---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 364: آسمان درخشان خورشید و ماه هیچ نیست • ⏱ 16 دقیقه

چپتر 364: آسمان درخشان خورشید و ماه هیچ نیست

0

«رهبر فرقه، داخلید؟»

درست وقتی که می‌خواستم برای یه‌مثل​ صبحونه دیروقت از مسافرخونه بزنم بیرون، سایه‌همراهام​ دو جفت پا رو زیر در دیدم.

«کیه؟»

«من آن پیو‌همراهام​ از اتحاد سرپیچی‌شمشیر​ از بهشت هستم.»

«...»

صداش عجیب بود.

انگار داشت تمام زورش رو می‌زد‌شیطان​ تا خونسردیش رو حفظ کنه، برای‌بنال​ همین درجا فهمیدم که یه اتفاقی افتاده.

با باز کردن در، یارو که‌شمشیر​ اسمش آن پیو بود، با یه‌ببینم​ قیافه تاریک و گرفته بهم زل زد.

آن پیو بعد از‌لحظه​ اینکه مطمئن شد خودمم،‌شیطان​ سرش رو کمی خم کرد.

«رهبر فرقه.»

به قیافه آن‌وایسادم​ پیو نگاه کردم و‌شمشیر​ دستم رو دراز کردم.

«بزن بریم.»

«بله.»

همون‌طور که با آن پیو‌رزمی‌کار​ از راهرو می‌گذشتم، درِ یه‌همین‌طوره​ اتاق رو زدم و گفتم.

«بزنید بریم.»

«داریم میایم بیرون.»

«گفتم بزنید بریم.»

«باشه بابا.»

وقتی از پله‌ها پایین می‌رفتیم، هر‌شیطان​ چهار شرور بزرگ از اتاق‌هاشون زدن بیرون‌ببینم​ و بدون هیچ حرفی دنبالم راه افتادند.

تازه وقتی‌وایسادم​ رسیدیم بیرون، آن‌شیطان​ پیو ازم پرسید.

«رهبر فرقه،‌دقیقاً​ نمی‌خواید بپرسید‌لحظه​ چه اتفاقی افتاده؟»

سرم رو تکون دادم.

«دیگه چی می‌تونه باشه؟ اون حروم‌زاده روانی، فرستاده‌شبح​ راست، حتماً یه گندی بالا آورده. اون‌قدر جدی که‌نگاهی​ یه رزمی‌کار مثل تو رو این‌طوری به هم ریخته.»

«دقیقاً همین‌طوره.»

یه لحظه‌دقیقاً​ وایسادم تا‌لحظه​ همراهام بهم برسن.

بعد از اینکه شیطان شمشیر،‌رزمی‌کار​ شیطان شبح و شیطان شهوت ردیف‌لحظه​ شدن، رو به آن پیو گفتم.

«بنال ببینم‌لحظه​ چه گندی‌همراهام​ بالا اومده.»

آن پیو قبل از‌برسن​ حرف زدن، نگاهی به‌شهوت​ دور و برمون انداخت.

«رهبر فرقه،‌دقیقاً​ گروه متصل به‌وایسادم​ بهشت رو می‌شناسید؟»

با احساس‌آورده​ گیجی، در‌جدی​ جوابش گفتم.

«معلومه که‌لحظه​ گروه متصل به‌برسن​ بهشت رو می‌شناسم.»

اول از همه،‌همراهام​ اونا بخشی از‌شمشیر​ جناح غیرمتعارف نبودن.

تا جایی که می‌دونستم،‌لحظه​ فرقه‌ای از این منطقه‌شیطان​ هم به حساب نمیومدن.

با این حال،‌اون‌قدر​ یه فرقه نسبتاً‌مثل​ معروف تو موریم بودن.

اونا به خرید و فروش اطلاعات معروف بودن و فرقه عجیبی‌شدن​ به حساب میومدن که روی مرز بین جناح متعارف و غیرمتعارف‌متصل​ راه می‌رفتن و سعی می‌کردن کاسبی‌شون رو به روشی نسبتاً عادی بچرخونن.

