چپتر 320: زندگی یک صاحب مسافرخانه، مثل یک جفت چاپستیک.
0«یه لحظه صبرداشتم کن، یه شمشیر چوبپای صندل دیگه هم بیار.»
گونگسون وول جوری نگاهم کرد که انگارمیکردم اصلاً نمیفهمید دارم چی میگم، ولی خیلی زودداغونه به یکی از اعضای اتحاد سر تکان داد.
«ها؟ آها.»
وقتی عضو اتحاد یه شمشیر چوبمیکردم صندل دیگه آورد تو زمین مبارزه،شبکه دوسو با چشمهای کنجکاو زل زد بهم.
«رهبر فرقه هائو، تو ازنوکش جفتشمشیر استفاده میکنی؟ این اولینمقدار باریه که همچین چیزی میشنوم.»
شمشیر چوب صندلی که عضودادم اتحاد آورده بود رو باسالگیم دست چپم قاپیدم و جواب دادم:
«من از سه سالگی از جفتشمشیرکشیدم استفاده میکردم. مگه درباره سه سالگیمافقی تحقیق نکردی؟ شبکه اطلاعاتیتون خیلی داغونه.»
البته تو خاطرات خودم، اون جفتشمشیرمیکردم در واقع یه جفت چاپستیک بود،شبکه ولی خب این چیزها که اهمیتی نداره.
دوسو با قیافهای ناامید گفت:
«پیشنهاد میکنمچپم این مبارزهجواب رو جدی بگیری.»
چرا این مرتیکه اینجوری حرفنبود میزنه؟ کلاً تو پیچیده کردنبالا حرفهای ساده استعداد خاصی داشت.
«من همیشه جدیم.»
«اینقدر بیادبانه حرف نزن.»
«شرمنده.»
به هر حال،گرفتنم با جفتشمشیر توکشیدم دستهام گارد گرفتم.
خود گاردقاپیدم گرفتنم چیزدادم خاصی نبود.
دست چپم رو کشیدم جلو، در حالی کهکمی دست راستم رو بالا بردم و شمشیر رو افقینیست نگه داشتم، طوری که نوکش رو به جلو باشه.
پای چپم کمی جلوتر بود و پایمیکردم راستم رو یه مقدار خم کردم. ازاطلاعاتیتون زاویه حمله و دفاع، یه گارد بینقص بود.
اصلاً نیازی نیست پای عقبی روکشیدم خیلی خم کنی، چون فقط باعثافقی میشه شبیه یه احمق به نظر برسی.
سبک جفتشمشیر مسافرخانه.
نگه داشتن اینداشتم گارد سخت بود، برایپای همین به دوسو گفتم:
«آمادهام.»
این حرفمخود نه محترمانهچیز بود نه بیادبانه.
دوسو که داشت چونهاش روسالگی میخاروند، پوزخندی زد و شمشیرتحقیق چوب صندلش رو تاب داد.
معلومه که خیلی راحت ضربهاش رو با شمشیرکمی دست چپم دفع کردم و با شمشیر راستمنیازی یه ضربه وحشیانه از بالا به پایین فرود آوردم.
همونطور که انتظار میرفت،جواب نیروی بازخوردی که بهمگه مچم منتقل شد قابلتوجه بود.
ولی تکنیکهایخود جفتشمشیر اصلاًچیز چیز پیچیدهای ندارن.
یکی برایقاپیدم دفاعه، اوندادم یکی برای حمله.
حالا جفتشمشیر توداشتم یه همچین دوئلیباشه چقدر کارایی داره؟
اگه پادشاه شمشیر رزمی یا شیطان شمشیر از جفتشمشیر استفاده میکردن،تحقیق حتماً هر کدوم اول یه ضربه به شونه اون یکی میزدن وچیزها بعد با اون یکی شمشیر چوب صندلِ سالم، میکوبیدن تو سر حریف.
اونوقت هر کوری همچیز میتونست ببینه که نتیجه مساویراستم نمیشه، بلکه یه پیروزی مطلقه.
جفتشمشیر تا این حد ترسناکه.
از لحاظنگه منطقی، این یهنوکش هنر شمشیر شکستناپذیره.
البته، تنها عیبش اینهجواب که موریم همیشه برمگه اساس منطق پیش نمیره.
