---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

خورشید را بکش

چپتر 913: پایان یک دوران • ⏱ 7 دقیقه

چپتر 913: پایان یک دوران

0

نیک پرسید: «اوضاعت چطوره؟»

پیرزنی روبه‌روی نیک بود.

موهایش سفید بود و‌زیرزمینیِ​ چین و چروک‌های زیادی‌نهایی​ صورتش را پوشانده بود.

عمیق‌ترینشان چروک‌های بالای چشمانش‌کشته​ بود؛ همان‌هایی که از نگرانی‌کمتر​ و دلهره‌ی مدام شکل می‌گرفتند.

اما چروک‌های زیادی هم‌کشته​ کنار دهانش بود که نشان‌کمتر​ می‌داد زیاد لبخند زده است.

هر بدنی راوی یک داستان‌کند​ بود و بدن او قصه‌ی پستی‌ها‌نمی‌کرد​ و بلندی‌های بی‌شماری را روایت می‌کرد.

گفت: «هر کاری از‌زیرزمینیِ​ دستم برمی‌اومد رو کردم.‌نهایی​ با زندگی کنار اومدم.»

«وقتی جوون بودم، فقط‌کشته​ دلم می‌خواست قوی‌تر بشم،‌احتمالاً​ ولی فکر نکنم خوشحال بودم.»

«همون موقع بود که تو‌شود​ پیدات شد. چشمام رو باز کردی‌عمرِ​ و یه هدف جدید بهم دادی.»

«بالاخره حس کردم کامل‌سپری​ شدم. حس کردم دارم‌موضوع​ یه کار مهم انجام می‌دم.»

«هر کاری‌هزاران​ از دستم‌زیرزمینیِ​ برمی‌اومد رو کردم.»

طبیعتاً، پیرزنِ‌نبرد​ روبه‌روی نیک،‌کشته​ آریا بود.

نیک حالا حدود ۸۰۰ سال‌شود​ سن داشت و به‌زودی به‌درصد​ یک دشمن میانی تبدیل می‌شد.

می‌دانست که خیلی‌عمری​ بیشتر از این‌ها‌هنوز​ زنده خواهد ماند.

قرار بود از بازنشانی دوران جان‌اگر​ سالم به در ببرد و در طول‌احتمالاً​ هزاران سال، یک تمدن زیرزمینیِ جدید بسازد.

اگر قرار بود نیک در نبرد نهایی‌لحظه​ کشته شود، در این لحظه احتمالاً کمتر‌مقایسه​ از ۲۵ درصد از عمرِ مقدرش گذشته بود.

در مقایسه با عمری‌کشته​ که قرار بود سپری‌احتمالاً​ کند، هنوز جوان بود.

اما این‌مقایسه​ موضوع در مورد‌کند​ آریا صدق نمی‌کرد.

محافظان فقط می‌توانستند حدود ۱۰۰۰ سال عمر‌نبرد​ کنند و آریا همان موقعی که نیک‌کمتر​ به دنیا آمده بود، یک قهرمان بود.

او پیر شده بود.

همگام‌ساز زفیکس او‌نهایی​ دیگر به پای‌این​ مصرف زفیکسش نمی‌رسید.

اگر فقط از یکی از‌کند​ توانایی‌هایش استفاده می‌کرد، روزها طول می‌کشید‌نمی‌کرد​ تا زفیکس خود را بازیابی کند.

یک محافظ معمولی می‌توانست‌زیرزمینیِ​ آن را در کمتر‌نهایی​ از یک ثانیه برگرداند.

لحظه‌ای که مصرف زفیکس او از‌این​ تولید زفیکسش پیشی می‌گرفت، همان لحظه‌ای بود‌گذشته​ که می‌فهمیدند او چه زمانی خواهد مرد.

نیک با نگاه کردن‌کشته​ به او، درد سوزناکی‌احتمالاً​ در اعماق وجودش حس کرد.

آریا اولین‌مقایسه​ و تنها‌سپری​ عشق او بود.

هنوز هم دوستش داشت.

اما نشد.

در نگاه نیک، آریا‌کشته​ بی‌نهایت درخشان، امیدوار، لایق،‌احتمالاً​ مصمم، فداکار و قوی بود.

قرن‌ها بود که‌عمری​ استخراج‌کنندگان را در‌هنوز​ شهر زیرزمینی رهبری می‌کرد.

همه به او احترام‌زیرزمینیِ​ می‌گذاشتند و هیچ‌کس اقتدارش‌نهایی​ را زیر سؤال نمی‌برد.

او بهترین رهبر‌نهایی​ نظامی‌ای بود که‌این​ می‌شد تصور کرد.

آریا با‌نبرد​ لبخندی گرم گفت:‌شود​ «دلم برات می‌سوزه.»

