همه باید همدیگه رو بشناسیم.»
«داری پیشنهاداین میدی نوبتی ازجواب هم سوال بپرسیم؟»
«دقیقاً.»
«باشه. همون کار رو میکنیم.»
«اگه چیزیهمین هست که درلحظه موردش کنجکاوی، بپرس.»
حالا که خودشآموزش میگفت بپرس، هزار تاقصد چیز برای پرسیدن داشتم.
باید خیلی سریعازش اولویت سوالاتم روبسازم تو ذهنم مرتب میکردم.
همونطور که داشتمهمین سبکسنگین میکردم، نورلحظه درخشان پرید وسط حرفمون.
«استاد، اجازه هستبرات منم هر جا لازمکردم شد یه چیزی بگم؟»
«اجازه داری.»
«ممنونم.»
ما سه نفر طوری کلماتمون رو انتخاب میکردیمکردم که انگار ژنرالهای وی، شو و وو توانتظارش یه اجلاس سران دور هم جمع شده بودن.
اولین سوالمهمین رو ازکافیه شیطان شمشیر پرسیدم.
«چرا داری بهآموزش یه مرتیکه اسهالیداد مثل این آموزش میدی؟»
شیطان شمشیردارم با خونسردیبهشتی جواب داد.
«قصد دارم ازش شیطانبرات بهشتی بعدی رو بسازم.کردم همین جواب برات کافیه؟»
برای یه لحظه، احساس کردملحظه شیطان شمشیر با یه ضربهکوبیده کف دست کوبیده تو سینهام.
اصلاً جوابیاین نبود کهخونسردی انتظارش رو داشتم.
وقتی من و شیطان شمشیربعدی به نور درخشان نگاه کردیم،لحظه اون سرش رو تکون داد.
«من میگذرم.»
حتی مردی که قرار بود بعدهااحساس تبدیل به نور درخشان بشه، جلویاصلاً استادش مثل یه بره رام بود.
شیطان شمشیر سر تکونخونسردی داد و بعد یهدارم سوال پرت کرد سمتم.
«به نظر نمیاد از جناح متعارف یا جناح غیرمتعارف باشی. و اگه از جناح شیطانی بودی، غیرممکنه کهجوابی من تو رو نشناسم. بنابراین، فرقهات یا تو تبت قرار داره یا اینکه هنرهای رزمی رو از یکی ازبره سه استاد معروف به سه فاجعه یاد گرفتی. یا اینکه... که البته باورش حتی برای منم سخته، خودآموز بودی.»
تو دلم بهش لعنت فرستادم.
همین الانش همبرات مو به تنماحساس سیخ شده بود.
برام حیرتانگیز بود که چطور تونسته بودقصد بدون اینکه حتی هنرهای رزمیام رو ببینه،برات احتمالات رو تا این حد محدود کنه.
شیطان شمشیر منتظر جواب بود.
«حدسم درسته؟»
«درسته.»
تا جاییاین که میشدخونسردی کوتاه جواب دادم.
اینطوری، تبادل اطلاعاتمون بیشتربهشتی طول میکشید و میتونستمبرات چیزای بیشتری دستگیرم بشه.
قبل از اینکه بپرسم، نگاهیکافیه به شمشیر چوبی شیطان شمشیردست و بعد به نور درخشان انداختم.
«آخه دقیقاً داری چه کوفتی بهش یاد میدی؟ضربه این مرتیکه اسهالی هنر یخ رو یاد گرفته،وقتی ولی به نظر میاد تو استاد شمشیر باشی.»
شیطان شمشیراین به نورخونسردی درخشان اشاره کرد.
«قبل از اینکه من رو ببینه هنر یخ رو یاد گرفته بود. به این یارو نگاه کن. یه مرد خامه که هنوز خیلیکردیم چیزا باید بهش یاد داد. فقط به خاطر اینکه من شمشیر رو خوب دست میگیرم، تضمین نمیکنه که اونم بتونه. مردی که قبل ازغیرمتعارف مبارزه داروی ملین میخوره، فکر میکنی چقدر دیگه باید بهش آموزش بدم؟ هر کسی باید تو چیزی که توش مهارت داره عمیقتر تمرین کنه.»
