چپتر 89: یک تبادل آرام و مرگبار
0شیطان شمشیر فنجانجواب چایش را پایین گذاشتازش و به حرف آمد.
«نیازی نیست مجبورت کنم اسم فرقهای رو که میخوای مخفی نگه داری، لو بدی. اماسوالاتم نظرت چیه از همدیگه سوال بپرسیم؟ اگه چیزی پیش اومد که واقعاً دلمون میخواست بدونیم،بگم میتونیم اطلاعات تبادل کنیم. قدم به قدم پیش میریم. اول از همه باید همدیگه رو بشناسیم.»
«داری پیشنهادچرا میدی نوبتی ازمثل هم سوال بپرسیم؟»
«دقیقاً.»
«باشه. همون کار رو میکنیم.»
«اگه چیزیکنجکاوی هست که درخودش موردش کنجکاوی، بپرس.»
حالا که خودشمرتیکه میگفت بپرس، هزار تاآموزش چیز برای پرسیدن داشتم.
باید خیلی سریعمیگفت اولویت سوالاتم روبرای تو ذهنم مرتب میکردم.
همونطور که داشتمجواب سبکسنگین میکردم، نوردارم درخشان پرید وسط حرفمون.
«استاد، اجازه هستبپرس منم هر جا لازمهزار شد یه چیزی بگم؟»
«اجازه داری.»
«ممنونم.»
ما سه نفر طوری کلماتمون رو انتخاب میکردیمبهشتی که انگار ژنرالهای وی، شو و وو توکردم یه اجلاس سران دور هم جمع شده بودن.
اولین سوالمکنجکاوی رو ازحالا شیطان شمشیر پرسیدم.
«چرا داری بهمرتیکه یه مرتیکه اسهالیاین مثل این آموزش میدی؟»
شیطان شمشیرخودش با خونسردیهزار جواب داد.
«قصد دارم ازش شیطانداد بهشتی بعدی رو بسازم.بهشتی همین جواب برات کافیه؟»
برای یه لحظه، احساس کردمخودش شیطان شمشیر با یه ضربهپرسیدن کف دست کوبیده تو سینهام.
اصلاً جوابیچرا نبود کهاسهالی انتظارش رو داشتم.
وقتی من و شیطان شمشیرچیز به نور درخشان نگاه کردیم،سریع اون سرش رو تکون داد.
«من میگذرم.»
حتی مردی که قرار بود بعدهامیگفت تبدیل به نور درخشان بشه، جلویخیلی استادش مثل یه بره رام بود.
شیطان شمشیر سر تکوناسهالی داد و بعد یهخونسردی سوال پرت کرد سمتم.
«به نظر نمیاد از جناح متعارف یا جناح غیرمتعارف باشی. و اگه از جناح شیطانی بودی، غیرممکنه کهنور من تو رو نشناسم. بنابراین، فرقهات یا تو تبت قرار داره یا اینکه هنرهای رزمی رو از یکی ازسران سه استاد معروف به سه فاجعه یاد گرفتی. یا اینکه... که البته باورش حتی برای منم سخته، خودآموز بودی.»
تو دلم بهش لعنت فرستادم.
همین الانش همبپرس مو به تنممیگفت سیخ شده بود.
برام حیرتانگیز بود که چطور تونسته بودآموزش بدون اینکه حتی هنرهای رزمیام رو ببینه،بهشتی احتمالات رو تا این حد محدود کنه.
شیطان شمشیر منتظر جواب بود.
«حدسم درسته؟»
«درسته.»
تا جاییچرا که میشداسهالی کوتاه جواب دادم.
اینطوری، تبادل اطلاعاتمون بیشترهزار طول میکشید و میتونستمداشتم چیزای بیشتری دستگیرم بشه.
قبل از اینکه بپرسم، نگاهیقصد به شمشیر چوبی شیطان شمشیربسازم و بعد به نور درخشان انداختم.
«آخه دقیقاً داری چه کوفتی بهش یاد میدی؟چیز این مرتیکه اسهالی هنر یخ رو یاد گرفته،ذهنم ولی به نظر میاد تو استاد شمشیر باشی.»
شیطان شمشیرچرا به نوراسهالی درخشان اشاره کرد.
