چپتر 441: نکنه همون لقب باشه؟
0گوم-سان با لحنی خونسرد گفت:
«آره. کچل شدی.مال حالا دردت چیه؟دیدن چی میخوای بگی؟»
اون-پیونگ انگشتشامپراتور را بهمردیه سمت گوم-سان گرفت.
«با اینکه نیومدی نجاتم بدی برادر ارشد، ولی به حرمت اونراستینه سالهایی که با هم نون و نمک خوردیم دارم بهت کمکچطور میکنم. وقتی رهبر فرقه هائو برسه، عاقبتت یا مرگه یا کچلی.»
اون-پیونگ نگاهی بهجنگیده اساتید حاضر انداختگرد و تکرار کرد:
«همه فهمیدن؟»
شماره یک فوجیان درمردیه حالی که چشمانش را ریزگرد کرده بود، از گوم-سان پرسید:
«این مسخرهبازیا یعنی چی؟»
گوم-سان با چهرهایجنگیده بیتفاوت خودش راگرد به کوچه علیچپ زد:
«همونطور که میبینید، برادرراستینه کوچکترم عقلش پارهسنگ برداشته.جایش انگار یه بلایی سرش اومده.»
شماره یک فوجیانتیغه سرش را چرخاند وچشمان به اون-پیونگ چشمغره رفت:
«الان گفتی رهبر فرقه هائو؟»
«دقیقاً.»
«عجیبه. این اسم رو یه جایی شنیدم. شماها اولین باره به گوشتون میخوره؟ نه.کردی من قطعاً شنیدمش. رهبر فرقه هائو، رهبر فرقه هائو... هان؟ همون یارو نیست کهممکن تو دریاچه شرقی با شماره یک جناح غیرمتعارف اون درگیری وحشتناک رو راه انداخت؟»
امپراتور تیغه گفت:
«همون مردیهمردیه که با فرقهچشمان شیطانی هم جنگیده.»
چشمان شمارهشیطانی یک فوجیان ازتعجب تعجب گرد شد:
«فرقه شیطانی؟ با فرقه شیطانی جنگیده؟دیدن این یارو دیگه کیه؟ مال جناحاینجا راستینه یا جناح غیرمتعارف؟ هوی، گوم-سان.»
شماره یک فوجیانتیغه با دیدن قیافه گوم-سان،چشمان از جایش بلند شد:
«نکنه به خاطر رهبر فرقه هائوتعجب ما رو اینجا جمع کردی؟ چطورهوی جرئت میکنی از ما سوءاستفاده کنی کثافت؟»
چهره شماره یک فوجیان چنان درهم ودیگه وحشیانه شد که انگار بسته به جوابجایش گوم-سان، هر لحظه ممکن بود حمله کند.
درست همان لحظه که گوم-سانهوی میخواست دهان باز کند، توجه همهخاطر به ورودی تالار بزرگ جلب شد.
مرد جوانیامپراتور در حال ورودشیطانی به تالار بود.
با توجه به شلوغبازیها و هارتوپورتهایتعجب اون-پیونگ، فضا برای ورود یک استادهوی مطلق و بیرقیب مهیا شده بود.
اما هالهی این جوان بیشترتعجب شبیه یک بچهمحل علاف بود کههوی از سر بیکاری داشت ول میگشت.
بدون هیچ سلاحی و باهوی دستهایی که شل و ول تکانخاطر میخوردند، با خیال راحت قدم میزد.
جلوی یک همچین آدمی،مردیه اون-پیونگ حتی سرش راتعجب خم کرد و تعظیم نمود.
«رسیدید.»
با تکان خوردنجنگیده سر جوان به نشانهدیگه تأیید، اون-پیونگ دوباره پرسید:
«نودلها چطور بود؟»
«از مال من بهتر بود.»
«خیالم راحت شد.»
جوان با رسیدن به ورودی، دستشگرد را دور گردن اون-پیونگ انداخت ودیدن نگاهی به آدمهای داخل تالار انداخت.
«چه خبره اینجا،مال کلی استاد جمعدیدن شدن! گوم-سان کدوم گوریه؟»
اون-پیونگ بهامپراتور جلو اشاره کردشیطانی و جواب داد:
«اونجا، رو صندلی افتخاری نشسته.»
