چپتر 100: رهبر یک جناح نهچندان مرموز
0واقعاً برام جای سوال بود که تو کلهی رهبربیمیل جامعه شمشیر هژمون چه میگذره که اینطوری بدون هیچهمهچیز ترسی تک و تنها پا شده اومده سراغ من.
«چرا تنهایی اومدی؟ بهت خیانت کردن؟ یااونی شایدم یهو از رو صخره افتادی پایینکافیه و یه شانس طلایی درِ خونهت رو زده؟»
«این دیگه چه صیغهایه؟»
«کچلخان، تو جناحسیاهی غیرمتعارف، همیشه باید حواستزدنش به نفر دوم باشه.»
رهبر جامعهزدنش شمشیر هژمون سرشآدمکشهای رو کج کرد.
شاید به خاطر این بود که بااونی وجود لباسهای سیاهی که تنش بود، طرزکافیه حرف زدنش اصلاً شبیه آدمکشهای سیاهپوش نبود.
رهبر جامعه شمشیراصلاً هژمون با قیافهایسیاهپوش بیمیل ادامه داد.
«تو موریم، خیانت هیچ معنیایطرز نداره. در نهایت، این قویترهاآدمکشهای هستن که همهچیز رو صاحب میشن.»
دستهام رو از بغلمشبیه باز کردم و نیشقیافهای خرگوش سیاه رو کشیدم بیرون.
«که اینطور.احساسات از سخنانکارم گهربارت ممنونم.»
رهبر جامعه شمشیر هژمون همآدمکشهای آروم شمشیرش رو کشید وادامه گفت: «مشتری چقدر بهت پول داده؟»
«چطور مگه؟»
رهبر جامعه شمشیر هژمون جوری بهسیاهپوش حرف زدن ادامه داد که انگار قشنگمعنیای داشت از بالا به من نگاه میکرد.
«بگو.»
«سی وزدنش نه هزار وآدمکشهای هشتصد نیانگ، حرومزاده.»
«...»
«چته؟»
«شماها که در هر صورت فقط برای پول کار میکنین. من احساسات رو قاطی کارم نمیکنم.دستور پولم هم از اونی که اجیرت کرده بیشتره. دو برابر دستمزدت رو میدم. فقط کافیه کسیمیده که دستور قتل من رو داده بکشی. من هیچ حس خاصی نسبت به قاتلهایی مثل تو ندارم.»
«...»
یهو به ذهنم خطور کرد کهحرف دلیل اینهمه ور زدن این مرتیکه، اینهقیافهای که داره لفتش میده تا زیردستهاش برسن.
خیلی حرفها داشتم که بهش بزنم، اما برایقیافهای اینکه نقشم رو بهعنوان یه سیاهپوشِ کمحرف خوبقویترها بازی کنم، بدون معطلی اول تیغهم رو چرخوندم سمتش.
چرتوپرت گفتن وسط رد ونمیکنم بدل کردن ضربات، خیلی بهتر ازبرابر بحث کردنِ خشک و خالی بود.
به محض اینکه رهبر جامعه شمشیر هژمون نیش خرگوش سیاه منداد رو با شمشیرش دفع کرد، کف دست چپش رو کوبید جلوبغلم و منم بیدرنگ با مهر دست بزرگ مرغ شعلهور بهش پاتک زدم.
با صدایی شبیه ترکیدن یه طبلحرف بزرگ، رهبر جامعه شمشیر هژمون بانبود سرعت شش هفت قدم عقب کشید.
صورت رهبر جامعه شمشیر هژمون بعد ازنبود تبادل نیروی کف دست، پر از بهت ونهایت حیرت شد و دهن منم ناخودآگاه باز موند.
«کچلخان، جا خوردی؟»
احتمالاً به خاطر ضربهای که از نیروی کف دستبیمیل مرغ شعلهور خورده بود، صورت رهبر جامعه شمشیر هژمونهمهچیز از گونهها تا فرق سرش سرخِ سرخ شده بود.
