چپتر 28: سرنوشتی برای یک کتکخوری حسابی
0باند خرگوش سیاه.
رئیس باند خرگوش سیاه که ماسک خرگوش سیاهیامکان به صورت داشت و تنها جای چشمانش بازنکنه بود، در حالی که بر مسند قدرت مینشست، گفت:
«مدیر بیوک، خبریشده از ارباب عمارتزیردستاش ققنوس طلایی نشد؟»
«یه مخفیگاه پیدا کردیم که به ما گزارش نداده بود. از اوضاع و احوال معلومه که کمینایلیانگ خورده و همونجا موقع استراحت چالش کردن تو زمین. جسد دیگهای نبود، فقط ردپای درهمبرهمی از درگیریبدهند با یه استاد روی زمین مونده بود. تا جایی که دیدیم، انگار بدون هیچ مقاومتی کشته شده.»
رئیس باند خرگوش سیاه پرسید:
«بقیه زیردستاش چی؟»
«ظاهراً فقطکشته ارباب عمارت ققنوسبقیه طلایی کشته شده.»
«اگه فقط اربابپرسید عمارت مرده، پسظاهراً چرا هیچکس برنگشته؟»
«بقیه توسط یه یاروییشرمندهایم به اسم لی زاهامیزد تو استان ایلیانگ اسیر شدن.»
رئیس باند خرگوششرمندهایم سیاه نگاهی بهموج اطراف انداخت و گفت:
«این لی زاهاشده دیگه کدوم خریه؟ تاظاهراً حالا اسمش هم نشنیدم.»
کلهگندههای باند نتوانستند درجا جوابزیردستاش بدهند و سرشان را کمی پایینبرنگشته انداختند، انگار که میخواستند عذرخواهی کنند.
«بنالید.»
«میگن یهنکنند صاحب مسافرخونهنارضایتی تو استان ایلیانگه.»
سکوت خفهکنندهایکشته برای لحظهایپرسید حاکم شد.
«... صاحب مسافرخونه؟»
رئیس باند خرگوش سیاهشرمندهایم ماسکش را بالا زد،میزد انگار که کلافه شده بود.
کلهگندهها سرشان را خمنارضایتی کردند تا مستقیم درامکان صورت اربابشان نگاه نکنند.
«شرمندهایم.»
رئیس باند خرگوش سیاهبقیه در حالی که نارضایتیمرده در چهرهاش موج میزد، گفت:
«امکان نداره یکی از کلهگندههای باند خرگوش سیاهمیزد کتک بخوره و به دست یه مسافرخونهچی کشتهبشه بشه. نکنه کار یکی دیگه از ژنرالهای الهی باشه؟»
«بعیده. صاحب فاحشهخونهای که قرار بود یه فرقه کوچیکنداره تو ایلیانگ راه بندازه هم توسط همون مسافرخونهچی کشته شدالهی و ظاهراً برادراش هم همگی تا حد مرگ کتک خوردن.»
«نکنه یه استادی از یهبقیه منطقه دیگه اومده و خودشچرا رو جای مسافرخونهچی جا زده؟»
«میگن یه مسافرخونهچیهپرسید که از اولظاهراً همونجا زندگی میکرده.»
«ارباب عمارتنگاه ققنوس طلاییشرمندهایم چقدر مهارت داشت؟»
«رتبه نهم بود.»
«اون مرتیکه پولپرست رتبهش خیلیبقیه بالا بود. یعنی اگه همهتونچرا هم برید احتمال شکست زیاده؟»
کلهگندهها هماهنگ جواب دادند:
«اجازه بدید من برم.»
«ارباب، من اینشرمندهایم قضیه رو حلموج میکنم و برمیگردم.»
رئیس باند خرگوششده سیاه ساکت ماند وظاهراً دستور فوری صادر نکرد.
در همین حین، مردی به نام سو گون-پیونگ،مرده ارباب عمارت اژدهای طلایی که ته صف ایستادهاستان بود، دهانش را قرص و محکم بسته بود.