«قبل از اینکه من رو ببینه هنر یخ رو یاد گرفته بود. به این یارو نگاه کن. یه مرد خامه که هنوز خیلیاستاد چیزا باید بهش یاد داد. فقط به خاطر اینکه من شمشیر رو خوب دست میگیرم، تضمین نمیکنه که اونم بتونه. مردی که قبل ازاسهالی مبارزه داروی ملین میخوره، فکر میکنی چقدر دیگه باید بهش آموزش بدم؟ هر کسی باید تو چیزی که توش مهارت داره عمیقتر تمرین کنه.»
حرفهای شیطانخونسردی شمشیر موداد لای درزش نمیرفت.
«عجب حرومزاده رو اعصابی.»
چارهای نداشتم جزمرتیکه اینکه سرم رو بهآموزش نشونه تأیید تکون بدم.
این بار،خودش شیطان شمشیرهزار یه سوال پرسید.
«هنر رزمیای که بیشتر ازقصد همه بهش اطمینان داری چیه؟بسازم چند تا پینه رو دستات داری.»
با اینکه نیش خرگوش سیاه رو بههزار کمرم بسته بودم، شیطان شمشیر من رواولویت به چشم یه کاربر شمشیر پهن نمیدید.
یهو فهمیدم کهمرتیکه اینجا دروغ گفتناین هیچ فایدهای نداره.
چون شیطان شمشیر احتمالاً میتونستچیز تو یه چشمبههمزدن فرق بینسریع دروغ و حقیقت رو تشخیص بده.
به روش خودم جواب دادم.
«من هنرهای رزمی مختلفی رو یاد گرفتم، واسه همینبرای اصراری ندارم که فقط با یکیشون بجنگم. به همهشونمیکردم اطمینان دارم، پس خودم رو با شرایط وفق میدم.»
شیطان شمشیرچرا با چهرهای بیتفاوتمثل سر تکون داد.
«یعنی هیچ مهارت برجستهای نداری.»
آه کوتاهی کشیدم.
انگار شیطان شمشیر همین الانخودش شمشیرش رو تاب داده بودپرسیدن و دستم رو قطع کرده بود.
شیطان شمشیرچرا دستش رواسهالی سمتم دراز کرد.
«سالت رو بپرس.»
برای اینکه بفهمم هدف شیطانقصد شمشیر از موندن تو قلمروی جناحهمین متعارف چیه، یه سوال جامع پرسیدم.
«یه شخصیت ازبپرس جناح شیطانی اینجامیگفت چه غلطی میکنه؟»
شیطان شمشیر قبل ازاسهالی جواب دادن، نیت پشتخونسردی سوالم رو سبکسنگین کرد.
«منتظرم تا مهارتهام رو جلوی رهبر اتحاد محک بزنم. اون مردیاولویت نیست که بتونم هر وقت دلم خواست باهاش بجنگم، پس بایدحرفمون بیشتر صبر کنم. و البته باید از جراحاتم هم بهبودی پیدا کنم.»
دیگه جای تعجب نداشت.
سرم روکنجکاوی خاروندم وحالا تأیید کردم.
شیطان شمشیر که خیلیاسهالی تمیز ضدحمله زده بود، یهجواب حمله دیگه رو شروع کرد.
«تو من رو برای اولین بار دیدی. اما به نظرسریع میاد شاگردم رو از قبل میشناختی. از شاگرد من چیپرید میخوای؟ اگه بهش سم ندادی، یعنی یه چیزی ازش میخوای.»
برای یهخونسردی لحظه به شیطانقصد شمشیر خیره شدم.
نکنه این یاروبپرس یهو داشت ازمیگفت شمشیر شبح استفاده میکرد؟
یهو احساس کردم انگار شمشیرهایمثل بیشکلی که شیطان شمشیر فرستادهداد بود، کاملاً محاصرهام کرده بودن.
شرایط طوری بود که اگه یهبرای دروغ از دهنم در میاومد، اونسوالاتم شمشیرهای بیشکل بدنم رو سوراخسوراخ میکردن.
فکر میکردم این فقط یهقصد تبادل سواله، اما داشت به یههمین رویارویی مرگ و زندگی تبدیل میشد.
حتی به نظر میرسید نورخودش درخشان هم فهمیده بود کهپرسیدن این یه تبادل اطلاعات معمولی نیست.
من آدمی نبودم که زیاد بهاین خودم عذاب بدم، پس فقط ودارم فقط حقیقت محض رو به زبون آوردم.
