---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

بازگشت شیطان دیوانه

چپتر 116: چه زیباییِ بی‌مصرفی • ⏱ 15 دقیقه

چپتر 116: چه زیباییِ بی‌مصرفی

0

وسط گردش چی بودم‌یکی‌یکی​ که صدای زر زدن‌بعد​ قاتل‌ها به گوشم خورد.

«داداش.»

«...»

«الآن بمیریم یا بعداً،‌می‌زنم​ چه فرقی به حالمون‌می‌رسید​ می‌کنه. نقشه‌ای داری، ماهیگیر؟»

ماهیگیر جواب داد:

«نه.»

«اگه نداری، پس حداقل‌تمومه​ هر چی می‌دونی رو‌مشروبی​ بنال. ما که هیچی نمی‌دونیم.»

«من چه‌باشن​ می‌دونم؟ چوبو بیشتر‌احتمالاً​ از همه می‌دونه.»

«چوبو، جون مادرت بگو.»

خنده‌دار این بود که اون‌پاهام​ اسم‌های موقتی که روشون گذاشته بودم،‌کنار​ بدجوری به اسم‌های واقعی‌شون نزدیک بود.

ماهیگیر همون ماهیگیر‌کارمون​ بود و اون ایکبیری‌قلپ​ هم اسمش چوبو بود.

چوبو گفت:

«اگه گوم یوک‌آتیش​ و یاین موافق‌انداختمشون​ باشن، حرف می‌زنم.»

گوم یوک احتمالاً همون شمشیرزنه بود‌بلند​ و یاین هم به نظر می‌رسید‌آتیش​ اسم اون بی‌ادبِ لخت و عور باشه.

گوم یوک‌صورت​ و یاین به‌می‌خوام​ نوبت جواب دادن.

«اگه چوبو‌باشن​ حاضره حرف بزنه،‌احتمالاً​ ما هم پایه‌ایم.»

«منم موافقم.»

بالاخره اون‌دادی​ مرتیکه زشت رو‌پاهام​ کرد به من.

«هوی. رهبر فرقه هائو، صدام رو می‌شنوی؟ هر چی می‌دونم‌دادی​ رو بهت میگم. ولی خب، حتی اگه همه‌چیز رو هم بگم،‌یکی‌یکی​ بعیده راضیت کنه. فعلاً وسط گردش چی هستی، پس منتظر می‌مونم.»

آروم گردش چی‌حرف​ رو تموم کردم و‌نظر​ چشم‌هام رو باز کردم.

«بالاخره زبون باز کردی؟»

چوبو نگاهم‌دادی​ کرد و‌کنم​ جواب داد:

«ما که در هر صورت کارمون‌لطف​ تمومه. می‌خوام لطف اون یه قلپ‌کنم​ مشروبی که بهم دادی رو جبران کنم.»

پاهام رو از هم باز‌احتمالاً​ کردم، بلند شدم، پس‌گردن چوبو‌بی‌ادبِ​ رو گرفتم و کشوندمش کنار آتیش.

ماهیگیر، گوم یوک و یاین رو هم یکی‌یکی‌بعد​ با یه دست بلند کردم، انداختمشون بغل آتیش و‌اول​ بعد نشستم تا مشروب دوکانگ خودم رو کوفت کنم.

«بنال.»

چوبو به شعله‌های‌کارمون​ لرزان آتیش خیره‌لطف​ شد و گفت:

«اول از همه، تو مدام گروه ترور ما رو با یه اسم خاص صدا می‌زنی و برام سواله که این رو از کجا شنیدی؟‌کرد​ چرا فکر می‌کنی اسم سازمان ما اینه؟ این بیشتر به لقب یه آدم می‌خوره، اما واسه اسم یه گروه خیلی مسخره‌ست. این اسم به‌باز​ حالتی اشاره داره که طرف می‌تونه فقط با یه برگ نیزار از رودخونه رد بشه، ولی همون‌طور که خودت می‌دونی، ما همچین مهارت خفنی نداریم.»

با قیافه‌ای‌کنار​ خونسرد سرم‌یکی‌یکی​ رو تکون دادم.

«ادامه بده.»