رئیس باند خرگوشنکنند سیاه به سوچهرهاش گون-پیونگ چشم دوخت.
این یارو زیردستِ روینارضایتی مخی بود که هیچوقتامکان خودش پا پیش نمیگذاشت.
قدرت باند خرگوش سیاه را در اصل راکشاسای بزرگمرده با زور جذب کرده و جلوی شاگردش انداخته بود، برایاسیر همین پیوند روحی قویای بین بالادستیها و زیردستهایشان وجود نداشت.
وقتی رئیس باند خرگوش سیاهزیردستاش دوباره ماسکش را زد، نفسهیچکس کلهگندهها بالا آمد و راحت شدند.
یکی ازنگاه زیردستها باشرمندهایم تأخیر گزارش داد:
«ارباب، موقع بررسی ناپدید شدن ارباب عمارت ققنوس طلایی، مدارکی پیداکتک کردیم که نشون میداد اون داشت پولها رو بالا میکشید. به نظرقرار میاد لی زاها اون پولها رو هم ضبط کرده و برده ایلیانگ.»
رئیس باند خرگوش سیاه بابقیه نگاهی که از آن خونچرا میبارید به زیردستهایش خیره شد.
«دزدی از بودجه؟»
«بله.»
رئیس باند حس کرد تازهچهرهاش فهمیده این زیردستها در تمام اینکتک مدت چقدر داشتند سرش کلاه میگذاشتند.
اشتباه کرده بود که کارهای فرقهزیردستاش را کامل سپرد دست این کلهگندهها وتوسط خودش فقط چسبید به تمرین هنرهای رزمی.
اگر اوضاع همینطور پیش میرفت،زیردستاش احتمالش زیاد بود که استادشهیچکس بیاید و همهچیز را پس بگیرد.
همان کلهگندهای کهنکنند گزارش داد، باچهرهاش لحنی جدی گفت:
«اگه منو بفرستید ایلیانگ، حساب اونموج صاحب مسافرخونه رو میرسم و بودجهایبخوره که از دست رفته رو کامل برمیگردونم.»
ولی چشمان رئیس باند رویبقیه سو گون-پیونگ قفل شده بودچرا که از اول ساکت مانده بود.
«بیخیال تو. ارباب عمارت سو.»
سو گون-پیونگنگاه با لحنیشرمندهایم آرام جواب داد:
«بله، استاد.»
«چرا هر وقتشده همچین اتفاقی میفته، توظاهراً همیشه دهنت رو میبندی؟»
«بقیه گفتنشده میرن، واسه همینزیردستاش من ساکت موندم.»
«شنیدم ارباب عمارتنکنند سو اخیراً خیلی سفتموج و سخت تمرین میکنه.»
«تمریناتم مثل همیشهست.»
«اگه با ارباب عمارت ققنوس طلایی که باهاش آبتون تویچرا یه جوب نمیرفت مبارزه میکردی، توی چند تا حرکت میتونستی زمینگیرشنگاهی کنی؟ خودم میدونم که مهارتهای تو قطعاً برتره، ارباب عمارت سو.»
سو گون-پیونگشده لحظهای دربقیه فکر فرو رفت.
اگرچه رقیبش، ارباب عمارت ققنوس طلایی،چهرهاش از نظر قدرت رزمی مالی نبود، ولیبخوره مقامشان در باند خرگوش سیاه یکی بود.
اما اختلاف سطحشرمندهایم هنرهای رزمیشان زمینموج تا آسمان بود.
ارباب عمارت ققنوس طلایی مردی بود که کلهاش فقط پر از پولبرنگشته بود، در حالی که خود سو گون-پیونگ آدمی بود که فقط رویاین تمرینات رزمی تمرکز داشت، برای همین حتی مقایسه کردنشان هم حالبههمزن بود.