بعداً میتونستم نگران تناقضاتش باشم.
«چیزی کهخونسردی میخوام هنرداد یخ اونه.»
حالت چهره شیطان شمشیر تو یهمیگفت لحظه عوض شد و شمشیرهای بیشکلی کهسریع محاصرهام کرده بودن، همگی یهو غیب شدن.
شیطان شمشیر و نور درخشانمثل با قیافههایی پر از شکداد و تردید بهم زل زدن.
با این طرز فکرهزار که "هر چی باداداشتم باد"، از شیطان شمشیر پرسیدم.
«اصلاً چرا این یارو روقصد به عنوان شاگردت قبول کردی؟بسازم این بدجور تو نخ زنهاست.»
«علاقه به زنها بخشی از ذات اونه، و ذات چیزیه که آدم از پدر و مادرش بهمرتب ارث میبره. احتمالاً به پدرش رفته. در حالی که بچههایی هستن که به خاطر ذات والدینشون محتاطانهکلماتمون زندگی میکنن، کسایی مثل اون هم پیدا میشن که اینطوری نیستن. استعدادش تو یادگیری هنرهای رزمی خیلی نادره.»
نکته غافلگیرکننده در مورد نورمثل درخشان این بود که اونداد مردی بود که هیچ غافلگیریای نداشت.
این یارو یه مرتیکه اسهالی بود که ازداشتم بدو تولد یه شیطان شهوت به حساب میاومد،همونطور چیزی که حتی شیطان شمشیر هم بهش اعتراف میکرد.
از اونجایی که نور درخشانقصد هیچ انکار خاصی نکرد، شیطانبسازم شمشیر با چهرهای معذب گفت.
«من جلوی علاقهاش به زنها رو نگرفتم. با این حال، بهش گفتم که به زنها آسیبی نرسونه و از به کار بردن کلماتپرید و رفتار توهینآمیز خودداری کنه. ولی خب، همونطور که با زنهای مختلفی میپره، بالاخره یه مشکلی پیش میاد. وقتی تعداد زنهای جوون وسوالم سادهلوحی که به خاطر اون صورت خوشتیپش دنبالش راه میافتن زیاد بشه، تازه اون موقع است که این یارو متوجه سرنوشت خودش میشه.»
شیطان شمشیر جوری بهاسهالی سوالم جواب داد که انگارجواب داشت آینده رو پیشبینی میکرد.
نور درخشان که تا اونچیز موقع ساکت داشت گوش میداد،سریع با احتیاط از شیطان شمشیر پرسید.
«استاد، اینخونسردی سرنوشتی که ازشقصد حرف میزنی چیه؟»
«اون سرنوشت...»
«بله.»
«منم نمیتونم بدونمش. با این حال، وقتی زنی که واقعاً عاشقشی پیداش بشه، خیلی ممکنه که به خاطر شهرتی که به هم زدی، جوری بهت نگاهلازم کنه که انگار یه حشرهای. الان ممکنه از خوابیدن با زنهای مختلف لذت ببری، اما عشق و علاقه به این سادگیها و راحتیها نیست. اما گفتنجواب این حرفها از طرف من مثل خوندن دعا تو گوش یه آدم کر میمونه، چون تو بازم هر جور که دلت بخواد زندگی میکنی. سرنوشت یعنی همین.»
نور درخشان زیر اینداد حمله شیطان شمشیر، مچالهبهشتی شد و رفت تو خودش.
با دیدن اینکه نور درخشانخودش انگار یه زخم کاری خورده بود،داشتم عمداً پوزخندی زدم تا مسخرهاش کنم.
«حرومزاده اسهالی،چرا فقط خفهاسهالی خون بگیر.»
دوباره وقتش رسیده بود کهچیز من و شیطان شمشیر برایسریع برتری با هم رقابت کنیم.
شیطان شمشیر ازم پرسید.
«به نظر میاد نوبتحالا منه که بپرسم. چرا دنبالبرای به دست آوردن هنر یخی؟»
برای یهچرا لحظه پیشونیماسهالی رو خاروندم.
حالا، هر بار کههزار شیطان شمشیر حمله میکرد،داشتم میتونستم فرم رزمیاش رو ببینم.
این سوالخونسردی مثل یهداد مشت مستقیم بود.