نیک جوابی نداد.

گفت: «مطمئن نیستم می‌تونستم کاری رو بکنم که تو داری می‌کنی‌این​ یا نه. نمی‌دونم چطوری قراره به‌عنوان یه انسان از بازنشانی دوران‌کند​ جون سالم به در ببری، ولی مطمئنم یه راهی براش داری.»

«متأسفانه نمی‌تونی‌نبرد​ هیچ‌کس رو‌کشته​ با خودت ببری.»

«قراره کاملاً‌نبرد​ تک و‌کشته​ تنها بشی.»

«قراره شاهد‌مقایسه​ مرگ تک‌تک آدمایی‌کند​ باشی که می‌شناسی.»

«برای اینکه در برابر‌زیرزمینیِ​ این درد از خودت محافظت‌کشته​ کنی، احساساتت رو خفه می‌کنی.»

«داری تو یه‌نهایی​ دنیای سیاه و‌این​ خاکستری زندگی می‌کنی.»

آریا با تلخ‌کامی به‌کشته​ زمین خیره شد. «من‌احتمالاً​ نمی‌تونم این کار رو بکنم.»

«من به آدما نیاز دارم.»

«شاید کسی رو نداشته باشم‌بسازد​ که واقعاً دوستم داشته باشه، ولی‌این​ زندگیم پر از همدم و رفیقه.»

نیک چیزی نگفت.

آریا هم‌نبرد​ برای مدتی‌کشته​ ساکت ماند.

آریا بعد از مدتی گفت: «من کارهای‌جوان​ وحشتناک زیادی کردم. برای محافظت از رازهای‌۱۰۰۰​ شهر، باعث رنج و مرگ خیلیا شدم.»

«هر بار که مجبور‌زیرزمینیِ​ می‌شم یه انتخاب سخت‌نهایی​ بکنم، دردش رو حس می‌کنم.»

«و با اینکه با‌کشته​ گذشت زمان کمتر می‌شه،‌احتمالاً​ ولی هیچ‌وقت از بین نمی‌ره.»

«نمی‌دونم بعد از مرگم چه‌شود​ اتفاقی می‌افته، ولی هر چیزی‌درصد​ که منتظرم باشه رو می‌پذیرم.»

نیک جوابی نداد.

می‌خواست به آریا‌تمدن​ فرصت بدهد تا‌اگر​ خودش را خالی کند.

پس از مدتی، آریا طوری‌شود​ به نیک نگاه کرد که‌درصد​ انگار در خلسه فرو رفته است.

نیک می‌توانست عشق،‌نهایی​ درد، حسرت و پذیرش‌لحظه​ را در چشمانش ببیند.

برای نیم دقیقه،‌عمری​ آن دو فقط‌هنوز​ به یکدیگر خیره ماندند.

آریا گفت:‌هزاران​ «هنوز همون‌زیرزمینیِ​ شکلی هستی.»

«وقتی می‌بینمت، همون رابطی‌کشته​ رو می‌بینم که شهر‌احتمالاً​ زرشکی رو تغییر داد.»

«وقتی می‌بینمت، یاد‌نهایی​ نوری می‌افتم که‌این​ به من دادی.»

لبخند تلخی زد.

گفت: «در عوض،‌تمدن​ من پیر شدم. دیگه‌نبرد​ اون آدم سابق نیستم.»

نیک گفت: «با‌نهایی​ این حال، از‌این​ همیشه زیباتر شدی.»

آریا با‌نبرد​ شوک به‌کشته​ نیک نگاه کرد.

می‌توانست احساسات‌مقایسه​ واقعی را در‌کند​ صدای نیک بشنود.

نیک گفت: «اشتباه می‌کنی.‌زیرزمینیِ​ گفتی هیچ‌کس نیست که‌نهایی​ واقعاً دوستت داشته باشه.»

نیک نفس عمیقی کشید.

«من هیچ‌وقت‌نبرد​ از دوست‌کشته​ داشتنت دست نکشیدم.»

«هنوزم تا‌مقایسه​ همین امروز‌سپری​ دوستت دارم.»

آریا با‌هزاران​ ناباوری به‌زیرزمینیِ​ نیک خیره شد.

سپس، اشک‌نبرد​ از چشمانش‌کشته​ سرازیر شد.

پرسید: «چرا؟‌نبرد​ چرا الان‌کشته​ اینو می‌گی؟»

نیک گفت:‌مقایسه​ «چون حقته که‌کند​ حقیقت رو بدونی.»

«من هیچ‌وقت‌هزاران​ از دوست‌زیرزمینیِ​ داشتنت دست نکشیدم.»

«تو کسی هستی‌نهایی​ که بیشتر از‌این​ همه بهش فکر می‌کنم.»

آریا به هق‌هق افتاد.

