چپتر 107: نگاه کردن به آن دو
0نجیبزاده شیطانی و نوشین کهبزنه حرفهای بیادبانهام را شنیده بودند،پرید همزمان جلوی چشمم سبز شدند.
بادی که با خودشانصخره آورده بودند، موهایم رابزنه در هوا پریشان کرد.
این یاروها قصد داشتند با خودنمایی و به رخلحظهای کشیدن مهارتهایشان مرا بترسانند، اما من از همان اولهیجانزده بهتر از هر کسی میدانستم که چقدر سریع هستند.
موهای ژولیدهام را بهببینیم عقب زدم و بهبره هر دوی آنها خیره شدم.
«کاری با من دارین؟»
نجیبزاده شیطانی پوزخندی زد.
«عجب آدم جالبی.حرف انگار هیچوقت یاد نگرفتیدادم مؤدبانه حرف بزنی، نه؟»
سرم را تکان دادم.
«نه، یاد نگرفتم.»
نجیبزاده شیطانی لحظهای سکوت کرد.
«...»
در حالی که نجیبزاده شیطانی جاسریعتر خورده بود و دستپاچه به نظر میرسید،تندتند نوشین با لحنی هیجانزده به حرف آمد.
«میگه یاد نگرفته دیگه. فکر کردی همه مثل توهمیشگیاش اینقدر کتاب خوندن و سواد دارن؟ نه. خودش میگهنفر یاد نگرفته. خودتم قبلاً گفتی. بیسوادی که گناه نیست.»
نجیبزاده شیطانی خُرناسی کشید.
«خیلی خب. ممکنه. راستی، مهارتت تو بالا رفتن از صخرهها خیلی پختهخورده به نظر میرسید. بیا این کار رو بکنیم. بیا مسابقه بدیم ببینیم کیهمه میتونه سریعتر از صخره بره بالا. هر کی باخت باید مؤدبانه حرف بزنه.»
این بار نوشینبدیم با همان تندتند حرفصخره زدن همیشگیاش پرید وسط.
«خوبه. فکر عالیایه.باخت شما دو تا زودترتندتند بجنبین و مسابقه بدین.»
به نظر میرسید اینصخره دو نفر برای به رخبار کشیدن مهارت سبکیشان داشتند میمردند.
احتمالاً به خاطر این بود کهتکان کمی قبل به آنها نشان داده بودمبود چقدر سریع میتوانم از صخره بالا بروم.
دستهایم رامسابقه به سینه زدممیتونه و براندازشان کردم.
«پس میخواین مسابقه بدین؟»
راستش را بخواهید، من آدمیبره نیستم که از مبارزهای کهتندتند در آن بازندهام لذت ببرم.
به علاوه، این یاروها از من بزرگتر بودند، مدت بیشتریسکوت تمرین کرده بودند و از همه مهمتر، آدمهایی بودند کهمیگه تمام عمرشان را فقط وقف تسلط بر مهارت سبکی کرده بودند.
اگر در مهارتبدیم سبکی مسابقه میدادیم، احتمالصخره باختنم خیلی زیاد بود.
فارغ از نتیجه، چیزی که منبار میخواستم استخدام اساتید انجمن سریع بود،خوبه پس باید به تصویر بزرگتر نگاه میکردم.
نجیبزاده شیطانی پرسید.
«چرا؟ ترسیدی؟ حدس میزدم.»
طوری حرف زدم که انگارمیتونه در همین مدت کوتاه، مهارتهایشانباید را کاملاً سبکسنگین کرده بودم.
«با نگاه کردن به شما دو تا... معلومه که مهارت سبکیتون رو تا حد مرگ تمرین کردین. بایدنفر خیلی سریع باشین. این برادرِ گدامون اینجا ذاتاً آدم آزادهایه، به تشریفات اهمیتی نمیده و حتماً برای بالامیخواین بردن سرعتش هم تو هنرهای خارجی و هم انرژی درونی تمرین کرده. احتمالاً رقیبای زیادی نداری. از طرف دیگه...»
انگشتم رامیتونه به سمتصخره نجیبزاده شیطانی گرفتم.
«این برادرِ محققمون لباسهای مرتبی داره و از سر تا پا تمیزه. این جای تعجب داره. چطور بگم؟ تو از اوننگرفته تیپ آدمایی نیستی که وحشیانه بدوَن. تو یه ژست فاخر رو حفظ میکنی، انگار که یه محقق نجیبزاده داره قدم میزنه،ممکنه با این حال انرژی درونیت عمیقه و اینقدر سریعت میکنه که تو هم حتماً رقیبای کمی داری که بتونن باهات برابری کنن.»
