چپتر 613: غیرانسان
0نیک چطور قرارنمیدید بود ثابت کندتصادفی که دروغ نمیگوید؟!
او هیچ مانعی نداشت.
زفیکس انسانی نداشت.
هیچکس دیگری همنشد آن اطراف نبودمیخواهد که نیک را بشناسد.
نیک با صدایی محتاط گفت: «فقط باید ازرها ایجس بپرسی. بهشون بگو نیک داسک رو پیدانمیخواستند کردی. اونا دیدن که ماو من رو برد.»
به نظر نمیرسید زن حرف نیکنشد را باور کرده باشد و فقط بانمیتونم چهرهای جدی به او خیره مانده بود.
زن گفت: «باشه، همین کارحالا رو میکنم. باور نمیکنم راستاگر بگی، ولی حداقل حاضرم امتحانش کنم.»
نیک آرام نشد.
از لحن زن میفهمیداین که میخواهد یک «اما»رها به حرفهایش اضافه کند.
زن گفت: «اما نمیتونم بذارم یه شبحلحن همینطوری برای خودش ول بگرده. اگه بدونبذارم دردسر باهام بیای، در موردت از ایجس میپرسم.»
نیک مضطربتر شد.
بدون دردسر با او برود؟
نیک با خودش فکراین کرد: میخواد من رورها بندازه تو یه واحد مهار.
در گذشته، واحدهای مهار برای نیک جالب بودند و آنها راحرفهایش با پیشرفت و قدرت گره میزد. هر چه نباشد، نیک بادردسر کار کردن روی اسپکترهایی که داخل واحدهای مهار بودند، قویتر شده بود.
اما حالا،داخل اوضاع کاملاًشده فرق میکرد.
اگر نیک را داخللحن یک واحد مهار میانداختند، دیگراضافه هرگز رنگ آزادی را نمیدید.
اگر این قهرمان او را در یکشهر واحد مهار تصادفی در یک شهر تصادفیمعنی رها میکرد، هیچکس از ایجس نمیتوانست پیدایش کند.
ایجس نمیدانست که نیک حالا تبدیل به یک شبح شدهاما است، به این معنی که از شهرها نمیخواستند واحدهای مهارشاناگه را برای پیدا کردن شخصی به نام نیک داسک بگردند.
علاوه بر این، احتمالاً دههاحالا شبح دیگر هم پیدا میشدنداگر که ادعا میکردند نیک داسک هستند.
ورود داوطلبانه به یک واحدمیفهمید مهار، به معنای از دستنمیتونم دادن کنترل روی زندگی خودش بود.
تنها چیزی که میتوانست به آنتصادفی تکیه کند، حرفهای این قهرمان بودتبدیل و انسانها عموماً قابلاعتمادترین موجودات نبودند.
مخصوصاً وقتی که قدرت داشتند.
نیک گفت: «نمیتونم زندگیم رو فقط رویکاملاً حرف تو شرط ببندم. اگه بیفتم تورنگ یه واحد مهار، محاله ایجس بتونه پیدام کنه.»
قهرمان اخم کرد و بامیفهمید دلخوری پرسید: «بهت که گفتم بهشونبذارم خبر میدم. داری میگی من دروغگوام؟»
نیک جواب داد: «نمیدونم دروغگویی یا نه. هیچی درنمیتوانست موردت نمیدونم. اگه من یه انسان بودم، فقط بهشخصی خاطر اینکه میگم نمیکشمت، زندگیت رو میذاشتی کف دست من؟»
زن بلافاصله جواب نداد.
کمی بعد گفت: «ولی توحالا انسان نیستی. تو یه شبحی،اگر و اسپکترها فقط دنبال منفعت خودشونن.»
نیک پرسید:آرام «منظورت مثللحن اکثریت آدمهاست؟»
زن فریاد زد و صدایش از قبلشهر هم عصبانیتر شد: «اشتباه میکنی! انسانهای قدرتمندمعنی زیادی هستن که میخوان بشریت رو ارتقا بدن!»
«آدمهایی هستن که مثل اسپکترهاآرام رفتار میکنن، اما قدرتمندترین انسانها فقطحرفهایش بهترین چیزها رو برای بشریت میخوان!»
«وجود ایجسداخل ادعای توشده رو نقض میکنه.»
نیک احساس عجیبی پیدا کرد.
نحوه بحث کردننمیدید قهرمان، او راتصادفی یاد خودش میانداخت.
حرفهایش خیلی شبیهامتحانش چیزهایی بود کهنشد خودش قبلاً میگفت.
اما آیا زن اشتباه میکرد؟
نه.
حرفی که میزد حقیقت داشت.
با اینکه خیلی ازکنم انسانها حریص بودند، اما ظرفیتمیخواهد خوب بودن را هم داشتند.
