---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 107: نگاه کردن به آن دو • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 107: نگاه کردن به آن دو

0

نجیب‌زاده شیطانی و نوشین که‌بزنه​ حرف‌های بی‌ادبانه‌ام را شنیده بودند،‌پرید​ هم‌زمان جلوی چشمم سبز شدند.

بادی که با خودشان‌صخره​ آورده بودند، موهایم را‌بزنه​ در هوا پریشان کرد.

این یاروها قصد داشتند با خودنمایی و به رخ‌لحظه‌ای​ کشیدن مهارت‌هایشان مرا بترسانند، اما من از همان اول‌هیجان‌زده​ بهتر از هر کسی می‌دانستم که چقدر سریع هستند.

موهای ژولیده‌ام را به‌ببینیم​ عقب زدم و به‌بره​ هر دوی آن‌ها خیره شدم.

«کاری با من دارین؟»

نجیب‌زاده شیطانی پوزخندی زد.

«عجب آدم جالبی.‌حرف​ انگار هیچ‌وقت یاد نگرفتی‌دادم​ مؤدبانه حرف بزنی، نه؟»

سرم را تکان دادم.

«نه، یاد نگرفتم.»

نجیب‌زاده شیطانی لحظه‌ای سکوت کرد.

«...»

در حالی که نجیب‌زاده شیطانی جا‌سریع‌تر​ خورده بود و دستپاچه به نظر می‌رسید،‌تندتند​ نوشین با لحنی هیجان‌زده به حرف آمد.

«میگه یاد نگرفته دیگه. فکر کردی همه مثل تو‌همیشگی‌اش​ این‌قدر کتاب خوندن و سواد دارن؟ نه. خودش میگه‌نفر​ یاد نگرفته. خودتم قبلاً گفتی. بی‌سوادی که گناه نیست.»

نجیب‌زاده شیطانی خُرناسی کشید.

«خیلی خب. ممکنه. راستی، مهارتت تو بالا رفتن از صخره‌ها خیلی پخته‌خورده​ به نظر می‌رسید. بیا این کار رو بکنیم. بیا مسابقه بدیم ببینیم کی‌همه​ می‌تونه سریع‌تر از صخره بره بالا. هر کی باخت باید مؤدبانه حرف بزنه.»

این بار نوشین‌بدیم​ با همان تندتند حرف‌صخره​ زدن همیشگی‌اش پرید وسط.

«خوبه. فکر عالی‌ایه.‌باخت​ شما دو تا زودتر‌تندتند​ بجنبین و مسابقه بدین.»

به نظر می‌رسید این‌صخره​ دو نفر برای به رخ‌بار​ کشیدن مهارت سبکی‌شان داشتند می‌مردند.

احتمالاً به خاطر این بود که‌تکان​ کمی قبل به آن‌ها نشان داده بودم‌بود​ چقدر سریع می‌توانم از صخره بالا بروم.

دست‌هایم را‌مسابقه​ به سینه زدم‌می‌تونه​ و براندازشان کردم.

«پس می‌خواین مسابقه بدین؟»

راستش را بخواهید، من آدمی‌بره​ نیستم که از مبارزه‌ای که‌تندتند​ در آن بازنده‌ام لذت ببرم.

به علاوه، این یاروها از من بزرگ‌تر بودند، مدت بیشتری‌سکوت​ تمرین کرده بودند و از همه مهم‌تر، آدم‌هایی بودند که‌میگه​ تمام عمرشان را فقط وقف تسلط بر مهارت سبکی کرده بودند.

اگر در مهارت‌بدیم​ سبکی مسابقه می‌دادیم، احتمال‌صخره​ باختنم خیلی زیاد بود.

فارغ از نتیجه، چیزی که من‌بار​ می‌خواستم استخدام اساتید انجمن سریع بود،‌خوبه​ پس باید به تصویر بزرگ‌تر نگاه می‌کردم.

