---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 222: اولین قدم روی دشت برفی سفید خالص • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 222: اولین قدم روی دشت برفی سفید خالص

0

می‌خواستم از محقق سفیدپوش‌حداقل​ کتابچه‌های راز بیشتری طلب‌قهرمان‌های​ کنم، ولی بیخیال شدم.

حقیقتش، چیزی مهم‌تر‌دیده​ از کتابچه راز‌نبودم​ گیرم اومده بود.

حالا دیگه این‌بدونم​ دیوونه یهویی به‌زنده​ فرقه هائو حمله نمی‌کرد.

نمی‌شد اسمش رو اتحاد گذاشت، ولی همین که خیالم راحت‌گرفت​ بود یه روانی مثل اون فعلاً کاری به کار زیردست‌های‌زمین​ من نداره، برام کافی بود و طمع رو گذاشتم کنار.

مشکل فقط‌سکوت​ این بود که‌اگه​ چطوری خداحافظی کنم...

همین‌طور که ساکت‌دیده​ بودم، محقق سفیدپوش‌نبودم​ سکوت رو شکست.

«حداقل اگه قصد داری‌دیده​ قهرمان‌های جوانمرد پرورش بدی، باید‌فاجعه​ از رهبر فرقه قوی‌تر بشی.»

یه لحظه به حرفش فکر کردم و دیدم پربیراه نمیگه. من که همین‌طوری‌درست​ هم دشمن خونی رهبر فرقه حساب می‌شم، اگه بدون فکر شروع می‌کردم به جمع‌تپه​ کردن شاگرد و قهرمان، اونا اولین کسایی بودن که توسط فرقه شیطانی سلاخی می‌شدن.

«گمونم حق با توئه.»

«می‌دونی رهبر فرقه‌دیده​ از چه نوع‌نبودم​ هنرهای رزمی استفاده می‌کنه؟»

«از کجا بدونم؟ اگه دیده‌الان​ بودم که الان زنده نبودم.‌نیستم​ من که جزو سه فاجعه نیستم.»

«اینکه اونم مثل تو‌کاغذ​ از هنرهای رزمی یین‌انگشت​ و یانگ استفاده می‌کنه چی؟»

«اینو حدس می‌زدم.»

یهو محقق سفیدپوش یه تیکه کاغذ‌نبودم​ روی میز رو با شست و‌یین​ انگشت اشاره‌اش گرفت و آورد جلو.

درست وقتی فکر کردم‌دیده​ می‌خواد چیزی نشونم بده، کاغذ‌فاجعه​ پودر شد و ریخت زمین.

یادم اومد قبل از اومدن به‌میز​ اینجا، وقتی میز رو از بالای‌جلو​ تپه پرت کرد هم همچین اتفاقی افتاد.

محقق سفیدپوش پرسید:

«به نظرت‌بدونم​ چطوری این‌الان​ کار رو کردم؟»

انگشتم رو‌کجا​ روی گونه‌م کشیدم‌الان​ و جواب دادم:

«به نظر میاد چی متضاد رو توی‌شست​ شست و انگشت اشاره‌ت جمع کردی و باعث‌می‌خواد​ شدی توی بافت کاغذ با هم برخورد کنن.»

«توی هم می‌تونی؟»

صادقانه جواب دادم.

«الان برام سخته.»

محقق سفیدپوش یه تیکه کاغذ دیگه‌میز​ کند. این بار با شست، اشاره و‌درست​ انگشت وسط گرفتش و گرفت سمت من.

با اینکه از آتش حقیقی‌اگه​ سامادی استفاده نکرد، کاغذ انگار‌پرورش​ که بخار شده باشه، ناپدید شد.

«این یکی چی؟»

«سه نوع چی مختلف.»

«می‌تونی؟»

«نه.»

محقق سفیدپوش سر تکون داد.

