---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 28: سرنوشتی برای یک کتک‌خوری حسابی • ⏱ 14 دقیقه

چپتر 28: سرنوشتی برای یک کتک‌خوری حسابی

0

باند خرگوش سیاه.

رئیس باند خرگوش سیاه که ماسک خرگوش سیاهی‌امکان​ به صورت داشت و تنها جای چشمانش باز‌نکنه​ بود، در حالی که بر مسند قدرت می‌نشست، گفت:

«مدیر بیوک، خبری‌شده​ از ارباب عمارت‌زیردستاش​ ققنوس طلایی نشد؟»

«یه مخفیگاه پیدا کردیم که به ما گزارش نداده بود. از اوضاع و احوال معلومه که کمین‌ایلیانگ​ خورده و همون‌جا موقع استراحت چالش کردن تو زمین. جسد دیگه‌ای نبود، فقط ردپای درهم‌برهمی از درگیری‌بدهند​ با یه استاد روی زمین مونده بود. تا جایی که دیدیم، انگار بدون هیچ مقاومتی کشته شده.»

رئیس باند خرگوش سیاه پرسید:

«بقیه زیردستاش چی؟»

«ظاهراً فقط‌کشته​ ارباب عمارت ققنوس‌بقیه​ طلایی کشته شده.»

«اگه فقط ارباب‌پرسید​ عمارت مرده، پس‌ظاهراً​ چرا هیچ‌کس برنگشته؟»

«بقیه توسط یه یارویی‌شرمنده‌ایم​ به اسم لی زاها‌می‌زد​ تو استان ایلیانگ اسیر شدن.»

رئیس باند خرگوش‌شرمنده‌ایم​ سیاه نگاهی به‌موج​ اطراف انداخت و گفت:

«این لی زاها‌شده​ دیگه کدوم خریه؟ تا‌ظاهراً​ حالا اسمش هم نشنیدم.»

کله‌گنده‌های باند نتوانستند درجا جواب‌زیردستاش​ بدهند و سرشان را کمی پایین‌برنگشته​ انداختند، انگار که می‌خواستند عذرخواهی کنند.

«بنالید.»

«میگن یه‌نکنند​ صاحب مسافرخونه‌نارضایتی​ تو استان ایلیانگه.»

سکوت خفه‌کننده‌ای‌کشته​ برای لحظه‌ای‌پرسید​ حاکم شد.

«... صاحب مسافرخونه؟»

رئیس باند خرگوش سیاه‌شرمنده‌ایم​ ماسکش را بالا زد،‌می‌زد​ انگار که کلافه شده بود.

کله‌گنده‌ها سرشان را خم‌نارضایتی​ کردند تا مستقیم در‌امکان​ صورت ارباب‌شان نگاه نکنند.

«شرمنده‌ایم.»

رئیس باند خرگوش سیاه‌بقیه​ در حالی که نارضایتی‌مرده​ در چهره‌اش موج می‌زد، گفت:

«امکان نداره یکی از کله‌گنده‌های باند خرگوش سیاه‌می‌زد​ کتک بخوره و به دست یه مسافرخونه‌چی کشته‌بشه​ بشه. نکنه کار یکی دیگه از ژنرال‌های الهی باشه؟»

«بعیده. صاحب فاحشه‌خونه‌ای که قرار بود یه فرقه کوچیک‌نداره​ تو ایلیانگ راه بندازه هم توسط همون مسافرخونه‌چی کشته شد‌الهی​ و ظاهراً برادراش هم همگی تا حد مرگ کتک خوردن.»

«نکنه یه استادی از یه‌بقیه​ منطقه دیگه اومده و خودش‌چرا​ رو جای مسافرخونه‌چی جا زده؟»

«میگن یه مسافرخونه‌چیه‌پرسید​ که از اول‌ظاهراً​ همون‌جا زندگی می‌کرده.»

«ارباب عمارت‌نگاه​ ققنوس طلایی‌شرمنده‌ایم​ چقدر مهارت داشت؟»

«رتبه نهم بود.»