«نیزارِ گذر از رودخانه لقبیه که به رئیس ما اشاره داره؛ همون کسی که ما رو مدیریت می‌کنه. ما راه و روش قاتل بودن رو از این آدم یاد‌خودم​ گرفتیم. تو حالت عادی همه‌مون پخش و پلاییم، اما وقتی احضار بشیم، باید دور هم جمع بشیم. اونجا توضیحات مربوط به هدف ترور رو گوش می‌دیم و آدم‌هایی مثل‌اشاره​ ارشد سوک، که همین چند لحظه پیش سقط شد، استراتژی‌ها رو می‌چینن و اطلاعات رو بینمون پخش می‌کنن. ارشد سوک احتمالاً بیشتر از همه می‌دونست، ولی خب، اون دیگه مرده.»

«کشاورزه چی؟»

«تو نقشه ارشد سوک، قرار بود کشاورز همون تیغی باشه که تو رو تو مرحله آخر‌خیره​ می‌کشه. اون ماهرترین استاد بین ما بود. چیزی که می‌خوام بگم اینه که اصلاً پایگاهی تو کار‌لقب​ نیست. همون مردی که بهش میگن نیزارِ گذر از رودخانه، خودش هم مرکز و هم پایگاه ماست.»

بلند شدم و مشروب دوکانگ‌پاهام​ رو ریختم تو حلق چوبو‌کشوندمش​ که این‌همه فک زده بود.

قلپ، قلپ... صدای‌کارمون​ ریختن مشروب تو‌لطف​ دهن چوبو محو شد.

کوزه خالی رو گذاشتم زمین، پلمپ یه کوزه‌می‌رسید​ جدید رو شکستم و گذاشتم مشروب تو خندق‌بلای‌حاضره​ ماهیگیر، گوم یوک و یاین هم سرازیر بشه.

برگشتم سر جام‌آتیش​ و رو به‌انداختمشون​ اون چهار نفر گفتم:

«واسه زنده‌دادی​ موندن خیلی‌کنم​ سگ‌دو زدین.»

«...»

یهو یاین آهی‌حرف​ کشید، چشم‌هاش رو بست‌نظر​ و زد زیر گریه.

با دیدن گریه یاین،‌یکی‌یکی​ ماهیگیر، گوم یوک و‌بعد​ چوبو هم آه کشیدن.

نه پرسیدم چرا‌جبران​ دارن عر می‌زنن، نه‌شدم​ به خاطرش سرزنش‌شون کردم.

چوبو رو کرد به من:

«فقط با گشتن نمی‌تونی به این راحتی‌ها پیداش کنی. اون‌بی‌ادبِ​ همیشه یکی رو می‌فرستاد تا ما رو احضار کنه، حالا‌موافقم​ رهبر فرقه چطوری می‌خواد نیزارِ گذر از رودخانه رو پیدا کنه؟»

با لحنی آروم جواب دادم:

«مگه کارای دنیا همیشه طبق برنامه پیش میره؟ این‌طور نیست‌کشوندمش​ که من در به در دنبال نیزارِ گذر از رودخانه باشم،‌خودم​ بلکه شما آشغال‌ها بودین که مدام می‌اومدین سراغ من، مگه نه؟»

چوبو سر تکون داد.

«حرفت درسته.‌باشن​ آخه ما تلفات‌احتمالاً​ خیلی سنگینی دادیم.»

«چطوری می‌تونم کسی رو پیدا کنم که این‌قدر سوراخ‌موشش رو خوب قایم کرده؟‌کوفت​ اگه قاتل بفرستین، مثل همین امروز خرخره‌شون رو می‌جوم. شب‌هایی هم که قاتلی‌کجا​ نیاد، خیلی راحت یه کم بیشتر می‌خوابم. خیلی وقته که یه خواب راحت نداشتم.»

«...»

«اگه پنجره یه بار با وزش باد بلرزه، با خودم میگم نکنه یه قاتلِ نفوذی سوتی داده. اگه یه موش رو سقف‌دست​ بدوئه، فکر می‌کنم از ترسِ یه قاتل داره فرار می‌کنه. تو جام غلت می‌زنم و به این فکر می‌کنم که چطوری باید‌شنیدی​ تیغی رو که ممکنه از زیر تخت بیاد بالا، دفع کنم. بعد، وقتی نگاهم می‌افته به پنجره، می‌بینم که هوا داره روشن میشه.»