«اگه حتی این کار رو هم نمی‌تونی بکنی، پس عمراً بتونی جلوی حملات رهبر فرقه‌اینو​ دووم بیاری. رهبر فرقه از هنر شیطانی پنج عنصر استفاده می‌کنه. اون از چی طلا، آب،‌می‌خواد​ چوب، آتش و خاک بهره می‌بره. می‌دونی چرا می‌تونه از هر پنج نوع چی استفاده کنه؟»

«من چه می‌دونم؟»

«درسته. هیچ‌کس نمی‌دونه. همچین هنر رزمی مسخره‌ای حتی توی صد مکتب فکری هم وجود نداره. نه‌لحظه​ توی کونلون هست، نه تبتیه. توی فرقه شیطانی قدیمی هم نبوده، حتی ارباب‌زاده‌های بزرگ هم خبر ندارن.‌شاگرد​ با این حساب، چه هنر رزمی توی موریم می‌تونه جلوی هنر شیطانی پنج عنصر رهبر فرقه وایسه؟»

یه لحظه فکر‌دیده​ کردم و خیلی‌نبودم​ راحت جواب دادم:

«هنر شمشیر‌کجا​ بزرگ شش‌دیده​ جنگجوی رهبر اتحاد.»

«چرا؟»

«چون می‌تونه هر پنج نوع‌اگه​ چی رو در یک لحظه‌پرورش​ درهم بشکنه. حریف خوبی براش میشه.»

محقق سفیدپوش تایید کرد.

«درسته. فکر می‌کنی اگه شیطان شمشیر که به‌جزو​ آسیب‌ناپذیری کامل در برابر شمشیر و تیغه رسیده،‌حدس​ با شمشیر نور توی دستش بجنگه چی میشه؟»

«حالت آسیب‌ناپذیری در برابر شمشیر و تیغه یعنی چیِ‌اشاره‌اش​ عنصر طلا توی کل بدن پخش شده، پس در‌پودر​ برابر چیِ آب یا آتشِ رهبر فرقه ضعف داره.»

«واسه همینه که رهبر فرقه کاری به کار‌قهرمان‌های​ شیطان شمشیر نداشته. با این حساب، لابد می‌دونی‌لحظه​ چرا رهبر فرقه تو رو هم زنده نگه داشته.»

سر تکون دادم.

«می‌تونه چیِ آب و آتش‌الان​ بیشتری به دست بیاره. انگار‌نیستم​ که من یه داروی معنوی متحرکم.»

اینجا بود که‌تیکه​ یه سوال توی‌میز​ ذهنم جرقه زد.

پس ماهیت‌سکوت​ واقعی یشم‌حداقل​ بهشتی دقیقاً چیه؟

ولی با وجود محقق‌الان​ سفیدپوش جلوم، وقت نداشتم‌فاجعه​ عمیق بهش فکر کنم.

محقق سفیدپوش پرسید:

«می‌دونی چرا رهبر‌تیکه​ فرقه انقدر دقیق‌میز​ داره آماده‌سازی می‌کنه؟»

«مگه به خاطر این‌حداقل​ نیست که زورش به بقیه‌جوانمرد​ اساتیدِ جزو سه فاجعه نمی‌رسه؟»

محقق سفیدپوش لبخند زد.

«اینم بخشی از دلیله، ولی دلیل اصلیش اینه که هنوز ما رو کامل نشناخته. ذاتش محتاطه، ولی هنوز نمی‌تونه دوست و دشمن‌میز​ رو تشخیص بده. هرچند احتمالاً فهمیده که این در واقع استراتژی ماست. رهبر فرقه، واسه تو هم همین‌طوره. من هم دشمنتم، هم متحدت.‌کرد​ من، تو، سه فاجعه، رهبر فرقه، کونلون، ایم سو-بک و ده استاد بزرگ که امپراتورها جزوشون هستن. بیا ببینیم تهش کی زنده می‌مونه.»

چیزی رو‌یهو​ پرسیدم که‌کاغذ​ برام سوال بود.

«کونلون چطوری‌سکوت​ جلوی فرقه‌حداقل​ شیطانی دووم آورد؟»

«کونلون فرقه‌ایه که ذاتاً پنج عنصر‌نبودم​ رو درک می‌کنه. اونا با آرایش‌های شمشیری‌یانگ​ و هنرهای رزمی پیرمردهای کونلون زنده موندن.»

