---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 615: سوالات • ⏱ 5 دقیقه

چپتر 615: سوالات

0

نیک به آن شخص‌بایر​ نگاه کرد؛ تنها کسی که‌کوچیک​ دیوانه‌وار دست و پا نمی‌زد.

زنی بود که به نظر می‌رسید‌بایر​ اوایل دهه بیست زندگی‌اش باشد، اما‌اون​ این ظاهر چیزی را ثابت نمی‌کرد.

نیک از روی زفیکس‌بایر​ حس می‌کرد که او در‌کوچیک​ مراحل ابتدایی سطح کهنه‌کار است.

ممکن بود پنجاه سالش‌جواب​ باشد و همچنان به‌درباره​ این جوانی به نظر برسد.

با این حال، با‌بایر​ وجود اینکه تازه از‌کوه​ شکم یک شبح مار

«تقریباً هفته‌ای یه بار بارون‌زمین​ میاد و دماش هم مثل همین‌جاست.‌کوچیک​ خورشید هم همیشه به شهر می‌تابه.»

«می‌دونین نزدیک‌ترین پایگاه ایجس کجاست؟»

مرد به بقیه نگاه‌جواب​ کرد، اما آن‌ها فقط‌درباره​ سرشان را تکان دادند.

پرسید: «ایجس یعنی همون سپر؟»

نیک تکرار کرد:‌دور​ «منظورم سازمان ایجسه. می‌دونین‌گرفته​ که، قوی‌ترین سازمان بشریت.»

بقیه فقط‌دورش​ با تعجب به‌گرفته​ هم نگاه کردند.

یکی از آن‌ها گفت: «نه.»

نیک نفس عمیقی کشید.

با خودش فکر کرد: نمی‌تونم از‌بایر​ دستشون عصبانی بشم. وقتی خودم هم یه‌اطراف​ جان بودم، نمی‌دونستم ایجس یا قاره چیه.

حداقل فکر کنم‌زمین​ نمی‌دونستم. گذشته‌م یه‌چند​ جورایی مات و تاره.

نیک رو به یکی‌جواب​ دیگر کرد و پرسید:‌درباره​ «تو چی؟ از کجا اومدی؟»

جواب داد: «شهر استارک هالت.»

نیک درباره‌می‌دونی​ اسم عجیب‌دورش​ شهر چیزی نپرسید.

نیک پرسید: «می‌دونی کجاست؟»

مرد جواب داد: «دور تا دورش رو‌هالت​ یه زمین بایر گرفته. چند تا شکاف و‌زمین​ چند تا کوه کوچیک هم اون اطراف هست.»

نیک با خودش فکر‌بایر​ کرد: این اصلاً کمکی‌کوه​ به پیدا کردنش نمی‌کنه.

نیک از دو نفر باقی‌مانده هم پرسید و‌چند​ همان‌طور که انتظار می‌رفت، آن‌ها هم هیچ اطلاعاتی‌کمکی​ نداشتند که نیک بتواند با آن بفهمد کجاست.

تنها نکته قابل‌توجه این بود که هر چهار نفر از شهرهای‌اطراف​ متفاوتی آمده بودند. این یعنی اسپکتر احتمالاً از شهری به شهر‌می‌رفت​ دیگر می‌رفته تا بعد از دزدیدن آدم‌ها، کسی ردش را نزند.

نیک به آن سه جان نگاه کرد و پرسید:‌اسم​ «اصلاً اون مار سنگی چطوری شما رو گرفت؟ از کِی‌شکاف​ تا حالا به جان‌ها اجازه می‌دن از شهر خارج بشن؟»

هر سه با گیجی به‌گرفته​ هم نگاه کردند. «چرا نباید اجازه‌اطراف​ داشته باشیم از شهر بیرون بریم؟»

حالا نیک گیج شده بود. «بیرون پر از‌چند​ اسپکترهای قدرتمنده. آدم فکر می‌کنه نباید به بیشتر‌کمکی​ مردم اجازه بدن خودشون رو تو همچین خطری بندازن.»

یکی از آن‌ها گفت: «خب آره، تو حیات وحش‌کوچیک​ اسپکترهای زیادی هست، اما شهر من همچین قوانین سخت‌گیرانه‌ای‌نفر​ نداره. خیلی‌ها بیرون از شهر زندگی و کار می‌کنن.»

این حرف نیک را‌جواب​ حسابی شوکه کرد. پرسید:‌درباره​ «و این کار امنه؟»

مرد جواب داد: «نه نیست. مردم مدام توسط اسپکترها‌کوچیک​ دزدیده می‌شن، اما باید باهاش کنار بیای. اگه می‌خوای‌نفر​ خرج زندگیت رو دربیاری، باید جونت رو کف دستت بذاری.»

مرد طوری درباره این موضوع حرف‌بایر​ می‌زد که انگار هیچ مشکلی وجود‌اون​ نداشت و نیک تقریباً وحشت کرده بود.