تو زمین مبارزهگرفتنم چرخیدم و جفتشمشیرمکشیدم رو تاب دادم.
در حالی که عقبنشینی میکردم، شمشیر چوب صندل دوسو رو دفع کردم، بااطلاعاتیتون شمشیر راستم زانوهاش رو نشونه گرفتم تا حرکات پاش رو به هم بریزم،ناامید و گهگاهی هم شمشیر چپم رو جلو میبردم تا دیدش رو کور کنم.
سعی کردم تا جایی که ممکنه روپای اعصابش راه برم تا بتونم هر چنددفاع تا از تکنیکهاش رو که میشه ببینم.
بعد از یه تبادل ضربات کوتاه ومیکردم مقدماتی، شمشیر دوسو که حالا به شمشیر چوبداغونه صندل عادت کرده بود، سریع و سریعتر شد.
اگه در حدگرفتنم معقولی سریعتر شده بود،جلو منم باهاش راه میاومدم...
ولی سرعتش بیش از حدسالگی زیاد شد، انگار که داشت هرنکردی لحظه از محدودیتهای خودش فراتر میرفت.
بعضی وقتها وقتی جفتشمشیر رو خیلی سریع تابکمی میدی، دست و پات به هم گره میخوره؛نیازی دقیقاً همون وضعیتی که الان توش گیر افتاده بودم.
تقصیر من نبود،قاپیدم هنر شمشیر دوسو بیشمیکردم از حد چابک بود.
دوسو مثل یه روانیِ عقدهایِ شمشیر سریع وحشیانه حملهراستم میکرد؛ جوری که خیلی راحت میشد پیشبینی کرد موقعپای غذا خوردن هم غذاش رو تندتند میتپونه تو خندق بلاش.
راستش رو بخواین، سبک جفتشمشیری که داشتم بهدرباره نمایش میذاشتم هم یه حس بدوی توش داشتخاطرات که بهطور غریزی هیجان آدم رو قلقلک میداد.
اگه خودتون تابداشتم دادن جفتشمشیر رو امتحانپای کنید، میفهمید چی میگم.
یه تجربه عجیبقاپیدم و غریب وسالگی هیجانانگیز بهتون دست میده.
آیا من جفتشمشیر روچیز با چاپستیک یاد گرفتم؟حالی نه، قضیه این نیست.
من در اصلجواب کسی بودم کهمیکردم با داس علف میبریدم.
وقتی یه نفر چند سال هیچباشه غلطی نکنه جز علف بریدن، طبیعتاً پیشرفتحمله میکنه و میره سراغ استفاده از جفتداس.
و وقتی پشت سر هم جفتداس رو تابمگه میدی، یه اعتماد به نفس کاذب پیدا میکنی کهخاطرات انگار میتونی حتی کوه تای رو هم قطع کنی.
البته نکتهاش اینجاست که تونبود این دنیا فقط با اعتماد بهبردم نفس نمیتونی زندگی خوبی داشته باشی.
در هر صورت، مندادم اصول اولیه جفتشمشیر رودرباره با جفتداس یاد گرفتم.
از اونجایی که جفتشمشیر رو خودآموزباشه یاد گرفتم، این من رو تبدیلزاویه به استاد بزرگ یک نسل نمیکنه؟
هنر شمشیر دوسو همونقدر پیچیده و رو اعصاب بود که تماشایتحقیق پرواز علفهای هرز جلوی چشمهات، ولی هیچ نشونهای از اینکه اصلاًچاپستیک به نحوه مقابله با جفتشمشیر فکر کرده باشه، تو حرکاتش دیده نمیشد.
دلیلش هم اینه کهچیز اساتیدی که از جفتشمشیرحالی استفاده کنن کلاً خیلی کمیابن.
به لطف همینجواب قضیه، به حفظ کردنمگه تکنیکهای دوسو ادامه دادم.
از طرف دیگه، برای اینکه هیچ فرصتی بهشکمی ندم تا سبک جفتشمشیرم رو آنالیز کنه، عمداًنیازی شمشیرهام رو مثل یه دیوونه زنجیری تاب میدادم.
این یه روش موذیانه برایدادم جا دادن فرمهای معنادار لابهلایسالگیم حملات تصادفی و بیقاعده بود.