«شیطان بهشتی طرف شماست؟»

محقق سفیدپوش لبخند محوی زد.

«همون‌طور که بارها گفتم، مرز بین متحدان و دشمنان ما تاره. حتی کسایی که داخلن هم برای همدیگه هم دشمنن هم متحد. سوال‌همین‌طوری​ بیخودیه. ولی چیزی که می‌دونم حقیقته. اما نمی‌تونم تا ابد آمار حرکات شیطان بهشتی رو داشته باشم. از اونجایی که میگن سه فاجعه همزمان‌هنرهای​ به شدت زخمی شدن، ممکنه هنوز در حال درمان باشه. شایدم حین درمان مرده باشه، یا توی تزکیه در بسته باشه، جزئیاتش رو نمی‌دونم.»

چیزی رو پرسیدم که‌الان​ توی زندگی قبلی و‌فاجعه​ فعلی برام سوال بود.

«اون نفر سوم دقیقاً کدوم خریه؟‌زنده​ می‌دونم لقب سه فاجعه وقتی معروف شد‌یین​ که اون سه تا با هم جنگیدن.»

«حتماً یه‌یهو​ نفر رو مد‌روی​ نظر داری، نه؟»

محقق سفیدپوش نگاهم‌شکست​ کرد و یه‌قصد​ معامله پیشنهاد داد.

«اگه می‌خوای بدونی، باید یه رازی رو فاش کنی. هنر‌اینکه​ لاک‌پشت طلایی رها، انجمن سریع، یا هنر الهی مه بنفش.‌روی​ باید یکی از این سه تا رو لو بدی. معامله‌مون میشه؟»

«هوم...»

با خودم گفتم چرا این‌روی​ حروم‌زاده انقدر پرحرف شده، نگو‌گرفت​ تمام مدت داشته نقشه می‌کشیده.

حس کنجکاویم رو به‌حداقل​ سقف رسوند تا بتونه‌قهرمان‌های​ از زیر زبونم حرف بکشه...

واقعاً رو مخ بود.

«ارضا شدن حس کنجکاوی همیشه هم چیز خوبی نیست. وقتی‌نیستم​ بشنوی می‌بینی همچین چیز خاصی هم نبوده. ولی خب، اگه‌کاغذ​ می‌خوای بدونی، بهت می‌گم. بگو آخرین عضو سه فاجعه کیه.»

محقق سفیدپوش‌یهو​ با همون لحن‌روی​ خودم جواب داد:

«حتی اگه بدونی کیه هم‌اگه​ تعجب نمی‌کنی. اول تو بگو.‌پرورش​ احتمال اینکه دروغ بگی هشت-نه دهمه.»

«توی تنگه کوه مه‌الان​ بیهوش افتاده بودم که اتفاقی‌نیستم​ شنیدم. اسم انجمن سریع رو.»

محقق سفیدپوش آه کشید.

«این بشر کاملاً رد داده.»

«چرا؟»

«همین؟»

«تقصیر اون حروم‌زاده‌های‌بدونم​ انجمن سریعه که‌زنده​ ورت و وورت کردن.»

«کی داشت‌یهو​ ورت و‌کاغذ​ وورت می‌کرد؟»

«نمی‌تونم بگم،‌سکوت​ چون ممکنه‌حداقل​ بزنی بکشیشون.»

«نکنه اصلاً نمی‌دونی کی بوده؟»

«معلومه که نه. قیافه‌دیده​ و لباسشون کاملاً یادمه.‌جزو​ حالا سه فاجعه کیان؟»

«فکر کردی‌یهو​ این تبادل‌کاغذ​ اطلاعات قابل مذاکره‌ست؟»

«خیلی کشش میدی.»

محقق سفیدپوش یه‌دیده​ خنده الکی کرد‌نبودم​ و جواب داد:

«استادِ بدن کُند.»

«خب، این واقعاً‌تیکه​ عجیبه. استاد اون گدا‌شست​ همچین آدم خفنی بوده؟»

استاد اون گدا مردی بود‌اگه​ که حتی توی زندگی قبلی من‌بدی​ هم هیچ اسمی توی موریم نداشت.