مهم‌تر از همه، بین‌برسن​ قدرت‌هایی که از اسم «گروه»‌ردیف​ استفاده می‌کردن، رده‌بالا محسوب می‌شدن.

و رده‌بالا بودن یعنی‌لحظه​ اعضای زیادی داشتن، که‌شیطان​ همین باعث شد آهی بکشم.

آن پیو گفت: «مقر اصلی گروه متصل به‌ریخته​ بهشت کاملاً به دست فرستاده راست تسخیر شده.‌شمشیر​ جنازه‌ها و خون... خب، احتمالاً نیازی به توضیح نیست.»

«پس داری از من می‌خوای حالا‌شیطان​ که کار از کار گذشته و‌بنال​ همه‌چی تموم شده، پاشم برم اونجا؟»

آن پیو‌وایسادم​ سرش رو‌برسن​ تکون داد.

«قضیه هنوز تموم نشده. فرستاده‌وایسادم​ راست به ما دستور داد‌شبح​ که شما رو بیاریم، رهبر فرقه.»

«همم.»

به نظر می‌رسید‌وایسادم​ اضطرابی که حس می‌کردم‌شمشیر​ فقط توهمات خودم نبوده.

از آن پیو پرسیدم.

«با این حساب، گروگان‌گیری کرده؟»

آن پیو جواب داد.

«بله، همه‌شون زن و بچه‌های گروه متصل‌شمشیر​ به بهشت هستن. فرستاده راست تمام مردا،‌اومده​ رهبر گروه و رزمی‌کارا رو سلاخی کرده.»

«اتحاد سرپیچی‌وایسادم​ از بهشت‌برسن​ محاصره‌شون کرده؟»

«محاصره بی‌فایده‌ست. یه عده تونستن فرار کنن و نیروی کمکی خبر‌شهوت​ کنن، اما فرقه‌های نزدیک و نیروهای جناح غیرمتعارف که رسیدن همگی‌انداخت​ کشته شدن. فعلاً رهبر اتحاد خودمون هم تو راهه تا بره اونجا.»

به نظر می‌رسید رهبر‌جدی​ اتحاد سرپیچی از بهشت‌ریخته​ جون سالم به در برده.

با اینکه داشت خلاصه می‌گفت، از حرف‌های‌شمشیر​ آن پیو می‌تونستم بفهمم که قتل‌عام تو‌اومده​ گروه متصل به بهشت چقدر وحشتناک بوده.

شیطان شمشیر پرسید.

«گروگان‌ها رو چطور نگه داشته؟»

«تو یه حیاط پهناور جمع شدن. دیوارها خراب شده. روی بعضی از قسمت‌های دیوارها و حتی سقف، چیزی هست که فقط می‌تونم به بند رخت تشبیهش کنم؟ یه چیزایی مثل تار عنکبوت که به‌طور آشفته‌ای به هم گره خوردن. گروگان‌ها زیر‌بخشی​ اون‌ها هستن. وقتی یکی از استادای جناح غیرمتعارف سعی کرد وارد بشه، فرستاده راست ظاهراً یکی از اون نخ‌هایی که با انرژی درونی خودش پر شده بود رو انداخت پایین. آدمای پایین با عجله جاخالی دادن. به نظر می‌رسه اگه بهت‌زیادی​ بخوره، حتی بدن یه استاد هم ذوب میشه. اون حروم‌زاده رو سقف ساختمون اصلی گروه متصل به بهشت چهارزانو نشسته و داره کسایی که اونجا جمع شدن رو مسخره می‌کنه. اگه تمام اون نخ‌های قرمز بیفتن پایین، همه بچه‌های اون زیر می‌میرن.»

با لحن تلخی گفتم.

«و بعد از‌همراهام​ این همه کثافت‌کاری،‌شمشیر​ منو صدا زده؟»

«بله، به نظر می‌رسید حدوداً‌وایسادم​ می‌دونست چقدر تعقیبش کردید. به‌شبح​ ما گفت که اینجا دنبالتون بگردیم.»