سو گون-پیونگ تخمین زد که کار کسیاگه مثل ارباب عمارت ققنوس طلایی در همان مدتزاها زمانی که یک فنجان چای مینوشند تمام است.
ولی چون صلاح دید که مهارتهایچهرهاش واقعیاش را حتی از متحدان خودش همبخوره کاملاً مخفی نگه دارد، اینگونه جواب داد:
«تا باهاش نجنگمشرمندهایم نمیدونم، ولی فکرموج کنم قطعاً جلوتر باشم.»
«پولها رو جای دیگه قایم نکرده، برداشته برده ایلیانگ. این یعنیهیچکس اطمینان داره که از پس هر کسی که باند خرگوش سیاهاطراف بفرسته برمیاد. این دفعه، دلم میخواد مهارتهای ارباب عمارت سو رو بسنجم.»
سو گون-پیونگ جواب داد:
«مفهوم شد.»
«حریف، همونطور کهشرمندهایم میدونی، یه صاحبموج مسافرخونهست. اگه شکست بخوری...»
«بله.»
«خودت رو بکش. در عوض،زیردستاش اگه موفق بشی، کارهای عمارت ققنوسبرنگشته طلایی رو هم میسپرم به تو.»
با شنیدن این حرف، سو گون-پیونگچهرهاش سرش را لحظهای بالا آورد و بهبخوره چشمان پشت ماسک رئیس باند زل زد.
'جدیه؟ داره بهم میگه بمیرم؟'
همان لحظه که نگاه سوبقیه گون-پیونگ به نگاه رئیس گرهچرا خورد، فهمید که شوخی ندارد.
کنترل قیافهاش سخت بود،بقیه برای همین سرش رامرده پایین انداخت و جواب داد:
«اگه شکست بخورم، احتمالاًشرمندهایم خودم همونجا میمیرم. طبقمیزد دستور عمل میکنم، ارباب.»
برخلاف حرفش، سوشرمندهایم گون-پیونگ هیچ قصدیموج برای خودکشی نداشت.
درست وقتی سو گون-پیونگ داشتبقیه تصمیم میگرفت که با زیردستهایش مشورتهیچکس کند، حرفهای رئیس ادامه پیدا کرد.
«با یه لشکر آدم راه نیفت برواگه اونجا و سر و صدا راه بنداز.اسم تنها برو و کار رو تموم کن.»
این دستور حتینکنند برای سو گون-پیونگچهرهاش هم غیرمنتظره بود.
«بله؟»
«واسه طرف شدن با یهبقیه مسافرخونهچی چه نیازی به شلوغکاریه؟ اگههیچکس اعتمادبهنفس نداری، یکی دیگه رو بفرستم.»
سو گون-پیونگشده با لحنیبقیه بیمیل جواب داد:
«بحث اعتمادبهنفس نیست.نکنند طبق قولی کهچهرهاش دادم عمل میکنم.»
«اگه ارباب عمارت سو به دستموج اون مسافرخونهچی بیفته و برنگرده، خودم میرمدست انتقامت رو میگیرم. بیگدار به آب نزن.»
بعد از دادن این دستور،بقیه خود رئیس باند هم کنجکاوچرا هویت آن صاحب مسافرخانه ماند.
'نکنه کار دوازده ژنرال الهیه کهظاهراً دارن شوخیخرکی میکنن؟ ولی گمون نکنمتوسط الان کسی باشه که همچین غلطی بکنه.'
رئیس باند از پشتشرمندهایم ماسکش، با دقت قیافهمیزد زیردستهایش را برانداز کرد.
شاید چون این نیرویی بود که استادشمیزد با زور تصاحب کرده بود، ایجاد پیوند بابشه این نوچهها سختتر از تمرین هنرهای رزمی بود.
رئیس باند خرگوششده سیاه دستش رازیردستاش تکان داد و گفت:
«همگی مرخصید.»
«بله، ارباب.»