همانطور که زن گفت،شده وجود ایجس بهترین مدرکفرق برای این موضوع بود.
نیک پرسید: «تو یه بیلیفی؟میفهمید لحن حرف زدنت شبیه کساییهنمیتونم که برنامه کارآموزی رو گذروندن.»
چهره قهرمان در هماین رفت و جدیتر شد. «تونمیتوانست از برنامه کارآموزی چی میدونی؟»
نیک گفت: «خیلی چیزا.کنم تا همین چند سالمیفهمید پیش خودم هم عضوش بودم.»
بعد از آن، نیکشده درباره اسپکترها، سطحها، تجربههای عملیمیکرد و چیزهای دیگر برایش گفت.
قهرمان با دقت و جدیت بهمیخواهد او نگاه میکرد و نیک نمیتوانست مطمئنهمینطوری باشد که در سر زن چه میگذرد.
وقتی نیک داستانش را تمام کرد و جوابی از زن نگرفت، گفت: «این چطوره؟ منشهرها تا نزدیکترین شهر دنبالت میام. بیرون شهر منتظر میمونم. تو با ایجس تماس میگیری و یهدست مانع جدید میگیری. بعدش میتونم بهت بگم باید دنبال چی بگردی تا هویتم ثابت بشه، باشه؟»
زن کمیحاضرم بیشتر بهکنم نیک نگاه کرد.
پرسید: «توداخل از این کارحالا چی گیرت میاد؟»
نیک با کمینشد کلافگی پرسید: «منظورت چیهاما که چی گیرم میاد؟»
زن پرسید: «از اینکه من روتصادفی مجبور کنی این همه کار انجامتبدیل بدم، چی به دست میاری؟ نقشهات چیه؟»
نیک گفت: «بهت که گفتم. میخوام بالحن تکنسین ارتباط برقرار کنم تا بتونیم بفهمیمبذارم چه خبره و یه راهحل پیدا کنیم.»
زن سرش را تکان داد. «حتی اگهکاملاً فرض کنم داری راست میگی، نمیفهمم انجامرنگ دادن این کارها چه منطقی میتونه داشته باشه.»
نیک ساکت ماند و بامیفهمید کلافگی و گیجی به قهرماننمیتونم که همچنان حرف میزد، نگاه کرد.
زن گفت: «بهفرض که راستقهرمان بگی و قبلاً انسان بوده باشی.نمیدانست اما دیگه نیستی. تو یه شبحی.»
«تو متحدحاضرم بشریت نیستی.کنم تو دشمن بشریتی.»
«کمک به بشریت یعنی آسیب زدن بهکاملاً خودت، و تنها کاری که شبحها حاضررنگ نیستن بکنن، همینه که به خودشون آسیب بزنن.»
ادامه داد:آرام «حرفات هیچلحن منطقی نداره.»
نیک با لحنی تنداین گفت: «من دشمن بشریت نیستم.نمیتوانست میخوام به بشریت کمک کنم!»
زن پرسید: «چرا؟»
نیک تکرار کرد: «چرا؟»
زن درآرام جوابش گفت:لحن «آره، چرا.»
سکوت.
اولین جواب نیک این بود کهنشد او یک انسان است، اما خیلی زودنمیتونم فهمید که این حرف دیگر حقیقت ندارد.
طبیعتاً، نیک هنوز هم میدانست که میخواهدکاملاً به بشریت کمک کند، اما پیدا کردن کلماتآزادی مناسب برای بیان دلیلش اصلاً کار راحتی نبود.
نیک با لحنی که حالا جنگندگی کمتریاما تویش حس میشد، گفت: «چون تو گذشتهامبرای کارای وحشتناکی کردم و میخوام جبرانشون کنم.»
زن پرسید: «این چه ربطی بهتصادفی بشریت داره؟ برو برای همون آدماییتبدیل جبران کن که بهشون ظلم کردی.»
نیک جواب داد: «همهشون مردن. دیگه نمیتونم ازشون طلب بخشش کنم،حرفهایش اونا هم منو نمیبخشیدن. تنها کاری که میتونم بکنم اینه که بهباهام بقیه کمک کنم تا خوبیهایی که کردم، خیلی بیشتر از بدیهام بشه.»
قهرمان چند ثانیهقویتر با نگاهی بیتفاوتاوضاع به نیک خیره ماند.
پرسید: «و بهنشد خاطر همینه که میخوایاما به بشریت کمک کنی؟»
نیک سر تکان داد: «آره.»
قهرمان سرشحاضرم را تکان دادآرام و آه کشید.
انگار که ناامید شده باشد.
«باورم نمیشه کهنشد حتی برای یهمیخواهد ثانیه حرفتو باور کردم.»
حس شومیآزادی در وجوداین نیک رخنه کرد.