حرفهای شیطانبسازم شمشیر موبرات لای درزش نمیرفت.
«عجب حرومزاده رو اعصابی.»
چارهای نداشتم جزآموزش اینکه سرم رو بهقصد نشونه تأیید تکون بدم.
این بار،دارم شیطان شمشیربهشتی یه سوال پرسید.
«هنر رزمیای که بیشتر ازکافیه همه بهش اطمینان داری چیه؟دست چند تا پینه رو دستات داری.»
با اینکه نیش خرگوش سیاه رو بهکردم کمرم بسته بودم، شیطان شمشیر من رونبود به چشم یه کاربر شمشیر پهن نمیدید.
یهو فهمیدم کهآموزش اینجا دروغ گفتنداد هیچ فایدهای نداره.
چون شیطان شمشیر احتمالاً میتونستبعدی تو یه چشمبههمزدن فرق بینلحظه دروغ و حقیقت رو تشخیص بده.
به روش خودم جواب دادم.
«من هنرهای رزمی مختلفی رو یاد گرفتم، واسه همیندست اصراری ندارم که فقط با یکیشون بجنگم. به همهشونکردیم اطمینان دارم، پس خودم رو با شرایط وفق میدم.»
شیطان شمشیراین با چهرهای بیتفاوتجواب سر تکون داد.
«یعنی هیچ مهارت برجستهای نداری.»
آه کوتاهی کشیدم.
انگار شیطان شمشیر همین الانلحظه شمشیرش رو تاب داده بودکوبیده و دستم رو قطع کرده بود.
شیطان شمشیراین دستش روخونسردی سمتم دراز کرد.
«سالت رو بپرس.»
برای اینکه بفهمم هدف شیطانکافیه شمشیر از موندن تو قلمروی جناحکوبیده متعارف چیه، یه سوال جامع پرسیدم.
«یه شخصیت ازبرات جناح شیطانی اینجااحساس چه غلطی میکنه؟»
شیطان شمشیر قبل ازخونسردی جواب دادن، نیت پشتدارم سوالم رو سبکسنگین کرد.
«منتظرم تا مهارتهام رو جلوی رهبر اتحاد محک بزنم. اون مردیاحساس نیست که بتونم هر وقت دلم خواست باهاش بجنگم، پس بایدنگاه بیشتر صبر کنم. و البته باید از جراحاتم هم بهبودی پیدا کنم.»
دیگه جای تعجب نداشت.
سرم روهمین خاروندم وکافیه تأیید کردم.
شیطان شمشیر که خیلیخونسردی تمیز ضدحمله زده بود، یهازش حمله دیگه رو شروع کرد.
«تو من رو برای اولین بار دیدی. اما به نظرلحظه میاد شاگردم رو از قبل میشناختی. از شاگرد من چیانتظارش میخوای؟ اگه بهش سم ندادی، یعنی یه چیزی ازش میخوای.»
برای یهبسازم لحظه به شیطانکافیه شمشیر خیره شدم.
نکنه این یاروبرات یهو داشت ازاحساس شمشیر شبح استفاده میکرد؟
یهو احساس کردم انگار شمشیرهایجواب بیشکلی که شیطان شمشیر فرستادهبهشتی بود، کاملاً محاصرهام کرده بودن.
شرایط طوری بود که اگه یهبسازم دروغ از دهنم در میاومد، اونکردم شمشیرهای بیشکل بدنم رو سوراخسوراخ میکردن.
فکر میکردم این فقط یهکافیه تبادل سواله، اما داشت به یهکوبیده رویارویی مرگ و زندگی تبدیل میشد.
حتی به نظر میرسید نورلحظه درخشان هم فهمیده بود کهکوبیده این یه تبادل اطلاعات معمولی نیست.
من آدمی نبودم که زیاد بهداد خودم عذاب بدم، پس فقط وبسازم فقط حقیقت محض رو به زبون آوردم.
بعداً میتونستم نگران تناقضاتش باشم.
«چیزی کهبسازم میخوام هنربرات یخ اونه.»
حالت چهره شیطان شمشیر تو یهاحساس لحظه عوض شد و شمشیرهای بیشکلی کهجوابی محاصرهام کرده بودن، همگی یهو غیب شدن.
