چپتر 47: ذهنیت ندادن، حتی اگه داشته باشمش
0لباسهای غرق به خونم رو عوضمیبینیم کردم، صورتم رو شستم، بعد با رهبرانخندیدنش تیم نشستم و شروع کردم به نوشیدن.
درست وقتی که حساب پیکهایی که پشت سر هم بالاداشت انداخته بودم از دستم در رفت، دوکگو سنگ که تا اونغریب موقع با همون قیافه همیشه عبوسش مینوشید، یهو زد زیر خنده.
با چشمهایخندیده نیمهباز به دوکگومنم سنگ نگاه کردم.
«عقلت رو ازنزد دست دادی؟ چرامیگذشته یهو زدی زیر خنده؟»
بقیه رهبران تیم هم جوریچیزی سر تکون دادن که انگارعجیب اونا هم دلیلش رو نمیدونستن.
«من که نمیدونم.»
«ما همخندیده اولین بارهمیگذشته همچین چیزی میبینیم.»
تازه شاهدحرفی یه منظرهخندیده عجیب بودم.
دوکگو سنگ مردی بودهمچین که خندیدنش به شدتشاهد ناجور و معذبکننده بود.
انگار داشت تمرین خندیدنمردی میکرد و به زور صدامعذبکننده رو از گلوش میداد بیرون.
منظرهاش انقدر عجیب ومیگذشته غریب بود که تومیخندی دلم یه فحش قورت دادم.
«خدایا، عجب حرومزاده روانیایه.»
بعد از چند بار دیگه که پقی زدشاهد زیر خنده، دوکگو سنگ دوباره همون قیافه عبوسمعذبکننده همیشگیش رو گرفت و به نوشیدن ادامه داد.
لام تا کام حرفیمردی نزد که چرا خندیدهناجور یا تو سرش چی میگذشته.
منم نپرسیدم.
وقتی یه چیزینزد خندهداره، خب میخندی دیگه.منم مگه غیر از اینه؟
اما شاید خودش همهمچین احساس معذب بودن کرد،شاهد چون بالاخره به حرف اومد.
«من بردم.»
«چی رو بردی؟»
«فکرش رو هم نمیکردم همچینسرش روزی برسه، اونم بعد از اینکهمگه تو بچگی دزدیدنم و آوردنم اینجا.»
به رهبراناولین تیم و دوکگوچیزی سنگ نگاه کردم.
«همه اونایی که اون زمان با من دستگیر شدن، الان مردن. بعضیهاشون با کشتی غرق شدن تو دریا، بعضیها هم به قتل رسیدن.فحش تنها هدف من زنده موندن بود. آرزوم این بود که بیشتر از اون پیرمردها عمر کنم. اگه اونقدر خوششانس بودم که قویتر بشم،میگذشته برنامه داشتم همهشون رو با دستهای خودم بکشم. الان حس میکنم کارم رو از چنگم درآوردی، ولی در نهایت، این منم که بردم.»
اگه زنده موندن بهمیگذشته معنی برنده شدن بود، پسمگه حق با دوکگو سنگ بود.
دوکگو سنگحرفی همونطور کهخندیده مینوشید، ازم پرسید:
«فرقه هائو دیگهباره چه جور گروهیه؟ تاتازه حالا اسمش رو نشنیدم.»
قبل از جوابعجیب دادن یه جرعهخندیدنش از مشروبم خوردم.
«یه یارویی هست که تو روسپیخانه کار میکنه، یه صاحب مسافرخانه، یهاما صاحب رستوران، فرقه آهنگری، فرقه ساخت و ساز، جناح غیرمتعارف، یه عدهبردی که هیچ غلطی برای کردن ندارن و یه عده که سرشون حسابی شلوغه.»
«عجب شیرتوشیریه.»
«معلومه که هست.»
یه رهبرمنظره تیمِ احمقمردی پرید وسط حرفمون:
«ما همخندیده خودمون یهمیگذشته پا شیرتوشیریم، نه؟»
همه بهحرفی نشونه تاییدخندیده سر تکون دادن.
