چپتر 48: میفهمی چی میگم؟
0چانهام را روی دستم گذاشتهدرست بودم و به جعبههای «گیاهتوش شعله سفید» خیره شده بودم.
به نظر میرسید جعبهی کوچک حاوی گیاههیچ صد ساله باشه، در حالی که اون دومیکنه تا جعبهی بزرگتر پر از نوع معمولیش بودن.
گوم هه که با کمی تأخیر از کالسکه پیادهواقع شده بود، با قدمهای بلند وارد تالار اصلی شدجمعآوری و گفت: «برادر ارشد، حداقل باید کیفیتش رو چک کنی.»
گوم هه روبهرویمداروی نشست و اول جعبهیراحتی بزرگتر را باز کرد.
«آه، این روزها پیداقیافشه کردن همچین داروی معنویایبسته اصلاً کار راحتی نیست.»
با دستش هوا را بهجمعآوری سمت خودش باد زد تا بویافزایش داروی معنوی را به مشام بکشد.
«آه، حتی به نظر میرسه بوش هم یه گرمایواقع مطبوعی با خودش داره. نگهداری از این چیزها سخته،جمعآوری برای همین اگه میتونی باید همین الان مصرفش کنی.»
نگاهی بههمچین گیاه شعلهمعنویای سفید معمولی انداختم.
اینطور نبود که داروهایقیافشه معنوی ظاهر خیلی خفنبسته و پرشکوهی داشته باشن.
همهشون یه چیزی توتبت مایههای جینسینگ وحشی یا همونجانبیای سبزیخوردنهای روی میز شام بودن.
جایی کهبسته پیداش کردن، خیلیبزرگ مهمتر از قیافشه.
درست مثل آدمها کهمعنویای بسته به محیطی کهنیست توش بزرگ شدن، تغییر میکنن.
گیاه شعله سفید در واقع داروی معنویایهآدمها که نه تو مناطق غربی، بلکه تومیکنن جنگل چوب جنوبی تو تبت جمعآوری میشه.
هیچ عارضه جانبیای نداره و به افزایش انرژیعارضه درونی کمک میکنه، برای همین هر چی قدیمیتر باشه،قیمتش قیمتش همون چیزی میشه که فروشنده دلش میخواد بتیغه.
یکی از گیاههای معمولی روبزرگ برداشتم، سُرش دادم زیر نقابممعنویایه و آروم شروع کردم به جویدنش.
گوم هه که پیش خودشاصلاً فرض کرده بود در هر صورتسمت قراره همهشون رو بخرم، پرسید: «چطوره؟»
سرم روپیداش تکون دادم.قیافشه «بدک نیست.»
«آه، برادر ارشد،جنوبی قبلاً گیاه شعله سفیدهیچ رو امتحان کرده بودی؟»
تو زندگی قبلیم، زمانی که صرفشدن یادگیری هنرهای رزمی کردم، در مقایسهغربی با اساتید برتر موریم خیلی کوتاه بود.
ولی خب طبیعتاً،داروی بیشتر داروهای معنویکار رو امتحان کرده بودم.
البته، هیچوقت داروهای معنویقیافشه از نوع یین افراطی، مثلمحیطی جینسینگ برفی رو نخورده بودم.
اما برای خوردن همین گیاه شعله سفید،هیچ تا خود جنگل چوب جنوبی کشیده شدهکمک بودم، پس محال بود مزهاش رو فراموش کنم.
گیاه معمولی اصل بود.
مشکل سرهمچین اون صدمعنویای سالههه بود...
همین که اومدم جعبهی حاوی گیاهمثل صد ساله رو باز کنم، گومشدن هه انگشتش رو روی جعبه فشار داد.
«برادر ارشد، مهم نیست چقدر با هم صمیمی هستیم، بهترنداره نیست قبل از چک کردن حداقل یه پولی وسط بذاری؟ نهبتیغه اینکه بهت اعتماد نداشته باشمها، ولی خب اساس تجارت همینه دیگه.»
