---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 947: رابطه صادقانه • ⏱ 4 دقیقه

چپتر 947: رابطه صادقانه

0

زمان همچنان می‌گذشت.

دویست سال بعد،‌برای​ ایجس پرستار آلیس‌معادل​ را اسیر کرد.

اگر پرستار آلیس از تمام قدرتش‌تعداد​ استفاده می‌کرد، می‌توانست از دستشان فرار‌زفیکسی​ کند، چون صدها توانایی مختلف را می‌شناخت.

اما در آن صورت دیگر‌قدرتمندتر​ نمی‌شد او را اسیر کرد،‌شدن​ و خورشید این را نمی‌خواست.

خورشید می‌خواست‌کمبودی​ پرستار آلیس‌حاضر​ اسیر شود.

پنج سپر اوج در سراسر جهان پخش‌ساعت​ شدند، در حالی که قهرمان بی‌وقفه در‌زفیکس​ تعقیبش بود و به او حمله می‌کرد.

مهم نبود به کجا فرار می‌کرد،‌تعداد​ یک سپر اوج به سرعت به او‌سرکوب​ می‌رسید و حملات بیشتری را روانه‌اش می‌کرد.

طی چند ثانیه، که برای آدم‌های‌تولید​ عادی معادل چند ساعت مبارزه بود، بالاخره‌بار​ توانستند او را وادار به تسلیم کنند.

زفیکس او سریع‌تر‌آدم‌هایی​ از آنکه بازیابی‌بشریت​ شود، تخلیه می‌شد.

پرستار آلیس اسیر شد‌آدم‌های​ و داخل قوی‌ترین واحد‌مبارزه​ مهار ایجس حبس شد.

اگر می‌خواست،‌بشریت​ پرستار آلیس‌وجود​ می‌توانست فرار کند.

دستکاری زفیکس او در بالاترین‌قدرتمندتر​ سطح جهان بود و واحد مهار‌توسط​ هم از زفیکس ساخته شده بود.

اما، باز‌کمبودی​ هم، قرار‌حاضر​ نبود فرار کند.

سپرهایی که نیک با‌آدم‌های​ آن‌ها کار می‌کرد هم‌مبارزه​ حسابی قدرتمند شده بودند.

یک سپر اوج‌فدا​ و چند سپر‌تعداد​ پایانی در میانشان بود.

دویست سال دیگر گذشت.

ایجس دو‌کمبودی​ منجی دیگر‌حاضر​ هم دریافت کرد.

در این لحظه،‌برای​ ایجس در مجموع‌معادل​ سه منجی داشت.

قهرمان هم به‌فدا​ کار با پرستار‌تعداد​ آلیس ادامه داد.

کار کردن با او آسان نبود، چون نیاز به‌سرکوب​ قربانی داشت، اما در ایجس هیچ کمبودی از آدم‌هایی که‌تبدیل​ حاضر بودند خودشان را برای بشریت فدا کنند، وجود نداشت.

تعداد سپرها کم شد.

هرچه قربانی قدرتمندتر‌برای​ بود، پرستار آلیس‌معادل​ زفیکس بیشتری تولید می‌کرد.

مقدار زفیکسی که پرستار آلیس در زمان‌سپرها​ سرکوب شدن توسط ایجس تولید می‌کرد، میلیون‌ها‌شدن​ بار بیشتر از زمانی بود که آزاد بود.

با گذشت زمان،‌سپرها​ او هم به یک‌مقدار​ جاودانه اولیه تبدیل می‌شد.

به احتمال‌کمبودی​ زیاد هدف‌حاضر​ هم همین بود.

«فکر می‌کنم اگه قهرمان به یه منجی‌ساعت​ میانی تبدیل بشه، بتونه خورشید رو به‌زفیکس​ خطر بندازه...» آواتار خورشید مقابلش ظاهر شد.

گفت: «حقه‌باز.»

نیک جواب داد: «خورشید.»

خورشید گفت: «تونستی با‌حاضر​ تکیه به قدرت خودت‌وجود​ تا اینجا پیش بیای. قابل‌تحسینه.»

«ممنون.» نیک جواب داد.

«هدفت چیه؟» خورشید پرسید.

