---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 100: رهبر یک جناح نه‌چندان مرموز • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 100: رهبر یک جناح نه‌چندان مرموز

0

واقعاً برام جای سوال بود که تو کله‌ی رهبر‌نبود​ جامعه شمشیر هژمون چه می‌گذره که این‌طوری بدون هیچ‌قوی‌ترها​ ترسی تک و تنها پا شده اومده سراغ من.

«چرا تنهایی اومدی؟ بهت خیانت کردن؟ یا‌نبود​ شایدم یهو از رو صخره افتادی پایین‌نداره​ و یه شانس طلایی درِ خونه‌ت رو زده؟»

«این دیگه چه صیغه‌ایه؟»

«کچل‌خان، تو جناح‌می‌کرد​ غیرمتعارف، همیشه باید حواست‌نیانگ​ به نفر دوم باشه.»

رهبر جامعه‌طرز​ شمشیر هژمون سرش‌اصلاً​ رو کج کرد.

شاید به خاطر این بود که با‌نبود​ وجود لباس‌های سیاهی که تنش بود، طرز‌نداره​ حرف زدنش اصلاً شبیه آدم‌کش‌های سیاه‌پوش نبود.

رهبر جامعه شمشیر‌داشت​ هژمون با قیافه‌ای‌می‌کرد​ بی‌میل ادامه داد.

«تو موریم، خیانت هیچ معنی‌ای‌هزار​ نداره. در نهایت، این قوی‌ترها‌شماها​ هستن که همه‌چیز رو صاحب می‌شن.»

دست‌هام رو از بغلم‌زدنش​ باز کردم و نیش‌سیاه‌پوش​ خرگوش سیاه رو کشیدم بیرون.

«که این‌طور.‌زدنش​ از سخنان‌شبیه​ گهربارت ممنونم.»

رهبر جامعه شمشیر هژمون هم‌نگاه​ آروم شمشیرش رو کشید و‌نیانگ​ گفت: «مشتری چقدر بهت پول داده؟»

«چطور مگه؟»

رهبر جامعه شمشیر هژمون جوری به‌شبیه​ حرف زدن ادامه داد که انگار قشنگ‌داد​ داشت از بالا به من نگاه می‌کرد.

«بگو.»

«سی و‌قشنگ​ نه هزار و‌نگاه​ هشتصد نیانگ، حروم‌زاده.»

«...»

«چته؟»

«شماها که در هر صورت فقط برای پول کار می‌کنین. من احساسات رو قاطی کارم نمی‌کنم.‌قوی‌ترها​ پولم هم از اونی که اجیرت کرده بیشتره. دو برابر دستمزدت رو می‌دم. فقط کافیه کسی‌گهربارت​ که دستور قتل من رو داده بکشی. من هیچ حس خاصی نسبت به قاتل‌هایی مثل تو ندارم.»

«...»

یهو به ذهنم خطور کرد که‌هشتصد​ دلیل این‌همه ور زدن این مرتیکه، اینه‌برای​ که داره لفتش می‌ده تا زیردست‌هاش برسن.

خیلی حرف‌ها داشتم که بهش بزنم، اما برای‌سیاه‌پوش​ اینکه نقشم رو به‌عنوان یه سیاه‌پوشِ کم‌حرف خوب‌نداره​ بازی کنم، بدون معطلی اول تیغه‌م رو چرخوندم سمتش.

چرت‌وپرت گفتن وسط رد و‌آدم‌کش‌های​ بدل کردن ضربات، خیلی بهتر از‌داد​ بحث کردنِ خشک و خالی بود.

به محض اینکه رهبر جامعه شمشیر هژمون نیش خرگوش سیاه من‌حروم‌زاده​ رو با شمشیرش دفع کرد، کف دست چپش رو کوبید جلو‌نمی‌کنم​ و منم بی‌درنگ با مهر دست بزرگ مرغ شعله‌ور بهش پاتک زدم.

با صدایی شبیه ترکیدن یه طبل‌هشتصد​ بزرگ، رهبر جامعه شمشیر هژمون با‌فقط​ سرعت شش هفت قدم عقب کشید.