نجیب‌زاده شیطانی پرسید.

«چرا؟ ترسیدی؟ حدس می‌زدم.»

طوری حرف زدم که انگار‌می‌تونه​ در همین مدت کوتاه، مهارت‌هایشان‌باید​ را کاملاً سبک‌سنگین کرده بودم.

«با نگاه کردن به شما دو تا... معلومه که مهارت سبکی‌تون رو تا حد مرگ تمرین کردین. باید‌نفر​ خیلی سریع باشین. این برادرِ گدامون اینجا ذاتاً آدم آزاده‌ایه، به تشریفات اهمیتی نمیده و حتماً برای بالا‌می‌خواین​ بردن سرعتش هم تو هنرهای خارجی و هم انرژی درونی تمرین کرده. احتمالاً رقیبای زیادی نداری. از طرف دیگه...»

انگشتم را‌می‌تونه​ به سمت‌صخره​ نجیب‌زاده شیطانی گرفتم.

«این برادرِ محقق‌مون لباس‌های مرتبی داره و از سر تا پا تمیزه. این جای تعجب داره. چطور بگم؟ تو از اون‌نگرفته​ تیپ آدمایی نیستی که وحشیانه بدوَن. تو یه ژست فاخر رو حفظ می‌کنی، انگار که یه محقق نجیب‌زاده داره قدم می‌زنه،‌ممکنه​ با این حال انرژی درونی‌ت عمیقه و این‌قدر سریعت می‌کنه که تو هم حتماً رقیبای کمی داری که بتونن باهات برابری کنن.»

در حین حرف زدنم، حالت‌می‌تونه​ چهره نجیب‌زاده شیطانی و نوشین‌باید​ لحظه به لحظه تغییر می‌کرد.

«...!»

با تمام شدن حرفم، آن‌بره​ دو با چهره‌هایی پر از‌تندتند​ حیرت به یکدیگر نگاه کردند.

چاره‌ای جز تعجب کردن نداشتند...

چون هر‌مسابقه​ چیزی که گفتم‌می‌تونه​ کاملاً درست بود.

البته، من فقط چیزهایی که‌بزنه​ از زندگی قبلی‌ام می‌دانستم را‌پرید​ خیلی گذرا به زبان آورده بودم.

نوشین با‌می‌تونه​ نگاهی شگفت‌زده‌صخره​ جواب داد.

«قدرت مشاهدت فوق‌العاده‌ست؟ به طرز‌سرم​ عجیبی فوق‌العاده‌ست؟ فقط با یه‌سکوت​ نگاه می‌تونی این چیزا رو بفهمی؟»

نجیب‌زاده شیطانی‌مسابقه​ کاملاً لال‌ببینیم​ شده بود.

«...»

نوشین از من پرسید.

«پس تو چه‌حرف​ تیپی هستی، برادر‌تکان​ کوچیک؟ کنجکاو شدم.»

«راستش رو بخواین، منم‌ببینیم​ دلم می‌خواد با شما‌بره​ دو تا مسابقه بدم، ولی...»

نوشین که ذات‌باخت​ بی‌حوصله‌اش را نشان می‌داد،‌تندتند​ فوراً پرید وسط حرفم.

«پس بیا مسابقه بدیم. به همین سادگی.‌باید​ چرا سر یه مسئله به این سادگی‌وسط​ این‌قدر لفتش میدی و آدم رو حرص میدی؟»

انگشتم را جلو آوردم‌بزنی​ و عمداً خیلی آرام به‌لحظه‌ای​ چپ و راست تکان دادم.

«نمی‌تونم این کار رو بکنم.»

«چرا؟»

سرم را تکان‌سریع‌تر​ دادم و به‌باخت​ حرفم ادامه دادم.

«چون کمتر از سه‌بزنی​ ساله که دارم به‌طور جدی‌لحظه‌ای​ هنرهای رزمی رو تمرین می‌کنم.»