انگار نصفهشبی یه ماهیمرکب قرمز رو میدیدی کهاصلاً رو دو تا پاش وایساده، برای همین راستشداد رو بخواین خودم هم یه کم جا خوردم.
«لعنتی، زهرهترک شدم.»
قیافه رهبر جامعه شمشیر هژمون طوری بود که انگارکرده به مرور زمان و به خاطر کارای کثیفش تغییر کردهخاصی بود و همین باعث میشد نگاه کردن بهش چندشآورتر بشه.
از طرفی، به خاطر روغن روی صورتشنبود که با هر حرکت، نور مهتاب رونداره منعکس میکرد، قیافهش لحظه به لحظه تغییر میکرد.
«آدم حرومزاده، حرومزادهستسیاهی دیگه. صورتش همحرف همیشه در حال تغییره.»
حال و هوای صورتشبیه هر آدمی، کمکم برقیافهای اساس افکار همیشگیش شکل میگیره.
این یارو صورت یه خاندان نفرینشده رو داشت؛اجیرت انسان به دنیا اومده بود، اما حالا بهدستور یه ماهیمرکب قرمزِ بدعنق تنزل پیدا کرده بود.
حداقل ماهیمرکب تیکهتیکهشده مزه خوبی داره؛ امانبود حس میکردم کشتن این مرتیکه حتی لذتبخش همنهایت نیست و فقط حالم رو به هم میزنه.
چسبیدم به رهبر جامعه شمشیر هژمون تا نذارماصلاً در بره و نیش خرگوش سیاه رو که باموریم چی مرغ چوبی ترکیب شده بود، به سمتش چرخوندم.
«فکر فرار رو از اون کلهتسیاهپوش بیرون کن. ماهیمرکب قرمز، هشتپای قرمز،موریم کلههشتپا، تخممرغ قرمز، بلوغ زرشکی. کچلِ سرخابسفیدابکرده.»
نمیدونم چرا امروز حتیکارم خودم هم از اینهمهاجیرت چرتوپرت گفتنم سرم گیج میرفت.
احتمالاً به خاطر این بود کهسیاهپوش معمولاً از تیغه استفاده میکردم، اماموریم اخیراً داشتم روی هنرهای شمشیر تمرکز میکردم.
جریان حرکت تیغهمسیاهی اونقدرها که فکرحرف میکردم روون نبود.
از طرف دیگه، حرکات رهبر جامعه شمشیر هژمونقیافهای نشون میداد که همون لحظهای که نیروی کف دستهستن رو رد و بدل کردیم، تو فکر فرار بوده.
صورتش تو یه لحظه درنمیکنم هم رفت و با وحشیگریبیشتره شمشیرش رو برای مقاومت چرخوند.
با این حال، با وجود داشتن انرژی درونی کافیبیمیل برای مقابله با مهر دست بزرگ مرغ شعلهور، سطح هنرهایصاحب شمشیرش در مقایسه با عمق انرژیش چنگی به دل نمیزد.
اگه رهبر جامعه شمشیر هژمونطرز تجربه مبارزه عملی بیشتری داشت،آدمکشهای خیلی بهتر از اینا میجنگید.
اما ردپای رهبر بودنش از دوران جوونی وقیافهای دستور دادن به زیردستهاش فقط با یه اشارهیقویترها چونه، تو بدن و شمشیرش ریشه دوونده بود.
این یعنی خودش شخصاً دست بهپولم سیاه و سفید نزده بود ودستمزدت تو مبارزات زیادی شرکت نکرده بود.
هر اززدنش گاهی رهبرهایی مثلآدمکشهای این رو میدیدم.
اگه با استادی روبهرو میشدن که انرژی درونی عمیقتری داشت،آدمکشهای کارشون ساخته بود، اما اشتباه رهبر جامعه شمشیر هژمون ایننهایت بود که من رو فقط یه قاتلِ بزندررو فرض کرده بود.
از اونجا که این احتمال وجود داشت کهقیافهای زیردستهای رهبر جامعه شمشیر هژمون سر برسن، باقویترها یه رگبار سریع از حملات بهش فشار آوردم.