صورت رهبر جامعه شمشیر هژمون بعد از‌آدم‌کش‌های​ تبادل نیروی کف دست، پر از بهت و‌معنی‌ای​ حیرت شد و دهن منم ناخودآگاه باز موند.

«کچل‌خان، جا خوردی؟»

احتمالاً به خاطر ضربه‌ای که از نیروی کف دست‌هشتصد​ مرغ شعله‌ور خورده بود، صورت رهبر جامعه شمشیر هژمون‌می‌کنین​ از گونه‌ها تا فرق سرش سرخِ سرخ شده بود.

انگار نصفه‌شبی یه ماهی‌مرکب قرمز رو می‌دیدی که‌حروم‌زاده​ رو دو تا پاش وایساده، برای همین راستش‌احساسات​ رو بخواین خودم هم یه کم جا خوردم.

«لعنتی، زهره‌ترک شدم.»

قیافه رهبر جامعه شمشیر هژمون طوری بود که انگار‌بی‌میل​ به مرور زمان و به خاطر کارای کثیفش تغییر کرده‌صاحب​ بود و همین باعث می‌شد نگاه کردن بهش چندش‌آورتر بشه.

از طرفی، به خاطر روغن روی صورتش‌بگو​ که با هر حرکت، نور مهتاب رو‌صورت​ منعکس می‌کرد، قیافه‌ش لحظه به لحظه تغییر می‌کرد.

«آدم حروم‌زاده، حروم‌زاده‌ست‌می‌کرد​ دیگه. صورتش هم‌هشتصد​ همیشه در حال تغییره.»

حال و هوای صورت‌زدنش​ هر آدمی، کم‌کم بر‌سیاه‌پوش​ اساس افکار همیشگیش شکل می‌گیره.

این یارو صورت یه خاندان نفرین‌شده رو داشت؛‌قیافه‌ای​ انسان به دنیا اومده بود، اما حالا به‌قوی‌ترها​ یه ماهی‌مرکب قرمزِ بدعنق تنزل پیدا کرده بود.

حداقل ماهی‌مرکب تیکه‌تیکه‌شده مزه خوبی داره؛ اما‌بگو​ حس می‌کردم کشتن این مرتیکه حتی لذت‌بخش هم‌فقط​ نیست و فقط حالم رو به هم می‌زنه.

چسبیدم به رهبر جامعه شمشیر هژمون تا نذارم‌حروم‌زاده​ در بره و نیش خرگوش سیاه رو که با‌قاطی​ چی مرغ چوبی ترکیب شده بود، به سمتش چرخوندم.

«فکر فرار رو از اون کله‌ت‌شبیه​ بیرون کن. ماهی‌مرکب قرمز، هشت‌پای قرمز،‌ادامه​ کله‌هشت‌پا، تخم‌مرغ قرمز، بلوغ زرشکی. کچلِ سرخاب‌سفیداب‌کرده.»

نمی‌دونم چرا امروز حتی‌شبیه​ خودم هم از این‌همه‌قیافه‌ای​ چرت‌وپرت گفتنم سرم گیج می‌رفت.

احتمالاً به خاطر این بود که‌می‌کرد​ معمولاً از تیغه استفاده می‌کردم، اما‌چته​ اخیراً داشتم روی هنرهای شمشیر تمرکز می‌کردم.

جریان حرکت تیغه‌م‌می‌کرد​ اون‌قدرها که فکر‌هشتصد​ می‌کردم روون نبود.

از طرف دیگه، حرکات رهبر جامعه شمشیر هژمون‌سیاه‌پوش​ نشون می‌داد که همون لحظه‌ای که نیروی کف دست‌نهایت​ رو رد و بدل کردیم، تو فکر فرار بوده.

صورتش تو یه لحظه در‌آدم‌کش‌های​ هم رفت و با وحشی‌گری‌ادامه​ شمشیرش رو برای مقاومت چرخوند.

با این حال، با وجود داشتن انرژی درونی کافی‌هشتصد​ برای مقابله با مهر دست بزرگ مرغ شعله‌ور، سطح هنرهای‌احساسات​ شمشیرش در مقایسه با عمق انرژیش چنگی به دل نمی‌زد.