«مدیر بیوک، پول رو بیار.»
«چشم، رهبر باند.»
کار همیشهپیداش باید ساده ودرست روشن پیش بره.
در حالی که مدیر بیوک داشتمیشه جعبهی پر از سکههای طلا روانرژی به سمت ما میکشید، به حرف اومدم.
«با این حال، بازم بایدبزرگ کیفیتش رو چک کنم. مدیرمعنویایه بیوک، خودت یه نگاهی بهش بنداز.»
مدیر بیوک در حالی کهاصلاً جعبهی سکههای طلا رو رویهوا میز میگذاشت، جواب داد: «من؟ مطمئنید؟»
گوم هه نگاهی بهقیافشه مدیر بیوک انداخت. «توبسته ارزیابی داروی معنوی سررشته داری؟»
«البته.»
به مدیر بیوک اشاره کردم و گفتم: «ایشون یه استاد پیر موریمه که بیشتر از سی ساله تو این دنیای رزمی استخون خرد کرده. یه ارزیاب افسانهای داروی معنوی، یهقیمتش متخصص داروی معنوی، یه نابغهی داروی معنوی، استاد پیر و دانای کل دنیای داروهای معنوی، یه اعجوبهی داروی معنوی، مردی که میتونه یه داروی معنوی رو از صد مایلی توزندگی آسمون تشخیص بده و از صد مایلی بوش رو حس کنه، مردی که اصلاً رزمیکار شد فقط برای اینکه بتونه داروهای معنوی رو ارزیابی کنه. این شما و این مدیر بیوک.»
مدیر بیوک مشتش رو براماصلاً تو دستش گرفت و جواب داد:سمت «شما خیلی به من لطف دارید.»
انصافاً تعریفپیداش بیش از حددرست و اغراقآمیزی بود.
گوم هه خندهیجنوبی ریزی کرد و بههیچ مدیر بیوک خیره شد.
«که اینطور؟ مدیر بیوک،توش پس برای خودت کسیمیکنن هستی. بفرما، یه نگاهی بنداز.»
مدیر بیوک جعبه رو بازاصلاً کرد و پرههای دماغش روهوا گشاد کرد تا بو بکشه.
«سه تا ریشه. بوش که فعلاً درسته. اما اگه اینجاتوش رو نگاه کنید، مفصل ریشه به شکل ناجوری پاره شده.جنگل به نظر میرسه یه نفر یکی از ریشهها رو خورده.»
بعد از تموم شدنتبت حرفش، مدیر بیوک بهعارضه گوم هه نگاه کرد.
گوم هه با تندی جواب داد: «بهت گفتم ارزیابیش کن. این چرتوپرتها چیه میگی؟ فقط مشخص کن اصلهجمعآوری یا نه. فروختن سه تا ریشه به قیمت پنجاه سکهی طلا همینطوریاش هم لطف بزرگی از طرف منه. میخوایبرداشتم به این گند زدن به اعصابم ادامه بدی؟ خیلی راحت میتونم این رو ببرم پیش برادر ارشد بک یو.»
وقتی گوم هه بیش ازاصلاً حد جوش آورد، مدیر بیوکهوا کمی سرش رو خم کرد.
«عذرخواهی میکنم.»
مدیر بیوک رو به من گفت: «با این حال، انتخاب با شماست، رهبر باند. واقعاً گیاه شعله سفید باکیفیتیه. حتی اگه آدمهاتونیکی رو میفرستادید جنگل چوب جنوبی، پیدا کردن جنس با این کیفیت اصلاً آسون نبود. از همه مهمتر، حملونقلش خیلی سخته، پس حرفی کهامتحان ژنرال الهی گوم هه میزنه درسته. اگه پنج یا شش تا ریشه بود، ژنرال الهی گوم هه احتمالاً صد سکهی طلا گیرش میاومد.»