شیطان شهوت‌آورده​ دوباره اوضاع‌جدی​ رو سبک‌سنگین کرد.

«پس می‌تونیم این‌طور برداشت کنیم که بند رخت‌هایی آغشته‌شهوت​ به انرژی درونی به سقف وصل شده و فرستاده‌دور​ می‌تونه هر لحظه همه‌شون رو با هم بندازه پایین؟»

«ارباب جوان مونگ، دقیقاً همین‌طوره.»

به چهار‌دقیقاً​ شرور بزرگ‌لحظه​ نگاه کردم.

اونا دورم جمع شدن و‌رزمی‌کار​ در حالی که دهنشون رو‌همین‌طوره​ بسته بودن، بهم زل زدن.

شیطان شمشیر ازم پرسید.

«راهی هست؟»

پشت سرم رو خاروندم.

«نه. فقط بیاید‌اون‌قدر​ بریم. حتماً می‌خواد‌مثل​ یه زری بهم بزنه.»

همراه با آن پیو‌همراهام​ به سمت گروه متصل‌شبح​ به بهشتِ داغون‌شده راه افتادیم.

بی‌وقفه از‌وایسادم​ لب‌هام آه‌برسن​ خارج می‌شد.

«یارو واقعاً‌دقیقاً​ یه روانی‌لحظه​ زنجیری شده.»

«دقیقاً.»

«آدم حتی اگه‌وایسادم​ قاطی هم می‌کنه،‌شیطان​ نباید این‌طوری رد بده.»

حالا داشتم‌وایسادم​ کم‌کم می‌فهمیدم نیت‌شیطان​ فرستاده راست چیه.

انگار دلش‌دقیقاً​ نمی‌خواست تنهایی‌لحظه​ دیوونه بشه.

این حروم‌زاده داشت این‌جدی​ کارا رو می‌کرد تا‌ریخته​ منم کاملاً روانی کنه.

بعد از‌لحظه​ مدتی راه رفتن،‌برسن​ شیطان شبح پرسید.

«برادر سوم، راهی هست؟»

من که کل راه‌لحظه​ رو تو فکر بودم،‌شیطان​ سرم رو تکون دادم.

«نه. باید بشنوم این‌جدی​ فرستاده چه مرگشه و‌ریخته​ از جونم چی می‌خواد.»

با این حرف، دیگه هیچی‌برسن​ نگفتیم و به سمت گروه‌ردیف​ متصل به بهشت حرکت کردیم.

راستش رو بخواید،‌همراهام​ یه همچین فاجعه‌ای‌شمشیر​ رو پیش‌بینی می‌کردم.

چون در‌دقیقاً​ واقع، این نقطه‌وایسادم​ ضعف من بود.

با رسیدن به گروه متصل به‌شیطان​ بهشت، تازه فهمیدم که آن پیو‌بنال​ تو توصیفش چقدر مراعات کرده بود.

تراژدیِ خیلی وحشتناک‌تر از‌برسن​ چیزی که تصور می‌کردم‌شهوت​ در حال رخ دادن بود.

نمی‌دونستم چطوری جنگیده بودن، اما حتی بیرون‌برسن​ از مقر گروه متصل به بهشت هم‌بنال​ پر از لکه‌های خون و جنازه بود.

اصلاً نیازی نبود‌اون‌قدر​ وارد گروه متصل‌مثل​ به بهشت بشیم.

دیوارها تو خیلی از جاها‌برسن​ فروریخته بود و نمای واضحی‌ردیف​ از داخل رو نشون می‌داد.

به نظر می‌رسید مقاومت گروه متصل به‌شبح​ بهشت به شدت وحشیانه بوده، چون اونجا‌قبل​ دقیقاً شبیه وسط یه میدون جنگ شده بود.