«...»

«ماه حتماً بارها غلت زدن‌های من رو دیده. اگه من بیفتم، فرقه هائو هم به خاک سیاه می‌شینه. و اگه فرقه‌خاص​ هائو بیفته، لجن‌هایی مثل شما قدرت می‌گیرن. جناح غیرمتعارف مثل حشره‌ها هجوم میارن و صاحب‌های مسافرخونه تو مسافرخونه‌های خودشون کتک می‌خورن.‌داره​ زن‌های دزدیده شده هم مجبور میشن تو جاهایی دور از شهر و دیار خودشون، رقص‌هایی که تازه یاد گرفتن رو اجرا کنن.»

یه قلپ از‌جبران​ مشروب دوکانگ خوردم‌بلند​ و نیشم باز شد.

«آه... این‌صورت​ امکان نداره.‌تمومه​ نمی‌تونم تحملش کنم.»

با انگشت‌باشن​ به آتیش‌می‌زنم​ اشاره کردم.

«... گرمه. زندگی هم مثل همین آتیش، دلخوشی‌های کوچیک خودش رو داره، اما بیشتر اوقات مثل امروز، سرد، گرسنه و دردناکه. و نه بار از ده بار، دلیل این درد آدم‌ها هستن. اکثر مردم‌آدم​ فقط سگ‌دو می‌زنن تا یه زندگی معمولی داشته باشن، با این حال آشغال‌هایی مثل شما اون‌ها رو میندازن تو جهنم. همون‌طور که حروم‌زاده‌هایی مثل شما رو یکی‌یکی با دست‌های خودم تا حد مرگ کتک‌کسی​ می‌زنم، دیوونگیم هم روز به روز بیشتر میشه. اما خیالی نیست. احتمالاً تو این دنیا هیچ مردی پیدا نمیشه که بتونه بهتر از من دیوونگی رو تحمل کنه. در نهایت، من برنده‌ام. من همچین آدمی‌ام.»

خنده آرومی‌دادی​ کردم و به‌پاهام​ قاتل‌ها خیره شدم.

«خوردن مشروب دوکانگ با قاتل‌هایی‌می‌خوام​ که بالاخره زبون باز کردن،‌دادی​ طعمش رو خیلی بهتر می‌کنه.»

با هنر یخ ماه رو به زوال بیشتر به بالاتنه‌شون ضربه زده بودم.‌باشه​ به خاطر گرمای آتیش و پاهای ضعیف‌شون، ماهیگیر، گوم یوک، یاین و چوبو‌رهبر​ ولو شدن و نشستن؛ بدن‌هاشون بسته به عمق انرژی درونی‌شون کم آورده بود.

هیزم بیشتری تو آتیش انداختم. حالا دیگه فقط من نبودم‌مشروب​ که به شعله‌های لرزان نگاه می‌کردم؛ قاتل‌ها هم که جای‌ترور​ دیگه‌ای برای نگاه کردن نداشتن، به آتیش خیره شده بودن.

تو زندگی وقت‌هایی پیش میاد که‌بلند​ آدم تو سکوت به شعله‌های آتیش‌آتیش​ زل می‌زنه. اینم یکی از همون وقت‌هاست.

کسایی هم هستن که در حالی که به شعله‌ها‌بهم​ خیره شدن، باید به زندگی گذشته‌شون نگاه کنن. این‌کشوندمش​ دقیقاً همون کاریه که قاتل‌ها الآن دارن انجام میدن.

تو اون سکوت‌حرف​ سنگین، ماهیگیر فقط‌شمشیرزنه​ یه جمله گفت:

«این واقعاً یه آتیش گرمه.»

یاین گفت:

«همه‌چیز بی‌فایده‌ست. حتی تو‌تمومه​ این وضعیت هم، اصلاً‌مشروبی​ هیچ فکری تو سرم نیست.»