اگه رهبر جامعه شمشیر هژمون‌هزار​ تجربه مبارزه عملی بیشتری داشت،‌شماها​ خیلی بهتر از اینا می‌جنگید.

اما ردپای رهبر بودنش از دوران جوونی و‌سیاه‌پوش​ دستور دادن به زیردست‌هاش فقط با یه اشاره‌ی‌نداره​ چونه، تو بدن و شمشیرش ریشه دوونده بود.

این یعنی خودش شخصاً دست به‌سیاه‌پوش​ سیاه و سفید نزده بود و‌موریم​ تو مبارزات زیادی شرکت نکرده بود.

هر از‌قشنگ​ گاهی رهبرهایی مثل‌نگاه​ این رو می‌دیدم.

اگه با استادی روبه‌رو می‌شدن که انرژی درونی عمیق‌تری داشت،‌شماها​ کارشون ساخته بود، اما اشتباه رهبر جامعه شمشیر هژمون این‌پولم​ بود که من رو فقط یه قاتلِ بزن‌دررو فرض کرده بود.

از اونجا که این احتمال وجود داشت که‌سیاه‌پوش​ زیردست‌های رهبر جامعه شمشیر هژمون سر برسن، با‌نداره​ یه رگبار سریع از حملات بهش فشار آوردم.

با هنرهای انگشت ضربه می‌زدم، نیروی کف دست آزاد می‌کردم و هر‌موریم​ از گاهی هنر بزرگ جذب ستاره رو قاطیش می‌کردم تا عمداً مچ،‌کردم​ بازو و شمشیر رهبر جامعه شمشیر هژمون رو به سمت خودم بکشم.

این کار تو به هم زدن‌می‌کرد​ تعادلش خیلی موثر بود و در عین‌شماها​ حال مجبورش می‌کرد تو حالت تدافعی بمونه.

با اینکه از هنرهای تیغه‌ای که امروز استفاده می‌کردم راضی‌شماها​ نبودم، اما ترکیب کردنشون با روش‌های مختلف حمله با استفاده‌پولم​ از کف دست چپم، اون‌ها رو به مراتب قدرتمندتر می‌کرد.

هر بار که حالت چهره‌ی رهبر جامعه شمشیر هژمون‌بی‌میل​ تغییر می‌کرد، با صدای آرومی زیر لب زمزمه می‌کردم‌همه‌چیز​ و یه حمله روانی رو هم روش پیاده می‌کردم.

«دیگه خیلی دیره. التماس کردن هیچ فایده‌ای نداره. بی‌صبرانه منتظرم ببینم جامعه شمشیر هژمون با دیدن جنازه‌ت شوکه می‌شه و‌قاطی​ با اتحاد بهشت جنوبی درگیر می‌شه. ثروت جامعه شمشیر هژمون به باد می‌ره، زیردست‌هات تبدیل به یه مشت جنازه می‌شن و‌ذهنم​ اتحاد بهشت جنوبی هم از درگیری با شما تیکه‌پاره می‌شه. همه‌تون فقط یه مشت غذای دریایی هستین و منم اون ماهیگیرم.»

سود ماهیگیر.

یادم می‌اومد که داستان در مورد یه ماهیگیر بود که دو نفری رو که‌موریم​ تو ساحل با هم می‌جنگیدن شکار می‌کرد، اما یادم نمی‌اومد دقیقاً چه موجوداتی با هم‌سیاه​ می‌جنگیدن، برای همین فقط همه‌شون رو به عنوان غذای دریایی تو یه دسته جا دادم.

راستش رو بخواین، اصلاً به من ربطی نداشت که‌بی‌میل​ یه قورباغه و یه لاک‌پشت با هم می‌جنگن، یا‌همه‌چیز​ یه ماهی‌مرکب و یه مارماهی برای قدرت رقابت می‌کنن.

چیزی که اهمیت داشت این بود‌می‌کرد​ که من همیشه همون ماهیگیری بودم‌چته​ که ماهی سیاه رو صید می‌کرد.