شیطان شمشیر و نور درخشانجواب با قیافههایی پر از شکبهشتی و تردید بهم زل زدن.
با این طرز فکربهشتی که "هر چی بادابرات باد"، از شیطان شمشیر پرسیدم.
«اصلاً چرا این یارو روکافیه به عنوان شاگردت قبول کردی؟دست این بدجور تو نخ زنهاست.»
«علاقه به زنها بخشی از ذات اونه، و ذات چیزیه که آدم از پدر و مادرش بهنگاه ارث میبره. احتمالاً به پدرش رفته. در حالی که بچههایی هستن که به خاطر ذات والدینشون محتاطانهبعد زندگی میکنن، کسایی مثل اون هم پیدا میشن که اینطوری نیستن. استعدادش تو یادگیری هنرهای رزمی خیلی نادره.»
نکته غافلگیرکننده در مورد نورجواب درخشان این بود که اونبهشتی مردی بود که هیچ غافلگیریای نداشت.
این یارو یه مرتیکه اسهالی بود که ازبرات بدو تولد یه شیطان شهوت به حساب میاومد،سینهام چیزی که حتی شیطان شمشیر هم بهش اعتراف میکرد.
از اونجایی که نور درخشانکافیه هیچ انکار خاصی نکرد، شیطاندست شمشیر با چهرهای معذب گفت.
«من جلوی علاقهاش به زنها رو نگرفتم. با این حال، بهش گفتم که به زنها آسیبی نرسونه و از به کار بردن کلماتحتی و رفتار توهینآمیز خودداری کنه. ولی خب، همونطور که با زنهای مختلفی میپره، بالاخره یه مشکلی پیش میاد. وقتی تعداد زنهای جوون وغیرممکنه سادهلوحی که به خاطر اون صورت خوشتیپش دنبالش راه میافتن زیاد بشه، تازه اون موقع است که این یارو متوجه سرنوشت خودش میشه.»
شیطان شمشیر جوری بهخونسردی سوالم جواب داد که انگارازش داشت آینده رو پیشبینی میکرد.
نور درخشان که تا اونبعدی موقع ساکت داشت گوش میداد،لحظه با احتیاط از شیطان شمشیر پرسید.
«استاد، اینبسازم سرنوشتی که ازشکافیه حرف میزنی چیه؟»
«اون سرنوشت...»
«بله.»
«منم نمیتونم بدونمش. با این حال، وقتی زنی که واقعاً عاشقشی پیداش بشه، خیلی ممکنه که به خاطر شهرتی که به هم زدی، جوری بهت نگاهتکون کنه که انگار یه حشرهای. الان ممکنه از خوابیدن با زنهای مختلف لذت ببری، اما عشق و علاقه به این سادگیها و راحتیها نیست. اما گفتننشناسم این حرفها از طرف من مثل خوندن دعا تو گوش یه آدم کر میمونه، چون تو بازم هر جور که دلت بخواد زندگی میکنی. سرنوشت یعنی همین.»
نور درخشان زیر اینبرات حمله شیطان شمشیر، مچالهکردم شد و رفت تو خودش.
با دیدن اینکه نور درخشانلحظه انگار یه زخم کاری خورده بود،سینهام عمداً پوزخندی زدم تا مسخرهاش کنم.
«حرومزاده اسهالی،این فقط خفهخونسردی خون بگیر.»
دوباره وقتش رسیده بود کهبعدی من و شیطان شمشیر برایلحظه برتری با هم رقابت کنیم.
شیطان شمشیر ازم پرسید.
«به نظر میاد نوبتکافیه منه که بپرسم. چرا دنبالدست به دست آوردن هنر یخی؟»
برای یهاین لحظه پیشونیمخونسردی رو خاروندم.
حالا، هر بار کهبهشتی شیطان شمشیر حمله میکرد،برات میتونستم فرم رزمیاش رو ببینم.
این سوالبسازم مثل یهبرات مشت مستقیم بود.
هیچ راه خاصی برایکافیه جاخالی دادن ازش نبود،ضربه پس صادقانه دفاعش کردم.
«برای کشتن رهبر فرقه.»
با اینکه تو دفاع کردن موفقبسازم شده بودم، اما حس گیر افتادنکردم تو یه گوشه یکم رو اعصاب بود.