تا زمانی که همه ناپدید شدند، ارباب عمارتامکان اژدهای طلایی، سو گون-پیونگ، در تالار اصلی تنهانکنه ماند و نگاهی به مقر باند خرگوش سیاه انداخت.
«پس به اینشده میگن دور انداختن سگظاهراً بعد از پایان شکار.»
دلش میخواست روی زمین تفزیردستاش کند، اما سو گون-پیونگ بههیچکس زور جلوی خودش را گرفت.
من در روسپیخانهشرمندهایم کز کرده بودم ومیزد به تمرینم ادامه میدادم.
کل استان ایلیانگ مدتی بود که در سکوتاگه فرو رفته بود، طوری که روزها میگذشت و حساستان میکردم اگر همین الان اتفاقی بیفتد، اصلاً عجیب نیست.
زندگی روزمرهامشده یکنواخت وبقیه کسلکننده بود.
تمرین، مدیتیشن نشسته، پیادهروی،شرمندهایم غذا، تمرین، خواب، مدیتیشنمیزد نشسته و بعد دوباره پیادهروی.
معمولاً غذایم را در رستوران خورشید بهاری میخوردم،امکان برای همین بعد از تمام شدن پیادهرویام دورنکنه استان ایلیانگ، پاهایم ناخودآگاه به آن سمت کشیده میشد.
اوایل غروب بود، بهپرسید همین خاطر تنها مشتریاگه دیگر، یک مرد غریبه بود.
جانگ دوک-سو داشت یک کاسه نودل جلوی مشتریمرده میگذاشت که چشمش به من افتاد و بااستان قیافهای که داد میزد استرس دارد، نگاهم کرد.
«خیلی وقتهنگاه ندیدمتون. چیشرمندهایم میل دارید؟»
«امروز به جای سوپنارضایتی برنج همیشگی، یه چیزامکان متفاوت میخوام. تندش کن.»
«تند، اطاعت میشه.»
پشت یک میز خالی نشستمزیردستاش و به مردی که لباسهیچکس سیاه پوشیده بود، زل زدم.
شاید حرف عجیبی باشد، ولی هر کسیموج که عشقِ پوشیدن لباس سیاه دارد، احتمالشدست خیلی زیاد است که از من کتک بخورد.
این مرد که اولین بار بود درمیزد استان ایلیانگ میدیدمش، یک شمشیر انحنادار بامسافرخونهچی شکل و شمایل عجیب روی میز گذاشته بود.
با یک نگاهشده گذرا میشد فهمیدزیردستاش که مهارتش بدک نیست.
«خب ببین چی داریم...»
تازه آن موقعنکنند بود که فهمیدم قضیهموج آن شمشیر منحنی چیست.
قیافه یارو را نمیشناختم، ولیچهرهاش در مورد آن شمشیر منحنییکی خاص چند باری شنیده بودم.
«با خودم گفتم این دیگهبقیه کیه. نگو که جناب سیصدچرا گاپجا از جناح غیرمتعارف تشریف دارن.»
سیصد گاپجا لقبی نبود که بهخاطرظاهراً مقدار انرژی درونیاش به او داده باشند،یارویی بلکه بهخاطر عمر عجیب و طولانیاش بود.
این لقب از روی لقب «سو دونگفانگ»موج یعنی «سه هزار گاپجا» برداشته شده بوددست که میگفتند عمر نوح را داشته است.
با اینکه الان یک آدم بینام و نشان بود، ولییکی مردی که بعداً قرار است در جناح غیرمتعارف برای خودشباشه کلهگندهای شود، خیلی غیرمنتظره داشت در رستوران خورشید بهاری نودل میلومباند.
یارو با سر و صدا نودلشزیردستاش را هورت کشید و بعد جانگ دوک-سوتوسط را که در آشپزخانه بود صدا زد.
«هوی، صاحب مغازه.»