گوم یوک پرید وسط حرفش:

«چطور ممکنه؟ تو که‌یکی‌یکی​ همیشه به همون یه‌بعد​ چیز فکر می‌کنی، نه؟»

یاین سرش رو تکون داد.

«دارم به غذا فکر می‌کنم. فقط‌لطف​ می‌تونم به غذا فکر کنم. انگار فقط‌پاهام​ وقت‌هایی که داشتم کوفت می‌کردم خوشحال بودم.»

به یاین نگاه‌حرف​ کردم و سرم‌شمشیرزنه​ رو تکون دادم.

«پس یه شکم‌پرست بودی.‌یکی‌یکی​ قیافه‌ت هم داد می‌زنه‌بعد​ که عاشق کوفت کردنی.»

«...»

بین تنقلات خشک گشتم، یه‌می‌خوام​ تیکه بزرگ گوشت خشک‌شده برداشتم‌دادی​ و چپوندمش تو دهن یاین.

یاین شروع کرد‌حرف​ به جویدن گوشتی‌شمشیرزنه​ که تو دهنش بود.

«خوب بخور.»

یاین در حالی‌جبران​ که گوشت رو‌بلند​ می‌جوید جواب داد:

«می‌خورم.»

گوم یوک ازم پرسید:

«ببخشید، ولی تو استادی داری؟ جوونی‌انداختمشون​ و هیچ‌کس نمی‌شناستت، واسه همین نیزارِ گذر‌کوفت​ از رودخانه و استراتژیست‌ها مدام گند می‌زدن.»

«استاد بی‌استاد. دلیل اینکه معروف نیستم احتمالاً اینه که اکثر کسایی که باهام‌یکی‌یکی​ درافتادن، سقط شدن. فرقه هائو ما باج قبول نمی‌کنه، واسه همین نفوذی نداریم.‌اول​ از اونجایی هم که هیچ بدنامی‌ای پخش نشده، دلیلی هم برای معروف شدن نبود.»

ماهیگیر ازم پرسید:

«اگه باج‌باشن​ نمی‌گیرین، پس چطوری‌احتمالاً​ فرقه رو می‌چرخونی؟»

«تلکه کردن حروم‌زاده‌هایی مثل شما پول خوبی توش داره. شاید ندونین، ولی کله‌گنده‌ها همیشه خرپولن. منم برام سواله. نیزارِ گذر از رودخانه اون همه پول کمیسیون گرون‌قیمتی رو که‌فکر​ با این همه جون کندن جمع کرده بود، خرج چی کرده؟ عمراً اگه خرج شماها کرده باشه. این آشغال‌هایی مثل شما هستن که می‌میرن. اونایی که اون بالا نشستن‌سرم​ همیشه پول‌ها رو به جیب می‌زنن. اگه به اندازه کافی عمر کرده باشین، باید بدونین دنیا همین‌جوری کار می‌کنه. تمام روز فقط به فکر کوفت کردن نباشین. شیرفهم شد، یاین؟»

یاین جواب داد:

«فهمیدم.»

«چه غلطی رو فهمیدی حروم‌زاده؟ تنها چیزی که تو خوب می‌فهمی برنجه. حالا چه برنج شفته باشه چه دون،‌منم​ فقط همینو می‌فهمی. غیر از کوفت کردن ته‌دیگ با آب، مگه چیز دیگه‌ای هم سرت می‌شه؟ پیرهنت رو کدوم‌راضیت​ گوری انداختی که این‌جوری لخت می‌گردی؟ زندگیت مثل هنر یخ سرده. یه حروم‌زاده که از بقیه سردتره. یه بدبختِ بی‌مصرف.»

یاین آهی طولانی کشید:

«هووو.»

ناگهان، گوم‌صورت​ یوک بی‌مقدمه‌تمومه​ به حرف آمد:

«خیلی وقت پیش، به جایی به اسم ویلای کوهستانی معطر حمله کردیم و تقریباً تمام قاتل‌های نیزارِ گذر از رودخانه اونجا جمع شده‌زشت​ بودن. همه استرس داشتن چون به نظر می‌رسید یه استاد خیلی قدرتمند اونجاست. نیزارِ گذر از رودخانه شخصاً پیداش شد تا عملیات رو‌کردم​ رهبری کنه و همون موقع، مردی اومد تا بهش کمک کنه. نیزارِ گذر از رودخانه فقط یک بار اون مرد رو صدا زد.»

