---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 884: بذر • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 884: بذر

0

زن با‌خوردن​ شوک پرسید:‌قتل​ «من حامله‌م؟»

دکتر گفت: «این‌طور‌هیچی​ به نظر می‌رسه.‌خیره​ مجوز فرزندآوری داری؟»

زن جا خورد‌دست‌کمی​ و ترس تمام‌نداشت​ وجودش را گرفت.

همیشه دلش بچه‌ای از پوست‌قتل​ و خون خودش می‌خواست، اما‌مخفیانه​ ظرفیت شهر کاملاً پر بود.

تا ده‌ها سال‌دست‌کمی​ آینده هم هیچ‌نداشت​ مجوزی به او نمی‌دادند.

با صدایی‌می‌ره​ ضعیف جواب‌نمی‌کنی​ داد: «نه.»

لحظه‌ای بعد،‌خوردن​ دکتر یک قرص‌بچه​ گذاشت روی میز.

دکتر گفت: «پس این رو بخور.‌بچه​ تخمک بارورشده تو چند دقیقه از‌همه‌جا​ بین می‌ره. هیچی هم حس نمی‌کنی.»

زن با‌خوردن​ وحشت به‌قتل​ قرص خیره شد.

خوردن آن قرص،‌هیچی​ دست‌کمی از قتل‌خیره​ یک بچه نداشت.

بزرگ کردن‌خوردن​ مخفیانه بچه‌قتل​ هم غیرممکن بود.

همه‌جا دوربین و نظارت بود،‌قتل​ و بچه‌ها به‌هرحال دیر یا‌مخفیانه​ زود باید با تاریکی سازگار می‌شدند.

پیش آمده بود که کسانی‌بچه​ سعی کنند مخفیانه بچه‌ای به دنیا‌همه‌جا​ بیاورند، اما هیچ‌وقت موفق نشده بودند.

دولت همه‌چیز را می‌دانست.

گفت: «نمی‌خوام بچه‌م رو بکشم.»

دکتر گفت: «این امکان هست‌قتل​ که از یه مادر دیگه‌مخفیانه​ بخوای مجوز فرزندآوری‌اش رو بهت بده.»

پرسید: «ولی اون‌وقت،‌دست‌کمی​ اون باید بچه‌ش‌نداشت​ رو بکشه، مگه نه؟»

دکتر سر تکان داد.

زن وحشت‌زده بود.

فقط به قرص نگاه کرد.

فقط یک تخمک بارورشده بود.

چیز مهمی نبود.

اما باز هم‌دست‌کمی​ نمی‌توانست آن قرص‌نداشت​ را قورت بدهد.

در نهایت،‌خیره​ بغضش ترکید و‌قتل​ زد زیر گریه.

دکتر با‌خوردن​ دیدن این‌قتل​ صحنه آهی کشید.

گفت: «یه راه‌هیچی​ دیگه هم هست،‌خیره​ ولی شاید خوشت نیاد.»

زن با‌خوردن​ امیدواری به‌قتل​ دکتر نگاه کرد.

دکتر گفت: «یه برنامه دولتی الان در جریانه. به آینده بشریت مربوط می‌شه.‌دوربین​ جزئیاتش کاملاً محرمانه‌ست و حتی خود من هم دقیقاً نمی‌دونم قضیه چیه. اما،‌سعی​ اگه قبول کنی تو این برنامه شرکت کنی، می‌تونی بچه‌ت رو نگه داری.»

زن بلافاصله فریاد زد:‌قتل​ «آره، معلومه! من نمی‌تونم‌کردن​ بچه خودم رو بکشم!»

دکتر آهی کشید‌هیچی​ و فرمی را به‌خوردن​ بذر زن ارسال کرد.

زن یک قهرمان بود‌قتل​ و در یک چشم‌به‌هم‌زدن‌کردن​ کل متن را خواند.

وقتی همه‌چیز‌خیره​ را دید،‌دست‌کمی​ نفس عمیقی کشید.

در نهایت، فرم‌دست‌کمی​ را امضا کرد‌نداشت​ و پس فرستاد.

دکتر فرم را خواند‌نمی‌کنی​ و از روی تعجب‌دست‌کمی​ ابروهایش را بالا انداخت.

