چپتر 596: پایان
0نقشه پشتیباندیوار نیک شکستیعنی خورده بود.
نمیتوانست شبح را با تهدید وادارمقاومت به تسلیم کند و از طرفیبدون هم نمیتوانست تهدیدش را عملی کند.
ذهن نیک هرچه بیشتر تلاشنبود میکرد راهی برای خروج ازبار این وضعیت پیدا کند، آشفتهتر میشد.
نقشهها یکی پس ازالان دیگری در ذهنش شکلدیگر میگرفتند، اما هیچکدام کارساز نبودند.
این یک نبرد مستقیم بود.
یک انسانکاری در برابربرنمیآمد یک شبح.
یک همگامسازبرخورد زفیکس در برابرنبود یک هسته شبح.
در چنین مبارزهرانده رک و راستی،متر هیچ حقهای جواب نمیداد.
کسی کهدیوار اراده ضعیفترییعنی داشت، میباخت.
و آن شخص نیک بود.
نیک میباخت، چون انسان بود.
هیچ کاری از دستش برنمیآمد.
مدام مقاومت میکردبرخورد و پس میزد،نبود اما هیچچیز تغییر نمیکرد.
شبح فقط بدوندستش هیچ احساسی بهمقاومت جلو فشار میآورد.
نیک بابرخورد وحشت فکرمرگ کرد: «چیکار کنم؟!»
«چیکار میتونم بکنم؟!»
«هیچ کاری از دستم برنمیاد!»
«ولی باید یه راهی باشه!»
«باید یه راه فراری باشه!»
نیک به تلاش برای پیدا کردنمتر یک نقشه ادامه داد، اما هیچکداممرگ از نقشههایش چیزی را عوض نمیکرد.
زمان گذشت.
نیک بیشتر و بیشتر درمدام حالت هذیان فرو میرفت ونمیکرد مدام به عقب رانده میشد.
تا الان، پنجیعنی متر به عقبدور رانده شده بود.
پنج متر دیگر،رانده و به دیوارمتر ذهنش برخورد میکرد.
این یعنی مرگ.
هیچچیز نبود!
هیچ کاری از دستش برنمیآمد!
ذهن نیک فقط دور خودشپنج میچرخید، یک نقشه را صدهابرخورد بار میساخت و بعد دور میانداخت.
و بعد، بالاخره...
آرام شد.
فکر کرد:برخورد «تموم شد.مرگ واقعاً تموم شد.»
صحنههایی از گذشتهرانده نیک در دنیایمتر سیاه مجسم شد.
بیدار شدنش دربرخورد شهر خارجی قبلنبود از رفتن به درگز.
زندگی وحشتناکش در درگز.
آشناییاش با آلبرت.
آشنایی با وینتور.
ساختن رویای تاریک.
هوروا.
پسر دیگری هم بود که نیک او را کشته بود، امامیساخت نمیتوانست اسمش را یا دلیل کشتنش را به یاد بیاورد. اینمجسم خاطرات پیش از این برای همیشه سوخته و از بین رفته بودند.
جنی.
آن یکی همکارش.برخورد نیک یادش نمیآمد چهدور بلایی سرش آمده بود.
مگر قضیه یک تولیدکنندهبرنمیآمد کوچک هم در میان نبود؟تغییر ربطی به خانواده وینتور نداشت؟
نیک کارمندان زیادی داشت، اما فقط میتوانست چند نفرصدها از آنها را به یاد بیاورد. با این حال،صحنههایی یادش بود که زمانی اسم همه آنها را میدانست.
دریای زرشکی. نیک هنوزالان همهچیز را درباره آندیگر حادثه به یاد داشت.
مرگ وینتور.
پدر وینتور. اسمشدستش چی بود؟ سیسیل؟مقاومت ویرون؟ وارون؟ یادش نمیآمد.
جولیان. جولیانبرخورد را بهمرگ یاد داشت.
چه بلاییعقب سر آلبرتالان آمد؟ مرده بود؟
دنیای بیرون.
خرابهها.
پادشاه دریا.
آناتومی.
کابوس.
ایجس.
آریا. پشیمان بود کهمرگ پنج سال از عمرمیچرخید او را هدر داده است.
برنامه کارآموزی.
جوخهاش.
و همین.
زندگی نیک.
حداقل، تمامعقب چیزهایی که هنوزپنج به یاد داشت.
در حالی که تصاویر مرگ و رنج یکیخودش پس از دیگری در دنیای تاریک میگذشتند، نیک فکرتموم کرد: «تو زندگیم باعث رنج و عذاب زیادی شدم.»
با ظاهر شدن تصاویر مردم شادمقاومت شهر زرشکی در آن دنیا، فکربدون کرد: «اما تو مسیر رستگاری بودم.»
«داشتم تمام تلاشم رو میکردم.»نبود تصاویر استرس و فشار دربار دنیای تاریک ظاهر و ناپدید شدند.
نیک نفس عمیقی کشید.