پرسیدم:

«چی صداش کرد؟»

«بهش گفت برادر ارشد، موهون.»

با لحن تلخی جواب دادم:

«منظورت همون "موهون"‌آتیش​ از مهارت "قدم گذاشتن‌بغل​ روی برف بدون ردپا"ست؟»

«احتمالاً همونه.»

هم «نیزارِ گذر از رودخانه» و‌لطف​ هم «قدم گذاشتن روی برف بدون‌کنم​ ردپا» به قلمروهای مهارت سبکی اشاره داشتن.

در نگاه اول، آدم ممکنه‌احتمالاً​ به انجمن سریع شک کنه،‌بی‌ادبِ​ اما اونا همچین آدم‌هایی ندارن.

«اگه اونا برادرای رزمی‌ان، یعنی یه استاد دارن. به نظر می‌رسه اونا یه‌کوفت​ فرقه کشتار کوچیک و نخبه باشن. حداقلش اینه که باید نیزارِ گذر از‌کجا​ رودخانه رو بگیرم و شکنجه‌اش کنم تا مقر اصلی‌ای که می‌خوام بشناسم، لو بره.»

به نظر می‌رسه تو زندگی قبلیم، جامعه دنیای زیرین جنوبی حتماً تمام این‌یکی‌یکی​ قاتل‌ها رو کشته بود، اما بعدش مورد ضدحمله نیزارِ گذر از رودخانه یا‌اول​ همون قدم گذاشتن روی برف بدون ردپا قرار گرفته و کاملاً نابود شده.

نیزارِ گذر از رودخانه حتماً‌می‌خوام​ تو این مدت ساکت مونده و‌جبران​ قاتل‌های جدیدی برای فرماندهی تربیت کرده.

خاطرات و‌باشن​ اتفاقات زندگی قبلیم‌احتمالاً​ رو مرور کردم.

«اصلاً همچین‌کنار​ فرقه کشتاری‌یکی‌یکی​ وجود داشت؟»

دنیای قاتل‌ها هم مثل دنیای موریم،‌بلند​ سلسله‌مراتب، درگیری‌های بین فرقه‌ای و ترکیبی از‌یکی‌یکی​ فراز و نشیب‌های خاص خودش رو داره.

در این بین، تنها‌تمومه​ قاتلی که با جزئیات‌مشروبی​ می‌شناختم، پادشاه قاتل‌ها بود.

«نکنه...؟»

سریع‌ترین راه برای فهمیدن اینکه نیزارِ گذر از‌بعد​ رودخانه به کدوم فرقه کشتار تعلق داره، اینه‌خیره​ که پادشاه قاتل‌ها رو ببینم و ازش بپرسم.

اما اون مرتیکه کسی بود که بالاخره یه روزی خودش‌کشوندمش​ می‌رفت راهب دیوانه رو به چالش می‌کشید و نفله می‌شد، برای‌خودم​ همین شک داشتم که اصلاً نیازی هست برم دنبالش یا نه.

همون مردی که به عنوان پادشاه قاتل‌ها شناخته می‌شد، جلوی‌دادی​ چشمای خودم در حالی که داشت با راهب دیوانه می‌جنگید، دست‌یکی‌یکی​ و پاش از هم کنده شد و به درک واصل شد.

چیزی که نباید اینجا در موردش دچار سوءتفاهم‌می‌رسید​ شد اینه که پادشاه قاتل‌ها فقط به این‌حاضره​ دلیل مرد که راهب دیوانه ازش قوی‌تر بود.

برای من، روبه‌رو شدن با‌دست​ پادشاه قاتل‌ها تو وضعیت فعلیم‌مشروب​ یه ریسک کاملاً بی‌خودی بود.

همین‌طور که افکارم پشت سر هم ردیف می‌شدن، ناگهان‌گرفتم​ به تک‌تک صورت‌هاشون نگاه کردم و داستانی مربوط به‌نشستم​ پادشاه قاتل‌ها رو که همون لحظه یادم اومد، تعریف کردم.