وقتی تو یه چیزی ماهر میشی، میتونی فرمهای استاندارد رو بابردم حرکات نامنظم ترکیب کنی، و حتی میتونی فرمهای استاندارد رو همونکردم وسط کار طوری به هم بریزی که انگار کلاً گند زدی بهشون.
از اونجایی که مثل یهسالگی دیوونه زندگی کرده بودم، پیاده کردننکردی اینجور چیزها برام اصلاً سخت نبود.
بعضی وقتها یه چیزهایی هست کهباشه بدون اینکه کسی بهت یاد دادهزاویه باشه، میتونی خیلی طبیعی انجامشون بدی.
در مورد من، یه مشکل مزمن داشتم که با وجودسالگیم یادگیری، نمیتونستم غذای خوشمزه بپزم، و از اون طرف یه ویژگیجفت عجیب داشتم که با وجود یاد نگرفتن، مبارز خیلی خوبی بودم.
چون فقط جنگیدن خالی یه کم خستهکننده بود، همونطور که یه صاحب مسافرخانهنگه با بیش از سی سال سابقه موقع تمیز کردن میز زیر لب آوازبینقص میخونه، منم موقع مبارزه کلمات بیمعنی رو مثل یه ورد زیر لب زمزمه میکردم.
دوسو با لحنی شاکی گفت:
«میشه لطفاً خفه شی؟»
«حله.»
به هر حال، سبک جفتشمشیری که داشتم استفاده میکردم،راستم فرم «خودستاییِ» سبک جفتشمشیر مسافرخانه بود، برای همین هیچپای قانون و قاعدهای مثل هنر شمشیر شکوفه آلو نداشت.
دلیلش اینه که آدمهایی که مدام کارهایمگه طاقتفرسا انجام میدن، برای اینکه بتونن زندگی روزمرهشونالبته رو تحمل کنن، باید غرق تو خودستایی بشن.
اونها یه زندگی روزمره جهنمی رو باپای این اعتماد به نفس که آدمهای بزرگیدفاع هستن یا اینکه میتونن دووم بیارن، تحمل میکنن.
چون یه زندگیقاپیدم روزمره تکراری همسالگی خودش یه جور جهنمه.
وقتی من حمالی میکنم، ولینبود اونهایی که پولم رو بالا میکشنبردم سود میبرن، این خودِ خودِ جهنمه.
من زندگیِ چاپستیکوارِ یه صاحب مسافرخانه کهمگه از جهنم جون سالم به در بردهداغونه بود رو تو یه هنر شمشیر تجسم کردم.
که یعنی یه عالمهطوری فرم داره که اکثراًکمی هیچ به درد بخور نیستن.
وقتی جفتشمشیر رو خیلیجواب سریع تاب میدی، ظرافتمگه فرمها بهشدت افت میکنه.
ولی اگه اونقدر سریع بشه که شبیه یه جنونراستم افسارگسیخته به نظر برسه، بعضی وقتها میتونه تبدیل بهپای فرمی بشه که انگار واقعاً یه چیزی تو چنته داره.
زندگی منم دقیقاً همینطوریه.
من تا اینجای کار رونوکش با یه نگرش دیوانهوار تو هرکردم کاری که انجام میدم، جلو اومدم.
در حالی که جاخالی میدادم، میچرخیدم، چمباتمهمیکردم میزدم و با کش دادن بدنم ضدحمله میزدم،داغونه تمام حملات شمشیر سریع دوسو رو دفع کردم.
بعد از یه تبادل وحشیانهنبود سی چهل حرکتی، دوسو یهوبالا عقب کشید و بهم هشدار داد:
«رهبر فرقه، فکر میکردمدادم داری شوخی میکنی، ولی توسالگیم جفتشمشیر خیلی ماهری. مراقب باش.»
به محضنگه اینکه شنیدمطوری گفت مراقب باش...
جفتشمشیرم رو با هنرجواب یخِ سفید خالص پوشوندممگه و آمادهسازیهام رو کامل کردم.
بعد از اینکهگرفتنم دوباره گارد گرفتم،کشیدم به دوسو نگاه کردم.
«...»
دوئل باشهنگه یا نه، مهمنوکش اینه که ببری.