«اون مرتیکه پول‌پرست رتبه‌ش خیلی‌بقیه​ بالا بود. یعنی اگه همه‌تون‌چرا​ هم برید احتمال شکست زیاده؟»

کله‌گنده‌ها هماهنگ جواب دادند:

«اجازه بدید من برم.»

«ارباب، من این‌شرمنده‌ایم​ قضیه رو حل‌موج​ می‌کنم و برمی‌گردم.»

رئیس باند خرگوش‌شده​ سیاه ساکت ماند و‌ظاهراً​ دستور فوری صادر نکرد.

در همین حین، مردی به نام سو گون-پیونگ،‌مرده​ ارباب عمارت اژدهای طلایی که ته صف ایستاده‌استان​ بود، دهانش را قرص و محکم بسته بود.

رئیس باند خرگوش‌نکنند​ سیاه به سو‌چهره‌اش​ گون-پیونگ چشم دوخت.

این یارو زیردستِ روی‌نارضایتی​ مخی بود که هیچ‌وقت‌امکان​ خودش پا پیش نمی‌گذاشت.

قدرت باند خرگوش سیاه را در اصل راکشاسای بزرگ‌مرده​ با زور جذب کرده و جلوی شاگردش انداخته بود، برای‌اسیر​ همین پیوند روحی قوی‌ای بین بالادستی‌ها و زیردست‌هایشان وجود نداشت.

وقتی رئیس باند خرگوش سیاه‌زیردستاش​ دوباره ماسکش را زد، نفس‌هیچ‌کس​ کله‌گنده‌ها بالا آمد و راحت شدند.

یکی از‌نگاه​ زیردست‌ها با‌شرمنده‌ایم​ تأخیر گزارش داد:

«ارباب، موقع بررسی ناپدید شدن ارباب عمارت ققنوس طلایی، مدارکی پیدا‌کتک​ کردیم که نشون می‌داد اون داشت پول‌ها رو بالا می‌کشید. به نظر‌قرار​ میاد لی زاها اون پول‌ها رو هم ضبط کرده و برده ایلیانگ.»

رئیس باند خرگوش سیاه با‌بقیه​ نگاهی که از آن خون‌چرا​ می‌بارید به زیردست‌هایش خیره شد.

«دزدی از بودجه؟»

«بله.»

رئیس باند حس کرد تازه‌چهره‌اش​ فهمیده این زیردست‌ها در تمام این‌کتک​ مدت چقدر داشتند سرش کلاه می‌گذاشتند.

اشتباه کرده بود که کارهای فرقه‌زیردستاش​ را کامل سپرد دست این کله‌گنده‌ها و‌توسط​ خودش فقط چسبید به تمرین هنرهای رزمی.

اگر اوضاع همین‌طور پیش می‌رفت،‌زیردستاش​ احتمالش زیاد بود که استادش‌هیچ‌کس​ بیاید و همه‌چیز را پس بگیرد.

همان کله‌گنده‌ای که‌نکنند​ گزارش داد، با‌چهره‌اش​ لحنی جدی گفت:

«اگه منو بفرستید ایلیانگ، حساب اون‌موج​ صاحب مسافرخونه رو می‌رسم و بودجه‌ای‌بخوره​ که از دست رفته رو کامل برمی‌گردونم.»

ولی چشمان رئیس باند روی‌بقیه​ سو گون-پیونگ قفل شده بود‌چرا​ که از اول ساکت مانده بود.

«بی‌خیال تو. ارباب عمارت سو.»

سو گون-پیونگ‌نگاه​ با لحنی‌شرمنده‌ایم​ آرام جواب داد:

«بله، استاد.»

«چرا هر وقت‌شده​ همچین اتفاقی میفته، تو‌ظاهراً​ همیشه دهنت رو می‌بندی؟»

«بقیه گفتن‌شده​ میرن، واسه همین‌زیردستاش​ من ساکت موندم.»

