چپتر 185: شراب پیش رویم بود
0چطور باید این حس و این لحظه روهاله توصیف کنم؟ جمع شدن این همه مرد کلهشق وانسان گردنکلفت دور هم که دارن عصاره آلو کوفت میکنن؟
یه جور حس پوچی و معذب بودنِ کلیدیدن تو فضا موج میزد، چون غیر از دعواکافی و هنرهای رزمی حرف زیادی برای گفتن نداشتیم.
ولی حس من فرق داشت.
چون هر بارشبیه که بهشون نگاه میکردم،عنوان یاد زندگی قبلیشون میافتادم.
شیطان شهوت، درفرقه زندگی قبلی «مسند نورالان تابانِ» فرقه شیطانی بود.
شیطان شمشیر، هم تو زندگی قبلی و همدیدن الان، یه هاله ناجور و آزاردهنده داره، انگارکافی درست روی مرز بین انسان و شیطان ایستاده.
و استاد یوکهاپ، همونطور که ازهاله کلمات «شبح» و «شیطان» توی لقبش پیداست،مرز آدمی بود که خیلیا ازش متنفر بودن.
البته، خودمم دستکمی ازشون نداشتم.
توی زندگی قبلیمون، من «شیطانبود دیوانه» بودم و کمتر ازآزاردهنده این سه تا منفور نبودم.
هرچند تفاوت ریزش این بود کهعضو جناح راستین، جناح غیرمتعارف و فرقهتحت شیطانی، همگی متفقالقول از من متنفر بودن.
به هر حال، جمع شدنالان همچین موجودات نکبت و بدبختی تویدرست یه جا، چیزی شبیه معجزه بود.
چون هنوز اسممونشبیه به عنوان «دشمنان عمومی»عنوان موریم ثبت نشده بود...
هنوز میتونستیم مثل آدمشیطانی بریم تو یه مسافرخانههاله معمولی و غذا بخوریم.
هنوز ندیده بودم که یه عضوعضو اتحاد موریم با دیدن ما رنگش بپرهتعقیب و برگه تحت تعقیب رو چک کنه.
و همین کافی بود.
به شیطان شمشیر، که بهبود نظر میرسید آخرین نفری باشهآزاردهنده که خودش پیشنهاد مشروب بده، گفتم:
«ارشد، خیلی وقته ندیدمت. بیا یه پیاله مشروبدیدن بزنیم. بیخیال اون کوفتِ آلو شو. با این وضعنظر اگه فقط عصاره آلو بخوری، آخرش بیماری آتش میگیری.»
شیطان شمشیرشیطانی با لحنیشمشیر خشک جواب داد:
«مشروب نداریم. وقتی مشروبمعجزه تو خونه نباشه، مزهدشمنان هم برای خوردن نیست.»
سرم رو تکون دادم.
«انقدر جدی در مورد همچینندیده موضوع پیشپاافتادهای توضیح نده. اگهبپره مشروب و مزه بخریم حل میشه.»
کیسه پولی رو از تویالان لباسم درآوردم و کلش روانگار پرت کردم سمت شیطان شهوت.
شیطان شهوت کیسهشبیه سنگین پول رواسممون با قیافهای بهتزده گرفت.
قبل از اینکهفرقه بتونه چیزی بگه،شمشیر من پیشدستی کردم:
«هوی کوچیکه، بجنب برو یه کم مشروب بخر. کلی هم مزه بگیر.تحت حواست باشه چیزی که استادت دوست داره رو بگیری. من با هر کوفتیبده راضیم، نگران من نباش. این دهاتی، یوکهاپ هم هر چی جلوش بذاری میلومبونه.»
با اینکه فقط چند کلمه حرف زدهناجور بودم، نگاههای تیز و برنده شیطان شهوت،بین شیطان شمشیر و شیطان شبح روم قفل شد.