راستش رو بخواین، استفاده از مرحله شعله یامگه هنر ده مرحلهای صاعقه سفید به خاطر جنسالبته شمشیر چوبی سخته، ولی هنر یخ کاملاً عملیه.
اتفاقاً بهتر هم هست، چوننبود هنر یخ شمشیر چوبی روبالا حتی سختتر و محکمتر میکنه.
با این حال، با وجود اینکه شمشیرهایمگه چوبی رو با هنر یخ پوشونده بودم،داغونه دوسو هیچ نشونهای از تعجب نشون نداد.
«خوبه. اگه باداشتم این چیزها تعجبباشه میکرد، ناامید میشدم.»
دوسو هم حتماً شمشیر چوب صندلش رو با چیِدرباره فشرده پر کرده بود، چون یه چی شمشیرِ عجیبخودم و غریب مثل یه کلاف نخ دور تیغه پیچیده شد.
انگار یه سرابگرفتنم حرارتی در امتدادکشیدم تیغه بلند شده بود.
البته، از اونجایی که اساتید زیادی اینجامگه بودن، کسانی پیدا میشدن که دقیقاً قلمرو شمشیریالبته که دوسو آزاد کرده بود رو تشخیص بدن.
«هاه، کی فکرشداشتم رو میکرد بتونه ازپای تارهای شمشیر استفاده کنه.»
صرفاً ساطع کردن چیجواب شمشیر برای بریدن چیزها،مگه تنها قلمرو سطح بالا نیست.
یه تکنیک نهایی هم وجود داره کهجلو با پیچیدن چی دور تیغه، قدرت برشداشتم رو افزایش میده، و دقیقاً همین شکلیه.
به عبارت دیگه، دوسودادم قصد داشت یه تیکهدرباره از بدنم رو قطع کنه.
آیا شمشیر چوبداشتم صندلِ پوشیده شده باپای تارهای شمشیر قویتر بود؟
یا شمشیرهای چوب صندلِجواب من که با هنر یخدرباره پوشیده شده بودن، محکمتر بودن؟
وقتی دوسو دوباره حمله کرد،نبود شمشیر چوب صندلش رو دفعبالا کردم و بعد بینمون فاصله انداختم.
دلم هری ریخت پایین، برایسالگی همین در حالی که فاصلهتحقیق میگرفتم، داشتم به دلیلش فکر میکردم.
یه حسی بهم میگفت اون تارهای شمشیر، بسته بهجلوتر گردش انرژی درونی دوسو، قراره به نوعی از چیعقبی شمشیر تبدیل بشن که دفع کردنش کار حضرت فیله.
اگه بخوام دقیق بگم، حس میکردم اون کلاف نخیدرباره که دور شمشیر چوب صندل پیچیده شده، قراره یهو تبدیلاون به سوزنهای باریک و صاف بشه و بیاد تو صورتم.
با خودم فکر کردمچیز این استاد خفن یهوحالی از کدوم گوری پیداش شده.
ولی خب، از همون اولش هم لقب «پنجدرباره ببر شمال جدید» به جواناربابهایی اشاره داشت کهخاطرات تازه داشتن خودی نشون میدادن و عرض اندام میکردن.
درست مثل منداشتم که یکی ازباشه «شش اژدها» بودم.
بعد از اینکه کلی جون کندم و مدتمگه زیادی حملاتش رو با شمشیرهای دوقلو دفع کردم،البته آروم آروم خودم رو برای ضدحمله آماده کردم.
سرعت دوسو، قدرت شمشیرش، سطح هنرهای خارجیاش، قدرت پنجهای که منتقل میکرد، سطحنگه انرژی درونیاش، گامبرداریاش، ویژگیهای هنر شمشیرزنیاش، اینکه چقدر نیتهای غیرمتعارف رو با حرکاتبینقص استاندارد قاطی میکرد، و حتی تغییرات چهرهاش رو هم تو ذهنم ثبت کردم.
«دوسو، ضدحمله منو بچش.»
به محض اینکه با شمشیرهای دوقلوباشه حالت تهاجمی گرفتم، قدمهای الهی ابرزاویه نردبان رو با حرکات پام ترکیب کردم.
برای جاخالی دادنِ درجاجواب از دست اون رشتههایمگه شمشیر، چاره دیگهای نداشتم.