«تنها جایی که تمام تلاشم رونبود نکردم، در مورد آریا بود. راستشمیساخت رو بخوای، حتی سعی هم نکردم.»
«از احتمالش احساس خوشحالیبرنمیآمد میکردم، اما هیچوقت جرئتهیچچیز نکردم سعی کنم واقعیش کنم.»
«اگه یه فرصتیعنی دیگه داشتم، کارها روخودش جور دیگهای انجام میدادم.»
«این بار واقعاً تلاش میکردم.»
«شاید نهدیوار برای خودم،یعنی بلکه برای اون.»
«شاید من تو مسیربرنمیآمد رستگاریم لیاقت خوشبختی روهیچچیز نداشته باشم، اما بقیه دارن.»
«حسرتی که میخورم بهخاطرمرگ نداشتن خوشبختی خودم نیست،میچرخید بهخاطر ناامیدی و درد اونه.»
«آیا تسلیم شدنرانده و رها کردنشمتر انتخاب درستی بود؟»
«شاید جنگیدن برای اون همون چیزینبود بود که میخواست ببینه، چون منمیساخت هیچوقت این کار رو نکرده بودم.»
«جنگیدن...»
«من برایبرخورد همهچیز و همهکسنبود جنگیدم، بهجز اون.»
«با این حال، مگه جنگیدنپنج برای کسی که بیشتر ازبرخورد همه دوستش داری، مهمترین چیز نیست؟»
«اگه کسی بخواد براییعنی چیزی بجنگه، اون چیزخودش باید عزیزترین کسانش باشن.»
نیک احساسکاری میکرد کهبرنمیآمد پایان نزدیک است.
همانطور که حواسش بیشتر ونبود بیشتر پرت میشد، شبح مدامبار او را به عقب میراند.
حتی زمانی که نیکالان در آستانه مرگ بود، شبحدیوار باز هم هیچ اشتباهی نکرد.
تا لحظه آخر، بینقص بود.
نیک نفس عمیقی کشیدبرنمیآمد و احساس پذیرش وهیچچیز عزم در درونش جوشید.
با قاطعیتبرخورد به شبحمرگ روبهرویش نگاه کرد.
«من میمیرم.»
«اما اجازه نمیدم اینیعنی شبح بدنم رو تسخیرخودش کنه و دوباره متولد بشه!»
«شاید این کار به ایجس ضربه بزنه چونهیچچیز یه ارشد اوج رو از دست میدن، امامیآورد برای یه بار تو زندگیم، میخوام خودخواه باشم!»
«منم فقط یه آدمم.»
«آآآآه!»
ناگهان، نیک با خشمیعنی فریاد کشید و شبحخودش را به عقب هل داد.
اداکترس دید که تمامبرنمیآمد بدن نیک زیر اینهیچچیز فشار در هم پیچید.
میدانست این یعنی چه.
همیشه وقتی کارآموزی درالان آستانه شکست در مصرفشدیگر بود، همین اتفاق میافتاد.
درون آن دنیایبرخورد تاریک، نیک داشت شبحدور را به عقب میراند.
اما شبح هنوز آرام بود.
در این لحظه،یعنی نیک داشت از ۱۲۰خودش درصد توانش استفاده میکرد.
اما استفاده از ۱۲۰الان درصد توان، مقدار مضحکیدیگر از تمرکزش را میبلعید.
08:51
نیک عملاً داشت خودکشی میکرد.
او شبح رایعنی تا همان نقطه شروعِخودش اولیه به عقب راند.
با این حال، نیک حداکثر زمانمتر بقای خود در طول مصرف رامرگ یک هفته تمام کاهش داده بود.
در همین حین، شبحیعنی هنوز میتوانست کل ۱۶خودش هفته را دوام بیاورد.
فقط باید مقاومت میکرد.
نیک بهبرخورد هل دادنمرگ ادامه داد.
شبح به عقب رانده شد.
یک متر.
دو متر.
سه متر.
اما وقتیعقب به پنج مترپنج رسیدند، متوقف شدند.
انگار شبح ناگهانبرخورد به دیواری نفوذناپذیر ودور بیحرکت تبدیل شده بود.
طبیعتاً، شبح میتوانستدستش با خروجی قدرتمقاومت نیک برابری کند.
فقط تا الان این کارنبود را نکرده بود، چون میخواستبار نیک تمام تمرکزش را مصرف کند.
نیک جیغعقب کشید والان فریاد زد.
سعی کرددیوار شبح رایعنی نابود کند.
سعی کرد با تمامبرنمیآمد وجودش، با هرچه در چنتهتغییر داشت، آن را نابود کند.
اما شبحبرخورد از جایشمرگ تکان نمیخورد.
دقیقاً بهعقب اندازه اوالان قدرتمند بود.
نمیتوانست پیروز شود.
«ولی خودم اینو میدونم!»
«نمیخوام ببرم!»
«میخوام باهاش بمیرم!»