هر سه تاشون میتونستن همزمان بهماسممون حمله کنن، واسه همین یه سرفهنشده خشک کردم تا فضا عوض شه.
شیطان شهوتتابانِ اخم کردشیطانی و پرسید:
«چرا من کوچیکه باشم؟»
به شیطانشیطانی شهوت چشمغره رفتمالان و جواب دادم:
«پس کیه؟»
شیطان شهوت با عصبانیت به استادشمشیر یوکهاپ نگاه کرد، ولی قیافه استاد یوکهاپدرست واسه سنش خیلی شکسته و پیر بود.
شیطان شهوت چارهایغذا نداشت جز اینکه دوبارهاتحاد به من چشمغره بره.
«خودت برو بخر.بود تو کی هستی کهناجور به من دستور میدی؟»
نگاهم رو از این یاروهنوز که ارزش وقت گذاشتن نداشت گرفتمثبت و به شیطان شمشیر نگاه کردم.
بعد، شیطان شمشیرفرقه با صدای آرومی شیطانالان شهوت رو صدا زد:
«شاگرد.»
«بله، استاد.»
شیطان شمشیر لحظهای بهمعجزه شیطان شهوت خیره شد وعمومی بعد با لحنی سبک گفت:
«برو بخر.»
شیطان شهوت با قیافهبخوریم کسی که انگار تودیدن دهنی خورده، جواب داد:
«...الان میام.»
در حالی که با سرهنوز کجکرده سمت در میرفت، برگشتموریم تا از شیطان شمشیر بپرسه:
«استاد، مزهتابانِ خاصی هست کهبود دوست داشته باشین؟»
شیطان شمشیرمعمولی با لحنیبخوریم خشن جواب داد:
«هر چی خواستی بخر.»
«چشم.»
همین که شیطان شهوتشیطانی ناپدید شد، شیطان شمشیرهاله موضوع غیرمنتظرهای رو پیش کشید.
«استاد یوکهاپ.»
«بفرمایید.»
«این اواخر با شمشیرمعجزه چوبی تمرین میکردم. پایهایدشمنان یه دور حریفم بشی؟»
استاد یوکهاپتابانِ با قیافهایشیطانی گیج پرسید:
«کار سختی نیست،غذا ولی منظورت از تمریناتحاد با شمشیر چوبی چیه؟»
شیطان شمشیرشیطانی سرش روشمشیر تکون داد.
«...سادهست. از خیلی جهات کم و کاستیعنوان دارم، واسه همین شمشیر چوبی دست گرفتممثل تا با ذهنیتِ شروعِ دوباره تمرین کنم.»
«رویکرد عجیبیه. باشه، انجامش میدیم.»
شیطان شمشیرمعمولی رو به منندیده کرد و گفت:
«رهبر فرقه،شیطانی شمشیرت روشمشیر قرض بده.»
من شمشیر چوبیشبیه «ارشد هو» رواسممون دادم دست استاد یوکهاپ.
سلاحی بود که اگه تو غلافشمشیر میموند شمشیر چوبی بود، ولی اگهانگار بیرون کشیده میشد یه شمشیر واقعی بود.
در حالی که اونبخوریم دو تا مرد بادیدن شمشیرهای چوبی بیرون میرفتن، گفتم:
«ارشد، عیبشیطانی نداره شاگردتشمشیر مبارزه رو نبینه؟»
«اجازهش با استاد یوکهاپه. ولی اون بچه کسیدشمنان نیست که توی شمشیرزنی به جایی برسه، پس نیازیمسافرخانه نیست ببینه. استاد یوکهاپ، رهبر فرقه میتونه تماشا کنه؟»
استاد یوکهاپتابانِ سرش روشیطانی تکون داد.
«من مشکلی ندارم.»
تازه اون موقع بودشمشیر که دنبال اون دو تاداره رفتم و دم در ایستادم.
استاد یوکهاپ و شیطانمعجزه شمشیر بعد از اینکه کمیعمومی فاصله گرفتن، روبروی هم ایستادن.