وقتی منی که اصلاً به این چیزا نمیخوردم، حرکات محقق سپیدپوش روافقی که تو میدون مبارزه باهاش جنگیده بودم مو به مو کپی کردم،حمله حتی دوسو هم که تا اون موقع با خونسردی میجنگید، یکم هول شد.
احتمالاً به این خاطر بود کهمیکردم حرکاتم برای هر کسی، شبیه حرکات عجیباطلاعاتیتون و غریب محقق سپیدپوش به نظر میرسید.
به نظر میرسید دوسو تنها کسیباشه نبود که جا خورده، چون پچپچزاویه و همهمه اطرافیان هم بالا گرفت.
منم اون توجهی که رومدادم متمرکز شده بود رو بهسالگیم یه نمایش دیگه معطوف کردم.
در حالی که با قدمهاینبود الهی ابر نردبان به زمینبالا لگد میزدم و فاصله میگرفتم...
شمشیر چوب صندل تو دست چپم رو با دست راستم روینکردی هم گذاشتم و جوری که انگار میخوام دسته چوبیشون رو خرد کنم،اهمیتی محکم چسبیدمشون و هنر یخ رو به انرژی هلال ماه تبدیل کردم.
تق!
دسته شکست و یخ زد، و یهمیکردم سرمای غلیظ به جایی که دو تااطلاعاتیتون تیغه چوبی به هم وصل شده بودن، چسبید.
حالا یهخود جورایی شبیهچیز چماق نشد؟
دو تا شمشیر رو با هم ترکیب کردهدرباره بودم، ولی هنوزم به کلفتیِ عصای ذن کهخاطرات تو زندگی قبلیم استفاده میکردم، یعنی «اراده نشکن»، نبود.
درست همونطور که ارشد سیننوکش گه یاد داده بود، بدنم روکردم سبک و سلاحم رو سنگین کردم.
در این صورت، اینمجواب برای خودش یه شمشیرمگه سنگین تکی حساب میشد.
با گامبرداری قدمهای الهی ابر نردبانکشیدم حرکت کردم و کل حضورم رو تغییرنگه دادم تا مثل برادر ارشدم تهاجمی بشم.
در حالی که بیامان بهسالگی دوسو حمله میکردم، چهرهها و نگاههاینکردی خیلیها از جلو چشمم رد شد.
رهبر فرقه گدایان، محققطوری سپیدپوش، شیطان شمشیر، پادشاهکمی شمشیر رزمی، راهب دیوانه...
به چا سونگ-تهقاپیدم فکر کردم وسالگی حواسم رو جمعتر کردم.
بام!
حالا، هر بار که با شمشیر چوب صندل که باتحقیق انرژی سرد سفت شده بود ضربه میزدم، یه صدای برخوردجفت خفه بلند میشد و بدن دوسو به عقب رانده میشد.
اگه دوسو ضربه رو کامل میگرفت، یه برخورد وحشتناک پیش میاومد، اما تحت فشار حضور کلینیازی من، قدرتم، اون دو تا شمشیر چوب صندل که با هنر یخ ترکیب شده بودن وبرای هاله شمشیر سنگین تکی، هر بار که ضربهای رو دفع میکرد، حالت ایستادن و نگاهش متزلزل میشد.
تو لحظهای که باید برایدادم حفظ تعادلش فقط یه قدمسالگیم برمیداشت، سه چهار قدم عقبنشینی میکرد.
این یه فرصت عالیچیز برام بود تا راحتتر ازراستم شمشیر سنگین تکی استفاده کنم.
هر وقت که به حرکات پاش اعتماد میکرد و فاصلهتحقیق میگرفت، درجا با قدمهای الهی ابر نردبان میافتادم دنبالش و باچاپستیک شمشیر چوبی که حالا حسابی سنگین شده بود، محکم میکوبیدم روش.
بام!
رنگی از گیجیقاپیدم و بهت توسالگی صورت دوسو نشست.
«این حرومزاده منو گیرچیز آورده؟ یا واقعاً اینقدرحالی به خودش مطمئن بود؟»
حتی توقاپیدم جنگ روانی همسالگی من سرتر بودم.
از لحاظ تجربهداشتم هم که دستباشه بالا رو داشتم.
