چپتر 864: گرانقیمت
0نیک از پایگاه هستهنداشت عمیق خارج شد ودانش به شهر زیرزمینی برگشت.
طی نُه ساللحظه گذشته، شهر زیرزمینی بازوقتی هم تغییر کرده بود.
با اینکه ده سال برای اوسریعتر فقط یک سفر کوتاه بود، اما برایبیولوژیکی مردم عادی زمان درازی به حساب میآمد.
تعداد متخصصانسریعتر به طرز چشمگیریتکان افزایش یافته بود.
برای تبدیل شدن به یک متخصص، به یکدانش پوسته نیاز بود و با استفاده بینقص از زفیکس،کردن ساختن یکی از آنها حدود ده سال زمان میبرد.
حالا دیگر شهرلحظه زیرزمینی بیش ازداشتند ۲۰۰۰ متخصص داشت.
در هرهمهچیز شهر دیگری، اینخیلی رقم دیوانهوار بود.
شهرها معمولاً دردفعه هر لحظه بین ۳۰میتونم تا ۲۰۰ متخصص داشتند.
وقتی نیک هنوز در شهرمقابل زرشکی زندگی میکرد، حدود ۱۰۰روشنضمیران متخصص در آنجا حضور داشت.
این شهرمعمولاً بیش ازبین ۲۰۰۰ تا داشت.
تعداد متخصصانشانهمهچیز ۲۰ برابرمیکشه شهر زرشکی بود.
چنین نیروییسریعتر برای اسپکترهایقبله اطراف وحشتناک بود.
نیک با خودش فکر کرد:مقابل «و قراره این تعداد رو بهدست بیش از ۲۰۰۰ متخصص ویژه برسونیم.»
بعد از بازگشت،لحظه با سامار وداشتند آریا تماس گرفت.
آن دو را در دفترخیلی سامار، که در وسط شهرداد زیرزمینی قرار داشت، ملاقات کرد.
سامار عنوان صدراعظم را داشت که بالاترین قدرتایمپلنت در شهر بود، در حالی که آریا عنوان فرماندهصوتی را داشت که بالاترین قدرت نظامی به حساب میآمد.
با اینکه سامارزیادی بینهایت باهوش بود، اماگفت تجربه جنگی زیادی نداشت.
در مقابل،معمولاً آریا تجربهبین جنگی فراوانی داشت.
نیک گفت: «دانش بیولوژی روشنضمیران رو بهدفعه دست آوردم و قراره به آرشیو اضافهاش کنم.بسازم پیاده کردن همهچیز حدود ده سال طول میکشه.»
آریا گفت:سریعتر «این خیلی سریعترتکان از دفعه قبله.»
نیک سر تکان داد. «میتونم یه ایمپلنت بیولوژیکیدانش و مترجم بسازم که بهم اجازه میده همهچیزپیاده رو از طریق انتقال صوتی به دستگاه بگم.»
همانطور که نیک به آن۲۰۰ دو نگاه میکرد، ناخودآگاه متوجهزندگی بخشهای مختلفی از بدنشان شد.
بدنها داستان میگفتند ومیکشه او حالا میتوانست داستانهایقبله آریا و سامار را ببیند.
آریا زیاد تمرین میکرد وتکان تمام تلاشش را به کارمترجم میبست تا برای همه قوی بماند.
چهرهاش مصمم و استوار بودمقابل و نشانههای متعددی از تمریناتروشنضمیران مداوم روی بدنش دیده میشد.
از طرف دیگر، سامار به۲۰۰ نظر میرسید که دارد برخلافزندگی جریان آب دست و پا میزند.
نیک میتوانست استرسطول انباشتهشده روی بدنسریعتر او را ببیند.
فکرش خیلی درگیر بود،قبله اما میدانست که اینایمپلنت وظیفه و مسئولیت اوست.
به عنوان صدراعظمزیادی یک جامعه منزوی، بایدگفت تصمیمات سخت زیادی میگرفت.
تمام قدرت در دستان او بودداشتند و اگر کسی داخل شهر درباره۱۰۰ دانش ممنوعه حرفی میزد، همه میمردند.
وظیفه او بودطول که جلوی اینسریعتر اتفاق را بگیرد.
باید مردمش را آنقدر راضی نگه میداشت کهایمپلنت کنترلشان را از دست ندهند، اما در عین حالصوتی باید منابع را بر اساس مشارکت افراد تخصیص میداد.
میدانست که همه اینجا گیرمقابل افتادهاند و راه فراری ندارند، ودست چنین زندگیای برای خیلیها آسان نبود.
ذهنش مداممعمولاً مورد هجومبین نگرانیها قرار میگرفت.
اما همین موضوع بودمیکشه که او را درقبله کارش اینقدر ماهر کرده بود.
هیچوقت مسائل را سرسری نمیگرفت.
نیک گفت:جنگی «برای مصرف هممقابل یه راهحل دارم.»
آن دو انتظار چنین چیزی۲۰۰ را داشتند و منتظر ماندندزندگی تا نیک به آنها بگوید.