در حین حرف زدنم، حالتمیتونه چهره نجیبزاده شیطانی و نوشینباید لحظه به لحظه تغییر میکرد.
«...!»
با تمام شدن حرفم، آنبره دو با چهرههایی پر ازتندتند حیرت به یکدیگر نگاه کردند.
چارهای جز تعجب کردن نداشتند...
چون هرمسابقه چیزی که گفتممیتونه کاملاً درست بود.
البته، من فقط چیزهایی کهبزنه از زندگی قبلیام میدانستم راپرید خیلی گذرا به زبان آورده بودم.
نوشین بامیتونه نگاهی شگفتزدهصخره جواب داد.
«قدرت مشاهدت فوقالعادهست؟ به طرزسرم عجیبی فوقالعادهست؟ فقط با یهسکوت نگاه میتونی این چیزا رو بفهمی؟»
نجیبزاده شیطانیمسابقه کاملاً لالببینیم شده بود.
«...»
نوشین از من پرسید.
«پس تو چهحرف تیپی هستی، برادرتکان کوچیک؟ کنجکاو شدم.»
«راستش رو بخواین، منمببینیم دلم میخواد با شمابره دو تا مسابقه بدم، ولی...»
نوشین که ذاتباخت بیحوصلهاش را نشان میداد،تندتند فوراً پرید وسط حرفم.
«پس بیا مسابقه بدیم. به همین سادگی.باید چرا سر یه مسئله به این سادگیوسط اینقدر لفتش میدی و آدم رو حرص میدی؟»
انگشتم را جلو آوردمبزنی و عمداً خیلی آرام بهلحظهای چپ و راست تکان دادم.
«نمیتونم این کار رو بکنم.»
«چرا؟»
سرم را تکانسریعتر دادم و بهباخت حرفم ادامه دادم.
«چون کمتر از سهبزنی ساله که دارم بهطور جدیلحظهای هنرهای رزمی رو تمرین میکنم.»
«چی؟»
«...!»
این بار، به نظر میرسید آنقدرباخت جا خوردهاند که چشمهای نجیبزاده شیطانیهمیشگیاش و نوشین از حدقه بیرون زده بود.
راستش را بخواهید، فکر میکردم اگر مدت کمترینگرفتم را بگویم اصلاً حرفم را باور نمیکنند، برایمیرسید همین یک عدد معقولِ سه سال را پراندم.
نوشین زیر لب زمزمه کرد.
«غیرممکنه. نکنهبره یه استادباید فوقالعاده داری؟»
سرم را تکان دادم.
«نه. مهم این نیست. من هنرهای رزمی رو یاد گرفتم تا با یه نفر بجنگم، نه اینکه با شما مسابقهمیگه بدم. و راستش رو بخواین، با فقط سه سال تمرین، هیچ شانسی برای بردن شما دو تا ندارم. غیرممکنه. مهارت سبکیخیلی شما خیلی از من سرتره. از اونجایی که خودم این رو فهمیدم، دیگه مسابقه دادن چه فایدهای داره؟ با این حال...»
وقتی حرفم را ناتمام گذاشتم، نوشین کهصخره بیشتر از هر چیزی از اینجور کارهازدن متنفر بود، با چهرهای کلافه جواب داد.
«با این حال چی؟ بنال دیگه. چراتندتند هی وسط حرفت مکث میکنی و نصفهکاره ولشزودتر میکنی؟ خیلی رو اعصابه. دارم از حرص میمیرم.»
با نگاهیمیتونه توخالی بهصخره نوشین خیره شدم.
«آخه چرامؤدبانه لقب اینبزنی یارو بدن کُنده؟»
نوشین واقعاً، چه آنببینیم زمان و چه حالا، بیصبرترینباخت مرد در تمام موریم بود.
او از آن آدمهایی بود کهبار حتی نمیتوانست با حوصله صبر کندخوبه تا حرف طرف مقابل تمام شود.
«با این حال...»
نوشین نگاهممؤدبانه کرد و آرامسرم سر تکان داد.
«آره. با اینبدیم حال... فقط بگو بعدشصخره چی میشه. التماست میکنم.»
بحث رابره به یکباید موضوع غیرمنتظره کشاندم.