بعد از کمی فکر کردن،کافیه با حسی شبیه به چرخوندن یهکوبیده چاقو تو هوا، یه سوال پرسیدم.
«هدفت از اینکه میخوایکافیه با رهبر اتحاد سرضربه برتری رقابت کنی چیه؟»
این بار،این شیطان شمشیر دستجواب به سینه ایستاد.
«سوال خیلی واضحی میپرسی. بابعدی این حال، اگه من رولحظه نشناسی، سوالیه که ارزش کنجکاوی داره.»
«دقیقاً.»
«مردی که قدم به موریم میذارهاحساس و بیشتر از ده مبارزه بزرگاصلاً داره، اونقدرها هم استاد بزرگی نیست.»
انگار که هیچآموزش قانونی برام مهمداد نباشه، پریدم وسط حرفش:
«چرا اونوقت؟»
«این به اون معنا نیست که ده نفر وجود دارن که آدم باید شکستشون بده؟ آدم تمرین میکنه، با یکی از اساتید دنیا روبهرو میشهمردی و سر برتری میجنگه. اگه اونقدر خوششانس باشه که زنده بمونه، دوباره برای یه مدت طولانی تمرین میکنه. تو مسیر جستجو برای استاد بعدی، بهسختیفرقهات وقت میشه که آدم با ده نفر پشت سر هم بجنگه. رهبر فرقه یکی از همون اساتید بود و بعدش، رهبر اتحاد توجهم رو جلب کرد.»
برای یه لحظه، از اینلحظه حجم از غرور وحشیانه توکوبیده جواب شیطان شمشیر، زبونم بند اومد.
شیطان شمشیر اضافه کرد:
«این همون معناییهازش که کلمه ‹شیطان›بسازم برای من داره.»
این مرد شیطانی بودبرات که با شمشیرش در مسیرضربه یک جوینده طریقت قدم برمیداشت.
این بار، نوبتبرات شیطان شمشیر بوداحساس که سوال بپرسه.
«به نظر نمیرسه که بتونی فقطداد با به دست آوردن هنر یخ،بسازم رهبر فرقه رو بکشی. نقشهای داری؟»
جواب این سوال ساده بود،بعدی پس همون چیزی که تولحظه سرم میگذشت رو به زبون آوردم.
«مهم اینه که نیت قتل کسیلحظه رو تو دلت بپرورونی که بایدسینهام کشته بشه، پس نتیجه اصلاً اهمیتی نداره.»
شیطان شمشیر با اخم بهملحظه خیره شد، انگار داشت حرفامکوبیده رو تو ذهنش حلاجی میکرد.
«سالت رو بپرس.»
بیدلیل یادِ فرم شمشیربهشتی چوبی افتادم، مرحله ششم ازکافیه بین هشت فرم گویانگ موگوک.
دلیلش این بود کهبرات شیطان شمشیر یه شمشیرکردم چوبی با خودش حمل میکرد.
من بیخیال مرحله پنجم، یعنی فرم شمشیر آذرخشضربه شده بودم، اما چون شیطان شمشیر یه شمشیروقتی چوبی دستش بود، نمیتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم.
هرچند گویانگ موگوک و شیطان شمشیر منزوی از یه فرقهبهشتی نبودن، اما با خودم فکر کردم که حتماً یه چیزیدست بهعنوان شمشیرزن بینشون مشترکه، برای همین این سوال رو پرسیدم.
«اون شمشیردارم چوبی نشوندهندهبهشتی سطح مهارتته؟»
«سوال جالبیه. شمشیر چوبی موضوع تفکرات اخیر من بوده.ضربه سطح مهارت... شاید یه جورایی درست باشه. چون من هنوزکردیم نتونستم شمشیر چوبی رو فتح کنم. همین جواب برات کافیه؟»
جوابی بود که اگهکافیه توضیحات گی سونگ-جا رو نخوندهدست بودم، عمراً چیزی ازش میفهمیدم.
اما چون تفسیر کوتاه هنر شمشیرداد نهایی مطلق رو دیده بودم، میتونستم تقریباًهمین سطح مهارت شیطان شمشیر رو حدس بزنم.
شیطان شمشیردارم یه سوالبهشتی کاملاً منطقی پرسید.