«راست میگه.»
حتی من که معمولاً پرحرف بودم،خندیدنش بیشتر وقتم رو در حین نوشیدن بهمیکرد گوش دادن به داستانهای رهبران تیم گذروندم.
به نظر میرسید دوکگو سنگ، درستنپرسیدم مثل فامیلش دوکگو که به معنیاما «تنها»ست، یه رهبر تیمِ منزوی بود.
اگه آدمهایی که تو کشتیسرش کشته بود طرف ارشد بودن، کشتنشونمگه احتمالاً براش کار چندان سختی نبوده.
به خودم زحمت پرسیدن ندادم.
دوکگو سنگمنظره کلاً همچینمردی آدمی بود.
وقتی دیدم وقتشسرش رسیده، از سرنپرسیدم بساط نوشیدن بلند شدم.
«شماها هم یکم مراعات کنید و کمترمنم کوفت کنید. اون ارشدهایی که دستهاشون قطعاما شده ممکنه فکرهای دیگهای به سرشون بزنه.»
دوکگو سنگ جوریباره سر تکون داد کهتازه انگار میخواست بگه غیرممکنه.
«ارشدهایی که بعد از ارباب قلعه از همهناجور قویتر بودن، به هر حال دستهاشون قطع شده. حتیمیداد اگه نوچههاشون رو هم بیارن، نمیتونن ورق رو برگردونن.»
پس ازخندیده همون اولمیگذشته نقشه داشتی.
لابد به خاطر همین بود که رفتمنم سراغ اون ارشدی که دستش قطع شدهاما بود و به روش خودش بهش پوزخند زد.
«من دیگه میرم.»
دوکگو سنگ بلند شد، دستوربود داد بساط عرقخوری رو جمع کننتمرین و بعد به رهبران تیم گفت:
«من بدرقهاش میکنم.»
دیگه هیچکس جلوش رو نگرفت.
همونطور که به محوطه داخلی نگاهمیبینیم میکردم، دوباره یادم افتاد که برایبود زودتر برگشتن، باید با قایق برم.
دوکگو سنگ گفت من روبود تا پاییندست رودخانه دو اژدها همراهیتمرین میکنه و باهام سوار قایق شد.
«... وقتی اوضاع اینجا راستمنم و ریس شد، باید برایغیر گزارش دادن بیام استان ایلیانگ؟»
«فعلاً بیا باندنزد خرگوش سیاه. اگه اونجامنم نبودم، برو استان ایلیانگ.»
«باند خرگوش سیاه؟»
«من رئیس باند خرگوش سیاهم.»
«تو یکیخندیده از دوازدهمیگذشته ژنرال الهی هستی؟»
«نه، فقطحرفی دارم ادایخندیده یکیشون رو درمیارم.»
دوکگو سنگ پرسید:
«برای کشتن راکشاسای بزرگ؟»
وقتی سرم روسرش تکون دادم، دوکگونپرسیدم سنگ علاقهمند شد.
«میگن خیلی قویه.»
«فکر کنم همینطور باشه.»
«اگه بمیری ما باید چی کار کنیم؟شدت همونطور که قبلاً گفتی درهای محوطه داخلیزور رو باز کنیم و پی زندگی خودمون بریم؟»
«فکر میکنی قراره بمیرم؟»
دوکگو سنگ یهنزد نگاه بهم انداختمیگذشته و خشک جواب داد:
«بعید میدونم. قانون اینه که لطف رو جبران کنیمنظره و کینه رو دو برابر پس بدی. وقتی رفتیتمرین سراغ راکشاسای بزرگ، اگه به کمکم نیاز داشتی صدام کن.»
«میخوای کمکم کنی؟»
«داری دستکمم میگیری؟»
«همین که زندهای کافیه. اگه بمیری، قلعه بادبزننپرسیدم سیاه به هرجومرج کشیده میشه. تو به روشخودش خودت زنده بمون. منم به روش خودم زنده میمونم.»