«شنیدم ارباب عمارت‌نکنند​ سو اخیراً خیلی سفت‌موج​ و سخت تمرین می‌کنه.»

«تمریناتم مثل همیشه‌ست.»

«اگه با ارباب عمارت ققنوس طلایی که باهاش آب‌تون توی‌چرا​ یه جوب نمی‌رفت مبارزه می‌کردی، توی چند تا حرکت می‌تونستی زمین‌گیرش‌نگاهی​ کنی؟ خودم می‌دونم که مهارت‌های تو قطعاً برتره، ارباب عمارت سو.»

سو گون-پیونگ‌شده​ لحظه‌ای در‌بقیه​ فکر فرو رفت.

اگرچه رقیبش، ارباب عمارت ققنوس طلایی،‌چهره‌اش​ از نظر قدرت رزمی مالی نبود، ولی‌بخوره​ مقام‌شان در باند خرگوش سیاه یکی بود.

اما اختلاف سطح‌شرمنده‌ایم​ هنرهای رزمی‌شان زمین‌موج​ تا آسمان بود.

ارباب عمارت ققنوس طلایی مردی بود که کله‌اش فقط پر از پول‌برنگشته​ بود، در حالی که خود سو گون-پیونگ آدمی بود که فقط روی‌این​ تمرینات رزمی تمرکز داشت، برای همین حتی مقایسه کردن‌شان هم حال‌به‌هم‌زن بود.

سو گون-پیونگ تخمین زد که کار کسی‌اگه​ مثل ارباب عمارت ققنوس طلایی در همان مدت‌زاها​ زمانی که یک فنجان چای می‌نوشند تمام است.

ولی چون صلاح دید که مهارت‌های‌چهره‌اش​ واقعی‌اش را حتی از متحدان خودش هم‌بخوره​ کاملاً مخفی نگه دارد، این‌گونه جواب داد:

«تا باهاش نجنگم‌شرمنده‌ایم​ نمی‌دونم، ولی فکر‌موج​ کنم قطعاً جلوتر باشم.»

«پول‌ها رو جای دیگه قایم نکرده، برداشته برده ایلیانگ. این یعنی‌هیچ‌کس​ اطمینان داره که از پس هر کسی که باند خرگوش سیاه‌اطراف​ بفرسته برمیاد. این دفعه، دلم می‌خواد مهارت‌های ارباب عمارت سو رو بسنجم.»

سو گون-پیونگ جواب داد:

«مفهوم شد.»

«حریف، همون‌طور که‌شرمنده‌ایم​ می‌دونی، یه صاحب‌موج​ مسافرخونه‌ست. اگه شکست بخوری...»

«بله.»

«خودت رو بکش. در عوض،‌زیردستاش​ اگه موفق بشی، کارهای عمارت ققنوس‌برنگشته​ طلایی رو هم می‌سپرم به تو.»

با شنیدن این حرف، سو گون-پیونگ‌چهره‌اش​ سرش را لحظه‌ای بالا آورد و به‌بخوره​ چشمان پشت ماسک رئیس باند زل زد.

'جدیه؟ داره بهم میگه بمیرم؟'

همان لحظه که نگاه سو‌بقیه​ گون-پیونگ به نگاه رئیس گره‌چرا​ خورد، فهمید که شوخی ندارد.

کنترل قیافه‌اش سخت بود،‌بقیه​ برای همین سرش را‌مرده​ پایین انداخت و جواب داد:

«اگه شکست بخورم، احتمالاً‌شرمنده‌ایم​ خودم همون‌جا می‌میرم. طبق‌می‌زد​ دستور عمل می‌کنم، ارباب.»

برخلاف حرفش، سو‌شرمنده‌ایم​ گون-پیونگ هیچ قصدی‌موج​ برای خودکشی نداشت.

درست وقتی سو گون-پیونگ داشت‌بقیه​ تصمیم می‌گرفت که با زیردست‌هایش مشورت‌هیچ‌کس​ کند، حرف‌های رئیس ادامه پیدا کرد.