جوان در حالی که هنوزتعجب دستش دور گردن اون-پیونگ بود، کلهیهوی کچل او را مالید و گفت:
«مچت رو گرفتم.»
همینطور که داشتمشیطانی سمت اون جایگاهتعجب افتخاری کوفتی میرفتم، گفتم:
«گوم-سان، این همه استادچشمان رو از کدوم گوریکیه جمع کردی آوردی اینجا؟»
از گوم-سان کهمال هنوز فلنگ رودیدن نبسته بود، پرسیدم:
«وسط جلسهامپراتور بودید؟ انگارمردیه بدموقعی مزاحم شدم.»
گوم-سان از گوشهیشیطانی چشم نگاهی بهمتعجب انداخت و گفت:
«آره، بودیم.»
یه لگد آروم نثارراستینه صندلیای که گوم-سان روشجایش نشسته بود کردم و گفتم:
«گمشو اونور. اون جای منه.»
گوم-سان بعد از چند لحظه سبکسنگینتعجب کردن اوضاع، آروم از جاش بلندهوی شد و نگاهی به تالار بزرگ انداخت.
ورودی توسط اون-پیونگ مسدود شده بود؛گرد جوری ژست گرفته بود که انگار یکیقیافه از زیردستهای وفادار رهبر فرقه هائو باشه.
گوم-سان رفت سمت پایینترینراستینه جایگاه و روی یه صندلیبلند خالی کپه مرگش رو گذاشت.
بعد از غصب کردنمردیه جایگاه افتخاری، دستهام روتعجب به هم مالیدم و پرسیدم:
«خب، جلسه درشیطانی مورد چی بود؟تعجب دستور کارتون چیه؟»
از سمت چپم، مردی کهتعجب شبیه یه شمشیر تازه تیزشدهراستینه به نظر میرسید، ازم پرسید:
«اول هویتت رو فاش کن.»
سرم رو تکون دادم.
«باید شنیدهمردیه باشی. خودمم.جنگیده رهبر فرقه هائو.»
پیرترین مردی کهجنگیده اونجا حضور داشتگرد هم سینجیمم کرد:
«رهبر فرقه هائو،مال ممکنه دلیل حضورتوندیدن رو به ما بگید؟»
«بعد از خوردن نودل اومدم اینجا. ولی این مهم نیست. میخوام بشنوم قبل از اینکه من بیام، داشتیدبلند چه غلطی میکردید و جلسهتون راجع به چی بود. کی قراره برام توضیح بده؟ دلیل اومدنم به اینجالحظه مهمه، ولی اون خزعبلاتی که قبل از رسیدن من داشتید در موردش بحث میکردید هم به همون اندازه مهمه.»
مردی که نزدیکشیطانی ورودی تالار بزرگ نشستهگرد بود، به حرف اومد:
«من استادشیطانی یونگچون هستم. میخوایتعجب من توضیح بدم؟»
دستم رو درازمال کردم و بهش اجازهقیافه دادم تا فک بزنه:
«بنال ببینم.»
استاد یونگچونمردیه به گوم-سانجنگیده اشاره کرد:
«ما با دعوت گوم-سان اومدیم اینجا. من، استاد یونگچون، به سختی میتونم حریفی در حد و اندازه خودم تو فوجیان پیدا کنم. اینمیکنی آقا، امپراتور تیغه از خانواده پنگ هبی هستن؛ این پیرمرد هم پادشاه بزرگ جیانگسوئه که اسم واقعیش رو نمیدونم. اون مرد هم شمشیر اولمرد کوه تای هست که تو شاندونگ بیرقیبه. بعد از جمع کردن یه همچین اساتیدی، گوم-سان پیشنهاد داد که اتحاد موریم شرقی رو تشکیل بدیم.»
«اتحاد موریم شرقی؟ هوی اون-پیونگ!»
«بله، رهبر فرقه.»
«تو ازمردیه این قضیهجنگیده خبر داشتی؟»
«این اولینشیطانی باریه کهچشمان به گوشم میخوره.»
از اساتیدکیه حاضر توراستینه تالار پرسیدم:
«چرا اتحاد موریم شرقی؟ اتحاد موریم که خودش هیچگرد مرگش نیست و داره کارش رو میکنه. استاد یونگچون،بلند به نظر میاد حرفای بیشتری واسه گفتن داری. بنال.»