روی دیوارهای باقی‌مونده که مثل ستون این‌ور و اون‌ور سر پا بودن،‌ردیف​ همون بند رخت‌هایی که آن پیو می‌گفت مثل تافی کش اومده بودن‌متصل​ و تا سقف مقر اصلی گروه متصل به بهشت بالا رفته بودن.

بیرون ساختمون، نیروهای جناح غیرمتعارف، اتحاد سرپیچی از بهشت و فرقه‌هایی که رو‌همراهام​ مرز بین جناح راستین و غیرمتعارف بودن و برای کمک به گروه متصل به‌دور​ بهشت اومده بودن، با کمی فاصله یه آرایش دفاعی سپر مانند تشکیل داده بودن.

اوضاع تا جایی بیخ پیدا کرده بود‌شمشیر​ که می‌شد اون رو یه جنگ تمام‌عیار بین‌قبل​ فرقه خون و اتحاد موریم در نظر گرفت.

شیطان شهوت با تأسف گفت.

«...اینجا یه میدون جنگه.»

از یه جایی،‌اون‌قدر​ صدای فرستاده راست‌مثل​ به گوش رسید.

«رهبر فرقه، چرا این‌قدر لفتش‌برسن​ دادی؟ یه نگاه بنداز ببین‌ردیف​ چند نفر به خاطر تو مردن.»

همون‌طور که داشتم دور و بر رو نگاه می‌کردم‌ردیف​ تا ببینم اون حروم‌زاده روانی داره از کدوم گوری‌برمون​ حرف می‌زنه، فرستاده راست یهو رو سقف پیداش شد.

انگار با سوراخ‌همین‌طوره​ کردن سقف داشت‌همراهام​ بالا و پایین می‌رفت.

به فرستاده‌آورده​ راست روی‌جدی​ سقف نگاه کردم.

«...»

فرستاده راست‌وایسادم​ نگاهم کرد‌برسن​ و لبخند زد.

«اومدی؟»

«اومدم.»

تازه اون موقع بود‌همراهام​ که به زن‌ها و بچه‌های‌شهوت​ زیر بند رخت‌ها نگاه کردم.

زن‌ها اکثراً‌وایسادم​ خودشون رو سپر‌شیطان​ بچه‌ها کرده بودن.

از بس خسته بودن نمی‌تونستن گریه‌همراهام​ کنن؟ یا فرستاده تهدیدشون کرده بود؟‌ردیف​ حتی یه بچه هم گریه نمی‌کرد.

دورتادورمون، مردای بی‌شماری از جناح غیرمتعارف و کسایی‌ریخته​ که برای انتقام گرفتن از خون گروه متصل به‌شبح​ بهشت اومده بودن، داشتن به سمت ما نگاه می‌کردن.

برام سؤال شد که چرا این‌همه عضو از جناح غیرمتعارف‌ردیف​ اینجان، و بعد به ذهنم رسید که احتمالاً ردِ قتل‌عام‌های‌انداخت​ فرستاده راست رو گرفته بودن و تا اینجا اومده بودن.

تا همین الانش‌همراهام​ هم خیلی از‌شمشیر​ فرقه‌ها نابود شده بودن.

پس اگه بپرسید نگاه‌هایی که‌وایسادم​ بهم می‌کردن دوستانه بود یا‌شبح​ نه، باید بگم اصلاً این‌طور نبود.

فهمیدن دلیلش‌آورده​ هم کار‌جدی​ سختی نبود.

فرستاده راست حتماً راه افتاده بود همه‌جا‌شمشیر​ جار زده بود که به خاطر رهبر‌اومده​ فرقه هائو داره این قتل‌عام‌ها رو راه می‌ندازه.

فرستاده راست یه نگاهی به دور و‌شبح​ برش انداخت و بعد جوری دهن باز کرد‌حرف​ که انگار داره برای پیروان فرقه‌اش سخنرانی می‌کنه.

«...همه بشینن. بدون هیچ استثنایی.»

با شنیدن این حرف، آن‌رزمی‌کار​ پیو سریع یقه‌مون رو گرفت و‌لحظه​ خودش هم تلپ شد رو زمین.