«چی؟»

«...!»

این بار، به نظر می‌رسید آن‌قدر‌باخت​ جا خورده‌اند که چشم‌های نجیب‌زاده شیطانی‌همیشگی‌اش​ و نوشین از حدقه بیرون زده بود.

راستش را بخواهید، فکر می‌کردم اگر مدت کمتری‌نگرفتم​ را بگویم اصلاً حرفم را باور نمی‌کنند، برای‌می‌رسید​ همین یک عدد معقولِ سه سال را پراندم.

نوشین زیر لب زمزمه کرد.

«غیرممکنه. نکنه‌بره​ یه استاد‌باید​ فوق‌العاده داری؟»

سرم را تکان دادم.

«نه. مهم این نیست. من هنرهای رزمی رو یاد گرفتم تا با یه نفر بجنگم، نه اینکه با شما مسابقه‌میگه​ بدم. و راستش رو بخواین، با فقط سه سال تمرین، هیچ شانسی برای بردن شما دو تا ندارم. غیرممکنه. مهارت سبکی‌خیلی​ شما خیلی از من سرتره. از اونجایی که خودم این رو فهمیدم، دیگه مسابقه دادن چه فایده‌ای داره؟ با این حال...»

وقتی حرفم را ناتمام گذاشتم، نوشین که‌صخره​ بیشتر از هر چیزی از این‌جور کارها‌زدن​ متنفر بود، با چهره‌ای کلافه جواب داد.

«با این حال چی؟ بنال دیگه. چرا‌تندتند​ هی وسط حرفت مکث می‌کنی و نصفه‌کاره ولش‌زودتر​ می‌کنی؟ خیلی رو اعصابه. دارم از حرص می‌میرم.»

با نگاهی‌می‌تونه​ توخالی به‌صخره​ نوشین خیره شدم.

«آخه چرا‌مؤدبانه​ لقب این‌بزنی​ یارو بدن کُنده؟»

نوشین واقعاً، چه آن‌ببینیم​ زمان و چه حالا، بی‌صبرترین‌باخت​ مرد در تمام موریم بود.

او از آن آدم‌هایی بود که‌بار​ حتی نمی‌توانست با حوصله صبر کند‌خوبه​ تا حرف طرف مقابل تمام شود.

«با این حال...»

نوشین نگاهم‌مؤدبانه​ کرد و آرام‌سرم​ سر تکان داد.

«آره. با این‌بدیم​ حال... فقط بگو بعدش‌صخره​ چی میشه. التماست می‌کنم.»

بحث را‌بره​ به یک‌باید​ موضوع غیرمنتظره کشاندم.

«مهارت سبکی رو که می‌بینین.»

«...»

«مبحث جذابیه.»

«بسه دیگه، چیزای بدیهی رو‌بزنه​ تکرار نکن. بعد از 'با‌پرید​ این حال' چی می‌خواستی بگی؟»

نجیب‌زاده شیطانی نوچی‌سریع‌تر​ کرد و به‌باخت​ نوشین تشر زد.

«مگه نمی‌بینی داره حرف می‌زنه؟ یه‌تکان​ لحظه خفه شو. بذار ببینیم چی میگه.‌بود​ اگه ساکت بمونی، بالاخره خودش نمیگه؟ نوچ...»

نوشین دهانش را‌بدیم​ بست و من‌سریع‌تر​ دهانم را باز کردم.

«...تو این دوره مهم که باید هنرهای رزمی‌ام رو تمرین کنم، این پدیده‌ای‌عالی‌ایه​ که فقط وقتی هر از گاهی می‌دوم احساس آرامش می‌کنم رو باید چی‌قبل​ اسمش رو بذارم؟ با خودم میگم نکنه اینم یه نوع انحراف چی باشه...»

نوشین سریع‌می‌تونه​ سرش را‌صخره​ تکان داد.