عجیب بود، کنجکاو نبودم کیبود میبره، بلکه بیشتر کنجکاو بودم ببینمداره این دو تا چطور مبارزه میکنن.
اولین بار بود که بیشتر بهعضو محتوای دوئل علاقه داشتم تا نتیجهش،تحت واسه همین یه کم گیج شده بودم.
استاد یوکهاپ اولبود به شیطان شمشیرهاله احترام نظامی گذاشت.
شیطان شمشیر مردی نبود که خودشاسممون رو درگیر اینجور تعارفات کنه، پسنشده فقط یه تکون ریز به سرش داد.
درست وقتی داشتم فکر میکردمبود اینا قراره چطور بجنگن، جوِ اطرافداره شیطان شمشیر به کل عوض شد.
از همون گارد ایستادنش با شمشیر چوبی،اتحاد ناگهان کل بدنش در میان جریانی ازکنه هوا که شبیه گردباد بود، احاطه شد.
«این دیگه چیه؟»
چشمهای استاد یوکهاپ که شمشیرهنوز چوبی رو توی گارد معمولیموریم پایینراست نگه داشته بود، گرد شد.
شیطان شمشیر پرسید:
«آمادهای؟»
«هستم.»
به محض تموم شدن جواب استاداسممون یوکهاپ، صدای تیزی شنیده شد و دومیتونستیم تا شمشیر چوبی به هم برخورد کردن.
شیطان شمشیر انقدر سریع حرکت کردهشمشیر بود که مجبور شدم چشمام روانگار چپ و راست کنم تا بتونم ببینم.
استاد یوکهاپ مدام عقبنشینیبخوریم میکرد و ضربات شمشیر چوبیرنگش شیطان شمشیر رو دفع میکرد.
فضایی بود که هر شمشیرزنی که بهناجور دفاعِ مثل سنگ عادت نداشت، همون اولبین کار با حمله وحشیانه شیطان شمشیر شکست میخورد.
حملات یکطرفهچیزی شیطان شمشیرمعجزه ادامه داشت.
این بار، دهنم روشیطانی باز نکردم و فقطهاله تو دلم تحسینش کردم.
«اوه، داره رسماً لوله میشه.»
یه جورایی انگار شیطانشمشیر شمشیر از همون اول استراتژیداره استاد یوکهاپ رو خونده بود.
شیطان شمشیرچیزی یکنفس فقطمعجزه حمله میکرد.
این قضیه جالب بود، چون به نظر میرسیدهاله شیطان شمشیر با دیدن حرکات دفاعی استاد یوکهاپ، عمداًانسان اون رو مجبور میکرد که حتی بیشتر دفاع کنه.
حتی یه فرصتغذا کوچیک هم برایعضو ضدحمله بهش نمیداد.
وقتی بهششیطانی فکر میکردم، اونقدرهاالان هم عجیب نبود.
استاد یوکهاپ نتونسته بود جلویهنوز شیطان شهوت برندهی قطعی باشه، وثبت شیطان شمشیر استادِ اون پسره بود.
از همونتابانِ اول اختلاف سطحبود مهارت وجود داشت.
شیطان شمشیر به نظر میرسید تجربه عملی خیلی بیشتریرنگش هم داره، و جوِ شمشیر زدنش به طرز وحشتناکیمیرسید خشن بود، انگار داشت «مسیر استبداد» رو دنبال میکرد.
خلاصه بگم، استاد یوکهاپ به استراتژی دفاعیناجور همیشگیش چسبیده بود و حالا شدیداً تحتبین تأثیر حضور سنگین شیطان شمشیر قرار گرفته بود.
به خاطر ذاتشبیه همیشگیش، استاد یوکهاپاسممون هیچ فرصتی گیرش نمیاومد.