«با یه لشکر آدم راه نیفت برو‌اگه​ اونجا و سر و صدا راه بنداز.‌اسم​ تنها برو و کار رو تموم کن.»

این دستور حتی‌نکنند​ برای سو گون-پیونگ‌چهره‌اش​ هم غیرمنتظره بود.

«بله؟»

«واسه طرف شدن با یه‌بقیه​ مسافرخونه‌چی چه نیازی به شلوغ‌کاریه؟ اگه‌هیچ‌کس​ اعتمادبه‌نفس نداری، یکی دیگه رو بفرستم.»

سو گون-پیونگ‌شده​ با لحنی‌بقیه​ بی‌میل جواب داد:

«بحث اعتمادبه‌نفس نیست.‌نکنند​ طبق قولی که‌چهره‌اش​ دادم عمل می‌کنم.»

«اگه ارباب عمارت سو به دست‌موج​ اون مسافرخونه‌چی بیفته و برنگرده، خودم میرم‌دست​ انتقامت رو می‌گیرم. بی‌گدار به آب نزن.»

بعد از دادن این دستور،‌بقیه​ خود رئیس باند هم کنجکاو‌چرا​ هویت آن صاحب مسافرخانه ماند.

'نکنه کار دوازده ژنرال الهیه که‌ظاهراً​ دارن شوخی‌خرکی می‌کنن؟ ولی گمون نکنم‌توسط​ الان کسی باشه که همچین غلطی بکنه.'

رئیس باند از پشت‌شرمنده‌ایم​ ماسکش، با دقت قیافه‌می‌زد​ زیردست‌هایش را برانداز کرد.

شاید چون این نیرویی بود که استادش‌می‌زد​ با زور تصاحب کرده بود، ایجاد پیوند با‌بشه​ این نوچه‌ها سخت‌تر از تمرین هنرهای رزمی بود.

رئیس باند خرگوش‌شده​ سیاه دستش را‌زیردستاش​ تکان داد و گفت:

«همگی مرخصید.»

«بله، ارباب.»

تا زمانی که همه ناپدید شدند، ارباب عمارت‌امکان​ اژدهای طلایی، سو گون-پیونگ، در تالار اصلی تنها‌نکنه​ ماند و نگاهی به مقر باند خرگوش سیاه انداخت.

«پس به این‌شده​ می‌گن دور انداختن سگ‌ظاهراً​ بعد از پایان شکار.»

دلش می‌خواست روی زمین تف‌زیردستاش​ کند، اما سو گون-پیونگ به‌هیچ‌کس​ زور جلوی خودش را گرفت.

من در روسپی‌خانه‌شرمنده‌ایم​ کز کرده بودم و‌می‌زد​ به تمرینم ادامه می‌دادم.

کل استان ایلیانگ مدتی بود که در سکوت‌اگه​ فرو رفته بود، طوری که روزها می‌گذشت و حس‌استان​ می‌کردم اگر همین الان اتفاقی بیفتد، اصلاً عجیب نیست.

زندگی روزمره‌ام‌شده​ یکنواخت و‌بقیه​ کسل‌کننده بود.

تمرین، مدیتیشن نشسته، پیاده‌روی،‌شرمنده‌ایم​ غذا، تمرین، خواب، مدیتیشن‌می‌زد​ نشسته و بعد دوباره پیاده‌روی.

معمولاً غذایم را در رستوران خورشید بهاری می‌خوردم،‌امکان​ برای همین بعد از تمام شدن پیاده‌روی‌ام دور‌نکنه​ استان ایلیانگ، پاهایم ناخودآگاه به آن سمت کشیده می‌شد.

اوایل غروب بود، به‌پرسید​ همین خاطر تنها مشتری‌اگه​ دیگر، یک مرد غریبه بود.

جانگ دوک-سو داشت یک کاسه نودل جلوی مشتری‌مرده​ می‌گذاشت که چشمش به من افتاد و با‌استان​ قیافه‌ای که داد می‌زد استرس دارد، نگاهم کرد.