نیک گفت: «ما هنوز هم قراره از مصرفقبله استفاده کنیم. مصرف خیلی بهتر از روشیه کهبهم روشنضمیران برای تبدیل شدن به متخصص ازش استفاده میکردن.»
نیک با دیدن قیافههایقبله مشکوکشان اضافه کرد: «اما، قرارهبیولوژیکی از اسپکترهای مصنوعی استفاده کنیم.»
سامار باجنگی ابروهای گرهخوردهنداشت پرسید: «اسپکترهای مصنوعی؟»
اصلاً چنین چیزی ممکن بود؟
محققان این ایده را درخیلی سر پرورانده بودند، اما فقطداد در حد یک خیالپردازی بود.
حتی نمیدانستندسریعتر از کجاقبله باید شروع کنند.
نیک توضیح داد: «فهمیدن اینکه چطور یه اسپکتر مصنوعی بسازیم سخته،دست اما ساختنِ واقعیش نه. ما همین الانش هم میتونیم تمام مواد لازمدفعه برای دستگاه رو بسازیم، چون بههرحال همهشون باید با زفیکس پردازش بشن.»
«اسپکترها با مصرف زفیکس خالص رشد میکِشن و هیچزرشکی محدودیتی برای سرعت رشدشون ندارن. اگه به اندازه کافینیرویی بهشون زفیکس بدیم، تو یه روز تبدیل به ارشد میشن.»
«هیچ غریزه بقایی هم نخواهند داشت، یعنی هر کسیتکان میتونه بدون هیچ خطری یه ارشد اوج رو مصرفمیده کنه. هستههای اسپکتر تقریباً با میل خودشون ادغام میشن.»
با شنیدن ایندفعه حرف، هر دو مجبورمیتونم شدند نفس عمیقی بکشند.
این کار اساساً تمام نقاط ضعففراوانی مصرف را از بین میبرد وآوردم فقط نقاط قوتش را باقی میگذاشت.
ارشدهای اوج!
نیک تنها کسی بود کهخیلی تا به حال توانسته بودداد یک ارشد اوج را «مصرف» کند.
سرعت پیشرفتش بعددفعه از مصرف آن سرمیتونم به فلک کشیده بود.
متخصصان ویژهای که یک ارشد اوجفراوانی را مصرف میکردند، ممکن بود تنها بعدآرشیو از ۳۰ سال به قهرمان تبدیل شوند!
این سرعت غیرقابلتصوری بود!
سامار پرسید:همهچیز «چقدر زفیکسمیکشه نیاز داریم؟»
نیک گفت: «خیلی. ساخت یه اسپکتر مصنوعیمیتونم حدود هفت کیلوگرم زفیکس مصرف میکنه. ازمیده طرف دیگه، رشدشون حدود ۱.۲ تن مصرف داره.»
سامار نفس عمیقی کشید.
۱.۲ تنمعمولاً برای یکبین متخصص ویژه.
خراج سالانه شهرطول زرشکی فقط بین دهدفعه تا بیست تن بود.
البته، به خاطر محافظان و قهرمانانداد در شهر زیرزمینی، آنها خیلی بیشتربهم از شهر زرشکی زفیکس تولید میکردند.
اما آنها برای تحقیقاتنداشت و تولید انرژی خالصدانش هم به زفیکس نیاز داشتند.
آریا گفت: «اگه عجله نکنیم، میتونیم از پسش بربیایم. مجبور نیستیم تو یه سال همه متخصصها روچنین به متخصص ویژه تبدیل کنیم. این یه پروژه بلندمدته. تا زمانی که همزمان با تبدیل کهنهکارها بهدفتر متخصص، متخصصهای بیشتری رو به متخصص ویژه تبدیل کنیم، بالاخره یه جایی این عقبافتادگی رو جبران میکنیم.»
سامار سر تکان داد.
ضربه سنگینی بهدفعه منابع مالی بود،داد اما میتوانستند تحملش کنند.
نیک گفت: «اول قراره اطلاعات مربوط به اسپکترهای مصنوعی رو تو بایگانی بذارم. چیز زیادیکنم نیست. تو کمتر از یه ماه، محققها میتونن تمرکزشون رو روی ساخت دستگاه بذارن. سادهتر ازبسازم چیزیه که فکر میکنین، و بعید میدونم بیشتر از یه سال طول بکشه تا راهاندازیش کنن.»
«بعد از اینکه کارم با۲۰۰ اون تموم شد، به هرزندگی منبعی که نیاز دارین رسیدگی میکنم.»
آریا لبخند تلخی به نیکخیلی زد و نیک میدید که اومیتونم از قبل نقشهای در سر دارد.
آریا گفت: «خب، ماقبله الان چند تا محافظ داریمبیولوژیکی و بهشدت به زفیکس محتاجیم.»
«یه سقوطکرده دیگه کافی نیست.»
نیک سر تکان داد. «بهمحض۲۰۰ اینکه انتقال اطلاعات اسپکترهای مصنوعیزندگی رو تموم کردم، میرم سراغش.»