سرم روبسته تکون دادم.توش «که اینطور؟»
گوم هه از تهمعنویای دل خندید، انگار که خلقوخوشدستش دوباره سر جاش اومده بود.
«مدیر بیوک، فکر میکردم فقطدرست یه هنرمند منحرفی، اما انگارتوش حسابی دربارهی داروی معنوی اطلاعات داری.»
به جعبهی پولجنوبی اشاره کردم. «پولها روهیچ بشمار و برش دار.»
گوم هه جعبهی سکههای طلا رو بازتغییر کرد و با دقت مشغول بررسیشون شد؛جنگل دستش رو بین سکهها میچرخوند تا مطمئن بشه.
«خب، باید درست باشه. راستی، بهکار نظر میرسه این دفعه برادر ارشدخودش میو قراره برنده بشه. چه حیف شد.»
«چی؟»
«هیچی.»
«بنال ببینم.»
گوم هه سرش رو کج کرد و گفت: «خب، مگه واضح نیست؟ اگه قمار هنرهای رزمی در کار باشه، مگه اکثریت روی برادرداره ارشد بک یو شرط نمیبندن؟ تو شانس کمتری داری، برادر ارشد. به نظر من، اگه این رو بخوری، حداقلش یه مساوی میگیری، یاچیزی اینکه برادر ارشد میو برنده میشه. اگه شرطها رو سنگینتر کنیم، پنجاه سکهی طلا برای من و تو هیچی نیست... میفهمی چی میگم؟»
«قمار هنرهای رزمیمهمتر روی مبارزهی بینمثل دوازده ژنرال الهی؟»
گوم هه انگشتش رو به سمتم گرفت. «برای همینه که این یه معدن طلاست. میفهمی چی میگم؟ تازه، برادر ارشد بک یو یکی از چهار ژنرال الهیه.زیر فعلاً راه و روشش رو پیدا نکردم، برای همین باید یه کم بهش فکر کنم. آه، حیف شد، اگه بشه چی میشه. اگه فقط برنده رو درستمقایسه پیشبینی کنی، پنجاه سکهی طلا؟ نه بابا، حداقل پونصد سکهی طلا گیرت میآد. اگه اینطوری بشه، انگار داروی معنوی رو مفت و مجانی به دست آوردی، برادر ارشد.»
با زیرکیبسته علاقهام رو بهبزرگ موضوع نشون دادم.
«پس استادمون چی؟»
گوم هه جواب داد: «استادمون؟درست مثل همیشه دارم خوب بهشتوش میرسم. مگه مشکلی هست؟ هاهاها.»
وقتی گوم هه خندید، مدیر بیوکمیشه هم که کنارش ایستاده بود، بیدلیلانرژی شروع کرد به همراهی کردن و خندیدن.
«هاهاها، پس این حرف که بین دوازده ژنرال الهی،واقع ژنرال الهی خوک طلایی از نظر هوش همیشه اولجمعآوری یا دومه، حقیقت داشت. این پیرمرد واقعاً شگفتزده شده.»
گوم هه بهداروی مدیر بیوک نگاهکار کرد. «مدیر بیوک.»
«بله.»
«کی بهتچوب گفت همچینتبت چاپلوسیِ بیمصرفی بکنی؟»
مدیر بیوک بامحیطی احترام دستهاش روشدن به هم چسباند.
«امروز چند بار بایدمعنویای عذرخواهی کنم. پام رونیست از گلیمم درازتر کردم.»
با احساس اینکه گوم هه دیگه داره پاش رومحیطی از حدش فراتر میذاره، با لحنی آروم گفتم: «برادرغربی کوچکتر، تو هم باید حد و مرزت رو بدونی.»
گوم هه از جاش بلند شد و جواب داد: «خب پس، منانرژی دیگه رفع زحمت میکنم. برادر ارشد، بهتره همون الان بخوریش. به محضبرداشتم اینکه در معرض هوا قرار بگیره، ممکنه اثرش کم بشه. مدیر بیوک.»