«هیچ دلیلی وجود نداره کهکافیه شاگردم هنر یخ رو بهت آموزشکوبیده بده. چطور میخوای به دستش بیاری؟»
بدون اینکههمین زیاد بهش فکرلحظه کنم، جواب دادم:
«اگه نتونم به دستشخونسردی بیارم، چارهای ندارم جزدارم اینکه خودم بیدارش کنم.»
شیطان شمشیر پوزخندیازش زد، بعد سربسازم تکون داد و گفت:
«تبادل سوالات تمومهمین شد. من همین الانشاحساس هم میدونم فرقهت چیه.»
تو دلم گفتم: «آهان، پس قضیهاحساس اینطوریه؟» آخه این یه تبادل سوالاصلاً رزمی بهشدت عجیب و غریب بود.
«فکر میکنی فرقهام چیه؟»
شیطان شمشیر جواب داد:
«شاید از چند نفر تأثیر گرفته باشی، اما تو مردی هستی که استاد مشخصی نداره. کسایی که روی پای خودشون میایستن، مثل اجداد بنیانگذار یا اساتید بزرگ، معمولاً همینطورن. ذات، شخصیت و طرز فکرت همگی نشوندهنده مردیه که تنها و مستقل میایسته. اشتیاقت برای به دست آوردن هنرنشناسم یخ به این خاطر نیست که به خودِ هنر یخ نیاز داری، بلکه به خاطر اینه که برای کشف مرحله بعدی، به اطلاعاتی درباره هنرهای رزمی نیاز داری. در هر حال، هنر رزمی یین افراطی یکی از شاخههای اصلی هنرهای رزمیه. این یه ویژگی مشترک بین کسانیه که هنرهایدستگیرم رزمی خودشون رو خلق میکنن. تو هیچ فرقهای نداری؛ کاملاً منطقیه که تو رو یه آدم خودآموخته ببینم. تو این سن کمت، شاید داری از چیزایی که اینور و اونور یاد گرفتی استفاده میکنی، اما هرچی جلوتر بری، روزی میرسه که از هنر رزمی منحصربهفرد خودت استفاده خواهی کرد.»
برای اولین باربرات از زمان بازگشتم،احساس زبونم بند اومده بود.
برای وراجی مثل منخونسردی که زبونم بند بیاد، اینازش یعنی وضعیت خیلی جدی بود.
شیطان شمشیردارم انگار که بخوادبعدی تأییدیه بگیره، پرسید:
«اشتباه میکنم؟»
«درست میگی.»
«یه ذاتاین نادر، خودشخونسردی بهتنهایی ارزشمنده.»
شیطان شمشیر بدون اینکه خوشحالی خاصیبسازم نشون بده سر تکون داد وکردم بعد به نور درخشان نگاه کرد.
«اگه شاگردم به هر شکلی بهت توهین کرده، لطفاً ببخشش. از اونجایی کهاصلاً زنده گذاشتیش، حتماً جرمش مستحق مرگ نبوده. تقصیر از استاد بیکفایتشه. اگه اون روبود ببخشی، هر وقت تو تمریناتت گیر کردی یا سوالی داشتی، میتونی بیای پیش من.»
«...»
حرفهای شیطاناین شمشیر ادامهخونسردی پیدا کرد:
«علاوه بر این، هنر یخ مثل روحِ خاندان شاگرد منه. شاید نظرش عوض بشه و هنر یخ رو بهت منتقل کنه،وقتی اما با گرفتن جونش نمیتونی به دستش بیاری. با این حال، چه از روی شانس باشه چه تقدیر آسمانی، به نظرسمتم میرسه که هر دوتای شما میخواین رهبر فرقه رو بکشین. نظرت چیه برای امروز، به همین تأیید کردنِ قضیه بسنده کنیم؟»
با قلبی که واقعاًبرات غافلگیر شده بود، بهکردم نور درخشان خیره شدم.
اون مرتیکه اسهالیبرات هیچ تغییر خاصی توکردم حالت چهرهاش نشون نداد.
واکنشش جوری بودآموزش که انگار حرفهای شیطانقصد شمشیر اصلاً غافلگیرکننده نبود.