«مهارت سبکی رو که میبینین.»
«...»
«مبحث جذابیه.»
«بسه دیگه، چیزای بدیهی روبزنه تکرار نکن. بعد از 'باپرید این حال' چی میخواستی بگی؟»
نجیبزاده شیطانی نوچیسریعتر کرد و بهباخت نوشین تشر زد.
«مگه نمیبینی داره حرف میزنه؟ یهتکان لحظه خفه شو. بذار ببینیم چی میگه.بود اگه ساکت بمونی، بالاخره خودش نمیگه؟ نوچ...»
نوشین دهانش رابدیم بست و منسریعتر دهانم را باز کردم.
«...تو این دوره مهم که باید هنرهای رزمیام رو تمرین کنم، این پدیدهایعالیایه که فقط وقتی هر از گاهی میدوم احساس آرامش میکنم رو باید چیقبل اسمش رو بذارم؟ با خودم میگم نکنه اینم یه نوع انحراف چی باشه...»
نوشین سریعمیتونه سرش راصخره تکان داد.
«اوه، نه.مؤدبانه اون انحرافبزنی چی نیست.»
من امامسابقه برعکس، آرام سرممیتونه را تکان دادم.
«این قلب کلافه... بعد از دویدن، سینهام سبک میشه و انگار دیوونگیام همعالیایه تا حدودی فروکش میکنه. ولی من یه مشت زیردست دارم و کلی دشمن کهنشان باید بکشمشون، پس برام بهتره که یکم بیشتر روی تمرینات هنرهای رزمیام تمرکز کنم.»
نجیبزاده شیطانی سر تکان داد.
«حرفت غلط نیست. با این حال، یاد گرفتننگرفتم هنرهای رزمی تو مدت کوتاه سه سال و حرکتلحنی آزادانه روی یه صخره با این سرعت، واقعاً شگفتانگیزه.»
نوشین هم سر تکان داد.
«منم همینو میگمباخت دیگه. اگه فقط سهتندتند سال باشه، طرف ما...»
نجیبزاده شیطانی بهسریعتر نوشین چشمغره رفت وباید نوشین دهانش را بست.
چطور میتوانست وجود انجمن سریعسرم را به غریبهای که تازه باحالی او آشنا شده بود لو بدهد؟
من هم طوری وانمودببینیم کردم که انگار اصلاً هیچباخت علاقهای به این موضوع ندارم.
در واقعیت، برای من زمان مهمتری بودتندتند که انرژی درونیام را جمع کنم تاشما اینکه بخواهم مهارت سبکیام را تمرین کنم.
بنابراین، حرفهایممیتونه تا حدودیصخره حقیقت داشت.
با این حال، چون شخصیتهایشانسرم را میشناختم، فقط یک حقیقتِسکوت دستچینشده را به آنها تحویل میدادم.
نجیبزاده شیطانی از من پرسید.
«عضو کدوم مکتب یا گروهی؟»
حقیقت را به او گفتم.
«من آدمیام که هنرهای رزمی رو تنهاییدادم یاد میگیرم. عضو یه گروه هستم، امادستپاچه چون خودم رهبرشم، کلمه 'عضویت' یکم براش مبهمه.»
«که اینطور؟ رهبر کدوم گروه؟»
سرم را تکان دادم.
«برادرا، نمیتونممیتونه این روصخره بهتون بگم.»
نوشین دستشمؤدبانه را رویبزنی پیشانیاش گذاشت.
«خدای من،مسابقه تو چراببینیم اینقدر راز داری؟»
«دشمنای زیادی دارم.»
نجیبزاده شیطانی با علاقهمندی پرسید.
«دشمنای تو کی هستن؟»
به جنگ روانیبدیم علیه آن دوسریعتر نفر ادامه دادم.
«این روبره هم نمیتونمباید بهتون بگم.»
«چرا؟»
در این لحظه، بر اساس اطلاعاتیتکان که داشتم، طوری رفتار کردم کهخورده انگار مردی با مهارتهای تحلیلی فوقالعاده هستم.
«با نگاهمسابقه کردن بهببینیم شما دو تا...»
نوشین جواب داد.
«حالا بازمیتونه چی دیدی؟ هیبره چی میبینی تو؟»
«این برادرِ گدامون اینجا طبیعتاً باید یکیدادم از اساتید فرقه گدایان باشه. چون هردستپاچه کسی میتونه ببینه که تو یه گدایی.»