کمی بعد، تو پاییندست رودخانهچیزی دو اژدها، من از قایق پیادهمردی شدم و دوکگو سنگ همونجا موند.
تو قایق، دوکگو سنگمردی حتی یه کلمه حرفناجور معمولی برای خداحافظی هم نزد.
«اگه دیوارها روسرش خراب کنیم، زندگیموننپرسیدم یکم بهتر میشه؟»
«شاید همونحرفی اولش هیچخندیده تغییری حس نکنید.»
«اینطوره؟»
«تو راه تالار بزرگ بچههایبود زیادی رو دیدم. وضع اونداشت بچهها حداقل از تو بهتر میشه.»
دوکگو سنگخندیده سر تکون دادمنم و جواب داد:
«همین کافیه.»
فکر کردن بهش عجیب بود، امامیبینیم رهبر جدید گروهی که قبلاً بهش قلعهخندیدنش بادبزن سیاه میگفتن، الان دوکگو سنگ بود.
به قیافه عبوس دوکگومردی سنگ نگاه کردم وناجور سرم رو تکون دادم.
«اگه زندهخندیده موندیم دوبارهمیگذشته همدیگه رو میبینیم.»
برگشتم و یه مسافتی رو راه رفتم،منم اما پشت سرم به طرز عجیبی داغاما شده بود، برای همین به عقب نگاه کردم.
دوکگو سنگ روی دماغههمچین قایق نشسته بود، دستبهسینه،شاهد و داشت بهم زل میزد.
«جا خوردم.»
دوکگو سنگ دستهاش رو ازمنم هم باز کرد و دقیقاًغیر دو بار دست تکون داد.
تا حالا ندیدهنزد بودم کسی انقدرمیگذشته ناجور خداحافظی کنه.
همونطور که قایقباره دور میشد، دوکگومیبینیم سنگ یهو عربده کشید:
«لی زاها!»
«هان؟»
گوشههای لب دوکگونزد سنگ با یهمیگذشته حالت ضایعی رفت بالا.
«از این به بعدهمچین میتونی با این برادرتشاهد خودمونی حرف بزنی. به سلامت.»
با دورتر شدن قایق، هیکلبود دوکگو سنگ هم به سرعتداشت از روی دماغه ناپدید شد.
در حالی که از دهانه رودخانهنپرسیدم دو اژدها به سمت مسیر بانداما خرگوش سیاه میرفتم، زیر لب غریدم:
«... حرومزاده بیادب.»
وقتی به باند خرگوشمردی سیاه نزدیک شدم، یهناجور جو عجیبی رو حس کردم.
با وجود اینکه عصر بود،منم اصلاً صدای فریاد مردها درغیر حال تمرین به گوش نمیرسید.
«کسی اومده؟»
میخواستم ازاولین دیوار بالا برم،چیزی ولی پشیمون شدم.
یه استادمنظره میتونست درجامردی متوجهش بشه.
درست مثل اولین باری کهمنم به باند خرگوش سیاه اومدهغیر بودم، درِ اصلی رو زدم.
یه لحظه بعد، صدای تقوقوقیسرش اومد و یه جفت چشم ازمگه تو یه دریچه مستطیلی پیدا شد.
چشمهای مرد با دیدن منچیزی گرد شد و بدون هیچعجیب حرفی در رو باز کرد.
وقتی رفتم تو،عجیب زیردسته سر تاخندیدنش پام رو برانداز کرد.
حق داشت تعجب کنه؛ رئیسی که باخندهداره یه ردای سفید و تمیز رفته بود،خودش حالا با لباسهای پاره و دربوداغون برگشته بود.
با صدای آرومی پرسیدم:
«کی اومده؟»
«گوم هه اومده.»
پس خوک طلاییسرش از دوازده ژنرالنپرسیدم الهی اینجا بود.
طبق راهنمای استراتژی، معلوم نبود بهمیگذشته خاطر شکمبارگیش خوک طلایی شده بود یااینه چون خوک طلایی بود، اینقدر شکمباره بود.