به محض اینکه دیدم دست و پای رهبر جامعه شمشیر‌شماها​ هژمون داره بیشتر و بیشتر تو هم گره می‌خوره، با‌پولم​ نیش خرگوش سیاه یه بریدگی نه‌چندان عمیق رو ساعدش ایجاد کردم.

همون لحظه‌ای که دیدم یه کم خون فواره‌سیاه‌پوش​ زد، حس کردم چشم‌هام از هیجان گشاد شد و‌نهایت​ هنر بزرگ جذب ستاره رو روی زخمش اجرا کردم.

زخمِ به اندازه انگشت از‌آدم‌کش‌های​ هم شکافت و خون مثل‌ادامه​ یه جویبار طولانی به بیرون پاشید.

این تکنیکی بود که وسط مبارزه و‌بگو​ خیلی شانسی کشفش کرده بودم، اما برای اینکه‌فقط​ یادم بمونه، روی این ترکیب یه اسم گذاشتم.

خونریزی مفرط.

وقتی خونی رو که با «خونریزی مفرط» بیرون کشیده‌نبود​ بودم، دوباره با نیش خرگوش سیاه بریدم، به خاطر‌قوی‌ترها​ چی شعله‌ور، صدای جلز و ولز بلندی بلند شد.

با دیدن قطرات خون که تو هوا‌نبود​ به دود تبدیل می‌شدن، با نیروی کف‌نداره​ دستم اون‌ها رو به جلو هل دادم.

پاپاپاپاک... با این صدا، رهبر جامعه شمشیر‌بگو​ هژمون که قطرات خون داغ بهش پاشیده بود،‌فقط​ از جا پرید و با تعجب عقب کشید.

لباس‌هاش تو جاهایی که‌بگو​ قطرات خون سوراخش کرده‌حروم‌زاده​ بودن، آبکش شده بود.

من کاملاً ابتکار‌حرف​ عمل رو به‌شبیه​ دست گرفته بودم.

هرچند در حال حاضر‌شبیه​ تیغه‌ای دستم بود که اصلاً‌بی‌میل​ به درد ضربات نیزه‌ای نمی‌خورد...

اما این موضوع اهمیت چندانی نداشت، برای همین رفتم جلو و پشت سر‌شماها​ هم نقاط حیاتی رهبر جامعه شمشیر هژمون رو هدف گرفتم؛ درست مثل اینکه‌کرده​ داشتم یه هنر شمشیر سریع با تمرکز روی ضربات نیزه‌ای رو اجرا می‌کردم.

چنگ... چنگ... چنگ!

حتی تو اون وضعیت، رهبر جامعه‌شبیه​ شمشیر هژمون با دقتِ تمام هفت‌ادامه​ تا از ضرباتم رو دفع کرد.

اون‌قدر مهارت داشت‌اصلاً​ که تو صدرِ‌سیاه‌پوش​ جامعه شمشیر هژمون بشینه.

اما برای من، حرکات رهبر جامعه شمشیر هژمون که داشت‌نیانگ​ با شمشیر سریعش دفاع می‌کرد، شبیه وول خوردن یه ماهی‌مرکب‌قاطی​ قرمز بود که باعث می‌شد یه کم حالم به هم بخوره.

«ماهی‌مرکب خوب داره دفاع می‌کنه.»

یهو یه‌طرز​ فکری به‌زدنش​ سرم زد.

اگه این مرتیکه رو همین‌جا نمی‌کشتم،‌سیاه‌پوش​ بعداً تبدیل به یه ماهی‌مرکب غول‌پیکر می‌شد‌معنی‌ای​ که می‌تونست تأثیر بزرگی رو موریم بذاره.

حس می‌کردم که قراره به یه‌می‌کرد​ عضوِ جناح غیرمتعارفِ نسبتاً قدرتمند تبدیل‌چته​ بشه و همه‌جا جوهر سیاه بپاشه.

البته، تو زندگی قبلیم و دورانی‌هشتصد​ که به عنوان شیطان دیوانه شناخته‌فقط​ می‌شدم، این یارو هیچ پخی نبود.

که این یعنی حتماً توسط رهبر اتحاد بهشت جنوبی،‌نبود​ یه عضو دیگه از جناح غیرمتعارف، یا شایدم اون مرد‌هستن​ سرخ‌پوشی که بهش می‌گفتن ارباب تالار چون، کشته شده بود.