با هنرهای انگشت ضربه میزدم، نیروی کف دست آزاد میکردم و هردستمزدت از گاهی هنر بزرگ جذب ستاره رو قاطیش میکردم تا عمداً مچ،ذهنم بازو و شمشیر رهبر جامعه شمشیر هژمون رو به سمت خودم بکشم.
این کار تو به هم زدنسیاهپوش تعادلش خیلی موثر بود و در عینمعنیای حال مجبورش میکرد تو حالت تدافعی بمونه.
با اینکه از هنرهای تیغهای که امروز استفاده میکردم راضیآدمکشهای نبودم، اما ترکیب کردنشون با روشهای مختلف حمله با استفادهنهایت از کف دست چپم، اونها رو به مراتب قدرتمندتر میکرد.
هر بار که حالت چهرهی رهبر جامعه شمشیر هژمونکرده تغییر میکرد، با صدای آرومی زیر لب زمزمه میکردمبکشی و یه حمله روانی رو هم روش پیاده میکردم.
«دیگه خیلی دیره. التماس کردن هیچ فایدهای نداره. بیصبرانه منتظرم ببینم جامعه شمشیر هژمون با دیدن جنازهت شوکه میشه ومیشن با اتحاد بهشت جنوبی درگیر میشه. ثروت جامعه شمشیر هژمون به باد میره، زیردستهات تبدیل به یه مشت جنازه میشن وداده اتحاد بهشت جنوبی هم از درگیری با شما تیکهپاره میشه. همهتون فقط یه مشت غذای دریایی هستین و منم اون ماهیگیرم.»
سود ماهیگیر.
یادم میاومد که داستان در مورد یه ماهیگیر بود که دو نفری رو کهنداره تو ساحل با هم میجنگیدن شکار میکرد، اما یادم نمیاومد دقیقاً چه موجوداتی با همبیرون میجنگیدن، برای همین فقط همهشون رو به عنوان غذای دریایی تو یه دسته جا دادم.
راستش رو بخواین، اصلاً به من ربطی نداشت کهکرده یه قورباغه و یه لاکپشت با هم میجنگن، یابکشی یه ماهیمرکب و یه مارماهی برای قدرت رقابت میکنن.
چیزی که اهمیت داشت این بودسیاهپوش که من همیشه همون ماهیگیری بودمموریم که ماهی سیاه رو صید میکرد.
به محض اینکه دیدم دست و پای رهبر جامعه شمشیرآدمکشهای هژمون داره بیشتر و بیشتر تو هم گره میخوره، بانهایت نیش خرگوش سیاه یه بریدگی نهچندان عمیق رو ساعدش ایجاد کردم.
همون لحظهای که دیدم یه کم خون فوارهقیافهای زد، حس کردم چشمهام از هیجان گشاد شد وهستن هنر بزرگ جذب ستاره رو روی زخمش اجرا کردم.
زخمِ به اندازه انگشت ازنمیکنم هم شکافت و خون مثلبیشتره یه جویبار طولانی به بیرون پاشید.
این تکنیکی بود که وسط مبارزه ونبود خیلی شانسی کشفش کرده بودم، اما برای اینکهنهایت یادم بمونه، روی این ترکیب یه اسم گذاشتم.
خونریزی مفرط.
وقتی خونی رو که با «خونریزی مفرط» بیرون کشیدهبیمیل بودم، دوباره با نیش خرگوش سیاه بریدم، به خاطرهمهچیز چی شعلهور، صدای جلز و ولز بلندی بلند شد.
با دیدن قطرات خون که تو هوااونی به دود تبدیل میشدن، با نیروی کفکافیه دستم اونها رو به جلو هل دادم.
پاپاپاپاک... با این صدا، رهبر جامعه شمشیرنبود هژمون که قطرات خون داغ بهش پاشیده بود،نهایت از جا پرید و با تعجب عقب کشید.
لباسهاش تو جاهایی کهتنش قطرات خون سوراخش کردهاصلاً بودن، آبکش شده بود.
من کاملاً ابتکاراصلاً عمل رو بهسیاهپوش دست گرفته بودم.