جانگ دوک-سونگاه از داخلشرمندهایم آشپزخانه جواب داد:
«بله، چیز دیگهای لازم دارید؟»
«شنیدم یه یارویی به اسمبقیه لی زاها تو این شهرچرا هست. کجا میتونم پیداش کنم؟»
جانگ دوک-سو قبلپرسید از جواب دادنظاهراً کمی منمن کرد.
«آه... اون یارو؟نکنند مطمئن نیستم. اینچهرهاش اواخر این طرفا ندیدمش.»
«چرا؟ اتفاقی افتاده؟»
«آخه میدونید، اون مرتیکه خیلی دردسر درست میکنه. شکمرده دارم نکنه فرار کرده باشه یه جای دور. ولیایلیانگ شما چرا دنبال لی زاها میگردید؟ میخواید براتون پرسوجو کنم؟»
این دقیقاً رفتاریپرسید بود که از رئیساگه فرقه فروشندگان انتظار میرفت.
با اینکه من درست روبروی یارو نشستهموج بودم، جانگ دوک-سو خیلی طبیعی داشت جوابدست میداد که من را این اواخر ندیده است.
من هم زل زدمنارضایتی توی تخم چشمهای مردی کهنداره به سیصد گاپجا معروف بود.
«...»
یارو ناگهانشده لبخند زدبقیه و گفت:
«لی زاها درست جلوی چشمامه، اونوقت تو داریمیزد اینجوری دروغهای شاخدار تحویلم میدی. میگن استان ایلیانگبشه پر از دیوونههای زنجیریه، واقعاً که راست میگن.»
دیگر هیچنکنند صدایی ازنارضایتی آشپزخانه نیامد.
«...»
همانطور که سکوت همه جازیردستاش را گرفته بود، جانگ دوک-سو دستشبرنگشته را دراز کرد سمت در قابلمه.
میخواست اگر یکهو سلاحشرمندهایم مخفیای سمتش پرت شد،میزد با آن دفاع کند.
مردی که به سیصد گاپجاچهرهاش معروف بود، همانطور که نودلشیکی را میخورد از من پرسید:
«مسافرخونهچی، میدونی من کیام؟»
طبیعتاً فکرشده میکرد که منزیردستاش هویتش را نفهمیدهام.
بدبختانه برای او، من شبکه اطلاعاتی فرقه هائو، پیامبرامکان فرقه هائو، رئیس فرقه هائو، معمار فرقه هائو وکار کسی بودم که آینده را مثل کف دستم میشناختم.
من جزئیات زندگی اکثر آدمهایی که الانمیزد در موریم معروف بودند یا آنهایی کهمسافرخونهچی قرار بود در آینده معروف شوند را میدانستم.
اصلاً از همان اول، حتیبقیه وقتی مسافرخانهچی یا گورکن بودم،چرا همیشه به رزمیکاران موریم علاقه داشتم.
با لحنی بیخیال جواب دادم:
«تو سو گون-پیونگ از باند خرگوشچهرهاش سیاهی، مرتیکه کثافت. چرا هی داریکتک با من بالا به پایین حرف میزنی؟»
«...!»
سو گون-پیونگ جوری جاپرسید خورد انگار مچش رااگه موقع دزدی گرفته باشند.
راستش، حدس زدن اینکه از باند خرگوش سیاهمرده است کار سختی نبود، ولی نتوانست جلوی تعجبشاستان را بگیرد که حتی اسمش را هم میدانستم.
سو گون-پیونگ که بعد از نقشه دور انداختهمیزد شدنش، تک و تنها پایش رسیده بود بهبشه استان ایلیانگ، با چشمهای یک خرگوش وحشتزده پرسید:
«تو دیگه کی هستی؟»
به سو گون-پیونگ دقیق شدم.
مانده بودم که آیا این یارو که سرنوشتش این بود که اندازه سیصد گاپجا عمرزاها کند، میدانست که امروز با بزرگترین بحران زندگیاش روبرو شده است؟ ولی با دیدن اینکه هنوزنتوانستند با آن چشمهای گستاخش زل زده بود به من، به نظر میرسید که هنوز خبر ندارد.