یک لحظه بعد، شمشیر چوبی شیطان شمشیر با خونسردی توی شونه استادانگار یوکهاپ فرو رفت، و بعد به شمشیر چوبی استاد یوکهاپ که باتوی تأخیر داشت میاومد ضربه زد و اون رو به آرامی به پرواز درآورد.
استاد یوک-هاپ شانهاش را گرفتندیده و به شیطان شمشیر کهبپره بیحرکت ایستاده بود، نگاه کرد.
«...»
آهی طولانی از لبهایمعجزه استاد یوک-هاپ که حسابیدشمنان جا خورده بود، بیرون آمد.
خیلی زود، استاد یوک-هاپ به نشانهشمشیر احترام رزمی، مشت و کف دستشانگار را به هم کوبید و گفت:
«درسهای زیادی گرفتم.»
شیطان شمشیر سریبود تکان داد و باناجور لحنی خونسرد جواب داد:
«بریم داخل.»
شیطان شمشیر اول وارد شد و منالان شمشیر چوبی را برداشتم و وقتی استادروی یوک-هاپ داشت برمیگشت، حال و احوالش را پرسیدم.
«یوک-هاپ، روبهراهی؟معمولی انگار بدجوربخوریم کُپ کردی.»
شیطان شبحِ زندگی قبلیام که کمی توناجور هپروت بود، انگار با شنیدن اسم «یوک-هاپ»بین بالاخره به خودش آمد و به من گفت:
«آه، حالا فکر کنم میدونم اوناسممون کیه. چون برکه عقاب سفید تونشده قلمرو جناح راستینه، همون اول نشناختمش.»
استاد یوک-هاپ شمشیر چوبی را سمتمشمشیر گرفت و با قیافهای که انگارانگار دنبال دلیل قانعکنندهای میگشت، نگاهم کرد.
«آخه شیطان شمشیرغذا از فرقه شیطانیعضو اینجا چه غلطی میکنه؟»
شمشیر چوبیشیطانی را گرفتمشمشیر و جواب دادم:
«پس توچیزی اینجا چهمعجزه غلطی میکنی؟»
«چی داری میگی؟»
«بس کن، هی سوالهای فلسفی که جواباتحاد توماری میخواد رو با سوالهای ساده نپرس.کنه تازه اصلاً به من چه که جواب بدم.»
وقتی رفتم داخل و به کفهاله چوبی نگاه کردم، شیطان شمشیر داشت شمشیرمرز چوبیاش را با یک پارچه تمیز میکرد.
یک لحظه ساکت تماشاش کردم.
شیطان شمشیر وقتی به ایم سو-بک باختالان عین خیالش نبود، و حالا هم که استادمرز یوک-هاپ را برده بود هیچ فرقی نکرده بود.
رفتاری کاملاًمعمولی معمولی وبخوریم ریلکس داشت.
من و استاد یوک-هاپ برگشتیم همانجاهاله که داشتیم عصاره آلو میخوردیم نشستیمروی و به شیطان شمشیر زل زدیم.
شیطان شمشیر، همانطور کهمعجزه داشت شمشیر چوبی رادشمنان تمیز میکرد، به من گفت:
«درست مثل مبارزه با رهبر اتحادشمشیر ایم، این هم یه کم سختانگار بود چون نمیتونستم شمشیر چوبی رو بشکنم.»
فوری گرفتم چه میگوید.
«آها، گرفتم.»
منظورش این بود که چون شمشیر چوبی هدیه ارشد هو بود،ثبت شیطان شمشیر مراعات کرده بود که آن بخش چوبی که روی شمشیراتحاد واقعی را پوشانده بود نشکند، و واسه همین مبارزه طول کشیده بود.
چون شیطان شمشیر ساکتشیطانی ماند، اول از استاد یوک-هاپناجور نظرش را درباره دوئل پرسیدم.