قدرت رزمیاش بینباره رتبههای هفتم ومیبینیم هشتم در نوسان بود.
همه میگفتند که او به خاطر قدرت ذاتی و شرایط فیزیکیاش شاگردخندیدن راکشاسای بزرگ شده، اما مدیر بیوک نظر خودش را هم اضافه کردهقورت بود که گوم هه فقط چون خانوادهاش خرپول بود، توانسته بود شاگردش شود.
ظاهراً خانوادهاشخندیده یک انجمنمیگذشته تجاری را میچرخاندند.
به زبان ساده، گوم هه یکمیگذشته جوانارباب خرپول بود که بیشترین پولغیر را به راکشاسای بزرگ رشوه داده بود.
خوشبختانه، تنها علاقه او در زندگی کوفت کردنشاهد غذا بود، بنابراین هیچ سابقهای از دردسرسازیهایش مثلمعذبکننده اسب زرد، سگ سبز یا موش سفید وجود نداشت.
با اینکه راهنمای استراتژی کاملاًبود از دیدگاه مدیر بیوک نوشته شدهتمرین بود، اما تا حدودی واقعبینانه بود.
من همخندیده چیزهای زیادیمیگذشته دربارهشان میدانستم.
از حیاط بیرونی و حیاط درونیمیگذشته گذشتم و وارد تالار بزرگ شدمغیر که با دیدن صحنهای جا خوردم.
روی یک میز درازهمچین در تالار بزرگ، یکشاهد ضیافت مجلل چیده شده بود.
مردی که ماسک خوکمردی طلاییاش را با بیخیالی رویمعذبکننده سرش گذاشته بود، داشت میلمباند.
قیافهاش شبیه بازیگران هنر تغییر چهره بود که ماسکشانمگه را برداشتهاند تا استراحتی کنند، یا شبیه ژو باجیهکرد از داستان سفر به غرب که آنجا نشسته باشد.
گوم هه که فکر میکرد من یکیمنم از خدمتکاران باند خرگوش سیاه هستم، بااما دهان پر و در حال جویدن غرولند کرد:
«هوی، یکماولین آب بدههمچین به من.»
آب ریختن تخصص یکمردی صاحب مسافرخانه سابق بود،ناجور پس بیدرنگ جواب دادم:
«چشم، قربان.»
همینطور که با کتری از انتهایمیگذشته میز نزدیک میشدم، گوم هه که دراینه حال کوفت کردن بود، دماغش را گرفت.
«این بوی گندباره ماهی چیه؟ همونجامیبینیم آب رو بذار زمین.»
«چشم.»
«ازم دور شو.سرش اه، چه بوینپرسیدم چندشآوری. چه مرگته تو؟»
این از آن لحظاتی بود که بایدمنم جواب درستی میدادی، و من به عنواناما یک صاحب مسافرخانه، جواب درست را میدانستم.
«عذرخواهی میکنم.»
«آه، چهمنظره بوی گند وبود مزخرفی. گمشو اونور.»
عقب رفتم.
«میدونی برادرحرفی ارشد میوخندیده کدوم گوری رفته؟»
«نه، نمیدانم.»
هرچند این جواب کهمردی «به درک واصل شده»ناجور تا نوک زبانم آمده بود.
گوم هه برای لحظهایمیگذشته چوباستیکهایش را پایین گذاشت ومگه با دست دماغش را گرفت.
با صدای تودماغی گفت:
«خدمتکارهای اینجا اصلاً حمومهمچین نمیرن؟ واسه همینه کهشاهد زندگیتون در حد همون خدمتکاره.»
«وقتی سرت شلوغ باشه، ممکنهبود وقت نکنی حمام کنی، اینداشت چرت و پرتها چیه که میگی؟»
گوم هه دستش را طوریمنم تکان داد که انگار میخواستغیر مگسی را بپراند و گفت:
«برو خودت رو بشور. بهسرش بقیه هم بگو بیان سرویسمیخندی بدن. همهشون کدوم گوری رفتن؟»
«خدا میداند. کجا میتوانند رفته باشند؟ چون وقتشاهد شام است، احتمالاً در گوشهای از آشپزخانه جمع شدهاندداشت و دارند تهمانده غذاها را با برنج سرد میخورند.»