سو گون-پیونگ کهنکنند درباره هویتم کنجکاوچهرهاش شده بود، دوباره پرسید:
«پرسیدم کی هستی.»
«من لی زاها هستم، یه مسافرخونهچی معمولی. هویتم همینه. خودت اومدی دنبالم میگردی، حالا میپرسیاسم کی هستم؟ این دیگه چه معمای تخمیایه؟ یا شایدم یه سوال عمیق فلسفی در موردنشنیدم ماهیت واقعی منه؟ اگه اینطوره، نمیدونم. سوالش خیلی سنگینه، باید برم تو فکر. من کیام؟»
«دیوونه زنجیری.»
وسط این گیر و دار،نارضایتی سو گون-پیونگ یک هورت دیگر کشیدیکی و بقیه نودلش را تمام کرد.
قیافهاش جوری بود که انگارچهرهاش حتی اگر دنیا به آخر برسدکتک هم باید نودلش را تمام کند.
رو کردمکشته به آشپزخانهپرسید ساکت و گفتم:
«اوستا، اون نودلپرسید تند ما حاضرظاهراً نشد؟ مردم از گشنگی.»
جانگ دوک-سو که درشرمندهایم قابلمه را مثل سپرمیزد چسبیده بود، اخم کرد.
«مرتیکه داره میمیره،شرمندهایم اونوقت داره غر میزنهمیزد که غذای تند میخواد.»
جانگ دوک-سوکشته با تردیدپرسید جواب داد:
«...نودلمون همینشده الان تمومبقیه شد، مشتری گرامی.»
«اوستا، اینم شد کاسبی؟»
سو گون-پیونگنکنند که داشت نودلچهرهاش میخورد، پوزخندی زد:
«چه شهر بامزهایه.»
حرف سوشده گون-پیونگ رابقیه اصلاح کردم:
«اینجا شهر بامزهای نیست. اینجا جاییه کهموج قراره کاری کنم که از این به بعدمسافرخونهچی جناح غیرمتعارف حتی جرات نکنه پاشو توش بذاره.»
سو گون-پیونگ دهانش رانارضایتی با آب شست وامکان تف کرد کف زمین.
«این چرت و پرتهاپرسید رو بذار واسه وقتی کهمرده شکستم دادی. صاحب مغازه، صورتحساب.»
جانگ دوک-سو که فکر میکردزیردستاش اگر بخواهد پول بگیرد ممکن استبرنگشته بمیرد، از داخل آشپزخانه جواب داد:
«ای بابا، چه صورتحسابی؟ همین که از غذا خوشتونامکان اومده کافیه. من شما رو نشناختم و یکم شوخیکار کردم، پس لطفاً بزرگی کنید و ببخشید، قهرمان بزرگ.»
سو گون-پیونگ لبخند زد:
«باید حسابکشته کنم. مشکلیپرسید نیست، بیا بیرون.»
پوفی کردم و گفتم:
«تو همون آشپزخونه بمون.»
جانگ دوک-سو باشرمندهایم لحنی که انگار دومیزد دل بود جواب داد:
«بـ-بمونم؟»
تازه آن موقع بودبقیه که نگاه سو گون-پیونگ مثلچرا چسب قفل شد روی من.
با این حال، برخلاف رفتار همیشگیای که ازمیزد جناح غیرمتعارف دیده بودم، سو گون-پیونگ دست کرد توینکنه ردایش، پول درآورد و خیلی آرام گذاشت روی میز.
هر چه نباشد،شرمندهایم مردی بود کهموج پول غذایش را میداد.
ماندهام که آیا اینپرسید یارو از سرنوشت خودشاگه خبر دارد یا نه.
چون از آنجایی که پول غذایش را داد، سرنوشتش کههیچکس قرار بود تا حد مرگ توسط من کتک بخورد، همیننگاهی الان تغییر کرد به اینکه فقط در حد مناسبی کتک بخورد...