هرچند در حال حاضرکارم تیغهای دستم بود که اصلاًکرده به درد ضربات نیزهای نمیخورد...
اما این موضوع اهمیت چندانی نداشت، برای همین رفتم جلو و پشت سرمعنیای هم نقاط حیاتی رهبر جامعه شمشیر هژمون رو هدف گرفتم؛ درست مثل اینکهخرگوش داشتم یه هنر شمشیر سریع با تمرکز روی ضربات نیزهای رو اجرا میکردم.
چنگ... چنگ... چنگ!
حتی تو اون وضعیت، رهبر جامعهسیاهپوش شمشیر هژمون با دقتِ تمام هفتموریم تا از ضرباتم رو دفع کرد.
اونقدر مهارت داشتقاطی که تو صدرِپولم جامعه شمشیر هژمون بشینه.
اما برای من، حرکات رهبر جامعه شمشیر هژمون که داشتادامه با شمشیر سریعش دفاع میکرد، شبیه وول خوردن یه ماهیمرکبمیشن قرمز بود که باعث میشد یه کم حالم به هم بخوره.
«ماهیمرکب خوب داره دفاع میکنه.»
یهو یهزدنش فکری بهشبیه سرم زد.
اگه این مرتیکه رو همینجا نمیکشتم،پولم بعداً تبدیل به یه ماهیمرکب غولپیکر میشدمیدم که میتونست تأثیر بزرگی رو موریم بذاره.
حس میکردم که قراره به یهسیاهپوش عضوِ جناح غیرمتعارفِ نسبتاً قدرتمند تبدیلموریم بشه و همهجا جوهر سیاه بپاشه.
البته، تو زندگی قبلیم و دورانیحرف که به عنوان شیطان دیوانه شناختهنبود میشدم، این یارو هیچ پخی نبود.
که این یعنی حتماً توسط رهبر اتحاد بهشت جنوبی،بیمیل یه عضو دیگه از جناح غیرمتعارف، یا شایدم اون مردصاحب سرخپوشی که بهش میگفتن ارباب تالار چون، کشته شده بود.
از همون فاصله نزدیک، نیش خرگوشپولم سیاه رو با بخور شکوفه شعلهدستمزدت پوشوندم و با باد تیغه فرستادمش هوا.
دیدِ رهبر جامعه شمشیر هژمون با اون بخوریقیافهای که پخش شده بود کور شد. کف دستقویترها چپم رو آوردم پایین و پاش رو کشیدم.
مرتیکه که میخواست عقبنشینی کنه، تعادلش رو از دستشبیه داد و تلوتلو خورد. بعد با همون پایی که روشنداره ایستاده بود به زمین لگد زد و پرید تو هوا.
همون لحظه منم تکونشبیه خوردم، مچ پای راستش روبیمیل چسبیدم و مستقیم کوبیدمش زمین.
گرااامب!
بعدش مچ پاش رو پیچوندم و خرد کردم. رهبر جامعه شمشیرداد هژمون داشت از درد عر میزد و دست و پا میزد،بغلم ولی من خیلی اصولی و باحوصله تقلاهای مذبوحانهاش رو خنثی کردم.
یه ضربهلباسهای به شمشیرش زدمطرز و فرستادمش هوا.
سه چهار بار دیگه هم محکم کوبیدمش زمین. کشیدمش جلوادامه و خواستم موهاش رو چنگ بزنم، که یهو یادم اومدمیشن کچله و اشتباهم رو فهمیدم، پس به جاش خِرخِرهاش رو چسبیدم.
«کههه...»
یهو کمخوابی زد به سرمآدمکشهای و با تمام زورم گردن رهبرداد جامعه شمشیر هژمون رو فشار دادم.
آمپرم زد بالا. بیخیال نقشهطرز و استراتژی شدم و حرفآدمکشهای دلم از دهنم پرید بیرون.
«آخه حرومزاده، برای چیشبیه اون قاتلها رو فرستادیقیافهای سراغم؟ از خستگی داشتم میمردم.»
«...!»
«بذار کپهمرگم رو بذارم.»