معلومه که منم بی‌درنگ نشستم.

اوضاع جوری پس‌کله‌مون‌همراهام​ گیر کرده بود که‌شبح​ هیچ چاره دیگه‌ای نداشتیم.

همه‌مون عین پیروان حلقه به گوشِ فرقه خون، روی‌شمشیر​ زمین سرد نشستیم و مثل بز زل زدیم به رهبر‌نگاهی​ فرقه که اون بالا رو سقف جا خوش کرده بود.

«...»

باز می‌خواست یه‌وایسادم​ سخنرانی طولانی دیگه‌شیطان​ رو شروع کنه؟

آخه من کی تبدیل شدم به پیرو زوریِ فرقه خون؟‌شدن​ حتی برادر ارشد بزرگ هم که بعد از مدت‌ها با‌گروه​ فرستاده راست تجدید دیدار می‌کرد، بدجوری گیج و منگ شده بود.

بدون اینکه حتی یه کلمه حرفِ خوشامدگویی‌برسن​ بین‌شون رد و بدل بشه، کنار ما‌بنال​ نشست و به رهبر فرقه چشم دوخت.

فرستاده روی بدن لختش فقط‌رزمی‌کار​ یه ردای بلند پوشیده بود‌همین‌طوره​ که تا خرخره خیسِ خون بود.

به هر حال، از‌همراهام​ اونجایی که این مرتیکه‌شبح​ بچه‌ها رو گروگان گرفته بود...

تو وضعیتی گیر افتاده بودیم که‌شمشیر​ اگه می‌گفت بشین باید می‌نشستیم، و‌ببینم​ اگه می‌گفت پاشو باید پا می‌شدیم.

با این حال، حتی تو این خر تو خری هم‌شبح​ داشتم مدام جنس طناب‌های رخت‌آویزِ وصل شده به دیوار، طول‌شون،‌دور​ فاصله‌شون تا سقف، تعداد طناب‌ها و اوضاع اطراف رو برانداز می‌کردم.

حتی اگه «سه فاجعه» همزمان می‌پریدن رو سقف‌ریخته​ تا غافلگیرش کنن، به نظر می‌رسید فرستاده راست‌شمشیر​ خیلی راحت می‌تونه طناب‌های رخت رو بندازه پایین.

پس عملاً‌لحظه​ هیچ راه‌همراهام​ دررویی نداشتیم.

دوباره نگاهم افتاد به‌برسن​ بچه‌های کوچیک و یه‌شهوت​ فکری زد به سرم.

کاش همه‌تون جون سالم‌لحظه​ به در ببرید و‌شیطان​ بشید پیرو این فرقه.

کاش زنده بمونید، یه مشت کار خلاف بکنید، مثل سگ به رهبر‌وایسادم​ فرقه وفادار بشید، و بعد یه روزی مثل برادر ارشد بزرگ، یهو بشینید‌حرف​ عمیقاً درباره مفهوم زندگی فلسفه‌بافی کنید و از فرقه خون فلنگ رو ببندید.

چی می‌شد اگه این‌جوری می‌شد؟

خلاصه برام مهم نبود قراره‌شیطان​ چه گندی به زندگی‌شون بزنن، فقط‌بنال​ دلم می‌خواست این بچه‌ها زنده بمونن.

نگاهم گره خورد به بچه‌ای که جوری بهم زل‌شمشیر​ زده بود که انگار می‌خواست با چشماش سوراخم کنه. ناخودآگاه‌نگاهی​ یه دست کوچیک براش تکون دادم و زیر لب گفتم:

«...همه چی درست می‌شه.»

همون لحظه، زنی که بغلش‌برسن​ نشسته بود، بچه رو کشید تو‌شدن​ بغلش و با ترس زمزمه کرد:

«نگاش نکن.»

زنی که داشت از بچه محافظت می‌کرد،‌برسن​ دقیقاً با همون نگاهی بهم زل زده‌بنال​ بود که بقیه به فرستاده راست نگاه می‌کردن.