از همون فاصله نزدیک، نیش خرگوش‌سیاه‌پوش​ سیاه رو با بخور شکوفه شعله‌موریم​ پوشوندم و با باد تیغه فرستادمش هوا.

دیدِ رهبر جامعه شمشیر هژمون با اون بخوری‌هزار​ که پخش شده بود کور شد. کف دست‌برای​ چپم رو آوردم پایین و پاش رو کشیدم.

مرتیکه که می‌خواست عقب‌نشینی کنه، تعادلش رو از دست‌چته​ داد و تلوتلو خورد. بعد با همون پایی که روش‌نمی‌کنم​ ایستاده بود به زمین لگد زد و پرید تو هوا.

همون لحظه منم تکون‌زدنش​ خوردم، مچ پای راستش رو‌نبود​ چسبیدم و مستقیم کوبیدمش زمین.

گرااامب!

بعدش مچ پاش رو پیچوندم و خرد کردم. رهبر جامعه شمشیر‌حروم‌زاده​ هژمون داشت از درد عر می‌زد و دست و پا می‌زد،‌نمی‌کنم​ ولی من خیلی اصولی و باحوصله تقلاهای مذبوحانه‌اش رو خنثی کردم.

یه ضربه‌نگاه​ به شمشیرش زدم‌هزار​ و فرستادمش هوا.

سه چهار بار دیگه هم محکم کوبیدمش زمین. کشیدمش جلو‌قیافه‌ای​ و خواستم موهاش رو چنگ بزنم، که یهو یادم اومد‌همه‌چیز​ کچله و اشتباهم رو فهمیدم، پس به جاش خِرخِره‌اش رو چسبیدم.

«که‌هه‌...»

یهو کم‌خوابی زد به سرم‌نگاه​ و با تمام زورم گردن رهبر‌حروم‌زاده​ جامعه شمشیر هژمون رو فشار دادم.

آمپرم زد بالا. بی‌خیال نقشه‌هزار​ و استراتژی شدم و حرف‌شماها​ دلم از دهنم پرید بیرون.

«آخه حروم‌زاده، برای چی‌زدنش​ اون قاتل‌ها رو فرستادی‌سیاه‌پوش​ سراغم؟ از خستگی داشتم می‌مردم.»

«...!»

«بذار کپه‌مرگم رو بذارم.»

یکم که دستم رو‌بگو​ شل کردم، صدای خفه‌حروم‌زاده​ و له‌شده‌ی رهبر دراومد.

«تو... کی هستی؟»

نقاط طب سوزنی رهبر‌شبیه​ جامعه شمشیر هژمون رو بستم‌بی‌میل​ و درِ گوشش زمزمه کردم.

«من رهبر فرقه هائو هستم.»

دست رهبر جامعه شمشیر‌بگو​ هژمون رو که از‌حروم‌زاده​ ترس خشکش زده بود، گرفتم.

برای کسی که به‌زدنش​ خودش می‌گفت شمشیرزن، دستاش‌سیاه‌پوش​ خیلی کم پینه بسته بود.

دست رهبر جامعه شمشیر هژمون‌آدم‌کش‌های​ رو خرد کردم و انرژی‌ادامه​ درونی رو از دانتینش کشیدم بیرون.

نیش خرگوش سیاه رو انداختم‌نگاه​ زمین و جلوی دهن رهبر‌نیانگ​ رو که داشت زار می‌زد، گرفتم.

به محض اینکه حس کردم انرژی درونی رهبر جامعه شمشیر هژمون کثیف‌فقط​ و نجسِ، هنر بزرگ جذب ستاره رو متوقف کردم. بعدش یه ضربه‌بیشتره​ زدم به سیب آدمش و نفس این ماهی‌مرکبِ قرمز رو قطع کردم.

فرق چندانی با اون آشغال‌هایی که تو زندگی‌سیاه‌پوش​ قبلیم تا سر حد مرگ کتک می‌زدم نداشت،‌نداره​ برای همین هیچ حس خاصی بهم دست نداد.