«تو میخوایدارم رهبر فرقهبهشتی رو بکشی؟»
به نور درخشان نگاه کردم ولحظه کارها، حرفها و حالت چهرهاش روسینهام تو صخره قتلعام مطلق به یاد آوردم.
و به این نتیجه رسیدم:
«این حرومزاده، اونقدر با جونجواب و دل دنبالش بود تابهشتی یشم بهشتی رو خودش کوفت کنه.»
اینکه یه شیطان شهوتبهشتی همون شیطان شهوت باشه،برات هیچ جای تعجبی نداشت.
تعجبش به خاطر این بود که این یاروکردم از همون اولش هم قرار نبود یشم بهشتیانتظارش رو پس بگیره و تقدیم رهبر فرقه کنه.
اون اصلاً آدمی نبود کهلحظه یه داروی معنوی نادر مثل یشمسینهام بهشتی رو بده به یکی دیگه.
اینکه من صد تا ازجواب نخبگان فرقه خدای شیطان بهشتی روبعدی تا سر حد مرگ کتک زدم...
معنیش این بود که نوربعدی درخشان دیرتر راه افتاده بودلحظه و فقط داشت تماشا میکرد.
اون حرفش که میگفت فقط دنبال پساحساس گرفتن یشم بهشتیه و کاری به جونجوابی من نداره، کاملاً تفکرات شخصی خودش بود.
تازه، از اونجایی که کاخ شکوفه یشم توسطضربه فرقه خدای شیطان بهشتی نابود شده بود، کاملاً طبیعینگاه بود که وارثش رویای انتقام رو تو سر بپرورونه.
نور درخشاناین با چهرهایخونسردی بیمیل گفت:
«استاد.»
شیطان شمشیر بیدرنگ جواب داد:
«تو.»
«بله.»
«به خاطر اینکه با داروی ملین گول خوردی کینه به دل نگیرکردم و فقط خودت رو خوششانس بدون که مسموم نشدی. اگه جریان مبارزهاون بیرحمانهتر بود، همین دیروز مرده بودی. احمق جون، بهت گفتم خیلی مراقب باش.»
نور درخشانبسازم با چهرهایبرات آشفته جواب داد:
«عمیقاً بهش فکر میکنم، استاد.»
شیطان شمشیر انگشتش روخونسردی به سمتش گرفت ودارم تیر خلاص رو زد:
«تو فقط به خاطر شانس زنده نموندی. تو زندهای چون این مرد میخواد یهدست چیزی ازت به دست بیاره. هنر یخِ خاندانت تو رو نجات داد. منم کنجکاومحتی ببینم تا کی میخوای به عرقخوری و آزار و اذیت زنهای جوون ادامه بدی.»
نور درخشان سرش رو پایینکافیه انداخت، موهاش رو چنگ زددست و با کمال تعجب جواب داد:
«از اینهمین به بعدکافیه سختتر تمرین میکنم.»
«و زنها چی؟»
«زنها رو هم... با پشتکار...»
همین که شیطان شمشیر شمشیر چوبیش رو حرکت داد،ضربه صدای تقِ بلندی به گوش رسید و نور درخشاننگاه از روی سکو پایین افتاد و رو زمین غلت زد.
دست بههمین سینه به نورلحظه درخشان نگاه کردم.
راستش رو بخواین،آموزش تو دلم تحتداد تأثیر قرار گرفته بودم.
«بهبه، ایدارم مرتیکه اسهالی.بهشتی تو واقعاً شگفتانگیزی.»
با چهرهای بیحالت بهبرات شیطان شمشیر خیره شدمکردم و صمیمانه بهش تسلیت گفتم:
«خدا بهت صبر بده.»
شک کردم که نکنهخونسردی شیطان شمشیر تو زندگی قبلیشازش از بیماری آتش مرده باشه.
دوباره به منظرهازش حیاطی که توشبسازم بودیم نگاهی انداختم.
شیطان شمشیر، که بابرات شمشیرش تو مسیر یهکردم جوینده طریقت قدم برمیداره.
شیطان شهوتهمین که همونکافیه شیطان شهوته.
و منم شیطان دیوانهام.
هر سهتای ما لقبهاییبهشتی داشتیم که کاملاً بهبرات ذات واقعیمون وفادار بودن.