«اما همینحاضرم ثابتش میکنه.کنم تو یه شبحی.»
نیک خواست اعتراض کند،شده اما زن مهلتش ندادفرق و به حرفش ادامه داد.
«شما شبحها نمیتونین درک کنین انسانمیخواهد بودن یعنی چی. همهتون فقط بهشبح فکر خودتونین. هیچ تجربهای از ازخودگذشتگی ندارین.»
«ازت پرسیدم چرا میخوای به بشریتتصادفی کمک کنی، اما تنها دلیلی کهتبدیل تونستی بیاری یه چیز خودخواهانه بود.»
«تو فقط میخوای به بشریتآرام کمک کنی تا حس بهتریاما نسبت به خودت داشته باشی.»
«طوری که این چیزا رو توصیف میکنیکاملاً مثل کسیه که راجع به یه چیزیرنگ یه چیزایی میدونه اما هرگز تجربهاش نکرده.»
«چرا؟ چون تو یه شبحی، ومیخواهد نمیدونی کمک کردن به بقیه چه حسیهمینطوری داره. تو فقط به خودت فکر میکنی.»
در آنآزادی لحظه، پوزخند تمسخرآمیزیقهرمان روی لبهایش نشست.
به نظر میرسید داشت در درون، خودش رامیفهمید سرزنش میکرد که چقدر سادهلوح بوده که حتی برایبرای یک ثانیه حرف این شبح را باور کرده است.
نیک لحظهبهلحظه کلافهتر میشد.
با خودش فکر کرد: «داره چه گهی میخوره؟! اگه بخوام با منطق اونهمینطوری پیش برم، تکتک آدمای دنیا خودخواهن. آدما ذاتاً دنبال شادیان، و بخشی ازفکر این شادی یعنی با کمترین میزان عذاب وجدان یا پشیمونیِ ممکن زندگی کنی!»
«با منطق اون، عذرخواهی از کسی کهشهر بعد از از دست دادن کنترل احساساتت بهششهرها آسیب زدی، ذاتاً یه کار خودخواهانه و غیرانسانیه!»
«حتی کمک کردن به یه گدا کنار خیابونمیفهمید هم خودخواهانه است، چون فقط میخوای از شرهمینطوری حس ترحمی که بهت دست داده خلاص بشی!»
«این دیگه چه مزخرفاتیه؟!»
«طبق منطق تو، یه آدم-»
قهرمان فریاد زد و حرف نیک را قطعرها کرد: «همینه! منطق. بازم داری از منطق حرف میزنی.مهارشان این موضوع ربطی به منطق نداره، پای احساسات وسطه!»
نیک کلافهتر شد، اماکنم در عین حال وحشتمیفهمید بیشتری هم به جانش افتاد.
این قهرمان بهترین شانسش برای ارتباطاوضاع با ایجس بود، اما مدام تکرار میکردهرگز که نیک نمیفهمد انسان بودن یعنی چه.
شینگ!
در همانآزادی لحظه، قهرماناین ناگهان ناپدید شد.
دینگ!
نیک بلافاصله در انفجاری از نوراوضاع غرق شد، چرا که کاملاً مشخص بودهرگز قهرمان قصد دارد حملهای را آغاز کند.
در یک چشمبههمزدن، بدن نیک حالتمیخواهد اثیری به خود گرفت و باشبح سرعت به سمت راست حرکت کرد.
برای اولین بارنمیدید پس از مدتها، تواناییاششهر دوباره فعال شده بود.
همزمان، حساسیتِ تازهیافتهی حواس نیک نیز افزایشلحن یافت و او توانست تا شعاع چندبذارم کیلومتریِ اطرافش را با وضوحی بینظیر ببیند.
آنجا بود کهقویتر چشمان نیک ازاوضاع شدت تعجب گشاد شد.
او رد بسیار ضعیفی از زفیکسمیخواهد را در فاصله پنج کیلومتری احساسشبح کرد، ردی که داشت محو میشد!
با خودشآزادی فکر کرد:این «فرار کرد؟»
همان لحظه بود کهکنم نیک فهمید این کارشمیفهمید اتفاقاً کاملاً منطقی است.
او میدانست که نیکشده ضعیف نیست و حتی یکمیکرد قهرمان را هم کشته است.
او قرارآرام نبود بالحن نیک بجنگد...
حداقل نه بدون یک مانع.
حتی با گذشتامتحانش چند ثانیه، توانایینشد نیک غیرفعال نشد.
هیچکس درداخل حال تماشایشده او نبود.
او رفته بود.
او فرار کرده بود.
و حالا، نیک تنها بود.
جایی در این دنیا.
بدون هیچ مانعی.
و بدون هیچنمیدید راهی برای اثبات اینکهشهر او یک انسان است...
یا حداقل، قبلاً بوده.