تازه اون موقع بود که‌آدم‌کش‌های​ بدن رهبر جامعه شمشیر هژمون روی‌داد​ زمین سرد شل شد و افتاد.

یه لحظه‌قشنگ​ به تاریکی‌بالا​ اطرافم خیره شدم.

«...»

به نظر می‌رسید اون نیروهایی که‌شبیه​ یه مدت تو فاصله نسبتاً دوری‌ادامه​ منتظر وایستاده بودن، بالاخره دارن تکون می‌خورن.

«عجب حروم‌زاده‌هایی هستن اینا...»

امروز نیومده بودم که مثل یه‌می‌کرد​ روانیِ زنجیری مبارزه کنم، برای همین‌چته​ به زور جلوی سگ‌شدنم رو گرفتم.

شمشیر رهبر جامعه شمشیر‌بگو​ هژمون رو برداشتم و سعی‌چته​ کردم با جنازه‌اش اختلاط کنم.

«فهمیدی که نفر‌حرف​ دومت بهت خیانت‌شبیه​ کرده و بعد مردی؟»

«...»

«نمی‌دونستی؟»

تازه بعد از کشتن رهبر‌هزار​ جامعه شمشیر هژمون بود که یاد‌صورت​ رفتار آروم ارباب تالار چون افتادم.

وقتی نیزه رو پرت‌زدنش​ کردم، ارباب تالار چون‌سیاه‌پوش​ با عجله جاخالی داده بود.

رهبر جامعه شمشیر هژمون که قدرت واقعی من‌قیافه‌ای​ رو نمی‌دونست، نیزه رو گرفت و انرژی درونی‌قوی‌ترها​ مرغ چوبی رو با تمام قدرت من اشتباه گرفت.

چون طبیعی بود که‌بالا​ یه قاتل تو همچین لحظه‌ای‌هشتصد​ از تمام زورش استفاده کنه.

اصلاً جای تعجب نداشت که اونا درگیر درگیری‌های‌حروم‌زاده​ داخلی باشن و با موذی‌گری بخوان قدرت رو به‌قاطی​ چنگ بیارن؛ این چیزا تو موریم خیلی عادی بود.

مهم نبود مهارت سبکی رهبر جامعه شمشیر هژمون‌سیاه‌پوش​ چقدر سریع بود، همین که زیردست‌هاش هنوز نرسیده‌نداره​ بودن، خودش گویای وضعیت داخلی جامعه شمشیر هژمون بود.

ارباب تالار چون که به‌آدم‌کش‌های​ نظر می‌رسید نفر دوم باشه،‌ادامه​ حتماً داشت اوضاع رو کنترل می‌کرد.

ارباب تالار چون هم‌بالا​ احتمالاً مثل من داشت‌هزار​ نقش ماهیگیر رو بازی می‌کرد.

ولی چنگ زدن به قدرتی که درست جلو چشمش بود چه‌صورت​ فایده‌ای داشت؟ جامعه شمشیر هژمون یا تو جنگ با اتحاد بهشت‌اجیرت​ جنوبی نابود می‌شد، یا به دست من با خاک یکسان می‌شد.

هیچ‌چیز بی‌ارزش‌تر از قدرتی‌زدنش​ نیست که با خیانت‌سیاه‌پوش​ و توطئه به دست بیاد.

غلاف رو از کمر رهبر جامعه‌سیاه‌پوش​ شمشیر هژمون باز کردم و با استفاده‌معنی‌ای​ از مهارت سبکی از اونجا جیم شدم.

راستش خیلی مطمئن نبودم‌بالا​ که نقشه‌ام برای تفرقه‌اندازی‌هزار​ خوب پیش می‌ره یا نه.

مهم این بود که رهبر‌هزار​ جامعه شمشیر هژمون رو کشته بودم،‌صورت​ برای همین زیاد بهش فکر نکردم.

به هر حال‌حرف​ تو موریم، دعواها با‌آدم‌کش‌های​ کشتن طرف تموم می‌شه.

«اومدم یه‌قشنگ​ محموله اسکورت‌بالا​ بسپرم بهتون.»

شمشیر رهبر جامعه‌می‌کرد​ شمشیر هژمون رو‌هشتصد​ گذاشتم روی میز.