هیچ راه خاصی برایحالا جاخالی دادن ازش نبود،چیز پس صادقانه دفاعش کردم.
«برای کشتن رهبر فرقه.»
با اینکه تو دفاع کردن موفقبرای شده بودم، اما حس گیر افتادنسوالاتم تو یه گوشه یکم رو اعصاب بود.
بعد از کمی فکر کردن،قصد با حسی شبیه به چرخوندن یههمین چاقو تو هوا، یه سوال پرسیدم.
«هدفت از اینکه میخوایحالا با رهبر اتحاد سرچیز برتری رقابت کنی چیه؟»
این بار،چرا شیطان شمشیر دستمثل به سینه ایستاد.
«سوال خیلی واضحی میپرسی. باچیز این حال، اگه من روسریع نشناسی، سوالیه که ارزش کنجکاوی داره.»
«دقیقاً.»
«مردی که قدم به موریم میذارهمیگفت و بیشتر از ده مبارزه بزرگخیلی داره، اونقدرها هم استاد بزرگی نیست.»
انگار که هیچمرتیکه قانونی برام مهماین نباشه، پریدم وسط حرفش:
«چرا اونوقت؟»
«این به اون معنا نیست که ده نفر وجود دارن که آدم باید شکستشون بده؟ آدم تمرین میکنه، با یکی از اساتید دنیا روبهرو میشهوقتی و سر برتری میجنگه. اگه اونقدر خوششانس باشه که زنده بمونه، دوباره برای یه مدت طولانی تمرین میکنه. تو مسیر جستجو برای استاد بعدی، بهسختیمتعارف وقت میشه که آدم با ده نفر پشت سر هم بجنگه. رهبر فرقه یکی از همون اساتید بود و بعدش، رهبر اتحاد توجهم رو جلب کرد.»
برای یه لحظه، از اینخودش حجم از غرور وحشیانه توپرسیدن جواب شیطان شمشیر، زبونم بند اومد.
شیطان شمشیر اضافه کرد:
«این همون معناییهمیگفت که کلمه ‹شیطان›برای برای من داره.»
این مرد شیطانی بودداد که با شمشیرش در مسیربعدی یک جوینده طریقت قدم برمیداشت.
این بار، نوبتبپرس شیطان شمشیر بودمیگفت که سوال بپرسه.
«به نظر نمیرسه که بتونی فقطاین با به دست آوردن هنر یخ،دارم رهبر فرقه رو بکشی. نقشهای داری؟»
جواب این سوال ساده بود،چیز پس همون چیزی که توسریع سرم میگذشت رو به زبون آوردم.
«مهم اینه که نیت قتل کسیدارم رو تو دلت بپرورونی که بایدبرات کشته بشه، پس نتیجه اصلاً اهمیتی نداره.»
شیطان شمشیر با اخم بهمخودش خیره شد، انگار داشت حرفامپرسیدن رو تو ذهنش حلاجی میکرد.
«سالت رو بپرس.»
بیدلیل یادِ فرم شمشیرهزار چوبی افتادم، مرحله ششم ازخیلی بین هشت فرم گویانگ موگوک.
دلیلش این بود کهداد شیطان شمشیر یه شمشیربهشتی چوبی با خودش حمل میکرد.
من بیخیال مرحله پنجم، یعنی فرم شمشیر آذرخشچیز شده بودم، اما چون شیطان شمشیر یه شمشیرذهنم چوبی دستش بود، نمیتونستم جلوی کنجکاویم رو بگیرم.
هرچند گویانگ موگوک و شیطان شمشیر منزوی از یه فرقهداد نبودن، اما با خودم فکر کردم که حتماً یه چیزیلحظه بهعنوان شمشیرزن بینشون مشترکه، برای همین این سوال رو پرسیدم.
«اون شمشیرخودش چوبی نشوندهندههزار سطح مهارتته؟»
«سوال جالبیه. شمشیر چوبی موضوع تفکرات اخیر من بوده.بعدی سطح مهارت... شاید یه جورایی درست باشه. چون من هنوزکوبیده نتونستم شمشیر چوبی رو فتح کنم. همین جواب برات کافیه؟»
جوابی بود که اگهحالا توضیحات گی سونگ-جا رو نخوندهبرای بودم، عمراً چیزی ازش میفهمیدم.