«بدن کُند سریع‌ترین فرد‌الان​ توی فرقه گدایانه. استاد‌فاجعه​ همچین آدمی باید کله‌گنده باشه.»

«رهبر فرقه گدایان معمولاً آدم‌الان​ مشهوری نیست، پس چطور کسی نمی‌دونه‌اینکه​ که اون یکی از سه فاجعه‌ست؟»

«چه جور آدمایی به رهبر گداها بها میدن؟ کسایی که اون مبارزه‌جلو​ رو دیدن مردم عادی بودن، پس راهی نداشتن که بشناسنش. اونم آدمی‌اومدن​ نیست که راه بیفته جار بزنه، تازه اصلاً خیلی کم پیش میاد بجنگه.»

تا جایی که یادمه، هویت رهبر‌قصد​ فرقه، که یکی از سه فاجعه‌باید​ بود، توسط جناح شیطانی فاش شد.

وجود شیطان‌بدونم​ بهشتی بعداً‌الان​ معلوم شد.

گمانه‌زنی‌هایی بود که نفر آخر یه‌زنده​ استاد از جناح راستین باشه، ولی‌اونم​ هیچ‌کس نمی‌دونست که اون رهبر فرقه گدایانه.

شاید حتی‌یهو​ ایم سو-بک‌کاغذ​ هم خبر نداشت.

از آنجایی که تمام امپراتورهای عضو «ده استاد بزرگ» این موضوع را تکذیب کرده بودند،‌بشی​ هویت آن عضو ناشناس «سه فاجعه» مثل یک راز باقی مانده بود و من هم‌می‌کردم​ وقتی از زبان «محقق سفیدپوش» شنیدم که آن شخص «رهبر فرقه گدایان» است، حسابی جا خوردم.

چون حتی با اینکه می‌دانستم‌زنده​ او یکی از سه فاجعه‌اینکه​ است، هیچ ابهت و حضوری نداشت.

باید باور کنم؟

شاید حتی خودِ‌تیکه​ اعضای فرقه گدایان هم‌شست​ این موضوع را ندانند.

به هر حال، از آنجایی که محقق سفیدپوش‌قهرمان‌های​ آمار دقیق سه فاجعه را داشت، مطمئن شدم‌لحظه​ که «شیطان بهشتی» هم یکی از آدم‌های خود اوست.

شرایط که این‌طور نشان می‌داد.

نمی‌توانستم از شر این حس خلاص شوم که او مثل سلاحی‌اینکه​ است که تمام کینه و نفرت «صد مکتب فکری» را به‌میز​ ارث برده و بر تمام هنرهای رزمی آن‌ها مسلط شده است.

فقط در این‌تیکه​ صورت لقب «شیطان‌میز​ بهشتی» برازنده‌اش بود.

محقق سفیدپوش گفت:

«این واقعیت که من اطلاعاتی را با تو به اشتراک گذاشتم و‌یین​ حتی به تو کتاب دادم، بالاخره در داخل لو می‌رود. تنها یک راه‌گرفت​ وجود دارد که از بحث و جدل با سایر مدیران کتابخانه جلوگیری کنیم.»

«چه راهی؟»

محقق سفیدپوش‌یهو​ با لحنی‌کاغذ​ آرام گفت:

«عضو «انجمن سریع» شو. بعداً که مجمع عمومی انجمن سریع شروع‌بدی​ شد، تو را احضار می‌کنم، پس حتماً شرکت کن. خیلی‌ها هستند‌نمیگه​ که می‌خواهند در مهارت‌های سبکی رقابت کنند، ولی خودت یک‌جوری جمعش کن.»

«عضو می‌شوم.‌بدونم​ حالا «ارباب‌الان​ سریع» کیست؟»

محقق سفیدپوش پلکی‌بدونم​ زد و سپس‌زنده​ از من پرسید:

«یعنی می‌خواهی داستان‌تیکه​ «هنر لاک‌پشت طلایی رها»‌شست​ را برایم تعریف کنی؟»

«آخ، ای محققِ حروم‌زاده‌ی باهوش.»