«اوه، نه.‌مؤدبانه​ اون انحراف‌بزنی​ چی نیست.»

من اما‌مسابقه​ برعکس، آرام سرم‌می‌تونه​ را تکان دادم.

«این قلب کلافه... بعد از دویدن، سینه‌ام سبک میشه و انگار دیوونگی‌ام هم‌عالی‌ایه​ تا حدودی فروکش می‌کنه. ولی من یه مشت زیردست دارم و کلی دشمن که‌نشان​ باید بکشمشون، پس برام بهتره که یکم بیشتر روی تمرینات هنرهای رزمی‌ام تمرکز کنم.»

نجیب‌زاده شیطانی سر تکان داد.

«حرفت غلط نیست. با این حال، یاد گرفتن‌نگرفتم​ هنرهای رزمی تو مدت کوتاه سه سال و حرکت‌لحنی​ آزادانه روی یه صخره با این سرعت، واقعاً شگفت‌انگیزه.»

نوشین هم سر تکان داد.

«منم همینو میگم‌باخت​ دیگه. اگه فقط سه‌تندتند​ سال باشه، طرف ما...»

نجیب‌زاده شیطانی به‌سریع‌تر​ نوشین چشم‌غره رفت و‌باید​ نوشین دهانش را بست.

چطور می‌توانست وجود انجمن سریع‌سرم​ را به غریبه‌ای که تازه با‌حالی​ او آشنا شده بود لو بدهد؟

من هم طوری وانمود‌ببینیم​ کردم که انگار اصلاً هیچ‌باخت​ علاقه‌ای به این موضوع ندارم.

در واقعیت، برای من زمان مهم‌تری بود‌تندتند​ که انرژی درونی‌ام را جمع کنم تا‌شما​ اینکه بخواهم مهارت سبکی‌ام را تمرین کنم.

بنابراین، حرف‌هایم‌می‌تونه​ تا حدودی‌صخره​ حقیقت داشت.

با این حال، چون شخصیت‌هایشان‌سرم​ را می‌شناختم، فقط یک حقیقتِ‌سکوت​ دست‌چین‌شده را به آن‌ها تحویل می‌دادم.

نجیب‌زاده شیطانی از من پرسید.

«عضو کدوم مکتب یا گروهی؟»

حقیقت را به او گفتم.

«من آدمی‌ام که هنرهای رزمی رو تنهایی‌دادم​ یاد می‌گیرم. عضو یه گروه هستم، اما‌دستپاچه​ چون خودم رهبرشم، کلمه 'عضویت' یکم براش مبهمه.»

«که این‌طور؟ رهبر کدوم گروه؟»

سرم را تکان دادم.

«برادرا، نمی‌تونم‌می‌تونه​ این رو‌صخره​ بهتون بگم.»

نوشین دستش‌مؤدبانه​ را روی‌بزنی​ پیشانی‌اش گذاشت.

«خدای من،‌مسابقه​ تو چرا‌ببینیم​ این‌قدر راز داری؟»

«دشمنای زیادی دارم.»

نجیب‌زاده شیطانی با علاقه‌مندی پرسید.

«دشمنای تو کی هستن؟»

به جنگ روانی‌بدیم​ علیه آن دو‌سریع‌تر​ نفر ادامه دادم.

«این رو‌بره​ هم نمی‌تونم‌باید​ بهتون بگم.»

«چرا؟»

در این لحظه، بر اساس اطلاعاتی‌تکان​ که داشتم، طوری رفتار کردم که‌خورده​ انگار مردی با مهارت‌های تحلیلی فوق‌العاده هستم.

«با نگاه‌مسابقه​ کردن به‌ببینیم​ شما دو تا...»

نوشین جواب داد.

«حالا باز‌می‌تونه​ چی دیدی؟ هی‌بره​ چی می‌بینی تو؟»

«این برادرِ گدامون اینجا طبیعتاً باید یکی‌دادم​ از اساتید فرقه گدایان باشه. چون هر‌دستپاچه​ کسی می‌تونه ببینه که تو یه گدایی.»