اما چون تفسیر کوتاه هنر شمشیراین نهایی مطلق رو دیده بودم، میتونستم تقریباًازش سطح مهارت شیطان شمشیر رو حدس بزنم.
شیطان شمشیرخودش یه سوالهزار کاملاً منطقی پرسید.
«هیچ دلیلی وجود نداره کهقصد شاگردم هنر یخ رو بهت آموزشهمین بده. چطور میخوای به دستش بیاری؟»
بدون اینکهکنجکاوی زیاد بهش فکرخودش کنم، جواب دادم:
«اگه نتونم به دستشاسهالی بیارم، چارهای ندارم جزخونسردی اینکه خودم بیدارش کنم.»
شیطان شمشیر پوزخندیمیگفت زد، بعد سربرای تکون داد و گفت:
«تبادل سوالات تمومجواب شد. من همین الانشازش هم میدونم فرقهت چیه.»
تو دلم گفتم: «آهان، پس قضیهمیگفت اینطوریه؟» آخه این یه تبادل سوالخیلی رزمی بهشدت عجیب و غریب بود.
«فکر میکنی فرقهام چیه؟»
شیطان شمشیر جواب داد:
«شاید از چند نفر تأثیر گرفته باشی، اما تو مردی هستی که استاد مشخصی نداره. کسایی که روی پای خودشون میایستن، مثل اجداد بنیانگذار یا اساتید بزرگ، معمولاً همینطورن. ذات، شخصیت و طرز فکرت همگی نشوندهنده مردیه که تنها و مستقل میایسته. اشتیاقت برای به دست آوردن هنرنمیاد یخ به این خاطر نیست که به خودِ هنر یخ نیاز داری، بلکه به خاطر اینه که برای کشف مرحله بعدی، به اطلاعاتی درباره هنرهای رزمی نیاز داری. در هر حال، هنر رزمی یین افراطی یکی از شاخههای اصلی هنرهای رزمیه. این یه ویژگی مشترک بین کسانیه که هنرهایاینطوری رزمی خودشون رو خلق میکنن. تو هیچ فرقهای نداری؛ کاملاً منطقیه که تو رو یه آدم خودآموخته ببینم. تو این سن کمت، شاید داری از چیزایی که اینور و اونور یاد گرفتی استفاده میکنی، اما هرچی جلوتر بری، روزی میرسه که از هنر رزمی منحصربهفرد خودت استفاده خواهی کرد.»
برای اولین باربپرس از زمان بازگشتم،میگفت زبونم بند اومده بود.
برای وراجی مثل مناسهالی که زبونم بند بیاد، اینجواب یعنی وضعیت خیلی جدی بود.
شیطان شمشیرخودش انگار که بخوادچیز تأییدیه بگیره، پرسید:
«اشتباه میکنم؟»
«درست میگی.»
«یه ذاتچرا نادر، خودشاسهالی بهتنهایی ارزشمنده.»
شیطان شمشیر بدون اینکه خوشحالی خاصیبرای نشون بده سر تکون داد وسوالاتم بعد به نور درخشان نگاه کرد.
«اگه شاگردم به هر شکلی بهت توهین کرده، لطفاً ببخشش. از اونجایی کهکافیه زنده گذاشتیش، حتماً جرمش مستحق مرگ نبوده. تقصیر از استاد بیکفایتشه. اگه اون روکردیم ببخشی، هر وقت تو تمریناتت گیر کردی یا سوالی داشتی، میتونی بیای پیش من.»
«...»
حرفهای شیطانچرا شمشیر ادامهاسهالی پیدا کرد:
«علاوه بر این، هنر یخ مثل روحِ خاندان شاگرد منه. شاید نظرش عوض بشه و هنر یخ رو بهت منتقل کنه،وسط اما با گرفتن جونش نمیتونی به دستش بیاری. با این حال، چه از روی شانس باشه چه تقدیر آسمانی، به نظراولین میرسه که هر دوتای شما میخواین رهبر فرقه رو بکشین. نظرت چیه برای امروز، به همین تأیید کردنِ قضیه بسنده کنیم؟»
با قلبی که واقعاًداد غافلگیر شده بود، بهبهشتی نور درخشان خیره شدم.
اون مرتیکه اسهالیبپرس هیچ تغییر خاصی توهزار حالت چهرهاش نشون نداد.
واکنشش جوری بودمرتیکه که انگار حرفهای شیطانآموزش شمشیر اصلاً غافلگیرکننده نبود.