«بله.»
«برادر ارشد میوی ما امروز تمام روز نیاز داره تو حالتسمت گردش چی باشه، پس محیط رو خیلی بیشتر از همیشه با دقتداره نگهبانی بده. دارم بهت میگم، نذار حتی یه مورچه هم بیاد تو.»
«حواسم بهش هست.»
«میبینمت.»
وقتی گوم هه برگشت و به سمتتغییر در تالار بزرگ راه افتاد، این برادرجنگل کوچکترم رو صدا زدم تا متوقفش کنم.
«وایسا.»
گوم هه فقطمهمتر سرش رو چرخاندمثل تا نگاهم کند.
جلوی چشمهای گوم هه، سه ریشه گیاههیچ شعله سفید صد ساله رو برداشتم، گذاشتمشون زیرمیکنه نقابم و در دم جویدم و قورتشان دادم.
«...»
راستش رو بخواهید، به خاطراصلاً یشم بهشتی، نیازی نداشتم کههوا بیدرنگ گردش چی رو انجام بدم.
یشم بهشتی اول انرژی این داروی یانگ رو جذب میکرد وبزرگ من سر فرصت، هر وقت که وقت میکردم، با انجام گردشجنوبی چی انرژی یشم بهشتی رو بیرون میکشیدم تا انرژی درونیام رو بسازم.
شاید زیر این آسمون،تبت من تنها رزمیکاری بودمعارضه که اینطوری انرژی درونی میساخت.
سرم رو تکون دادم وبزرگ گفتم: «هیچ شکی توش نیست.معنویایه این گیاه شعله سفید خالصه.»
گوم هههمچین با چشمهایش خندیداصلاً و خداحافظی کرد.
«برادر ارشد،پیداش پیشاپیش تبریک میگم.درست باز هم میبینمت.»
به محض اینکه گوم هه از دید خارجعارضه شد، مدیر بیوک از من پرسید: «حالتون خوبه؟قدیمیتر با اینکه بیدرنگ گردش چی رو انجام ندادید.»
نقابم رو درآوردممحیطی و جواب دادم:شدن «خوبم. بقیه مدیرها کجان؟»
«توی نقاط مختلف مسیر آمادهباش هستن. راستی رهبر گروه،دستش حتی اگه نقابتون رو بردارید و خودتون وارد عملحتی بشید، مگه نگفتید اون خوک طلایی چهره واقعیتون رو دیده؟»
«خوک باهوشیه،پیداش پس احتمالاًقیافشه یادش میمونه.»
«این دردسرساز نمیشه؟ انجمنتبت تجاری ژنرال الهی خوکعارضه طلایی نیروهای خیلی زیادی داره.»
نیش خرگوش سیاه رو گذاشتم زمین و درمیکنن حالی که لباسهایم رو درمیآوردم گفتم: «مدیر بیوک،جنوبی من خیلی اهل برنامهریزی نیستم. چیزی که مهمه اینه...»
«بله.»
«داشتن جرات برای گرفتن پوله. اراده برای پس گرفتنش، تحت هر شرایطی. شجاعت، روحیه،میکنن دلاوری، تهاجم و یه موضع پیشدستانه. برنامهریزی اونقدرها هم مهم نیست. قلب همیشه مهمتره. نگرانینداره یه فکر پیشپاافتادهست، اولویتش حتی از برنامهریزی هم پایینتره. این رو تو کلهات فرو کن.»
«بله، رهبر گروه.»
خدمتکاری که داشت لباسهایتوش تمیز میآورد، با دیدن بدنواقع برهنهام سرش رو پایین انداخت.
در حالی که لباسهای سفید و تمیزم رو میپوشیدم، بههوا مدیر بیوک دستور دادم: «نگهبانی رو سفت و سخت بگیرید. رسماًگرمای اعلام کنید که رهبر گروه در حال حاضر مشغول گردش چیه.»