«ابدیت.» نیک جواب داد.

خورشید منتظر‌کمبودی​ ماند تا‌حاضر​ نیک توضیح دهد.

«می‌خوام برای‌ثانیه​ همیشه زنده‌آدم‌های​ بمونم.» نیک گفت.

«پس چرا برای همیشه‌وجود​ زیر زمین نمی‌مونی؟ اونجا‌هرچه​ جات امنه.» خورشید پرسید.

«نه، امن نیستم.» نیک گفت.

«من چیزهای زیادی درباره‌حاضر​ دنیا یاد گرفتم، و‌وجود​ فهمیدم اسپکتر بودن یعنی چی.»

«انرژی ستاره‌ای دشمن منه،» نیک‌عادی​ گفت، «و می‌دونم که دنیای‌توانستند​ واقعی بیرون پر از اونه.»

«اگه بشریت به ستاره‌ها‌وجود​ برسه، انرژی ستاره‌ای برمی‌گرده،‌هرچه​ و من خفه می‌شم.»

«اما اگه بشریت‌سپرها​ شکست بخوره و‌تولید​ بمیره، من هم می‌میرم.»

«چون دیگه هدفی نخواهم داشت.»

خورشید برای مدتی ساکت ماند.

نیک به‌بشریت​ مسائل خطرناکی‌وجود​ اشاره کرده بود.

او در واقع گفته بود‌قدرتمندتر​ که خورشید در همان گفتگوی‌شدن​ اولشان، درباره هدفش دروغ گفته است.

«پس چطور به‌آدم‌هایی​ ابدیت می‌رسی؟» خورشید بعد‌فدا​ از چند دقیقه پرسید.

«ماشین باید به کارش ادامه بده،»‌معادل​ نیک گفت. «اگه ماشین از کار‌تسلیم​ بیفته، من هم از کار می‌افتم.»

«بالاخره، من‌بشریت​ هم بخشی‌وجود​ از این ماشینم.»

«بشریت باید‌تعداد​ قدرتمند بشه، اما‌قدرتمندتر​ نه خیلی قدرتمند.»

«گاهی اوقات،‌کمبودی​ بشریت به کمک‌خودشان​ من نیاز داره.»

«گاهی اوقات،‌ثانیه​ بشریت باید‌آدم‌های​ هرس بشه.»

«هرچی ماشین‌بشریت​ کارآمدتر باشه،‌وجود​ احتمال بقاش بیشتره.»

خورشید دوباره‌تعداد​ برای مدتی‌هرچه​ ساکت ماند.

بیگانه‌ها احتمالاً‌کمبودی​ داشتند درباره جواب‌های‌خودشان​ نیک بحث می‌کردند.

«ماشین چیه؟» خورشید پرسید.

این خطرناک‌ترین لحظه بود.

همه‌چیز به این‌سپرها​ بستگی داشت که نیک‌مقدار​ چقدر اطلاعات لو می‌دهد.

اگر تقریباً چیزی بروز نمی‌داد،‌خودشان​ بیگانه‌ها فکر می‌کردند دارد چیزی‌تعداد​ را مخفی می‌کند یا دروغ می‌گوید.

اگر بیش از حد‌آدم‌های​ اطلاعات می‌داد، او را‌مبارزه​ به چشم یک تهدید می‌دیدند.

نیک داشت کاری را‌وجود​ امتحان می‌کرد که هیچ جاودانه‌ای‌قدرتمندتر​ تا به حال نکرده بود.

او یک‌تعداد​ رابطه صادقانه‌هرچه​ با کارفرمایش می‌خواست.

کابوس، ماو‌کمبودی​ و نال‌حاضر​ هوشمند نبودند.

پرستار آلیس این کار‌آدم‌های​ را امتحان نکرده بود چون‌بالاخره​ بیش از حد خطرناک بود.

نیک اولین نفر بود.

او قرار بود توهم‌هرچه​ را در هم بشکند‌زفیکسی​ و حقیقت را برملا کند.

تا حدودی.

«خورشید.» نیک جواب داد.

«من ماشینم؟» آواتار خورشید پرسید.

«نه، خورشید. نه تو.»

ناولها | novelha.net