با لبخندی تلخ گفت:‌سپری​ «خودت رو ببین. یه‌موضوع​ پیرزن رو به گریه انداختی.»

درون نیک می‌لرزید.

پر از‌نبرد​ درد و‌کشته​ حسرت بود.

لحظه بعد،‌نبرد​ نیک آرام به‌شود​ آریا نزدیک شد...

و او‌مقایسه​ را در‌سپری​ آغوش گرفت.

وقتی نیک او را‌زیرزمینیِ​ محکم در آغوش فشرد،‌نهایی​ چشمان آریا گشاد شد.

سپس، اشک‌های‌نبرد​ بیشتری از‌کشته​ چشمانش جاری شد.

نیک گفت: «متأسفم،‌نهایی​ آریا. متأسفم که به‌لحظه​ اندازه کافی خوب نبودم.»

جواب داد: «این حرف رو نزن. تو‌جوان​ امید بشریتی. اگه وقتت رو برای من‌۱۰۰۰​ تلف می‌کردی، هیچ‌وقت نمی‌تونستم خودم رو ببخشم.»

نیک جوابی نداد.

متأسفانه، با وجود دردی که حس‌این​ می‌کرد، می‌دانست هرگز نمی‌تواند چیزی را که‌گذشته​ آریا لیاقتش را داشت به او بدهد.

مأموریتش از‌نبرد​ هر دوی‌کشته​ آن‌ها مهم‌تر بود.

نیک در حالی که‌سپری​ او را در آغوش‌موضوع​ داشت گفت: «بازم متأسفم.»

آریا خنده‌هزاران​ ضعیفی کرد.‌زیرزمینیِ​ «پس متأسف باش.»

نیک فقط سر تکان داد.

آن دو چند‌نهایی​ دقیقه یکدیگر را‌این​ در آغوش نگه داشتند.

آریا به حرف‌عمری​ آمد: «نیک، این‌هنوز​ شادترین لحظه زندگی منه.»

«ممنونم.»

نیک او‌نبرد​ را محکم‌کشته​ به خود فشرد.

«اگه می‌تونستم همین الان تو‌شود​ بغلت بمیرم، بهترین پایانی بود‌درصد​ که می‌تونستم آرزوش رو بکنم.»

«حیف که‌مقایسه​ نمی‌تونیم زمان‌سپری​ مرگمونو انتخاب کنیم.»

نیک ساکت ماند.

گفت: «اگه‌نبرد​ بخوای، می‌تونم همین‌شود​ کار رو بکنم.»

آریا آرام به عقب‌کشته​ رفت و نیک را‌احتمالاً​ از خود جدا کرد.

گفت: «نه. دلم نمی‌خواد تو رو تو همچین‌موضوع​ موقعیتی قرار بدم. من انتخاب کردم که یه سپر‌همان​ نشم تا تو مجبور به انجام این کار نباشی.»

«تو کارهای مهم‌تری‌تمدن​ از وقت گذروندن‌اگر​ با من داری.»

نیک جوابی نداد.

متأسفانه، حق با او بود.

قهرمان می‌توانست‌مقایسه​ هر لحظه ماو‌کند​ را احضار کند.

او وقت نداشت‌تمدن​ و زمان مرگ‌اگر​ آریا هم قطعی نبود.

ممکن بود تا ده سال‌شود​ دیگر هم زنده بماند و‌درصد​ نیک نمی‌توانست وقتش را اینجا بگذراند.

نیک گفت: «متأسفم.»

آریا در حالی که تمام‌کند​ اشک‌هایش پاک شده بود گفت: «برو،‌نمی‌کرد​ اشکالی نداره. بشریت رو نجات بده.»

نیک نفس‌هزاران​ عمیقی کشید و‌بسازد​ سر تکان داد.

گفت: «خداحافظ، آریا.»

آریا جواب داد: «خداحافظ، نیک.»

نیک گفت: «دوستت دارم.»

دوباره چند قطره‌تمدن​ اشک در چشمان‌اگر​ آریا حلقه زد.

«منم دوستت دارم.»

نیک دوباره نفس عمیقی کشید.

سپس، ناپدید شد.

چند ثانیه بعد، آریا‌زیرزمینیِ​ روی زانوهایش افتاد و‌نهایی​ بی‌اختیار شروع به هق‌هق کرد.

نیک تماشا نکرد.

این آخرین‌نبرد​ باری بود که‌شود​ همدیگر را دیدند.

tg://resolv?domain=Kill_the_Sun_fastes

پتریون نویسنده. اگر درآمدش به بیش‌اگر​ از ۱۰۰۰ یورو در ماه برسد، تعداد‌احتمالاً​ کلمات هر فصل را افزایش خواهد داد.

ناولها | novelha.net