«اطاعت میشه.پیداش آه، شمشیرتونقیافشه رو نمیبرید؟»
«یه پیشخدمتچوب چه نیازیتبت به شمشیر داره؟»
به محض اینکه سوار کالسکه شد، گوم هه نقابشدستش رو برداشت و به نگهبانی که روبهرویش نشسته بودحتی گفت: «حرومزاده احمق، چقدر هم شکاکه. حسابی خستهام کرد.»
نگهبان که شمشیری رو روی سینهاشمثل نگه داشته بود، لبخندی زد وشدن جواب داد: «خسته نباشید. کجا ببرمتون؟»
«بریم پیش برادرجنوبی ارشد بک یو.میشه امروز روز شلوغیه.»
نگهبان به صندلی کالسکهچیتوش نگاه کرد و صدایشمیکنن رو کمی بالا برد.
«بریم پیشهمچین ژنرال الهیمعنویای بک یو.»
داخل کالسکهای که تقتققیافشه صدا میکرد، گوم ههبسته ناگهان سرش رو کج کرد.
«انگار حالچوب و هواش یهجمعآوری کم عوض شده.»
«چطور؟»
«چرت و پرت میگهمعنویای و شوخیهای بیمزه میکنه.نیست انگار یه کم رد داده.»
گوم ههپیداش انگشتش روقیافشه دور شقیقهاش چرخاند.
«حتماً به خاطر روبهروتبت شدن با ژنرال الهی بکجانبیای یو مضطرب و عصبی شده.»
«اینطوری فکر میکنی؟»
«گفت کههمچین تو قمار هنرهایاصلاً رزمی شرکت میکنه؟»
«هنوز نمیدونم.»
نگهبان که انگار از نقشهجمعآوری گوم هه حسابی راضی بود،نداره با هیجان شروع به وراجی کرد.
«فروختن سه ریشه به خرگوش سیاه و فروختن چهار ریشه به بکغربی یو. اگه بتونیم قمار هنرهای رزمی رو راه بندازیم و شرطها روافزایش بالا ببریم... همونطور که انتظار میرفت، هیچ نقصی تو نقشه ارباب جوان نیست.»
گوم هههمچین سرش رومعنویای تکون داد.
«اگه قراره به کسی بچسبم، بهتره به یکی از چهار ژنرال الهی بچسبم. اون مرتیکه خرگوشمعنویایه اصلاً نمیفهمه از کجا داره میخوره. حالا که تو این مسیر افتادیم، اگه اون بدجوری زخمی بشه،کمک یه کم رشوه به استادمون میدم. به نظرت منم برای یه جایگاه تو مبارزات رتبهبندی تلاش کنم؟»
«اونوقت مستقیماًچوب میرسید بهتبت رتبه پنجم؟»
«حالا اگه برسممحیطی به رتبه پنجمشدن چی عوض میشه؟»
نگهبان سرش رو تکون داد.
«ارباب جوان، چرا به جایگاه پنجم راضی بشید؟بسته اگه فقط کلک یکی از چهار ژنرال الهی رومناطق بکنید، میتونید جایگاه یکی از اونا رو صاحب بشید.»
گوم هه انگشتش رو به سمت نگهبان گرفت و گفت: «خیلی عجله داری. ژنرالهای الهیمیکنه آدمهای سادهای نیستن. بیا بلندمدت فکر کنیم. من چقدر پول به اون باند راکشاسای بزرگ باختم؟کردم نیازی به عجله نیست. خانواده ما هیچوقت با ضرر زندگی نکرده. آخرش، همهچیز رو پس میگیریم.»
در همون لحظه، کالسکهچیتوش فریاد زد: «هش، هش»میکنن و کالسکه بهشدت تکان خورد.
همزمان با اون، صدای سم اسبها از بیروننیست به گوش رسید: دودودودو... و بعد صدای برخوردمشام بلندی اومد و شیهه دردناک اسبها بلند شد.
