چپتر 975: همسانسازی
0نیک با استفادهظرفیتش از توانایی حافظهاش وارداینقدر ذهن دو مهندس شد.
دو مهندس فقط در قلمروبیشتر چهارم بودند؛ یعنی نفوذ بهاینقدر ذهنشان برای نیک کار سختی نبود.
اولین باری که نیک خاطرات بیگانههااینقدر را خواند، با طرز تفکر غریببیولوژی نژاد بیشکل دستوپنجه نرم کرده بود.
روش مفهومسازی در ذهناما آنها با هر موجودیهزاران روی زمین کاملاً فرق داشت.
دو مهندس بهظرفیتش حالتی شبیه بهعادی خلسه فرو رفتند.
سپس، نیک پشت سر یکیبیشتر از بیگانهها ظاهر شد واینقدر یکی از شاخکهایش را برید.
درحالیکه نیک داشت ساختارموجود ژنتیکی بیگانه را تحلیل میکرد،اختلاف شاخک توی دستهایش پودر شد.
لحظهای بعد، نیکساخته به کپی بینقصی ازجذب بیگانه روبهرویش تبدیل شد.
شاخکهای نیک دورظرفیتش بیگانه پیچیدند و چندیناینقدر آنزیم پیچیده ترشح کردند.
با پوشیده شدن بدنبار بیگانه از آنزیمها، سلولهایش شروععادی به از هم پاشیدن کردند.
سلولها ضعیفتر شدنداگر و مادهای لزج رویمیخورد سطح بدنش شکل گرفت.
شکافی روی بدن نیک بازمقدار شد و آن ماده لزجبیشتر را از روی بدن بیگانه مکید.
این همان روشیظرفیتش بود که مهندسهاعادی با آن قدرتمندتر میشدند.
آن ماده لزجهزاران بهراحتی قابلتبدیل بهظرفیتش انرژی خالص بود.
با ورود این مادهموجود به بدن نیک، حس کرداختلاف بدنش دارد از هم میپاشد.
در آن لحظه، بدن جدید نیک فقط در قلمروبار اول بود، چون تازه آن را ساخته بود، اما مقدارمنفجر انرژیای که جذب میکرد هزاران بار بیشتر از ظرفیتش بود.
اگر یک موجود عادی اینقدرموجود از این ماده لزج میخورد، بدنشمنفجر به خاطر اختلاف انرژی منفجر میشد.
اما نیک رویهزاران بیولوژی و انرژیاشظرفیتش کنترل مطلق داشت.
او چندین فراینداگر بیولوژیکی پیچیده رااینقدر بهزور فعال کرد.
سلولهای سراسر بدن نیک متورم میشدند، میترکیدند،جذب دوباره شکل میگرفتند، متورم میشدند، میترکیدند، دوبارهعادی شکل میگرفتند و این چرخه مدام تکرار میشد.
سیگنالهای دردی که بهاگر مغز نیک ارسال میشدند،میخورد بهطرز غیرمنطقیای شدید بودند.
حسی شبیه بههزاران این داشت که تماماگر بدنش در آتش بسوزد.
اما اینظرفیتش چیزها برایموجود نیک اهمیتی نداشت.
درد فیزیکیتازه مدتها پیش برایشمقدار بیمعنی شده بود.
در چند دقیقهظرفیتش بعدی، نیک بدنش رااینقدر وادار به رشد کرد.
اگر کنترل استثناییاشهزاران نبود، این بدن تااگر الان بارها مرده بود.
بعد از سهاگر دقیقه، نیک بهاینقدر قلمرو سوم پایانی رسید.
انرژیای که برداشت کرده بود برای رساندنشجذب به قلمرو چهارم کافی نبود، چون نمیتوانستعادی صد درصد انرژی بیگانه را بینقص منتقل کند.
بازدهی آن مادهظرفیتش لزج فقط تاعادی همین حد بود.
وقتی نیک بیگانه را کاملاً هضم کرد،اگر چند ژنراتور انرژی خالص احضار کرد ومنفجر بدنش را زیر بمباران انرژی خالص گرفت.
درست مثل قبل، بدن نیک با سرعتیمیخورد بسیار بیشتر از حد ممکن رشد میکردکنترل و ده دقیقه بعد، به قلمرو چهارم رسید.
مهندس دیگر، تحتساخته فرمان نیک، از قبلجذب به سمتش آمده بود.
نیک و مهندس شاخکهایاگر یکدیگر را گرفتند و چندینخاطر ماده شیمیایی خاص ترشح کردند.
لحظاتی بعد، نیک حسبار کرد نوعی ارتباط درموجود ذهنش شکل گرفته است.
این روشظرفیتش پیوند خوردنموجود نژاد بیشکل بود.
این پیوند ماهیت جنسی نداشت،مقدار چون نژاد بیشکل فقط ازبیشتر طریق مادر قادر به تولیدمثل بود.
این فقط یکظرفیتش ارتباط ذاتی بین یکاینقدر جفت به شمار میرفت.