از اون بالا رو سقف، رهبر فرقه‌این‌طوری​ دهنش رو باز کرد و با صدایی‌برسن​ که لبریز از انرژی درونی بود، گفت:

«...رهبر فرقه هائو به این مکان اومده. مسبب‌شبح​ و سرآغاز این قتل‌عام، الان اینجاست. همگی، به‌حرف​ رهبر جوان فرقه هائو که اونجا نشسته نگاه کنید.»

نمی‌دونم دقیقاً کِی، ولی لحن و‌شمشیر​ طرز حرف زدنِ فرستاده راست نسبت‌ببینم​ به قبل کاملاً عوض شده بود.

واقعاً لحنی بود‌همین‌طوره​ که فقط برازنده یه‌برسن​ رهبر فرقه روانی بود.

زن‌های اسیر، بچه‌ها، اعضای جناح غیرمتعارف که برای کمک اومده بودن،‌لحظه​ رزمی‌کارهای فرقه‌ها، رزمی‌کارهای اتحاد سرپیچی از بهشت و حتی «چهار شرور‌ببینم​ بزرگ»، همه هماهنگ و یک‌صدا برگشتن و زل زدن به من.

رهبر فرقه‌لحظه​ انگشتش رو‌همراهام​ گرفت سمت من:

«اونایی که‌وایسادم​ عقبن نمی‌تونن ببیننت،‌شیطان​ پس پاشو وایسا.»

چاره‌ای نداشتم‌دقیقاً​ جز اینکه تنهایی‌وایسادم​ از جام پاشم.

یعنی من واقعاً آدم بی‌گناهیم؟

نگاه‌هایی که‌لحظه​ روم سنگینی می‌کرد،‌برسن​ بدجوری دردناک بود.

انگار خیلیا همون‌جا‌همراهام​ با چشماشون حکم اعدامم‌شبح​ رو صادر کرده بودن.

جوری نگاهم می‌کردن که آدم فقط به منفورترین‌شیطان​ و حال‌به‌هم‌زن‌ترین دشمنش تو دنیا نگاه می‌کنه، و‌اومده​ حالا تمام این نگاه‌ها روی من زوم شده بود.

رهبر فرقه گفت: «رهبر فرقه هائو، لی زاها... مثل اینکه بالاخره‌لحظه​ یه کم عقل تو کله‌ت پیدا می‌شه. فکر می‌کردم فقط با دیدن‌اومده​ خون قراره خفه‌خون بگیری. اون دهن گشادت امروز عجیب ساکته. خوشم اومد.»

«...»

«حدود بیست روز پیش، تو با‌شمشیر​ بی‌رحمیِ تمام تعداد زیادی از پیروان‌ببینم​ من رو قتل‌عام کردی. قبول داری؟»

«پیروان تو؟»

«زیر برکه عقاب سفید، دست و پای من کشته شدن. همه‌شون رو با هم تو‌شیطان​ یه گودال عمیق چال کردن. با همون تکنیک نهایی تو، دست و پاهای من قطع‌گروه​ شدن و پیروان مجنون فرقه شیطانی هم به کل نابود شدن. می‌خوای بگی کار تو نبوده؟»

یعنی محاکمه‌لحظه​ شدن همچین‌همراهام​ حسی داره؟

سرم رو تکون دادم.

«من کشتم‌شون.»

کنارم، شیطان شهوت‌اون‌قدر​ درِ گوش شیطان‌مثل​ شمشیر پچ‌پچ کرد:

«استاد، داخل‌لحظه​ خونه هم‌همراهام​ پر از بچه‌ست.»

شیطان شمشیر فقط تو سکوت سرش‌شمشیر​ رو تکون داد و همون موقع،‌ببینم​ نگاه فرستاده راست افتاد به شیطان شهوت.

«ارباب جوان‌دقیقاً​ مونگ، خفه‌خون‌لحظه​ بگیر. دیوونه شدی؟»

شیطان شهوت به فرستاده‌جدی​ راست نگاه کرد و‌ریخته​ با صدای آرومی جواب داد:

«عذر می‌خوام.»