گوم هه نگاهی به پنجرهدرست کوچک انداخت و بیدرنگ دادتوش زد: «این مرتیکهها قاطی دارن؟!»
گوم هه باجنوبی چهرهای مات و مبهوتهیچ از کالسکه پیاده شد.
وضعیتی بود که تقریباً با کالسکهایشدن که ناگهان از کوچه فرعی سمتغربی راست بیرون پریده بود، تصادف کرده بودند.
اسبهای وحشتزدههمچین داشتند دیوانهوار دستاصلاً و پا میزدند.
این یه تصادف کالسکهقیافشه بود که نباید اتفاق میافتاد،محیطی مگر اینکه کالسکهچیها مست میبودند.
نگهبان اولچوب گوم هه عصبانیجمعآوری رو آروم کرد.
«ارباب جوان، لطفاًمحیطی اول نقابتون روشدن بزنید. من حلش میکنم.»
«نه، این مسخرهبازیها تو یه جادهکار به این پهنی یعنی چی؟ اولخودش برو ببین اون کالسکهچی مسته یا نه.»
«چشم.»
«اگه بود، اولجنوبی بیست تا سیلیمیشه محکم بخوابون تو گوشش.»
«فهمیدم.»
با تماشای آتشبازیهایی کهقیافشه در آسمان منفجر میشدند،بسته مسیر رو تشخیص دادم.
فرقی نمیکرد گوم هه با پولی که تازه به جیب زده بودانرژی داشت میرفت خونه یا یه روسپیخانه، مدیرهایی که تو تقاطعهای اصلی کمینبرداشتم کرده بودن، به هر قیمتی که شده جلوش رو میگرفتن یا معطلش میکردن.
تا مدیرها زمان میخریدن،توش من مسیر رو با آتشبازیهاواقع چک میکردم و بهش میرسیدم.
اما با توجه به موقعیتاصلاً آتشبازیها، به نظر میرسید گومهوا هه هنوز خیلی دور نشده بود.
سرعتم رو بیشتر کردمقیافشه و شروع کردم بهبسته دویدن سمت برادر کوچکتر عزیزم.
خیلی حرفهاچوب داشتم کهتبت میخواستم بهش بزنم.
اول از همه، پولم.
اینکه وقتی بهش گفتم آباصلاً بیاره، با زبون مودبانه جوابم روسمت داد هم حسابی رو اعصابم بود.
حالا که بهش فکر میکنم،درست انگار این برادر کوچکترم پولتوش غذا رو هم حساب نکرده بود.
یه ضیافت حسابیجنوبی بود. نمیتونه اینطوریمیشه سرم کلاه بذاره.
همچنین میخواستم بهش نصیحتتوش کنم که برای سلامتیاشمیکنن یه کم وزن کم کنه.
و از همه مهمتر، اینکه اون برادر کوچکترینیست بود که بیش از حد با برادر ارشدشمشام مغرورانه رفتار میکرد هم بدجوری رو مخم رژه میرفت.
ناگهان، در حالی که داشتمدرست با تمام قوا میدویدم، تازهتوش دوزاریم افتاد که نقاب نزدهام.
در اینچوب صورت، منتبت در حال حاضر...
صاحب مسافرخانه استان ایلیانگ، رهبر فرقه هائو،تغییر آزادکننده قلعه بادبزن سیاه، پیشخدمت باند خرگوشجنگل سیاه، لی زاها از مسافرخانه زاها بودم.
این یعنی چی؟
یعنی اینکه، تحت هر شرایطی،درست من کینه و دشمنی عمیقیتوش با پسرهای خانوادههای پولدار دارم.
به خاطرچوب این بودتبت که داشتم میدویدم؟
یهو، خشمبسته تو وجودمتوش به جوش اومد.
میدویدم و باد رو میشکافتم.
منتظرم بمون، برادر کوچکتر.
من... دارمچوب میام... تاتبت همین الان... ببینمت.