یکم که دستم روتنش شل کردم، صدای خفهاصلاً و لهشدهی رهبر دراومد.
«تو... کی هستی؟»
نقاط طب سوزنی رهبرکارم جامعه شمشیر هژمون رو بستمکرده و درِ گوشش زمزمه کردم.
«من رهبر فرقه هائو هستم.»
دست رهبر جامعه شمشیرتنش هژمون رو که ازاصلاً ترس خشکش زده بود، گرفتم.
برای کسی که بهشبیه خودش میگفت شمشیرزن، دستاشقیافهای خیلی کم پینه بسته بود.
دست رهبر جامعه شمشیر هژموننمیکنم رو خرد کردم و انرژیبیشتره درونی رو از دانتینش کشیدم بیرون.
نیش خرگوش سیاه رو انداختمآدمکشهای زمین و جلوی دهن رهبرادامه رو که داشت زار میزد، گرفتم.
به محض اینکه حس کردم انرژی درونی رهبر جامعه شمشیر هژمون کثیفنبود و نجسِ، هنر بزرگ جذب ستاره رو متوقف کردم. بعدش یه ضربهصاحب زدم به سیب آدمش و نفس این ماهیمرکبِ قرمز رو قطع کردم.
فرق چندانی با اون آشغالهایی که تو زندگیقیافهای قبلیم تا سر حد مرگ کتک میزدم نداشت،قویترها برای همین هیچ حس خاصی بهم دست نداد.
تازه اون موقع بود کهنمیکنم بدن رهبر جامعه شمشیر هژمون رویبرابر زمین سرد شل شد و افتاد.
یه لحظهزدنش به تاریکیشبیه اطرافم خیره شدم.
«...»
به نظر میرسید اون نیروهایی کهسیاهپوش یه مدت تو فاصله نسبتاً دوریموریم منتظر وایستاده بودن، بالاخره دارن تکون میخورن.
«عجب حرومزادههایی هستن اینا...»
امروز نیومده بودم که مثل یهسیاهپوش روانیِ زنجیری مبارزه کنم، برای همینموریم به زور جلوی سگشدنم رو گرفتم.
شمشیر رهبر جامعه شمشیرتنش هژمون رو برداشتم و سعیشبیه کردم با جنازهاش اختلاط کنم.
«فهمیدی که نفراصلاً دومت بهت خیانتسیاهپوش کرده و بعد مردی؟»
«...»
«نمیدونستی؟»
تازه بعد از کشتن رهبرطرز جامعه شمشیر هژمون بود که یادسیاهپوش رفتار آروم ارباب تالار چون افتادم.
وقتی نیزه رو پرتشبیه کردم، ارباب تالار چونقیافهای با عجله جاخالی داده بود.
رهبر جامعه شمشیر هژمون که قدرت واقعی مناجیرت رو نمیدونست، نیزه رو گرفت و انرژی درونیدستور مرغ چوبی رو با تمام قدرت من اشتباه گرفت.
چون طبیعی بود کهشبیه یه قاتل تو همچین لحظهایبیمیل از تمام زورش استفاده کنه.
اصلاً جای تعجب نداشت که اونا درگیر درگیریهایاصلاً داخلی باشن و با موذیگری بخوان قدرت رو بهموریم چنگ بیارن؛ این چیزا تو موریم خیلی عادی بود.
مهم نبود مهارت سبکی رهبر جامعه شمشیر هژمونقیافهای چقدر سریع بود، همین که زیردستهاش هنوز نرسیدهقویترها بودن، خودش گویای وضعیت داخلی جامعه شمشیر هژمون بود.
ارباب تالار چون که بهنمیکنم نظر میرسید نفر دوم باشه،بیشتره حتماً داشت اوضاع رو کنترل میکرد.
ارباب تالار چون همشبیه احتمالاً مثل من داشتقیافهای نقش ماهیگیر رو بازی میکرد.
ولی چنگ زدن به قدرتی که درست جلو چشمش بود چهسیاهپوش فایدهای داشت؟ جامعه شمشیر هژمون یا تو جنگ با اتحاد بهشتهستن جنوبی نابود میشد، یا به دست من با خاک یکسان میشد.