برای این آدم‌ها، این احتمالاً فقط‌چند​ یک زندگی عادی بود، اما نیک‌هست​ می‌دانست که این وضعیت اصلاً عادی نیست.

چرا فرماندار‌کجا​ باید اجازه همچین‌داد​ چیزی رو بده؟

صبر کن، نکنه این کار‌گرفته​ برای کشوندن اسپکترها به شهره‌اون​ تا تولیدکننده‌ها بتونن راحت‌تر بگیرنشون؟

دارن برای اسپکترها طعمه می‌ذارن؟

نیک بعد از مکثی گفت: «باشه. می‌تونیم‌شکاف​ بگردیم دنبال نزدیک‌ترین شهر. منم باهاتون میام.‌کمکی​ به محض اینکه رسیدیم، می‌تونین برین داخل.»

طبیعتاً حرف‌های‌کجا​ نیک آن‌ها‌جواب​ را مشکوک کرد.

غیرممکن به نظر می‌رسید.

چرا یک اسپکتر‌دور​ باید آن‌ها را‌بایر​ همین‌طوری رها می‌کرد؟

این کار‌دورش​ چه سودی‌بایر​ برای اسپکتر داشت؟

نیک گفت:‌کجا​ «بیاین بریم‌جواب​ سمت جنوب.»

آدم‌ها مضطرب شدند.

کِی قرار‌می‌دونی​ بود فاجعه‌دورش​ رخ دهد؟

کِی قرار بود اسپکتر‌بایر​ برگردد و زجر عظیمی‌کوه​ به آن‌ها تحمیل کند؟

آیا نیک‌کجا​ قرار بود ناگهان‌داد​ آن‌ها را بکشد؟

متأسفانه، هیچ‌دورش​ کاری از‌بایر​ دستشان برنمی‌آمد.

نیک خیلی‌می‌دونی​ ساده، بیش از‌زمین​ حد قدرتمند بود.

در نهایت، دنبالش راه افتادند.

در حالی که پشت‌جواب​ سرش راه می‌رفتند، نیک‌درباره​ از روی استیصال اخم کرد.

می‌توانست خروج زفیکس را از آن‌ها‌چند​ حس کند؛ این یعنی در همین‌هست​ لحظه، داشتند به خاطر نیک زجر می‌کشیدند.

نیک تمام تلاشش را کرده‌زمین​ بود تا ترسشان را آرام‌کوه​ کند، اما انگار هیچ‌چیز فایده نداشت.

به نوعی، زفیکسی که‌بایر​ نیک از آن‌ها حس‌کوه​ می‌کرد، برایش چندش‌آور بود.

آن‌ها آدم‌هایی بی‌گناه و بی‌دفاع‌داد​ بودند و فقط به خاطر‌عجیب​ حضور او داشتند زجر می‌کشیدند.

متأسفانه، کاری‌دورش​ از دستش‌بایر​ ساخته نبود.

فقط می‌توانست امیدوار‌دور​ باشد که زودتر‌بایر​ یک شهر پیدا کنند.

هر پنج نفرشان‌زمین​ برای مدتی طولانی به‌شکاف​ سمت جنوب حرکت کردند.

در این‌کجا​ مدت، اسپکتر‌جواب​ دیگری پیدا نکردند.

نیک ناگهان‌دورش​ گفت: «یه‌بایر​ آدم اونجاست.»

چهار نفر دیگر به‌دورش​ اطراف نگاه کردند اما نتوانستند‌شکاف​ آن آدم را پیدا کنند.

نیک گفت: «یه کهنه‌کار پایانی یا اوجه.‌شکاف​ می‌خواین شما رو ببینه؟ آزادین که این‌کمکی​ کار رو بکنین، ولی خودتون ریسکش رو می‌دونین.»

آدم‌ها با‌کجا​ گیجی به‌جواب​ اطراف نگاه کردند.

یکی از‌دورش​ آن‌ها پرسید:‌بایر​ «ریسک؟ چه ریسکی؟»

نیک گفت:‌می‌دونی​ «اینکه واسه‌دورش​ پول بکشنتون.»

رنگ دو نفر‌زمین​ از آن‌ها از‌چند​ شدت وحشت پرید.

یکی‌شان فریاد‌کجا​ زد: «ولی‌جواب​ این کار غیرقانونیه!»

نیک اخم کرد‌زمین​ و به آن‌چند​ مرد نگاه کرد.

اینا واقعاً این‌قدر ساده‌لوحن،‌دورش​ یا اینکه این شهرها خیلی‌شکاف​ با شهر زرشکی فرق دارن؟

نیک گفت: «پس‌زمین​ فرض رو بر این‌شکاف​ می‌ذارم که می‌خواین ببینینش.»

آن چهار نفر قبل‌جواب​ از اینکه سر تکان‌درباره​ دهند، به هم نگاه کردند.

«باشه.»

ناولها | novelha.net