سرگروه محافظان آژانس اسکورت چشم‌آبی،‌اصلاً​ گونگ دوچان، با دقت به شمشیر‌بی‌میل​ خیره شد و بعد ازم پرسید.

«این... باید‌زدنش​ کجا تحویل‌شبیه​ داده بشه؟»

«یه هدیه‌ست که باید خیلی فوری به‌بگو​ دست رهبر اتحاد بهشت جنوبی برسه. در‌صورت​ سریع‌ترین زمان ممکن. لطفاً قیمتش رو تعیین کن.»

گونگ دوچان با‌می‌کرد​ قیافه‌ای گیج و‌هشتصد​ منگ جواب داد.

«آه، ببخشید، ولی‌حرف​ می‌تونم بپرسم این‌شبیه​ شمشیر متعلق به کیه؟»

دستی لای موهام‌اصلاً​ کشیدم و با‌سیاه‌پوش​ قیافه‌ای بی‌خیال جواب دادم.

«شمشیرِ یه کچله.»

«متوجهم، ولی خیلی‌می‌کرد​ کمک می‌کنه اگه‌هشتصد​ بگید اون کچل کیه.»

یه نگاهی‌طرز​ به اطراف انداختم‌اصلاً​ و خمیازه کشیدم.

هنوز خوابم می‌اومد.

فقط اومده بودم یه دونه محموله اسکورت بسپرم،‌هزار​ ولی درِ تالار اصلی هی باز می‌شد و تعداد‌کار​ جنگجوهای محافظ و رهبرها تو تالار داشت زیاد می‌شد.

با خواب‌آلودگیم جنگیدم‌می‌کرد​ و خیلی لاتی با‌نیانگ​ سرگروه محافظان حرف زدم.

«که بهت گفتم.‌حرف​ شمشیریه که یه‌شبیه​ کچل ازش استفاده می‌کرد.»

«من فقط باید تأیید کنم که این‌نبود​ اموال دزدی هست یا نه، پس لطفاً‌نداره​ بهم بگید. چون این یه شمشیر معمولی نیست.»

«دزدی نیست.‌قشنگ​ شمشیرِ رهبر‌بالا​ جامعه شمشیر هژمونه.»

«...»

با دیدن سکوت مرگباری که روی آژانس‌آدم‌کش‌های​ اسکورت چشم‌آبی سایه انداخت، فهمیدم این همون‌موریم​ آژانس اسکورتیه که نام گا-راک پیش‌بینی کرده بود.

این احمق‌ها یه‌اصلاً​ آژانس اسکورت وابسته به‌نبود​ جامعه شمشیر هژمون بودن.

فقط تو ظاهر وانمود می‌کردن که هیچ ربطی‌هزار​ بهشون ندارن، چون اگه گندش درمی‌اومد که علناً‌برای​ با جناح غیرمتعارف در ارتباطن، سفارش‌های اسکورتشون کم می‌شد.

یه نگاهی به دور‌بگو​ و برم انداختم و‌حروم‌زاده​ از گونگ دوچان پرسیدم:

«همه قیافه‌هاشون‌طرز​ برج زهرمار شده.‌اصلاً​ محموله‌اش این‌قدر عجیبه؟»

گونگ دوچان‌زدنش​ با قیافه‌ای‌شبیه​ خونسرد جواب داد.

«رهبر جامعه شمشیر هژمون مرده؟»

«آره، سقط شد.»

گونگ دوچان گفت:

«انگار می‌دونی که ما آژانس‌آدم‌کش‌های​ اسکورتی هستیم که با جامعه‌ادامه​ شمشیر هژمون کار می‌کنه. چی می‌خوای؟»

«سرگروه محافظان، اول از همه، این یه درخواست مأموریت اسکورت کاملاً عادیه. شمشیر رهبر جامعه شمشیر هژمون رو تحویل‌احساسات​ رهبر اتحاد بهشت جنوبی بدین. سادو هنگ مگه اینکه احمق باشه، وگرنه سریع نیروهاش رو جمع می‌کنه و به جامعه‌مثل​ شمشیر هژمون حمله می‌کنه. برام دردسر بود که خودم ببرمش، برای همین اومدم نزدیک‌ترین آژانس اسکورت. مگه جای اشتباهی اومدم؟»

با دستم‌نگاه​ روی میز‌بگو​ ضربه زدم.