این کاریمنظره بود کهمردی خودم قبلاً میکردم.
گوم هه با نگاهی ناباورانه بهنپرسیدم من که فقط یک خدمتکار ساده بودمشاید و اینقدر طولانی حرف میزدم، خیره شد.
«خدای من...»
«پس مناولین میروم تاهمچین خودم را بشویم.»
«نیازی نیست برگردی.عجیب دیگه هیچوقت جلوخندیدنش چشمم آفتابی نشو.»
گوم هه جلوی غذایی که براینپرسیدم سیر کردن ده نفر کافی بود نشستشاید و بدون توقف شروع به لمباندن کرد.
مستقیم به حمام خصوصیام رفتم، خودم را شستمنپرسیدم و بعد به اتاقی که لباسها در آن چیدهاحساس شده بود رفتم و یک دست لباس تمیز پوشیدم.
تقریباً میدانستماولین چرا زیردستانهمچین غیبشان زده بود.
اگر سو گون-پیونگ و چند تا ازشدت مدیران دیگر دست به دست هم میدادند، احتمالاًصدا میتوانستند از پس کسی مثل گوم هه بربیایند.
اما چون من نبودم و گوم هه هر چه که بود، یکیاما از شاگردان راکشاسای بزرگ به حساب میآمد، به نظر میرسید که آنهابردی فقط غذا را برایش سرو کرده و بعد یک گوشه قایم شده بودند.
کنجکاو بودم بدانم هدف گوم هه از این ملاقات چیست،میخندی پس ماسک رئیس باند خرگوش سیاه را روی صورتم گذاشتم،کرد نیش خرگوش سیاه را برداشتم و به سمت تالار بزرگ رفتم.
گوم هه آروغباره بلندی زد ومیبینیم به من نگاه کرد.
«برادر ارشدمنظره میو، خیلیمردی وقته ندیدمت.»
دقیقاً چه رابطهای بین خرگوش سیاه وخندهداره خوک طلایی وجود داشت؟ گوم هه اصلاًخودش هیچ ترسی از خرگوش سیاه نشان نمیداد.
با چانهام به سمتخندیده غذا اشاره کردم ونپرسیدم با لحنی خشک گفتم:
«راحت بخور.»
نیازی نبودمنظره بپرسم برایمردی چه آمده است.
به نظرخندیده میرسید آدممیگذشته پرحرفی باشد.
گوم هه مدام با دهانسرش پر حرف میزد و در حالیمگه که کلمات را میجوید، منمنکنان گفت:
«خدمتکارها واقعاً دستپخت خوبیهمچین دارن. هر بار که میاممنظره یه دلی از عزا درمیارم.»
با شنیدن این حرفِ ناگهانی، با خودم فکر کردممعذبکننده که بعداً باید خدمتکارها را به مسافرخانه زاها منتقلبیرون کنم و آنها را زیر دست جانگ دوک-سو بگذارم.
مسافرخانه آنقدر بزرگ بود کهمنم به هر حال آنجا باغیر کمبود نیروی کار مواجه میشدند.
گوم هه کمی آب نوشید،سرش صدای قرقرهای در دهانش ایجاد کردمگه و بعد آن را قورت داد.
«هنوز با برادر ارشد بک یو مبارزه نکردی،شاهد مگه نه؟ انجمن تجاری ما تازگیها یه دارویمعذبکننده معنوی به دست آورده. از مناطق غربی اومده.»
«خب که چی؟»
«خب که چی نداره. اگه رهبرمون بفهمه، معلومه که فقط میخواد اونو واسه خودشخودش برداره. اما از اونجایی که مبارزهات با برادر ارشد بک یو هنوز در پیشه،برسه اومدم بپرسم که آیا مایلی اونو با یه قیمت مناسب از من بخری یا نه.»