این پیوند ناگسستنی بود؛بار اگر یکی از آنهاموجود میمرد، دیگری هم جان میداد.
البته نیک با تسلطی کهعادی روی بیولوژی و انرژیها داشت، میتوانستمیشد این مکانیزم امنیتی را دور بزند.
فقط بایدتازه چند چیزاما را دستکاری میکرد.
انجام این کار معمولاًاگر به یک توهمگر در قلمروخاطر هفتم یا قویتر نیاز داشت.
بعد از برقراری پیوند،بار نیک به مهندس دیگرموجود دستور داد به کارش برگردد.
در طی دقایق بعدی، کنترل نیکاینقدر روی مهندس دیگر ضعیف شد تابیولوژی اینکه او به حالت عادیاش برگشت.
طبیعتاً، او نمیدانست کهاما جفت واقعیاش مرده و نیکبار جای او را گرفته است.
در حالی که مهندساگر دیگر کار میکرد، نیک همخاطر به وظایف خودش رسیدگی کرد.
در دقایقجذب بعدی، ماشینهابار را بررسی کرد.
مهندس دیگر بدون هیچموجود احساسی از طریق پیوندخاطر ذاتی مخابره کرد: «پینگ.»
نیک در جواب فرستاد: «پینگ.»
این یکیبیشتر دیگر ازاگر ویژگیهای امنیتی بود.
شبیه دراز کشیدن کنار جفتت توی تخت بود.موجود گاهی اوقات، یکی از آنها فقط دستش رابیولوژی روی دیگری میکشید تا ببیند هنوز آنجاست یا نه.
با این پینگها، دو مهندس فقطاینقدر سیگنال کوتاهی میفرستادند که میگفت همهچیز مرتبانرژیاش است و هیچ چیز غیرعادی وجود ندارد.
طی سه ساعت بعدی، نیکمقدار به تمام ماشینهایش رسیدگی کردبیشتر و جواب چند پینگ را داد.
در نهایت، آن دواگر نزدیک خروجی همدیگر را دیدندخاطر و به سمت سفینه رفتند.
نیک اول واردهزاران شد و بهظرفیتش داخل سفینه نگاه کرد.
همهجا پرظرفیتش از سوراخ، شاخعادی و آنتن بود.
یک انسان معمولیساخته نمیتوانست از اینانرژیای افتضاح سر در بیاورد.
نیک سه تا از شاخکهایش راعادی در سوراخهای مختلف فرو کرد ومیشد همزمان چند تا از شاخها را گرفت.
سپس، ترکیبی از هورمونهابار را آزاد کرد کهموجود توسط سفینه جذب شدند.
سفینه سیگنالی فرستاداگر که توسط شاخکهایاینقدر روی دیوارها دریافت شد.
شاخکها دور سفینه پیچیدند و بهانرژیای عقب کشیده شدند، در حالی کهاگر پاهای سفینه به داخل پوستهاش جمع شد.
سپس، شاخکها متوقف شدند.
بنگ!
و با تماماگر قدرت، سفینه را ازمیخورد داخل پورتال شلیک کردند.
کل بدن نیک به سفینهمقدار فشرده شد و به خاطربیشتر شتاب وحشیانه، کمی احساس درد کرد.
بدنش تحت نیرویظرفیتش جاذبهای هزاران برابرعادی زمین قرار گرفت.
سفینه در فضا پرتاب شد وظرفیتش برای اولین بار، نیک در محیطیخاطر پر از انرژی ستارهای قرار گرفت.
تمام پریفیکس از سفینه مکیدهعادی شد و جای خود رامنفجر به انرژی ستارهای فراوانِ ستارگان داد.
به محض اینکه این اتفاقمقدار افتاد، نیک توانست ببیند تواناییهایشبیشتر در چنین محیطی چطور کار میکنند.
با خودش فکرظرفیتش کرد: «این از چیزیاینقدر که فکر میکردم بدتره.»
«نمیتونم از طریق زفیکس یا پریفیکس چیزیاگر رو حس کنم چون اصلاً وجود ندارن.منفجر این ادراکم رو به شدت ضعیف میکنه.»
«هنوز میتونم بوها، مناظر و صداها رو دریافت کنماختلاف و بر اساس این دادهها تصویری توی ذهنم بسازم،بهزور اما دقتش حتی نزدیک به ادراکم روی زمین هم نیست.»
«هنوز میتونم بیشتر ازاما این مهندس حس کنم،هزاران اما نه خیلی بیشتر.»
نیک با ادراکظرفیتش ضعیفشدهاش به مهندسعادی دیگر نگاه کرد.
سپس، سعی کردهزاران به خاطرات مهندسظرفیتش دسترسی پیدا کند.
زفیکسِ استفادهشده برای اینموجود توانایی، از طریق سوراخ کوچکیاختلاف روی کمر نیک خارج شد.
و بعد،تازه تبدیل بهاما انرژی ستارهای شد.
توانایی کار نکرد.