این اولین بار‌دیده​ است که با چنین‌جزو​ کاسبِ دقیقی برخورد می‌کنم.

از آن مدل‌بدونم​ آدم‌هایی است که تا‌نبودم​ چیزی نگیرد، چیزی نمی‌دهد.

در این لحظه، دریافت آن‌روی​ سه کتابچه راهنمای مخفی داشت‌گرفت​ کم‌کم برایم سنگین تمام می‌شد.

محقق سفیدپوش گفت:

«ببین رهبر فرقه. آن سه هنر الهی را سفت بچسب. این سرمایه‌گذاری متنوع من است. اگر مشکلی در‌تیکه​ سمت ما پیش بیاید، کتاب‌های اینجا از بین می‌روند. اگر نیروهای تو توسط «رهبر فرقه» نابود شوند، خطر‌یادم​ ناپدید شدن آن سه هنر الهی افزایش می‌یابد. خیلی بعید است که هر دو طرف هم‌زمان ضربه بخورند.»

«آدم دقیقی هستی. اگر‌دیده​ می‌خواهی سرمایه‌گذاری‌هایت را متنوع کنی،‌فاجعه​ پس بیشتر به من بده.»

«مگر دزدی؟‌یهو​ شورش را‌کاغذ​ در نیاور.»

«تأیید شد.»

«اگر خبر بپیچد که «بدن کُند» رهبر جدید فرقه گدایان شده،‌اونم​ می‌توانی این‌طور برداشت کنی که یکی از اعضای سه فاجعه سقوط‌شست​ کرده است. آن‌وقت رهبر فرقه (شیطانی) حتی سریع‌تر دست‌به‌کار خواهد شد.»

خاطرات زندگی قبلی‌ام را‌دیده​ زیر و رو کردم، اما‌فاجعه​ هرگز چنین خبری نشنیده بودم.

حالا که فکرش را می‌کنم، دلیل اینکه این مرتیکه با‌گرفت​ «بدن کُند» گرم می‌گرفت این بود که عمداً به او‌زمین​ نزدیک شده بود، چون یکی از سه فاجعه مافوق او بود.

محقق سفیدپوش چنان دیوانه‌ای بود که‌قصد​ اگر خودش را وقف «اتحاد موریم»‌باید​ نکرده بود، احتمالاً به فرقه گدایان می‌پیوست.

برای به‌بدونم​ دست آوردن هنرهای‌زنده​ رزمی سه فاجعه.

با این حال، رعایت قوانین گدایان برای‌نبودم​ محقق بسیار دشوار بود، پس به نظر می‌رسید‌اینو​ که او اتحاد موریم را انتخاب کرده است.

وقتی فهمیدم محقق دیگر کتابی به‌میز​ من نخواهد داد، سه کتابچه مخفی‌جلو​ را در ردایم گذاشتم و بلند شدم.

«من رفتم.»

وقتی به سمت دهانه‌الان​ غار می‌رفتم، محقق سفیدپوش‌فاجعه​ به‌آرامی پشت سرم حرکت می‌کرد.

راه رفتن در غاری که به‌تدریج باریک‌نبودم​ می‌شد، آن هم با استادی مثل محقق‌یانگ​ سفیدپوش در پشت سر، لرزه به اندامم می‌انداخت.

ناگهان ایستادم و‌تیکه​ به نقاشی دیواری روی‌شست​ دیوار راهرو نگاه کردم.

«......»

این نقاشی صحنه‌هایی از محققان سفیدپوش را به تصویر‌نیستم​ می‌کشید که در چاله‌ها می‌افتادند، سرشان بریده می‌شد و با‌کاغذ​ نیزه سوراخ می‌شدند؛ چیزهایی که تازه داشتم با دقت می‌دیدم.

کدام مردی است که تمام روز در چنین‌جزو​ جایی به تحسین این نقاشی‌ها بپردازد و متون را‌می‌زدم​ از روی نوارهای بامبو رونویسی کند و دیوانه نشود؟

نزدیک ورودی رفتم،‌تیکه​ سپس برگشتم و رو‌شست​ به محقق سفیدپوش ایستادم.