اداکترس با چهرهای اندوهبار بهمرگ بدن نیک که از قبلصدها دچار تشنج شده بود، نگاه کرد.
نیک فشار آورد.
همگامساز زفیکس اویعنی داشت به کریستالدور شبح فشار میآورد.
کریستال شبح تکان نخورد.
تِرق!
ناگهان، نیککاری حس کردبرنمیآمد چیزی درونش شکست.
اداکترس آهی کشید.
زفیکس انسانیعقب داشت از بدنپنج نیک بیرون میزد.
پوسته نیکدیوار در همیعنی شکسته بود.
ناحیه بین همگامساز زفیکس او و هستهمیزد شبح تحت چنان فشار شدیدی بود کهجلو پوستهاش دیگر نمیتوانست آن را تحمل کند.
شکست و متلاشی شد.
کار تمام بود.
بازسازی زفیکس نیکبرخورد دیگر نمیتوانست پا بهدور پای مصرفش پیش برود.
حتی اگر موفق میشدبرنمیآمد شبح را شکست دهد،هیچچیز در عرض یک ساعت میمرد.
اما این موضوعیعنی هیچچیز را برایدور نیک تغییر نداد.
او همینعقب الان همالان مرده بود!
پس بهدیوار هل دادنیعنی ادامه داد.
آنقدر فشار میآورد تا ذهنمدام و بدنش به حدی آسیبنمیکرد ببینند که دیگر قابل ترمیم نباشند!
تمام دار و ندارش را تادور چنان حد مطلقی نابود میکرد کهبعد شبح هیچچیزی برای بازسازی خودش نداشته باشد!
نیک بر سررانده کپیِ خودش فریادمتر زد: «ما قراره بمیریم!»
«اول من میمیرم!»
«و بعدش نوبت توئه!»
تِرق!
ترکی درونعقب همگامساز زفیکسالان نیک ظاهر شد.
با این حال،برخورد او فقط بهنبود فشار آوردن ادامه داد.
«نمیذارم برگردی!»
«برام مهم نیستیعنی که من مجبورت کردمخودش وارد این دوئل بشی!»
«در نهایت تو کسیالان هستی که منو میکشه، ودیوار به خاطر همین ازت متنفرم!»
«به درکدیوار که حق بامرگ توئه یا نه!»
«ازت متنفرمکاری و هیچیبرنمیآمد برات باقی نمیذارم!»
«ما همینجابرخورد و همینمرگ الان میمیریم!»
تِرق!
ترکهای بیشتری دربرخورد سرتاسر همگامساز زفیکسنبود نیک پدیدار شد.
نیک باکاری لحنی سرد گفت:مدام «پایان کار همینجاست.»
«من بهبرخورد عنوان یهمرگ شرور میمیرم.»
«اونقدر زنده نموندم کهالان تبدیل شدن خودم بهدیگر یه قهرمان رو ببینم.»
نیک به بالا نگاه کرد.
«آریا، متأسفم.»
سپس نگاهش مصممیعنی شد و با خشمخودش به شبح خیره ماند.
با تمام وجودش فشار آورد.
کپی گفت:دیوار «قصد ندارمیعنی باهات بمیرم.»
«تو بردی.»
بوم!
ناگهان، کپی از مقاومت دستپنج کشید و هر دوی آنهابرخورد از مرز دنیای تاریک عبور کردند.
کِرِک!
ناگهان، وسط هسته شبح شکننده شدمقاومت و همگامساز زفیکس نیک دیوارها را دراحساسی هم شکست و از آن عبور کرد.
و بعد،برخورد وارد هستهمرگ شبح شد!
نیک نمیتوانست چیزی را که درمتر حال رخ دادن بود باور کند ونبود با گیجی تمام به اطراف نگاه کرد.
چه اتفاقی داشت میافتاد؟
نمرده بود؟
شبح... تسلیم شده بود؟
«یه جورایی...»
نیک به پهلو نگاه کردمرگ و ابر سیاهی را دید کهبار در آن فضای خالی شناور بود.
ابر گفت:کاری «من بهبرنمیآمد زندگی ادامه میدم.»
«بخشی از منیعنی برای همیشه دروندور تو زنده میمونه.»
«و شاید...»
«اینطوری بتونمدیوار باعث رنجیعنی بیشتری بشم.»
ووووم!
ابر سیاه به جلومرگ شلیک شد و نیکمیچرخید را در خود بلعید.
اداکترس نمیتوانستعقب چیزی را کهپنج میدید باور کند.
زفیکس انسانی وبرخورد شبح داشت ازنبود بدن نیک بیرون میزد!
او هرگزکاری نشنیده بودبرنمیآمد چنین اتفاقی بیفتد!
در همین حین، درون گردن نیک،دور کریستالی که نمایانگر همگامساز زفیکس نیکبعد بود، دوباره شروع به چرخیدن کرد.
و هسته شبح کهالان آن را احاطه کردهدیگر بود نیز به دنبالش چرخید.