«از کجا فهمیدی؟ آه،‌ببینیم​ انگار چاره‌ای نیست. درسته.‌بره​ من از فرقه گدایان هستم.»

به نجیب‌زاده شیطانی نگاه کردم.

«...»

نجیب‌زاده شیطانی‌مؤدبانه​ با چشمانی پر‌سرم​ از انتظار پرسید:

«خب. به نظرت من‌ببینیم​ به کدوم جناح تعلق‌بره​ دارم؟ سعی کن حدس بزنی.»

به نجیب‌زاده شیطانی‌باخت​ خیره شدم، بعد‌بار​ آهی کشیدم و گفتم:

«واقعاً نمی‌تونم‌می‌تونه​ بگم. اصلاً نمی‌تونم‌بره​ سر در بیارم.»

حقیقتش این بود که می‌دونستم.

«عجیبه. لباس پوشیدنت، نگاهت، طرز‌می‌تونه​ ایستادنت، نفس کشیدنت... همه‌چیزت شبیه یه‌بزنه​ استاد از یه فرقه معتبر متعارفه...»

«خب که چی؟»

«ولی یه حسی بهم میگه وقتی از هنرهای رزمی استفاده می‌کنی، یه‌همیشگی‌اش​ هاله ظالمانه ازت ساطع میشه. این یعنی تو استاد جناح متعارف نیستی. اما‌می‌مردند​ اگه شاگرد رهبر اتحاد بودی... اونم بهت نمی‌خوره. از خاندان‌های اصیل هم نیستی.»

نوشین با کنجکاوی پرسید:

«چرا خاندان‌های اصیل رو‌ببینیم​ خط زدی؟ استادای زیادی‌بره​ تو خاندان‌های اصیل پیدا میشن.»

از نوشین پرسیدم:

«تا حالا دیدی ارباب‌زاده‌ها یا وارثان خاندان‌های‌باید​ اصیلِ برجسته مثل این آقا لباس محقق‌ها‌وسط​ رو بپوشن و این‌ور و اون‌ور بگردن؟»

«راستش نه.»

«اگه ندیدی، پس حرف نزن. جوونای خاندان‌های اصیل برای مخ زدن زنا، همه‌شون یه جور لباس می‌پوشن و موهاشون رو‌شما​ یه مدل درست می‌کنن؛ از اون قماشین که حتی به صورتشون پودر و سرخاب هم می‌مالن. با این حال، نمی‌تونم‌براندازشان​ این یارو رو جزو جناح غیرمتعارف هم حساب کنم. واقعاً نمی‌تونم بگم. خیلی نادره که این‌قدر بی‌خبر و گیج باشم.»

وقتی داشتم حرف‌باخت​ می‌زدم، نجیب‌زاده شیطانی قیافه‌ای‌تندتند​ راضی به خودش گرفت.

من و نوشین با‌صخره​ هم به چهره راضی‌بزنه​ نجیب‌زاده شیطانی نگاه کردیم.

«...»

نوشین به‌مسابقه​ نجیب‌زاده شیطانی بد‌می‌تونه​ و بیراه گفت:

«نگاش کن، چقدر‌باخت​ هم از خودش‌بار​ راضیه. ای بابا...»

نجیب‌زاده شیطانی لبخند رو‌صخره​ از رو لباش پاک‌بزنه​ کرد و پوزخند زد.

«به هر حال، مهارت سبکیِ این دوست‌دادم​ جوونمون حسابی چشمگیره. دلم می‌خواست بیشتر ببینم،‌دستپاچه​ ولی اگه خودت نمی‌خوای، نمی‌تونم مجبورت کنم.»

نوشین سر تکون داد.

«حیف شد.»