استاد یونگچون که ازجنگیده قبل دستش رو یهدیگه کم بالا برده بود، گفت:
«گوم-سان گفت که ایم سو-بک قراره به زودی بازنشسته بشه و یه رهبر اتحاد جدید کنترل اتحاد موریم رو به دست میگیره. قبلمیکنی از اون، ما هم باید یه اتحاد شرقی تشکیل بدیم، یه رهبر از بین اساتید حاضر انتخاب کنیم و بعداً، یه تورنمنت رزمیجلب رهبر اتحاد با اتحاد موریم غربی برگزار کنیم تا یه اتحاد بهشتی راه بندازیم که شرق و غرب رو با هم متحد کنه.»
«چقدر هم باشکوه! راستی،راستینه استاد یونگچون، چقدر ازجایش این چرتوپرتها رو باور کردی؟»
«منظورت هدفامپراتور از تشکیلمردیه اتحاد شرقیه؟»
«هدف یا هر کوفت دیگهای.چشمان به نظر من که یارومال خودش نقشه کشیده رهبر اتحاد بشه.»
استاد یونگچونشیطانی سرش روچشمان تکون داد:
«نه. خودش گفتمال که به هموندیدن جایگاه استراتژیست ارشد راضیه.»
«و تو هم باورت شد؟ اولش استراتژیست ارشده. ولی اگه اون نقشههای پول درآوردنش از حدقیافه بگذره، رهبر اتحاد صداش درمیاد و میگه: "هوی، یه کم مراعات کن." اونوقت ممکنه یهو رهبر اتحادوحشیانه ترور بشه، نه؟ تو خط جانشینی هم که استراتژیست ارشد میتونه بشه رهبر بعدی. به همین راحتی!»
گوم-سان که توشیطانی پایینترین جایگاه نشستهتعجب بود، پوزخندی زد:
«رهبر فرقه هائو، اومدی اینجا تا جلویدیگه تشکیل اتحاد شرقی رو بگیری؟ شنیدم باجایش رهبر اتحاد، ایم سو-بک، بدجوری رفیق فابریکی.»
«من اصلاً روحمم خبر نداشت که داره همچینجایش طویلهای تأسیس میشه، پس دلیلی نداره بخوام جلوشجرئت رو بگیرم. من واسه یه دلیل دیگه اومدم اینجا.»
«لطفاً، به ما هم بگو.»
نگاهی به اساتید سمتجنگیده چپ و راستم انداختم وکیه بعد رو به گوم-سان گفتم:
«ارباب جامعه مرگ و زندگی به دست من نفله شد. چیزهایهوی زیادی از معاون رهبر جامعه، سونگ گیونگ شنیدم. و همونطور کهجرئت میبینی، دربارهی کسبوکار گوم-سان هم از زبون اون-پیونگ چیزایی به گوشم رسیده.»
چشمان گوم-سان از حدقهراستینه بیرون زد و باجایش خشم به اون-پیونگ خیره شد:
«توِ حرومزاده...»
«چشمغره رفتن هیچ دردی رو برات دوا نمیکنه. چیز خاصی نبود. فقط بحثدیدن تجارت بود. ولی بعد از شنیدن داستانها از زبون نفرات دومِ دو تاکنی از قدرتمندترین فرقههای ژجیانگ و کنار هم گذاشتنشون، به یه نتیجهگیری خیلی عجیب رسیدم.»
گوم-سان بهم نگاه کرد:
«مشکلی تو کسبوکار من هست؟»
«نه.»
«نبایدم باشه.»
«جامعه مرگ و زندگی مشکلات خیلی بیشتری داشت. کشتن این یارو، کشتن اون یارو. درگیری با آژانسهای اسکورت، جنگ با اصناف تجاری. حتی با هر دو جناح غیرمتعارفچنان و راستین هم مرتب درگیر میشدن. انواع و اقسام فستیوالهای خونین راه مینداختن. ترورهای پشت سر هم. نتونستم اینا رو از زبون اون ارباب جامعهی مرده بشنوم، ولیمطلق تمام جزئیاتش رو از سونگ گیونگ کشیدم بیرون. پولهای گوم-سان مخفیانه به اونجا سرازیر میشد، اونقدر زیاد که داشت از سر و کولشون بالا میرفت. در این صورت...»