پرسید: «قبول کردی؟»

قاطعانه سر تکان داد.

دکتر دوباره آهی کشید.

«من این رو به هفت هشت‌خیره​ نفر دیگه هم پیشنهاد دادم، ولی‌بزرگ​ همه‌شون از امضا کردنش امتناع کردن.»

زن گفت: «بچه من، بچه منه.‌نداشت​ مهم نیست قراره به چی تبدیل‌دوربین​ بشه. اون همیشه بچه من می‌مونه.»

دکتر سر تکان داد. «من‌قتل​ این فرم رو می‌فرستم. تو چند‌غیرممکن​ روز آینده یکی باهات تماس می‌گیره.»

زن با‌خوردن​ خوشحالی فریاد‌قتل​ زد: «ممنونم!»

می‌توانست بچه‌اش را نگه دارد!

و از همه بهتر،‌قتل​ اجازه داشت او را‌کردن​ در تاریکی بزرگ کند!

دیگر نیازی نبود بچه‌اش‌دست‌کمی​ را برای ده سال‌بزرگ​ به منطقه نور بفرستد!

زن به خانه رفت‌قتل​ و این خبر خوب را‌مخفیانه​ با شوهرش در میان گذاشت.

اما وقتی شوهرش‌هیچی​ جزئیات ماجرا را‌خیره​ شنید، اصلاً خوشحال نشد.

با سردی پرسید:‌دست‌کمی​ «اون‌وقت چطور هنوز‌نداشت​ بچه من حساب می‌شه؟»

جواب داد: «اون‌خوردن​ هنوزم بچه ماست.‌بچه​ فقط قراره... متفاوت باشه.»

دعوای شدیدی درگرفت.

در نهایت، شوهر‌هیچی​ در برابر یک‌خیره​ اتمام‌حجت قرار گرفت.

یا پدر شو، یا برو.

با اکراه،‌خیره​ پدر شدن‌دست‌کمی​ را انتخاب کرد.

شاید اوضاع آن‌قدرها هم‌قتل​ که توی فرم نوشته‌کردن​ بود، بد پیش نمی‌رفت.

دو روز بعد،‌هیچی​ زن به مقر‌خیره​ دولت احضار شد.

او آنجا با نُه‌قتل​ زن دیگر که به همین‌مخفیانه​ دلیل آمده بودند، ملاقات کرد.

آن‌ها خیلی زود با هم‌قتل​ صمیمی شدند و چند دقیقه‌مخفیانه​ بعد، دو نفر وارد شدند.

یکی از آن‌ها‌دست‌کمی​ دکتری ناشناس بود،‌نداشت​ در حالی که دیگری...

همه نفس عمیقی کشیدند.

آن‌ها این شخص را می‌شناختند!

صدراعظم!

آن‌ها تصاویر صدراعظم را‌قتل​ دیده بودند، اما هرگز او‌مخفیانه​ را از نزدیک ندیده بودند!

سامار سخنرانی‌می‌ره​ طولانی‌ای درباره آینده‌وحشت​ بشریت ارائه داد.

پس از سخنرانی، به هر‌بچه​ یک از آن ده زن‌غیرممکن​ یک قوطی قرص داده شد.

آن‌ها باید به مدت‌دست‌کمی​ سه روز متوالی، هر‌بزرگ​ دو ساعت یک قرص می‌خوردند.

خوشبختانه، قهرمان‌ها نیازی به‌قتل​ خواب نداشتند و این‌کردن​ کار را بسیار آسان می‌کرد.

مادر آینده‌می‌ره​ طبق دستورالعمل‌نمی‌کنی​ پیش رفت.

در مرحله اولیه درد زیادی حس‌نداشت​ کرد، اما به عنوان یک قهرمان،‌دوربین​ به چیزهای بسیار بدتری عادت داشت.

تنها چیزی که‌خوردن​ واقعاً نگرانش می‌کرد،‌بچه​ سلامتی فرزندش بود.

فقط امیدوار‌خوردن​ بود که‌قتل​ بچه‌اش زجر نکشد.

سرانجام، درد متوقف‌هیچی​ شد و بارداری به‌خوردن​ صورت عادی پیش رفت.