«محقق.»

محقق سفیدپوش در حالی‌الان​ که دستانش را پشت کمرش‌نیستم​ قفل کرده بود، پاسخ داد:

«بگو.»

«... آن نقاشی دیواری‌کاغذ​ را پاک کن. تابلوهای توی‌اشاره‌اش​ کتابخانه را هم دور بریز.»

«چرا؟»

با نگاه به‌دیده​ چهره محقق سفیدپوش،‌نبودم​ با لحنی آرام گفتم:

«یک پیرمرد در فرقه هائو هست که او هم نقاشی دوست دارد. او بلد‌یانگ​ است گل و درخت بکشد. می‌تواند کوزه آب و پوسترهای تحت تعقیب را هم بکشد.‌درست​ به نظر می‌رسد نقشه‌ها را خوب می‌کشد و گاهی کوه و رودخانه هم رسم می‌کند.»

«داری چه شرووری تحویلم می‌دهی؟»

«زندگی کوتاه‌تر از آن است که فقط دنبال چیزهای زیبا باشی و آن‌ها را نقاشی کنی. چرا فقط به نقاشی‌هایی زل می‌زنی که مرگ را‌خونی​ به تصویر می‌کشند؟ احمقانه است، وقت تلف کردن است. دست از زل زدن به مرگ بردار و شروع کن به نقاشی کردن زندگی خودت. شاگردانت شاید‌کجا​ برده‌های تو باشند، اما تو هم فرقی با یک برده برای آن «صد مکتب فکری» قدیمی نداری. در غارت بمان و رو به دیوار تامل کن.»

محقق سفیدپوش لحظه‌ای‌دیده​ به من خیره شد‌جزو​ و سپس پاسخ داد:

«رهبر فرقه، این حرف‌های‌دیده​ گستاخانه را برای زیردستانت‌جزو​ نگه دار. مراقب باش.»

درست همان لحظه که با خودم فکر‌شست​ کردم «مراقب چه باشم...»، محقق سفیدپوش دست‌وقتی​ راستش را به سمت من دراز کرد.

لحظه‌ای که حس کردم نوری از سه‌داری​ انگشتش ساطع می‌شود، به طور غریزی با‌قوی‌تر​ «مهر دست بزرگ مرغ شعله‌ور» مقابله کردم.

زمانی که صدای انفجار‌الان​ مهیب بلند شد، بدنم‌فاجعه​ در هوا معلق شده بود.

«اون پدرسگ...»

محقق سفیدپوش که در ورودی ایستاده‌میز​ بود و لبخند می‌زد، دستی به‌جلو​ پیشانی‌اش کشید و به من گفت:

«رهبر فرقه،‌سکوت​ بیا زنده‌حداقل​ همدیگر را ببینیم.»

بدنم را در میان زمین‌زنده​ و آسمان پیچ و تاب دادم‌اونم​ و به سمت پایین سقوط کردم.

حتی پس از اینکه بارها نیروی کف‌نبودم​ دستِ مهر دست بزرگ را به شکل‌یانگ​ باد آزاد کردم، سرعتم کاهش چشمگیری پیدا نکرد.

لحظه‌ای کل بدنم را شل کردم و درست زمانی که نزدیک بود به‌درست​ زمین برخورد کنم، نیروی کف دستِ «مرغ مبارز» را به شکل نیم‌دایره چرخاندم تا‌تپه​ دوباره به هوا پرتاب شوم و سپس از ارتفاع مناسبی روی زمین فرود آمدم.

سرم را چرخاندم تا صخره را‌قصد​ بررسی کنم، اما ابرها آن را‌باید​ پوشانده بودند و چیزی دیده نمی‌شد.

اما صدای محقق سفیدپوش‌الان​ حتی از اینجا هم‌فاجعه​ به وضوح شنیده می‌شد.

«تا زمانی‌کجا​ که صدایت‌دیده​ نکرده‌ام، دنبالم نیا.»