«اگه آژانس اسکورت هستین، مثل یه آژانس اسکورت رفتار کنین. یه اتاق مهمان هم برام ردیف کن. باید یه کم بخوابم. نمی‌دونی سرِ‌دست‌هام​ اون قاتل‌هایی که رهبر جامعه شمشیر هژمون فرستاد، چقدر بی‌خوابی کشیدم. اگه ارباب تالار چون از جامعه شمشیر هژمون اومد دنبالم، بهش بگو‌جوری​ همچین آدمی رو ندیدین. به نظر می‌رسه یارو به رهبرش خیانت کرده، ولی بازم میفته دنبالم تا همه کاسه‌کوزه‌ها رو سر من بشکنه.»

تو همون حالت‌اصلاً​ خواب‌آلودگی هی چرت و‌نبود​ پرت سر هم می‌کردم.

«...»

گونگ دوچان لال شده بود.

با چشم‌هایی که از‌زدنش​ شدت خواب سنگین شده‌سیاه‌پوش​ بود بهش نگاه کردم.

«راستی چی بود... آها آره... وقتی خوابم یه وقت بهم شبیخون نزنین.‌موریم​ من همون روانی‌ای هستم که رهبر جامعه شمشیر هژمون رو فقط به خاطر‌نیش​ اینکه از خواب بیدارم کرده بود، کشتم. سرگروه محافظان، می‌فهمی که چی می‌گم؟»

سرگروه محافظان نتونست جواب بده و قبل‌بگو​ از اینکه حرفی بزنه، نگاهی به قیافه رهبرهای‌فقط​ محافظ که تو تالار جمع شده بودن انداخت.

«مهمون رو‌نگاه​ به یه‌بگو​ اتاق راهنمایی کنین.»

پلک زدم و بلند شدم.

«محموله اسکورت چی؟»

«به محض اینکه آدم‌هاش‌بالا​ رو تعیین کنیم، مأموریت‌هزار​ اسکورت رو شروع می‌کنیم.»

در حالی که دنبال کسی که‌هشتصد​ من رو به اتاق مهمان راهنمایی می‌کرد‌برای​ راه افتاده بودم، سرم رو تکون دادم.

«سرنوشت آژانس اسکورت‌حرف​ چشم‌آبی به این مأموریت‌آدم‌کش‌های​ بنده. ببینیم چی می‌شه.»

روی تخت یه اتاق مهمانِ نسبتاً جادار‌نبود​ دراز کشیدم و به اون جنگجوی محافظ جوونی‌نهایت​ که اتاق رو بهم نشون داده بود، گفتم:

«ببینمت.»

«بله.»

«اگه جرئت کنی من رو‌اصلاً​ از خواب بیدار کنی، همه‌تون‌قیافه‌ای​ رو قتل‌عام می‌کنم. شیرفهم شد؟»

«بله، فهمیدم.»

وقتی جنگجوی محافظ‌داشت​ داشت از اتاق بیرون‌بگو​ می‌رفت، با احتیاط پرسید:

«ولی رهبر‌نگاه​ جامعه شمشیر‌بگو​ هژمون واقعاً مرده؟»

«آره.»

«خودتون کشتینش؟»

«معلومه.»

«می‌تونم هویت‌نگاه​ یا وابستگی‌تون‌بگو​ رو بپرسم؟»

با چشم‌های بسته جواب دادم.

«من مردی‌ام که همیشه شکار می‌شد، مردی که از یه صخره سقوط کرد،‌معنی‌ای​ مردی که اونجا یه فرصت سرنوشت‌ساز پیدا کرد، استاد توطئه‌های تاریک، رهبر یه‌خرگوش​ فرقه نه‌چندان مرموز، مرد سیاه‌پوشی با هویت مشخص، مردی که کچل نیست ولی قویه...»

پلک‌هام سنگین و سنگین‌تر می‌شد.

«...اون منم.»

ناولها | novelha.net