«خیلی وقته‌نگاه​ ندیدمتون. چی‌شرمنده‌ایم​ میل دارید؟»

«امروز به جای سوپ‌نارضایتی​ برنج همیشگی، یه چیز‌امکان​ متفاوت می‌خوام. تندش کن.»

«تند، اطاعت میشه.»

پشت یک میز خالی نشستم‌زیردستاش​ و به مردی که لباس‌هیچ‌کس​ سیاه پوشیده بود، زل زدم.

شاید حرف عجیبی باشد، ولی هر کسی‌موج​ که عشقِ پوشیدن لباس سیاه دارد، احتمالش‌دست​ خیلی زیاد است که از من کتک بخورد.

این مرد که اولین بار بود در‌می‌زد​ استان ایلیانگ می‌دیدمش، یک شمشیر انحنادار با‌مسافرخونه‌چی​ شکل و شمایل عجیب روی میز گذاشته بود.

با یک نگاه‌شده​ گذرا می‌شد فهمید‌زیردستاش​ که مهارتش بدک نیست.

«خب ببین چی داریم...»

تازه آن موقع‌نکنند​ بود که فهمیدم قضیه‌موج​ آن شمشیر منحنی چیست.

قیافه یارو را نمی‌شناختم، ولی‌چهره‌اش​ در مورد آن شمشیر منحنی‌یکی​ خاص چند باری شنیده بودم.

«با خودم گفتم این دیگه‌بقیه​ کیه. نگو که جناب سیصد‌چرا​ گاپجا از جناح غیرمتعارف تشریف دارن.»

سیصد گاپجا لقبی نبود که به‌خاطر‌ظاهراً​ مقدار انرژی درونی‌اش به او داده باشند،‌یارویی​ بلکه به‌خاطر عمر عجیب و طولانی‌اش بود.

این لقب از روی لقب «سو دونگ‌فانگ»‌موج​ یعنی «سه هزار گاپجا» برداشته شده بود‌دست​ که می‌گفتند عمر نوح را داشته است.

با اینکه الان یک آدم بی‌نام و نشان بود، ولی‌یکی​ مردی که بعداً قرار است در جناح غیرمتعارف برای خودش‌باشه​ کله‌گنده‌ای شود، خیلی غیرمنتظره داشت در رستوران خورشید بهاری نودل می‌لومباند.

یارو با سر و صدا نودلش‌زیردستاش​ را هورت کشید و بعد جانگ دوک-سو‌توسط​ را که در آشپزخانه بود صدا زد.

«هوی، صاحب مغازه.»

جانگ دوک-سو‌نگاه​ از داخل‌شرمنده‌ایم​ آشپزخانه جواب داد:

«بله، چیز دیگه‌ای لازم دارید؟»

«شنیدم یه یارویی به اسم‌بقیه​ لی زاها تو این شهر‌چرا​ هست. کجا می‌تونم پیداش کنم؟»

جانگ دوک-سو قبل‌پرسید​ از جواب دادن‌ظاهراً​ کمی من‌من کرد.

«آه... اون یارو؟‌نکنند​ مطمئن نیستم. این‌چهره‌اش​ اواخر این طرفا ندیدمش.»

«چرا؟ اتفاقی افتاده؟»

«آخه می‌دونید، اون مرتیکه خیلی دردسر درست می‌کنه. شک‌مرده​ دارم نکنه فرار کرده باشه یه جای دور. ولی‌ایلیانگ​ شما چرا دنبال لی زاها می‌گردید؟ می‌خواید براتون پرس‌وجو کنم؟»

این دقیقاً رفتاری‌پرسید​ بود که از رئیس‌اگه​ فرقه فروشندگان انتظار می‌رفت.

با اینکه من درست روبروی یارو نشسته‌موج​ بودم، جانگ دوک-سو خیلی طبیعی داشت جواب‌دست​ می‌داد که من را این اواخر ندیده است.

من هم زل زدم‌نارضایتی​ توی تخم چشم‌های مردی که‌نداره​ به سیصد گاپجا معروف بود.