با دستمکیه روی میزراستینه بلند ضربهای زدم.
همینطور که موجی از سرمای خالص و سفید به جلودیگه حرکت میکرد، دوباره ضربهای به میز زدم و یخهای خردشدهخاطر مستقیم پاشید تو صورت اساتیدی که دو طرف میز نشسته بودن.
«...»
«مگه اون فستیوالهای خونین و بیشماری که جامعه مرگ و زندگی راه مینداخت، با پولهای تو برگزار نمیشد؟ فکر کردیکردی با اساتید ژجیانگ میتونی هیچ غلطی در برابر من بکنی؟ که رفتی برترین اساتید رو از هبی، شاندونگ، جیانگسو ودهان فوجیان جمع کردی تا اینجا منتظرم بمونن. اتحاد شرقی؟ همینه دیگه، نه؟ امپراتور تیغه هبی، تو چه زری داری بزنی؟»
امپراتور تیغهکیه با لحنیراستینه محتاطانه جواب داد:
«تشکیل اتحاد شرقی واقعاً یهویی بود. ولی با خودم گفتم حتماً با برنامه پیش رفته. نشنیدهقیافه بودم که با رهبر فرقه درگیر شده باشه. آها، فقط استاد یونگچون بود که مدام بهدرهم یه چیزایی شک داشت و بهش فشار میآورد که آیا چیزی رو مخفی میکنه یا نه.»
سرم رو تکون دادم.
«و تو، پادشاه بزرگ؟»
پادشاه بزرگ جواب داد:
«منم باامپراتور نظر امپراتورمردیه تیغه موافقم.»
«و تومردیه چی، شمشیرجنگیده اول کوه تای؟»
شمشیر اولشیطانی کوه تایچشمان بهم نگاه کرد:
«پس، تو بعد از درگیری بادیدن جامعه مرگ و زندگی اومدی اینجا، چونجمع فکر میکردی گوم-سان پشت تمام این قضایاست؟»
«نه دقیقاً. اول ازمردیه همه، من با اون-پیونگ دعوامگرد شد. به کلهاش نگاه کن.»
وقتی همه به اون-پیونگ نگاه کردن، او کهدیگه حالا تا حدودی به این وضعیت عادت کردهبلند بود، با یک دست کلهی کچلش رو مالید.
ادامه دادم:
«توی راه ژجیانگ، یه چیزایی دیدم که نمیتونستم همینطوری از کنارشون رد بشم. یه کم فضولی کردم و نیروهای اون-پیونگکثافت تا ساحل افتادن دنبالم. اسمشون چی بود؟ یاکشای کوچک؟ شبح فنگشویی؟ آخر سر هم یه گروه به اسم جامعه مرگجلب و زندگی پیداشون شد. و حالا میبینم ثروت گوم-سان اونقدر زیاده که برازنده یه پادشاهه. حالا نوبت گوم-سانه که بهونه بیاره؟»
گوم-سان نگاهیامپراتور به اطراف اتاقشیطانی انداخت و گفت:
«نمیدانستم نفوذ رهبر فرقه هائو تا این حد زیاد است. منراستینه حاکمان یک منطقه را دور هم جمع کردهام، اما بعد ازچطور واگذاری جایگاه افتخاری، حالا دارند مرا موعظه میکنند. من هم غافلگیر شدهام.»
لبخند سردیشیطانی روی لبهایچشمان گوم-سان نشست.
«به نظر میرسد با این باور آمدهاید کهجایش من حامی مالی جامعه مرگ و زندگی هستم. اینمیکنی جو نشان میدهد که هیچ بهانهای پذیرفته نخواهد شد.»
چونهام رو گذاشتم رویمردیه دست چپم و همونطور کهگرد گوش میدادم، زدم زیر خنده.
«عجب استراتژیست ماهری. حتی تو این وضعیت هم داری سعی میکنیراستینه تخم نفاق بپاشی، به این امید که یکی پیدا بشه و منجرئت رو به چالش بکشه. اون-پیونگ، همونطور که گفتی، برادر ارشدت خیلی باهوشه.»
اون-پیونگ سر تکون داد.
«همونطور که گفتم، باهوشه.»
گوم-سان پوزخند محوی زد.