هیچچیز بیارزشتر از قدرتیشبیه نیست که با خیانتقیافهای و توطئه به دست بیاد.
غلاف رو از کمر رهبر جامعهپولم شمشیر هژمون باز کردم و با استفادهمیدم از مهارت سبکی از اونجا جیم شدم.
راستش خیلی مطمئن نبودمشبیه که نقشهام برای تفرقهاندازیقیافهای خوب پیش میره یا نه.
مهم این بود که رهبرطرز جامعه شمشیر هژمون رو کشته بودم،سیاهپوش برای همین زیاد بهش فکر نکردم.
به هر حالاصلاً تو موریم، دعواها بانبود کشتن طرف تموم میشه.
«اومدم یهزدنش محموله اسکورتشبیه بسپرم بهتون.»
شمشیر رهبر جامعهسیاهی شمشیر هژمون روحرف گذاشتم روی میز.
سرگروه محافظان آژانس اسکورت چشمآبی،آدمکشهای گونگ دوچان، با دقت به شمشیرداد خیره شد و بعد ازم پرسید.
«این... بایداحساسات کجا تحویلکارم داده بشه؟»
«یه هدیهست که باید خیلی فوری بهنبود دست رهبر اتحاد بهشت جنوبی برسه. درنداره سریعترین زمان ممکن. لطفاً قیمتش رو تعیین کن.»
گونگ دوچان باسیاهی قیافهای گیج وحرف منگ جواب داد.
«آه، ببخشید، ولیاصلاً میتونم بپرسم اینسیاهپوش شمشیر متعلق به کیه؟»
دستی لای موهامقاطی کشیدم و باپولم قیافهای بیخیال جواب دادم.
«شمشیرِ یه کچله.»
«متوجهم، ولی خیلیسیاهی کمک میکنه اگهحرف بگید اون کچل کیه.»
یه نگاهیزدنش به اطراف انداختمآدمکشهای و خمیازه کشیدم.
هنوز خوابم میاومد.
فقط اومده بودم یه دونه محموله اسکورت بسپرم،قیافهای ولی درِ تالار اصلی هی باز میشد و تعدادهستن جنگجوهای محافظ و رهبرها تو تالار داشت زیاد میشد.
با خوابآلودگیم جنگیدمسیاهی و خیلی لاتی بازدنش سرگروه محافظان حرف زدم.
«که بهت گفتم.اصلاً شمشیریه که یهسیاهپوش کچل ازش استفاده میکرد.»
«من فقط باید تأیید کنم که ایناونی اموال دزدی هست یا نه، پس لطفاًکافیه بهم بگید. چون این یه شمشیر معمولی نیست.»
«دزدی نیست.زدنش شمشیرِ رهبرشبیه جامعه شمشیر هژمونه.»
«...»
با دیدن سکوت مرگباری که روی آژانسنبود اسکورت چشمآبی سایه انداخت، فهمیدم این هموننداره آژانس اسکورتیه که نام گا-راک پیشبینی کرده بود.
این احمقها یهقاطی آژانس اسکورت وابسته بهاونی جامعه شمشیر هژمون بودن.
فقط تو ظاهر وانمود میکردن که هیچ ربطیقیافهای بهشون ندارن، چون اگه گندش درمیاومد که علناًقویترها با جناح غیرمتعارف در ارتباطن، سفارشهای اسکورتشون کم میشد.
یه نگاهی به دورتنش و برم انداختم واصلاً از گونگ دوچان پرسیدم:
«همه قیافههاشونزدنش برج زهرمار شده.آدمکشهای محمولهاش اینقدر عجیبه؟»
گونگ دوچاناحساسات با قیافهایکارم خونسرد جواب داد.
«رهبر جامعه شمشیر هژمون مرده؟»
«آره، سقط شد.»