نجیب‌زاده شیطانی ادامه داد:

«قصد داری در‌حرف​ آینده هم به تمرین‌دادم​ مهارت سبکی ادامه بدی؟»

سرم رو تکون دادم.

«متأسفانه، دارم درمان میشم.»

«درمان؟»

نوشین با‌مؤدبانه​ قیافه‌ای نگران‌بزنی​ ازم پرسید:

«آخه چرا؟ تو که کاملاً‌می‌تونه​ سالم به نظر می‌رسی. چه‌باید​ درمانی؟ جوونی مثل تو چش شده؟»

نفس عمیقی کشیدم.

حرفای نوشین اون‌قدر تند و سریع بود‌باید​ که قبل از اینکه معنیشون رو بفهمم،‌وسط​ مثل رگبار به پرده گوشم کوبیده می‌شد.

سینه‌ام رو چنگ زدم.

«چون به‌خاطر دیوانگیم،‌بدیم​ اغلب دچار انحراف‌سریع‌تر​ چی میشم. و...»

نوشین یهو داد زد:

«و چی؟! چی؟!»

به دانتینم ضربه زدم.

«یه هنر رزمی ناهماهنگ یاد گرفتم، واسه همین عقل و زبونم بعضی وقتا قاطی‌زدن​ می‌کنه. میگن انرژی‌های یانگ افراطی و یین افراطی تو بدنم تعادل ندارن. ظاهراً انرژی‌می‌مردند​ یانگ افراطی بدجوری داره رو کل بدنم تأثیر می‌ذاره و همین باعث دیوانگیم شده.»

نجیب‌زاده شیطانی با‌باخت​ قیافه‌ای مات و‌بار​ مبهوت ازم پرسید:

«صبر کن، وایسا... چی گفتی؟ تو‌باخت​ انرژی‌های هر دو تا یانگ افراطی‌همیشگی‌اش​ و یین افراطی رو با هم داری؟»

به هر دوشون‌حرف​ نگاه کردم و با‌دادم​ قیافه‌ای جدی جواب دادم:

«مگه مشکلی داره؟»

«نه، فقط‌بره​ این یه‌باید​ پدیده خیلی نادره.»

«این قضیه رو از یه پزشک‌باخت​ که برادر قسم‌خورده‌مه فهمیدم. ظاهراً بدن‌همیشگی‌اش​ من یه بدن یین-یانگ محسوب میشه.»

نجیب‌زاده شیطانی حسابی جا خورد.

«بدن یین-یانگ؟»

نوشین هم دهنش‌باخت​ از تعجب باز موند‌تندتند​ و شکل «او» شد.

«اوه، عجیبه. این بدنیه که آسمان‌ها بهت هدیه دادن... به‌تندتند​ خاطر همینه که تونستی تو فقط سه سال، همچین مهارت‌بدین​ سبکی‌ای رو نشون بدی؟ تو چی فکر می‌کنی؟ اصلاً ممکنه؟»

نجیب‌زاده شیطانی‌مؤدبانه​ پلک زد و‌سرم​ بهم خیره شد.

لابد به‌مسابقه​ نظرش خیلی‌ببینیم​ شگفت‌انگیز می‌اومدم.

دانش نجیب‌زاده شیطانی‌باخت​ تو هنرهای رزمی‌بار​ واقعاً گسترده بود.

حتماً کلی کتابچه هنرهای رزمی خونده‌باخت​ بود و می‌دونست بدن یین-یانگ چیه‌همیشگی‌اش​ و چه فیزیک نادری به حساب میاد.

نجیب‌زاده شیطانی با احتیاط پرسید:

«می‌گم، احیاناً...»

فوراً جواب دادم:

«سخته. چطور می‌تونم بذارم‌صخره​ کسی که تازه دیدمش بدنم‌بار​ رو معاینه کنه؟ درخواست سختیه.»

نجیب‌زاده شیطانی دستش رو‌بزنی​ دراز کرد، ولی سریع‌نگرفتم​ تو هوا پسش کشید.