«از کجا فهمیدی؟ آه،ببینیم انگار چارهای نیست. درسته.بره من از فرقه گدایان هستم.»
به نجیبزاده شیطانی نگاه کردم.
«...»
نجیبزاده شیطانیمؤدبانه با چشمانی پرسرم از انتظار پرسید:
«خب. به نظرت منببینیم به کدوم جناح تعلقبره دارم؟ سعی کن حدس بزنی.»
به نجیبزاده شیطانیباخت خیره شدم، بعدبار آهی کشیدم و گفتم:
«واقعاً نمیتونممیتونه بگم. اصلاً نمیتونمبره سر در بیارم.»
حقیقتش این بود که میدونستم.
«عجیبه. لباس پوشیدنت، نگاهت، طرزمیتونه ایستادنت، نفس کشیدنت... همهچیزت شبیه یهبزنه استاد از یه فرقه معتبر متعارفه...»
«خب که چی؟»
«ولی یه حسی بهم میگه وقتی از هنرهای رزمی استفاده میکنی، یههمیشگیاش هاله ظالمانه ازت ساطع میشه. این یعنی تو استاد جناح متعارف نیستی. امامیمردند اگه شاگرد رهبر اتحاد بودی... اونم بهت نمیخوره. از خاندانهای اصیل هم نیستی.»
نوشین با کنجکاوی پرسید:
«چرا خاندانهای اصیل روببینیم خط زدی؟ استادای زیادیبره تو خاندانهای اصیل پیدا میشن.»
از نوشین پرسیدم:
«تا حالا دیدی اربابزادهها یا وارثان خاندانهایباید اصیلِ برجسته مثل این آقا لباس محققهاوسط رو بپوشن و اینور و اونور بگردن؟»
«راستش نه.»
«اگه ندیدی، پس حرف نزن. جوونای خاندانهای اصیل برای مخ زدن زنا، همهشون یه جور لباس میپوشن و موهاشون روشما یه مدل درست میکنن؛ از اون قماشین که حتی به صورتشون پودر و سرخاب هم میمالن. با این حال، نمیتونمبراندازشان این یارو رو جزو جناح غیرمتعارف هم حساب کنم. واقعاً نمیتونم بگم. خیلی نادره که اینقدر بیخبر و گیج باشم.»
وقتی داشتم حرفباخت میزدم، نجیبزاده شیطانی قیافهایتندتند راضی به خودش گرفت.
من و نوشین باصخره هم به چهره راضیبزنه نجیبزاده شیطانی نگاه کردیم.
«...»
نوشین بهمسابقه نجیبزاده شیطانی بدمیتونه و بیراه گفت:
«نگاش کن، چقدرباخت هم از خودشبار راضیه. ای بابا...»
نجیبزاده شیطانی لبخند روصخره از رو لباش پاکبزنه کرد و پوزخند زد.
«به هر حال، مهارت سبکیِ این دوستدادم جوونمون حسابی چشمگیره. دلم میخواست بیشتر ببینم،دستپاچه ولی اگه خودت نمیخوای، نمیتونم مجبورت کنم.»
نوشین سر تکون داد.
«حیف شد.»
نجیبزاده شیطانی ادامه داد:
«قصد داری درحرف آینده هم به تمریندادم مهارت سبکی ادامه بدی؟»
سرم رو تکون دادم.
«متأسفانه، دارم درمان میشم.»
«درمان؟»
نوشین بامؤدبانه قیافهای نگرانبزنی ازم پرسید:
«آخه چرا؟ تو که کاملاًمیتونه سالم به نظر میرسی. چهباید درمانی؟ جوونی مثل تو چش شده؟»
نفس عمیقی کشیدم.
حرفای نوشین اونقدر تند و سریع بودباید که قبل از اینکه معنیشون رو بفهمم،وسط مثل رگبار به پرده گوشم کوبیده میشد.
سینهام رو چنگ زدم.
«چون بهخاطر دیوانگیم،بدیم اغلب دچار انحرافسریعتر چی میشم. و...»
نوشین یهو داد زد:
«و چی؟! چی؟!»
به دانتینم ضربه زدم.
«یه هنر رزمی ناهماهنگ یاد گرفتم، واسه همین عقل و زبونم بعضی وقتا قاطیزدن میکنه. میگن انرژیهای یانگ افراطی و یین افراطی تو بدنم تعادل ندارن. ظاهراً انرژیمیمردند یانگ افراطی بدجوری داره رو کل بدنم تأثیر میذاره و همین باعث دیوانگیم شده.»