احتمالاً توچپم آدم کشتن همدادم تجربهام بیشتر بود.
اگه همه مبارزات زندگی قبلیم روکشیدم هم جمع بزنی، حتی تو شکستافقی خوردن هم بیشتر از اون تجربه داشتم.
شاگردِ یه محقق که کل عمرش رومگه تو ناز و نعمت زندگی کرده، چطور جرئتالبته میکنه فقط به خاطر سرعتش منو دستکم بگیره؟
حتی سرعتشنگه هم جلو مننوکش مثل سرعت لاکپشته.
دوسو حریف قدرتمندی بود، ولی من راهیمیکردم پیدا کرده بودم تا تو همه چیزاطلاعاتیتون لهش کنم و به فشار آوردن ادامه دادم.
حالا، صدای برخورد شمشیرهای چوبینبود مثل یه موسیقی دلنواز ازبالا یه ساز کوبهای به نظر میرسید.
تق! تق! تق! تق! بام!
یه جورایی هم شبیهطوری این بود که دارمکمی میکوبم رو لاک یه لاکپشت.
همونطور که داشتمقاپیدم در حد مرگسالگی کتکش میزدم، حسش کردم...
بهم الهام شدگرفتنم که یه ضدحملهکشیدم گنده تو راهه.
خب معلومه که باید میبود.
تو یه لحظه، وقتی به شمشیرباشه چوبی دوسو ضربه زدم، شمشیرهای دوقلوی ترکیبشدهحمله رو دفع کرد و خیلی نرم چرخید.
حرکتش جوری بود که انگار داشت از قدرتمگه خودم علیه خودم استفاده میکرد، برای همین بدونالبته اینکه حتی چک کنم قضیه چیه، پریدم رو هوا.
دقیقاً همون جایی که چندنبود لحظه پیش وایستاده بودم، یهبالا رگبار از رشتههای شمشیر شلیک شد.
اون چی شمشیر بود که از نخ ساخته شدهسالگیم بود، اما چون نیروی چرخشی بهش اضافه شده بود،اون تبدیل به یه برش با عرض باریک شده بود.
وقتی تو هوا بودم، شمشیرم رو با یه حالت مورب آوردم پایین، جوریحمله که انگار میخوام فرق سر دوسو رو بشکافم؛ درست همونطور که ایم سو-بکنظر کنار آتیش بهم اصرار کرده بود با یه ضربه تمیز کار رو تموم کنم.
دوسو با عجله باجواب کف دست چپش ضربه رودرباره دفع کرد و تلوتلو خورد.
بام!
تو همون لحظه، از کف دست چپم استفاده کردم تاتحقیق هنر بزرگ جذب ستاره یشم بهشتی رو آزاد کنم وجفت گردن دوسو که داشت تلوتلو میخورد رو کشیدم سمت خودم.
وقتی گردن دوسو رو که تو یهپای چشم به هم زدن کشیده شده بوددفاع گرفتم، یه ناله نامفهوم از دهنش پرید بیرون.
«آخ!»
گروه پنج ببرگرفتنم شمال جدید همزمانکشیدم از جاشون بلند شدن.
«رهبر فرقه هائو!»
در حالی که هنوزطوری دستم دور گردن دوسو قفلجلوتر بود، از گونگسون وول پرسیدم.
«استراتژیست گونگسون، نتیجهقاپیدم چی شد؟ فکر کنممیکردم باید زودتر بهم بگی.»
صدای مضطربخود گونگسون وولچیز سریع بلند شد.
«پیروزی با رهبر فرقه است!»
به دوسو که صورتشطوری از خفگی سرخ شده بودجلوتر نگاه کردم و نیشخند زدم.
«... انگار همینطوره.»
وقتی گردنش رو ول کردمنبود و از قصد هلش دادم عقب،بردم دوسو با کون افتاد رو زمین.
اگه بهش آسون میگرفتم، ممکن بود با ضدحملهاشدرباره روبهرو بشم، و اگه با دیدن اون ضدحملهخاطرات میکشتمش، کل هدف این مسابقات به باد میرفت.
دوسو که با کون افتادهنوکش بود زمین، بالاخره یه نفسمقدار راحت کشید و نفسنفسزدنهاش آروم شد.