«چی هست؟»
«یه مقدار زیادی گیاه شعله سفید خریدم، و واو... چند تا ریشه گیاهخندیدنش شعله سفید صد ساله هم قاطیشون بود. دادم یه متخصص ارزیابیشون کنه، ومنظرهاش گفت که اونا فقط صد ساله نیستن، بلکه بیشتر شبیه سه تا چهارصد سالهان.»
بیشتر از خود داروی معنوی،بود کلمه «متخصص» که گوم هه بهتمرین زبان آورد، توجهم را جلب کرد.
«کدوم متخصص؟»
«یه آدمحرفی باهوش توخندیده محلهمون هست.»
«دارم میپرسم اون متخصص کیه.»
«هوی، چرا بهعجیب جای داروی معنوی،خندیدنش گیر دادی به دکتره؟»
«از کجا بدونم یاروییمیگذشته که داروی معنوی رو تاییدمگه کرده یه دکتر قلابی نیست؟»
«مگه روز اول یا دوممه که تو کار تجارتم؟ چرا اینقدر رو اعصابی؟ اگه شکشاید داری، خب نخرش. خریدارای دیگه زیادن. من اول اومدم از تو بپرسم چون فکر میکردمبرسه بیشتر از همه بهش نیاز داری، اما تو حتی قدر صداقت آدم رو هم نمیدونی.»
«چقدر؟»
با سوالم، گوم هه ماسکیبود را که روی سرش بودداشت پایین کشید تا صورتش را بپوشاند.
گوم هه ازسرش داخل ماسک بانپرسیدم نیشخندی جواب داد:
«فقط همون گیاه شعله سفید سیصد ساله قیمت نجومی داره. با در نظر گرفتن معاملات قبلیخودش و اعتمادی که بینمون هست، بیا با پنجاه تا سکه طلای استاندارد معامله رو تموم کنیم. دهبچگی جعبه از گیاه شعله سفید معمولی رو هم اشانتیون میدم. میتونی اونا رو بدی زیردستانت کوفت کنن.»
«بیارشون برام.»
گوم هه ازعجیب جایش بلند شدخندیدنش و جواب داد:
«فکر خوبیه. یه کم احساس بدی دارم که اینو میگم، اما اگه ردشاید میکردی، قصد داشتم برم سراغ برادر ارشد بک یو. سعی میکنم یه جوری تاریخروزی مبارزه رتبهبندی رو به تعویق بندازم، پس حتماً قبل از مبارزهات اینو مصرف کن.»
گوم هه ناگهان با دستانشسرش ادای یک هنر مشتزنی را درآوردمگه و با دهانش صدای خوک درآورد.
«فقط خودتاولین رو واسه گردشچیزی چی آماده کن.»
«گمشو.»
به عنوان پسر یک انجمنمنم تجاری، مهارتش در فک زدنغیر و مخزنی واقعاً چشمگیر بود.
بعد از رفتننزد گوم هه، بهمیگذشته میز نگاه کردم.
انگار یک خوکباره روی کل میزمیبینیم لگدمال کرده بود.
به هرمنظره حال، منمردی هیچ پولی ندارم.
هر اتفاقیخندیده هم بیفتد، پولیمنم در بساط ندارم.
حتی اگرحرفی داشته باشمخندیده هم ندارم.
شاید عضو فرقه گدایان نباشم، امامیبینیم وقتی پای پول دادن وسط باشد،بود من یک گدای کارتنخواب زیر پلم.
چشمانم را برای لحظهای بستم و تمامشدت داراییهای استان ایلیانگ و باند خرگوش سیاهزور را به کل از ذهنم پاک کردم.
یک صاحبخندیده مسافرخانه ذاتاًمیگذشته یک گداست.
این طرز فکرنزد که حتی اگرمیگذشته دارم هم پولی ندهم.
آرامش در قلبم ساکن شد.