نجیبزاده شیطانی باباخت قیافهای مات وبار مبهوت ازم پرسید:
«صبر کن، وایسا... چی گفتی؟ توباخت انرژیهای هر دو تا یانگ افراطیهمیشگیاش و یین افراطی رو با هم داری؟»
به هر دوشونحرف نگاه کردم و بادادم قیافهای جدی جواب دادم:
«مگه مشکلی داره؟»
«نه، فقطبره این یهباید پدیده خیلی نادره.»
«این قضیه رو از یه پزشکباخت که برادر قسمخوردهمه فهمیدم. ظاهراً بدنهمیشگیاش من یه بدن یین-یانگ محسوب میشه.»
نجیبزاده شیطانی حسابی جا خورد.
«بدن یین-یانگ؟»
نوشین هم دهنشباخت از تعجب باز موندتندتند و شکل «او» شد.
«اوه، عجیبه. این بدنیه که آسمانها بهت هدیه دادن... بهتندتند خاطر همینه که تونستی تو فقط سه سال، همچین مهارتبدین سبکیای رو نشون بدی؟ تو چی فکر میکنی؟ اصلاً ممکنه؟»
نجیبزاده شیطانیمؤدبانه پلک زد وسرم بهم خیره شد.
لابد بهمسابقه نظرش خیلیببینیم شگفتانگیز میاومدم.
دانش نجیبزاده شیطانیباخت تو هنرهای رزمیبار واقعاً گسترده بود.
حتماً کلی کتابچه هنرهای رزمی خوندهباخت بود و میدونست بدن یین-یانگ چیههمیشگیاش و چه فیزیک نادری به حساب میاد.
نجیبزاده شیطانی با احتیاط پرسید:
«میگم، احیاناً...»
فوراً جواب دادم:
«سخته. چطور میتونم بذارمصخره کسی که تازه دیدمش بدنمبار رو معاینه کنه؟ درخواست سختیه.»
نجیبزاده شیطانی دستش روبزنی دراز کرد، ولی سریعنگرفتم تو هوا پسش کشید.
«حق با توئه.»
آه عمیقیبره کشیدم و بهبزنه دره نگاه کردم.
«واقعاً... دره زیباییه. دلم میخواد این دیوونهبازیم رو درمان کنم، مهارت سبکیام رو بیشتر تمرین کنم و بعدش تا جایی که دلم میخواد اینجا بدوم. و فقط هم این دره نه.داده دلم میخواد به اون صخرهای که بهش میگن صخره قتلعام مطلق هم سر بزنم. و همینطور کوههای معروف دیگهای که میگن خیلی صعبالعبورن. اگه فقط بتونم سطحم رو بالاتر ببرم و پروازمیدادیم روی چمن رو اجرا کنم... میگن هنرهای رزمی پایانی ندارن، ولی در حقیقت، مهارت سبکی هم یه قلمرو بیحد و مرزه که نمیشه تهش رو فهمید. شما دو تا چی فکر میکنین؟»
نوشین بامؤدبانه قیافهای تحسینآمیزبزنی سر تکون داد.
«راست میگی. مهارت سبکی انتهایی نداره.سریعتر واسه همینه که لقبم نوشین شده.بار هنوزم خیلیا هستن که از من سریعترن.»
به نوشین که لقبباید خودش رو لو داده بود،همیشگیاش یه تکون کوچیک سر دادم.
«برادر نوشین، از آشناییت خوشوقتم.»
از رویمؤدبانه سیاست، لحنمبزنی رو عوض کردم.
نوشین هممسابقه با لبخندببینیم بهم نگاه کرد.
«آه، منم همینطور.»
نجیبزاده شیطانی به خاطرصخره وابستگی گروهیش، نه لقبش روبار گفت و نه اسمش رو.
طبیعتاً تو اینحرف زمان، وابستگی نجیبزاده شیطانیدادم به جناح شیطانی بود.
کاملاً طبیعی بودبدیم که نتونه هویتشسریعتر رو فاش کنه.
نجیبزاده شیطانی ازم پرسید:
«به گفته اون پزشک...صخره چطوری میشه این عدمبزنه تعادل رو برطرف کرد؟»
دستام رو به سینه زدمسرم و با قیافهای پیچیده و دردمندحالی شروع کردم به فیلم بازی کردن.