«هاه...»
یهو سکوتخود سنگینی همهجاچیز رو گرفت.
«زیادی خشن رفتار کردم؟»
از اونجایی که چند نفر ازباشه پنج ببر شمال جدید هنوز وایستادهزاویه بودن، با یه لحن آروم معذرتخواهی کردم.
«جوانارباب دوسو خیلی قویجواب بود، برای همین مبارزهمگه یکم داغ شد. معذرت میخوام.»
حالا که نگاه میکردم، مردی که بهجلو نظر میرسید برادر بزرگتر دوسو، یعنی دونگ-پیونگ باشه،طوری داشت با یه نگاه قاتلانه بهم چشمغره میرفت.
نه آخه، من کهدادم حتی نکشتمش، این دیگه چشمغرهسالگیم رفتن و نگاه قاتلانه داره؟
خوشبختانه، صداینگه ایم سو-بک ایننوکش همهمه رو خوابوند.
«... جوانارباب دوسو، حالت خوبه؟»
دوسو سر تکون داد.
«بله.»
ایم سو-بک رو کردطوری به گروه پنج ببرکمی شمال جدید و گفت.
«حمله رشتههای شمشیر که دوسو تو تبادل آخر استفاده کرد هم براینکردی یه مسابقه دوستانه خیلی خطرناک بود، پس بهتره همهتون آروم باشید. ایناهمیتی چیزا تو مبارزه پیش میاد. تازه، دوسو که آسیب جدی ندیده. همه بشینید.»
با پایین اومدن حرفای ایم سو-بککشیدم مثل یه دستور مطلق، کل گروهافقی پنج ببر شمال جدید نشستن سر جاشون.
بعدش، ایمقاپیدم سو-بک منودادم صدا زد.
«رهبر فرقه هائو.»
«بله.»
وقتی بهش نگاه کردم،چیز ایم سو-بک با یهحالی قیافه جدیِ ساختگی گفت.
«یه ذره زیادهروی کردی.»
«آره، یکم جوگیر شدم.»
یکم رقتانگیز بود که هیچ دلیل دیگهای برایمگه هیجانزده شدن جز تو همچین مواقعی نداشتم، برایالبته همین بیاختیار یه آه از دهنم در رفت.
ایم سو-بک از جاشچیز بلند شد و خطابحالی به جنگجوهای جمعشده گفت.
«مثل اینکه حتی تماشاچیها هم یکم هیجانزده شدن، پس فعلاً مبارزات رو متوقفاطلاعاتیتون میکنیم. اربابان و جوانترها... فعلاً بیایید بریم یه چیزی بخوریم. اینجا رو مرتبناامید کنید. اونایی هم که زخمی شدن، به اعضای اتحاد بگن تا درمان بشن.»
از میدون مبارزه اومدمطوری بیرون و همونجایی کهکمی چهار شرور بزرگ بودن وایستادم.
چهار شرور بزرگ همجواب بیسروصدا از جاشون بلندمگه شدن و بهم نگاه کردن.
دستبهکمر وایستادم وگرفتنم رو به چهارکشیدم شرور بزرگ گفتم.
«دیدید چی شد؟ اگه مونگ رانگمیکردم میرفت تو میدون، مثل سگِ ولگردشبکه کتک میخورد، مگه نه؟ درسته؟ نظرتون چیه؟»
اون سه تا بدون اینکه حتیباشه یه کلمه تبریک بگن، روشون رو برگردوندنحمله و مثل برادرای تنی ازم دور شدن.
«...»
حتی موقع دور شدن هم،نبود شیطان شهوت داشت به زنایی کهبردم اون اطراف راه میرفتن چشمچرونی میکرد.
در هر حال،جواب انگار هیچکس بهمیکردم پیروزی من اهمیتی نمیداد.
یهو چشمم افتاد به لینوکش گون-آک که با قیافهای ماتمقدار و مبهوت اونجا وایستاده بود.
لی گون-آک یه لحظه بهمدادم زل زد و بعد انگشت شستشتحقیق رو به نشونه لایک آورد بالا.
«مبارزه خوبی بود.»
برای دوستقاپیدم احمقِ زندگی قبلیمسالگی سر تکون دادم.
«لطف داری.»