«همگی، به رهبر فرقه هائو در جایگاه افتخاری نگاه کنید. فکر میکنیدهوی میتوانم از ثروتم محافظت کنم؟ ترجیح میدهم آن را برای تحقق یکمیکنی هدف بزرگ خرج کنم تا اینکه بگذارم رهبر فرقه هائو همهاش را بدزدد.»
پوزخندی از دهنم پرید.
«با منکیه مثل دزدهاراستینه رفتار میکنه.»
گوم-سان به من نگاه کرد.
«من آدمهایی مثل تو را خوب میشناسم. در نهایت، مگر قرار نیست همهچیز را برای خودت برداری؟ تحت نام «اعمالجمع جوانمردانه»، از این خوشت نمیآید، از آن خوشت نمیآید. مگر تا به حال با کشتن و غارت کردن زندگی نکردهای؟میخواست تو هم فرقی نداری، از جناح غیرمتعارف به عنوان زیردستانت استفاده میکنی. مگر باند خرگوش سیاه بخشی از فرقه هائو نیست؟»
«درسته. اطلاعاتت بدک نیست.»
«جناحهای غیرمتعارفی مثل اتحاد بهشت جنوبی و جامعه دنیای زیرین جنوبی به کنار، قلعه بادبزن سیاه تحت فرمان فرقه هائو به خاطر نزولخواری ووحشیانه قطع کردن انگشت بدهکاران معروف است، اما تو رهبرشان را تا حد مرگ کتک زدی و آنها را تحت سلطه خودت درآوردی. مگر توبرای نیستی که تمام آن ثروت را جمع کردی تا فرقه هائو را ثروتمند کنی؟ رهبر فرقه، دقیقاً چه تفاوتی بین من و تو وجود دارد؟»
پلک زدم.
«تحقیقاتت یه جورایی عجیبه.جنگیده یه بخشهایی ازش درسته،دیگه ولی در کل همهاش غلطه.»
شماره یکشیطانی فوجیان بهچشمان گوم-سان چشمغره رفت.
«تو کاملاً در مورد رهبر فرقه هائو تحقیق کردهبلند بودی، با این حال حتی یک کلمه هم جلویسوءاستفاده ما در موردش حرف نزدی. تأثیرگذار است. واقعاً تأثیرگذار است.»
گوم-سان گفت:
«همگی، با دقت گوش کنید. به نظر میرسد رهبر فرقه آمده تا مرا توبیخ کند. این مهم نیست.خاطر من در همینجا سوگند یاد میکنم. اتحاد شرقی گروهی است که هنوز شکل نگرفته است. این یک مسئلهحمله جداگانه است. اعتراف میکنم که روش من برای انباشت ثروت به اندازه رهبر فرقه هائو بیدردسر نبود. رهبر فرقه.»
گوم-سان به من نگاه کرد.
«دستت را روی قلبت بگذار و فکر کن. آیابلند تا به حال کسی را که نباید میکشتی، نکشتهای؟سوءاستفاده حتی یک نفر؟ آیا مثل ایم سو-بک زندگی کردهای؟»
بعد از مدتها،تیغه برای اولین بارجنگیده زبونم بند اومد.
آیا من مثلشیطانی ایم سو-بک زندگیتعجب کرده بودم؟ فکر نکنم.
«...»
گوم-سان به اساتید اشاره کرد.
«امپراتور تیغه، شمشیر اول کوه تای، پادشاه بزرگ و حتی استاد یونگچون. آنها زندگی بهتری نسبت به تو داشتهاند. حداقل با استانداردهای من. اگر آنها اتحاد شرقی راکنی تأسیس کنند، تمام ثروتی را که جمعآوری کردهام به پای آن میریزم. این خیلی بهتر از آن است که همهچیز توسط رهبر فرقهای که زندگیاش هیچ تفاوتی بافضا من ندارد، غارت شود. قسم میخورم. کمکم کنید. رهبر فرقه شاید بتواند از من انتقاد کند، اما نمیتواند همه شما را با هم یکی کند و تحقیرتان نماید.»
لبخند سردیمردیه روی لبهایجنگیده گوم-سان نشست.
«رهبر فرقه هائو، اساتیدی که اینجا جمعدیگه شدهاند، آن اعضای جناح غیرمتعارف نیستند که توبلند عادت داشتی تا حد مرگ کتکشان بزنی. میفهمی؟»
حس خالصیکیه از تحسین توهوی وجودم فوران کرد.