گونگ دوچان گفت:
«انگار میدونی که ما آژانسنمیکنم اسکورتی هستیم که با جامعهبیشتره شمشیر هژمون کار میکنه. چی میخوای؟»
«سرگروه محافظان، اول از همه، این یه درخواست مأموریت اسکورت کاملاً عادیه. شمشیر رهبر جامعه شمشیر هژمون رو تحویلصاحب رهبر اتحاد بهشت جنوبی بدین. سادو هنگ مگه اینکه احمق باشه، وگرنه سریع نیروهاش رو جمع میکنه و به جامعهچقدر شمشیر هژمون حمله میکنه. برام دردسر بود که خودم ببرمش، برای همین اومدم نزدیکترین آژانس اسکورت. مگه جای اشتباهی اومدم؟»
با دستملباسهای روی میزتنش ضربه زدم.
«اگه آژانس اسکورت هستین، مثل یه آژانس اسکورت رفتار کنین. یه اتاق مهمان هم برام ردیف کن. باید یه کم بخوابم. نمیدونی سرِباز اون قاتلهایی که رهبر جامعه شمشیر هژمون فرستاد، چقدر بیخوابی کشیدم. اگه ارباب تالار چون از جامعه شمشیر هژمون اومد دنبالم، بهش بگوانگار همچین آدمی رو ندیدین. به نظر میرسه یارو به رهبرش خیانت کرده، ولی بازم میفته دنبالم تا همه کاسهکوزهها رو سر من بشکنه.»
تو همون حالتقاطی خوابآلودگی هی چرت واونی پرت سر هم میکردم.
«...»
گونگ دوچان لال شده بود.
با چشمهایی که ازشبیه شدت خواب سنگین شدهقیافهای بود بهش نگاه کردم.
«راستی چی بود... آها آره... وقتی خوابم یه وقت بهم شبیخون نزنین.دستمزدت من همون روانیای هستم که رهبر جامعه شمشیر هژمون رو فقط به خاطرخطور اینکه از خواب بیدارم کرده بود، کشتم. سرگروه محافظان، میفهمی که چی میگم؟»
سرگروه محافظان نتونست جواب بده و قبلنبود از اینکه حرفی بزنه، نگاهی به قیافه رهبرهاینهایت محافظ که تو تالار جمع شده بودن انداخت.
«مهمون رولباسهای به یهتنش اتاق راهنمایی کنین.»
پلک زدم و بلند شدم.
«محموله اسکورت چی؟»
«به محض اینکه آدمهاششبیه رو تعیین کنیم، مأموریتقیافهای اسکورت رو شروع میکنیم.»
در حالی که دنبال کسی کهحرف من رو به اتاق مهمان راهنمایی میکردقیافهای راه افتاده بودم، سرم رو تکون دادم.
«سرنوشت آژانس اسکورتاصلاً چشمآبی به این مأموریتنبود بنده. ببینیم چی میشه.»
روی تخت یه اتاق مهمانِ نسبتاً جاداراونی دراز کشیدم و به اون جنگجوی محافظ جوونیکسی که اتاق رو بهم نشون داده بود، گفتم:
«ببینمت.»
«بله.»
«اگه جرئت کنی من روآدمکشهای از خواب بیدار کنی، همهتونادامه رو قتلعام میکنم. شیرفهم شد؟»
«بله، فهمیدم.»
وقتی جنگجوی محافظاصلاً داشت از اتاق بیروننبود میرفت، با احتیاط پرسید:
«ولی رهبرلباسهای جامعه شمشیرتنش هژمون واقعاً مرده؟»
«آره.»
«خودتون کشتینش؟»
«معلومه.»
«میتونم هویتلباسهای یا وابستگیتونتنش رو بپرسم؟»
با چشمهای بسته جواب دادم.
«من مردیام که همیشه شکار میشد، مردی که از یه صخره سقوط کرد،میدم مردی که اونجا یه فرصت سرنوشتساز پیدا کرد، استاد توطئههای تاریک، رهبر یهدلیل فرقه نهچندان مرموز، مرد سیاهپوشی با هویت مشخص، مردی که کچل نیست ولی قویه...»
پلکهام سنگین و سنگینتر میشد.
«...اون منم.»