«یوک-هاپ، چطور بود؟»
استاد یوک-هاپ که داشتشمشیر افکارش را جمعوجور میکرد،آزاردهنده با لحن آرومی گفت:
«به نظر میاد بارها با شمشیرزنهایی که مثل من استراتژی دفاعی دارننشده جنگیده. من طبق عادتم بدون فکر زیاد از استراتژی همیشگیم استفاده کردم، ولیرنگش حس میکنم با دست خودم گورم رو کندم. نظر شما چیه رهبر فرقه؟»
با حرفتابانِ استاد یوک-هاپشیطانی موافق بودم.
«منم همین فکر رو میکنم. این مبارزه ربطی به انرژیبپره درونی یا هنرهای شمشیر نداشت، بلکه واکنش ارشد شیطان شمشیرنفری که ناشی از تجربه بود کلید ماجراست. نظر شما چیه ارشد؟»
شیطان شمشیر جواب داد:
«یوک-گاپ...»
«ببخشید. یوک-هاپه.»
«استاد یوک-هاپ و رهبربخوریم فرقه درست میگن. اغلب رزمیکارانیرنگش هستن که دفاع محکمی دارن.»
شیطان شمشیر بهبود استاد یوک-هاپ نگاه کردناجور و حرف غیرمنتظرهای زد:
«اینکه کل بدنم رو توی جریان هوا پیچیدم از اولش جنگ روانی بود. بهمثل محض اینکه فهمیدم متوجه نشدی اون چیه، شروع کردی به آماده شدن برای عقبنشینی.تحت بعدش هم چسبیدی به استراتژی دفاعی. در هر صورت نمیتونستی سریعتر از من حرکت کنی.»
این پایان توضیحاتش بود.
ارزیابی کوتاهی بود کهبخوریم شاید در نگاه اولدیدن ناقص به نظر میرسید.
ولی وقتی بهشبود فکر کردم، نیازیهاله به توضیحات طولانیتر نبود.
دلیل شکست ساده بود.
لازم نبودتابانِ قضیه راشیطانی پیچیده کنیم.
استاد یوک-هاپ باخت چونبخوریم شیطان شمشیر از خیلیدیدن جهات قویتر بود، همین.
استاد یوک-هاپشیطانی بدون نشان دادنالان احساس خاصی گفت:
«توضیح سادهایچیزی بود، ولیمعجزه درس گرفتم.»
شیطان شمشیر سری تکان داد.
«تحسینبرانگیز بود. تو همبخوریم با اضافه شدن سرعت، انرژیرنگش درونی و تجربه، محکمتر میشی.»
این بارشیطانی شیطان شمشیر بهالان من نگاه کرد.
«رهبر فرقه، نظرت درباره اینهنوز واقعیت چیه که شمشیرزنهایی که باثبت یه شمشیر مستقیم میجنگن اینقدر متنوعن؟»
سوال جالبیتابانِ بود، برای همینبود اول خندهام گرفت.
«واسه همینه که... معتقدم یه شمشیرزن نبایداتحاد فقط به شمشیر علاقه داشته باشه، بلکه بایدهمین به چیزهای فراتر از شمشیر هم توجه کنه.»
شیطان شمشیرشیطانی لبخند محویشمشیر زد و گفت:
«انگار این حرفشبیه رو زدی کهاسممون به نفع من باشه.»
انکارش نکردم.
«دقیقاً.»
تازه آن موقع بود کهالان شیطان شمشیر، شمشیر چوبی را کهدرست داشت دستمال میکشید روی زمین گذاشت.
«باید ببینمچیزی راست میگیمعجزه یا نه.»
تصویر شیطان شمشیر که شمشیرش را برایالان لحظهای زمین گذاشته بود، انگار بار سنگینیروی را که به دوش میکشید زمین گذاشته بود.
درست همان موقع، شیطان شهوت با لگداتحاد در را باز کرد و با دوکنه دست پر از مشروب و تنقلات آمد تو.
«من برگشتم.»
هر سهتایمان به قیافه کلافههنوز شیطان شهوت نگاه کردیم، ولیموریم هیچکداممان تکان نخوردیم که کمکش کنیم.