«گفت که واقعاً کار سختیه.»
«خب، فقط بگو چی گفت.»
عمداً اسم مویونگ بکصخره رو آوردم تا اعتباربزنه حرفام رو بیشتر کنم.
«طبق گفته برادر قسمخوردهام، طبیب مویونگ بک، این دیوانگی در نهایت ناشی از ناهماهنگی یانگ افراطی و یین افراطیه. به عبارت دیگه، فقط از طریق یه واکنش زنجیرهای حل میشه که اول با ایجاد تعادل تو بدن شروع میشه، بعد تعادل توممکنه دانتین، و در نهایت تعادل چی و فیزیک بدن. واسه همین، اول یه هنر رزمی قدیمی گیر آوردم و الان وسط یادگیریشم که بر پایه چی یانگ افراطی بنا شده. یه نتایجی هم داشته. ولی بعدش گفت که چارهای نیست جز اینکه یهبودم هنر رزمی یین افراطی گیر بیارم و با تمرینات بیوقفه بدنم رو درمان کنم؛ تمریناتی اونقدر شدید که انگار دارم استخونام رو میتراشم و خون بالا میارم. گفت تنها راه نجاتم اینه که خودم این ناهماهنگی رو اصلاح کنم و به هماهنگی برسم.»
در حالی که خودم رو تو یهصخره فضای تراژیک غرق کرده بودم، با نگاهیزدن مات و کمسو به آسمون دوردست خیره شدم.
نجیبزاده شیطانی چونهاش رو مالید.
«که اینطور. توسریعتر واقعاً تو وضعیتباخت عجیب و شگفتانگیزی هستی.»
نجیبزاده شیطانی حالا بهبزنی خاطر شنیدن اسم بدننگرفتم یین-یانگ داشت از فضولی میمرد.
و نوشین هم تو وضعیتمیتونه استیصال بود و بدجوری دلش میخواستبزنه تو مهارت سبکی باهام رقابت کنه.
من تازه یهباخت جنگ روانی بزرگ روتندتند باهاشون راه انداخته بودم.
واقعاً یهمیتونه نبرد نادرصخره و خفن بود.
ولی مهمترمؤدبانه از اون،بزنی پایان کار بود.
انگار که خودم هم به یهسریعتر آدم مرموز تبدیل شده باشم، یهوبار بهشون اعلام کردم که دارم میرم.
«خب پس، امیدوارم بازمباید همدیگه رو ببینیم. خیلی کاراهمیشگیاش دارم که باید بهشون برسم.»
نجیبزاده شیطانی اخم کرد.
«برادر جوان، با این حال، رسم ادب نیستنگرفتم که حداقل اسمت رو بهمون بگی؟ اینطور نیستمیرسید که ما نیت بدی نسبت بهت داشته باشیم.»
نوشین هممسابقه با لحنیببینیم مضطرب گفت:
«درسته. من نوشین از فرقه گدایان هستم. اصلاً نمیتونمهمیشگیاش تحمل کنم که باهام مثل یه حرومزاده دورو رفتار بشه.برای اسم فرقه گدایان ما اونقدرها هم بیارزش نیست، مگه نه؟»
انگار که حرفاشون روصخره قبول کرده باشم، سربزنه تکون دادم و بعد گفتم:
«معلومه، باید همین کاربزنی رو بکنم. خب پس،نگرفتم امیدوارم بازم همدیگه رو ببینیم.»
فوراً برگشتم وبدیم با تمام توانم مهارتصخره سبکی رو اجرا کردم.
با نیرویی که ترکیبی از تمامبار هنرهای خارجی و انرژی درونیام بود،خوبه مثل یه طوفان به جلو شلیک شدم.
برای اینکه یه تأثیر قطعیبره روی استادان انجمن سریع بذارم،تندتند هیچ راه دیگهای جز این نبود.
در عوض، همونطور که با سرعتتکان سرسامآوری دور میشدم، صدام رو با انرژیبود درونی آمیختم و هویتم رو فاش کردم:
«رهبر فرقهمسابقه از فرقهببینیم هائو... من... یعنی...»
چون بابره عجله میدویدم،باید حرفام قاطیپاتی شد.
به هر حال، نباید شبکه اطلاعاتیباخت انجمن سریع رو دستکم میگرفتم؛ اوناهمیشگیاش تحت هر شرایطی من رو پیدا میکردن.