«یه دره زیبا وجود داره‌می‌خوام​ به اسم دره جریان گل.‌دادی​ کسی تا حالا اسمش رو شنیده؟»

قاتل‌ها سرشون رو تکون دادن.

«تا حالا نشنیدم.»

«اولین باره می‌شنوم.»

به چشم‌های‌صورت​ قاتل‌ها زل‌تمومه​ زدم و گفتم:

«شنیدم بعد از اینکه یه قاتل پیر رفت اونجا تا تو انزوا زندگی کنه، اسمش به دره جریان مرگ تغییر‌موافقم​ کرد. اونجا در اصل یه جای قشنگ بود که گلبرگ‌های گل صدتومانی روی جریان آب می‌ریختن، اما شنیدم بعد از اینکه‌هستی​ اون قاتل پیر رفت تو انزوا، جنازه‌ها یکی‌یکی روی آب شناور شدن. دره گل‌های روان تبدیل شد به دره مرگ روان.»

«...»

«گل صدتومانی از قدیم به عنوان پادشاه گل‌ها شناخته می‌شد. و‌کنار​ به قاتل‌های دره جریان مرگ هم معمولاً می‌گفتن پادشاه قاتل‌ها. چی‌کوفت​ می‌شه اگه... نیزارِ گذر از رودخانه هم اهل دره جریان مرگ باشه؟»

«...»

به ماهیگیر، گوم‌حرف​ یوک، یاین و‌شمشیرزنه​ چوبو نگاه کردم.

«خودم رو بدجوری قاطی یه ماجرای خطرناک کردم. محض احتیاط، نباید دنبال مقر اصلی بگردم. ممکنه آخرش پادشاه قاتل‌ها رو تحریک کنم. هر جور فکر می‌کنم، تنها‌شنیدی​ گروهی که به ذهنم می‌رسه که بتونه این‌طوری بی‌نقص شستشوی مغزیتون بده و افکار، بازیگری، لحن حرف زدن، رفتار و حتی ایدئولوژی رو تو مختون فرو کنه،‌خفنی​ همون جاست. شک ندارم که هم نیزارِ گذر از رودخانه و هم قدم گذاشتن روی برف بدون ردپا، قاتل‌هایی از دره جریان مرگ هستن. شماها چی فکر می‌کنین؟»

از جام‌دادی​ بلند شدم و‌پاهام​ رفتم سمت ماهیگیر.

«بیاید یکی‌یکی و‌کارمون​ با دقت جواب‌لطف​ بدید. اول، ماهیگیر.»

شونه ماهیگیر رو چسبیدم‌می‌زنم​ و چشم‌ها و حالت‌می‌رسید​ صورتش رو بررسی کردم.

ماهیگیر سرش‌کنار​ رو بالا‌یکی‌یکی​ آورد و گفت:

«فکر کنم درسته‌جبران​ که اون اهل‌بلند​ دره جریان مرگه.»

«مگه نگفتی‌صورت​ تا حالا اسمش‌می‌خوام​ رو نشنیده بودی؟»

«دانش رهبر فرقه‌حرف​ وسیعه، پس مگه می‌شه‌نظر​ حق با شما نباشه؟»

با لحنی‌کنار​ بم و‌یکی‌یکی​ عمیق پرسیدم:

«مشروب دوکانگ خوشمزه بود؟»

«...»

هنر یخ ماه رو به‌احتمالاً​ زوال رو به نقطه طب‌بی‌ادبِ​ سوزنی جیان‌جینگِ ماهیگیر تزریق کردم.

فک ماهیگیر‌کنار​ لرزید و‌یکی‌یکی​ سر تکون داد:

«خوشمزه بود.»

«خوشحالم که می‌شنوم.»

رنگ پریدن و خشک شدن‌احتمالاً​ ماهیگیر رو تماشا کردم و‌بی‌ادبِ​ بعد به گوم یوک چشم دوختم.

«تو چی فکر می‌کنی؟»

گوم یوک‌دادی​ با چهره‌ای آروم‌پاهام​ بهم نگاه کرد:

«چه بینش و‌کارمون​ درک فوق‌العاده‌ای دارید،‌لطف​ رهبر فرقه هائو.»