وقتی شیطان شهوت مشروبشیطانی و مزهها را روی کفناجور چوبی گذاشت، به من گفت:
«رهبر فرقه، تو که مایه تیله زیاد داری،دیدن نه؟ گرونترین مشروب و مزههای برکه عقاب سفیدکافی رو خریدم، اونم زیاد، همونطور که گفتی، خیلی زیاد.»
«خوب کاری کردی. این پولی بود که باآزاردهنده کتک زدن راهزنهای کوهستان و جناح غیرمتعارف بهایستاده جیب زدم، پس با خیال راحت کوفت کن.»
یک بساط مشروبخوریشبیه حسابی روی کفاسممون چوبی پهن شد.
شیطان شهوت بعد از اینکه با خشونت مشروب وناجور مزهها را زمین گذاشت، کیسه پول را پرت کرد سمتماستاد و رفت تو، انگار میخواست کاسه و چوب غذاخوری بیاورد.
وقتی شیطان شهوتغذا هی آه میکشید، شیطاناتحاد شمشیر یک جمله گفت:
«خیلی سروصدا میکنی.»
«بله، استاد.»
تازه آن موقع بودشیطانی که شیطان شهوت آههاله کشیدن را تمام کرد.
استاد یوک-هاپ که ساکت داشت اینعضو صحنه را تماشا میکرد، بالاخره شیطانتحت شمشیر را با لقبش صدا زد.
«ارشد شیطان شمشیر، چی شدالان که پسر دوم یه خانواده ازدرست جناح راستین رو به شاگردی گرفتی؟»
شیطان شمشیر جواب داد:
«درسته. تو عادت داری سوالهایی کهشمشیر جوابشون سخته رو خیلی راحت بپرسی. دمدرست در با رهبر فرقه هم همینطوری بودی.»
من هم طبیعتاً بابخوریم شیطان شمشیر همراه شدم ورنگش استاد یوک-هاپ را دست انداختم.
«مرتیکه بدبخت.»
«...»
شیطان شمشیر از ما پرسید:
«منم کنجکاوم. تو که یه هنر شمشیرزنی الکیدیدن و کوچه بازاری از جناح غیرمتعارف یاد نگرفتی، پسنظر چطور شد که با رهبر فرقه هائو اومدی اینجا؟»
استاد یوک-هاپ، انگاربود تازه فهمیده بود سوالناجور سخت یعنی چه، گفت:
«راست میگی.»
باید بگویم داستانهای زیادی برایبود گفتن بود؟ هر کداممان داستانهاییآزاردهنده داشتیم که باید درباره همدیگر میدانستیم.
و خوشبختانه...
جلویمان مشروب بود.
وقتی آدم مینوشد، پرحرفتر ازهنوز معمول میشود، و از اینموریم طریق، داستانهای همدیگر را میفهمیم.
واسه همین بودفرقه که این بساطشمشیر عرقخوری را راه انداختم.
فقط با شنیدن داستان بقیهندیده است که آدم میتواند حتیبپره یک ذره به آنها نزدیکتر شود.
این جمعی از شیطانشمشیر شمشیر، شیطان شهوت، شیطانآزاردهنده شبح و شیطان دیوانه بود.
باور دارم کهشبیه بساط عرقخوری ایناسممون مفلوکها بیمعنی نیست.
طرز فکر شیطان شمشیر خیلیبود سنگین است، در حالی کهآزاردهنده شیطان شهوت عین پر سبک است.
شیطان شبح کمیغذا پرت است، وعضو من کمی زیادی تیزم.
هر چهار تایمانبود نیاز داشتیم کمی بنوشیمناجور و سر عقل بیاییم.
اگر همیشه همانجوری که بودیمهنوز زندگی میکردیم، خیلی وقتها پیشموریم میآمد که نمیتوانستیم به خودمان بیاییم.