چپتر 947: رابطه صادقانه
0زمان همچنان میگذشت.
دویست سال بعد،برای ایجس پرستار آلیسمعادل را اسیر کرد.
اگر پرستار آلیس از تمام قدرتشتعداد استفاده میکرد، میتوانست از دستشان فرارزفیکسی کند، چون صدها توانایی مختلف را میشناخت.
اما در آن صورت دیگرقدرتمندتر نمیشد او را اسیر کرد،شدن و خورشید این را نمیخواست.
خورشید میخواستکمبودی پرستار آلیسحاضر اسیر شود.
پنج سپر اوج در سراسر جهان پخشساعت شدند، در حالی که قهرمان بیوقفه درزفیکس تعقیبش بود و به او حمله میکرد.
مهم نبود به کجا فرار میکرد،تعداد یک سپر اوج به سرعت به اوسرکوب میرسید و حملات بیشتری را روانهاش میکرد.
طی چند ثانیه، که برای آدمهایتولید عادی معادل چند ساعت مبارزه بود، بالاخرهبار توانستند او را وادار به تسلیم کنند.
زفیکس او سریعترآدمهایی از آنکه بازیابیبشریت شود، تخلیه میشد.
پرستار آلیس اسیر شدآدمهای و داخل قویترین واحدمبارزه مهار ایجس حبس شد.
اگر میخواست،بشریت پرستار آلیسوجود میتوانست فرار کند.
دستکاری زفیکس او در بالاترینقدرتمندتر سطح جهان بود و واحد مهارتوسط هم از زفیکس ساخته شده بود.
اما، بازکمبودی هم، قرارحاضر نبود فرار کند.
سپرهایی که نیک باآدمهای آنها کار میکرد هممبارزه حسابی قدرتمند شده بودند.
یک سپر اوجفدا و چند سپرتعداد پایانی در میانشان بود.
دویست سال دیگر گذشت.
ایجس دوکمبودی منجی دیگرحاضر هم دریافت کرد.
در این لحظه،برای ایجس در مجموعمعادل سه منجی داشت.
قهرمان هم بهفدا کار با پرستارتعداد آلیس ادامه داد.
کار کردن با او آسان نبود، چون نیاز بهسرکوب قربانی داشت، اما در ایجس هیچ کمبودی از آدمهایی کهتبدیل حاضر بودند خودشان را برای بشریت فدا کنند، وجود نداشت.
تعداد سپرها کم شد.
هرچه قربانی قدرتمندتربرای بود، پرستار آلیسمعادل زفیکس بیشتری تولید میکرد.
مقدار زفیکسی که پرستار آلیس در زمانسپرها سرکوب شدن توسط ایجس تولید میکرد، میلیونهاشدن بار بیشتر از زمانی بود که آزاد بود.
با گذشت زمان،سپرها او هم به یکمقدار جاودانه اولیه تبدیل میشد.
به احتمالکمبودی زیاد هدفحاضر هم همین بود.
«فکر میکنم اگه قهرمان به یه منجیساعت میانی تبدیل بشه، بتونه خورشید رو بهزفیکس خطر بندازه...» آواتار خورشید مقابلش ظاهر شد.
گفت: «حقهباز.»
نیک جواب داد: «خورشید.»
خورشید گفت: «تونستی باحاضر تکیه به قدرت خودتوجود تا اینجا پیش بیای. قابلتحسینه.»
«ممنون.» نیک جواب داد.
«هدفت چیه؟» خورشید پرسید.
«ابدیت.» نیک جواب داد.
خورشید منتظرکمبودی ماند تاحاضر نیک توضیح دهد.
«میخوام برایثانیه همیشه زندهآدمهای بمونم.» نیک گفت.
«پس چرا برای همیشهوجود زیر زمین نمیمونی؟ اونجاهرچه جات امنه.» خورشید پرسید.
«نه، امن نیستم.» نیک گفت.
«من چیزهای زیادی دربارهحاضر دنیا یاد گرفتم، ووجود فهمیدم اسپکتر بودن یعنی چی.»
«انرژی ستارهای دشمن منه،» نیکعادی گفت، «و میدونم که دنیایتوانستند واقعی بیرون پر از اونه.»
«اگه بشریت به ستارههاوجود برسه، انرژی ستارهای برمیگرده،هرچه و من خفه میشم.»
«اما اگه بشریتسپرها شکست بخوره وتولید بمیره، من هم میمیرم.»
«چون دیگه هدفی نخواهم داشت.»
خورشید برای مدتی ساکت ماند.
نیک بهبشریت مسائل خطرناکیوجود اشاره کرده بود.
او در واقع گفته بودقدرتمندتر که خورشید در همان گفتگویشدن اولشان، درباره هدفش دروغ گفته است.
«پس چطور بهآدمهایی ابدیت میرسی؟» خورشید بعدفدا از چند دقیقه پرسید.
«ماشین باید به کارش ادامه بده،»معادل نیک گفت. «اگه ماشین از کارتسلیم بیفته، من هم از کار میافتم.»
«بالاخره، منبشریت هم بخشیوجود از این ماشینم.»
«بشریت بایدتعداد قدرتمند بشه، اماقدرتمندتر نه خیلی قدرتمند.»
«گاهی اوقات،کمبودی بشریت به کمکخودشان من نیاز داره.»
«گاهی اوقات،ثانیه بشریت بایدآدمهای هرس بشه.»
«هرچی ماشینبشریت کارآمدتر باشه،وجود احتمال بقاش بیشتره.»
خورشید دوبارهتعداد برای مدتیهرچه ساکت ماند.
بیگانهها احتمالاًکمبودی داشتند درباره جوابهایخودشان نیک بحث میکردند.
«ماشین چیه؟» خورشید پرسید.
این خطرناکترین لحظه بود.
همهچیز به اینسپرها بستگی داشت که نیکمقدار چقدر اطلاعات لو میدهد.
اگر تقریباً چیزی بروز نمیداد،خودشان بیگانهها فکر میکردند دارد چیزیتعداد را مخفی میکند یا دروغ میگوید.
اگر بیش از حدآدمهای اطلاعات میداد، او رامبارزه به چشم یک تهدید میدیدند.
نیک داشت کاری راوجود امتحان میکرد که هیچ جاودانهایقدرتمندتر تا به حال نکرده بود.
او یکتعداد رابطه صادقانههرچه با کارفرمایش میخواست.
کابوس، ماوکمبودی و نالحاضر هوشمند نبودند.
پرستار آلیس این کارآدمهای را امتحان نکرده بود چونبالاخره بیش از حد خطرناک بود.
نیک اولین نفر بود.
او قرار بود توهمهرچه را در هم بشکندزفیکسی و حقیقت را برملا کند.
تا حدودی.
«خورشید.» نیک جواب داد.
«من ماشینم؟» آواتار خورشید پرسید.
«نه، خورشید. نه تو.»