«که این‌طور؟‌باشن​ یعنی حدسم‌می‌زنم​ درست بود؟»

«...»

یه ضربه کف دست‌کنم​ زدم و صاف کوبیدم‌پس‌گردن​ وسط پیشونی گوم یوک.

با یه صدای‌کارمون​ خفه، گوم یوک‌لطف​ نقش زمین شد.

«مرتیکه زشت،‌باشن​ تو چی‌می‌زنم​ فکر می‌کنی؟»

چوبو نگاهم‌کنار​ کرد و‌یکی‌یکی​ جواب داد:

«فقط منو بکش.»

«دره جریان مرگ جاییه که‌می‌خوام​ حتی منم باهاش به مشکل‌دادی​ می‌خورم. نمی‌تونستی فقط بهم بگی؟»

چوبو لبخند زد و گفت:

«رهبر فرقه هائو.»

«بنال.»

«آدما به‌صورت​ این راحتی‌تمومه​ عوض نمی‌شن.»

«وقتی بهت لطف‌حرف​ می‌کنن نباید یاد‌شمشیرزنه​ بگیری چطوری عوض بشی؟»

«کجای اون‌کنار​ لطف بود؟‌یکی‌یکی​ یه مسابقه بود.»

«آها، پس این‌طوریه...»

پوزخندی زدم.

«دنیا منو درک نمی‌کنه. می‌فهمم.»

از هنر بزرگ جذب ستاره استفاده کردم‌بغل​ تا گردن چوبو رو سمت خودم بکشم،‌شعله‌های​ گرفتمش و مهره‌های گردنش رو خرد کردم.

بعد از اینکه جنازه شل‌پاهام​ و ول چوبو رو ول‌کشوندمش​ کردم، به یاین نگاه کردم.

«یاین، با خودم می‌گفتم بعداً‌می‌خوام​ یکم دنده خوک به خوردت بدم.‌جبران​ می‌خوای با من این‌طوری تا کنی؟»

یاین با‌باشن​ چهره‌ای آشفته‌می‌زنم​ جواب داد:

«من هیچ‌چیزی در مورد این دره جریان مرگ یا‌نشستم​ هر کوفت دیگه‌ای نمی‌دونم. من فقط نیزارِ گذر از‌مدام​ رودخانه رو می‌شناسم، پس چرا یهو زدی همه رو کشتی؟»

«یاین.»

«حرف بزن.»

با نگاهی‌باشن​ جدی به‌می‌زنم​ یاین زل زدم.

«تو از همه‌آتیش​ تأثیرگذارتر بودی. تو‌انداختمشون​ یه قاتل فوق‌العاده‌ای.»

اشک تو چشم‌های‌جبران​ یاین که داشت بهم‌شدم​ نگاه می‌کرد، حلقه زد.

«معلوم هست‌صورت​ داری چه چرت‌می‌خوام​ و پرتی می‌گی...»

«حرف آخرت رو بزن.»

یاین نفس کوتاهی کشید،‌یکی‌یکی​ بعد لحنش کاملاً عوض‌بعد​ شد و بهم گفت:

«حرف آخری ندارم.‌جبران​ لی زاها، گوشت گاو‌شدم​ خشک‌شده‌ خیلی خوشمزه بود.»

تو همون لحظه، یاین که تونسته‌لطف​ بود تا حدودی هنر یخ رو خنثی‌پاهام​ کنه، دستش رو آروم سمتم دراز کرد.

نزدیک شدن دست قاتل به بدنم رو‌نظر​ تماشا کردم، بعد هنر یخ رو دور‌نوبت​ تیغه دستم پیچیدم و کوبیدم فرق سر یاین.

شترق!

یهو پشت سرم مورمور‌کنم​ شد و وقتی برگشتم، نور‌گرفتم​ خیره‌کننده مهتاب داشت پایین می‌ریخت.

به مهتاب که روی‌تمومه​ دریاچه می‌درخشید خیره شدم‌مشروبی​ و زیر لب زمزمه کردم:

«واو، مهتاب‌باشن​ امشب بازم به‌احتمالاً​ طرز بی‌خودی قشنگه.»

ناولها | novelha.net