تق، تق، تق.
تشویقش کردم.
«گوم-سان، محشر بود.»
«مرا مسخره نکن.»
ناگهان، گوم-سان صدایشتیغه را بالا بردجنگیده و فریاد زد:
«دونگریم-آ!»
از بیرون، کسی جواب داد:
«بله، برادر ارشد.»
مردی غولپیکر در یک چشم بهجنگیده هم زدن ظاهر شد و به اون-پیونگراستینه که ورودی را مسدود کرده بود، گفت:
«برادر ارشدمردیه اون، میتوانمجنگیده وارد شوم؟»
غول تازهواردشیطانی دو برابرچشمان اون-پیونگ بود.
لقبش که به معنای «فرزندهوی جنگل مس» بود، اصلاً لقبنکنه عادی و نرمالی به نظر نمیرسید.
با این حال، از فیزیک بدنی نادر، صدا، هالهگرد و حضور چیاش، میتونستم بفهمم که اون استادیه کهبلند یک هنر محافظت از بدن رو به کمال رسونده.
اون-پیونگ مخالفت کرد.
«صبر کن.»
«ها؟ ولیکیه برادر ارشد بزرگهوی داره صدام میکنه.»
که کنجکاوامپراتور شده بودم،مردیه به اون-پیونگ گفتم:
«بذار بیاد تو.»
«چشم.»
همانطور که دونگریم-آمال با قدمهای سنگیندیدن نزدیک میشد، گوم-سان گفت:
«اگر در خطرتیغه بزرگی باشم، قولجنگیده دادی چه کار کنی؟»
دونگریم-آ با چهرهای کهجنگیده ترکیبی از سادگی ودیگه جدیت بود، جواب داد:
«قسم خوردم کهجنگیده جانم را برای شمادیگه فدا کنم، برادر ارشد.»
«آن سوگند هنوز اعتبار دارد؟»
«بله.»
«من اکنونمردیه در بزرگترینجنگیده بحران زندگیام هستم.»
دونگریم-آ، بدون ذرهایجنگیده اضطراب، به حاضران دردیگه تالار بزرگ نگاه کرد.
«چه کسیکیه شما را تهدیدهوی میکند، برادر ارشد؟»
رفتارش طوری بود که انگار هیچی از موریمتعجب نمیدونست، جوری که به نظر میرسید این آدم روجایش نمیشه با لقبها یا شهرت و اعتبار تهدید کرد.
از اونجایی که به نظرچشمان میرسید دونگریم-آ یه کم کندذهنمال باشه، اول دستم رو بردم بالا.
«من.»
دونگریم-آ بهکیه من نگاهراستینه کرد و پرسید:
«برادر ارشد،امپراتور باید آنمردیه شخص را بکشم؟»
گوم-سان سرش را تکان داد.
«نه. فقط مراقبش باش.»
تا اون-پیونگ دهنش روراستینه باز کرد تا چیزیجایش بگه، گوم-سان بهش اشاره کرد.
«تو، خفهامپراتور شو. گفتممردیه خفه شو.»
اون-پیونگ بیدرنگمردیه دهنش روجنگیده باز کرد.
«نمیتونم این کار رو بکنم. برادرگرد کوچکتر دونگ، نباید حمله کنی. اون شخصقیافه استادیه که تا حالا لنگهاش رو ندیدی.»
دونگریم-آ جواب داد:
«با این حال، بایدمردیه از دستور برادر ارشد بزرگگرد پیروی کنم. مراقبش خواهم بود.»
گوم-سان رومردیه به اساتید حاضرچشمان کرد و گفت:
«بیایید رک باشیم. اگر من شکست بخورم یا ثروتم غارت شود، اتحاد شرقی چیزیجایش جز یک رویا نخواهد بود. به سر برادر کوچکتر اون نگاه کنید. او گفت: «مرگدرهم یا کچلی». من در تمام عمرم اینطور تحقیر نشده بودم. شما چه کار خواهید کرد؟»
تمام اساتیدکیه حاضر یکصدا بههوی من نگاه کردند.
گوم-سان به من اشاره کرد.