«تو میخوایخودش رهبر فرقههزار رو بکشی؟»
به نور درخشان نگاه کردم ودارم کارها، حرفها و حالت چهرهاش روبرات تو صخره قتلعام مطلق به یاد آوردم.
و به این نتیجه رسیدم:
«این حرومزاده، اونقدر با جونمثل و دل دنبالش بود تاداد یشم بهشتی رو خودش کوفت کنه.»
اینکه یه شیطان شهوتهزار همون شیطان شهوت باشه،داشتم هیچ جای تعجبی نداشت.
تعجبش به خاطر این بود که این یاروبهشتی از همون اولش هم قرار نبود یشم بهشتیکردم رو پس بگیره و تقدیم رهبر فرقه کنه.
اون اصلاً آدمی نبود کهخودش یه داروی معنوی نادر مثل یشمداشتم بهشتی رو بده به یکی دیگه.
اینکه من صد تا ازمثل نخبگان فرقه خدای شیطان بهشتی روقصد تا سر حد مرگ کتک زدم...
معنیش این بود که نورچیز درخشان دیرتر راه افتاده بودسریع و فقط داشت تماشا میکرد.
اون حرفش که میگفت فقط دنبال پسازش گرفتن یشم بهشتیه و کاری به جونلحظه من نداره، کاملاً تفکرات شخصی خودش بود.
تازه، از اونجایی که کاخ شکوفه یشم توسطچیز فرقه خدای شیطان بهشتی نابود شده بود، کاملاً طبیعیمرتب بود که وارثش رویای انتقام رو تو سر بپرورونه.
نور درخشانچرا با چهرهایاسهالی بیمیل گفت:
«استاد.»
شیطان شمشیر بیدرنگ جواب داد:
«تو.»
«بله.»
«به خاطر اینکه با داروی ملین گول خوردی کینه به دل نگیرسوالاتم و فقط خودت رو خوششانس بدون که مسموم نشدی. اگه جریان مبارزهاجازه بیرحمانهتر بود، همین دیروز مرده بودی. احمق جون، بهت گفتم خیلی مراقب باش.»
نور درخشانخونسردی با چهرهایداد آشفته جواب داد:
«عمیقاً بهش فکر میکنم، استاد.»
شیطان شمشیر انگشتش رواسهالی به سمتش گرفت وخونسردی تیر خلاص رو زد:
«تو فقط به خاطر شانس زنده نموندی. تو زندهای چون این مرد میخواد یهمرتب چیزی ازت به دست بیاره. هنر یخِ خاندانت تو رو نجات داد. منم کنجکاومممنونم ببینم تا کی میخوای به عرقخوری و آزار و اذیت زنهای جوون ادامه بدی.»
نور درخشان سرش رو پایینقصد انداخت، موهاش رو چنگ زدبسازم و با کمال تعجب جواب داد:
«از اینکنجکاوی به بعدحالا سختتر تمرین میکنم.»
«و زنها چی؟»
«زنها رو هم... با پشتکار...»
همین که شیطان شمشیر شمشیر چوبیش رو حرکت داد،بعدی صدای تقِ بلندی به گوش رسید و نور درخشاندست از روی سکو پایین افتاد و رو زمین غلت زد.
دست بهکنجکاوی سینه به نورخودش درخشان نگاه کردم.
راستش رو بخواین،مرتیکه تو دلم تحتاین تأثیر قرار گرفته بودم.
«بهبه، ایخودش مرتیکه اسهالی.هزار تو واقعاً شگفتانگیزی.»
با چهرهای بیحالت بهداد شیطان شمشیر خیره شدمبهشتی و صمیمانه بهش تسلیت گفتم:
«خدا بهت صبر بده.»
شک کردم که نکنهاسهالی شیطان شمشیر تو زندگی قبلیشجواب از بیماری آتش مرده باشه.
دوباره به منظرهمیگفت حیاطی که توشبرای بودیم نگاهی انداختم.
شیطان شمشیر، که باداد شمشیرش تو مسیر یهبهشتی جوینده طریقت قدم برمیداره.
شیطان شهوتکنجکاوی که همونحالا شیطان شهوته.
و منم شیطان دیوانهام.
هر سهتای ما لقبهاییهزار داشتیم که کاملاً بهداشتم ذات واقعیمون وفادار بودن.