«حق با توئه.»

آه عمیقی‌بره​ کشیدم و به‌بزنه​ دره نگاه کردم.

«واقعاً... دره زیباییه. دلم می‌خواد این دیوونه‌بازیم رو درمان کنم، مهارت سبکی‌ام رو بیشتر تمرین کنم و بعدش تا جایی که دلم می‌خواد اینجا بدوم. و فقط هم این دره نه.‌داده​ دلم می‌خواد به اون صخره‌ای که بهش میگن صخره قتل‌عام مطلق هم سر بزنم. و همین‌طور کوه‌های معروف دیگه‌ای که میگن خیلی صعب‌العبورن. اگه فقط بتونم سطحم رو بالاتر ببرم و پرواز‌می‌دادیم​ روی چمن رو اجرا کنم... میگن هنرهای رزمی پایانی ندارن، ولی در حقیقت، مهارت سبکی هم یه قلمرو بی‌حد و مرزه که نمی‌شه تهش رو فهمید. شما دو تا چی فکر می‌کنین؟»

نوشین با‌مؤدبانه​ قیافه‌ای تحسین‌آمیز‌بزنی​ سر تکون داد.

«راست میگی. مهارت سبکی انتهایی نداره.‌سریع‌تر​ واسه همینه که لقبم نوشین شده.‌بار​ هنوزم خیلیا هستن که از من سریع‌ترن.»

به نوشین که لقب‌باید​ خودش رو لو داده بود،‌همیشگی‌اش​ یه تکون کوچیک سر دادم.

«برادر نوشین، از آشناییت خوشوقتم.»

از روی‌مؤدبانه​ سیاست، لحنم‌بزنی​ رو عوض کردم.

نوشین هم‌مسابقه​ با لبخند‌ببینیم​ بهم نگاه کرد.

«آه، منم همین‌طور.»

نجیب‌زاده شیطانی به خاطر‌صخره​ وابستگی گروهیش، نه لقبش رو‌بار​ گفت و نه اسمش رو.

طبیعتاً تو این‌حرف​ زمان، وابستگی نجیب‌زاده شیطانی‌دادم​ به جناح شیطانی بود.

کاملاً طبیعی بود‌بدیم​ که نتونه هویتش‌سریع‌تر​ رو فاش کنه.

نجیب‌زاده شیطانی ازم پرسید:

«به گفته اون پزشک...‌صخره​ چطوری میشه این عدم‌بزنه​ تعادل رو برطرف کرد؟»

دستام رو به سینه زدم‌سرم​ و با قیافه‌ای پیچیده و دردمند‌حالی​ شروع کردم به فیلم بازی کردن.

«گفت که واقعاً کار سختیه.»

«خب، فقط بگو چی گفت.»

عمداً اسم مویونگ بک‌صخره​ رو آوردم تا اعتبار‌بزنه​ حرفام رو بیشتر کنم.

«طبق گفته برادر قسم‌خورده‌ام، طبیب مویونگ بک، این دیوانگی در نهایت ناشی از ناهماهنگی یانگ افراطی و یین افراطیه. به عبارت دیگه، فقط از طریق یه واکنش زنجیره‌ای حل میشه که اول با ایجاد تعادل تو بدن شروع میشه، بعد تعادل تو‌ممکنه​ دانتین، و در نهایت تعادل چی و فیزیک بدن. واسه همین، اول یه هنر رزمی قدیمی گیر آوردم و الان وسط یادگیریشم که بر پایه چی یانگ افراطی بنا شده. یه نتایجی هم داشته. ولی بعدش گفت که چاره‌ای نیست جز اینکه یه‌بودم​ هنر رزمی یین افراطی گیر بیارم و با تمرینات بی‌وقفه بدنم رو درمان کنم؛ تمریناتی اون‌قدر شدید که انگار دارم استخونام رو می‌تراشم و خون بالا میارم. گفت تنها راه نجاتم اینه که خودم این ناهماهنگی رو اصلاح کنم و به هماهنگی برسم.»