«...»

یارو ناگهان‌شده​ لبخند زد‌بقیه​ و گفت:

«لی زاها درست جلوی چشمامه، اونوقت تو داری‌می‌زد​ اینجوری دروغ‌های شاخدار تحویلم میدی. میگن استان ایلیانگ‌بشه​ پر از دیوونه‌های زنجیریه، واقعاً که راست میگن.»

دیگر هیچ‌نکنند​ صدایی از‌نارضایتی​ آشپزخانه نیامد.

«...»

همان‌طور که سکوت همه جا‌زیردستاش​ را گرفته بود، جانگ دوک-سو دستش‌برنگشته​ را دراز کرد سمت در قابلمه.

می‌خواست اگر یکهو سلاح‌شرمنده‌ایم​ مخفی‌ای سمتش پرت شد،‌می‌زد​ با آن دفاع کند.

مردی که به سیصد گاپجا‌چهره‌اش​ معروف بود، همان‌طور که نودلش‌یکی​ را می‌خورد از من پرسید:

«مسافرخونه‌چی، می‌دونی من کی‌ام؟»

طبیعتاً فکر‌شده​ می‌کرد که من‌زیردستاش​ هویتش را نفهمیده‌ام.

بدبختانه برای او، من شبکه اطلاعاتی فرقه هائو، پیامبر‌امکان​ فرقه هائو، رئیس فرقه هائو، معمار فرقه هائو و‌کار​ کسی بودم که آینده را مثل کف دستم می‌شناختم.

من جزئیات زندگی اکثر آدم‌هایی که الان‌می‌زد​ در موریم معروف بودند یا آن‌هایی که‌مسافرخونه‌چی​ قرار بود در آینده معروف شوند را می‌دانستم.

اصلاً از همان اول، حتی‌بقیه​ وقتی مسافرخانه‌چی یا گورکن بودم،‌چرا​ همیشه به رزمی‌کاران موریم علاقه داشتم.

با لحنی بی‌خیال جواب دادم:

«تو سو گون-پیونگ از باند خرگوش‌چهره‌اش​ سیاهی، مرتیکه کثافت. چرا هی داری‌کتک​ با من بالا به پایین حرف می‌زنی؟»

«...!»

سو گون-پیونگ جوری جا‌پرسید​ خورد انگار مچش را‌اگه​ موقع دزدی گرفته باشند.

راستش، حدس زدن اینکه از باند خرگوش سیاه‌مرده​ است کار سختی نبود، ولی نتوانست جلوی تعجبش‌استان​ را بگیرد که حتی اسمش را هم می‌دانستم.

سو گون-پیونگ که بعد از نقشه دور انداخته‌می‌زد​ شدنش، تک و تنها پایش رسیده بود به‌بشه​ استان ایلیانگ، با چشم‌های یک خرگوش وحشت‌زده پرسید:

«تو دیگه کی هستی؟»

به سو گون-پیونگ دقیق شدم.

مانده بودم که آیا این یارو که سرنوشتش این بود که اندازه سیصد گاپجا عمر‌زاها​ کند، می‌دانست که امروز با بزرگترین بحران زندگی‌اش روبرو شده است؟ ولی با دیدن اینکه هنوز‌نتوانستند​ با آن چشم‌های گستاخش زل زده بود به من، به نظر می‌رسید که هنوز خبر ندارد.

سو گون-پیونگ که‌نکنند​ درباره هویتم کنجکاو‌چهره‌اش​ شده بود، دوباره پرسید:

«پرسیدم کی هستی.»

«من لی زاها هستم، یه مسافرخونه‌چی معمولی. هویتم همینه. خودت اومدی دنبالم می‌گردی، حالا می‌پرسی‌اسم​ کی هستم؟ این دیگه چه معمای تخمی‌ایه؟ یا شایدم یه سوال عمیق فلسفی در مورد‌نشنیدم​ ماهیت واقعی منه؟ اگه اینطوره، نمی‌دونم. سوالش خیلی سنگینه، باید برم تو فکر. من کی‌ام؟»

«دیوونه زنجیری.»