«رهبر فرقه هائو که اینجا ظاهر شده، هیچ قهرمان جوانمردی نیست. چه من در موردش تحقیق کنم وخاطر چه شما برگردید و تحقیق کنید، ذات واقعی او یکی است. اگر بخواهم مقایسهای انجام دهم، او مردی استکند که شبیهترین خلقوخو را به این گوم-سان دارد. در غرب، رهبر فرقه هائو وجود دارد؛ در شرق، من هستم.»
راستش رو بخواید،جنگیده یه کم ازگرد دست گوم-سان غافلگیر شدم.
اونقدر غافلگیر شدم کهراستینه حس کردم نودلهایی که تازهبلند خورده بودم، کاملاً هضم شدن.
چون هیچکس حرفیتیغه نزد، اول دستمجنگیده رو بردم بالا.
بعد، گوم-سان باشیطانی مهربانی به منتعجب اجازه صحبت داد.
«بفرما.»
با خونسردی گفتم:
«پس، اتحاد شرقی، جدا از تفاوت منطقهای، یهتعجب سازمان رزمیه که از ضعیفان محافظت میکنه و جناحجایش شیطانی رو مجازات میکنه، درست مثل اتحاد موریم فعلی؟»
«البته، باید همینطورشیطانی باشد. این نقشتعجب ذاتی یک اتحاد است.»
«و ثروتشیطانی تو برایچشمان تأسیسش استفاده میشه؟»
گوم-سان سر تکان داد.
«به جای اینکه تمام ثروتم راجنگیده به تو ببازم، تا آخرین قطرهاشمال را برای پرورش اتحاد شرقی میریزم.»
سر تکون دادم.
«خوبه.»
«کجایش خوب است؟»
کمرم رو صافتیغه کردم و باجنگیده لحنی جدی گفتم:
«من رهبرمردیه اتحادِ اتحادجنگیده شرقی میشم.»
چشمهای گوم-سان کمکمجنگیده گشاد شد وگرد بعد غرش کرد:
«مگر توکیه مردی ازراستینه غرب نیستی؟!»
انگشت اشارهام رو سمتمردیه گوم-سان گرفتم و اونتعجب رو با چی شعله پوشوندم.
«من مردی از شرقم. اینجا ساکن شدم. با صبر و حوصله به قصهات گوش دادم.جایش حالا نوبت منه. اگه تو غرب باشم، مردی از غربم. اگه تو شرق باشم، مردیدرهم از شرقم. دلیلش هم اینه که من از همون اول هیچ خونه و کاشانهای نداشتم.»
«...»
«من اومدم به شرق و تا همین الان کلی دوست کچلخاطر پیدا کردم. تو کل ژجیانگ جنگیدم و چند بار هم تو دریاهاشدرهم مبارزه کردم، حتی یه لقب جدید هم به دست آوردم. بهم میگن...»
ناخودآگاه نگاهم با نگاهمردیه اون-پیونگ گره خورد، چشمهاش گردگرد شد و زیر لب گفت:
«نکنه میخوای بگی...؟»
«شکستناپذیر شرق. اون منم.»
بار دیگه انگشت میانیم رو با هنر یخ آمیختم و وقتیخاطر انگشتهام رو مشت کردم، آسمان درخشان خورشید و ماه که باچنان هنر انگشتم شکل داده بودم، نور خیرهکنندهای از خودش ساطع کرد.
جلیز!
به گوم-سان گفتم:
«دلت میخواد بعد از اینکه این خانه امن رو پودر کردم به حرفمقیافه گوش بدی؟ یا همینطوری بیسروصدا گوش میدی؟ من مردیم که حالا میتونه هرکثافت جور که دلش میخواد زندگی کنه، چه تو شرق باشم، چه تو غرب.»
گوم-سان فوراً جواب داد:
«با دقت گوش میدهم.»
انگشتهام رومردیه آوردم پایینجنگیده و ادامه دادم:
«درسته. دونگریم-آ.»
«ها؟ بله.»
به دونگریم-آامپراتور که چشمهایمردیه معصومی داشت، گفتم:
«این یه بار ازت میگذرم چون به نظر آدمکیه وفاداری میای. بیسروصدا برو کنار گوم-سان وایسا. نمیدونم هنر محافظتاینجا از بدنت چیه، ولی میمیری، و گوم-سان هم میمیره. فهمیدی؟»
دونگریم-آ به گوم-سانجنگیده نگاه کرد و بعددیگه به چشمهام خیره شد.
«فهمیدم.»