در حالی که خودم رو تو یه‌صخره​ فضای تراژیک غرق کرده بودم، با نگاهی‌زدن​ مات و کم‌سو به آسمون دوردست خیره شدم.

نجیب‌زاده شیطانی چونه‌اش رو مالید.

«که این‌طور. تو‌سریع‌تر​ واقعاً تو وضعیت‌باخت​ عجیب و شگفت‌انگیزی هستی.»

نجیب‌زاده شیطانی حالا به‌بزنی​ خاطر شنیدن اسم بدن‌نگرفتم​ یین-یانگ داشت از فضولی می‌مرد.

و نوشین هم تو وضعیت‌می‌تونه​ استیصال بود و بدجوری دلش می‌خواست‌بزنه​ تو مهارت سبکی باهام رقابت کنه.

من تازه یه‌باخت​ جنگ روانی بزرگ رو‌تندتند​ باهاشون راه انداخته بودم.

واقعاً یه‌می‌تونه​ نبرد نادر‌صخره​ و خفن بود.

ولی مهم‌تر‌مؤدبانه​ از اون،‌بزنی​ پایان کار بود.

انگار که خودم هم به یه‌سریع‌تر​ آدم مرموز تبدیل شده باشم، یهو‌بار​ بهشون اعلام کردم که دارم میرم.

«خب پس، امیدوارم بازم‌باید​ همدیگه رو ببینیم. خیلی کارا‌همیشگی‌اش​ دارم که باید بهشون برسم.»

نجیب‌زاده شیطانی اخم کرد.

«برادر جوان، با این حال، رسم ادب نیست‌نگرفتم​ که حداقل اسمت رو بهمون بگی؟ این‌طور نیست‌می‌رسید​ که ما نیت بدی نسبت بهت داشته باشیم.»

نوشین هم‌مسابقه​ با لحنی‌ببینیم​ مضطرب گفت:

«درسته. من نوشین از فرقه گدایان هستم. اصلاً نمی‌تونم‌همیشگی‌اش​ تحمل کنم که باهام مثل یه حروم‌زاده دورو رفتار بشه.‌برای​ اسم فرقه گدایان ما اون‌قدرها هم بی‌ارزش نیست، مگه نه؟»

انگار که حرفاشون رو‌صخره​ قبول کرده باشم، سر‌بزنه​ تکون دادم و بعد گفتم:

«معلومه، باید همین کار‌بزنی​ رو بکنم. خب پس،‌نگرفتم​ امیدوارم بازم همدیگه رو ببینیم.»

فوراً برگشتم و‌بدیم​ با تمام توانم مهارت‌صخره​ سبکی رو اجرا کردم.

با نیرویی که ترکیبی از تمام‌بار​ هنرهای خارجی و انرژی درونی‌ام بود،‌خوبه​ مثل یه طوفان به جلو شلیک شدم.

برای اینکه یه تأثیر قطعی‌بره​ روی استادان انجمن سریع بذارم،‌تندتند​ هیچ راه دیگه‌ای جز این نبود.

در عوض، همون‌طور که با سرعت‌تکان​ سرسام‌آوری دور می‌شدم، صدام رو با انرژی‌بود​ درونی آمیختم و هویتم رو فاش کردم:

«رهبر فرقه‌مسابقه​ از فرقه‌ببینیم​ هائو... من... یعنی...»

چون با‌بره​ عجله می‌دویدم،‌باید​ حرفام قاطی‌پاتی شد.

به هر حال، نباید شبکه اطلاعاتی‌باخت​ انجمن سریع رو دست‌کم می‌گرفتم؛ اونا‌همیشگی‌اش​ تحت هر شرایطی من رو پیدا می‌کردن.

ناولها | novelha.net