وسط این گیر و دار،‌نارضایتی​ سو گون-پیونگ یک هورت دیگر کشید‌یکی​ و بقیه نودلش را تمام کرد.

قیافه‌اش جوری بود که انگار‌چهره‌اش​ حتی اگر دنیا به آخر برسد‌کتک​ هم باید نودلش را تمام کند.

رو کردم‌کشته​ به آشپزخانه‌پرسید​ ساکت و گفتم:

«اوستا، اون نودل‌پرسید​ تند ما حاضر‌ظاهراً​ نشد؟ مردم از گشنگی.»

جانگ دوک-سو که در‌شرمنده‌ایم​ قابلمه را مثل سپر‌می‌زد​ چسبیده بود، اخم کرد.

«مرتیکه داره می‌میره،‌شرمنده‌ایم​ اونوقت داره غر میزنه‌می‌زد​ که غذای تند می‌خواد.»

جانگ دوک-سو‌کشته​ با تردید‌پرسید​ جواب داد:

«...نودل‌مون همین‌شده​ الان تموم‌بقیه​ شد، مشتری گرامی.»

«اوستا، اینم شد کاسبی؟»

سو گون-پیونگ‌نکنند​ که داشت نودل‌چهره‌اش​ می‌خورد، پوزخندی زد:

«چه شهر بامزه‌ایه.»

حرف سو‌شده​ گون-پیونگ را‌بقیه​ اصلاح کردم:

«اینجا شهر بامزه‌ای نیست. اینجا جاییه که‌موج​ قراره کاری کنم که از این به بعد‌مسافرخونه‌چی​ جناح غیرمتعارف حتی جرات نکنه پاشو توش بذاره.»

سو گون-پیونگ دهانش را‌نارضایتی​ با آب شست و‌امکان​ تف کرد کف زمین.

«این چرت و پرت‌ها‌پرسید​ رو بذار واسه وقتی که‌مرده​ شکستم دادی. صاحب مغازه، صورت‌حساب.»

جانگ دوک-سو که فکر می‌کرد‌زیردستاش​ اگر بخواهد پول بگیرد ممکن است‌برنگشته​ بمیرد، از داخل آشپزخانه جواب داد:

«ای بابا، چه صورت‌حسابی؟ همین که از غذا خوشتون‌امکان​ اومده کافیه. من شما رو نشناختم و یکم شوخی‌کار​ کردم، پس لطفاً بزرگی کنید و ببخشید، قهرمان بزرگ.»

سو گون-پیونگ لبخند زد:

«باید حساب‌کشته​ کنم. مشکلی‌پرسید​ نیست، بیا بیرون.»

پوفی کردم و گفتم:

«تو همون آشپزخونه بمون.»

جانگ دوک-سو با‌شرمنده‌ایم​ لحنی که انگار دو‌می‌زد​ دل بود جواب داد:

«بـ-بمونم؟»

تازه آن موقع بود‌بقیه​ که نگاه سو گون-پیونگ مثل‌چرا​ چسب قفل شد روی من.

با این حال، برخلاف رفتار همیشگی‌ای که از‌می‌زد​ جناح غیرمتعارف دیده بودم، سو گون-پیونگ دست کرد توی‌نکنه​ ردایش، پول درآورد و خیلی آرام گذاشت روی میز.

هر چه نباشد،‌شرمنده‌ایم​ مردی بود که‌موج​ پول غذایش را می‌داد.

مانده‌ام که آیا این‌پرسید​ یارو از سرنوشت خودش‌اگه​ خبر دارد یا نه.

چون از آنجایی که پول غذایش را داد، سرنوشتش که‌هیچ‌کس​ قرار بود تا حد مرگ توسط من کتک بخورد، همین‌نگاهی​ الان تغییر کرد به اینکه فقط در حد مناسبی کتک بخورد...

ناولها | novelha.net