حدود نُه‌خوردن​ ماه بعد، درد‌بچه​ زایمانش شروع شد.

به عنوان یک‌خوردن​ قهرمان، نیازی نبود برای‌نداشت​ زایمان به بیمارستان برود.

هیچ خطری‌خوردن​ جنین یا مادر‌بچه​ را تهدید نمی‌کرد.

با این حال،‌هیچی​ برای این زایمان، مجبور‌خوردن​ بود به بیمارستان برود.

دکتر و‌خوردن​ صدراعظم شخصاً بر‌بچه​ زایمان نظارت کردند.

زایمان بدون هیچ مشکلی انجام‌قتل​ شد و مادر بالاخره توانست‌مخفیانه​ فرزندش را برای اولین بار ببیند.

بچه گریه نکرد.

فقط با‌می‌ره​ کنجکاوی به‌نمی‌کنی​ اطراف نگاه می‌کرد.

وقتی مادر برای‌دست‌کمی​ اولین بار فرزندش‌نداشت​ را دید، دلش لرزید.

بچه از همین‌خوردن​ حالا موهای سیاه‌بچه​ کلاغی روی سرش داشت.

چشمانش قرمز‌خوردن​ درخشان بود و‌بچه​ پوستی خاکستری داشت.

او شبیه انسان‌های دیگر‌نمی‌کنی​ نبود، و مادر می‌دانست که‌قتل​ قرار نیست مثل بقیه باشد.

اما این‌خوردن​ فرزند او بود،‌بچه​ و دوستش داشت.

یا دقیق‌تر بگوییم، پسرش.

او یک پسر بود.

مادر با عشق‌هیچی​ پسر نوزادش را‌خیره​ در آغوش گرفت.

نوزاد به نظر می‌رسید هیچ‌بچه​ علاقه‌ای به مادر ندارد و‌غیرممکن​ فقط به اطراف نگاه می‌کرد.

اما برای مادر مهم نبود.

این پسر او بود!

در همین‌می‌ره​ حین، سامار به‌وحشت​ بچه نگاه کرد.

دکترِ کنارش گفت: «بی‌تفاوتی عاطفی.»

طبیعتاً، آن دکتر کسی‌دست‌کمی​ نبود جز نیک که‌بزرگ​ تغییر چهره داده بود.

«اینا فقط‌خوردن​ به خودشون و‌بچه​ جمع اهمیت می‌دن.»

«ظرفیت کمی برای حس‌نمی‌کنی​ کردن عشق دارن، اما خیلی‌قتل​ کند و مبهم حسش می‌کنن.»

«این بچه‌ها به‌دست‌کمی​ شدت باهوش و‌نداشت​ بااستعداد به دنیا میان.»

«قشر اینسولار قدامی به طرز قابل‌توجهی کوچیک‌تره. قشر‌بزرگ​ سینگولیت قدامی و قشر حسی‌پیکری هم به همون‌به‌هرحال​ اندازه کوچیکن. خوشبختانه، شکنج پیشانی تحتانی تقویت شده.»

«با اینکه ممکنه نتونن همدلی زیادی حس کنن و تو درک بقیه‌دوربین​ احساسات مشکل داشته باشن، قدرت تفکر انتزاعیِ بالاشون می‌تونه بهشون این امکان رو‌سعی​ بده که بر اساس چیزی که آدما درست یا غلط می‌دونن، رفتار کنن.»

«اما اگه این بچه بخواد یه روزی‌خوردن​ با کسایی که شبیهش نیستن زندگی کنه،‌مخفیانه​ باید روی این بخش تمرین و تمرکز کنه.»

«طبق یه مفهوم‌دست‌کمی​ قدیمی، می‌تونی بهشون‌نداشت​ بگی سایکوپت‌های باهوش.»

نیک آهی کشید.

«اگه می‌تونستم،‌خوردن​ جور دیگه‌ای‌قتل​ انجامش می‌دادم.»

tg://resolv?domain=Kill_the_Sun_fastes

پاترئون نویسنده. اگر درآمد او در ماه‌بزرگ​ به بیش از ۱۰۰۰ یورو برسد، تعداد‌بچه‌ها​ کلمات هر فصل را افزایش خواهد داد.

ناولها | novelha.net