برای لحظه‌ای به این فکر کردم که‌شست​ صخره را با «آسمان درخشان خورشید و ماه»‌می‌خواد​ منفجر کنم، اما توانستم خودم را کنترل کنم.

او آدم نرمالی نبود،‌حداقل​ بنابراین چنین رفتاری حتی‌قهرمان‌های​ عجیب هم به نظر نمی‌رسید.

در واقع، حالا که با محقق‌نبودم​ سفیدپوش تبادل نیروی کف دست داشتم،‌یین​ چیزهای زیادی برای فکر کردن وجود داشت.

همان‌طور که راه می‌رفتم و در افکارم‌نبودم​ غرق بودم، فهمیدم که آن حمله نیروی‌یانگ​ کف دست نبود، بلکه یک «هنر انگشت» بود.

یعنی حمله‌ای با هنر انگشت که با استفاده‌انگشت​ از انگشت شست، اشاره و میانی انجام شد،‌نشونم​ درست مثل زمانی که کاغذ را ناپدید کرد.

اگرچه تغییر رنگ شدید از سفید به‌داری​ قرمز را نداشت، اما رنگ هنر انگشتی‌قوی‌تر​ که از هر انگشت می‌درخشید، کمی متفاوت بود.

چیزی شبیه‌بدونم​ سفید، خاکستری‌الان​ و خاکستری تیره؟

با آسمان درخشان خورشید‌دیده​ و ماه که من‌جزو​ خلق کردم فرق دارد.

بیشتر به ذهنم رسید که شاید شبیه به‌انگشت​ «هنر شیطانی پنج عنصر» باشد که محقق سفیدپوش‌نشونم​ گفته بود هنر رزمی رهبر فرقه (شیطانی) است.

نیت محقق هر چه‌حداقل​ که بود، من آن هنر‌جوانمرد​ رزمی را به خاطر سپردم.

...

...

...

محقق سفیدپوش دکمه دستگاه مکانیکی روی میز‌داری​ را فشار داد و تماشا کرد که‌قوی‌تر​ شاگردانش از طریق دیوارِ چرخیده ظاهر شدند.

وقتی شاگردان وارد کتابخانه شدند و بی‌جزو​ سر و صدا ایستادند، محقق سفیدپوش با‌اینو​ چانه‌اش به اجساد اشاره کرد و گفت:

«اینجا را تمیز کنید.»

«بله.»

«و فعلاً...»

شاگردانی که در حال‌الان​ حرکت بودند، یک‌صدا ایستادند و‌نیستم​ به محقق سفیدپوش نگاه کردند.

«بله، استاد.»

محقق سفیدپوش‌یهو​ نگاهی به زیردستانش‌روی​ انداخت و گفت:

«کاری به کار فرقه هائو‌اگه​ نداشته باشید. آن‌هایی را هم‌پرورش​ که در حالت آماده‌باش بودند برگردانید.»

«متوجه شدیم.»

شاگردان بدون پرسیدن‌بدونم​ هیچ سوالی شروع‌زنده​ به جمع‌آوری اجساد کردند.

در حالی که شاگردان اجساد را جابه‌جا می‌کردند و لکه‌های‌گرفت​ خون را از همه جا پاک می‌کردند، محقق سفیدپوش قلم‌مویی به‌یادم​ دست گرفت و بی‌وقفه به یک کاغذ سفید خالی خیره شد.

لحظه‌ای بعد، محقق سفیدپوش‌حداقل​ چشمانش را محکم بست‌قهرمان‌های​ و سپس باز کرد.

«......»

او در حالتی از سردرگمی بود و‌نبودم​ احساس می‌کرد که گذاشتن حتی یک نقطه‌یانگ​ روی آن کاغذ سفید هم دشوار است.

محقق سفیدپوش نفس عمیقی‌کاغذ​ کشید و سپس قلم‌مو‌انگشت​ را روی کاغذ سفید گذاشت.

قلب محقق سفیدپوش ناآرام بود،‌اگه​ انگار داشت اولین قدم را روی‌بدی​ یک دشت برفیِ سفیدِ خالص می‌گذاشت.

ناولها | novelha.net