خیلی وقت بود نشنیده‌برسن​ بودم شیطان شهوت این‌قدر مؤدبانه‌ردیف​ و با احترام حرف بزنه.

رهبر فرقه ازم پرسید:

«اسم اون تکنیک نهایی که‌رزمی‌کار​ پیروان من رو اون‌طور مفت و‌لحظه​ مسلم به کام مرگ فرستاد، چیه؟»

«آسمان درخشان خورشید و ماه.»

اون یارو که معلوم نبود فرستاده راسته یا رهبر فرقه خون، گفت: «رهبر فرقه هائو، اصول و وِردهای مخفیِ آسمان درخشان خورشید و ماه رو برای تمام‌می‌شناسم​ پیروانی که اینجا حاضرن توضیح بده. من هم با دقت گوش می‌دم. اگه یه وِرد تقلبی سر هم کنی یا برای فرار از این مخمصه چرت و‌بین​ پرت تحویلمون بدی، یکی از این نخ‌های خونین رو روی سر این پیروانِ جوون میندازم پایین. اگه رهبر فرقه هائو دروغ بگه، پیروان به جاش مجازات می‌شن.»

با این حرفِ رهبر فرقه، چند‌همراهام​ تا از زن‌هایی که زیر نخ‌های‌ردیف​ خونین نشسته بودن، زدن زیر گریه.

رهبر فرقه‌آورده​ دوباره دهن‌جدی​ باز کرد:

«خفه‌خون بگیرید. رهبر‌وایسادم​ فرقه هائو، همین‌شیطان​ الان اعتراف کن.»

زل زدم به رهبر فرقه و گفتم: «این یه‌ردیف​ هنر رزمیه که خودم ابداعش کردم و یادش گرفتم،‌برمون​ برای همین هیچ وِرد مخفی جداگانه‌ای براش وجود نداره...»

«رهبر فرقه، تو‌همین‌طوره​ این هیر و ویر‌برسن​ بازم داری شوخی می‌کنی؟»

«شوخی نیست، عین حقیقته. می‌تونم اصولش رو توضیح بدم. ولی این چیزیه که اول بدنم یادش گرفته، برای همین یه جورایی پیچیده و باطنیه. البته‌حرف​ استادایی که عقلشون برسه، می‌تونن ازش برای یادگیری آسمان درخشان خورشید و ماه استفاده کنن. هرچی مهارت یه استاد بالاتر باشه، بهتر می‌فهمه دارم چه زری‌نمیومدن​ می‌زنم. رهبر فرقه، لطفاً تو کله‌ت فرو کن که هیچ وِرد مخفی‌ای در کار نیست. آخه چرا باید تو همچین وضعیتی شوخی کنم؟ مگه دیوونه زنجیریم؟»

رهبر فرقه یهو سرش رو‌برسن​ چرخوند و در حالی که‌ردیف​ داشت به یکی نگاه می‌کرد، گفت:

«رهبر اتحاد سرپیچی از‌برسن​ بهشت، خوش اومدی. تو‌شهوت​ هم که دیر رسیدی.»

رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت همراه‌همراهام​ با زیردست‌هاش پیداش شد و همون‌جا‌ردیف​ خشکش زد تا اوضاع رو سبک‌سنگین کنه.

آن پیو سریع چهار دست‌رزمی‌کار​ و پا خودش رو رسوند‌همین‌طوره​ کنار رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت:

«رهبر اتحاد...»

رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت‌شیطان​ دستش رو آورد بالا و‌شدن​ حرف آن پیو رو قطع کرد.

به نظر می‌رسید‌همین‌طوره​ تا حدودی دستگیرش‌همراهام​ شده که چه خبره.

رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت‌رزمی‌کار​ رو کرد به رهبر فرقه‌همین‌طوره​ که رو سقف بود و گفت:

«فرستاده، حتماً باید‌وایسادم​ این کار رو بکنی‌شمشیر​ تا دلت خنک شه؟»

رهبر فرقه دستش رو گذاشت‌شیطان​ کنار گوشش و با یه‌شدن​ لحن کش‌دار و بی‌حوصله جواب داد:

«...جو گوک، فقط یه کلمه دیگه زر بزن. یه چیزی هست که‌ردیف​ می‌خوام بهت نشون بدم. تو هم تو جوونیت به اندازه همین رهبر‌متصل​ فرقه هائو رقیب کُشتی. پس دیدن این صحنه برات چیز عجیبی نخواهد بود.»

تو همون لحظه که رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت بدجوری‌همین‌طوره​ جا خورده بود، آن پیو با یه حرکت پررو بازی‌شدن​ بازوی رهبر اتحاد رو کشید و مجبورش کرد رو زمین بشینه.

زیردست‌ها هم که حسابی‌همراهام​ کپ کرده بودن، همگی با‌شهوت​ هم تلپ شدن رو زمین.

رهبر اتحاد سرپیچی‌همراهام​ از بهشت هم از‌شبح​ این قاعده مستثنی نبود.

حتی ژنرال خفنی مثل اون هم‌همراهام​ چاره‌ای نداشت جز اینکه تو این‌ردیف​ خراب‌شده نقش پیرو فرقه رو بازی کنه.

همون موقع نگاهمون به هم‌رزمی‌کار​ گره خورد و هر دو‌همین‌طوره​ یه تکون ریز به سرمون دادیم.

«...»

اصلاً تو وضعیتی‌همراهام​ نبودیم که بتونیم‌شمشیر​ با هم چاق‌سلامتی کنیم.

بالاخره رهبر فرقه‌همین‌طوره​ دوباره حواسش رو‌همراهام​ داد به من:

«رهبر فرقه، می‌تونی‌اون‌قدر​ حرف بزنی. من‌مثل​ با دقت گوش می‌دم.»

رهبر فرقه که تا الان سر پا وایساده بود، چهارزانو به حالت‌بنال​ نیلوفر آبی نشست و بهم زل زد. بعد یه انگشتش رو آورد‌احساس​ بالا و خیلی آروم یکی از نخ‌های خونینِ جلوش رو لمس کرد.

اون نخِ تار عنکبوت‌مانند، یه مایع‌شمشیر​ خون‌آلود رو به خودش جذب کرد‌ببینم​ و تو تمام جهات پخشش کرد.

شانس آوردیم که ننداختش پایین، اما فقط با دیدن‌شمشیر​ همین یه حرکت، خیلی راحت می‌تونستم بفهمم که انرژی‌حرف​ درونی رهبر فرقه خون به شکل وحشتناکی عمیق شده.

یه نفس عمیق کشیدم‌جدی​ و یه بار دیگه دور‌دقیقاً​ و برم رو برانداز کردم.

حالا وقتش بود که‌همراهام​ آسمان درخشان خورشید و‌شبح​ ماه رو براشون توضیح بدم.

این یعنی باید تمام‌برسن​ آدم‌های حاضر تو این‌شهوت​ جمع رو می‌کردم شاگرد خودم.

رهبر اتحاد سرپیچی از بهشت، برادر‌همراهام​ ارشد بزرگ، شیطان شهوت و شیطان‌ردیف​ شبح هم از این قاعده مستثنی نبودن.

همه‌شون می‌شدن شاگردای من.

پس، رهبر فرقه خون‌همراهام​ از اون بالا همه‌مون‌شبح​ رو کرد پیرو خودش.

و منم از‌همراهام​ این پایین، همه‌شمشیر​ رو کردم شاگرد خودم.

راستش رو بخواید، آسمان‌لحظه​ درخشان خورشید و ماه‌شیطان​ اصلاً چیز خاصی نیست.

اگه معنیش این بود که شاگردام می‌تونن‌این‌طوری​ جون سالم به در ببرن، حاضرم هر‌برسن​ کوفتی که بلدم رو بریزم تو حلق‌شون.

ناولها | novelha.net